قسمت دوم رمان بهادر
_خدا به دور...کم مونده بود منو درسته قورت بده.
دستی به بازوی ورزیده اش زد و لوتی وار گفت:
_منشی!!...خداییش به این هیکل میاد منشی باشه داداش؟؟
خنده م گرفت..به قامت بلندش نگاه کردم..ارش صد و هشتاد و هفت قد داشت و فقط چهار سانت از من کوتاهتر بود..یه کم هم از من لاغرتر بود..ولی خداییش راست میگفت... بهش نمیومد منشی باشه..بیشتر به کشتی کج کارا میخورد..کتم رو در اوردم و دوباره کل پذیرایی رو از نظر گذروندم..الحق کارش حرف نداشت.
_چکاره ای امشب رییس؟؟
دکمه های بلوزم رو تا راست سینه باز کردم و گفتم:
_خیلی خستم...شب همینجا میمونم... خودت چکاره ای؟
سوییچش رو تو دست چرخوند و گفت:
_امشب با برو بچ خونه جلال جمعیم...قراره تا صبح شِلِم بزنیم.
_ببین ارش نری تا صبح سوار درخت انگور شی..من تافردا بعد ازظهرنیستم... نیام ببینم نمایشگاهو فرستادی رو هوا...
_رییس جان عرض فرمودم شِلِم بزنیم...یعنی اب انگور بی اب انگور...
باخنده ی پهنی ابرو بالا انداخت و ادامه داد:
_صبحم قراره بازنده رو بفرستیم بره کله پاچه بخره..
روی مبل دراز کشیدم..
_اره جون خودت...فردا زود بیا.
اومد بره که برگشت و با خنده گفت:
_راستی رییس ... میدونستی وقتی میخندی چه جیگری میشی؟؟
نشستم و یه کوسن انداختم طرفش..
_شرتو کم کن بچه پررو.
***************
نگاهی به اسمون کردم..افتاب داشت به نیمه اسمون میرسید اما هوا سرد سرد بود .برگای خشک رو از روی سنگ قبر کنار زدم تا بتونم از بین اون همه برگ زرد یه اسم رو واضح ببینم...بهار...بهار اوجی ..
در شیشه گلاب رو باز کردم و سرتاسر قبرو با گلاب شستم...گلهایی رو که ورودی گورستان خریده بودم به جز یکی بقیه رو روی سنگ قبر پرپرکردم..دست کشیدم روی سنگ یخ زده و زیر لب گفتم:
_میگن دعای مادربرای اولادش گیراست ...میگن دعای مادر بوی بهشت میده.....حتی میگن دعای مادر بچه مرده شو زنده میکنه...
نفس بلندی کشیدم و گفتم:
_از همون بالا بالاها برام دعا کن که خیلی به دعای خیرت محتاجم...
دستمو گذاشتم روی قبر..دستام از سردی سنگ سِر شد...
_قراره همین روزا برات عروس بیارم..باید ببینیش مادر من.. با اون چشماش مثل پنجه افتاب میمونه...نمیدونی چقدر دلم میخواست اون چادر سیاهتو که بوی حرم امام رضا رو میداد سر کنی و برام بری خواستگاری...چی بگم از بی مادری که خودم شالو کلاه کردم و رفتم پیش باباش...همین روزا هم عقدمونه...جات خیلی خالیه اون بالای مجلس عقد درست کنار عروست.
نگاهی به تاریخ روی قبر کردم...تاریخ وفات سوم اذر ماه....یک سال دیگه هم گذشت با پرپر کردن اخرین گل از کنار قبر بلند شدم.دوسر پالتوم رو به هم رسوندم و نگاهی به محیط دور و برم کردم...قبرستون روز جمعه ای هم حسابی سوت و کور بود...راست میگفتند که خاک مرده سرده....
فصل دوم
ماشین رو نزدیک مسجد محله پارک کردم.از
اینجا به بعدکوچه ها اونقدر باریک میشد که فقط موتوری میتونست رد
بشه..ادمی نبودم که دلم برای مال دنیا بسوزه اما خوب...یه مورانوی غول پیکر
وارداتی صد و چند میلیون تومنی اونجا زیادی تو چشم بود..با شنیدن سر و
صدای چند تا بچه نگام رفت سمت دو پسر بچه که کمی اونور تر توپ بازی
میکردند.
نگاهی به در خونه انداختم...چند باری که اینجا اومده بودم همیشه این در باز
بود.عیب این خونه های قدیمی همین بود که درشون همیشه باز بود و سر هر کس و
ناکسی داخلش...دستم رفت به جیب کتم..مطمئن از این که جعبه کوچک مخملی رو
همراهم اوردم داخل شدم... خونه زیادی قدیمی بود..اول باید یه هشتی رو رد
میکردی تا به یه دالان تاریک برسی..بعد عبور از دالان که پر از بشکه های
نفت بود و سرتاسر بوی نفت میداد تازه وارد حیاط خونه میشدی. با پا گذاشتن
به داخل حیاط طبق عادت معمول سرم رو به زیر انداختم و یا اللهی
گفتم....وقتی سرم رو بالا گرفتم چشمام افتاد به چندتا زن و مرد که یه گوشه
حیاط جمع شده بودند و به یکی از اتاق ها خیره بودند.....هنوز سرم رو
نچرخونده بودم که صدای جیغ و فریادای یه دختر از یکی از اتاق ها به گوشم
خورد..و به دنبالش صدای نعره های مردی که پی در پی فحش میداد...صدای ضجه
های دختر برای یه لحظه به گوشم اشنا اومد..سرم رو به طرف اتاقشون
چرخوندم..صدای خودش بود.. بی اختیار دستام مشت شدند و بی توجه به همسایه ها
که مثل مجسمه تو حیاط ایستاده بودن به سمت اتاق دویدم. اونقدر از شنیدن
صدای جیغاش جاخورده بودم که بر خلاف همیشه که سر به زیر و یاالله گویان
وارد این اتاق میشدم اونچنان لگد محکمی به در زدم که چندتا از شیشه های
کهنه در چوبی فرو ریخته شد و در با صدای بلندی باز شد...داخل اتاق که شدم
دستای پیرمرد با دیدن من تو هوا خشک شد و کمربندش اویزون...اب دهنش رو قورت
داد و شوک زده به من زل زد...چشمام چرخید به روی دختری که گوشه اتاق خودشو
جمع کرده بود و با صدای بلند گریه میکرد. موهای قهوه ای رنگ نیمه بازش
بیشتر صورت و گردنش رو پوشونده بود، ولی نه اونقدری که نشه رد کمر بندی رو
که از گردنش شروع شده بود و به زیر یقه بلوزش کشیده میشد ندید . روی دست
راستش هم جای کمربند تازیر استین لباسش دنباله داشت. کمی اونطرف تر هم
پیرزن با صورت کبود نشسته بود و اروم گریه میکرد.با دستای مشت کرده رفتم
سمت پیرمرد. پیرمرد که بادیدن من رو به سکته بود سریع خودش رو جمع وجور
کرد....کمر بندش رو پایین گرفت و گفت:
_به به.. ببین کی اینجاست!!!! بهادر خان..چه عجب..سرفرازمون کردین!!...اطلاع میدادین تدارک نهار ببینیم.
بعد رو کرد به زن و گفت:
_سهیلا پاشو بساط نهارو راه بنداز ...اقا بهادر این دفعه نهارو حتما باید پیشمون بمونید...سمانه بابا تو هم پاشو .
با دوتا دستام یقشو گرفتم و چند سانتیمتری از زمین بلندش کردم و فریاد زدم:
_مرتیکه خجالت نمیکشی دست رو زن و این دختر بلند میکنی؟؟
_ چرا عصبانی میشی بهادر خان ؟؟...
در حالیکه با عجز سعی میکرد دستامو از یقه ش جداکنه گفت:
اصلن تشریف بیار اون یکی اتاق باهم حرف میزنیم.
_چه حرفی..نگاه کن چی به روزشون اوردی؟؟
_شما اروم باش بهادرخان..من برات توضیح میدم...یه لحظه بیا اون اتاق..
نفسم رو باصدا دادم بیرون و یقشو ول کردم ...نگاهی به سمانه که پاهاشو تو
بغلش جمع کرده بود و گریه میکرد انداختم...لعنت بهت مرد..به تو هم میشه گفت
پدر....حتی رد کمربند تا زیر گلوش هم کشیده شده بود..جلوتر از صاحبخونه
وارد اتاق مهمون شدم.اسدلله پشت سر من وارد شد و قبل بستن در داد زد:
_سهیلا برای اقا بهادر چایی بیار...
وسط اتاق اتاق ایستادم و با عصبانیت نگاش کردم...با دستمال دماغش رو بالا کشید و با دست به پشتی های کهنه اتاق مهمان اشاره کرد ...
_بفرما بشین پسرم...
از شنیدن لفظ پسرم از دهن این ادم چندشم شد..
_من نیومدم اینجا بشینم...واسه چی زدیش؟؟
_حوصله داشته باش بهادر خان...اول بشین تا بهت بگم.
پوف بلندی کشیدم و نشستم..چراغ نفتی رو کشید کنار من و خودش رو به روی من
نشست ..سیگارشو با شعله ی چراغ اتیش زد و همزمان که اب دماغش رو میکشید
بالا گفت:
_خیلی خوش اومدی...
_حاشیه نرو..بگو اینجا چه خبره؟؟
_شرمندتم...بولله نمیدونم چی بت بگم...
بیحوصله تر از قبل گفتم:
_برو سر اصل مطلب...
_به خدا روم سیاهه..نمیدونم چه جوری بگم...بعد از اونهمه خوبی و اقایی که در حقمون کردی خجالت میکشم بگم.
صدای جیرجیر در بلند شد .مادر سمانه با یه سینی چای وارد شد..یه استکان چای
رو جلوی من گذاشت و خودش نزدیک به در نشست..اسدلله در حالیکه بازوش رو
میمالید به من من افتاد.خوب میدونستم دردش چیه...دوباره با دستمال کثیفش اب
دماغشو با صدا گرفت.دیگه داشت حالمو به هم میزد. صدامو بردم بالا و گفتم:
_دِ بگو تااون رومو بالا نیوردی..
_چشم بهادرخان..چشم... موندم چجوری بت بگم اخه... این دختره ی چشم سفید نمک
نشناس پاشو کرده تو یه کفشو میگه ..میگه....روم سیاهه اقا... کاش قبل از
اینکه این لکه ننگو پس انداخته بودم عقیم شده بودم.....
_چی میگه؟؟؟بگو تا دیوونم نکردی..
_اقا بی تقصیرم به خدا....میگه...میگه بهادرخانو نمیخوام.
باشنیدن این حرف گوشم سوت کشید...صورتم رفت تو هم ...کی منو نمیخواست؟؟!!
.سمانه!!...سمانه دختر اسدلله منو نمیخواست...منی که ...استغفرالله..
چشمامو بستم و نفس بلندی کشیدم تا اروم بمونم..چند لحظه که گذشت پرسیدم:
_حرف حسابش چیه؟چطور یهویی نظرش عوض شد؟؟!!
_چی بگم اقا...روم سیاهه... از همون اولم همینو میگفت حتی قبل ازمایش ...من
احمق فکرمیکردم فیلمشه ...ناز دخترونشه...اخه کی بهتر از شما ...اما امروز
برگشته میگه اگر بزور شوهرم بدید خودمو میکشم...منم دیگه طاقت نیوردم...
اینی شد که میبینی...شرمندتم اما غمت نباشه .....گردنم خورد خودم راضیش
میکنم...
ناباورانه داد زدم:
_چرا همون اول به من نگفتی راضی نیست.؟؟.تا کی میخواستی پنهون کنی؟ من کی گفته بودم دخترو به زورم که شده میخوام؟؟
_بهادرخان به خدا گفتم که منو مادرش فکر میکردیم ناز میکنه....چه میدونستم
رو دنده لج افتاده...ولی نمیخواد نگران بشی...همه چی ردیفه...تا روز عقد
راضیش میکنم...
نگاهی به چهره پیرزن انداختم.زیر چشم چپش کبود شده بود.رد سگگ کمربند زیر
گونه همونطرفش رو به خون نشونده بود.ترس از پیرمردجرات ریختن حلقه ی اشک
توچشماشو هم ازش گرفته بودچه برسه مخالفت کردن ...من باید چه میکردم..تازه
معنی اون همه قایم موشکا رو میفهمیدم...تو این مدت همیشه خودشو از من پنهون
میکرد و من ساده دل عاشق اینو به حساب شرم و حیای دخترونش گذاشته
بودم...فکر میکردم از خجالتشه...تو دلم کلی قربون صدقه اون حجب و حیاش رفته
بودم..اما حالا..
بدون اونکه لب به چایی بزنم از جام بلند شدم...پیرمرد و زنش همپای من بلند شدند.پالتوم رو مرتب کردم بهش و گفتم:
_من دختر رو به زور نمیخوام..اگه خودش راضی نیست منم اصراری به این وصلت ندارم...
اومدم که برم که اسدلله با لکنت گفت:
_این حرفا چیه بهادر خان...مگه همچی چیزی میشه؟؟...
_چرا نمیشه؟؟
_حالا که اسم رو دخترم گذاشتی نمیتونی پا پس بکشی...
_پا پس نمیکشم..فقط دخترو ناراضی نمیخوام...
خندید وهمزمان با خنده ش دندونای سیاهشو به نمایش گذاشت..
_ ناراضی کجا بود؟؟...نازشه...من و مادرش راضیش میکنم..مگه نه سهیلا؟؟
زن ساکت نگامون کرد و چیزی نگفت..پیرمرد دماغشو بالا کشید و ادامه داد:
_خودت که رسم و رسوما رو میشناسی بهادر خان...حالا که برای دختر انگشتر
اوردی نمیتونی همینجوری جا بزنی...تو این محل همه میدونند تو
نومزدشی..کافیه پا پس بکشی اونوقت یه شهر پشت سر دختر حرف در میارند....
ساکت نگاشون کردم..پیرمرد راست میگفت.
چشمام رو گذاشتم روی هم تا بهتر فکر کنم...دلم به نداشتنش
رضایت نمیداد...تو این مدت با وجود فاصله ای که از من میگرفت بدجوری دلبسته
ش شده بودم..
_خیالت نباشه...گفتم که خودم راضیش میکنم...
با عصبانیت گفتم:
_چجوری؟؟...با کمربند؟؟
پیرمرد ساکت نگام کرد...نفس بلندی کشیدم و گفتم:
_ بازم میگم سمانه خودش باید رضایت داشته باشه..من دخترو به زور نمیخوام..الانم دست نگهدار تا ببینم چه باید کرد...
انگشت اشارمو گرفتم به طرفش..
_فقط اینو بدون وای به حالت اگه بفهمم دوباره دست روش بلند کردی..چه سمانه
چه مادرش.به ولای علی اگه بفهمم دستت دوباره هرز رفته میزنم زیر همه چیز...
بی اختیارصدام بالا رفته بود اونقدر که بدنه پیر مرد رو به لرزه انداخت واشک پیرزن رو روون کرد.
از اتاق بیرون زدم..صدای گریه سمانه از تو پستوی اتاق میومد...دست کردم
توجیبم و سه تا پنجاه تومنی گذاشتم کف دست پیرمرد.خوب میدونستم خرج چی میشه
ولی بهتر از این بود که از درد خماری بیفته به جون سمانه و این
پیرزن..بادیدن پول چشاش برقی زد و گفت:
_ایشالله خیر از جوونیت ببینی پسرم.چشم ..چشم..هرچی شما بگی پسرم...
من که به هوای اینکه ناهارو با سمانه باشم از سه روز پیش یه میز توی
رستوران معروف رزرو کرده بودم در مقابل تعارفای پیرمرد برای نهار کارمو
بهونه کردم تا نمونم...توی فرصتی که پیرمردجلوتر از من از اتاق بیرون زد تا
کفشامو جفت کنه مقداری پول گذاشتم کف دستای پیرزن و ازش خواستم تا برای
سمانه دارو بگیره..زن سرش رو تکون داد و از ترس شوهرش سریع پول رو تو استین
لباسش پنهون کرد.
از بالای ایوون نگاهی به حیاط انداختم. از اون خونه قدیمی های حیاط مرکز
بود.یه خونه کلنگی با چند تا اتاق که بوی فاضلابش کل محله رو بر داشته
بود.چشام رفت به سمت زنای همسایه که همگی خیره من نگاه میکردند.بعضیاشون با
تعحب و بعضیاشون با غیض...بی اونکه اهمیتی بهشون بدم از خونه بیرون
زدم..تا برسم به ماشین داشتم به این فکر میکردم که چرا این دختر ناراضیه...
دزدگیر ماشن رو زدم و تا خواستم سوار ماشین بشم دو تا پسر بچه روبروم اماده
باش چشم دوختند بهم...پاک فراموششون کرده بودم... کتم رو دادم عقب و
دستامو فرو کردم تو جیب شلوارم...دور تادور ماشین چرخی زدم...مثلا دارم
بازرسی میکنم ...کارشونو به خوبی انجام داده بودند...با گرفتن دوتا اسکناس
ده تومنی باخوشحالی دویدند سمت دروازشون ..واقعا که بچگی هم عالمی داشت.
با بلند شدن صدای اذون سرمو چرخوندم سمت مسجد محل...همونجایی که یکماه پیش
دل و دینمو باخته بودم..منی که به عشق و عاشقی اعتقادی نداشتم چوب بی
ایمونیم رو بد رقم خوردم و تو همون نگاه اول شدم اواره یه جفت چشم
عسلی...چشمایی که اگر چه حتی نیم نگاهی هم به من نکرد اما از همون دور
وجودمو به اتیش کشوند و رفت...