سرم رو از روی شونه اش برداشتم و گفتم:الیکا
الیکا در حالی که رژلبش رو از روی لبش پاک می کرد گفت:بله؟
دستام رو از دور کمرش باز کردم و به میز ارایش تکیه دادم و نگاه الیکا کردم و گفتم:امروز بهت خوش گذشت؟
الیکا دستمالی که باهاش رژلبش رو پاک کرده بود رو انداخت توی سطل کوچیک روی میز ارایششون و گفت:اره.هر چی باشه تولد ساناز بود
و بعد شونه رو برداشت خواست ببره سمت موهاش که وسط راه شونه رو از دستش گرفتم و رفتم پشتش وایساده ام و اروم شروع کردم به شونه کردن موهای بلندش و در همون حال گفتم:فردا میری مطب؟
الیکا:اره.
-نرو.الان خسته ای.
الیکا:باید برم کلی مریض دارم.نمیشه که نرم.
-میشه.اگه بخوای میشه.
الیکا در حالی که شونه رو ازم می گرفت گفت:تو فکر کن من نمی خوام.
و شونه رو گذاشت روی میز و از کنارم رد شد و به سمت تخت خواب رفت و روش دراز کشید.به سمتش رفتم و گفتم:الی؟
الیکا کلافه گفت:دیگه چیه؟
-این چه طرز جواب دادنه؟
الیکا:سامیار خستم.بزار واسه فردا صبح
در حالی که نق میزدم روی تخت دراز کشیدم و گفتم:مگه تو کی خونه هستی که من بتونم باهات صحبت کنم.صدبار بهت گفتم مرد باید کار کنه ولی تو که گوش نمیدی هرروز صبح میری تو اون مطب و شبا ساعت 9 برمی گردی.هر چی بهت میگم،میگی دوست دارم....
الیکا از جاش بلند شد و در حالی که بالشتش رو برمی داشت گفت:من میرم پیش دیانا بخوابم.هر وقت حرفات تموم شد بگیر بخواب.
و بعد از اتاق رفت بیرون و در رو پشت سرش بست.
کلافه سرم رو انداختم روی بالشت و به سقف خیره شدم.و اروم به گذشته ها رفتم.
"-الیکا.چشمات رو باز نکنی ها.
الیکا با عصبانیت گفت:حالا مگه می خوای چی نشونم بدی؟
-:تقلب نداریما.
الیکا:حالا مگه من خواستم تقلب کنم؟
اروم دستش رو گرفتم و از پله ها بردمش بالا.در رو باز کردم.با باز شدن در بوی گل نرگس هم بیرون اومد.
الیکا:بوی گل نرگس نیست؟
بدون جواب دادن به سئوالش دست رو گرفتم و بردمش تو و پشت سرم در رو بستم.اروم دستمال رو از روی چشماش باز کردم و گذاشتم روبه روش رو ببینه.
کل ویلا رو پر کرده بودم از گل نرگس و وسط هال یه میز کوچیک دو نفره بود.و کل اونجا با شمع هایی کوچیک روشن شده بودن.
انتظار داشتم الان الیکا جیغ بزنه و بغلم کنه ولی الیکا به سمت کلیدها رفت و چراغ رو روشن کرد،اومدم چیزی بگم که گفت:ادم تو جا به این تاریکی چیزی نمی بینه.اینقدر بدم میاد از این رمانتیک بازی ها.
و بعد بدون اهمیت به من که کل بادم خالی شده بود به سمت میز رفت و شمع روش رو فوت کرد."
سرم رو روی بالشت تکون دادم و چشمام رو بستم.واقعا چه خاطره ی شیرینی هم یادم اومده بود!
*****
الیکا
در اتاق دیانا رو بستم و بالشت رو روی کاناپه ی توی اتاقش انداختم و نزدیک تخت دیانا رفتم و کنار تختش نشستم و دستش رو اروم توی دستم گرفتم.با گرفتن دستای کوچولوش خاطره ای برام زنده شد.
"-نگاش کن چه نانازه الیکا
اروم دستام رو از هم باز کردم و سامیارم دیانا رو گذاشت توی بغلم و کنارم نشست. اروم دستش رو گرفتم توی دستم و گفتم:چرا اینقدر کوچیکه؟
سامیار:پس می خواستی چقدر باشه؟
بدون این که حواسم به سئوالش باشه گفتم:یعنی این دستا می تونه یه روزی دست یکی رو بگیره تو دستش و تکیه گاهش باشه و نزاره که بیفته؟
سامیار نگاهی بهم کرد و بعد نگاهی به دستای کوچیک دیانا.اروم پشت دست دیانا رو ناز کردم و رو به سامیار گفتم:نظرت چیه؟
سامیار:درباره ی چی؟
-این که می تونه این دستای کوچیک می تونه کسی رو از افتادن بگیره؟
سامیار لبخندی زد و دستش رو گذاشت روی دست من و گفت:همون طوری که دستای تو تونسته،پس دستای این کوچولو هم می تونه.
لبخندی زدم و دوباره نگاه دیانا کردم. "
اروم دست دیانا رو ناز کردم.دوست داشتم الان دست سامیار بیاد روی دستم و بهم دوباره اون حرف رو بگه.
سرم رو تکون دادم و دست دیانا رو از توی دستم در اوردم و به فکر بچگانه ام اخمی کردم و به سمت کاناپه رفتم و بالشت رو برداشتم و در اتاق دیانا رو باز کردم و واسه ی اخرین بار نگاه دیانا کردم که اروم خوابیده بود و از اتاق اومدم بیرون و به سمت اتاق خودمون رفتم و در رو باز کردم.سامیار اروم خوابیده بود.بالشت رو گذاشتم روی تخت و اروم دراز کشیدم.بعضی وقتا واقعا زیادی حرف میزد.اونم حرفای تکراری.
چشمام رو بستم و پشت به سامیار خوابیدم.


اروم چشمام رو باز کردم و به اولین چیزی که چشمم خورد عکس عرسیمون بود.لبخندی زدم و پتو رو زدم کنار و از جام بلند شدم و روی تخت نشستم.صدای خندی دیانا و زینت و سامیار میومد.
از روی تخت بلند شدم و در اتاق رو باز کردم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم.بعد از شستن درست و صورتم از دست شویی بیرون اومدم و به سمت اشپزخونه رفتم
دیانا با دیدنم از توی بغل سامیار پرید پایین و به سمتم اومد.دستام رو از هم باز کردم و دیانا رو توی بغلم گرفتم.موهاش رو بوسیدم و گفتم:صحبت بخیر.
دیانا:مامان بهم صبحونه میدی؟
نگاهی به ساعت دیواری کردم.ساعت 7 بود و من ساعت 8 باید مطب باشم.
نگاهی به دیانا کردم که داشت با لپ های باد شده نگام می کرده.
لبخندی زدم و گفتم:فقط چند دقیقه.
دیانا دستاش رو به هم کوبید و باهم به سمت میز رفتیم.
دیانا رو گذاشتم روی صندلی بین خودم و سامیار و خودم نشستم و گفتم:صبح بخیر.
سامیار و زینت اروم جوابم رو دادن.
دیانا:مامان برام لقمه می گیری؟
اروم لپش رو کشیدم و گفتم:به سامیار بگو.بزار من صبحونه ام رو بخورم.
دیانا روشو ازم گرفت و نگاه سامیار کرد و گفت:سامی برام لقمه می گیری.
اخمی کردم و گفتم:دیانا این چه طرز صحبت کردنه؟
دیانا:خب چرا تو بابا رو سامی صدا می کنی و من نمی تونم؟
-اول من همیشه سامیار صداش می کنم و بعدشم من با تو فرق دارم.
دیانا با لجبازی گفت:چه فرقی؟
حالا بیا من جواب این رو چی بدم؟بچه کنجکاو داشتنم بد چیزیه،در حالی که لقمه ای رو که برای خودم گرفته بودم رو برمی داشتم گفتم:می تونی از سامیار بپرسی
و بعد از جام بلند شدم.
سامیار:الی؟
در حالی که به سمت اتاقمون می رفتم گفتم:جواب دخترت رو بده.
و در اتاق رو باز کردم و گازی از لقمه ام زدم و به سمت کمد لباسا رفتم و درش رو باز کردم.نگاهی کلی به مانتو هام کردم و از توش یه مانتو مشکی با طرح های سفید و شلوار جینم رو برداشتم.
لباسام رو عوض کردم و به سمت میز ارایش رفتم.شونه ام رو برداشتم و موهام رو شونه کردم و بعد با کش بستمشون.
اروم لباسام رو از روی زمین برداشتم و تاشون کردم و گذاشتم توی کمد و شال سفیدم رو از توش برداشتم.
لبه ی شالم رو تا کردم و انداختمش روی سرم.نگاهی به ساعتم کردم.ساعت 7:30 بود.فوری کیفم رو برداشتم و گوشیم رو از روی عسلی برداشتم و از اتاق اومدم بیرون.دیانا و سامیار هنوز داشتن صبحونه می خوردن.
به سمتشون رفتم و دیانا رو بوسیدم و بعد از خدافظی از هر دوتاشون سویچ ماشین رو برداشتم و کفشام رو پوشیدم و از خونه زدم بیرون.
به سمت پارکینگ رفتم و ماشین رو از توی پارکینگ در اوردم و به سرعت به سمت مطبم روندم.
عینک افتابیم رو از توی داشبورد برداشتم و گذاشتم روی چشمام تا چشمام به خاطر افتاب اذیت نشه و به سرعتم اضافه کردم.
توی پارکینگ مطبم ماشین رو پارک کردم و به سمت اسانسور رفتم.دکمه ی اسانسور رو زدم و منتظر اومدن اسانسور شدم و در همون حال عینک افتابیم رو گذاشتم روی موهام.
همون لحظه اسانسور وایساد.سوار شدم و دکمه ی طبقه ی 6 رو زدم.از اسانسور پیاده شدم و نگاهی به ساعتم کرد.ساعت 8:10.
و نگاهی به در مطبم کردم.دستم رو اوردم پایین و به سمت مطب رفتم.با قدم هایی محکم وارد مطب شدم.کسایی که توی مطب بودن به احترامم از جاشون بلند شدن.
باهمون اخم همیشگیم سری براشون تکون دادم و به سمت اتاقم رفتم.خانوم کیوان،منشیم هم دنبالم اومد و داشت اسم مریض ها رو می گفت.
در اتاقم رو باز کردم و وارد شدم.کیفم رو گذاشتم روی میز و رو به خانوم کیوان گفتم:متوجه شدم.حالا هم نوبت هرکسی هست بعد از چند دقیقه بفرستینش تو.
خانوم کیوان سرش رو تکون داد و از اتاق خارج شد.به سمت روپوشم رفتم و پوشیدمش.عینکم رو از روی موهام برداشتم و گذاشتم توی کیفم.نگاهی به دفترم کردم.سامیار این دفتر رو برام خریده بود.و به سلیقه ی خودش دیزاینش کرده بود.شاید یه اشکال هایی داشت ولی در کل خوب بود.
تقه ای به در خورد و در اتاق باز شد و خانومی وارد شد.

اخرین مریض هم از اتاق خارج شد.نشستم روی صندلیم و بهش تکیه دادم.خوب که دکتر عمومی بودم و اینقدر مریض داشتم.
اروم گردنم رو ماساژ دادم و در همون حال نگاه عکسایی کردم که روی میزم بود.
یکی از عکس 2 سالگی دیانا بود و یکی عکس من و دیانا و سامیار و النا و ایلیا و ساناز و سپهر که توی شمال گرفته بودیم.کلا یه گله ای توی عکس بودیم. یکی دیگه عکس خودم و سامیار بود.همیشه از این بدم میومد که کلی عکس روی میزم باشه ولی چون سامیار دوست داره گذاشته بودم.
ولی هر وقت که می دیدمشون کلی انرژی می گرفتم.همون موقع تلفن اتاقم زنگ زد.
تلفن رو برداشتم و گفتم:بله خانوم کیوان؟
خانوم کیوان:خانوم دکتر یه اقایی اومدن و اصرار دارن که شما رو الان ببینن.
دست از ماساژ دادن گردنم کشیدم و گفتم:بهشون بگین یه وقت دیگه بیان.
خانوم کیوان:منم بهشون گفتم که شما دیگه مریض نمی بینین ولی اصرار دارن.
نگاهی به ساعت کردم.ساعت 8:45 بود.همین الانشم دیر بود واسه رفتن به خونه.
کلافه گفتم:باشه بگو بیان.
اومدم تلفن رو بزارم که خانوم کیوان گفت:ببخشید خانوم دکتر
-بله؟
خانوم کیوان یکم صداش رو اورمتر کرد و گفت:میشه من برم.خودتون می دونید....
نزاشتم حرفش رو ادامه بده و گفتم:باشه برو.فقط کلید رو بزار روی میزت تا بتونم در رو قفل کنم.
خانوم کیوان:حتما.
تلفن رو گذاشتم و سرجاش.از جام بلند شدم و دستی به روپوشم کشیدم.همون موقع به در تقه ای خود و در اتاق باز شد.سرم رو گرفتم بالا و همون موقع نگام با نگاه ارمان گره خورد.
ارمان لبخندی زد و در رو تا نیمه بسته کرد.وای..غلط کردم به خانوم کیوان گفتم بره.
ارمان با همون لبخندی که داشت نگاهی به اتاق انداخت و اخر نگاش روی عکس های رو میزم ثابت موند.اروم به سمت میز رفتم و من همون طور پشت میز وایساده بودم.
ارمان عکس خانوادگیمون رو برداشت و نگاش کرد.همون طوری که نگاه عکس می کرد گفت:چه خانواده ی شادی.
بالاخره به خودم اومدم در حالی که عکس رو از دستش می کشیدم بیرون گفتم:فرمایشی داشتین؟
عکس رو گذاشتم سرجاش.ارمان:اره.
بدون اینکه بهش نگاش کنم گفتم:خب فرمایشتون؟
ارمان روی میز خم شد و گفت:می خوام که دوست دخترتم بشی؟
پوزخندی زدم و مثل خودش دستام رو گذاشتم روی میز و گفتم:چی شده،نکنه نامزدت دلت رو زده؟تا جایی که من میدونم تو ادم تنوع پذیری هستی.نه؟
ارمان:اره عزیزم.تو هم ادم تنوع پذیری هستی.فکر کنم دیگه داری از شوهرت خسته میشی.
باهمون پوزخندم گفتم:فکر اضافی نکن.برات خوب نیست.
ارمان:حالا نگفتی؟
جدی شدم و بدون اینکه گوشام صدای شکستن بشنون، گفتم:اره،حتما میام و دوباره دوست دخترت میشم و باهم سامیار و ویدا رو دور میزنیم و میریم پی زندگی خودمون.
ارمان:اره عزیزم این بهترین راهه.چقدر خوش بگذرونیم.
-ولی بدون من مثل 15 سال پیش نیستم.
ارمان:میدونم.
ارمان اروم میز رو دور زد و روبه روم وایساد.دستش رو اورد بالا و اروم گذاشت روی گونه ام و اروم گونه ام رو نوازش کرد.
از حس گرمای دستاش حالم بهم خورد.این جایی که الان دستای ارمان بود باید دستای سامیار باشه،نه هیچ کس دیگه.
اروم صورتم رو عقب کشیدم.
ارمان:چی شد عزیزم؟
باهمون پوزخندم گفتم:هیچی.
و اروم دستم رو اوردم بالا.فکر کرد می خوام نازش کنم ولی با تمام قدرتی که داشتم کوبوندم توی گوشش.
ارمان با بهت نگام کرد که گفتم:اخه چقدر می تونی پست باشی که بیایی به یه زن که شوهر و بچه داری بگی بیاد باهات دوست بشه.ها؟
و یکی دیگه زدم تو گوشش و گفتم:و اینو زدم تا بدونی کی هستی و در چه جایگاهی هستی.و اینو بدون من زندگیم رو با هیچی عوض نمی کنم.
ارمان اومد چیزی بگه که گفتم:فقط ساکت شو از این اتاق برو بیرون.
ارمان چند لحظه نگام کرد و بعد از اتاق زد بیرون و بعد صدای بهم خوردن محکم در مطب اومد.
نشستم روی صندلی و سرم رو بین دستام گرفتم.به خاطر تیک عصبی گوشه ی پلکم بالا می رفت.چشمام رو بستم و دستم رو بیشتر به سرم فشار دادم.دستامم می لرزید.
بعد از چند دقیقه از جام بلند شدم و روپوشم رو در اوردم و کیفم رو برداشتم و بعد از قفل کردن در مطب به سمت اسانسور رفتم.