رمان رویای شنی
اتاق حسام دو تا نگهبان داشت که پشت در اتاق نشسته بودند , وقتی برگه معرفی
نا مه ام رو که از طریق پارتی های خودم و عمو بهرام جور کرده بودم بررسی
کرد , با اکراه بهم اجزاه ورود دادند.
در رو باز کردم و ارد شدم .اولین چیزی که دیدم , یک تخت فلزی بود که حسام رنگ پریده و بی حال روش دراز کشیده بود.نگهبان در رو بست و من و حسام تنها شدیم .روش سمت پنجره بود و متوجه ورود من نشد.یاد اولین ملاقتمون و رفتارهای بی تفاوتش افتادم ..دلم نمیخواست خاطره بد اون روز برام تکرار بشه برای همین تق تق به در زدم و گفتم : ملاقاتی داری ..حواست هست.تخت قژقژی کرد و حسام برگشت طرفم , تعجب رو از نگاهش میخوندم , با دیدنم دستش رو گذاشت روی صورتش و بلند گفت: یا خــــدا!! باز هم تو!-مرسی از اینهمه محبتت ! چه خوش آمد گویی گرمی!-آخه من به تو چی بگم؟نزدیک تخت رفتم و صندلی رو گذاشتم کنارش و نشستم روش و زل زدم به در و دیوار اتاق...یک اتاق ساده و خالی ..2 تا تخت دیگه هم تو اتاق بود که فعلا مریض نداشت.-میخوای با این کارات چی رو ثابت کنی؟نگاهم رو متوجه حسام کردم و خیلی عادی گفتم: هیچی, فقط میخوام به وظیفه ام عمل کنم! تو چی ؟ با این کار بچه گانه ات چی رو میخواستی ثابت کنی؟حسام حرفی نزد و با خشم روش رو ازم برگردوند.بلندشدم و رفتم انطرف تخت و گفتم: چون تو هیچ کمکی نکردی مجبور شدم خودم دست به کار بشم , برای همین رفتم بیمارستانی که کار میکردی دنبال دکتر زندی!تا اسم زندی رو آوردم نگاهش افتاد روی صورتم و فهمیدم که زدم تو هدف .کمی مکث کردم و دوباره ادامه دادم: اما نمیدونم چرا به هر دری میزنم بسته میشه به روم, دکتر آزمایشگاهتون مرخصی گرفته و غیب شده !نمیدونم درست فهیدم یا به نظرم اومده رنگ چهره حسام تیره شده اما انقدر سریع به حالت اولش برگشت که نفهمیدم خیالاتی شدم یا نه !-میشه کمکم کنی بشینم؟سریع بلند شدم و بهش کمک کردم و وقتی برگشتم سرجام متوجه لبخند مضحکش شدم, نشستم روی صندلی و کیفمو گذاشتم روی پام و مظنون نگاهش کردم : چیه ؟ به چی میخندی؟سرش رو روی بالشت پشتش گذاشت و نگاهشو به سقف دوخت و گفت: عطر خوش بویی ...اونم این بو رو خیلی دوست داشت.نفسم رو با آه بیرون دادم و به تلخی گفتم: عطری که خودش برام خرید ...تموم که میشه میرم از همون مغازه و عینش رو میخرم.نگاه خیره ای بهم کرد و مثل من آه کسید و زیر لب گفت: ای وزگار ...صداش زدم :حسامصدام بی اونکه بخوام بغض داشت و ترحم برانگیز بود, گردنش رو خم کرد طرفم و گفت: جانم؟بلند شدمو کنارش روی تخت نشستم و با همه وجودم تو چشماش نگاه کردم و گفتم: تو رو خدا کمکم کن پیداش کنم ...5 ساله شب و روز زندگیم با هم قاطی شده... من بخاطر آرش از همه چیزم گذشتم ..حتی خانواده ام.. خودت که میدنی بخاطر ازدواج با اون چکار کردم .. حالا بدون اون هیچی ندارم..هیچی , مثل یک برگ که از شاخه اش جدا شده باد اون رو به هر سمتی که بخواد می بره..حسام از به زمین و آسمون خوردن خسته شد م...دیگه تحملش رو ندارم...قسم میخورم که نجاتت بدم ..تو هم عوضش کمکم کن.حسام نگاه طولانی بهم کرد..نگاهی که معنی اش رو نمی فهمیدم اما رنگ غم و شرمساری رو توش میخوندم.دستش رو از روی ملافه برداشت و گذاشت روی دستم و فشار خفیفی بهش داد و گفت: نگار..من هیچی ازت نمیخوام ..جز یک چیز...چیزی که مطمئنم اگه آرش هم بود ازت میخواست ..فقط میخوام بری...منو ول کن..التماست میکنم ...دستش رو با دو تا دستم گرفتم و تکون دادم و با عجز نالیدم: حسام من هم التماست میکنم ...بفهم دیگه نمیتونم ...نمیکشم ..قلب من طاقت اینهمه درد رو نداره ...حلقه های اشک تو چشم دو تائیمون موج میزد و فقط کافی بود پلک بزنیم تا بریزه اما هر دو تلاش میکردیم جلوی شکستن مون رو بگیریم.حس غریبی تو اتاق جولان میداد..هیچ کدوم حرف نمیزدیم ..فقط با نگاه به هم التماس میکردیم..آخر سر حسام کوتا ه اومد .نگاهش رو از من برداشت و انداخت روی پنجره و باصدای بم و گرفته ای گفت: تو طاقتش رو نداری.. چرا اصرار میکنی که بدونی ...هیجان بی سابقه ای تو وجودم به جوشش افتاد ..نفس بلندی کشیدم و تقریبا فریاد زدم: تو ازش خبر داری؟ آره؟ آره؟؟حسام حرفی نزد و فقط پلکهاش رو روی هم گذاشت که باعث شد بشکنه و قطره اشکی که تو چشمش خونه کرده بود فرو بریزه.هیجانم کم کم جای خودش رو به ترس داد...به ترسی که همه این 5 سال تو دلم بود.وحشت از اینکه بلایی سرش اومده باشه ....با درد نالیدم: حســـــام؟چشماشو باز کرد و با نگاه خیس و غم گرفت های بهم خیره شد ..فقط توسنتم به زحمت بگم: آرش ..آرش زنده است؟جوابم تنها یک کلمه بود..یک کلمه دو حرفی!یک کلمه دو حرف یکه ریشه زندگیم رو زد ..همه امید و آرزوهامو آتیش زد.. نابود شدم.. اون لحظه به معنی واقعی کلمه نابود شدم.حسام یک کلمه گفت, فقط گفت: نــــه!و این یعنی یک خط پر رنگ روی همه زندگی من!صدای جیغ بلندی تو سرم تکرار شد و وحشت زده به خودم اومدم ودیدم کنار خیابون ایستادم .قلبم بلند بلند میزد و صداش تمام گوشم رو پر کرده بود , گیج دور و برم رو نگاه کردم و سرویس مدرسه پسرونه ای رو دیدم که پشت چراغ قرمز ایستاده بود و توش چند تا پسر بچه شیطون داشتن جیغ و داد میکردن . صدای یکیشون واقعا بلند و ترسناک بود ...گوشیم رو درآرودمو به ساعت دیجیتالیش که زمان 6 و 45 رو نشون میده خیره شدم .اصلا نفهمیدم چی شد!منکه تو بیمارسنان کنار حسام بودم!داشتم با اون حرف میزدم و میخواستم تلاش کنم تا وادار بشه حرف بزنه و بگه از آرش چی میدونه؟هرچی فکر میکنم چیزی یادم نمیاد..یادم نمیاد حسام چی گفت و بعد چی شد و اصلا کی از اتاق اومدم بیرون و اینجا چکار میکنم؟فقط یه حس سنگین و خفیف روی سینه ام حس میکردم ..انگار که راه نفسم رو بسته بودن..دستمو گذاشتم روی سینه امو نفس عمیقی کشیدم که یک درد مقل تیری که یهو رد بشه از تو سینه ام رد شد.از شدت درد دو لا شدمو کیفم از روی شونه ام افتاد.دستم رو به دیوارکنارم گرفتم تا نیفتم ...اصلا نمی فهمیدم تو چه حالیم...انگا ر زمین و زمان رو بهم دوخته بودن !دستی بازوم رو گرفت .چهره زنی رو تو قاب چادر مشکی کنارم دیدم اما نشنیدم چی گفت.به جاش جمله آخر حسام تو سرم زنگ خورد و صدای غم گرفته اش وقتی که گفته بود: نه...!نه ای که فقط یک مفهوم داشت...یعنی آرش دیگه نبود که بتونم باهاش ادامه بدم!بخاطرش زندگی کنم..نه ای که مفهمومش تموم شدن زندگی خودم بود.تو همه این 5 سال با اینکه آرش نبود اما تو خیالم باهاش زندگی کرده بودم.و حتی لحظه ای هم به این فکر نکردم که زندگیم بی حضور اون داره میره جلو..همیشه منتظرش بودم ..منتظر برگشتنش اما حالا...همه چیزم ویرون شده بود..همه چیزم!درد تو سینه ام شدت گرفت و دیگه نتونستم خودم رونگه دارم.با زانو افتادم روی آسفالتها...حال خودم رو نمیفهمیدم ..فقط تلاش میکردم یک نفس کوچیک بکشم ..اما با کوچکترین تلاشی برای فرو بردن هوا آنچنان تیری تو سینه ام کشیده میشد که دنیا رو تیره و تار میدیدم!نیمدونم از شدت درد از حال رفتم یا از کمبود اکسیژن ... فقط تو لحظه آخر چهره رنگ پریده و وحشت زده اون زن رو دیدم که نگهم داشته بود و بعد .. تاریکی....!!!
کلاسهای آرش تموم شد, جلسه آخرش برام خیلی سخت بود ...برعکس ظاهر خشک و جدی که از خودم نشون میدادم اما با هر بار دیدنش دست ودلم میلرزید .مخصوصا اون روز آخری که بدجور حالم گرفته بود.و نمیدونم واقعا اگه اون کار توی دفتر مجله نبود چی به سرم می اومد..سخت بود اعتراف کنم اما واقعیت داشت, ازش خوشم اومده بود ..آرش , آش دهن سوزی بود و من نمی توسنتم اینو انکار کنم!اون ترم خیلی زود تموم شد مثل همه ترم های دیگه تا اومدم به خودم بجنمبم وقت امتحان ها رسید و به هر جون کندنی بود بار یک ترم رو تو شب امتحان ها برداشتم و همه واحدها رو پاس کردم ولی یک تفاوتی که این دفعه با دفعه های قبل داشت این بود که سر هرامتحان پای جزوه هام یک اسم بود ...گوشه گوشه کتابها و جزوه های درسیم نوشته بودم آرش!!!خلاصه بدجوری افتاده بودم تو هچل !تا اینکه....تا اینکه به پیشنهاد سمیه برای تعطیلات تو گروهای دانشجویی که اعزام به روستا میشدن اسم نوشتیم و قرار شد بریم روستاهای اطراف چند هفته ای برای کمک و این حرفها ... صبح روزی که کوله امو برداشتم و رفتم محل قرار تا گروه بندی بشیم و همه با هم آشنا بشیم .اون روز رو هیچ وقت یادم نمیره .اون روز وقتی در کمال تعجب آرش رو هم بین دانشجوهای داوطلب دیدم ازتعجب دهنم وا موند و اینقدر تابلو بهش زل زدم که هم خودش فهمید و هم همه بچه های دور و بری مون!!!****.زندگی تو روستا هم برای خودش عالمی داره..هوای پاک..زمین پر برکت ...آسمون باز و شبهای مهتابی و پر ستاره..آدمهای مهربون و روهای گشاده!زندگی اون جا معنی دیگه ای داره ..اونجا دیگه خبری از چشم وهم چشمی های تموم نشدنی و تعارفهای الکی و تو خالی نیست ..اونجا هر چی هست مثل همون آسمون صاف و یکدستش یکرنگی و صمیمته!صمیمتی که تو نگاه کوچیک و بزرگ میتوین ببینی و هیچکدومشون سعی در پنهان کردنش ندارن.چیزی که تو شهر یا نمی بینی یا اگر هم ببینی سرد و یخ زده است !اون روزها که تو اون روستا بودیم عشق میکردم..با خدا..با زمین ..آسمون..آدمها...پیر زنها و پیرمردها!زمینهای شخم نزده و جوانه های سبز گندم و چغندر!آخ که اونجا یعنی خود زندگی!!!***.شب دوم بود ...همه بچه های گروه برگشته بودن مسجدی که دراختیارمون گذاشته بودند ...خیلی خسته بودم اما حال قشنگی داشتم.وقتی یاد حرف زهرا کوچولو می افتادم که منو بغل کرده بود و گفته بود: خاله نگار نمیشه تو همیشه پیشمون بمونی!دلم قنج میرفت و قلبم یک جوری میزد انگار یک پر پر اضافه داشت.حس خوبی بود ...شیرین و دوست داشتنی .نزدیک مسجد که شدم روشنی یک آتیش رو دیدم که پسرها همه دورش رو گرفته بودن و حسام داشت براشون می خوند.ولی چه صدایی!تعجبم از این بود که چطور صدای اعتراض هیچکی در نیومده هنوز!!حسام داشت میخوند و مرتضی پشت یک دبه ضرب گرفته بود و مثلا داشت براش موسیقی متن میرفت!و چند تا از پسرها زیر صداش ها ها میکردن که دیگه آخرش بود!همونجا تو تاریکی ایستادم و به اون صحنه خیره شده ام ..آخه خیلی خنده دار بود و حاضر نبودم این سوژه رو از دست بدم ...یکم که گذشت دیدم واقعا حیفه برای همین زود دوربینم رو از کوله ام بیرون کشیدم و زوم کردم روشون و شروع کردم به فیلمرداری .حسام همونجور میخوند: امشب در سر شوری دارم ..امشب در دل نوری دارم.و به اینجا که رسید دیگه موهای تنم سیخ شد از بس وحشتناک میخوند.باز امشــــــب من در اوج آسمانم!-حالا خوبه منم از شما مدرک جرم بگیرم .از صدایی که پشت سرم شنیدم همچین از جا درفتم که اگه جلوی دهنمو نگرفته بودم حتما جیغ بنفشی میکشیدم و از اون جیغ هایی که وقتی سوسک میدیدم میکشیدم.چسبیدم به دیوار ودستمو گذاشتم روی سینه ام .آرش سینی چای به دست از تو تاریکی اومد بیرون و گفت: ببخشید ترسیدین.وقتی شناختمش یکم آروم شدم اما هنوز سینه ام با بی نظمی بالا و پائین میرفت .به زحمت گفتم : شما اونجا چی کار میکردین؟خندید و گفت: اینم دقیقا عین سوالی که من از شما دارم! شما اینجا چی کار دارین؟تکیه ام رو از دیوار برادشتم و بریده بریده گفتم: چطوری؟-همه خانومها رفتن مدرسه! مسجد رو دادن به آقایون.-من..نمیدوسنتم..کسی به من نگفته بود.-خب برای اینکه شما اصلا با گروه هماهنگ نیستین تمام مدت سرتون با بچه ها گرمه.لبخندی زدم و گفتتم: آخه خیلی شیرینن.با اینکه چهره اش رو تو تاریکی نمی دیدم اما میتوسنتم از لحن صداش بفهمم که اونم مثل من لبخند رو لبشه : خانم ها همشون اینطورین...همشون عاشق بچه هان.-شما از بچه ها خوشتون نیمآد؟-خواهرم یک دختر داره ...اسمش یکتاست ...اونو خیلی دوست دارم..ولی از بچه های دیگه نه...مخصوصا اگه لوس باشن.همانطور که دوربین رو خاموش میکردم گفتم: ولی من عاشقشونم.بلند خندید و گفت: من که گفتم.بعد سینی چایی که دسنش بود رو به سمتم گرفت و ادامه داد: بفرمایئد .دست دراز کردم یکی از لیوان یکبار مصرفها رو که حسابی داغ شده بود رو برداشتم و گرفتمش جلوی صورتم , بخارش میخورد رویی گونه ام و حس خوبی رو بهم میداد .دوباره آرش گفت: اگه میترسین باهاتون تا دم مدرسه بیام ؟فوری جواب ندادم .مکثی کردم و یکم حرفش رو بالا و پائین کردم دلم میخواست که باهام بیاد اما نه بخاطر اینکه میترسیدم و از این حرفها , برای اینکه میخواستم بیشتر باهاش باشم .. آخه ازش خوشم اومده بود .حالا دیگه با خودم کنار اومده بودم و میدوسنتم چه احساسی بهش دارم .دیگه نه از اون خشم عصبانیت و شب اول ملاقاتمون تو قطار خبری بود و نه حس غریبه و بهم ریخته روزهای اول کلاسش .ونه حتی اون حس دوست داشتن معمولی که روزهای اول اومدن به روستا نسبت بهش داشتم.الان دیگه واقعابرام مهم شده بود.ته ته قلبم ازش خوشم اومده بود.سکوتم که طولانی شد خودش انگار جوابم رو از سکوتم تفسیر کرده باشه گفت: پس یک لحظه اجازه بدین من همین چایی ها روبه بچه ها بدم ..میآم.چیزی نگفتم و فقط تو تاریکی به چشمهاش که مثل چشمهای گربه برق میزد خیره شدم ...نمیدونم از گرمای گرمای چای که تو دستم بود اونجوری گر گرفتم یا از چیزی که تو نگاهش بود ..واقعا نمیدونم ! اماهرچی که بود احساس خوبی بود , مثل وقتی که بعد از یک مدت طولانی توسرما وایستی و بری تو یک اتاق گرم که بخاری اش زیاد زیاد باشه و بعد دستهای یخ زده ات رو بگیری روی اون بخاری و با گرم شدن همه وجودت لبخندی بزنی و بگی آخی خدایا شکرت...چقدر گرما خوبه!حالا منم میخواستم لبخند بزنم وبگم ..خدایا چقدر دوست داشتن خوبه اما همون لحظه که تو اوج مز مزه کردن اون همه لذت بودم یک احساس تلخ و گس از تو ذهنم گذشت .شرایط خودمو برام یاد آوری کرد و من یادم اومد گه چقدر اینجوری همه چیز بیهوده است.با رویا رو شدن با این حقیقت تلخ , بغض دور گلوم رو گرفتو فشارش داد.رو برگردوندم و به آتش و حلقه های پسرها نگاه کردم که حالا حسام دست از خوندن کشیده بود و همشون عین از قحطی در اومدها حمله کرده بودن به سینی چای دست آرش.وقتی صورت خندونش رو بین چهره های سرخ شده از آتش بین بقیه پیدا کردم وبه اون لبخند زیبا و مردونه ا ش خیره شدم دوباره دلم لرزید و بغضم آروم شکست.آروم بی صدا ... اولین قطره اشک تو اون تاریکی پاورچین پاورچپن روی گونه ام راه افتاد.دیگه تحمل نداشتم..چای که دستم بود رو گذاشتم روی پله ورودی مسجد و به دو از اونجا دور شدم.واقعا دیگه نمی توسنتم اونهمه بدبختی رو تحمل کنم.برای اولینبار دلم میخواست از اینکه مثل دخترهای دیگه نیمتونم به آینده چشم امید داشته باشم از ته دل زار بزنم!از اینکه نیمتونم به دوست داشتن و دوست داشته شدنم فکر کنم, از اینکه نمیتونم به مادر شدن و خانواده دار شدن فکر کنم.اخه گناه من چی بود ؟؟من چه تقصیری داشتم؟؟از محوطه مسجد رفتم بیرون و دویدم طرف مدرسه ..جوری می دویدم که انگار کسی دنبالمه.و در حقیقت هم همینطور بود.دورنمای یک زندگی زیبا که هر دختری آرزوش رو داره پشت سرم ایستاده بود و داشت بهم دهن کجی میکرد و من طاقت نگاه مسخره اش رو روی خودم نداشتم.من انقدر قوی نبودم که اون رو کنارم ببینم و اهمیتی ندم , برای همین فرار میکردم ...از خودم..از آرزوهام ...از آرش.. ا زعشق به آرش...****.ا ز صبح که بلندشده بودم تلخ و نچسب بودم این رو از سر صبحانه یکی یکی بچه ها بهم گفتن تا تو کارگاه بچه ها با چشمهای کنجکاو و شیطونشون بهم فهموندن اما دست خودم نبود . هنوز از زخم دیشب درد میکشیدم.همه زخم ها که نباید جسمی باشند ..زخم های روحی دردشون به مراتب بیشترن ..مخصوصا اگه اون زخم رو خودت با دست خودت زده باشی.کلاس که تموم شد ساعت 12 بود و نیم ساعت دیگه موقع نهار بودنهار ها روهمه دور هم میخوردیم و این برای من بعد از ماجرای دیشب خیلی سخت بود.. اینکه برم سر سفره ای بشینم که آرش هم نشسته و غذایی رو بخورم که اون قسمت میکنه .وای خدا اصلا همه اینها به جهنم ..بگو چطوری باهاش برخورد کنم ..وقتی بهم خیره میشه وبا اون لبخند کج گوشه لبش سلام میکنه یا میگه برای شما چی بکشم؟میخواستم اصلا نرم سر سفره اما بالاخره که چی؟امرزو نمیرفتم , فرا نمیرفتم...عاقبت که چی! برای همین به خودم مسلط شدم و همه احساساتم رو گذاشتم زیر پام و با پاشنه هام له شون کردم .دردم اومد..خیلی هم دردم اومد اما چاره ای دیگه ای نداشتم.***.وقتی من رسیدم دخترها داشتن سفره رو پهن میکردنو پسرها هم دیگ ها رو از روی اجاق ها پائین می اوردند و خلاصه سر وصدایی به پا بو.من از اونهمه هیاهو استفاده کردم وبی صدا رفتم کنار ساناز ایستادم که به روم خنیدید وگفت: کجایی تو دختر! دل بکن دیگه!جوابی ندادم چون اصلا حواسم نبود.داشتم دنبال آرش میگشتم که بین بچه ها نبود...هم خیالم راحت شد و هم یکم ناراحت شدم ..بهر حال هنوز از پس خودم برنیومده بودم و اون تو قلبم جا داشت ...هرچقدر هم نقش بازی میکردم و وانمود میکردم که برام مهم نیست اما اخرش که باید با خودم صادق می بودم و حقیقت رو باور میکردم .و حقیقت چی بود جز اینکه من ارش رو دوست دارم؟!با صدای جیغ چند تا دختر به خودم اومدم ,برگشتم سمت صدا که آرش رو میون جمع دخترها دیدم.دخترها جیغ زنون پشت هم پناه میگرفتن و آرش داشت غش غش میخندید.اما به چی؟جلوتر رفتم تا ببینم چی باعث این همه سرو صدا و ترس شده .... که ناباورانه متوجه یک بچه گربه سیاه و سفید خیلی ملوس تو دستهای آرش شدم.انقد کوچیک بود که تو یک کف دستش هم جا میشد اما آرش اون رو با دوتا دست گرفته بود.یک بچه گربه با موهای پرز دار بلند ویک دم تمام مشکی ... چشماش سبز بود.. یک سبز خیلی تیز... یک چیزی تو مایه های چشمهای خود آرش.تمام حس و حالی که تا اون چند دقیقه قبل داشتم با دیدن اون بچه گربه ملوس یادم رفت . لبخندی گوشه لبم نشست و برعکس دخترهای دیگه جوری پناه گرفته بودند انگار اون بچه گربه, گودزیلاست!جلو رفتم و با یک انگشت زیر گلوی گربه رو خاروندم که خیلی خوشش اومد و گردنش رو بلند کرد و چشماش رو خمار!با این حرکتش من و ارش دوتایی بلند خندیدم : نمی ترسی؟بدون اینکه نگاهش کنم با خنده جوا ب دادم : نه.-پس بگیرش.بچه گربه رو گذاشت تو بغلم و منم با لذت خاصی به خودم چسبوندمش و یک لبخند از ته دل زدم .بچه گربه هم خودش رو بهم می مالوند و آروم میو میو میکرد .سرم رو بلند کردم و مشتاق گفتم: الهی...گشنه است .که دیدم آرش داره با دقت بهم نگاه میکنه... با این حرفم لبخندش پهن تر شد . شونه ای بالا انداخت: مامانش شماییی!یک چند ثانیه ای نفهمیدم چی میگه , گیج نگاهش کردم که دوباره گفت: فکر نکنم گوشت بتونه بخوره ..هنوز خیلی کوچیکه.-شیر داریم؟گمونم.دخترها یکی یکی از پناهگاشون بیرون می اومدند و بافاصله از من می ایستاده اند و جوری نگاهم میکردند که انگار مثلا یک مار کبری تو بغلمه!!!وقتی صدای حسام بلند شد که میگفت داره غذا رو میکشه کم کم جمعیت متفرق شدن و من موندم و آرش و بچه گربه تو بغلم .حالا که از شور و شوقم کم شده بود , گرمای نگاه آرش اذیتم میکرد .جرات هم نداشتم سر بلند کنم برای همین خودمو با بچه گربه سرگرم نشون دادم که بی مقدمه گفت: چرا دیشب رفتی؟لحنش صمیمی شده بود ومن توذهنم دنبال دلیل میگشتم که چرا؟-نمیخواستم مزاحمتون بشم.-جدنا؟لحنش جوری بود که ناخودآگاه سربلند کردم و نگاهم افتاد تو چشماش !تو چشماش داشت بهم میخندیدن ..انگار بخواد بگه: خودتی!برای اینکه خیالش رو جمع کنم خونسرد جواب دادم: راهی نبود که ...خودم رفتم دیگه!و به دبنالش برا دور کردن ذهنش از این بحث گفتم: خیلی ملوسه..از کجا پیداش کردین؟-لای یاس تو حیاط مسجد گیر کرده بود.-حیوونی!-دوستش داری؟خندیدم و همونجوری که با دمش باز می کردم گفتم: خیلی!!-پس مال تو!متعجب نگاهش کردم که ادامه داد: از مامانش اجازه اش رو گرفتم.-گناه داره..شاید دنبالش باشه ...-نه چند روزی که تو مسجد پرس میزنه و هر شب براش شیر می برم... گم شده ..اگه نمیخواینش مال خودم.بدون اینکه فکر کنم فوری جواب دادم: نه نه ..مال خودم.خندید و همونطور که با گربه تو بغلم بازی میکرد . با دست نوازشش کرد و پشت گوشهاش رو خاروند.از اونهمه نزدیکی بهش احساس خوبی نداشتم, معذب بودم.. از طرفی هم دلم نمیخواست بره و ازم دور بشه ..نمیدونم چه مرگم بود ...حال خرابی بود!تشنه ام شده بود و گرمم هم بود.اون غرق بازی با گربه بود که حالا هی با پنجول های ظریفش به دست آرش ناخن میکشد و من زیر چشمی اون و خنده هاش رو نگاه میکردم و شاهد لرزیدن دلم بودم! نوری افتاد تو چشمم و چشممو زد..به زحمت لای پلکهام رو باز کردم و متوجه صداهای بالا سرم شدم ..صدای یک مرد بود و یک زن. زیر صداشون هم یک صدایی ریز مثل بوق بوق اما پائین تر ...هوای خنک و مطبوعی تو ریه هام در حال گردش بود ..آروم اون هوای خنک رو فرو دادم که حس آرامشی تو وجودم به جریان افتاد ..ترس نفس نکشیدن شاید بدترین ترس همه زندگی یک آدم باشه ..حقیقتا حال وحشتناکیه وقتی نمی تونی هوا رو تو ریه هات حس کنی...صدای دستگاه های اتاق برام آشنات بود اما یادم نمی اومد که قبلا این صداها رو کجا و کی شنیدم ...جسم سردی همون لحظه روی بدنم حرکت کرد و بعد باز صدای اون مرد که میگفت: یک ساعت دیگه ازش 1 نوار دیگه بگیر و با اکوش که آماد شد بیار اتاقم.-چشم دکتر.-دیگه سفارش نکنم ..وضعیتش رو مدام کنترل کنی.-بله حواسم هستم.هر چی تلاش کردم دور وبرمو ببینم بی فایده بود.. همه اجسام هاله دارم و به شکل سایه روشن دیده میشد , مرد روی صورتم خم شد و نور مستقیمی رو دوباره انداخت تو چشمام که حس کردم برای چند لحظه کور شدم.مرد دستش رو گذاشت روی پیشونیم و آروم و نرم زیر گوشم گفت: استراحت کن ..حالت خوب میشه ..من اینجا...انقدر گیج بودم که نصف بقیه جمله دکتر رو نشنیدم همینکه چشمام رو بستم دوباره از هوش رفتم اما اینبار هواداشتم , دردی تو سینه ام نبود و انگار تو یک جور خلاء در حال پرواز بودم!*************.******.اسم گربه رو گذاشته بودم ملوسک!تو حیاط مدرسه داشام باهاش بازی میکردم که متوجه پاها ی مردونه ای شدم .سر که بلند کردم دیدم آرش!دستش یک سویس بود وداشت اون رو سمت ملوسک تکون تکون میداد و هی میگفت: پیشی بیا..پیشی؟خندیدم و گفتم: اسمش رو گذاشتم ملوسک!چشماش گرد شد و گفت: ها؟!! بعد به مسخره خندید و ادامه داد: عجب اسم دخترونه ای !-مگه چه شه ؟-چی عرض کنم...آخه..میگم حالا این حیوونکی زبون نداره اعتراضی کنه..فردا پس فردایی که شد , یکوقت از این اسم ها رو بچه اتون نذارین ها!-چی بذارم خوبه؟ بوق 1829 خوبه؟سوسیس رو پرت کردد جوی ملوسم و با خنده ملیحی که تحویلم داد جواب داد: حالا چرا دلخوری میشی؟ من فقط نظرم رو گفتم..میگم دوست ندارین سلیقه من رو تو انتخاب اسم بدونی؟مکثی کردم ویکم خیره خیره نگاهش کردم که بلند شد و اومد طرفم , اونم یکم نگاهم کرد وگفت: حسام میگه که شما اصا با بچه ها دم خور نیستی! مشکلی هست؟جواب دادم: فکر نکنم.-بهرحال ما یک گروهیم.-میدونم!-میدونم میدونی...ببین...حوصله ام سر رفته بود ازاین خودمونی بودنش!پریدم وسط حرفش و گفتم: میشه خواهش کنم اینقدر صمیمی با من صحبت نکنی!دهنش وا موند..اما خیلی زود رگه هایی از یک خنده شیطنت آمیز تو صورتش ظاهر شد ..دستهاش رو کرد تو جیب شلوارش و سرش رو انداخت پایئن و چندبار تکونش داد و بعد خیلی آروم گفت: البته...ببخشید اگه جسارت کردم! منظور بدی نداشتم.-منم همنیطور...فقط معذب بودم اونجو.ری!-درک میکنم..مشکلتون با بقیه همیهمینه.گیج نگاهش کردم که یعنی چی ؟خودش ادامه اد: بقیه هم باید باهاتون با احترام صحبت کنن؟از دستش کلافه شده بودم.. نفسم رو پوف مانند بیرون دادم و روم رو ازش برگردوندم که بلند خندید وگفت: خیلی خوب..باشه دیگه... واقعا ببشخید... شوخی بود میدونم خیلی خنک بود شما ببخش!چیزی نگفتم .. اونم سکوت کرد .. ملوسک داشت با تیکه سوسیس بازی میکرد و سعی داشت از یک قسمتش شروع کنه به خوردن اما تلاشش بی فایده بود و اون سوسیس همش قل میخورد واون مجبور بود با جثه کوچکش مدام دنبالش بدوه و باهاش بازی کنه تو حال تماشا کردن تلاش ملوسک بودم که آرش گفت: وقتی برگردیم من کلاس مجسمه سازی هم دارم تو کانون فرهنگی ها!برگشتم طرفش که دیدم نگاهش روی بچه گربه است.همینطوری نگا نگاهش کردم, آهی کشید و همونطور که روش رو به سمت من برمیگردوند آروم گفت: به مجسمه سازی هم علاقه داری؟شونه بالا انداختم و جواب دادم: نمیدونم!-من یک کارگاه دارم ...طبقه پائین خونمه...همینطوری برای اینکه فقط یک چیزی گفته باشم , گفتم: باید دیدنی باشه!-دلتون میخواد ببینیش؟جا خوردم ...انتظارش رو نداشتم..مردد جواب دادم: من ؟ نمیدونم.چه جوری؟خندید و گفت: یعنی چی چه جوری؟-ببخشید هول شدم نفهمیدم چی گفتم!-بالاخره آره یا نه؟ دوست داری ببینی؟-والا چی بگم...بدم که نمیاد..-پس یک شماره بده بهم که وقتی برگشتیم بهتون خبر بدم.ایندفه دیگه واقعا جا خوردم..همینجوری بر و بر داشت تو چشمام نگاه میکرد و میگفت شمارتو بده !تودلم گفتم : خاک به سرت نگار.. ببین چقدر شل اومدی که طرف ازت شماره میخواد.از اونطرف یک صدایی جیغ و ویغ کنان تو دلم عروسی گرفته بود که آی آی خریت نکنی و شماره ندی!این فرصت رو ازدست نده!اما صدای عقل و منطقم بلندتر و محکم تر بود .. زود صدای احساسم رو خفه کرد و دهنش رو بست و قاطع و بلند سرم داد زد: هی نگار تمومش کن , نذار جلوتر از این بره.. همین حالا تمومش کن.منم تمومش کردم. خیلی سخت بود اما سعی کردم محکم باشم و تمومش کنم ..همونطور که نگاهم رو ازش میدزدیم با صدایی لرزون رعشه دار گفتم : حالا که فکر میکنم میبینم به مجسمه سازی اصلا علاقه ای ندارم. چشمامو که باز کردم اولین چیزی که دیدم, چشمهای سرخ و خیس مامان بود که بالای سرم ایستاده بودو سعی داشت اشکهاش رو از من پنهان کنه.هنوز ترس نفس کشیدن تو دلم بود .پلکهامو روی هم گذاشتم و هوای در حال جریان در ماسک اکسیژن رو فرو دادم ... تو سینه ام حس خنکی کردم.و بعد آروم پلکهامو از هم باز کردمو دوباره مامان رو بالای سرم دیدم که اشکهاش رو پاک کرده بود و یک لبخند بی قواره روی لبش بود.خندیدم و با دستم ماسک رو از روی صورتم برداشتم و بی حال نالیدم: ریملات ریخته مامان.سریع با پشت دست چشماش رو کشید و وقتی سیاهی رو دید, بلند خندید و یک جور مهربونی نگاهم کرد.همون چند لحظه که ماسک رو برداشته بودم هوای بیرون برام دم دار و سنگین بود , دوباره ماسک رو گذاشتم ونفس راحتی کشیدم.مامان دستمو گرفت بین دو تادستهاش و گفت: خوبی؟چشمامو باز و بسته کردم که یعنی آره.فشارخفیفی به دستم داد و آروم گفت: من فقط چند دقیقه اجازه داشتم ببینمت دیگه باید برم.. بابات هم خیلی دلش میخواست ببینتت اما دکتر فقط به من اجازه داد...اومدی تو بخش همه میان دیدنت.لبخندی حاکی از قدر شناسی زدم .. مامان خم شد و پیشونی ام رو بوسید و خدافظی کرد وقتی داشت میرفت یک نگاه طولانی و عمیق به من و یک نگاه هم به دستگاه های بالای سرم انداخت و دوباره همون لبخند بی قواره رو زد و رفت!مامان که رفت پرستاری اومد و باهام حرف ز د که من فقط گوش میدادم و بعد دستگاها رو چک کرد و معاینه ام کرد وبا رضایت رفت.دوباره تنها شدم.. نگاهی به دور تا دورم کردم . یک پرده بلند آبی دور تختم کشیده شده بود و دستگاههای جور واجور دورو برم بودن ..خیلی وقت بود که دیگه سر از این اتاق در نیاورده بودم.. مخصوصا با اون دستور العمل های مرز بندی شده دکتر رنجبر که میگفت:: استرس و هیجان رو کلا از زندگیت خط بزن! عروسی , مجلس عزا قدغن.. مهمونی های شلوغ و پر سر و صدا قدغن! سوسیس و فلفل و سس های تند و نوشابه و هر خوراکیِ محرکی قد غن ! و ...!و من همیشه به اون لیست بلند و بالای دکتر رنجبر میخنیددم و مسخره اش میکردم...چون با وجود آرش به هیچ کدوم از این دستور العملها احتیاج نداشتم.. باوجود آرش من خود زندگی رو تو بغلم داشتم...اما حالا ..با شنیدن خبر نبودنش ...با فهمیدن این حقیقت دهشتناک که آرش دیگه نیست....؟؟!!آه دردناکی کشیدم و به خطوط بلند و کوتاه صفحه نمایشگر خیره شدم...یاد اتفاق هایی افتادم که بعد از برگشتن از روستا افتاد ... تا اینکه من و آرش به هم نزدیک تر شدیم و ....*************.****.مثل چی پشیمون شده بودم که شماره ام رو بهش ندادم ...از وقتی که از روستا برگشته بودیم هم دیگه بدتر...روزهای آخر تابستون بود ودلم پر میکشید که یکجوری ببینمش.. برای همین هی به دفتر مجله سر میزدم و به یک هوایی سر وگوش آب میدادم اونطورفها اما خبری نبود که نبود!قصد اومدن نداشت انگاری!خلاصه بدجوری تو نئشگی دوریش بودم تا اینکه بالاخره دیدمش...یک روز که دیگه نا امید شده بودم از دیدنش و رفته بودم دفتر تا چند صفحه ای که قرار بود تحویل بدم رو بدم به مسئول صفحه مون در کمال تعجب وناباوری آرش رو هم دیدم!تو دفتر ما نشسته بود ...آرش خودش سردبیر بخش ادبیات و ستون ادبیاتِ داستانی انگیلیسی رو هم داشت و منم چند وقتی بود که با صفحه جوان مشغول شده بدم و براشون چند تا کار برده بودم.. آقای بهزادی سردبیر بخش ما از کارهام خوشش امد و چندتایی شونو چاپ کرد.. وقتی اولین بار متن زندگی با توازن و بی توازنم چاپ شد رو هیچوقت یادم نمیره.. وای که چه روزی بود...!خلاصه رفتم تو دفتر که به جای آقای بهزادی آرش رو دیدم .پشت میز بهزادی نشسته بود و چشماش 2 کاسه خون بود... درست مثل اولین برخوردمون, دوباره سبزی چشماش وَل وَل میکرد.انقدر مشغول ترجمه بود که اصلا متوجه حضور من نشده بود...منم که از دیدنش هنوز تو حالت بهت و شوک بودم..چند ثانیه بهش خیره موندم و سیر تماشاش کردم تا اینکه شیطنت زیر پوستی ام اومد سراغم..چند قدم ر فتم جلوتر و یهو گفتم: کور نشی پرفسور!با کف دست صورتش رو مالید و گفت: دیگه در شرفشم! فقط یادت باشه که یک عصای سفید برام بگیری!اینقدر خنک شدم که حد نداشت!اون متوجه حضورم شده بود و من ابله چه احمقانه اونجا وایستاده بودم و بهش زل زده بودم!عجب افتضاحی !!!!سرش رو بلند کردو گرم و گیرا بهم خیره شد..لبخند زیبا ومنحصر به فردش رو به روم پاشید و گفت: سلام..کی اومدی؟نمیدونم سوالش برای رد گم کنی بود یا برای اینکه من کمتر خجالت بکشم ؟هرچی که بود باید جواب میدادم .-چنددقیقه ای بیشتر نیست..شما کی اومدین؟-اصلا نرفتم...از دیروز ظهر اینجام.. باید تا عصر اینها روتموم کنم بفرستم چاپخونه.چشمام اندازه توپ پینگ پونگ شد و تقریبا داد زدم: ها؟!! اصلا نرفتی خونه؟ یعنی تمام دیشب رو شما تودفتر بودی؟سرش رو تکون دادو یک قلپ از نسکافه روی میزش رو خورد و گفت: اَه...یخ کرد..میری آب رو بذاری جوش بیاد؟درحالیکه هنوز متعجب داشتم نگاهش میکردم گفتم: مگه مجبورین اینقدر کار کنین؟خنده بی حال و بیرمقی زد و به جای جوابم گفت: یک فنجون هم برای خودت درست کنم دورهم میچسبه.اداش رو درآرودم و گفتم: دور هم میچسبه! انگار آَش رشته است!خندید: دیگه بضاعت ما همینقدره!رفتم تو آشپزخونه و کتری رو تا نیمه آب کردم وگذاشتمش رو ی گاز که صداش اومد: شیر گار روباید چند ثاینه ای نگه داری...حواست باشه خواستی زیر گاز رو روشن کنی..بد قلقه!خنده ام گرفت وبلند گفتم: استاد ادبیات کی تا حالا زیر گاز رو روشن کرده؟صداش دوباره اومد: گیجم.. نمیفهم چی میگم.. ببخشید..زیر کتری ! درست شد؟زیر لب گفتم: آره ..مجید دلبندم!آب که جوش اومد دوتا نسکافه درست کردم و بردم روی میزش گذاشم که نگاه قدرشاسانه ای حواله ام کرد و فنجونش رو بردشات و فوت کرد و داغ داغ خوردش.چشمام دیگه گشاد ی اش سایز توپ پینگ پونگ بود وگشادتر از اون نیمشد.برای همین تلاشی نکردم و به یک تعجب کوچولو اکتفا کردم وگفتم: چه خبره؟ سوختی که!خندید و جواب داد: دهنم رودادم برام ایزوگام کردن. نگران نباش.فنجونم رو برداشم و یکذره از لبه اش خوردم که سر زبونم سوخت و به مور مور افتاد ...درعجب بودم که این پسر دیگه چه موجودیه؟!آرش دوباره سرش رو پائین انداخته بود و داشت تند تند جملات رو کوتاه میکرد و علامت گذاری ها رو ویرایش میکرد ..به همون حالت گفت: ببین از خیر عصای سفید گذشتم ..یک چیز بهتر میخوام..بگم؟یک تیکه از بیسکویت روی میز رو شکستم و سرم روتکون دادم که بگو.-اگه یک روزی احیانا خواستی بهم کادو بدی ساعت برنارد رو برام بگیر لطفا..از دیرو انگار دنبال ثانیه ها کردن ..نگا نگاه شد 10!خندیدم و با لودگی گفتم: ای بابا استاد جان برو فکر نون باش که خربزه آبه!قهقه بلندی زد و مشغول ادامه کارش شد...منم داشتم با فنجونم بازی میکردم که گفت: بخور دیگه!به زور جلوی خنده امو گرفتم وگتم: آخه یکمی داغه!-ای بابا...تو چی کار به داغیش داری.. به این فکر کن که از فردا میتونی بری تو دانشکده و پز بدی که با استاد جاوید نسکافه و بیسکویت خوردی!لجم گرفته بود که اینقدر خودش رو دست بالا گرفته برای همین زود گفتم:-تو هم میتونی بری به دوستهها و همکارات پز بدی که با برادر زاده بهرام شریفی 2 دقیقه حرف زدی!سرش رو بلند کرد ونگاهم کرد و مردد گفت: کدوم بهرام شریفی؟-بگرد و پیداش کن!خودکارش رو گذاشت گوشه لبش و شیطنت آمیز گفت: کم چاخان دختر!شونه ای بالاانداختم و در جوابش فقط به یک لبخند نصفه نیمه اکتفا کردم که احتمالا فکر کرد سربه سرش گذاشتم چون دوباره سرش رو پایئن انداخت و مشغول ادامه کارش شد ...*****.چند روز بعد آرش دعوتم کرد کارگاهش ...منم که از خدام بود دیگه نه نیاوردم و خیلی زود پذیرفتم.کارگاهش خیلی بزرگ نبود..شاید اگه توش فرش پهن میکردن یک قالی 3در 4 میشد.اما خیلی خوب از فضا استفاده کرده بود..دورتا دور اتاق رو طبقه بندی کرده بود و نمونه کارهاش رو تو طبقه ها چیده بود و الحق هم چه کارهایی بودن, همشون استادانه ..چند تا مجسمه خوش تراش و خیلی طریف کاری شده و چند تا کوزه و خمره سفالی که روشون نقش های ا زچهر پیرزنها و پیر مردها تویک کوچه باریک کشیده شده بود و چندتا صحنه مقطع از منظره و طبیعت روشون خودنمایی میکرد.مبهوت هنر دستهاش بودم که وارد کارگاهش شد و گفت: خیلی خوش اومدی!هیجان زده برگشتم سمتش که نزدیک بود با سینی تو دستش برخورد کنم که البته به موقع سیینی رو کشید عقب اما جیغ هردومون بلند شد و بعد دوتایی بهم نگاه کردیم و از صحنه به وجود اومده زدیم زیر خنده ..آرش سینی حاوی دو لیوان نسکافه ای که درست کرده بود رو گذاشت روی یک چهار پایه و اومد کنارم ایستادوگفت: خدا به جوونیمون رحم کرد..آتیش بودن.به شوخی گفتمم : شما که دهنتو دادی ایزوگام کردن خب بقیه اشم میدادی دیگه...-من که برای خوم نگفتم به قول معروف بادمجبون بم آفت نداره..دلنگرون شما بودم.-فکرمیکردم بادمجون گرگانی باشین؟خندیدو بادست اشاره کرد که بشینم .من نشستم و کیفمو گذاشتم روپامو و دوباره با عشقی وصف نشدنی به هنر دستهاش چشم دوختم وگفتم: خیلی قشنگن..همشون.آرش همونطور که به سمت دستگاه ضبط و پخش روی میز میرفت خندی دو سی دی رو داخل دستگاه گذاشت و لحظه ای بعد موسیقی ملایم و بی کلام پخش شد.برگشت و روی به روی من نشست و با تواضع گفت: دیگه اینجوری ها هم که میگین نیست ..اینها همش کارهای اول و نپخته این!-به نظر من که همشون عالین!آرش کوتاه نگاهم کرد و زل زد به گوشه اتاق...انگار برای چیزی دل دل میکرد..نگاه مشتاقم روبهش دوختم و جوری نگاهش کردم که به حرف بیاد اما ان سرش رو پایئن انداخت و هی زیر چشمی انتهای اتاق رو میپائید.سرمو برگدوندم و مسیر نگاهش رو دنبال کردم .درست اون چهار پایه ای که روش یک پارچه سفید کشیده شده بود..با شیطنت گفتم: قراراه سورپرایز بشم؟سرش رو بالا آرود و انگار که از حرفی که میخواسته بزنه خالی شده نگاهم کرد و بعد بلندشد و رفت کنار چهار پایه ...همه کنجکاوی و فضولیم تحریک شده بود...صدای موسیقی تو سرم تکرار میشد و نوای دلنگیزش روح و قلبم رو به بازی گرفته بود...بعدآرش پارچه رو کنار زد .و من مات و متحیر, خیره به نیم رخ زنی شدم که خیلی شبیه خودم بود! اومده بودم تو بخش, و درتمام ساعتهاو لحظه هایی که تنها بودم و همدم سکوت و دیوار های سرد و خاموش اتاقم بود به گذشته غریبم فکر میکردم... به روزهایی که رفت.. به عشقی که معلوم نشد عشق بود یا نه؟!تو این 5 سال برای پیدا کردنش تو دنیا زنده ها خیلی تلاش کردم..از نفوذ عمو بهرام تا آشناهای زیر و درشتی که داشتم ...به همه جا سرزدم.. به هر سوراخی سرک کشیدم ... اما آرش هیچ جا نبود..انگار آب شده بود و رفته بود تو زمین!از این فکر زهر خنده ای امد روی لبم...به خودم گفتم: آره رفته تو زمین..با اینکه این 5 سال کنارم نبود اما درد باوردکردن مرگش خیلی سخت تر از نبودنش بود ..درسته دیگه چشم انتظار نبودم اما هنوز هم احساس میکردم که آویزونم...معلقم...انگار که دیگه به هیچ جا اتکایی ندارم!چیزی که حداقل تا چند روز پیش تجربه اش نکرده بودم!ساعت نزدیک وقت ملاقات بود, این موقع که میشد یک کور سوی امید تودلم روشن میشد, که برای چند دقیقه ای از هجوم خاطرات و افکار بی سر وته ام راحت میشم.توهمین چند روز بستری بودنم مامان , بهار , آرمان رو بعد ازمدتها دیده بودمعمو بهنام از شاهرود اومده بود دیدنم ,عموبهرام و زن عمو سیما و هم همنیطور...حتی بابا...بابا هم اومد. انقدر برای دیدنش گریه کردم که عصبانی شد و گفت : میذراه میره اگه ادامه بدم.و من بین گریه, خندیدم و سعی کردم جلو ی اشکم رو بگیرم اما مگه میشد ؟خیلی ساال بود که باهم قهر بودیم ...دلم برای بغل کردنش ..برای غرولندها و گیر دادن هاش..برای اخلاق های تندو تعصبات بی جا و گه گاه احمقانه اش..حتی برای دعوا کردن هامون تنگ شده بود.اون روز هم ممنتظر بودم تا مامان وبابا بیان که دراتاق باز شد و درنهایت تعجب سرگرد ابراهیمی رو دیدم!!!از دیندش خیلی جاخوردم...حقیقتش اصلا دلم نمیخواست من روتو اون ظاهر و شرایط ببینه .برای همین فوری ملافه رو تا زیر گردنم بالا کشیدم که باعث خنده هوشنگ ابراهیمی شد.اومد نزدیکم و روی تخت خالی کنارم نشست و گفت: ببخشید دست خالی اودم , دکترتون گفت عطر گل براتون خوب نیست اینکه دسته گلی که اوردم بیرون موند.به زحمت تونستم بگم: زحمت کشیدین .ولی بعد یهو انگار چیزی یادم اومده باشه نگران پرسیدم: اتفاقی افتاده؟ حسام؟-نه نه ..خیالتون راحت باشه..حقیقتش اومدم حالتون رو بپرسم..روز اولی که اومدم خیلی حالتون بد بود... بهم اجازه ندادن.. واقعا همه رونگران کردین ها! تشکر شده توسط : .:aida:., .BaHaR, ahang, aidai, aminlily40, arghavan58, arman_iran, asal-1412, asalak 2, atashgah62, atefeh_49, atish69, atyek, bahar.d65, barni, bikari, blub2000, cole, eglantine-m96, elahe70, Elnaz, fadai, faezeh88, fariba48, farnaz58, fatemeh.ss, fatima92, fk-osh-d, gheisareh, gherti, golgoli jaan, granaz, hana_m, Hoopoe, Irani, judy abbott, lake, leili_zzz, mahtab26, mansoure, marmara25, meno, mfr60, minoo_kl, moddrn girl, monalovly, m_h_n, nafas44, Nargis-narcisse, nedaj, neg neg, nika21, niloofarane, nini84, niyayeeeeeesh, oo!!!, padideh_hs, PAEEZ70, roya1365, sabz_abi, saeedeh_n, sahel_m, sanaz_, saraabyaneh, saratab, sarina1911, sazin513, setare.jaberi, setayesh_p995, sete, shakiba_2510, sheydajoooon, shimaaaaa, shiva joon, sh_karan, silverstar, soha1990, some one, T T--THR, tala bala, tama1011, TanNazZz, tenten, venus7021, yeshil, Zahra_niki, zanbagh, zoooom, ~pArnYa~, آرشا, آنیتا, الهه ایمانی, بهارجون, خانم فسقلی, ریمای من, زری, س_م_م_, سانازارمان, سرتق, شب, فرح77, منا64, نگان, پهره, کریستال ۱۴ اسفند ۱۳۹۰, ۰۸:۱۱ قبل از ظهر #26 (لینک مستقیم) chrysalis رمان نویس انجمن تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: تو بــاغچــــــــــه! تشکرها: 2,491 تشکر شده 63,760 بار در 1,258 پست کتاب مورد علاقه : برباد رفته . پرنده خار حالت من : پست بسیار مفید : +39 امتیاز -شما از کجا متوجه شدین؟-وقتی آودنتون بیمارستان , کارت من تو جیب مانتوتون بود و شماره ام روی صفحه گوشیتون برای همین اولین نفر به من خبر دادند, من هم خانواده تون رو در جریان گذاشتم. سری تکان دادم و غرق فکر گفتم: که اینطور! -خدا روشکر بهترین؟ سرم رو بالا بردمو برای اولین بار دقیق به چهره اش نگاه کردم ..خوش چهره بود و از چشم های قهوه ای روشن اش عواطف یک مرد ایرانی موج میزد! -بله شکر, خوبم. -با دکترتون صحبت کردم, و با اجازه تون شرایط کار و پرونده تون رو تشریح کردم ..نظر دکتر این بود که... پریدم وسط حرفش و محکم گفتم: من از این نظرات زیاد شنیدم , خواهش میکنم جناب سرگرد! لبخندی زد و ابروهاش رو به نشانه به من چه تکون داد یا شاید من چنین برداشتی کردم , هرچی که بود تو ذهنم این پیغام مخابره شذ که به من چه! و واقعا هم به اون ربط نداشت! سکوت نسبتا طولانی در اتاق جولان میداد , هر دو در برابر هم معذب بودیم.. سرگرد کمی به در و دیوار نگاه کرد و هر چند دقیقه یکبار کف دستش رو روی پاهاش میکوبید و منم از سکوت استفاده کردم و به چند روز قبل و ماجراهاش فکر میکردم که یکهو یاد عکس العمل حسام درباره دکتر زندی افتادم و فوری سر بلند کردم و گفتم: سرگرد ؟ -بله؟ -من یک سرنخی پیدا کردم...یعنی فکر میکنم که پیدا کردم...شاید بهش به عنوان یک سرنخ نگاه کرد! قضیه انگار براش جالب بود , چون به سرعت از قالب اون مرد سر به هوا در اومد و چشماش برق زد.. الحق که اون ساخته شده بود برای رفتن تو جلد یک نظامی! -راستش من به یک نکته مشترک بین حسام وشیدا رسیدم و اون دکتر آزمایشگاه بیمارستانی بوده که حسام اونجا کار میکرده! -خب ! منظور تون کیارش زندی؟ -بله دقیقا ...اون تازگی مرخصی گرفته... اونم برای چند هفته که من مطمئنم بعد این چند هفته هم برنمیگرده! هوشنگ ابروهاش رو در هم فرو برد و چهره اش به فکر فرو رفت و گفت: چطور به این نتیجه رسیدین که این شخص به پرونده حسام مربوطه؟! مثل آدمی که به نکته مهمی دست پیدا کرده که دیگران نفهمیدنش با هیجان گفتم: اون روزی که با حسام حرف میزدم , این قضیه رو پیش کشیدم , عکس العملش مشکوک بود و منو مطمئن کرد که یک ربطی بین این سه نفر هست! سرگرد ابراهیمی هووومی کرد و دستش رو به چونه گرفت و با نرمه های ریشش مشغول بازی شد و منم با ریشه های ملافه ام. -شما چند درصد رو این قضیه حساب باز کردین؟ -نمیدونم ..بیشتر شبیه یه حسِ ..از من در این باره هیچ کاری بر نمیاد .. اما شما آزادی عمل زیادی دارین ...احساس من بهم میگه که یک خبرهایی تو آزمایشگاه اون بیمارستان هست! چهره سرگرد گرفته شد , انگار که چیز مهمی فکرش رو مشغول کرده باشه کمی مکث کرد و گفت: چقدر به احساستون ایمان دارین؟ -معمولا اشتباه نکردم! -راستش رو بخوایئن ما از طریق حسام میخواستیم به سرشاخه اصلی باندشون که یک سابقه دار حرفه ای برسیم, جهان معین , البته این اسمی که ما ازش میدوینم. و خودتون دیگه بهتر میدونین , این روزها بازار اسم های مستعار حسابی گرمه! با اینکه متوجه طعنه اش به اسم حسام میشم اما به روی خودم نیاوردم و پرسیدم: خب چی شد پس؟ -هیچی اون حرفه ای تر از این حرفها بود, نتونستیم گیرش بندازیم فقط یکبار تا اون بیمارستان نعقیبش کردیم و بعد هم ناپدید شد. مکثی کرد و نگاه دقیقی به من انداخت و گفت: مثل اینکه همه راهها به ُرم ختم میشه! حرفی نزدم ... یعنی حرفی نداشتم که بزنم ..خود سرگرد ادامه داد: برای شروع بهتره بریم سراغ دوستمون دکتر زندی! با خوشحالی سر تکان دادم و گفتم: موافقم. سرگرد از روی تخت پائین اومد و نزدیکم شد و گفت: از ته دل امیدوارم که سلامتیتون رو به دست بیارین. -متشکرم ...همین الانش هم خوب خوبم. لبخند مردانه زیبایی برلب زد و گفت: خوشحالم که اینو میشنوم... پس میتونیم امیدوار باشیم که شما رو تو جلسه دادگاه ببینیم؟ چینی به پیشانی انداختم و با یادآوری تاریخ جلسه دادگاه حسام به فکر فرو رفتم. من هنوز چیز زیادی برای دفاع از حسام نداشتم و اونم که همه راهها رو به رویم بسته بود و به هیچ وجه حاضر نبود همکاری کنه! نفهمیدم چطوری با هوشنگ خداحافظی کردم , تمام فکر و ذهنم مشغول بررسی شرایط پرونده قتل و اتهامات حسام بود , قتل با اعتراف خودش ثابت شده بود ... اما اتهام دومش...اگه اونم ثابت میشد دیگه کاری از من بر نمی اومد ....! یادم اومد که حسام چطور خونسرد گفته بود که کارش تمومه و محکوم میشه, انگار مطمئن بود که قراره شرایط جوری پیش بره که اون نجات پیدا نکنه و سرش بره بالای دار! و این خودش بزرگترین سوال موجود بود! حسام چی میدونست؟ ا ز چی ایقدر نگران بود؟ تو این لجن زاری که اون ازش حرف میزد چه خبر بود؟؟ -تو نمیفهمی چی دار میگی! -این تویی که نمیفهمی چی داری میگی! عصبی دستهام رو مشت کردم و محکم به پام کوبیدم و گفتم: آرش..آرش...تو هیچی نمیدونی! اونم مثل من عصبانی شده بود ..اما عصبانی شدن من کجا و خشم اون کجا! دلیل من کجا و دلیل اون کجا! -اتفاقا من همه چی رو میدونم.... کیفم رو از روی چهار پایه برداشتم و به سمت در رفتم و با صدایی که از خشم به لرزه در اومد بود گفتم: الان وقت بحث کردن نیست ..بعدا صحبت میکنیم . قبل اینکه به در برسم , بند کیفم رو محکم گرفت و کشید , خودش هم بلند شد و راهمو سد کرد و گفت: چی چیو بعد؟ پس کی وقتشه؟ درمانده به چشمهاش خیره شدم و با عجز نالیدم : بس کن! چی رو میخوای ثابت کنی... آرش ... تو چی میفهمی از حال من؟...ها ؟ من نمیتونم چرا متوجه نیستی!؟ -چرا متوجه ام , اونی که متوجه نیست تویی! تویی که فکر میکنی این نشونه قدرته که احساسی نداشته باشی ... اما اشتباهه! این فقط یک دلیل داره اونم ضعف و ترس... تو میترسی. بلند داد زد : تو حتی یک لحظه هم نیمتونی بفهمی من چی میکشم و چقدر تلاش میکنم جلوی این درد لعنتی قوی و شجاع باشم یا حداقل ادای شجاع بودن رو دربیارم... حالا تو اینجا رو به روی من وایستادی و ادعا چی میکنی؟ اینکه خیلی شجاعی؟ اینکه احساس داری؟...دل داری؟...قلب داری؟ خوش به حالت!... واقعا خوش به حالت ! چون من قلبی ندارم که باهاش احساس کنم , عاشق بشم...دوست داشته باشم! میفهمی ندارم. بند کیفم رو رها کرد و بهم خیره موند! مردمک چشماش مثل توپ پینگ پونگ تند تند روی صورتم تکان میخورد ... صداشو به زور شنیدم که گفت: منظورت چیه؟ دل نداشتم بهش نگاه کنم , سرم پایین بود و نگاهم روی نوک کفش های واکس خورده اون! از ذهنم گذشت: چقدر امروز به خودش رسیده! بعد از بار اولی که رفتم به کارگاهش چندبار دیگه هم به دعوت آرش اونجا رفتم تا اینکه آرش بهم گفت امروز حتما بیام کارگاهش چون باهام یک کار خیلی مهم داره! منم رفتم..هیچ فکر نمیکردم که بخواد همچین حرفی بزنه! و بهم پیشنهاد ازدواج بده! اون روز وقتی وارد کارگاهش شدم اول از همه تر تمیزی اونجا و بعد موسیقی خیلی زیباش حس و حالمو عوض کرد . بعدشم خود آرش... خیلی به خودش رسیده بود انگار واقعا اومده بود خواستگاری! وقتی دیدمش دلم ضعف رفت و وقتی لب باز کرد و حرف دلش رو زد جونم در رفت! چه حس بدی.. اینکه اون چیزی که میخوای جلوت باشه و فقط کافی باشه دست دراز کنی , تا دو دستی بگیریش ولی مجبورت کنن که اونو از خودت برونی. چه حس بدی! چه حس بدی! به زحمت جراتی به خودم دادم و آروم آروم گردنم رو بالا دادم و یک نگاه به چشمهای خیره و عصبی اش انداختم. نمیتوسنتم , جراتش رو نداشتم... دلش رو نداشتم بهش بگم و پسش بزنم! اما چاره دیگه ای نبود, باید میگفتم... بهر حال آخرش اگر قرار بود بین ما اتفاقی بیفته باید بهش میگفتم. لبم رو محکم به دندن گرفتمو مستاصل نگاهی به اطرافم انداختم و خیلی بی مقدمه گفتم: م ..ما ...ما نمیتونیم با هم آینده ای داشته باشیم..یعنی..ش ..شما ...تو ..تو آرش..نمیتونی با من...با من ....ازدواج کنی! -اِ...!! اونوقت چرا؟ لحن سرد و بی احساسش باعث شد نگاهم متوجه اش بشه , جاخوردم .. توقع این لحن رو نداشتم! خودمو جمع و جور کردم و گفتم: دلیلش خیلی مهم نیست .. فقط ... فقط ... -میشه اینقدر مِن مِن نکنی و یکراست بری سر اصل مطلب؟! پرسیدم چرا؟! نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم محکم باشم , خواستم دستهام رو مشت کنم اما اونقدر بدنم لَس شده بود که قدرت این کار روهم نداشتم! حالم داشت بد میشد و تنم به لرزه افتاده بود ...دست و پام هم حسش رو داشت از دست میداد... اصلا دلم نمی خواست جلوش حالم بد بشه .. نمیخواستم .. نمیخواستم!!! با همه توان , باقی مونده نیروم رو جمع کردم و خیلی سریع و برنده بی اونکه نگاهش کنم گفتم: من مشکل قلبی دارم! تو نمی تونی آینده ات رو با من و قلب مریضم بسازی...فهمیدی! و بعد بدون اینکه صبر کنم تا عکس العملش رو ببینم از کارگاه زدم بیرون . رفتم.. رفتمو آرش رو با همه عشقی که بهش داشتم پشت سرم جا گذاشتم. فـــــرا ر کـــردم! عصر دلگیری بود .. کنار پنجره اتاقم ایستاده بودم و به محوطه نیمه خلوت بیمارستان چشم دوخته بودم .. به آدمهایی که می اومدن و میرفتن .. به بچه های کوچولویی که کنار بزرگترهاشون ایستاده بودن و اجازه وارد شدن نداشتند, به اون نگهبان در ورودی که بالباس آبی و شلوار سورمه ای اش که مدام مسیری رو طی میکرد ...به همه چیز... به زندگی .. به بودن!همه چیز سر جای خودش بود ... جز یک چیز! یک شخص...!جز آرش...اون دیگه نبود...!یعنی حسام اینجوری میگفت...!سرم رو بالا بردم و به آسمون رو به تاریک خیره شدم و جوشش اشک رو تو چشمام حس کردم و زیر لب اسمش رو تکرار کردم: آرش.. آرش... آرش...چقدر این اسم خوش آهنگ بود.بغضی سنگین تو گلوم بود و دلم میخواست بترکه و گریه کنم , یک گریه اندازه همه این 5 سال .. اندازه همه حسرتهایی که داشتم ... یکی اش این بود که یکباره دیگه بتونم آرش رو صدا کنم و اون جوابمو بده!هنوز نمیتونستم حرف حسام رو باور کنم .. نمیتونستم .. یعنی نباید مرگ آرش رو باور میکردم.همش از خودم میپرسیدم: آخه چرا؟؟ چرا باید آرش مرده باشه؟!چـــــــــــــــــرا؟اما هیچکس نبود تا جوابی بهم بده ..تنها کسی که میتونست حسام بود!حسامی که خودشم الان مثل من تو یک اتاقی تو همین شکل و شمایل بود و احتمالا اونم مثل من زل زده بود به این آسمون گرفته و داره به آرش فکرمیکنه ! به عشق من!" عشــــــــق "چه واژه غریبی شده این کلمه سه حرفی برام!"عشـــــــق"یک زمانی این واژه رو دوست داشتم ... برام قشنگ بود .. اون روزهایی که تازه مز مزه اش میکردم برام جادویی بود.انگار که بهم جون دوباره داده بود.ولی حالا چی؟!الان چرا همه چی برعکس شده .. چرا هر چی بیشتر بهش فکر میکنم , بیشتر دلم میخواد تموم بشم .. فراموش بشم؟!چی شد که قدرت جادویی اش از بین رفت؟!اصلا مگه میشه؟!صدای آهنگین و محزون اذان از فاصله دوری به گوشم خورد ..چشمای پر از اشکم رو به آسمون دوختم و تو دلم خدا رو صدا زدم .با همه وجودمم صداش زدم.کمک میخواستم , یک کمک خیلی بزرگ , از تنها کسی که میتوسنت تو این شرایط به دادم برسه!از اونی که خودش گفته منو بخونین تا اجابتتون کنم.منم خوندمش ... با یک دل شکسته ... با چشمهایی ملتمس .ازش خواستم کمکم کنه بفهمم چی به سر آرش اومده...!************.وقتی مرخص شدم مامان خیلی اصرار کرد برگردم خونمون اما زیر بار نرفتم ..اصلا وقت و حوصله خونه رو نداشتم اونم تو این شرایطی که بودم.چیزی به دادگاه حسام نمونده بود و من هنوز دستم به هیچی بند نبود.خیلی از کارهام مونده بود ...عقب مونده بودم.با عدم همکاری حسام هم عقبتر می موندم ..همون روز با سرگرد ابراهیمی تماس گرفتم و ازش خواستم که ترتیب یک ملاقات سریع با حسام بده که اولش کلی خندید و بعد گفت: کی گفته وکلای خانم بی احساسن؟منظورش رودرست نفهمیدم و در جواب گفتم: ببخشید من متوجه منظورتون نشدم اصلا.بلندتر خندید و با لحن مسخره ای گفت: راستش تا الان دلیل این همه سماجتتون رو تو این پرونده بیشتر به حساب اعتبار نامتون میذاشتم اما الان...عصبانی گفتم: الان چی؟؟مکثی کرد و خیلی عادی جواب داد: پرونده اهرابی برای شما فقط یک پرونده کاری نسیت ؟ درسته؟-این سوال رو قبلا هم پرسیده بودین... نه؟-خب شما جواب درستی ندادین , برای همین تکرارش کردم , آخه میدونین ما پلیس ها عادت نداریم که سوالاتمون بی جواب بمونه , ترک عادت هم موجب مرضه!نمیفهمیدم دلیل اینهمه پافشاری ابراهیمی برای سر درآوردن از رابطه من و حسام چیه ...برای همین بی حوصله گفتم: برفرض که اینجوری باشه که شما میگین , چیزی تغییر میکنه؟-خب بستگی داره از چه جهتی بهش نگاه کنیم!دیگه داشت زیاده روی میکرد و پاش رو از حد خودش فراتر میذاشت.نفس عمیقی کشیدم و خیلی قاطع گفتتم: جناب سرگرد؟-بله؟-پس فرمودین من میتونم امروز با حسام ملاقاتی داشته باشم؟-اممم...خب راستش یکم کار میبره..ولی فکر کنم براتون جورش کنم.-ممنونم..اگه امری ندارین که...پرید وسط حرفم و با لحن خاصی گفت: حالتون بهتره؟برای چند لحظه بین غلیان احساسات خفته ام گیر افتادم و نمیدوسنتم چی باید بگم...لحنش یکدفعه خیلی تغییر کرده بود.. یک جورایی مثل مخمل نرم .لحنی که اصلا به روحیه نظامیش نمیخورد و همین باعث شد که حسابی دست و پامو گم کنم.با تپه تته جواب دادم:بله..خ ..خوبم.-خوشحالم , حقیقتش تو برنامه ام بود که امرزو بیام دیدنتون , وقتی شماره تونو دیدم جا خوردم.-خب..آره... امروز مرخص شدم.-خانم شریفی؟سیم تلفن رو دور انگشتم پیچیدم: بله؟چند ثانیه سکوت و بعد با صدای بمی گفت: مطمئنین که این پرونده براتون مشکل ایجاد نمیکنه؟چشمام رو بستم و نفسم رو حبس کردم ..راستش خودمم نمیدوسنتم مطمئنم یا نه؟!از طرفی با حرفی که حسام زده بود دیگه هیچی تو دنیا برام مهم نبود و از طرف دیکه هنوز باورم نشده بود که آرش دیگه نیست...وضع بدی بود..انگار از یک نخ , آویزون بودم و زیر پامم یکهو خالی شده بود و هر لحظه احتمال پاره شدن اون نخ رو میدادم.-خانم شرفی؟ هنوز پشت خطین؟به خودم اومدم...چشمامو باز کردم و با لحنی که سعی داشتم محکم باشه گفتم: راستی از دکتر زندی چه خبر؟ به جایی رسیدین؟صدای خنده آروم هوشنگ رو شنیدم امابه روی خودم نیاوردم , اونم دوباره برگشت تو جلد خودش و جواب داد: دنبالشیم...به امید خدا ییداش میکنیم.-درباره اون بیمارستان؟-نباید این حرف رو بهتون بگم ...اما از اون جایی که خیلی از گره های این پرونده احتمالا به دست شما باز میشه بهتون میگم... ما یکنفر از افرادمونو وارد اون بیمارستان کردیم..امیدوارم که نتیجه بده.-حس من میگه هر چی هست مربوط به بخش تحقیقات و آزمایشگاه!از صداش تحسین رو حس میکردم: حستون تا حدود زیادی درست میگه.هیجان زده گفتم: میشه بیشتر توضیح بدین.خندید و گفت: گمونم زنگ زده بودین برای ملاقات با اهرابی!انگار یکدفعه پارچ آب یخ ریخته باشن روم خنک شدم...با لحن شل و وارفته ای نالیدم: بلـــــــــــه...! از اون روز کذایی کارگاه 6 روز میگذشت و من تو تمام این 6 روز تو اتاقم خودم رو حبس کرده بودم. و به هوای کار و هزار جور بهانه دیگه از خونه بیرون نیمرفتم.اما بعد 6 روز دیدم یعنی چی این غمبرک زدن و خودخوری؟ یعنی چی مثلا؟حالا من اینجا دق کنم و از غصه بمیرم چیزی عوض میشه؟مشکلم حل میشه یا آرش بیخیال این مشکل میشه؟دیدم نه!راستش ازش بدم اومده بود ... انتظار نداشتم آرش به این راحتی بیخیالم بشه.ناراحت بودم ...اما کم کم با خودم کنار اومدم وسعی کردم بهش حق بدم.و حق رو هم بهش دادم....چون اونم حق زندگی داشت, از اون روز به بعد همه سعیم این شد که تکه های خورد شده غرورم رو دوباره به هم بچسبونم و برگردم سر کارم تو دفتر مجله.یادمه روز چهارشنبه بود , بچه های صفحه جوان که منم تازگی باهاشون بودم بعداز ظهرهای چهارشنبه تو دفتر مجله جمع میشدند تا هم برای هفته آینده باهم بگردیم و سوژه پیدا کنیم و هم کارهای شماره بعد رو تقسیم بندی کنیم.جلسه ساعت4 شروع میشد و من اون ر زو از هولم یکمی زودتر رسیده بودم و هنوزهیچکدوم از بچه ها نیومده بودند , کلید اتاق هم دست سردبیر بود که معمولا زود می اومد و نمیدونم چی شده بود که اون روز خبری ازش نبود!برای همین مجبوری رفتم تو اتاق بچه های ادبیات تا هم یک پرس و جویی کنم و هم سر و گوشی آب بدم.همینکه وارد اتاق شدم دیدمش!کنار اتاق پشت میزش نشسته بود و سخت مشغول ترجمه بود.. مسعود و ایرج و پونه و لیلا هم تو اتاق درحال بحث کردن و انتخاب عنوان برای مطلبشون .با وراد شدنم مسعود اول ازهمه متوجه ام شد و با گرمی باهام سلام و احوال پرسی کرد.منم بی اونکه به سمت آرش برگردم یا بهش توجهی کنم با همه توانم سعی کردم خیلی عادی جوابش رو بدم و بعدش هم با تک تک بچه ها سلام و علیک کردم تا رسیدم به اون...!یک لحظه مکث کردم .. تردید داشتم ... اما خودم رو جمع و جور کردم و لبخندی که نمیدونم چطوری روی لبم کاشته بودم رو به روش پاشیدم و سلام کردم .اما اون فقط مات نگاهم میکرد....!نگاهش مثل همیشه موشکافانه و برنده بود و به جونم مینشست... محکم به بند کیفم چنگ زدم و به زور نگاهم رو از مغناطیس چشماش رها کردم و روبه پونه گفتم:آقای سعیدی نیومده چرا؟پونه خندید و جواب داد: کجایی دختر؟! از دنیا عقبی ها!-چطور مگه؟-خانمش وضع حمل کرده , سعیدی بابا شده .ذوق زده گفتم: کی؟-یکی دو سه روزی میشه...بیشتر بچه ها رفتن دیدنشون ...یک دختر ملوسیِ بچه شون که نگو.. آدم میخواد لپاشو بخوره!-من خبر نداشتم.. آوخی... پس باید برم دیدنشون.پونه دوباره به روم خندید و شونه ای بالا انداخت که یعنی خودت میدونی.-پس امرزو جلسه نداریم ها؟-والا ما بی اطلاعیم...-باشه مرسی...با اجازه همگی.خداحافظی بلندی کردم و از اتاق زدم بیرون , همیکنه پامو گذاشتم بیرون و وارد راهرو شدم چند تا تفس عمیق کشیدم ... انگار که تااون لحظه حق نفس کشیدنو نداشتم ... دستهای یخ زده امو گذاشتم روی صورتم که حسابی گر گرفته و داغ شده بود.وقتی یاد نگاهش می افتادم... آخ... حال غریبی داشتم که خودمم ازش سر درنمیآوردم.نمیفهمیدم چمه...ته دلم هیمنطوری خودمو فحش میدادم که اینقدر شُلم ونمیتونم فکرش رو از مغزم بیرون کنم.خیلی احمق بودم که بعداز اون ماجرا هنوز بهش فکر میکردم و میخواستمش...نه؟!*****.نگهبان منو به سمت اتاقی که حسام اونجا بود هدایت کرد.این ملاقات به لطف سرگرد ابراهمی خارج از زندان برگزار میشد و من نیمدوسنتم چرا؟در رو با زکردم و مردد به سرباز نگاه کردم ببینم اونم میخواد داخل بشه که دیدم نه . تا همون جا بیشتر وظیفه همراهی نداشته. منم لبخندی حاکی از رضایت زدم و وارد اتاق شدم.حسام گوشه اتاق پشت میز چوبی مدوری نشسته و چند تا کاغذ جلوش بود.. با اولین نگاه بهش متوجه بانداژ دور هر دو دستش شدم و آهی از سر حسرت کشیدم که متوجه ام شد.سرش رو بالا گرفت و متعجب بهم خیره شد.نمیدوسنتم هنوز اون لبخندی که به سرباز زدم روی لبم هست با نه ولی از حالت چهره اش حدس میزدم , اگر هم لبخندی مونده باشه خیلی تلخ و بی روحه!در رو بستم و با قدم هایی آروم وکوتاه به سمتش رفتم و سلام کردم.هنوز متعجب بهم خیره موند ه بود, تازه وقتی صندلی رو به روش رو عقب کشیدم و روش نشستم انگار یادش اومد که باید جواب سلامم رو بده!-سلام...ت..تو چرا این شکلی شدی؟Mp3 ام رو از تو کیفم درآوردم و پرسیدم: چه شکلی؟!مکثی کرد و نگاهش تمام چهره ام رو کاوید و بعد مردد گفت: خوبی؟!Mp3رو گذاشتم جلوش و سعی کردم رفتارم طبیعی باشه : معلومه تو چته حسام؟ چی تو صورتمه که خودم نفهمیدم؟!-زیر چشمات .. زیر چشمات خیلی کبوده!خندیدم و با لودگی جواب دادم: خب شاید کتک خوردم!چیزی نگفت و به جای هر حرفی سرش رو پائین انداخت و به دستهاش خیره شد.منم از فرصت استفاده کردم و با صدای کم جونی گفتم: خب میبینم که خداوند مهربان دیپورتت کرده! میخواستی مجانی بری سفر آخرت؟! ها؟پوزخندی زد و جواب داد: کی به کی داره میگه!دکمه ضبط رو فشردم و گفتم: دست بردار پسر خوب , بیا به کارمون برسیم.اما حسام عصبانی دست برد و ریکوردر رو برداشت و غرید: میتونم بپرسم این یک هفته کجا بودی؟لبخند یخی که تا اون لحظه به زحمت روی چهره ام نگه داشته بودم از بین رفت .تو چشمای حسام خیره شده ام ...یعنی اصلا نمیتونستم جای دیگه ای رو نگاه کنم .حسام: کاش یکم عقل داشتی!به طعنه گفتم: گمونم دیگه یکمش رو داشته باشم!نفسش رو محکم تو صورتم بیرون داد و روش رو ازم برگردوند.منم برای اینکه این بحث رو ادامه پیدا نکنه خودم رو جمع و جور کردم و با صدایی که توش رگه هایی از خشمی ساختگی موج میزد گفتم: خب جناب اهرابی بهتره به کار خودمون برسیم!حسام یکدفعه زد زیر خنده و بلند بلند شروع به خندیدن کرد .. اولش جا خوردم اما هرچی اون بلند تر میخندید من بیشتر حرص میخوردم و عصبی میشدم تا جایی که محکم کوبیدم روی میز و غریدم: بس کن خواهش میکنم! چیزی به دادگاه تو لعنتی نمونده و من هنوز هیچی ندارم! تو اگه دلت میخواد سرت بره بالای دار من دوست ندارم سابقه حرفه ایم بره زیر سوال! فهمیدی آقای خوش خنده!با اینکه کاملا جدی بودم و شراره های خشم از نگاهم به روش میریخت اما اون هنوز آروم آروم میخندید و سعی داشت چشمای شیطونش رو از من بدزده!نفسم رو حبس کردم و دست به سینه بهش زل زدم تا ببینم کی میخواد دست از این لودگی برداره... یکی دو دقیقه همینطوری خندید ولی وقتی دید من مثل برج زهر مار دارم نگاهش میکنم بیخیال شدم و خودش رو جمع و جور کرد.-ببخش ...آخه نمیدونی وقتی عصبانی میشی چه قیافه خنده داری پیدا میکنی!و با گفتن این حرف دوباره زد زیر خنده!ولی این حرف برای من نه تنها خنده دار نبود بلکه باعث میشه یاد اون روزی بیفتم که آرش اومد سراغم! درست 3 هفته بعد از اون روز کذایی تو کارگاه....****.جلسه مون تموم شده بود و با سعیدی و باقی بچه ها خداحافظی کردم و با عجله از ساختمون زدم بیرون ... ساعت 7/5 بود و اونشب قرار بود عمه از شاهرود بیاد ... دلم براش تنگ شده بود اما از اون بیشتر دلم برای سوغاتی های باحالی که همیشه می آورد قیلی ویلی میرفت.مخصوصا نون قندی هایی که همیشه رو شاخش بود!سرعتم رو بیشتر کردم و رفتم کنار خیابون و منتظر تاکسی شدم اما هر ماشینی می اومد ماشین شخصی بود و یا نگه نمی داشت یا راننده اش اون معیارهایی که من برای سوار شدن داشتم رو نداشت!یعنی باید یا تاکسی می بود یا اگر ماشین شخصی , راننده اش یک مرد جا افتاده و مسن . نه از این پسر ژیگولی ها که تا برسی باید صدهزار بار توسل و صلوات نذر کنی !خلاصه همینجوری بالا و پائین میرفتم و منتظر بودم... چند تایی ماشین پیدا شد که مسیرشون به مسیر من نیمخورد و اینجوری شد که حسابی کفری شده بودم.هوا هم سرد بود و داشتم تو دلم گفتم : جهنم که جوون بود, اگه مسیرش خورد میرم تا نصفه شب که نمیتونم کنار خیابون وایستم .قصدم این بود که به اولین ماشینی که اومد آدرس رو بدم ...همین کار رو هم کردم ... جلوی اولین سواری رو گرفتم و تا خم شدم که آدرس رو بهش بگم , چشم تو چشم اون نگاه سبز شدم!جاخورده بودم و جمله ام تو دهنم ماسید!اون بود...خندید و در جلو رو برام باز کرد و با صمیمت گفت: بفرمائید.باورم نمیشه!یعنی داشتم خواب میدم!خودش بود!آرش...آرش بود که داشت اینجوری باهام حرف میزد ... آرش بود که به روم لبخنده زده و میخواد منو برسونه!-خانم شریفی؟به خودم اومدم , دستم رفت سمت دستگیره , اما در نیمه راه پشیمون شدم , راست ایستادم و به سرعت چند قدم ازش فاصله گرفتم , صدای بوق زدنش رو شنیدم اما محل ندادم.عصبی دستم رو برای هر سواری که رد میشد تکون میدادم تا شاید بتونم از اونجا به نحوی فرار کنم.اما بی فایده بود.آرش دنده عقب گرفت و گفت: میتونم بپرسم معنی این رفتارتون چیه؟اخم کردم و جوابی ندادم که صدام زد: نگـــار؟اولین بار بود که اسممو صدا میزد... تنم مور مور شد و داغ شدم .. خیلی سخت بود که مقاومت کنم ... اونم حالا ... با ورود این حس سرکش تو وجودم!پیاده شد و دستش رو گذاشت روی سقف ماشین و گفت: ما باید با هم حرف بزنیم .برگشتم طرفش و خشمگین نگاهش کردم, دلم نمی خواست باهاش بد رفتار کنم و اینجوری به پر و پاش بپرم اما دست خودم نبود.میدونستم اون مستحق این پرخاش نیست اما داشتم درد میکشیدم .. درد خواستن و پس زده شدن... درد خواستن و خود پس زدم!و همه این دردها باید پشت ماسک خشمی تلخ پنهان میشد!-لطفا تشریف ببرین آقای جاویدی.. یکی از همکارها ببینتمون صورت جالبی نداره!-منم برای همین اصرار دارم شما زودتر سوار بشین.-من...پرید وسط حرفم و داد زدم: دست از این اداو اطوارها بردار... گفتم سورا شو.-حق نداری با من اینجوری حرف بزنی!-تو هم حق نداری همه چی رو به میل خودت جلو ببری! بعد با چهره ای برافروخته به سمتم اومد... ترسیدم و خواستم برم عقب که محکم بازومو گرفت و در ماشینش رو باز کردم و هلم داد تو ماشینش و خودش هم زود سوار شد, قبل از اینکه به خودم بیام و بخوام پیاده بشم اون راه افتاده بود.-نگه دار... با تو ام.. نگه دار..اما اون محل نداد و به راهش ادامه میداد.از تنها بودن باهاش میترسیدم دروغ چرا ... اما از اون بیشتر دلهره غریبی بدی به دلم چنگ انداخته بود.سرعتش زیاد بود وعقربه سرعت سنج ماشینش هم بیشتر میترسوندم.یک کامیون جلومون امد و آرش مماس با اون داشت رانندگی میکرد و میخواست سبقت بگیره که یک موتوری هم همون موقع از بغلمون مثل جت رد شد و منم وحشت زده از اینکه الان بهش میزنیم جیغ زدم: بخاطر خدا... نگه دار.و بعد سرم رو پائین گرفتم تا دیگه چیزی نبینم.یکم گذشت و کم کم حس کردم سرعتش کم شد ... و بعد چند ثانیه بعد ماشین کامل از حرکت ایستاد.شیشه هار و پائین کشید و به صدای ضعیفی گفت : متاسفم!همونطور که سرمو محکم گرفته بودم نالیدم: دیونه احمق.-تقصیر خودت بود.. عصبانی ام کردی.سرم رو بلند کردم و نگاه غضب آلودی بهش انداختم که نگاهش رو ازم دزدید و ادامه داد: گفتم بهت باید باهم حرف بزینم.عصبی روم رو برگردوند و زیر لب غریدم: احمق...-میشه اینقدر بهم توهین نکنی!؟برگشتم و زل زدم تو چشماش و داد زدم: نه!لبخند کجی گوشه لبش نشست و خیلی راحت گفت: لطف میکنی!اون حرکتش مثل آب روی آتیش خنکم کرد... اما برای اینکه پی به حالم نبره دوباره روم رو برگردوندم.چند دقیقه ای به سکوت گذشت تا بازهم خودش شروع کرد به حرف زدن: شنیده بودم دخترهای دست نیافتنی سختن اما تو دیگه نو برشی!محل ندادم.. انگار نه انگار که چیزی شنیدم که آرش خیلی بی مقدمه و جدی گفت: من فکرهام رو کردم... میخوام باشم.. تو هم ... تو هم هستی؟اولش نفهمیدم منظورش چیه؟یعنی چند ثانیه ای طول کشید تا معنی جمله اش برام جا بیفته و بفهمم چی داره میگه!مردد بودم که برگردم طرفش و نگاهش کنم... تردید داشتم که حرف بزنم و از همه بدتر گیج همه این اتفاقات بودم!اون دوباره ادامه داد: گفتم میخوام باشم... میخوام باشم و ازت مراقبت کنم شنیدی حرفم رو؟دیگه نشد ... تردید و گیجی که داشتم رفتن کنار و تحت اراده و اختیاری که دیگه افسارش دست من نبود برگشتم طرفش و نگاهم افتاد تو چشمای مردونه اش.ذهنم قفل شده بود و فقط گوشهام داشت کار میکرد .. اونم با چه قدرتی!همه جملاتی که گفته بود پشت سرهم تو سرم تکرار میشد ." میخوام باشم... میخوام باشم و ازت مراقبت کنم.."میخواست باشه؟؟؟نمیونم چند دقیقه تو اون حالت بُهت بهش خیره موندم و تو سبزی نگاهش از نو جوونه زدم , رشد کردم و بارور شدم...نمیدونم ..صدام که زد همه افکارم مثل پنیه ای که زده شده باشه از هم پاشید.نگاه خیره ام رو ازش گرفتم و متوجه دستهام شدم .. دستهام!دستهام داشتند میلرزیدند و حس از هم پاهام رفته بود.یک لحظه تو ذهنم گذشت: باید فرار کنم!آره باید فرار میکردم ... از اون فضای بسته ماشین .. از اون موج خواستن و حسی که تو اون نگاه بود.بی اختیار دست بردم طرف دستگیره در که گفت : با تو بودم سنگ بی احساس!لحن تند و تلخش , همه اون رخوتی که از نگاهش تا اون لحظه تو جونم نشونده بود رو از بین برد.و سردی که نمیدونم از کجا یهو پیداش شده بود نشست تو تنم.دستهام یخ کرد و نفسم تند شد.غرورم خودش رو انگار تازه پیدا کرده باشه از بین احساسات مختلف خودش رو بیرون کشید و تو وجودم قد علم کرد.در رو با ز کردم وگفتم: تو کی میخوای بزرگ بشی و بفهمی خیلی وقته که دوره اینجور عشق و عاشقی ها سر اومده؟!به مسخرگی جواب داد: یعنی تو الان اینقدر بزرگ شدی که بیخیال عشق من بشی؟!عصبی برگشتم طرفش و تیز تند بهش خیره شدم , در همون حال که انگشتم رو جلوش گرفته بودم وبه حالت تهدید تکونش میدادم گفتم: سعی خودمو کردم.. فهمیدی؟!نگاهش رو از انگشتم برداشت و به چشمام خیره شد , لبخندی که بیشتر شبیه مضحکه کردن داشت پررنگتر شد و گفت: هر چقدر هم دست نیافتنی باشی من به دستت می ارم.. مخصوصا وقتی میری تو این جلد ت انگیزه ام بیشتر میشه!*****.-نگار ... نگار ؟ خوبی؟با صدای حسام به خودم اومدم و به حال برگشتم ... فضای دور و برم با سرعتی باورنکردنی تغییر کرد, فضای بسته ماشین جای خودش رو به اتاقی ساده و بی وسیله داد و به جای اون نگاه مسخ کننده آرش نگاه نگران حسام رو روی خودم دیدم!باز هم تو خاطراتم بودم!آهی از سر حسرت و درد کشیدم و سرم رو روی میز گذاشتم.دلم میخواست یک دل سیر گریه کنم ... یک گریه پر سوز و گداز تا یکم از داغ دلم رو کم کنه اما..-چی شدی تو؟ با توام؟ نگـــــــارخوبی ؟طول کشید تا به خودم مسلط بشم و احساسات به غلیان افتاده ام روسرکوب کنم و به عقب برونمشون .سرم رو بلند کردم وبی اونکه به حسام نگاه کنم با صدای خفه ای گفتم: حسام لطفا با من همکاری کن... من تازه دیروز از بیمارستان مرخص شدم.-چرا؟-مهم نبود.. می تونیم شروع کنیم؟-پس بگو چرا عین مرده از گور در اومده شدی... مجبور بودی با این حال و روز بیایی؟پوزخندی زدم و جواب دادم: مثل اینکه خودتو تو آینه ندیدی؟حسام نفس عمیقی کشید و جواب نداد و منم دکمه ضبط رو فشردم و گفتم: حالا لطفا هر اتفاقی که تو روز قتل افتاده رو مو به مو تکرار کن.-قبلا همه چی رو تو پرونده نوشتم .. و چندین بار برای بازپرس گفتم, همش جلوی روته و دارم میبینم.-حسام خواهش کردم ازت!-باشه ... میگم ولی قبلش یک سوال دارم ... چی شد که تو فهمیدی من اینجام و این پرونده افتاد دست تو؟-اول تو جواب بده.-شرط من برای حرف زدن همینی که گفتم.پوفی کردم و کلافه در حد دو خط توضیح دادم: یکی به دفترم زنگ زد و گفت میخواد من وکالت یک پرونده رو به عهده بگیرم و گفت که پول خوبی هم براش میپردازه , پرس و جو کردم و قرار شد که همه اطلاعاتی که لازم دارم رو برام بفرسته ... دوساعت بعد هم پرونده جلوم روی میزم بود و هم قسد اول حق الوکاله ام ... مبلغ قابل توجهی بود و نمیتوسنتم ازش بگذرم.حسام با لحن غریبی گفت: اون... اون مرد... کی بود؟!خندید م و گفتم: چی شد که فکر کنی اون آدم مرد بوده؟کنجکاو بهم خیره شد که جواب دادم :کسی که به من زنگ زد یک زن بود , خب حالا نوبت توئه ... لطفا شروع کن حسام ما وقت زیادی نداریم! حسام: باشه ! باید از اول شروع کنم از روزی که با شیلا آشنا شدم ... خب من , شیلا رو از حدود 6 سال قبل میشناسم ... از وقتی که اون توی بیمارستان مشغول به کار شد.(با اومدن اسم بیمارستان گوشهام نا خودآگاه تیز شد)شیلا دختر قشنگی بود .. با نمک وشیطون... اوایل ازش فقط خوشم می اومد البته برای دوستی .. تو که میدونی من اصلا تو خط ازدوا ج و این حرفها نبودم .. اما شیلا زیربار نمی رفت و یک دنده بود .. بعد که آرش گم و گور شد منو من رفتم کانادا .تا اینکه 2 سال قبل برگشتم ... تحصیلاتم تموم شده بود و سابقه کار خوبی هم داشتم .. برای هیمن اینبار با روی باز تو همون بیمارستان پذیرفتنم. منم با توجه به رشته ام تو آزمایشگاه مشغول شدم ...شیلا هنوز اونجا بود اما دیگه تو بخش پرستاری کار نمیکرد نمیدونم چی کا ر کرده بود که اونم اومده بود تو واحد ما... اما کارهای اجرایی با اون بود ... تست ها و از این جور چیزها.از اینکه میدیدم که هنوز هم تنهاست خیلی خوشحال بودم.. سعی کردم بهش نزدیک بشم اونم دیگه یک دندگی های قبل رو نداشت ..آدرس خونه هامونو بهم دادیم و رفت و آمدهامون شروع شد.. تو همین رفت و آمدها کم کم از زندگی خصوصی اش سر در آرودم و فهمیدم که اون تنهاست و هیچ کسی رو تو انی دنیا نداره... همه خانواده و کس وکارش تو زلزله فوت شده بودند ... اول دلم براش سوخت بعد کم کم حس کردم باید ازش حمایت کنم و یکوقت به خودم اومدم و دیدم که میخوامش... برای همیشه ... برای اینکه باهاش زندگیمو بسازم.بهش گفتم برعکس اون چیزی که فکر میکردم خوشحال نشد و کلی سر و صدا راه انداخت و فحش نثارم کرد... روز بعد بازهم رفتم سراغش و خودمو کوچیک کردم تا شاید از اون حرفهاش دست برداره اما هیچی تغییر نکرده بود ..باهم دعوا کردیم و منم سرش داد زدم و گفتم : به جهنم و به درک ...یک مجسمه هم داشت که خودم براش خریده بودم و همیشه میگفت که خیلی دوستش دراه و هر شب به اون شب بخر میگه , اون مجسمه رو هم زدم شکستم و از خونش رفتم بیرون...دور وز بعد هم تو بمیارستان پیلس به جرم قتلش دستگیرم کرد... چند وقت بعدهم تو شدی وکیلم و بهم گفتی که ان سه ماه حامله بوده و تمام!مات بهش خیره مونده بودم... داستانش جالب بود و قابل باورنه! نمیدونم چرا حس میکردم راست نیست!شاید هم راست بود و من زیادی بد بین بودم و انتظار چیز دیگه ای رو داشتم.-خب پس این اتهامی که مربوط به حمل ونگهداری مواد مخدر تو پروند ه اته چیه؟!دستی روی پیشونی اش کشید و نفسش رو فوت کرد و گفت: محض رضای خدا نگو اینقدر خری که این خزعبلات رو درباره من باور میکنی؟ وقتی منو دستگیر کردند خونم رو گشتن و اونجا چند کیلو هروئین و کراک و از این درد و مرضها پیدا کردن و شد قوز بالا قوز و همین اتهام احمقانه ای که تو یگی!-پس چرا... چرا تا حالا حرفی نزده بودی؟حسام: حرفهای خنده دار نزن ...کی باور میکرد؟-حسام؟برگشت و دلخور نگاهم کرد ...نمیدونم چرا به جای هر حرفی بغض کردم ... حسام با دیدن حالتم خودش رو جلو کشید و آروم گفت: هی نگار؟!اشکهام گوله گوله روی گونه ام ریخت و من به زحمت درحالی که سعی داشتم صدام نلرزه گفتم: حسام؟...آرش...اون .. اون کجای این قصه است؟چند لحظه مهربون نگاهم کرد ... تونگاهش یک جور نوازش بود...یک جور همراهی..همدردی.-هیچ جای این قصه ...نگار باور کن.خواستم چیزی بگم که در باز شد و هر دومون عقب کشیدیم و من به سرعت اشکهام رو پاک کردم که صدای سرگرد ابراهیمی تو اتاق طنین انداز شد: مزاحم که نیستم؟حسام زیر لب غرغری کرد که نشنیدم , من در همون حال که وسایلم رو از روی میز جمع میکردم سر به زیر جواب دادم: ابدا.هوشنگ جلو اومد و بین من و حسام نشست .. نگاه موشکافانه اش بین منو حسام درگردش بود که من شروع به حرف زدن کردم: جناب سرگرد ؟ من احتیاج به وقت بیشتری دارم ... موکلم اطلاعاتی بهم داده که باید برای اثبات و ارائه اونها به دادگاه یک سری دلیل و مدرک پیدا کنم ..هوشنگ هومی کرد و در حالی که خودش رو مشتاق نشون میداد گفت: پس این اطلاعات باید شنیدنی باشه!
در رو باز کردم و ارد شدم .اولین چیزی که دیدم , یک تخت فلزی بود که حسام رنگ پریده و بی حال روش دراز کشیده بود.نگهبان در رو بست و من و حسام تنها شدیم .روش سمت پنجره بود و متوجه ورود من نشد.یاد اولین ملاقتمون و رفتارهای بی تفاوتش افتادم ..دلم نمیخواست خاطره بد اون روز برام تکرار بشه برای همین تق تق به در زدم و گفتم : ملاقاتی داری ..حواست هست.تخت قژقژی کرد و حسام برگشت طرفم , تعجب رو از نگاهش میخوندم , با دیدنم دستش رو گذاشت روی صورتش و بلند گفت: یا خــــدا!! باز هم تو!-مرسی از اینهمه محبتت ! چه خوش آمد گویی گرمی!-آخه من به تو چی بگم؟نزدیک تخت رفتم و صندلی رو گذاشتم کنارش و نشستم روش و زل زدم به در و دیوار اتاق...یک اتاق ساده و خالی ..2 تا تخت دیگه هم تو اتاق بود که فعلا مریض نداشت.-میخوای با این کارات چی رو ثابت کنی؟نگاهم رو متوجه حسام کردم و خیلی عادی گفتم: هیچی, فقط میخوام به وظیفه ام عمل کنم! تو چی ؟ با این کار بچه گانه ات چی رو میخواستی ثابت کنی؟حسام حرفی نزد و با خشم روش رو ازم برگردوند.بلندشدم و رفتم انطرف تخت و گفتم: چون تو هیچ کمکی نکردی مجبور شدم خودم دست به کار بشم , برای همین رفتم بیمارستانی که کار میکردی دنبال دکتر زندی!تا اسم زندی رو آوردم نگاهش افتاد روی صورتم و فهمیدم که زدم تو هدف .کمی مکث کردم و دوباره ادامه دادم: اما نمیدونم چرا به هر دری میزنم بسته میشه به روم, دکتر آزمایشگاهتون مرخصی گرفته و غیب شده !نمیدونم درست فهیدم یا به نظرم اومده رنگ چهره حسام تیره شده اما انقدر سریع به حالت اولش برگشت که نفهمیدم خیالاتی شدم یا نه !-میشه کمکم کنی بشینم؟سریع بلند شدم و بهش کمک کردم و وقتی برگشتم سرجام متوجه لبخند مضحکش شدم, نشستم روی صندلی و کیفمو گذاشتم روی پام و مظنون نگاهش کردم : چیه ؟ به چی میخندی؟سرش رو روی بالشت پشتش گذاشت و نگاهشو به سقف دوخت و گفت: عطر خوش بویی ...اونم این بو رو خیلی دوست داشت.نفسم رو با آه بیرون دادم و به تلخی گفتم: عطری که خودش برام خرید ...تموم که میشه میرم از همون مغازه و عینش رو میخرم.نگاه خیره ای بهم کرد و مثل من آه کسید و زیر لب گفت: ای وزگار ...صداش زدم :حسامصدام بی اونکه بخوام بغض داشت و ترحم برانگیز بود, گردنش رو خم کرد طرفم و گفت: جانم؟بلند شدمو کنارش روی تخت نشستم و با همه وجودم تو چشماش نگاه کردم و گفتم: تو رو خدا کمکم کن پیداش کنم ...5 ساله شب و روز زندگیم با هم قاطی شده... من بخاطر آرش از همه چیزم گذشتم ..حتی خانواده ام.. خودت که میدنی بخاطر ازدواج با اون چکار کردم .. حالا بدون اون هیچی ندارم..هیچی , مثل یک برگ که از شاخه اش جدا شده باد اون رو به هر سمتی که بخواد می بره..حسام از به زمین و آسمون خوردن خسته شد م...دیگه تحملش رو ندارم...قسم میخورم که نجاتت بدم ..تو هم عوضش کمکم کن.حسام نگاه طولانی بهم کرد..نگاهی که معنی اش رو نمی فهمیدم اما رنگ غم و شرمساری رو توش میخوندم.دستش رو از روی ملافه برداشت و گذاشت روی دستم و فشار خفیفی بهش داد و گفت: نگار..من هیچی ازت نمیخوام ..جز یک چیز...چیزی که مطمئنم اگه آرش هم بود ازت میخواست ..فقط میخوام بری...منو ول کن..التماست میکنم ...دستش رو با دو تا دستم گرفتم و تکون دادم و با عجز نالیدم: حسام من هم التماست میکنم ...بفهم دیگه نمیتونم ...نمیکشم ..قلب من طاقت اینهمه درد رو نداره ...حلقه های اشک تو چشم دو تائیمون موج میزد و فقط کافی بود پلک بزنیم تا بریزه اما هر دو تلاش میکردیم جلوی شکستن مون رو بگیریم.حس غریبی تو اتاق جولان میداد..هیچ کدوم حرف نمیزدیم ..فقط با نگاه به هم التماس میکردیم..آخر سر حسام کوتا ه اومد .نگاهش رو از من برداشت و انداخت روی پنجره و باصدای بم و گرفته ای گفت: تو طاقتش رو نداری.. چرا اصرار میکنی که بدونی ...هیجان بی سابقه ای تو وجودم به جوشش افتاد ..نفس بلندی کشیدم و تقریبا فریاد زدم: تو ازش خبر داری؟ آره؟ آره؟؟حسام حرفی نزد و فقط پلکهاش رو روی هم گذاشت که باعث شد بشکنه و قطره اشکی که تو چشمش خونه کرده بود فرو بریزه.هیجانم کم کم جای خودش رو به ترس داد...به ترسی که همه این 5 سال تو دلم بود.وحشت از اینکه بلایی سرش اومده باشه ....با درد نالیدم: حســـــام؟چشماشو باز کرد و با نگاه خیس و غم گرفت های بهم خیره شد ..فقط توسنتم به زحمت بگم: آرش ..آرش زنده است؟جوابم تنها یک کلمه بود..یک کلمه دو حرفی!یک کلمه دو حرف یکه ریشه زندگیم رو زد ..همه امید و آرزوهامو آتیش زد.. نابود شدم.. اون لحظه به معنی واقعی کلمه نابود شدم.حسام یک کلمه گفت, فقط گفت: نــــه!و این یعنی یک خط پر رنگ روی همه زندگی من!صدای جیغ بلندی تو سرم تکرار شد و وحشت زده به خودم اومدم ودیدم کنار خیابون ایستادم .قلبم بلند بلند میزد و صداش تمام گوشم رو پر کرده بود , گیج دور و برم رو نگاه کردم و سرویس مدرسه پسرونه ای رو دیدم که پشت چراغ قرمز ایستاده بود و توش چند تا پسر بچه شیطون داشتن جیغ و داد میکردن . صدای یکیشون واقعا بلند و ترسناک بود ...گوشیم رو درآرودمو به ساعت دیجیتالیش که زمان 6 و 45 رو نشون میده خیره شدم .اصلا نفهمیدم چی شد!منکه تو بیمارسنان کنار حسام بودم!داشتم با اون حرف میزدم و میخواستم تلاش کنم تا وادار بشه حرف بزنه و بگه از آرش چی میدونه؟هرچی فکر میکنم چیزی یادم نمیاد..یادم نمیاد حسام چی گفت و بعد چی شد و اصلا کی از اتاق اومدم بیرون و اینجا چکار میکنم؟فقط یه حس سنگین و خفیف روی سینه ام حس میکردم ..انگار که راه نفسم رو بسته بودن..دستمو گذاشتم روی سینه امو نفس عمیقی کشیدم که یک درد مقل تیری که یهو رد بشه از تو سینه ام رد شد.از شدت درد دو لا شدمو کیفم از روی شونه ام افتاد.دستم رو به دیوارکنارم گرفتم تا نیفتم ...اصلا نمی فهمیدم تو چه حالیم...انگا ر زمین و زمان رو بهم دوخته بودن !دستی بازوم رو گرفت .چهره زنی رو تو قاب چادر مشکی کنارم دیدم اما نشنیدم چی گفت.به جاش جمله آخر حسام تو سرم زنگ خورد و صدای غم گرفته اش وقتی که گفته بود: نه...!نه ای که فقط یک مفهوم داشت...یعنی آرش دیگه نبود که بتونم باهاش ادامه بدم!بخاطرش زندگی کنم..نه ای که مفهمومش تموم شدن زندگی خودم بود.تو همه این 5 سال با اینکه آرش نبود اما تو خیالم باهاش زندگی کرده بودم.و حتی لحظه ای هم به این فکر نکردم که زندگیم بی حضور اون داره میره جلو..همیشه منتظرش بودم ..منتظر برگشتنش اما حالا...همه چیزم ویرون شده بود..همه چیزم!درد تو سینه ام شدت گرفت و دیگه نتونستم خودم رونگه دارم.با زانو افتادم روی آسفالتها...حال خودم رو نمیفهمیدم ..فقط تلاش میکردم یک نفس کوچیک بکشم ..اما با کوچکترین تلاشی برای فرو بردن هوا آنچنان تیری تو سینه ام کشیده میشد که دنیا رو تیره و تار میدیدم!نیمدونم از شدت درد از حال رفتم یا از کمبود اکسیژن ... فقط تو لحظه آخر چهره رنگ پریده و وحشت زده اون زن رو دیدم که نگهم داشته بود و بعد .. تاریکی....!!!
کلاسهای آرش تموم شد, جلسه آخرش برام خیلی سخت بود ...برعکس ظاهر خشک و جدی که از خودم نشون میدادم اما با هر بار دیدنش دست ودلم میلرزید .مخصوصا اون روز آخری که بدجور حالم گرفته بود.و نمیدونم واقعا اگه اون کار توی دفتر مجله نبود چی به سرم می اومد..سخت بود اعتراف کنم اما واقعیت داشت, ازش خوشم اومده بود ..آرش , آش دهن سوزی بود و من نمی توسنتم اینو انکار کنم!اون ترم خیلی زود تموم شد مثل همه ترم های دیگه تا اومدم به خودم بجنمبم وقت امتحان ها رسید و به هر جون کندنی بود بار یک ترم رو تو شب امتحان ها برداشتم و همه واحدها رو پاس کردم ولی یک تفاوتی که این دفعه با دفعه های قبل داشت این بود که سر هرامتحان پای جزوه هام یک اسم بود ...گوشه گوشه کتابها و جزوه های درسیم نوشته بودم آرش!!!خلاصه بدجوری افتاده بودم تو هچل !تا اینکه....تا اینکه به پیشنهاد سمیه برای تعطیلات تو گروهای دانشجویی که اعزام به روستا میشدن اسم نوشتیم و قرار شد بریم روستاهای اطراف چند هفته ای برای کمک و این حرفها ... صبح روزی که کوله امو برداشتم و رفتم محل قرار تا گروه بندی بشیم و همه با هم آشنا بشیم .اون روز رو هیچ وقت یادم نمیره .اون روز وقتی در کمال تعجب آرش رو هم بین دانشجوهای داوطلب دیدم ازتعجب دهنم وا موند و اینقدر تابلو بهش زل زدم که هم خودش فهمید و هم همه بچه های دور و بری مون!!!****.زندگی تو روستا هم برای خودش عالمی داره..هوای پاک..زمین پر برکت ...آسمون باز و شبهای مهتابی و پر ستاره..آدمهای مهربون و روهای گشاده!زندگی اون جا معنی دیگه ای داره ..اونجا دیگه خبری از چشم وهم چشمی های تموم نشدنی و تعارفهای الکی و تو خالی نیست ..اونجا هر چی هست مثل همون آسمون صاف و یکدستش یکرنگی و صمیمته!صمیمتی که تو نگاه کوچیک و بزرگ میتوین ببینی و هیچکدومشون سعی در پنهان کردنش ندارن.چیزی که تو شهر یا نمی بینی یا اگر هم ببینی سرد و یخ زده است !اون روزها که تو اون روستا بودیم عشق میکردم..با خدا..با زمین ..آسمون..آدمها...پیر زنها و پیرمردها!زمینهای شخم نزده و جوانه های سبز گندم و چغندر!آخ که اونجا یعنی خود زندگی!!!***.شب دوم بود ...همه بچه های گروه برگشته بودن مسجدی که دراختیارمون گذاشته بودند ...خیلی خسته بودم اما حال قشنگی داشتم.وقتی یاد حرف زهرا کوچولو می افتادم که منو بغل کرده بود و گفته بود: خاله نگار نمیشه تو همیشه پیشمون بمونی!دلم قنج میرفت و قلبم یک جوری میزد انگار یک پر پر اضافه داشت.حس خوبی بود ...شیرین و دوست داشتنی .نزدیک مسجد که شدم روشنی یک آتیش رو دیدم که پسرها همه دورش رو گرفته بودن و حسام داشت براشون می خوند.ولی چه صدایی!تعجبم از این بود که چطور صدای اعتراض هیچکی در نیومده هنوز!!حسام داشت میخوند و مرتضی پشت یک دبه ضرب گرفته بود و مثلا داشت براش موسیقی متن میرفت!و چند تا از پسرها زیر صداش ها ها میکردن که دیگه آخرش بود!همونجا تو تاریکی ایستادم و به اون صحنه خیره شده ام ..آخه خیلی خنده دار بود و حاضر نبودم این سوژه رو از دست بدم ...یکم که گذشت دیدم واقعا حیفه برای همین زود دوربینم رو از کوله ام بیرون کشیدم و زوم کردم روشون و شروع کردم به فیلمرداری .حسام همونجور میخوند: امشب در سر شوری دارم ..امشب در دل نوری دارم.و به اینجا که رسید دیگه موهای تنم سیخ شد از بس وحشتناک میخوند.باز امشــــــب من در اوج آسمانم!-حالا خوبه منم از شما مدرک جرم بگیرم .از صدایی که پشت سرم شنیدم همچین از جا درفتم که اگه جلوی دهنمو نگرفته بودم حتما جیغ بنفشی میکشیدم و از اون جیغ هایی که وقتی سوسک میدیدم میکشیدم.چسبیدم به دیوار ودستمو گذاشتم روی سینه ام .آرش سینی چای به دست از تو تاریکی اومد بیرون و گفت: ببخشید ترسیدین.وقتی شناختمش یکم آروم شدم اما هنوز سینه ام با بی نظمی بالا و پائین میرفت .به زحمت گفتم : شما اونجا چی کار میکردین؟خندید و گفت: اینم دقیقا عین سوالی که من از شما دارم! شما اینجا چی کار دارین؟تکیه ام رو از دیوار برادشتم و بریده بریده گفتم: چطوری؟-همه خانومها رفتن مدرسه! مسجد رو دادن به آقایون.-من..نمیدوسنتم..کسی به من نگفته بود.-خب برای اینکه شما اصلا با گروه هماهنگ نیستین تمام مدت سرتون با بچه ها گرمه.لبخندی زدم و گفتتم: آخه خیلی شیرینن.با اینکه چهره اش رو تو تاریکی نمی دیدم اما میتوسنتم از لحن صداش بفهمم که اونم مثل من لبخند رو لبشه : خانم ها همشون اینطورین...همشون عاشق بچه هان.-شما از بچه ها خوشتون نیمآد؟-خواهرم یک دختر داره ...اسمش یکتاست ...اونو خیلی دوست دارم..ولی از بچه های دیگه نه...مخصوصا اگه لوس باشن.همانطور که دوربین رو خاموش میکردم گفتم: ولی من عاشقشونم.بلند خندید و گفت: من که گفتم.بعد سینی چایی که دسنش بود رو به سمتم گرفت و ادامه داد: بفرمایئد .دست دراز کردم یکی از لیوان یکبار مصرفها رو که حسابی داغ شده بود رو برداشتم و گرفتمش جلوی صورتم , بخارش میخورد رویی گونه ام و حس خوبی رو بهم میداد .دوباره آرش گفت: اگه میترسین باهاتون تا دم مدرسه بیام ؟فوری جواب ندادم .مکثی کردم و یکم حرفش رو بالا و پائین کردم دلم میخواست که باهام بیاد اما نه بخاطر اینکه میترسیدم و از این حرفها , برای اینکه میخواستم بیشتر باهاش باشم .. آخه ازش خوشم اومده بود .حالا دیگه با خودم کنار اومده بودم و میدوسنتم چه احساسی بهش دارم .دیگه نه از اون خشم عصبانیت و شب اول ملاقاتمون تو قطار خبری بود و نه حس غریبه و بهم ریخته روزهای اول کلاسش .ونه حتی اون حس دوست داشتن معمولی که روزهای اول اومدن به روستا نسبت بهش داشتم.الان دیگه واقعابرام مهم شده بود.ته ته قلبم ازش خوشم اومده بود.سکوتم که طولانی شد خودش انگار جوابم رو از سکوتم تفسیر کرده باشه گفت: پس یک لحظه اجازه بدین من همین چایی ها روبه بچه ها بدم ..میآم.چیزی نگفتم و فقط تو تاریکی به چشمهاش که مثل چشمهای گربه برق میزد خیره شدم ...نمیدونم از گرمای گرمای چای که تو دستم بود اونجوری گر گرفتم یا از چیزی که تو نگاهش بود ..واقعا نمیدونم ! اماهرچی که بود احساس خوبی بود , مثل وقتی که بعد از یک مدت طولانی توسرما وایستی و بری تو یک اتاق گرم که بخاری اش زیاد زیاد باشه و بعد دستهای یخ زده ات رو بگیری روی اون بخاری و با گرم شدن همه وجودت لبخندی بزنی و بگی آخی خدایا شکرت...چقدر گرما خوبه!حالا منم میخواستم لبخند بزنم وبگم ..خدایا چقدر دوست داشتن خوبه اما همون لحظه که تو اوج مز مزه کردن اون همه لذت بودم یک احساس تلخ و گس از تو ذهنم گذشت .شرایط خودمو برام یاد آوری کرد و من یادم اومد گه چقدر اینجوری همه چیز بیهوده است.با رویا رو شدن با این حقیقت تلخ , بغض دور گلوم رو گرفتو فشارش داد.رو برگردوندم و به آتش و حلقه های پسرها نگاه کردم که حالا حسام دست از خوندن کشیده بود و همشون عین از قحطی در اومدها حمله کرده بودن به سینی چای دست آرش.وقتی صورت خندونش رو بین چهره های سرخ شده از آتش بین بقیه پیدا کردم وبه اون لبخند زیبا و مردونه ا ش خیره شدم دوباره دلم لرزید و بغضم آروم شکست.آروم بی صدا ... اولین قطره اشک تو اون تاریکی پاورچین پاورچپن روی گونه ام راه افتاد.دیگه تحمل نداشتم..چای که دستم بود رو گذاشتم روی پله ورودی مسجد و به دو از اونجا دور شدم.واقعا دیگه نمی توسنتم اونهمه بدبختی رو تحمل کنم.برای اولینبار دلم میخواست از اینکه مثل دخترهای دیگه نیمتونم به آینده چشم امید داشته باشم از ته دل زار بزنم!از اینکه نیمتونم به دوست داشتن و دوست داشته شدنم فکر کنم, از اینکه نمیتونم به مادر شدن و خانواده دار شدن فکر کنم.اخه گناه من چی بود ؟؟من چه تقصیری داشتم؟؟از محوطه مسجد رفتم بیرون و دویدم طرف مدرسه ..جوری می دویدم که انگار کسی دنبالمه.و در حقیقت هم همینطور بود.دورنمای یک زندگی زیبا که هر دختری آرزوش رو داره پشت سرم ایستاده بود و داشت بهم دهن کجی میکرد و من طاقت نگاه مسخره اش رو روی خودم نداشتم.من انقدر قوی نبودم که اون رو کنارم ببینم و اهمیتی ندم , برای همین فرار میکردم ...از خودم..از آرزوهام ...از آرش.. ا زعشق به آرش...****.ا ز صبح که بلندشده بودم تلخ و نچسب بودم این رو از سر صبحانه یکی یکی بچه ها بهم گفتن تا تو کارگاه بچه ها با چشمهای کنجکاو و شیطونشون بهم فهموندن اما دست خودم نبود . هنوز از زخم دیشب درد میکشیدم.همه زخم ها که نباید جسمی باشند ..زخم های روحی دردشون به مراتب بیشترن ..مخصوصا اگه اون زخم رو خودت با دست خودت زده باشی.کلاس که تموم شد ساعت 12 بود و نیم ساعت دیگه موقع نهار بودنهار ها روهمه دور هم میخوردیم و این برای من بعد از ماجرای دیشب خیلی سخت بود.. اینکه برم سر سفره ای بشینم که آرش هم نشسته و غذایی رو بخورم که اون قسمت میکنه .وای خدا اصلا همه اینها به جهنم ..بگو چطوری باهاش برخورد کنم ..وقتی بهم خیره میشه وبا اون لبخند کج گوشه لبش سلام میکنه یا میگه برای شما چی بکشم؟میخواستم اصلا نرم سر سفره اما بالاخره که چی؟امرزو نمیرفتم , فرا نمیرفتم...عاقبت که چی! برای همین به خودم مسلط شدم و همه احساساتم رو گذاشتم زیر پام و با پاشنه هام له شون کردم .دردم اومد..خیلی هم دردم اومد اما چاره ای دیگه ای نداشتم.***.وقتی من رسیدم دخترها داشتن سفره رو پهن میکردنو پسرها هم دیگ ها رو از روی اجاق ها پائین می اوردند و خلاصه سر وصدایی به پا بو.من از اونهمه هیاهو استفاده کردم وبی صدا رفتم کنار ساناز ایستادم که به روم خنیدید وگفت: کجایی تو دختر! دل بکن دیگه!جوابی ندادم چون اصلا حواسم نبود.داشتم دنبال آرش میگشتم که بین بچه ها نبود...هم خیالم راحت شد و هم یکم ناراحت شدم ..بهر حال هنوز از پس خودم برنیومده بودم و اون تو قلبم جا داشت ...هرچقدر هم نقش بازی میکردم و وانمود میکردم که برام مهم نیست اما اخرش که باید با خودم صادق می بودم و حقیقت رو باور میکردم .و حقیقت چی بود جز اینکه من ارش رو دوست دارم؟!با صدای جیغ چند تا دختر به خودم اومدم ,برگشتم سمت صدا که آرش رو میون جمع دخترها دیدم.دخترها جیغ زنون پشت هم پناه میگرفتن و آرش داشت غش غش میخندید.اما به چی؟جلوتر رفتم تا ببینم چی باعث این همه سرو صدا و ترس شده .... که ناباورانه متوجه یک بچه گربه سیاه و سفید خیلی ملوس تو دستهای آرش شدم.انقد کوچیک بود که تو یک کف دستش هم جا میشد اما آرش اون رو با دوتا دست گرفته بود.یک بچه گربه با موهای پرز دار بلند ویک دم تمام مشکی ... چشماش سبز بود.. یک سبز خیلی تیز... یک چیزی تو مایه های چشمهای خود آرش.تمام حس و حالی که تا اون چند دقیقه قبل داشتم با دیدن اون بچه گربه ملوس یادم رفت . لبخندی گوشه لبم نشست و برعکس دخترهای دیگه جوری پناه گرفته بودند انگار اون بچه گربه, گودزیلاست!جلو رفتم و با یک انگشت زیر گلوی گربه رو خاروندم که خیلی خوشش اومد و گردنش رو بلند کرد و چشماش رو خمار!با این حرکتش من و ارش دوتایی بلند خندیدم : نمی ترسی؟بدون اینکه نگاهش کنم با خنده جوا ب دادم : نه.-پس بگیرش.بچه گربه رو گذاشت تو بغلم و منم با لذت خاصی به خودم چسبوندمش و یک لبخند از ته دل زدم .بچه گربه هم خودش رو بهم می مالوند و آروم میو میو میکرد .سرم رو بلند کردم و مشتاق گفتم: الهی...گشنه است .که دیدم آرش داره با دقت بهم نگاه میکنه... با این حرفم لبخندش پهن تر شد . شونه ای بالا انداخت: مامانش شماییی!یک چند ثانیه ای نفهمیدم چی میگه , گیج نگاهش کردم که دوباره گفت: فکر نکنم گوشت بتونه بخوره ..هنوز خیلی کوچیکه.-شیر داریم؟گمونم.دخترها یکی یکی از پناهگاشون بیرون می اومدند و بافاصله از من می ایستاده اند و جوری نگاهم میکردند که انگار مثلا یک مار کبری تو بغلمه!!!وقتی صدای حسام بلند شد که میگفت داره غذا رو میکشه کم کم جمعیت متفرق شدن و من موندم و آرش و بچه گربه تو بغلم .حالا که از شور و شوقم کم شده بود , گرمای نگاه آرش اذیتم میکرد .جرات هم نداشتم سر بلند کنم برای همین خودمو با بچه گربه سرگرم نشون دادم که بی مقدمه گفت: چرا دیشب رفتی؟لحنش صمیمی شده بود ومن توذهنم دنبال دلیل میگشتم که چرا؟-نمیخواستم مزاحمتون بشم.-جدنا؟لحنش جوری بود که ناخودآگاه سربلند کردم و نگاهم افتاد تو چشماش !تو چشماش داشت بهم میخندیدن ..انگار بخواد بگه: خودتی!برای اینکه خیالش رو جمع کنم خونسرد جواب دادم: راهی نبود که ...خودم رفتم دیگه!و به دبنالش برا دور کردن ذهنش از این بحث گفتم: خیلی ملوسه..از کجا پیداش کردین؟-لای یاس تو حیاط مسجد گیر کرده بود.-حیوونی!-دوستش داری؟خندیدم و همونجوری که با دمش باز می کردم گفتم: خیلی!!-پس مال تو!متعجب نگاهش کردم که ادامه داد: از مامانش اجازه اش رو گرفتم.-گناه داره..شاید دنبالش باشه ...-نه چند روزی که تو مسجد پرس میزنه و هر شب براش شیر می برم... گم شده ..اگه نمیخواینش مال خودم.بدون اینکه فکر کنم فوری جواب دادم: نه نه ..مال خودم.خندید و همونطور که با گربه تو بغلم بازی میکرد . با دست نوازشش کرد و پشت گوشهاش رو خاروند.از اونهمه نزدیکی بهش احساس خوبی نداشتم, معذب بودم.. از طرفی هم دلم نمیخواست بره و ازم دور بشه ..نمیدونم چه مرگم بود ...حال خرابی بود!تشنه ام شده بود و گرمم هم بود.اون غرق بازی با گربه بود که حالا هی با پنجول های ظریفش به دست آرش ناخن میکشد و من زیر چشمی اون و خنده هاش رو نگاه میکردم و شاهد لرزیدن دلم بودم! نوری افتاد تو چشمم و چشممو زد..به زحمت لای پلکهام رو باز کردم و متوجه صداهای بالا سرم شدم ..صدای یک مرد بود و یک زن. زیر صداشون هم یک صدایی ریز مثل بوق بوق اما پائین تر ...هوای خنک و مطبوعی تو ریه هام در حال گردش بود ..آروم اون هوای خنک رو فرو دادم که حس آرامشی تو وجودم به جریان افتاد ..ترس نفس نکشیدن شاید بدترین ترس همه زندگی یک آدم باشه ..حقیقتا حال وحشتناکیه وقتی نمی تونی هوا رو تو ریه هات حس کنی...صدای دستگاه های اتاق برام آشنات بود اما یادم نمی اومد که قبلا این صداها رو کجا و کی شنیدم ...جسم سردی همون لحظه روی بدنم حرکت کرد و بعد باز صدای اون مرد که میگفت: یک ساعت دیگه ازش 1 نوار دیگه بگیر و با اکوش که آماد شد بیار اتاقم.-چشم دکتر.-دیگه سفارش نکنم ..وضعیتش رو مدام کنترل کنی.-بله حواسم هستم.هر چی تلاش کردم دور وبرمو ببینم بی فایده بود.. همه اجسام هاله دارم و به شکل سایه روشن دیده میشد , مرد روی صورتم خم شد و نور مستقیمی رو دوباره انداخت تو چشمام که حس کردم برای چند لحظه کور شدم.مرد دستش رو گذاشت روی پیشونیم و آروم و نرم زیر گوشم گفت: استراحت کن ..حالت خوب میشه ..من اینجا...انقدر گیج بودم که نصف بقیه جمله دکتر رو نشنیدم همینکه چشمام رو بستم دوباره از هوش رفتم اما اینبار هواداشتم , دردی تو سینه ام نبود و انگار تو یک جور خلاء در حال پرواز بودم!*************.******.اسم گربه رو گذاشته بودم ملوسک!تو حیاط مدرسه داشام باهاش بازی میکردم که متوجه پاها ی مردونه ای شدم .سر که بلند کردم دیدم آرش!دستش یک سویس بود وداشت اون رو سمت ملوسک تکون تکون میداد و هی میگفت: پیشی بیا..پیشی؟خندیدم و گفتم: اسمش رو گذاشتم ملوسک!چشماش گرد شد و گفت: ها؟!! بعد به مسخره خندید و ادامه داد: عجب اسم دخترونه ای !-مگه چه شه ؟-چی عرض کنم...آخه..میگم حالا این حیوونکی زبون نداره اعتراضی کنه..فردا پس فردایی که شد , یکوقت از این اسم ها رو بچه اتون نذارین ها!-چی بذارم خوبه؟ بوق 1829 خوبه؟سوسیس رو پرت کردد جوی ملوسم و با خنده ملیحی که تحویلم داد جواب داد: حالا چرا دلخوری میشی؟ من فقط نظرم رو گفتم..میگم دوست ندارین سلیقه من رو تو انتخاب اسم بدونی؟مکثی کردم ویکم خیره خیره نگاهش کردم که بلند شد و اومد طرفم , اونم یکم نگاهم کرد وگفت: حسام میگه که شما اصا با بچه ها دم خور نیستی! مشکلی هست؟جواب دادم: فکر نکنم.-بهرحال ما یک گروهیم.-میدونم!-میدونم میدونی...ببین...حوصله ام سر رفته بود ازاین خودمونی بودنش!پریدم وسط حرفش و گفتم: میشه خواهش کنم اینقدر صمیمی با من صحبت نکنی!دهنش وا موند..اما خیلی زود رگه هایی از یک خنده شیطنت آمیز تو صورتش ظاهر شد ..دستهاش رو کرد تو جیب شلوارش و سرش رو انداخت پایئن و چندبار تکونش داد و بعد خیلی آروم گفت: البته...ببخشید اگه جسارت کردم! منظور بدی نداشتم.-منم همنیطور...فقط معذب بودم اونجو.ری!-درک میکنم..مشکلتون با بقیه همیهمینه.گیج نگاهش کردم که یعنی چی ؟خودش ادامه اد: بقیه هم باید باهاتون با احترام صحبت کنن؟از دستش کلافه شده بودم.. نفسم رو پوف مانند بیرون دادم و روم رو ازش برگردوندم که بلند خندید وگفت: خیلی خوب..باشه دیگه... واقعا ببشخید... شوخی بود میدونم خیلی خنک بود شما ببخش!چیزی نگفتم .. اونم سکوت کرد .. ملوسک داشت با تیکه سوسیس بازی میکرد و سعی داشت از یک قسمتش شروع کنه به خوردن اما تلاشش بی فایده بود و اون سوسیس همش قل میخورد واون مجبور بود با جثه کوچکش مدام دنبالش بدوه و باهاش بازی کنه تو حال تماشا کردن تلاش ملوسک بودم که آرش گفت: وقتی برگردیم من کلاس مجسمه سازی هم دارم تو کانون فرهنگی ها!برگشتم طرفش که دیدم نگاهش روی بچه گربه است.همینطوری نگا نگاهش کردم, آهی کشید و همونطور که روش رو به سمت من برمیگردوند آروم گفت: به مجسمه سازی هم علاقه داری؟شونه بالا انداختم و جواب دادم: نمیدونم!-من یک کارگاه دارم ...طبقه پائین خونمه...همینطوری برای اینکه فقط یک چیزی گفته باشم , گفتم: باید دیدنی باشه!-دلتون میخواد ببینیش؟جا خوردم ...انتظارش رو نداشتم..مردد جواب دادم: من ؟ نمیدونم.چه جوری؟خندید و گفت: یعنی چی چه جوری؟-ببخشید هول شدم نفهمیدم چی گفتم!-بالاخره آره یا نه؟ دوست داری ببینی؟-والا چی بگم...بدم که نمیاد..-پس یک شماره بده بهم که وقتی برگشتیم بهتون خبر بدم.ایندفه دیگه واقعا جا خوردم..همینجوری بر و بر داشت تو چشمام نگاه میکرد و میگفت شمارتو بده !تودلم گفتم : خاک به سرت نگار.. ببین چقدر شل اومدی که طرف ازت شماره میخواد.از اونطرف یک صدایی جیغ و ویغ کنان تو دلم عروسی گرفته بود که آی آی خریت نکنی و شماره ندی!این فرصت رو ازدست نده!اما صدای عقل و منطقم بلندتر و محکم تر بود .. زود صدای احساسم رو خفه کرد و دهنش رو بست و قاطع و بلند سرم داد زد: هی نگار تمومش کن , نذار جلوتر از این بره.. همین حالا تمومش کن.منم تمومش کردم. خیلی سخت بود اما سعی کردم محکم باشم و تمومش کنم ..همونطور که نگاهم رو ازش میدزدیم با صدایی لرزون رعشه دار گفتم : حالا که فکر میکنم میبینم به مجسمه سازی اصلا علاقه ای ندارم. چشمامو که باز کردم اولین چیزی که دیدم, چشمهای سرخ و خیس مامان بود که بالای سرم ایستاده بودو سعی داشت اشکهاش رو از من پنهان کنه.هنوز ترس نفس کشیدن تو دلم بود .پلکهامو روی هم گذاشتم و هوای در حال جریان در ماسک اکسیژن رو فرو دادم ... تو سینه ام حس خنکی کردم.و بعد آروم پلکهامو از هم باز کردمو دوباره مامان رو بالای سرم دیدم که اشکهاش رو پاک کرده بود و یک لبخند بی قواره روی لبش بود.خندیدم و با دستم ماسک رو از روی صورتم برداشتم و بی حال نالیدم: ریملات ریخته مامان.سریع با پشت دست چشماش رو کشید و وقتی سیاهی رو دید, بلند خندید و یک جور مهربونی نگاهم کرد.همون چند لحظه که ماسک رو برداشته بودم هوای بیرون برام دم دار و سنگین بود , دوباره ماسک رو گذاشتم ونفس راحتی کشیدم.مامان دستمو گرفت بین دو تادستهاش و گفت: خوبی؟چشمامو باز و بسته کردم که یعنی آره.فشارخفیفی به دستم داد و آروم گفت: من فقط چند دقیقه اجازه داشتم ببینمت دیگه باید برم.. بابات هم خیلی دلش میخواست ببینتت اما دکتر فقط به من اجازه داد...اومدی تو بخش همه میان دیدنت.لبخندی حاکی از قدر شناسی زدم .. مامان خم شد و پیشونی ام رو بوسید و خدافظی کرد وقتی داشت میرفت یک نگاه طولانی و عمیق به من و یک نگاه هم به دستگاه های بالای سرم انداخت و دوباره همون لبخند بی قواره رو زد و رفت!مامان که رفت پرستاری اومد و باهام حرف ز د که من فقط گوش میدادم و بعد دستگاها رو چک کرد و معاینه ام کرد وبا رضایت رفت.دوباره تنها شدم.. نگاهی به دور تا دورم کردم . یک پرده بلند آبی دور تختم کشیده شده بود و دستگاههای جور واجور دورو برم بودن ..خیلی وقت بود که دیگه سر از این اتاق در نیاورده بودم.. مخصوصا با اون دستور العمل های مرز بندی شده دکتر رنجبر که میگفت:: استرس و هیجان رو کلا از زندگیت خط بزن! عروسی , مجلس عزا قدغن.. مهمونی های شلوغ و پر سر و صدا قدغن! سوسیس و فلفل و سس های تند و نوشابه و هر خوراکیِ محرکی قد غن ! و ...!و من همیشه به اون لیست بلند و بالای دکتر رنجبر میخنیددم و مسخره اش میکردم...چون با وجود آرش به هیچ کدوم از این دستور العملها احتیاج نداشتم.. باوجود آرش من خود زندگی رو تو بغلم داشتم...اما حالا ..با شنیدن خبر نبودنش ...با فهمیدن این حقیقت دهشتناک که آرش دیگه نیست....؟؟!!آه دردناکی کشیدم و به خطوط بلند و کوتاه صفحه نمایشگر خیره شدم...یاد اتفاق هایی افتادم که بعد از برگشتن از روستا افتاد ... تا اینکه من و آرش به هم نزدیک تر شدیم و ....*************.****.مثل چی پشیمون شده بودم که شماره ام رو بهش ندادم ...از وقتی که از روستا برگشته بودیم هم دیگه بدتر...روزهای آخر تابستون بود ودلم پر میکشید که یکجوری ببینمش.. برای همین هی به دفتر مجله سر میزدم و به یک هوایی سر وگوش آب میدادم اونطورفها اما خبری نبود که نبود!قصد اومدن نداشت انگاری!خلاصه بدجوری تو نئشگی دوریش بودم تا اینکه بالاخره دیدمش...یک روز که دیگه نا امید شده بودم از دیدنش و رفته بودم دفتر تا چند صفحه ای که قرار بود تحویل بدم رو بدم به مسئول صفحه مون در کمال تعجب وناباوری آرش رو هم دیدم!تو دفتر ما نشسته بود ...آرش خودش سردبیر بخش ادبیات و ستون ادبیاتِ داستانی انگیلیسی رو هم داشت و منم چند وقتی بود که با صفحه جوان مشغول شده بدم و براشون چند تا کار برده بودم.. آقای بهزادی سردبیر بخش ما از کارهام خوشش امد و چندتایی شونو چاپ کرد.. وقتی اولین بار متن زندگی با توازن و بی توازنم چاپ شد رو هیچوقت یادم نمیره.. وای که چه روزی بود...!خلاصه رفتم تو دفتر که به جای آقای بهزادی آرش رو دیدم .پشت میز بهزادی نشسته بود و چشماش 2 کاسه خون بود... درست مثل اولین برخوردمون, دوباره سبزی چشماش وَل وَل میکرد.انقدر مشغول ترجمه بود که اصلا متوجه حضور من نشده بود...منم که از دیدنش هنوز تو حالت بهت و شوک بودم..چند ثانیه بهش خیره موندم و سیر تماشاش کردم تا اینکه شیطنت زیر پوستی ام اومد سراغم..چند قدم ر فتم جلوتر و یهو گفتم: کور نشی پرفسور!با کف دست صورتش رو مالید و گفت: دیگه در شرفشم! فقط یادت باشه که یک عصای سفید برام بگیری!اینقدر خنک شدم که حد نداشت!اون متوجه حضورم شده بود و من ابله چه احمقانه اونجا وایستاده بودم و بهش زل زده بودم!عجب افتضاحی !!!!سرش رو بلند کردو گرم و گیرا بهم خیره شد..لبخند زیبا ومنحصر به فردش رو به روم پاشید و گفت: سلام..کی اومدی؟نمیدونم سوالش برای رد گم کنی بود یا برای اینکه من کمتر خجالت بکشم ؟هرچی که بود باید جواب میدادم .-چنددقیقه ای بیشتر نیست..شما کی اومدین؟-اصلا نرفتم...از دیروز ظهر اینجام.. باید تا عصر اینها روتموم کنم بفرستم چاپخونه.چشمام اندازه توپ پینگ پونگ شد و تقریبا داد زدم: ها؟!! اصلا نرفتی خونه؟ یعنی تمام دیشب رو شما تودفتر بودی؟سرش رو تکون دادو یک قلپ از نسکافه روی میزش رو خورد و گفت: اَه...یخ کرد..میری آب رو بذاری جوش بیاد؟درحالیکه هنوز متعجب داشتم نگاهش میکردم گفتم: مگه مجبورین اینقدر کار کنین؟خنده بی حال و بیرمقی زد و به جای جوابم گفت: یک فنجون هم برای خودت درست کنم دورهم میچسبه.اداش رو درآرودم و گفتم: دور هم میچسبه! انگار آَش رشته است!خندید: دیگه بضاعت ما همینقدره!رفتم تو آشپزخونه و کتری رو تا نیمه آب کردم وگذاشتمش رو ی گاز که صداش اومد: شیر گار روباید چند ثاینه ای نگه داری...حواست باشه خواستی زیر گاز رو روشن کنی..بد قلقه!خنده ام گرفت وبلند گفتم: استاد ادبیات کی تا حالا زیر گاز رو روشن کرده؟صداش دوباره اومد: گیجم.. نمیفهم چی میگم.. ببخشید..زیر کتری ! درست شد؟زیر لب گفتم: آره ..مجید دلبندم!آب که جوش اومد دوتا نسکافه درست کردم و بردم روی میزش گذاشم که نگاه قدرشاسانه ای حواله ام کرد و فنجونش رو بردشات و فوت کرد و داغ داغ خوردش.چشمام دیگه گشاد ی اش سایز توپ پینگ پونگ بود وگشادتر از اون نیمشد.برای همین تلاشی نکردم و به یک تعجب کوچولو اکتفا کردم وگفتم: چه خبره؟ سوختی که!خندید و جواب داد: دهنم رودادم برام ایزوگام کردن. نگران نباش.فنجونم رو برداشم و یکذره از لبه اش خوردم که سر زبونم سوخت و به مور مور افتاد ...درعجب بودم که این پسر دیگه چه موجودیه؟!آرش دوباره سرش رو پائین انداخته بود و داشت تند تند جملات رو کوتاه میکرد و علامت گذاری ها رو ویرایش میکرد ..به همون حالت گفت: ببین از خیر عصای سفید گذشتم ..یک چیز بهتر میخوام..بگم؟یک تیکه از بیسکویت روی میز رو شکستم و سرم روتکون دادم که بگو.-اگه یک روزی احیانا خواستی بهم کادو بدی ساعت برنارد رو برام بگیر لطفا..از دیرو انگار دنبال ثانیه ها کردن ..نگا نگاه شد 10!خندیدم و با لودگی گفتم: ای بابا استاد جان برو فکر نون باش که خربزه آبه!قهقه بلندی زد و مشغول ادامه کارش شد...منم داشتم با فنجونم بازی میکردم که گفت: بخور دیگه!به زور جلوی خنده امو گرفتم وگتم: آخه یکمی داغه!-ای بابا...تو چی کار به داغیش داری.. به این فکر کن که از فردا میتونی بری تو دانشکده و پز بدی که با استاد جاوید نسکافه و بیسکویت خوردی!لجم گرفته بود که اینقدر خودش رو دست بالا گرفته برای همین زود گفتم:-تو هم میتونی بری به دوستهها و همکارات پز بدی که با برادر زاده بهرام شریفی 2 دقیقه حرف زدی!سرش رو بلند کرد ونگاهم کرد و مردد گفت: کدوم بهرام شریفی؟-بگرد و پیداش کن!خودکارش رو گذاشت گوشه لبش و شیطنت آمیز گفت: کم چاخان دختر!شونه ای بالاانداختم و در جوابش فقط به یک لبخند نصفه نیمه اکتفا کردم که احتمالا فکر کرد سربه سرش گذاشتم چون دوباره سرش رو پایئن انداخت و مشغول ادامه کارش شد ...*****.چند روز بعد آرش دعوتم کرد کارگاهش ...منم که از خدام بود دیگه نه نیاوردم و خیلی زود پذیرفتم.کارگاهش خیلی بزرگ نبود..شاید اگه توش فرش پهن میکردن یک قالی 3در 4 میشد.اما خیلی خوب از فضا استفاده کرده بود..دورتا دور اتاق رو طبقه بندی کرده بود و نمونه کارهاش رو تو طبقه ها چیده بود و الحق هم چه کارهایی بودن, همشون استادانه ..چند تا مجسمه خوش تراش و خیلی طریف کاری شده و چند تا کوزه و خمره سفالی که روشون نقش های ا زچهر پیرزنها و پیر مردها تویک کوچه باریک کشیده شده بود و چندتا صحنه مقطع از منظره و طبیعت روشون خودنمایی میکرد.مبهوت هنر دستهاش بودم که وارد کارگاهش شد و گفت: خیلی خوش اومدی!هیجان زده برگشتم سمتش که نزدیک بود با سینی تو دستش برخورد کنم که البته به موقع سیینی رو کشید عقب اما جیغ هردومون بلند شد و بعد دوتایی بهم نگاه کردیم و از صحنه به وجود اومده زدیم زیر خنده ..آرش سینی حاوی دو لیوان نسکافه ای که درست کرده بود رو گذاشت روی یک چهار پایه و اومد کنارم ایستادوگفت: خدا به جوونیمون رحم کرد..آتیش بودن.به شوخی گفتمم : شما که دهنتو دادی ایزوگام کردن خب بقیه اشم میدادی دیگه...-من که برای خوم نگفتم به قول معروف بادمجبون بم آفت نداره..دلنگرون شما بودم.-فکرمیکردم بادمجون گرگانی باشین؟خندیدو بادست اشاره کرد که بشینم .من نشستم و کیفمو گذاشتم روپامو و دوباره با عشقی وصف نشدنی به هنر دستهاش چشم دوختم وگفتم: خیلی قشنگن..همشون.آرش همونطور که به سمت دستگاه ضبط و پخش روی میز میرفت خندی دو سی دی رو داخل دستگاه گذاشت و لحظه ای بعد موسیقی ملایم و بی کلام پخش شد.برگشت و روی به روی من نشست و با تواضع گفت: دیگه اینجوری ها هم که میگین نیست ..اینها همش کارهای اول و نپخته این!-به نظر من که همشون عالین!آرش کوتاه نگاهم کرد و زل زد به گوشه اتاق...انگار برای چیزی دل دل میکرد..نگاه مشتاقم روبهش دوختم و جوری نگاهش کردم که به حرف بیاد اما ان سرش رو پایئن انداخت و هی زیر چشمی انتهای اتاق رو میپائید.سرمو برگدوندم و مسیر نگاهش رو دنبال کردم .درست اون چهار پایه ای که روش یک پارچه سفید کشیده شده بود..با شیطنت گفتم: قراراه سورپرایز بشم؟سرش رو بالا آرود و انگار که از حرفی که میخواسته بزنه خالی شده نگاهم کرد و بعد بلندشد و رفت کنار چهار پایه ...همه کنجکاوی و فضولیم تحریک شده بود...صدای موسیقی تو سرم تکرار میشد و نوای دلنگیزش روح و قلبم رو به بازی گرفته بود...بعدآرش پارچه رو کنار زد .و من مات و متحیر, خیره به نیم رخ زنی شدم که خیلی شبیه خودم بود! اومده بودم تو بخش, و درتمام ساعتهاو لحظه هایی که تنها بودم و همدم سکوت و دیوار های سرد و خاموش اتاقم بود به گذشته غریبم فکر میکردم... به روزهایی که رفت.. به عشقی که معلوم نشد عشق بود یا نه؟!تو این 5 سال برای پیدا کردنش تو دنیا زنده ها خیلی تلاش کردم..از نفوذ عمو بهرام تا آشناهای زیر و درشتی که داشتم ...به همه جا سرزدم.. به هر سوراخی سرک کشیدم ... اما آرش هیچ جا نبود..انگار آب شده بود و رفته بود تو زمین!از این فکر زهر خنده ای امد روی لبم...به خودم گفتم: آره رفته تو زمین..با اینکه این 5 سال کنارم نبود اما درد باوردکردن مرگش خیلی سخت تر از نبودنش بود ..درسته دیگه چشم انتظار نبودم اما هنوز هم احساس میکردم که آویزونم...معلقم...انگار که دیگه به هیچ جا اتکایی ندارم!چیزی که حداقل تا چند روز پیش تجربه اش نکرده بودم!ساعت نزدیک وقت ملاقات بود, این موقع که میشد یک کور سوی امید تودلم روشن میشد, که برای چند دقیقه ای از هجوم خاطرات و افکار بی سر وته ام راحت میشم.توهمین چند روز بستری بودنم مامان , بهار , آرمان رو بعد ازمدتها دیده بودمعمو بهنام از شاهرود اومده بود دیدنم ,عموبهرام و زن عمو سیما و هم همنیطور...حتی بابا...بابا هم اومد. انقدر برای دیدنش گریه کردم که عصبانی شد و گفت : میذراه میره اگه ادامه بدم.و من بین گریه, خندیدم و سعی کردم جلو ی اشکم رو بگیرم اما مگه میشد ؟خیلی ساال بود که باهم قهر بودیم ...دلم برای بغل کردنش ..برای غرولندها و گیر دادن هاش..برای اخلاق های تندو تعصبات بی جا و گه گاه احمقانه اش..حتی برای دعوا کردن هامون تنگ شده بود.اون روز هم ممنتظر بودم تا مامان وبابا بیان که دراتاق باز شد و درنهایت تعجب سرگرد ابراهیمی رو دیدم!!!از دیندش خیلی جاخوردم...حقیقتش اصلا دلم نمیخواست من روتو اون ظاهر و شرایط ببینه .برای همین فوری ملافه رو تا زیر گردنم بالا کشیدم که باعث خنده هوشنگ ابراهیمی شد.اومد نزدیکم و روی تخت خالی کنارم نشست و گفت: ببخشید دست خالی اودم , دکترتون گفت عطر گل براتون خوب نیست اینکه دسته گلی که اوردم بیرون موند.به زحمت تونستم بگم: زحمت کشیدین .ولی بعد یهو انگار چیزی یادم اومده باشه نگران پرسیدم: اتفاقی افتاده؟ حسام؟-نه نه ..خیالتون راحت باشه..حقیقتش اومدم حالتون رو بپرسم..روز اولی که اومدم خیلی حالتون بد بود... بهم اجازه ندادن.. واقعا همه رونگران کردین ها! تشکر شده توسط : .:aida:., .BaHaR, ahang, aidai, aminlily40, arghavan58, arman_iran, asal-1412, asalak 2, atashgah62, atefeh_49, atish69, atyek, bahar.d65, barni, bikari, blub2000, cole, eglantine-m96, elahe70, Elnaz, fadai, faezeh88, fariba48, farnaz58, fatemeh.ss, fatima92, fk-osh-d, gheisareh, gherti, golgoli jaan, granaz, hana_m, Hoopoe, Irani, judy abbott, lake, leili_zzz, mahtab26, mansoure, marmara25, meno, mfr60, minoo_kl, moddrn girl, monalovly, m_h_n, nafas44, Nargis-narcisse, nedaj, neg neg, nika21, niloofarane, nini84, niyayeeeeeesh, oo!!!, padideh_hs, PAEEZ70, roya1365, sabz_abi, saeedeh_n, sahel_m, sanaz_, saraabyaneh, saratab, sarina1911, sazin513, setare.jaberi, setayesh_p995, sete, shakiba_2510, sheydajoooon, shimaaaaa, shiva joon, sh_karan, silverstar, soha1990, some one, T T--THR, tala bala, tama1011, TanNazZz, tenten, venus7021, yeshil, Zahra_niki, zanbagh, zoooom, ~pArnYa~, آرشا, آنیتا, الهه ایمانی, بهارجون, خانم فسقلی, ریمای من, زری, س_م_م_, سانازارمان, سرتق, شب, فرح77, منا64, نگان, پهره, کریستال ۱۴ اسفند ۱۳۹۰, ۰۸:۱۱ قبل از ظهر #26 (لینک مستقیم) chrysalis رمان نویس انجمن تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: تو بــاغچــــــــــه! تشکرها: 2,491 تشکر شده 63,760 بار در 1,258 پست کتاب مورد علاقه : برباد رفته . پرنده خار حالت من : پست بسیار مفید : +39 امتیاز -شما از کجا متوجه شدین؟-وقتی آودنتون بیمارستان , کارت من تو جیب مانتوتون بود و شماره ام روی صفحه گوشیتون برای همین اولین نفر به من خبر دادند, من هم خانواده تون رو در جریان گذاشتم. سری تکان دادم و غرق فکر گفتم: که اینطور! -خدا روشکر بهترین؟ سرم رو بالا بردمو برای اولین بار دقیق به چهره اش نگاه کردم ..خوش چهره بود و از چشم های قهوه ای روشن اش عواطف یک مرد ایرانی موج میزد! -بله شکر, خوبم. -با دکترتون صحبت کردم, و با اجازه تون شرایط کار و پرونده تون رو تشریح کردم ..نظر دکتر این بود که... پریدم وسط حرفش و محکم گفتم: من از این نظرات زیاد شنیدم , خواهش میکنم جناب سرگرد! لبخندی زد و ابروهاش رو به نشانه به من چه تکون داد یا شاید من چنین برداشتی کردم , هرچی که بود تو ذهنم این پیغام مخابره شذ که به من چه! و واقعا هم به اون ربط نداشت! سکوت نسبتا طولانی در اتاق جولان میداد , هر دو در برابر هم معذب بودیم.. سرگرد کمی به در و دیوار نگاه کرد و هر چند دقیقه یکبار کف دستش رو روی پاهاش میکوبید و منم از سکوت استفاده کردم و به چند روز قبل و ماجراهاش فکر میکردم که یکهو یاد عکس العمل حسام درباره دکتر زندی افتادم و فوری سر بلند کردم و گفتم: سرگرد ؟ -بله؟ -من یک سرنخی پیدا کردم...یعنی فکر میکنم که پیدا کردم...شاید بهش به عنوان یک سرنخ نگاه کرد! قضیه انگار براش جالب بود , چون به سرعت از قالب اون مرد سر به هوا در اومد و چشماش برق زد.. الحق که اون ساخته شده بود برای رفتن تو جلد یک نظامی! -راستش من به یک نکته مشترک بین حسام وشیدا رسیدم و اون دکتر آزمایشگاه بیمارستانی بوده که حسام اونجا کار میکرده! -خب ! منظور تون کیارش زندی؟ -بله دقیقا ...اون تازگی مرخصی گرفته... اونم برای چند هفته که من مطمئنم بعد این چند هفته هم برنمیگرده! هوشنگ ابروهاش رو در هم فرو برد و چهره اش به فکر فرو رفت و گفت: چطور به این نتیجه رسیدین که این شخص به پرونده حسام مربوطه؟! مثل آدمی که به نکته مهمی دست پیدا کرده که دیگران نفهمیدنش با هیجان گفتم: اون روزی که با حسام حرف میزدم , این قضیه رو پیش کشیدم , عکس العملش مشکوک بود و منو مطمئن کرد که یک ربطی بین این سه نفر هست! سرگرد ابراهیمی هووومی کرد و دستش رو به چونه گرفت و با نرمه های ریشش مشغول بازی شد و منم با ریشه های ملافه ام. -شما چند درصد رو این قضیه حساب باز کردین؟ -نمیدونم ..بیشتر شبیه یه حسِ ..از من در این باره هیچ کاری بر نمیاد .. اما شما آزادی عمل زیادی دارین ...احساس من بهم میگه که یک خبرهایی تو آزمایشگاه اون بیمارستان هست! چهره سرگرد گرفته شد , انگار که چیز مهمی فکرش رو مشغول کرده باشه کمی مکث کرد و گفت: چقدر به احساستون ایمان دارین؟ -معمولا اشتباه نکردم! -راستش رو بخوایئن ما از طریق حسام میخواستیم به سرشاخه اصلی باندشون که یک سابقه دار حرفه ای برسیم, جهان معین , البته این اسمی که ما ازش میدوینم. و خودتون دیگه بهتر میدونین , این روزها بازار اسم های مستعار حسابی گرمه! با اینکه متوجه طعنه اش به اسم حسام میشم اما به روی خودم نیاوردم و پرسیدم: خب چی شد پس؟ -هیچی اون حرفه ای تر از این حرفها بود, نتونستیم گیرش بندازیم فقط یکبار تا اون بیمارستان نعقیبش کردیم و بعد هم ناپدید شد. مکثی کرد و نگاه دقیقی به من انداخت و گفت: مثل اینکه همه راهها به ُرم ختم میشه! حرفی نزدم ... یعنی حرفی نداشتم که بزنم ..خود سرگرد ادامه داد: برای شروع بهتره بریم سراغ دوستمون دکتر زندی! با خوشحالی سر تکان دادم و گفتم: موافقم. سرگرد از روی تخت پائین اومد و نزدیکم شد و گفت: از ته دل امیدوارم که سلامتیتون رو به دست بیارین. -متشکرم ...همین الانش هم خوب خوبم. لبخند مردانه زیبایی برلب زد و گفت: خوشحالم که اینو میشنوم... پس میتونیم امیدوار باشیم که شما رو تو جلسه دادگاه ببینیم؟ چینی به پیشانی انداختم و با یادآوری تاریخ جلسه دادگاه حسام به فکر فرو رفتم. من هنوز چیز زیادی برای دفاع از حسام نداشتم و اونم که همه راهها رو به رویم بسته بود و به هیچ وجه حاضر نبود همکاری کنه! نفهمیدم چطوری با هوشنگ خداحافظی کردم , تمام فکر و ذهنم مشغول بررسی شرایط پرونده قتل و اتهامات حسام بود , قتل با اعتراف خودش ثابت شده بود ... اما اتهام دومش...اگه اونم ثابت میشد دیگه کاری از من بر نمی اومد ....! یادم اومد که حسام چطور خونسرد گفته بود که کارش تمومه و محکوم میشه, انگار مطمئن بود که قراره شرایط جوری پیش بره که اون نجات پیدا نکنه و سرش بره بالای دار! و این خودش بزرگترین سوال موجود بود! حسام چی میدونست؟ ا ز چی ایقدر نگران بود؟ تو این لجن زاری که اون ازش حرف میزد چه خبر بود؟؟ -تو نمیفهمی چی دار میگی! -این تویی که نمیفهمی چی داری میگی! عصبی دستهام رو مشت کردم و محکم به پام کوبیدم و گفتم: آرش..آرش...تو هیچی نمیدونی! اونم مثل من عصبانی شده بود ..اما عصبانی شدن من کجا و خشم اون کجا! دلیل من کجا و دلیل اون کجا! -اتفاقا من همه چی رو میدونم.... کیفم رو از روی چهار پایه برداشتم و به سمت در رفتم و با صدایی که از خشم به لرزه در اومد بود گفتم: الان وقت بحث کردن نیست ..بعدا صحبت میکنیم . قبل اینکه به در برسم , بند کیفم رو محکم گرفت و کشید , خودش هم بلند شد و راهمو سد کرد و گفت: چی چیو بعد؟ پس کی وقتشه؟ درمانده به چشمهاش خیره شدم و با عجز نالیدم : بس کن! چی رو میخوای ثابت کنی... آرش ... تو چی میفهمی از حال من؟...ها ؟ من نمیتونم چرا متوجه نیستی!؟ -چرا متوجه ام , اونی که متوجه نیست تویی! تویی که فکر میکنی این نشونه قدرته که احساسی نداشته باشی ... اما اشتباهه! این فقط یک دلیل داره اونم ضعف و ترس... تو میترسی. بلند داد زد : تو حتی یک لحظه هم نیمتونی بفهمی من چی میکشم و چقدر تلاش میکنم جلوی این درد لعنتی قوی و شجاع باشم یا حداقل ادای شجاع بودن رو دربیارم... حالا تو اینجا رو به روی من وایستادی و ادعا چی میکنی؟ اینکه خیلی شجاعی؟ اینکه احساس داری؟...دل داری؟...قلب داری؟ خوش به حالت!... واقعا خوش به حالت ! چون من قلبی ندارم که باهاش احساس کنم , عاشق بشم...دوست داشته باشم! میفهمی ندارم. بند کیفم رو رها کرد و بهم خیره موند! مردمک چشماش مثل توپ پینگ پونگ تند تند روی صورتم تکان میخورد ... صداشو به زور شنیدم که گفت: منظورت چیه؟ دل نداشتم بهش نگاه کنم , سرم پایین بود و نگاهم روی نوک کفش های واکس خورده اون! از ذهنم گذشت: چقدر امروز به خودش رسیده! بعد از بار اولی که رفتم به کارگاهش چندبار دیگه هم به دعوت آرش اونجا رفتم تا اینکه آرش بهم گفت امروز حتما بیام کارگاهش چون باهام یک کار خیلی مهم داره! منم رفتم..هیچ فکر نمیکردم که بخواد همچین حرفی بزنه! و بهم پیشنهاد ازدواج بده! اون روز وقتی وارد کارگاهش شدم اول از همه تر تمیزی اونجا و بعد موسیقی خیلی زیباش حس و حالمو عوض کرد . بعدشم خود آرش... خیلی به خودش رسیده بود انگار واقعا اومده بود خواستگاری! وقتی دیدمش دلم ضعف رفت و وقتی لب باز کرد و حرف دلش رو زد جونم در رفت! چه حس بدی.. اینکه اون چیزی که میخوای جلوت باشه و فقط کافی باشه دست دراز کنی , تا دو دستی بگیریش ولی مجبورت کنن که اونو از خودت برونی. چه حس بدی! چه حس بدی! به زحمت جراتی به خودم دادم و آروم آروم گردنم رو بالا دادم و یک نگاه به چشمهای خیره و عصبی اش انداختم. نمیتوسنتم , جراتش رو نداشتم... دلش رو نداشتم بهش بگم و پسش بزنم! اما چاره دیگه ای نبود, باید میگفتم... بهر حال آخرش اگر قرار بود بین ما اتفاقی بیفته باید بهش میگفتم. لبم رو محکم به دندن گرفتمو مستاصل نگاهی به اطرافم انداختم و خیلی بی مقدمه گفتم: م ..ما ...ما نمیتونیم با هم آینده ای داشته باشیم..یعنی..ش ..شما ...تو ..تو آرش..نمیتونی با من...با من ....ازدواج کنی! -اِ...!! اونوقت چرا؟ لحن سرد و بی احساسش باعث شد نگاهم متوجه اش بشه , جاخوردم .. توقع این لحن رو نداشتم! خودمو جمع و جور کردم و گفتم: دلیلش خیلی مهم نیست .. فقط ... فقط ... -میشه اینقدر مِن مِن نکنی و یکراست بری سر اصل مطلب؟! پرسیدم چرا؟! نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم محکم باشم , خواستم دستهام رو مشت کنم اما اونقدر بدنم لَس شده بود که قدرت این کار روهم نداشتم! حالم داشت بد میشد و تنم به لرزه افتاده بود ...دست و پام هم حسش رو داشت از دست میداد... اصلا دلم نمی خواست جلوش حالم بد بشه .. نمیخواستم .. نمیخواستم!!! با همه توان , باقی مونده نیروم رو جمع کردم و خیلی سریع و برنده بی اونکه نگاهش کنم گفتم: من مشکل قلبی دارم! تو نمی تونی آینده ات رو با من و قلب مریضم بسازی...فهمیدی! و بعد بدون اینکه صبر کنم تا عکس العملش رو ببینم از کارگاه زدم بیرون . رفتم.. رفتمو آرش رو با همه عشقی که بهش داشتم پشت سرم جا گذاشتم. فـــــرا ر کـــردم! عصر دلگیری بود .. کنار پنجره اتاقم ایستاده بودم و به محوطه نیمه خلوت بیمارستان چشم دوخته بودم .. به آدمهایی که می اومدن و میرفتن .. به بچه های کوچولویی که کنار بزرگترهاشون ایستاده بودن و اجازه وارد شدن نداشتند, به اون نگهبان در ورودی که بالباس آبی و شلوار سورمه ای اش که مدام مسیری رو طی میکرد ...به همه چیز... به زندگی .. به بودن!همه چیز سر جای خودش بود ... جز یک چیز! یک شخص...!جز آرش...اون دیگه نبود...!یعنی حسام اینجوری میگفت...!سرم رو بالا بردم و به آسمون رو به تاریک خیره شدم و جوشش اشک رو تو چشمام حس کردم و زیر لب اسمش رو تکرار کردم: آرش.. آرش... آرش...چقدر این اسم خوش آهنگ بود.بغضی سنگین تو گلوم بود و دلم میخواست بترکه و گریه کنم , یک گریه اندازه همه این 5 سال .. اندازه همه حسرتهایی که داشتم ... یکی اش این بود که یکباره دیگه بتونم آرش رو صدا کنم و اون جوابمو بده!هنوز نمیتونستم حرف حسام رو باور کنم .. نمیتونستم .. یعنی نباید مرگ آرش رو باور میکردم.همش از خودم میپرسیدم: آخه چرا؟؟ چرا باید آرش مرده باشه؟!چـــــــــــــــــرا؟اما هیچکس نبود تا جوابی بهم بده ..تنها کسی که میتونست حسام بود!حسامی که خودشم الان مثل من تو یک اتاقی تو همین شکل و شمایل بود و احتمالا اونم مثل من زل زده بود به این آسمون گرفته و داره به آرش فکرمیکنه ! به عشق من!" عشــــــــق "چه واژه غریبی شده این کلمه سه حرفی برام!"عشـــــــق"یک زمانی این واژه رو دوست داشتم ... برام قشنگ بود .. اون روزهایی که تازه مز مزه اش میکردم برام جادویی بود.انگار که بهم جون دوباره داده بود.ولی حالا چی؟!الان چرا همه چی برعکس شده .. چرا هر چی بیشتر بهش فکر میکنم , بیشتر دلم میخواد تموم بشم .. فراموش بشم؟!چی شد که قدرت جادویی اش از بین رفت؟!اصلا مگه میشه؟!صدای آهنگین و محزون اذان از فاصله دوری به گوشم خورد ..چشمای پر از اشکم رو به آسمون دوختم و تو دلم خدا رو صدا زدم .با همه وجودمم صداش زدم.کمک میخواستم , یک کمک خیلی بزرگ , از تنها کسی که میتوسنت تو این شرایط به دادم برسه!از اونی که خودش گفته منو بخونین تا اجابتتون کنم.منم خوندمش ... با یک دل شکسته ... با چشمهایی ملتمس .ازش خواستم کمکم کنه بفهمم چی به سر آرش اومده...!************.وقتی مرخص شدم مامان خیلی اصرار کرد برگردم خونمون اما زیر بار نرفتم ..اصلا وقت و حوصله خونه رو نداشتم اونم تو این شرایطی که بودم.چیزی به دادگاه حسام نمونده بود و من هنوز دستم به هیچی بند نبود.خیلی از کارهام مونده بود ...عقب مونده بودم.با عدم همکاری حسام هم عقبتر می موندم ..همون روز با سرگرد ابراهیمی تماس گرفتم و ازش خواستم که ترتیب یک ملاقات سریع با حسام بده که اولش کلی خندید و بعد گفت: کی گفته وکلای خانم بی احساسن؟منظورش رودرست نفهمیدم و در جواب گفتم: ببخشید من متوجه منظورتون نشدم اصلا.بلندتر خندید و با لحن مسخره ای گفت: راستش تا الان دلیل این همه سماجتتون رو تو این پرونده بیشتر به حساب اعتبار نامتون میذاشتم اما الان...عصبانی گفتم: الان چی؟؟مکثی کرد و خیلی عادی جواب داد: پرونده اهرابی برای شما فقط یک پرونده کاری نسیت ؟ درسته؟-این سوال رو قبلا هم پرسیده بودین... نه؟-خب شما جواب درستی ندادین , برای همین تکرارش کردم , آخه میدونین ما پلیس ها عادت نداریم که سوالاتمون بی جواب بمونه , ترک عادت هم موجب مرضه!نمیفهمیدم دلیل اینهمه پافشاری ابراهیمی برای سر درآوردن از رابطه من و حسام چیه ...برای همین بی حوصله گفتم: برفرض که اینجوری باشه که شما میگین , چیزی تغییر میکنه؟-خب بستگی داره از چه جهتی بهش نگاه کنیم!دیگه داشت زیاده روی میکرد و پاش رو از حد خودش فراتر میذاشت.نفس عمیقی کشیدم و خیلی قاطع گفتتم: جناب سرگرد؟-بله؟-پس فرمودین من میتونم امروز با حسام ملاقاتی داشته باشم؟-اممم...خب راستش یکم کار میبره..ولی فکر کنم براتون جورش کنم.-ممنونم..اگه امری ندارین که...پرید وسط حرفم و با لحن خاصی گفت: حالتون بهتره؟برای چند لحظه بین غلیان احساسات خفته ام گیر افتادم و نمیدوسنتم چی باید بگم...لحنش یکدفعه خیلی تغییر کرده بود.. یک جورایی مثل مخمل نرم .لحنی که اصلا به روحیه نظامیش نمیخورد و همین باعث شد که حسابی دست و پامو گم کنم.با تپه تته جواب دادم:بله..خ ..خوبم.-خوشحالم , حقیقتش تو برنامه ام بود که امرزو بیام دیدنتون , وقتی شماره تونو دیدم جا خوردم.-خب..آره... امروز مرخص شدم.-خانم شریفی؟سیم تلفن رو دور انگشتم پیچیدم: بله؟چند ثانیه سکوت و بعد با صدای بمی گفت: مطمئنین که این پرونده براتون مشکل ایجاد نمیکنه؟چشمام رو بستم و نفسم رو حبس کردم ..راستش خودمم نمیدوسنتم مطمئنم یا نه؟!از طرفی با حرفی که حسام زده بود دیگه هیچی تو دنیا برام مهم نبود و از طرف دیکه هنوز باورم نشده بود که آرش دیگه نیست...وضع بدی بود..انگار از یک نخ , آویزون بودم و زیر پامم یکهو خالی شده بود و هر لحظه احتمال پاره شدن اون نخ رو میدادم.-خانم شرفی؟ هنوز پشت خطین؟به خودم اومدم...چشمامو باز کردم و با لحنی که سعی داشتم محکم باشه گفتم: راستی از دکتر زندی چه خبر؟ به جایی رسیدین؟صدای خنده آروم هوشنگ رو شنیدم امابه روی خودم نیاوردم , اونم دوباره برگشت تو جلد خودش و جواب داد: دنبالشیم...به امید خدا ییداش میکنیم.-درباره اون بیمارستان؟-نباید این حرف رو بهتون بگم ...اما از اون جایی که خیلی از گره های این پرونده احتمالا به دست شما باز میشه بهتون میگم... ما یکنفر از افرادمونو وارد اون بیمارستان کردیم..امیدوارم که نتیجه بده.-حس من میگه هر چی هست مربوط به بخش تحقیقات و آزمایشگاه!از صداش تحسین رو حس میکردم: حستون تا حدود زیادی درست میگه.هیجان زده گفتم: میشه بیشتر توضیح بدین.خندید و گفت: گمونم زنگ زده بودین برای ملاقات با اهرابی!انگار یکدفعه پارچ آب یخ ریخته باشن روم خنک شدم...با لحن شل و وارفته ای نالیدم: بلـــــــــــه...! از اون روز کذایی کارگاه 6 روز میگذشت و من تو تمام این 6 روز تو اتاقم خودم رو حبس کرده بودم. و به هوای کار و هزار جور بهانه دیگه از خونه بیرون نیمرفتم.اما بعد 6 روز دیدم یعنی چی این غمبرک زدن و خودخوری؟ یعنی چی مثلا؟حالا من اینجا دق کنم و از غصه بمیرم چیزی عوض میشه؟مشکلم حل میشه یا آرش بیخیال این مشکل میشه؟دیدم نه!راستش ازش بدم اومده بود ... انتظار نداشتم آرش به این راحتی بیخیالم بشه.ناراحت بودم ...اما کم کم با خودم کنار اومدم وسعی کردم بهش حق بدم.و حق رو هم بهش دادم....چون اونم حق زندگی داشت, از اون روز به بعد همه سعیم این شد که تکه های خورد شده غرورم رو دوباره به هم بچسبونم و برگردم سر کارم تو دفتر مجله.یادمه روز چهارشنبه بود , بچه های صفحه جوان که منم تازگی باهاشون بودم بعداز ظهرهای چهارشنبه تو دفتر مجله جمع میشدند تا هم برای هفته آینده باهم بگردیم و سوژه پیدا کنیم و هم کارهای شماره بعد رو تقسیم بندی کنیم.جلسه ساعت4 شروع میشد و من اون ر زو از هولم یکمی زودتر رسیده بودم و هنوزهیچکدوم از بچه ها نیومده بودند , کلید اتاق هم دست سردبیر بود که معمولا زود می اومد و نمیدونم چی شده بود که اون روز خبری ازش نبود!برای همین مجبوری رفتم تو اتاق بچه های ادبیات تا هم یک پرس و جویی کنم و هم سر و گوشی آب بدم.همینکه وارد اتاق شدم دیدمش!کنار اتاق پشت میزش نشسته بود و سخت مشغول ترجمه بود.. مسعود و ایرج و پونه و لیلا هم تو اتاق درحال بحث کردن و انتخاب عنوان برای مطلبشون .با وراد شدنم مسعود اول ازهمه متوجه ام شد و با گرمی باهام سلام و احوال پرسی کرد.منم بی اونکه به سمت آرش برگردم یا بهش توجهی کنم با همه توانم سعی کردم خیلی عادی جوابش رو بدم و بعدش هم با تک تک بچه ها سلام و علیک کردم تا رسیدم به اون...!یک لحظه مکث کردم .. تردید داشتم ... اما خودم رو جمع و جور کردم و لبخندی که نمیدونم چطوری روی لبم کاشته بودم رو به روش پاشیدم و سلام کردم .اما اون فقط مات نگاهم میکرد....!نگاهش مثل همیشه موشکافانه و برنده بود و به جونم مینشست... محکم به بند کیفم چنگ زدم و به زور نگاهم رو از مغناطیس چشماش رها کردم و روبه پونه گفتم:آقای سعیدی نیومده چرا؟پونه خندید و جواب داد: کجایی دختر؟! از دنیا عقبی ها!-چطور مگه؟-خانمش وضع حمل کرده , سعیدی بابا شده .ذوق زده گفتم: کی؟-یکی دو سه روزی میشه...بیشتر بچه ها رفتن دیدنشون ...یک دختر ملوسیِ بچه شون که نگو.. آدم میخواد لپاشو بخوره!-من خبر نداشتم.. آوخی... پس باید برم دیدنشون.پونه دوباره به روم خندید و شونه ای بالا انداخت که یعنی خودت میدونی.-پس امرزو جلسه نداریم ها؟-والا ما بی اطلاعیم...-باشه مرسی...با اجازه همگی.خداحافظی بلندی کردم و از اتاق زدم بیرون , همیکنه پامو گذاشتم بیرون و وارد راهرو شدم چند تا تفس عمیق کشیدم ... انگار که تااون لحظه حق نفس کشیدنو نداشتم ... دستهای یخ زده امو گذاشتم روی صورتم که حسابی گر گرفته و داغ شده بود.وقتی یاد نگاهش می افتادم... آخ... حال غریبی داشتم که خودمم ازش سر درنمیآوردم.نمیفهمیدم چمه...ته دلم هیمنطوری خودمو فحش میدادم که اینقدر شُلم ونمیتونم فکرش رو از مغزم بیرون کنم.خیلی احمق بودم که بعداز اون ماجرا هنوز بهش فکر میکردم و میخواستمش...نه؟!*****.نگهبان منو به سمت اتاقی که حسام اونجا بود هدایت کرد.این ملاقات به لطف سرگرد ابراهمی خارج از زندان برگزار میشد و من نیمدوسنتم چرا؟در رو با زکردم و مردد به سرباز نگاه کردم ببینم اونم میخواد داخل بشه که دیدم نه . تا همون جا بیشتر وظیفه همراهی نداشته. منم لبخندی حاکی از رضایت زدم و وارد اتاق شدم.حسام گوشه اتاق پشت میز چوبی مدوری نشسته و چند تا کاغذ جلوش بود.. با اولین نگاه بهش متوجه بانداژ دور هر دو دستش شدم و آهی از سر حسرت کشیدم که متوجه ام شد.سرش رو بالا گرفت و متعجب بهم خیره شد.نمیدوسنتم هنوز اون لبخندی که به سرباز زدم روی لبم هست با نه ولی از حالت چهره اش حدس میزدم , اگر هم لبخندی مونده باشه خیلی تلخ و بی روحه!در رو بستم و با قدم هایی آروم وکوتاه به سمتش رفتم و سلام کردم.هنوز متعجب بهم خیره موند ه بود, تازه وقتی صندلی رو به روش رو عقب کشیدم و روش نشستم انگار یادش اومد که باید جواب سلامم رو بده!-سلام...ت..تو چرا این شکلی شدی؟Mp3 ام رو از تو کیفم درآوردم و پرسیدم: چه شکلی؟!مکثی کرد و نگاهش تمام چهره ام رو کاوید و بعد مردد گفت: خوبی؟!Mp3رو گذاشتم جلوش و سعی کردم رفتارم طبیعی باشه : معلومه تو چته حسام؟ چی تو صورتمه که خودم نفهمیدم؟!-زیر چشمات .. زیر چشمات خیلی کبوده!خندیدم و با لودگی جواب دادم: خب شاید کتک خوردم!چیزی نگفت و به جای هر حرفی سرش رو پائین انداخت و به دستهاش خیره شد.منم از فرصت استفاده کردم و با صدای کم جونی گفتم: خب میبینم که خداوند مهربان دیپورتت کرده! میخواستی مجانی بری سفر آخرت؟! ها؟پوزخندی زد و جواب داد: کی به کی داره میگه!دکمه ضبط رو فشردم و گفتم: دست بردار پسر خوب , بیا به کارمون برسیم.اما حسام عصبانی دست برد و ریکوردر رو برداشت و غرید: میتونم بپرسم این یک هفته کجا بودی؟لبخند یخی که تا اون لحظه به زحمت روی چهره ام نگه داشته بودم از بین رفت .تو چشمای حسام خیره شده ام ...یعنی اصلا نمیتونستم جای دیگه ای رو نگاه کنم .حسام: کاش یکم عقل داشتی!به طعنه گفتم: گمونم دیگه یکمش رو داشته باشم!نفسش رو محکم تو صورتم بیرون داد و روش رو ازم برگردوند.منم برای اینکه این بحث رو ادامه پیدا نکنه خودم رو جمع و جور کردم و با صدایی که توش رگه هایی از خشمی ساختگی موج میزد گفتم: خب جناب اهرابی بهتره به کار خودمون برسیم!حسام یکدفعه زد زیر خنده و بلند بلند شروع به خندیدن کرد .. اولش جا خوردم اما هرچی اون بلند تر میخندید من بیشتر حرص میخوردم و عصبی میشدم تا جایی که محکم کوبیدم روی میز و غریدم: بس کن خواهش میکنم! چیزی به دادگاه تو لعنتی نمونده و من هنوز هیچی ندارم! تو اگه دلت میخواد سرت بره بالای دار من دوست ندارم سابقه حرفه ایم بره زیر سوال! فهمیدی آقای خوش خنده!با اینکه کاملا جدی بودم و شراره های خشم از نگاهم به روش میریخت اما اون هنوز آروم آروم میخندید و سعی داشت چشمای شیطونش رو از من بدزده!نفسم رو حبس کردم و دست به سینه بهش زل زدم تا ببینم کی میخواد دست از این لودگی برداره... یکی دو دقیقه همینطوری خندید ولی وقتی دید من مثل برج زهر مار دارم نگاهش میکنم بیخیال شدم و خودش رو جمع و جور کرد.-ببخش ...آخه نمیدونی وقتی عصبانی میشی چه قیافه خنده داری پیدا میکنی!و با گفتن این حرف دوباره زد زیر خنده!ولی این حرف برای من نه تنها خنده دار نبود بلکه باعث میشه یاد اون روزی بیفتم که آرش اومد سراغم! درست 3 هفته بعد از اون روز کذایی تو کارگاه....****.جلسه مون تموم شده بود و با سعیدی و باقی بچه ها خداحافظی کردم و با عجله از ساختمون زدم بیرون ... ساعت 7/5 بود و اونشب قرار بود عمه از شاهرود بیاد ... دلم براش تنگ شده بود اما از اون بیشتر دلم برای سوغاتی های باحالی که همیشه می آورد قیلی ویلی میرفت.مخصوصا نون قندی هایی که همیشه رو شاخش بود!سرعتم رو بیشتر کردم و رفتم کنار خیابون و منتظر تاکسی شدم اما هر ماشینی می اومد ماشین شخصی بود و یا نگه نمی داشت یا راننده اش اون معیارهایی که من برای سوار شدن داشتم رو نداشت!یعنی باید یا تاکسی می بود یا اگر ماشین شخصی , راننده اش یک مرد جا افتاده و مسن . نه از این پسر ژیگولی ها که تا برسی باید صدهزار بار توسل و صلوات نذر کنی !خلاصه همینجوری بالا و پائین میرفتم و منتظر بودم... چند تایی ماشین پیدا شد که مسیرشون به مسیر من نیمخورد و اینجوری شد که حسابی کفری شده بودم.هوا هم سرد بود و داشتم تو دلم گفتم : جهنم که جوون بود, اگه مسیرش خورد میرم تا نصفه شب که نمیتونم کنار خیابون وایستم .قصدم این بود که به اولین ماشینی که اومد آدرس رو بدم ...همین کار رو هم کردم ... جلوی اولین سواری رو گرفتم و تا خم شدم که آدرس رو بهش بگم , چشم تو چشم اون نگاه سبز شدم!جاخورده بودم و جمله ام تو دهنم ماسید!اون بود...خندید و در جلو رو برام باز کرد و با صمیمت گفت: بفرمائید.باورم نمیشه!یعنی داشتم خواب میدم!خودش بود!آرش...آرش بود که داشت اینجوری باهام حرف میزد ... آرش بود که به روم لبخنده زده و میخواد منو برسونه!-خانم شریفی؟به خودم اومدم , دستم رفت سمت دستگیره , اما در نیمه راه پشیمون شدم , راست ایستادم و به سرعت چند قدم ازش فاصله گرفتم , صدای بوق زدنش رو شنیدم اما محل ندادم.عصبی دستم رو برای هر سواری که رد میشد تکون میدادم تا شاید بتونم از اونجا به نحوی فرار کنم.اما بی فایده بود.آرش دنده عقب گرفت و گفت: میتونم بپرسم معنی این رفتارتون چیه؟اخم کردم و جوابی ندادم که صدام زد: نگـــار؟اولین بار بود که اسممو صدا میزد... تنم مور مور شد و داغ شدم .. خیلی سخت بود که مقاومت کنم ... اونم حالا ... با ورود این حس سرکش تو وجودم!پیاده شد و دستش رو گذاشت روی سقف ماشین و گفت: ما باید با هم حرف بزنیم .برگشتم طرفش و خشمگین نگاهش کردم, دلم نمی خواست باهاش بد رفتار کنم و اینجوری به پر و پاش بپرم اما دست خودم نبود.میدونستم اون مستحق این پرخاش نیست اما داشتم درد میکشیدم .. درد خواستن و پس زده شدن... درد خواستن و خود پس زدم!و همه این دردها باید پشت ماسک خشمی تلخ پنهان میشد!-لطفا تشریف ببرین آقای جاویدی.. یکی از همکارها ببینتمون صورت جالبی نداره!-منم برای همین اصرار دارم شما زودتر سوار بشین.-من...پرید وسط حرفم و داد زدم: دست از این اداو اطوارها بردار... گفتم سورا شو.-حق نداری با من اینجوری حرف بزنی!-تو هم حق نداری همه چی رو به میل خودت جلو ببری! بعد با چهره ای برافروخته به سمتم اومد... ترسیدم و خواستم برم عقب که محکم بازومو گرفت و در ماشینش رو باز کردم و هلم داد تو ماشینش و خودش هم زود سوار شد, قبل از اینکه به خودم بیام و بخوام پیاده بشم اون راه افتاده بود.-نگه دار... با تو ام.. نگه دار..اما اون محل نداد و به راهش ادامه میداد.از تنها بودن باهاش میترسیدم دروغ چرا ... اما از اون بیشتر دلهره غریبی بدی به دلم چنگ انداخته بود.سرعتش زیاد بود وعقربه سرعت سنج ماشینش هم بیشتر میترسوندم.یک کامیون جلومون امد و آرش مماس با اون داشت رانندگی میکرد و میخواست سبقت بگیره که یک موتوری هم همون موقع از بغلمون مثل جت رد شد و منم وحشت زده از اینکه الان بهش میزنیم جیغ زدم: بخاطر خدا... نگه دار.و بعد سرم رو پائین گرفتم تا دیگه چیزی نبینم.یکم گذشت و کم کم حس کردم سرعتش کم شد ... و بعد چند ثانیه بعد ماشین کامل از حرکت ایستاد.شیشه هار و پائین کشید و به صدای ضعیفی گفت : متاسفم!همونطور که سرمو محکم گرفته بودم نالیدم: دیونه احمق.-تقصیر خودت بود.. عصبانی ام کردی.سرم رو بلند کردم و نگاه غضب آلودی بهش انداختم که نگاهش رو ازم دزدید و ادامه داد: گفتم بهت باید باهم حرف بزینم.عصبی روم رو برگردوند و زیر لب غریدم: احمق...-میشه اینقدر بهم توهین نکنی!؟برگشتم و زل زدم تو چشماش و داد زدم: نه!لبخند کجی گوشه لبش نشست و خیلی راحت گفت: لطف میکنی!اون حرکتش مثل آب روی آتیش خنکم کرد... اما برای اینکه پی به حالم نبره دوباره روم رو برگردوندم.چند دقیقه ای به سکوت گذشت تا بازهم خودش شروع کرد به حرف زدن: شنیده بودم دخترهای دست نیافتنی سختن اما تو دیگه نو برشی!محل ندادم.. انگار نه انگار که چیزی شنیدم که آرش خیلی بی مقدمه و جدی گفت: من فکرهام رو کردم... میخوام باشم.. تو هم ... تو هم هستی؟اولش نفهمیدم منظورش چیه؟یعنی چند ثانیه ای طول کشید تا معنی جمله اش برام جا بیفته و بفهمم چی داره میگه!مردد بودم که برگردم طرفش و نگاهش کنم... تردید داشتم که حرف بزنم و از همه بدتر گیج همه این اتفاقات بودم!اون دوباره ادامه داد: گفتم میخوام باشم... میخوام باشم و ازت مراقبت کنم شنیدی حرفم رو؟دیگه نشد ... تردید و گیجی که داشتم رفتن کنار و تحت اراده و اختیاری که دیگه افسارش دست من نبود برگشتم طرفش و نگاهم افتاد تو چشمای مردونه اش.ذهنم قفل شده بود و فقط گوشهام داشت کار میکرد .. اونم با چه قدرتی!همه جملاتی که گفته بود پشت سرهم تو سرم تکرار میشد ." میخوام باشم... میخوام باشم و ازت مراقبت کنم.."میخواست باشه؟؟؟نمیونم چند دقیقه تو اون حالت بُهت بهش خیره موندم و تو سبزی نگاهش از نو جوونه زدم , رشد کردم و بارور شدم...نمیدونم ..صدام که زد همه افکارم مثل پنیه ای که زده شده باشه از هم پاشید.نگاه خیره ام رو ازش گرفتم و متوجه دستهام شدم .. دستهام!دستهام داشتند میلرزیدند و حس از هم پاهام رفته بود.یک لحظه تو ذهنم گذشت: باید فرار کنم!آره باید فرار میکردم ... از اون فضای بسته ماشین .. از اون موج خواستن و حسی که تو اون نگاه بود.بی اختیار دست بردم طرف دستگیره در که گفت : با تو بودم سنگ بی احساس!لحن تند و تلخش , همه اون رخوتی که از نگاهش تا اون لحظه تو جونم نشونده بود رو از بین برد.و سردی که نمیدونم از کجا یهو پیداش شده بود نشست تو تنم.دستهام یخ کرد و نفسم تند شد.غرورم خودش رو انگار تازه پیدا کرده باشه از بین احساسات مختلف خودش رو بیرون کشید و تو وجودم قد علم کرد.در رو با ز کردم وگفتم: تو کی میخوای بزرگ بشی و بفهمی خیلی وقته که دوره اینجور عشق و عاشقی ها سر اومده؟!به مسخرگی جواب داد: یعنی تو الان اینقدر بزرگ شدی که بیخیال عشق من بشی؟!عصبی برگشتم طرفش و تیز تند بهش خیره شدم , در همون حال که انگشتم رو جلوش گرفته بودم وبه حالت تهدید تکونش میدادم گفتم: سعی خودمو کردم.. فهمیدی؟!نگاهش رو از انگشتم برداشت و به چشمام خیره شد , لبخندی که بیشتر شبیه مضحکه کردن داشت پررنگتر شد و گفت: هر چقدر هم دست نیافتنی باشی من به دستت می ارم.. مخصوصا وقتی میری تو این جلد ت انگیزه ام بیشتر میشه!*****.-نگار ... نگار ؟ خوبی؟با صدای حسام به خودم اومدم و به حال برگشتم ... فضای دور و برم با سرعتی باورنکردنی تغییر کرد, فضای بسته ماشین جای خودش رو به اتاقی ساده و بی وسیله داد و به جای اون نگاه مسخ کننده آرش نگاه نگران حسام رو روی خودم دیدم!باز هم تو خاطراتم بودم!آهی از سر حسرت و درد کشیدم و سرم رو روی میز گذاشتم.دلم میخواست یک دل سیر گریه کنم ... یک گریه پر سوز و گداز تا یکم از داغ دلم رو کم کنه اما..-چی شدی تو؟ با توام؟ نگـــــــارخوبی ؟طول کشید تا به خودم مسلط بشم و احساسات به غلیان افتاده ام روسرکوب کنم و به عقب برونمشون .سرم رو بلند کردم وبی اونکه به حسام نگاه کنم با صدای خفه ای گفتم: حسام لطفا با من همکاری کن... من تازه دیروز از بیمارستان مرخص شدم.-چرا؟-مهم نبود.. می تونیم شروع کنیم؟-پس بگو چرا عین مرده از گور در اومده شدی... مجبور بودی با این حال و روز بیایی؟پوزخندی زدم و جواب دادم: مثل اینکه خودتو تو آینه ندیدی؟حسام نفس عمیقی کشید و جواب نداد و منم دکمه ضبط رو فشردم و گفتم: حالا لطفا هر اتفاقی که تو روز قتل افتاده رو مو به مو تکرار کن.-قبلا همه چی رو تو پرونده نوشتم .. و چندین بار برای بازپرس گفتم, همش جلوی روته و دارم میبینم.-حسام خواهش کردم ازت!-باشه ... میگم ولی قبلش یک سوال دارم ... چی شد که تو فهمیدی من اینجام و این پرونده افتاد دست تو؟-اول تو جواب بده.-شرط من برای حرف زدن همینی که گفتم.پوفی کردم و کلافه در حد دو خط توضیح دادم: یکی به دفترم زنگ زد و گفت میخواد من وکالت یک پرونده رو به عهده بگیرم و گفت که پول خوبی هم براش میپردازه , پرس و جو کردم و قرار شد که همه اطلاعاتی که لازم دارم رو برام بفرسته ... دوساعت بعد هم پرونده جلوم روی میزم بود و هم قسد اول حق الوکاله ام ... مبلغ قابل توجهی بود و نمیتوسنتم ازش بگذرم.حسام با لحن غریبی گفت: اون... اون مرد... کی بود؟!خندید م و گفتم: چی شد که فکر کنی اون آدم مرد بوده؟کنجکاو بهم خیره شد که جواب دادم :کسی که به من زنگ زد یک زن بود , خب حالا نوبت توئه ... لطفا شروع کن حسام ما وقت زیادی نداریم! حسام: باشه ! باید از اول شروع کنم از روزی که با شیلا آشنا شدم ... خب من , شیلا رو از حدود 6 سال قبل میشناسم ... از وقتی که اون توی بیمارستان مشغول به کار شد.(با اومدن اسم بیمارستان گوشهام نا خودآگاه تیز شد)شیلا دختر قشنگی بود .. با نمک وشیطون... اوایل ازش فقط خوشم می اومد البته برای دوستی .. تو که میدونی من اصلا تو خط ازدوا ج و این حرفها نبودم .. اما شیلا زیربار نمی رفت و یک دنده بود .. بعد که آرش گم و گور شد منو من رفتم کانادا .تا اینکه 2 سال قبل برگشتم ... تحصیلاتم تموم شده بود و سابقه کار خوبی هم داشتم .. برای هیمن اینبار با روی باز تو همون بیمارستان پذیرفتنم. منم با توجه به رشته ام تو آزمایشگاه مشغول شدم ...شیلا هنوز اونجا بود اما دیگه تو بخش پرستاری کار نمیکرد نمیدونم چی کا ر کرده بود که اونم اومده بود تو واحد ما... اما کارهای اجرایی با اون بود ... تست ها و از این جور چیزها.از اینکه میدیدم که هنوز هم تنهاست خیلی خوشحال بودم.. سعی کردم بهش نزدیک بشم اونم دیگه یک دندگی های قبل رو نداشت ..آدرس خونه هامونو بهم دادیم و رفت و آمدهامون شروع شد.. تو همین رفت و آمدها کم کم از زندگی خصوصی اش سر در آرودم و فهمیدم که اون تنهاست و هیچ کسی رو تو انی دنیا نداره... همه خانواده و کس وکارش تو زلزله فوت شده بودند ... اول دلم براش سوخت بعد کم کم حس کردم باید ازش حمایت کنم و یکوقت به خودم اومدم و دیدم که میخوامش... برای همیشه ... برای اینکه باهاش زندگیمو بسازم.بهش گفتم برعکس اون چیزی که فکر میکردم خوشحال نشد و کلی سر و صدا راه انداخت و فحش نثارم کرد... روز بعد بازهم رفتم سراغش و خودمو کوچیک کردم تا شاید از اون حرفهاش دست برداره اما هیچی تغییر نکرده بود ..باهم دعوا کردیم و منم سرش داد زدم و گفتم : به جهنم و به درک ...یک مجسمه هم داشت که خودم براش خریده بودم و همیشه میگفت که خیلی دوستش دراه و هر شب به اون شب بخر میگه , اون مجسمه رو هم زدم شکستم و از خونش رفتم بیرون...دور وز بعد هم تو بمیارستان پیلس به جرم قتلش دستگیرم کرد... چند وقت بعدهم تو شدی وکیلم و بهم گفتی که ان سه ماه حامله بوده و تمام!مات بهش خیره مونده بودم... داستانش جالب بود و قابل باورنه! نمیدونم چرا حس میکردم راست نیست!شاید هم راست بود و من زیادی بد بین بودم و انتظار چیز دیگه ای رو داشتم.-خب پس این اتهامی که مربوط به حمل ونگهداری مواد مخدر تو پروند ه اته چیه؟!دستی روی پیشونی اش کشید و نفسش رو فوت کرد و گفت: محض رضای خدا نگو اینقدر خری که این خزعبلات رو درباره من باور میکنی؟ وقتی منو دستگیر کردند خونم رو گشتن و اونجا چند کیلو هروئین و کراک و از این درد و مرضها پیدا کردن و شد قوز بالا قوز و همین اتهام احمقانه ای که تو یگی!-پس چرا... چرا تا حالا حرفی نزده بودی؟حسام: حرفهای خنده دار نزن ...کی باور میکرد؟-حسام؟برگشت و دلخور نگاهم کرد ...نمیدونم چرا به جای هر حرفی بغض کردم ... حسام با دیدن حالتم خودش رو جلو کشید و آروم گفت: هی نگار؟!اشکهام گوله گوله روی گونه ام ریخت و من به زحمت درحالی که سعی داشتم صدام نلرزه گفتم: حسام؟...آرش...اون .. اون کجای این قصه است؟چند لحظه مهربون نگاهم کرد ... تونگاهش یک جور نوازش بود...یک جور همراهی..همدردی.-هیچ جای این قصه ...نگار باور کن.خواستم چیزی بگم که در باز شد و هر دومون عقب کشیدیم و من به سرعت اشکهام رو پاک کردم که صدای سرگرد ابراهیمی تو اتاق طنین انداز شد: مزاحم که نیستم؟حسام زیر لب غرغری کرد که نشنیدم , من در همون حال که وسایلم رو از روی میز جمع میکردم سر به زیر جواب دادم: ابدا.هوشنگ جلو اومد و بین من و حسام نشست .. نگاه موشکافانه اش بین منو حسام درگردش بود که من شروع به حرف زدن کردم: جناب سرگرد ؟ من احتیاج به وقت بیشتری دارم ... موکلم اطلاعاتی بهم داده که باید برای اثبات و ارائه اونها به دادگاه یک سری دلیل و مدرک پیدا کنم ..هوشنگ هومی کرد و در حالی که خودش رو مشتاق نشون میداد گفت: پس این اطلاعات باید شنیدنی باشه!
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۱/۰۸/۲۳ ساعت 11:54 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|