کنار پدرجون نشستم و مشغول حرف زدن شدیم. با شنیدن صدای آریان از پشت در که می گفت:
-حالا از دست من فرار می کنی جوجو؟
جلو پدرجون آب شدم. اصلاً نمی دونستم چی باید بگم. پدر جون هم نگاهش رو به سمت تلویزیون برد تا من بیشتر از این خجالت نکشم. به سمت در رفتم و با حرص غذا ها رو از دست آریان گرفتم و گفتم:
-هیس. ساکت شو.
و غذا ها رو به آشپزخونه بردم تا داخل فر بزارم.
آریان: تازه واسه من قیافه هم میگیره. جای اینکه من عصبانی باشم خانوم واسمون عصبانی شده.
پدرجون سرفه ای کرد تا آریانِ خر متوجه حضورش بشه. آریان هم یکم هول شد اما بعد خونسرد و به سمت پدرجون رفت و گفت:
-خوش اومدی بابا...
و کنار پدرجون نشست. خوشم می اومد که آریان با پدرجون زیادی خودمونی بود. با به صدا اومدن زنگ خونواده خودم هم اومدن. دیگه آریان شده بود میزبان و من هم همش تو آشپزخونه بودم و به غذا ها سر میزدم.
با کشیده شدن گوشم صدای«آخ آخم» بلند شد.
-عوضی چرا اینطوری می کنی؟
پدرام: دلم می خواست. آبجی خوشگله خودمه. دلم واسش تنگ شده بود بی معرفت رو.
پریدم بغلش و گفتم:
-آبجی فدات شه داداشی...منم دلم خعلی واست تنگ شده بود.
با زدن این حرف پدرام حسابی واسم قیافه گرفت و پشت چشمی واسم نازک کرد و با وسواس من رو از خودش جدا کرد و گفت:
-ایــش...برو اونطرف ببینم. زود صمیمی می شه.
و به سمت یخچال رفت و شروع کرد به ناخنک زدن. از داخل یخچال یه ظرف ژله جلوش گذاشتم و گفتم:
-داداشی تو رو خدا زحمات گرانقدرم رو خراب نکن. این ظرف واسه تو به بقیه چیزا ناخنک نزن.
پشت میز نشست و مشغول خوردن شد. یهو سرش رو آورد بالا و گفت:
-راســتی...
دستش رو توی جیبش کرد و یه جعبه کوچولو از داخل جیبش بیرون آرود و گفت:
-تقدیم به بهترین آبجی دنیا...
مثل وحشی ها پریدم رو جعبه و درش رو باز کردم. یه انگشتر با نگین هایی با رنگ خاص که خیلی براق بود. انگشتر رو داخل دستم کردم و همونطور که بهش نگاه می کردم گفتم:
-وای چقدر خوشگله...مرسی...اما واسه چی؟
لپم رو محکم کشید و گفت:
-بخاطر اینکه قضیه سارا رو واسه مامان گفتی.
تازه یادم به سارا و پدرام افتاد. جیغ کوتاهی از خوشحالی کشیدم و با اشتیاق گفتم:
-چی شد؟ مامان قبول کرد؟
پدرام: آره بابا...اصلاً فکرش رو نمی کردم. تازه گفت کی بهتر از سارا که دیده و شناخته ست.
صورتش رو بوسیدم و گفتم:
-تبریک میگم داداش گلم.
با کشیده شدن کمرم به عقب برگشتم. آریان با اخم ساختگی بهم نگاه کرد و گفت:
-آی آی آی...ما رو بوس نمی کنی بعد این چسبیدی به خان داداش زشتت که با این ریش هاش شبیه بزغاله ست؟ تازه چلپ چلپ بوسش هم می کنی؟
به انشگترم اشاره کردم و گفتم:
-تو هم واسم از اینا بخر تا بوست کنم.
صدای خنده هر سه مون بلند شد. پدرام سرفه ای کرد و گفت:
-البته بدل ها...پول نداشتم طلا بخرم واست...
یه نگاه به انگشتر کردم و از دستم درش آوردم و دماغم رو جمع کردم و گفتم:
-بگیر بگیر...نخواستم. برو به زنت هدیه بدلی بده. شوهرم واسم طلاش رو می خره.
قیافه اش رو مظلوم کرد و گفت:
-خو پری پول نداشتم. تازه بدلِ بدل هم که نیست نقره ست و بعد اضافه کرد:
-تازه اون شوهرت هیچی حالیش نیست هر کاری واست می کنه از تقلب های منه.
دوباره انگشتر رو توی دستم کردم و گفتم:
-آها حالا بهتر شد.
آریان و پدرام با صدا به این حرکتم خندیدن اما با به صدا در اومدن دوباره ی زنگ بحثمون قطع شد و با آریان به استقبال خونواده ی عمه خانوم رفتیم.


با باز شدن در سیما و عمه خانوم وارد سالن شدن. بعد از روبوسی تعارفشون کردم که بنشینن اما آریان قبل از اینکه بنشینند رو به سیما گفت:
-پس شوهرت کو؟
سیما هم با چشم و ابرو اداهایی در آورد و گفت:
-بهت که گفتم...سر همون قضیه نمیاد.
آریان هم چند بار سرش رو تکون داد. ای خدا یعنی این سیما خیر ندیده تا امشب رو هم به دهنم زهر نکنه ول کن نیست. معلوم نبود کی با آریان حرف زده بود. بغض کردم بد جور... انگار یکی گلوم رو گرفته بود و فشار می داد. هوا کم داشتم. داشتم خفه می شدم. سیما و آریان کی هم دیگه رو دیدن که الان سیما اینطوری کرد و آریان متوجه منظورش شد.
وارد آشپزخونه شدم و سریع چایی ریختم. اونقدر با حرص و تند تند کارم رو انجام می دادم که چند بار آبجوش روی دستم ریخت. اما سوزش و درد دستم خیلی خیلی کمتر از اون دردی بود که قلبم می کشید.
با تلخی هر چه تمام لبخندی زدم وازشون پذیرایی کردم. پدرام که متوجه حال خرابم شد و از اول این ماجرا رو می دونست سینی چایی رو از دستم گرفت و طوری که دیگران نشنون کنار گوشم گفت:
-محکم باش...این چه قیافه ای به خودت گرفتی؟
با صدایی که از ته چاه می اومد گفتم:
-باشه داداش.
اما با دیدن آریان که کنار سیما نشسته بود و مثل اونشب تو شمال آروم آروم حرف میزد دلم گرفت. نزدیک بود بیفتم که پدرام با دست آزادش زیر بازوم رو گرفت و گفت:
-تا تو یه آب به صورتت بزنی من هم چایی و تعارف کردم و اومدم. با هم راجع بهش حرف میزنیم. باشه؟
بدون اینکه جوابی بهش بدم وارد آشپزخونه شدم. متاسفانه آب هم نمی تونستم به صورتم بزنم چون کل آرایشم پایین می ریخت. یه لیوان آب واسه خودم ریختم تا از عصبانیتم کم شه اما حتی نتونستم یکمش رو هم بخورم.
پشت میز نشستم. خوشبختانه توی دید نبودم. سرم رو روی میز گذاشتم.
-آریان..آریان...آریان...آخه من از دست تو چیکار کنم؟ چقدر بگم نسبت به سیما حساسم؟ کم بهت گفتم؟ هان؟
ناخودآگاه قطره اشکی از گوشه چشمم پایین چکید. سریع پاکش کردم که آریان وارد آشپزخونه شد و گفت:
-پری بخدا واست توضیح میدم. اونی که تو فکر می کنی نیست عزیزم...
می دونستم بازم پدرام بهش گفته که ناراحتم. وگرنه خودش الان کنار سیما جون نشسته بود و مشغول خوش وبش بود. داداش مهربونم...
بدون اینکه نگاهی بهش بندازم به سالن رفتم و کنار پدرجون نشستم. همه مشغول حرف زدن با هم بودم. شروع کردم با انشگتای سوختم بازی کردن. پدرجون دستش رو دور گردنم حلقه کرد و گفت:
-به به چه عجب...باباجون اومدیم خودتو ببینیم همش تو آشپزخونه...
و در ادامه ی حرفش خندید و رو به پدرم گفت:
-واقعاً باید به این نوع تربیت آفرین گفت. پریناز بی نظیره...من اگه دختری داشتم به اندازه پریناز دوستش داشتم. چه بسا که پریناز واسم عزیز تر از اون می شد.
بابا: شما لطف دارید.
لبخندی زدم که سیما فضول پرید وسط بحث پدرجون و بابام و گفت:
-وا؟؟؟ دایی؟؟؟ دست شما درد نکنه. شما که قبلاً می گفتی دوست داشتم یه دختر مثل سیما داشتم...
پدرجون لبخند مرموزی به من زد و رو به سیما گفت:
-من غلط بکنم از این حرفا بزنم. خدا اون روز رو نیاره. زبونت رو گاز بگیر دختر.
و قاه قاه خندید. با این حرفش صدای خنده ی من هم بلند شد که مامان بهم چشم خیره رفت و رو به سیما گفت:
-ماشاا... خسرو خان شوخن. شوخی می کنن عزیزم به دل نگیر.
یکی نبود بگه مادر من تو که نمی دونی این سیما بلای جون دخترته نمی خواد ازش طرفداری کنی. چیه این تحفه خانم خوبه؟ اه. میبینمش چندشم میشه.
عمه خانوم هم که با این حرف مامان خیلی حال کرد مشغول صحبت کردن در مورد خوبی های دخترش با مامان شد. ایش...تنها کسی که توی جمع من رو درک می کرد پدرام و پدر جون بودن.
با صدای آریان که گفت:
-خانومم یه لحظه میای؟
و دست پدرجون که فشار خفیفی به کمرم وارد کرد تا بلند شم از جا بلند شدم و به طرف آریان رفتم. نه بخاطر آریان بلکه فقط و فقط به خاطر طرفداری پدرجون از من و ضایع کردن سیما.

به محض ورود به اتاق خواب دستام رو گرفت و چسبوندم به دیوار... طوری که دیگه نتونم حرکت کنم. آروم زیر گوشم گفت:
-تو به من اعتماد داری. مگه نه؟
آروم گفتم:
-داشتم ولی الان دیگه مطمئن نیستم.
دندون هاش رو بهم فشرد و با صدای بمی گفت:
-بیخود می کنی...سیما و من آخرین باری که حرف زدیم همون روز تو شمال بود.
دستاش رو زدم کنار و گفتم:
-باشه باور کردم. حالا برو اونطرف می خوام برم شام رو بکشم.
محکم تر از قبل گرفتم و گفت:
-نه دیگه همینطوری که نمیشه بری...باید جریمه قضاوت زود و اشتباهت رو بدی.
گیج نگاهش کردم و گفتم:
-منظورت چیه؟
لب هاش رو به لب هام نزدیک کرد اما با باز شدن در توسط پدرام و گفتن:
-آجی من گشنه امِ شام رو کی می کشی؟
حس آریان پرید و همونطور که ازم فاصله گرفت گفت:
-بر خر مگس معرکه لعنت...
پدرام چشم هاش رو گرد کرد و رو به آریان گفت:
-وای خاک تو سرم با منی؟ بد موقع رسیدم؟
آریان: پدرام گمشو بیرون...
پدرام: خب بابا...حرص نخور...خودم وساطتت رو می کنم.
و بدون اینکه خجالت بکشه از اینکه بد موقع سر رسیده رو به من گفت:
-آجی تو ببخشش...خامی کرد...بچگی کرد...دیگه از این غلطا نمی کنه...اگه تو بهش اعتماد نداری من بهش اعتماد کامل دارم. هر چی نباشه چند ساله که دوستمه.
آریان چشماش رو تا آخر باز کرد و گفت:
-تو گوش ایستاده بودی؟
پدرام: آره...گفتم اگه کار به گیس و گیس کشی کشید بیام جداتون کنم.
بلند خندیدم که پدرام گفت:
-دیدی آریان خان این طوری آشتی می کنن نه اینکه خِر آجیمو گرفتی و می خوای به زور و تهدید به خفگی مجبور به صلحش کنی.
خوب می دونستم پدرام داره این ها رو میگه تا من خجالت نکشم. جفتشونو کنار زدم و گفتم:
-بسه دیگه انقدر حرف نزنید... میرم شام رو بکشم.
پدرام هم خوشحال از اینکه شام رو می کشیدم و جلو تر از من اتاق رو ترک کرد. من نمی دونم چرا پسرا انقدر شکمشون واسشون عزیزه...خواستم به آشپزخونه برم که آریان مچم رو گرفت و گفت:
-کجا؟
لبخند خبیثانه ای زدم و گفتم:
-مگه نمی بینی؟ دارم میرم شام بکشم.
همزمان ابرو بالا پایین انداختم تا بیشتر بسوزه.
آریان: باشه...حالا هی از دست من در برو...شب که مهمونات رفتن بلدم چطوری جبران کنم.
به خیال اینکه آریان بیخیال شده خواستم دستم رو از دستش بیرون بکشم که صورتشو نزدیک آورد و سریع لب هام رو بوسید و گفت:
-علی الحساب این رو داشته باش تا بعد.
با چشمای گرد شده نگاهش کردم. خواست دوباره بهم نزدیک بشه که پدرام باز اومد و گفت:
-پس چرا نمیای؟ گرسنه امِ
این بار دیگه حسابی حرص آریان در اومد و دمپایی رو فرشیش رو در آورد و به سمت آریان پرتاب کرد و گفت:
-من که می دونم درد تو چیه...برو سر یخچال هر چی خواستی کوفت کن فقط دو دقیقه...دو دقیقه من و زنم رو تنها بزار.
صدای قهقهه ی من و پدرام بلند شد. دستم رو از دست آریان بیرون کشیدم و به طرف پدرام رفتم و گفتم:
-بیا بریم داداش...محلش نزار...شعور برخورد با مهمون رو نداره.
پدرام هم حرفم رو با تکون دادن سرش تایید کرد. دیگه منتظر عکس العمل بعدی آریان نشدم و به آشپزخونه رفتم تا شام رو آماده کنم. سعی کردم هر چی سلیقه دارم به خرج بدم تا میز شیکی بچینم...
پدرام: اووو...کی میره این همه راه رو...تو کی این کار ها رو یاد گرفتی که من خبر ندارم؟
لبم رو گزیدم و گفتم:
-دارم تمام هنرم رو به نمایش میزارم بلکه این سیما کوفت خورده از حسودی غذا بپره گلوش خفه شه انشاا.... .
دوباره هر دو با صدا خندیدیم.
پدرام: ایول...خوشم اومد. اینطوری رقیب رو از میدون به در می کنن. هر چند تو رقیب نداری...من مطمئنم آریان فقط تو رو دوست داره. اما تو خره باورت نمیشه.
یه قسمت از کاهو رو گذاشتم دهنم و گفتم:
-اولاٌ خر خودتی. دوماً یادم باشه کار امروزت رو بعداً که زن گرفتی جبران کنم.
ظرف سالاد رو از دستم کشید و روی میز گذاشت و گفت:
-لازم نکرده واسه من جبران کنی. لحظات رمانتیک من و سارا رو بهم بزنی من می دونم و تو. از الان ادای خواهر شوهر های سیریش رو در نیار دیگه.
خندیدم و گفتم:
-خیلی پرویی... خودت الان دقیقاً همین کار رو کردی.
پدرام: قیافه ات رو وقتی داشتی می رفتی پیشش دیدم... تقصیر من که نجاتت دادم.
زد رو دستش و ادامه داد:
-بشکنه این دست که نمک نداره.
همزمان آریان اومد داخل آشپزخونه و دستش رو بالا برد و گفت:
-الهی آمین.
و نگاهی به میز انداخت و گفت:
-دستت درد نکنه خانومم... عالی شده...
پدرام: شرمنده داداش میون کلامت...من برم بیرون تا این زنت مثل الان فحش کشم نکرده که چرا بین لحظات رمانتیک ما سر رسیدی...
-پدرام....خیلی عوضی...من کی این حرف رو زدم؟
شونه بالا انداخت و بدون اینکه نگاهم کنه از آشپزخونه بیرون رفت. آریان از پشت سر بازو هام رو گرفت و گفت:
-آره خانومم؟ تو این حرف رو زدی؟
قبل اینکه آریان بخواد حرکت دیگه ای بکنه و واسه فرار کردن از جواب دادن به سوالش با قدم های تند به طرف سالن رفتم و گفتم:
-بفرمایید سر میز شام...
و دیگه به آریان که با چشم و ابرو واسم خط و نشون می کشید اهمیتی ندادم.


اول از همه پدرجون وارد آشپزخونه شد. حسابی کیف کرد. دستاش رو بهم مالید و گفت:
-اووم...ببین دخترم چه کرده.
و بعد همگی دور میز نشستیم. خودم هنوز از غذا نچشیده بودم اما به دستپخت آریان اعتماد داشتم. دستپختش حرف نداشت. با سلیقه ای هم که من واسه تزیین به خرج داده بودم دیگه عالی شده بود.
عمه خانوم: ممنون دخترم. زحمت کشیدی. چقدر عالی شده طعمش.
لبخند پیروزی روی لبم اومد و گفتم:
-چه زحمتی؟ نوش جان
آریان یه طرفم نشسته بود و پدرام هم طرف دیگه ام. پدرام سرش رو نزدیک آورد و گفت:
-واقعاً همش رو خودت درست کردی؟
محکم زدم روی پاش که قیافه اش تو هم رفت و ساکت شد. از اون طرف سیما با حرص سرش رو بالا آورد و گفت:
-ممنون عزیزم. اما از آریان هم آشپزی یاد بگیری بد نیست چون دستپختش حرف نداره.
همزمان با آریان بطرف هم برگشتیم و لبخند زدیم. یکی نبود بگه بدبخت دستپخت آریانِ. چرا چرت میگی؟
آریان: نه دستپختمون با هم دقیقاً یکیه.
سیما: اشتباه می کنی دیگه آریان جان. من به شخصه دستپخت تو رو بیشتر دوست دارم.
همزمان لیوان دوغش رو به طرف دهانش برد که آریان گفت:
-آخه من خودم به پریناز آشپزی رو یاد دادم. واسه همین میگم.
دوغ پرید توی گلوش و به سرفه افتاد. آخیش دلم خنک شد. تا سیما خانوم باشه دیگه زر اضافه نزنه. لبخندی رو به سیما زدم تا یه جاییش بسوزه و رو به پدرجون و عمه خانوم که حالا به بحث آریان و سیما نگاه می کردن گفتم:
-بفرمایید...سرد میشه...
دوباره همه مشغول شام خوردن شدن. بین شام هر بار پدرجون یا پدر خودم از دستپختم تعریف می کرد و باعث می شد که من و آریان خنده مون بگیره. آخر کار هم آریان طاقت نیورد و با گفتن:
-ممنون عزیزم عالی شده بود.
از سر میز بلند شد. اما متاسفانه قبل از آریان سیما میز رو ترک کرده بود. یه نگاه به سالن انداختم که پدرام متوجه نگرانیم شد. چشمکی زد و با گفتن:
-دستت مرسی آبجی جونم.
میز رو ترک کرد و رفت روی مبلی که بین سیما و آریان بود نشست و مشغول بحث با آریان شد. نگاهی به سیما که واسه خودش مگس می پروند کردم و لبخند پیروزمندانه ای زدم و با خیال راحت مشغول خوردن غذام شدم.