قبول كرده ام ..همه چيز امروز تمام مي شود..انان با بي رحمي مرا نابود كرده اند..

احساس مي كنم خيلي پوچم..پوچ تر از هر زمان و هر مكان...آرزوهاي بسياري در سرم است .كه بي شك بايد همه را نابود شده ببينم..اين تنهاترين راه است..راهي براي نجات اينده كودكم..گريز و فرار هيچ آينده اي را براي او به ارمغان نمي اورد.
صدر اگر بيايد و بگويد..حاجي با شروطم موافقت كرده است ..ديگر كلمه نه اي نمي توانم به كار برم.
زينب ساعتي است كه امده..ساك وسايلم را جمع كرده است ..طرز برخورد و سكوتش بيشتر به ترحم شباهت دارد ..تا حس وظيفه اي كه يك خدمتكار در قبال اربابش دارد ..دكتر دقايقي پيش از اتاقم خارج شد و برگه ترخيصم را امضا نمود.
دنيا برايم بي معني شده.... چه رسد به زندگي كردن و لذت بردن از ان..

مي خواهم قبل از رفتن به كودك 7 ماه ام سري بزنم..او هنوز ماندني است .اگر به اراده خود باشد... پا از بيمارستان بيرون نمي گذارم...اما شرط..شرط است و قولم قول ..
به كمك زينب مانتويم را تن مي كنم و شال مشكيم را سر مي اندازم..زينب از اتاق خارج مي شود..پاهايم را از لبه تخت اويزان مي كنم..هيچ يك از اعضاي بدنم قصد ياريم را ندارند..نوعي كرختي و بيحالي در بند بند وجودم زبانه مي كشد...بغض سنگينم را با اه پر صدايي بيرون مي دهم....دست چپم را كه روي بالشت است اهسته بر مي دادم و مقابل چشمانم مي گيرم.
آرزوي هر زني چون من...داشتن يك حس تعلق خاطر است و اين حس با داشتن انگشتري هرچند ظريف و كوچك..اما محكم تر از هر عهد و پيماني...بيشتر رنگ مي گيرد . اما افسوس كه ديگر چنين حسي را در خود نمي يابم
با اين كه نمي خواهم .. با قلبي پر درد و زخم خورده انگشتر را با چند حركت كوچك مي لغزانم و مي چرخانم و با يك دم و بازدم زجر دهنده از انگشتم خارجش مي كنم.. بايد تمام حس ها را در خود بخشكانم....
با ضربه اي كه به در مي خورد دستم را مشت مي كنم و به سمت جيب مانتويم هدايت مي كنم..صدر وارد مي شود و من مطمئن تر از دقايقي قبل دست مشت شده درون جيبم را باز مي كنم و انگشتر را رها .

سلامي مي دهد و چند قدم ديگر بر مي دارد..پاهايم را روي زمين مي گذارم و بي انكه نگاهش كنم.بر مي خيزم و .دستم را به لبه شال مي رسانم و مي گويم:
- قبول كرد؟
- با كار كردنتون مشكل نداره..ميگه اينو خودتون مي دونيد و اقا پارسا..در مورد سهام شركتم
به ميان حرفهايش مي ايم و با پوزخندي مي گويم:
- زورش اومد كه چيزي به نام نوه اش بكنه نه؟
- نه اتفاقا هيچي مشكلي نيست ..به نامش مي كنه..اما بعد از اينكه شما به عقد اقا پارسادر اومديد
- يعني كي ؟
- از ديروز تا امروز كه وقتي نبوده...تازه هنوز اسم بچه معلوم نيست
- اسمش اميره
- حاجي همه شرايطتو قبول كرده ..و مي گه اسمش بايد سهراب باشه..اگه اسمش سهراب باشه سهمو به نامش مي كنه
انطور كه مي خواهم همه چيز خوب پيش نمي رود...دست به سينه مي شوم..زير دلم از درد تير مي كشد..به روي خود نمي اوردم ... برمي گيرد و مستقيم خيره در جشمانش مي گويم:
- مهريه ام چي ميشه؟
- مهريه قبليتون چي بود؟

لبانم مي لرزند...از حركت بعديشان هيچ اطلاعي ندارم
- چه ربطي داره؟
- همين كه پيش بچه اتون هستيد براتون كافي نيست؟
اين ديگر اخر توهين است..حتي فكر مي كنم قداست مادري هم ندارم
- احتمالا حاجي فكر كرده داره يه برده مي خره
- خانوم رسولي ..همه چيز همونطور كه خواستيد شد ...جز اسم بچه..من فكر مي كنم شما قصد بازي دادن ما رو داريد

احساس مي كنم يك موجو د بدبخت هستم كه همه درهاي اميد به رويش بسته شده است.
مهريه ام كودكم مي شود و انها سرم منت مي گذارند..زينب وارد اتاق مي شود و به صدر سلام مي كند..صدر سري تكان مي دهد و مي گويد:
- بريم؟
حرفها..صداها..گلايه ها..دردها....در نطفه خفه مي شوند.... تنها يك روزنه باقي مي ماند و ان سكوت است.من باهوش و زيرك نيستم ..هيچ در چنته ندارم..هيچ... حتي به اندازه داشتن فرزندم


***



صدر يك وكيل وظيفه شناس است...در تمام طول مسير مدارك و اسناد را بارها و بارها زير ور و مي كند و به همه چيز دقت مي كند تا دست مرا در همه امور ببندد ..و من دست روي دست گذاشته و غمگين به دقايق بعد فكر مي كنم...زينب تنها به خانه برگشت..راننده حاجي گاهي از اينه نگاهي به من مي اندازد و هر بار صداي ضبطش را كم مي كند .
بي اراده دستم را در جيب مانتويم فرو مي برم و حلقه را ميان انگشتانم مي گيرم و با صداي ساز ضعيفي كه از سيستم پخش مي شود ..چشمانم را مي بندم .

كاش خدا راه ديگري را پيش رويم مي گذاشت..در عجبم از تمامي حكمتهايش كه باب ميلم نيست...و به راستي تنها اوست كه عالم بر همه چيز است..هر انچه كه من از ان بيزارم و چه بسا از ان خوشنود...
با توقف بنز قديمي حاجي ... ته دلم خالي مي شود و با نگراني به تابلوي سر در محضر چشم مي دوزم ..
ماشين جلوي محضرايستاده ...صدر برمي گرد و اسنادي را بسمتم مي گيرد...و مي گويد:
- لطفا اينا رو امضا كنيد
احساس مي كنم كه دوباره قصد و نيتي در كار است
- اينا ديگه چيه؟قرارمون اين چيزا نبود
- اشتباه برداشت نكنيد...يه زمينه كه قراره به نامتون بشه
- قراره يه زمين براي بدبخت شدنم .... گيرم بياد؟.
پوزخندي مي زنم و اوراق را پس مي زنم و مي گويم:
-به حاجيتون بگيد اينا رو براي خودش نگه داره كه چيزي از اموالش كم نشه..
- مطمئنيد؟مي دونيد ارزش مالي اين زمين چقدره؟
لبخند تلخي مي زنم و مي گويم:
- بيشتر از جووني و بچه ام كه نيست ...
صدر هم مرا يك بيچاره فرض كرده است كه فكر مي كند با يك زمين كه شايد قيمتش به 100 ميليون هم نرسد راضي مي شوم
شانه هايش را بالا مي اندازد و با ترديد اوراق را به داخل كيفش باز مي گرداند و مي گويد:
- يادتون باشه ...اين قول و قرارا بين من و شما و حاجيه..هيچ كسي... حتي اقا پارسا هم ازش خبر نداره
سرم را مي چرخانم و بهت زده نگاهش مي كنم كه مي گويد:
- حاجي اينطور خواسته..شما هم نبايد چيزي بهش بگيد ..البته اگه اون سهامي كه مي خوايد... براتون مهمه باشه
-پس چطور حاضر شده
- پياده شيد.... اونا خيلي وقته كه اون بالا منتظرن
كار سخت تر مي شود...با اين همه ابهام ومخفي كاري... چگونه مي توانستم زندگي كنم... ان هم با مردي چون پارسا..زندگي كه نامش نبود..اما با وجود او و نامش باز هم مشكل بود


***

زندگيم بار ديگر تكرار مي شود..عقدي بدون مراسم و در محضر...سرد و بي احساس... با اين تفاوت كه من خانواده اي ندارم و او در كنار حاجي است..شايد چون هنوز اين عقد را باور ندارم..راحت تر مي توانم برخورد كنم..راحت تر و با قدمهاي خود پا در اين مكان بگذارم.

پارسا در عوض من اشفته و كلافه است..معلوم است موهايش را تنها براي برطرف كردن بهم ريختگيش شانه اي زده ..نشسته روي صندلي كمي به سمت جلو خم شده است و ارنجهايش را روي زانوهايش گذاشته و دستانش را در هم گره كرده و به نقطه اي از زمين خيره است.

صدر جلوتر از من وارد مي شود و با سلامي كه مي دهد به سمت حاجي مي رود.
پارسا تازه متوجه ورود مان مي شود...صدر چيزهايي را دم گوش حاجي مي گويد كه اصلا برايم مهم نيستند.

قبل از امدن مي خواستم تمام انتقامهايم را از پارسا بگيرم اما با دانستن اينكه او هم چون من بازيچه است تنها با نفرت به او خيره مي شوم ...چرا كه اگر او هم در اين ميان كاره اي نبود اما باز هم مي توانست مانع تمام اين برنامه ها بشود.

نه حاج خانوم امده است و نه سعيد ..نمي خواهم مثل بي كس و كارها گوشه اي گز كرده باشم...با تمام دردها و رنگ پريدگي صورتم سعي مي كنم چون گذشته محكم قدم بردارم...كه فكر نكنن من يك ذليل شده هستم

روي اولين صندلي كه مي نشينم از سرديش كمي در خود جمع مي شوم .... دستم را روي پهلويم كه هنوز اثار درد را دارد مي گذارم ...حاجي و صدر انقدر مشغول هستند كه متوجه من نشوند...به ساعت روي ديوار نگاهي مي اندازم..

..سرم را كه بر مي گردانم پارسا را مي بينم كه كنار ميز ايستاده و امضاهايش را مي زند.....حتي لحظه اي از اتفاقات اين مكان در ذهنم ثبت نمي شود...فقط مي خواهم زمان سپري شود و من زودتر به بيمارستان باز گردم...صدر سرش را بر مي گرداند و صدايم مي كند...حاجي و پارسا نگاهم مي كنند..
اب دهانم را قورت مي دهم و مي گويم:

- هنوز كسي به من امضا نداده


صدر تند به حاجي نگاه مي كند اما پارسا فقط به من كه بي تفاوت به او و ديگران به زمين چشم دوخته ام نگاه مي كند
- خانوم رسولي گفتم كه بعد از عقد..قرارمون يادتون رفت؟نمي خوايد
نمي گذارم حرفش را بزند.... سرم را بلند مي كنم و خيره در چشمان پارسا كه نگاهم مي كند مي گويم:
- بعد از عقد هيچ تضميني وجود نداره
حاجي با عصبانيت تسبيح را دور دستش چرخي مي دهد و در دستش مشت مي كند و مي گويد:
- برگهِ بهش بده..
صدر چشم ارامي مي گويد و تمام خواسته هايم را به دور از چشم پارسا در درون برگه مي نويسد و بعد از امضا حاجي و زدن مهر حك شده روي انگشترش.. برگه را برايم مي اورد.
مي خواهم برگه را از دستش بگيرد كه پارسا با قدمهاي بلند به سمت مان مي ايد و مي گويد:
- چه قراري؟چه برگه اي ؟
همه سكوت مي كنيم اما او انتظار پاسخ دارد..حاجي اخمي مي كند و مي گويد:
- برگه رو گرفتي..حالا پاشو امضاش كن..
پارسا عصباني مي شود و مي گويد:
- چرا جواب منو نمي ديد؟
صدر خاموش مي شود و حاجي كوره اتش ..بلند مي شوم و به سمت ميز مي روم.....خودكار را بر مي دارم...پارسا كه جوابي نمي گيردبا عصبانيت به سمتم مي ايد و خودكار را از دستانم بيرن مي كشد و مي گويد:
- اون برگه رو بده به من... ببينم
- اين برگه اصلا به شما مربوط نميشه
- چطور مربوط نميشه كه بايد قبل از عقد من و تو امضا بشه؟
- ميگم مربوط نيست
- يا ميگي يا همه چي رو بهم مي زنم
حاجي و صدر نگاهم مي كنن..انان پشت سر پارسا هستند و پارسا تنها از من جواب سوالش را طلب مي كند ....براي فرار از جواب دادن ....خودكار ديگري را از روي ميز بر مي دارم و اولين امضا را مي زنم .... عصباني مي شود...و خودكار در دستش را به گوشه اي پرت مي كند و از اتاق خارج مي شود...
با نگراني به حاجي و صدر خيره مي شوم
هر دو سكوت مي كنن..دست و پايم را گم مي كنم و با همان حال خرابم درپي پارسا از اتاق خارج مي شوم ..
به سختي از پله ها پايين مي ايم ..به سمتش ماشينش كه ان طرف خيابان پارك شده است مي رود...با ترس انگشتانم را روي لبهايم مي گذارم...او دارد مي رود.

.سرعت قدمهايم را تند تر مي كنم و دست به پهلو و بي دقت از خيابان رد مي شوم..در 5 قدميش به سختي مي گويم:
- صبر كن
اما او نگاهم نمي كند
مي خواهد در ماشين را باز كنم ... دست دراز مي كنم و استين پالتويش را مي كشم و مي گويم:
- وايستا
با خشم بر مي گردد و مي گويد:
- تو درباره من چي فكر مي كني ؟اون برگه چي بود؟چيكار داريد مي كنيد كه من ازش بي خبرم ؟
- تو رو خدا ازم نپرس ..بيا و بذار همه چي تموم شه
دستش را عقب مي كشد و استين پالتويش را از بين انگشتانم بيرون مي كشد و سرش را به من نزديك مي كند و مي گويد:
- اون چه برگه ايه كه تو راضي مي كنه كه بياي زنم بشي؟


اشك درون چشمانم حلقه مي زند ..اما نمي گذارم كه بيرون بريزند ...مي دانم او اگر همه چيز را بداند محال است كه زير بار اين كار برود
- ازم نپرس..خواهش مي كنم برگردد
- تا نگي نميام
نبايد بگويم..براي حاجي كه فرقي ندارد..تازه خدا خواسته هم هست... كه با ان مدارك بي ابرويم كند و حضانت فرزندم را از من بگيرد...
- باشه ..ميگم..اما بعد از محضر
دست به سينه مي شود و به ماشينش تكيه مي دهد و نگاهم مي كند و مي گويد:
- من پدرمو ميشناسم..بگو چيكار كرده كه راضي شدي ؟
لبانم را با زبان تر مي كنم و مي گويم :
- من....من خودم خواستم
ابتدا پوزخندي مي زند و ناگهان به خنده مي افتد و مي گويد:
-تو؟..تو خواستي...خود خودتي ؟رو پيشوني من چي نوشته؟نوشته احمق؟
برمي گردم و به محضر نگاهي مي اندازم و سپس با درماندگي نگاهم را به سمت پارسا كه مثل هميشه نيست مي چرخانم و مي گويم :
- مجبورم..اذيتم نكن...خواهش مي كنم
اشكهايم اماده سر ريز شدن هستن
- مهناز ..بگو توي اون برگه چي نوشته شده؟
- تو رو به روح برادرت قسم......انقدر ازم نپرس.. بلند شو بيا
تكيه اش را از ماشين مي گيرد و مي گويد:
- داري اشتباه مي كني؟
-الان وقت فكر كردن به درست و اشتباه بودن كارامو ندارم...
- نمي خواي بگي؟
سكوت مي كنم..نفسش را بيرون مي دهد و مي گويد:
- مي دوني چرا امروز اينجام ؟
نگاهش مي كنم..به شدت ...افسوس را در نگاهش مي خوانم:
- چون مطمئن بودم كه نمياي
قلبم از تپش مي ايستد ...
دزدگير ماشينش را مي زند و دستي به موهايش مي كشد و به سمت محضر مي رود
اشكم در مي ايد ...سوز سرما گونه ام را نوازش مي كند..امروز تمام ارزشهايم را يك به يك از دست مي دهم..غرورم را..حريم و حرمتم را ...
با پشت دست اشكها را پاك مي كنم و چند دقيقه بعد از او به سمت محضر مي روم ...همه منتظر در گوشه اي از اتاق ايستاده يا نشسته اند ...ديگر برايم مهم نيست ..كه اشكم را ببينند...با چشماني قرمز به سمت ميز مي روم و خودكار را برمي دارم و خيره در دفتر مي پرسم :
- كجاها را بايد امضا كنم..؟
هر كجا كه انگشتش را مي گذارد امضا مي زنم ..امضا مي زنم بيچارگي و ناتوانيم را ..گلويم فرياد مي خواهد..براي ازاد كردن بغضها و دردهاي بي پايانم...با اخرين امضا..خودكار را بين كاغذهاي دفتر مي گذارم و با سري سرافكنده چون گنهكاران به پارسا كه نگاهش را ازمن نمي گيرد خيره مي شوم..
برمي خيزد و وارد اتاق مي شود ...