رمان ازدواج به سبک کنکوری 12
نفهمیدم چقدر گذشت که آریان ازم
فاصله گرفت و چونه ام رو گرفت و سرم رو بالا آورد و چشماش رو ریز کرد و به
لب هام نگاه کرد. پسر پرو خجالتم نمی کشید.
آریان: ببین رنگش خوب شده ها ولی انگار یکی لب هاتو خورده. خوبیت نداره اینطوری بریم.
-وااای آریان آبروم میره که...
در کمال تعجبم دستمالی از جیب کتش بیرون آورد و روی لب هام کشید و گفت:
-نه عزیزم الان درستش می کنم.
چشم هام رو گرد کردم و گفتم:
-خب چرا از اول بهم دستمال ندادی؟
آریان: مگه عقلم رو از دست دادم که از این لب ها بگذرم؟ هوم؟
حجوم
خون رو به صورتم احساس کردم. دستمال رو از دستش کشیدم و سرم رو پایین
انداختم. دستش رو دور بازوم حلقه کرد به طرف محوطه ای که به خاطر آتش بازی
شلوغ شده بود هدایتم کرد و گفت:
-خجالت نداره که...
جواب ندادم.
آریان: پری زبونت رو موش خورده؟
-آریـــان
آریان: جانم؟؟؟
-خیلی گستاخی
آریان: می دونم
جیغ زدم:
-پرو هم هستی.
آریان: من پرو ام یا تو؟؟؟ بچه پرو دیشب واسم کلی فیلم بازی کرده. صبح بیدار شده میگه خودت درد داری. خجالت نمی کشی ضعیفه؟
با صدا خندیدم و گفتم:
-خوب کاری کردم. حقت بود.
آریان: حالا امشب حالیت می کنم که دیگه واسم فیلم بازی نکنی.
اوه اوه اوضاع داشت ناجور می شد. سریع گفتم:
-وای آریان به آسمون نگاه کن. چقدر قشنگه...
نگاه سطحی به طرف قسمتی که آتش بازی می شد کرد و گفت:
-آره قشنگه...فقط اصلاً قشنگ موضوع رو عوض نمی کنی هااا.
به روی مبارکم نیاوردم و به آسمون خیره شدم و گفتم:
-وای که چقدر حرف میزنی...
دستم رو فشار داد و گفت:
-بچه پروی خودمی
با
تمام شدن مراسم آتش بازی ترابی به سمت آریان اومد و مشغول حرف زدن شد.
همزمان ریحانه هم دست من رو به طرف میز پر از شربتی کشید و گفت:
-چسبیدی به شوهرت که چی ؟ نترس نمی دردنش. بیا یه لب تر کن و بریم حسابی برقصیم.
لبخندی زدم و گفتم:
-ممنون من دیگه حس رقص ندارم.
دو
تا جام پر از شربت آلبالو از روی میز برداشت و یکیش رو به سمتم گرفت.
نگاهی به جام ها انداختم. سر خالی بود. انقدر بدم می اومد از این خسیس بازی
ها ترابی. یکی نبود بگه خوب می گفتی پرش کنن. جام رو از دستش گرفتم و تشکر
کردم اون هم جوابم رو داد و با اومدن یه پسر مو سیخ سیخی و جلف به سمتش
گرم حرف زدن با اون شد.
یه جام دیگه هم برداشتم تا به آریان بدم. به طرفش رفتم و جام رو به دستش دادم که با چشم های گرد بهم نگاه کرد.
قبل از اینکه بخواد حرفی بزنه جام خودم رو سر کشیدم که مزه بدی دهنم رو پر کرد و قیافه ام در هم رفت. با صدای آریان که می گفت:
-پری چیکار کردی؟؟؟
تازه فهمیدم چه زهرماری رو خوردم اما دیگه دیر شده بود.
حس می کردم بدنم داره گرم میشه. دست
های آریان دور کمرم حلقه شد و سعی کرد به خارج باغ ببرتم. خداحافظی مختصر و
سریعی با ترابی کرد و به محض خارج شدن از محوطه باغ بغلم کرد و سریع به
طرف ماشین حرکت کرد. حسابی از کولی گرفتن از آریان خوشم اومده بود. احساس
می کردم پر از انرژی ام. ناخودآگاه دستم رو دور گردنش حلقه کردم و گفتم:
-ا تند نرو... کیف میده بزار بیشتر طول بکشه.
لبخندی بهم زد که معنیشو نفهمیدم و گفت:
-با خودت چیکار کردی خانوم مهندس؟ هان؟
گیج نگاهش کردم. سرم رو روی شونه اش گذاشت و زیر لب گفت:
-بعضی وقت ها حس می کنم تو بچه امی جای زنم.
پاهام رو حرکت دادم و گفتم:
-نخیرم من هیچم مثل بچه ها نیستم. من خانوم خونه اتم.
زدم تو سرش و گفتم:
-تاج سرت. فهمیدی؟
نشوندم رو صندلی و گفت:
-آره عزیزم فهمیدم.
در رو بست و ماشین رو دور زد و سوار شد و گفت:
-خوبی خانومم؟
خندیدم و گفتم:
-مگه میشه پیش تو باشم و خوب نباشم آریان.
دستم رو بوسید و گفت:
-تا حالا نگفته بودی...شنیدی میگن مستی و راستی؟؟؟
خندیدم و گفتم:
-آره ولی من که مست نیستم.
و دوباره خندیدم.
دنده رو عوض کرد و گفت:
-آره عزیزم تو مست نیستی...
نخواستم
ساکت شه. احساس می کردم دیگه نمی تونم حرف هایی رو که تا حالا تو دلم نگه
داشتم رو نگم. دلم می خواست تا صبح باهاش حرف بزنم و از احساسم بهش بگم.
از اینکه عاشقشم. از اینکه به عشقی که به سیما داشته حسادت میکنم. با صدای
بی حالی گفتم:
-آریـــان
آریان: جان آریان؟
-دوستــــم داری؟
آریان: آره عزیزم دوستت داشتم که الان اینجایی...
یکم ساکت شد و گفت:
-تو چی؟
دوباره صدام بطور غیر ارادی کشیده شد و گفتم:
-مــــن چی؟
آریان: دوستم داری؟؟؟
انگار
منتظر همچین حرفی ازش بودم. منتظر بودم این سوال رو ازم بپرسه و خودم رو
خالی کنم. سعی کردم صاف روی صندلی بشینم و یکم خودم رو جمع و جور کردم و
گفتم:
-دوستت دارم؟؟؟ نه دوستت ندارم.
لپم رو محکم کشید و گفت:
-که دوستم نداری؟؟؟
دستش رو از روی لپم برداشتم و گفتم:
-عاشقتم آریان...عاشقتتم عوضی...می فهمی؟ وقتی حس می کنم هنوز هم اون زنیکه...چی بود اسمش؟؟؟
کوتاه گفت:
-سیما؟
نالیدم:
-آره
...سیما....از اینکه حس می کنم هنوز هم دوستش داری و وقتی می بینیش تو
خودت میری؛ قلبم تیکه تیکه میشه... از اینکه روز عروسیم بهم گفتی قشنگ تر
از سیما شدم...از اینکه من رو با اون مقایسه کردی بدم اومد. می فهمی؟؟؟
حسادت می کنم. دست خودم نیست. جنس زنم. نمی تونم ببینم با منی ولی اون رو
دوست داری. نمی تونم ببینم با من خوبی ولی تا وقتی که اون رو نمی
بینی...بازم بگم واست؟
آریان: بگو عزیزم. خودت خالی کن.
جیغ زدم:
-ازش متنـــفرم...از س ی م ا متنـــفرم... دیگه دوستش نداشته باش آریان...
دیگه دست خودم نبود جیغ میزدم و باهاش حرف میزدم:
-باشه آریان؟ بگو دوستش نداری؟ بگو فقط من رو دوست داری...بگو لعنتی
نمی دونم چی گفتم که اشکی از چشمش پایین ریخت. به ویلا رسیده بودیم. پیاده شد و دستم رو گرفت و از ماشین پیاده ام کرد.
دستم رو روی صورتش کشیدم و گفتم:
-گریه می کنی؟ یعنی هنوز سیما...
نذاشت حرفم رو تموم کنم و گفت:
-نه
عشق من... نه جونم... من خیلی وقته دلم رو به تو دادم...خیلی وقته سیما از
زندگیم و خاطراتم پاک شده...خانومی مثل تو دارم اونوقت اون رو دوست داشته
باشم...
با صدا خندیدم...بهتر از این نمی شد. آریان من رو دوست داشت. برگشتم سمتش و گفتم:
-واقعنی؟
فکر کنم قیافه ام خیلی خنده دار شده بود چون لبخند تلخی زد و بعد از بوسیدن گونه ام گفت:
-آره عزیزم واقعنی...
وارد
اتاق شدیم. روی تخت نشوندم و مشغول در آوردن کفش هام شد. ناخودآگاه
انگشتای دستم رو بین موهاش فرو کردم و مشغول نوازش موهاش شدم. دستم رو گرفت
و مجبورم کرد روی تخت دراز بکشم. ملحفه رو روی بدنم کشید و گفت:
-بخواب عزیزم. حالت خوب نیست بخواب...
دست هام رو دور گردنش حلقه کردم و گفتم:
-می خوام پیش تو بخوابم آریان. میشه؟
کنارم دراز کشید و گفت:
-آره عزیزم بخواب.
خواستم گونه اش رو ببوسم ولی حس اینکه تا گونه اش خودم رو بالا بکشم نداشتم. گردنش رو بوسیدم و گفتم:
-من که خوابم نمیاد.
آریان: پری، بگیر بخواب حالت خوب نیست.
سرم رو روی سینه اش گذاشتم و گفتم:
-باشه موهام رو ناز کن تا بخوابم.
آریان: پری جون من بزار امشب من جدا بخوابم.
خواست از روی تخت بلند شه که بلوزش رو گرفتم و گفتم:
-چرا می خوای تنهام بزاری؟
آریان: بمونم یه کاری دست خودم و خودت میدم.
لب هام رو جمع کردم و گفتم:
-مگه شوهرم نیستی؟
خندید و دوباره روی تخت خوابوندم و گفت:
-پری
تو رو خدا بگیر بخواب فردا که بیدار شی هیچ کدوم از این حرف هات یادت
نیست. فقط می مونه کاری که من دست خودم و خودت دادم اونوقت پدر من رو در
میاری. بخواب عزیزم.
ملحفه ام رو مرتب کردم و با بی تفاوتی گفتم:
-باشه گمشو از اتاقم بیرون
خودم هم از این تغییر رفتار ناگهانیم شوکه شده بودم. اما حس می کردم اختیار هیچ یک از رفتارم رو ندارم. یه نگاه بهش کردم و گفتم:
-پس چرا هنوز ایستادی اینجا من رو دید میزنی. گفتم گمشو بیرون.
اول با چشم های گرد شده بهم نگاه کرد اما بعد زد زیر خنده و گفت:
-چرا؟؟؟
-خوشم نیومد ازت. اصلاً از تو هم متنفرم. حالا که پیشم نمی مونی گمشو بیرون جلو چشمم نباشی.
چشم هام رو بستم. قطره اشکی از چشمام چکید و گفتم:
-گمشو پیش سیما جونت...
با صدای بسته شدن در صدای هق هقم بلند شد.
با حرکت کردن سرم و حس کردن چیزی
بین موهام چشم هام رو باز کردم. آریان برگشته بود و سرم رو روی پاهاش
گذاشته بود و مشغول نوازش موهام شده بود. حس صحبت کردن باهاش نداشتم. انقدر
جیغ زده بودم که گلوم زخم شده بود و به شدت می سوخت.
بدون
اینکه حرف دیگه ای بینمون رد و بدل شه بهم خیره شده بود. حس می کردم
توانایی هیچ کاری ندارم. چشم هام رو روی هم گذاشتم و دیگه هیچی نفهمیدم.
.................................................. ........................
با
رسیدن نور آفتاب به اتاقم چشم هام رو محکم روی هم فشار دادم و دوباره
بازشون کردم. یه نگاه به اطراف کردم. خبری از آریان نبود. پیرهن مشکیم رو
تخت کنارم افتاده بود و کفش هام وسط اتاق...از روی تخت بلند شدم . یه نگاه
به لباس های راحتی تو تنم انداختم. یه بلوز لیمویی رنگ که تا زیر زانوم می
رسسید. یادم نمی اومد کِی پوشیدمش.
سعی
کردم دیشب رو به یاد بیارم ولی هیچ چیز بجز خوردن یه نوشیدنی با طعم
افتضاحش یادم نمی اومد. چشم هام رو ماساژ دادم و در اتاق رو باز کردم که
صدای آریان از داخل آشپزخونه بلند شد.
آریان: به به، چه عجب بیدار شدی تنبل خانوم...
بدون
اینکه جوابی بهش بدم به طرف ساعت نگاه کردم. از یک گذشته بود. به طرف
دستشویی رفتم و خواستم دست و صورتم رو بشورم که متوجه سیاه بودن دور چشم
هام از آرایش شدم. شبیه جای قطره های اشک بود. ولی من که گریه نکرده بودم.
تعجب
کردم اما مگه می شد موقع مهمونی گریه کرده باشم. بیخیال شدم و حسابی دست و
صورتمو شستم. همونطور که با حوله صورتم رو خشک می کردم وارد آشپزخونه شدم
که آریان از روی زمین بلندم کرد و روی اپن نشوندم و گفت:
-گرسنه ات نیست خانومم؟
حوله ام رو از روی صورتم برداشتم و یکم فکر کردم و گفتم:
-چرا خیلی گرسنه ام.
از گرفتگی صدام جا خوردم. چند تا سرفه کردم و گفتم:
-وا چرا صدام اینطوری شده؟ فکر کنم دیشب سرما خوردم.
با صدای بلند نفس حبس شدش رو آزاد کرد و موهام رو پشت گوشم زد و گفت:
-آره عزیزم سرما خوردی درست میشه.
لقمه ای رو که درست کرده بود به سمت دهنم گرفت و گفت:
-غذات رو بخور که عصر می خوام خانومم رو ببرم گردش.
خواستم لقمه رو از دستش بگیرم که گفت:
-آ..آ... نداشتیم. خودم می خوام بهت غذا بدم.
از رفتار آریان تعجب کردم . چشم هام رو تا حد ممکن باز کردم و با صدای خش دار گفتم:
-از کی تا حالا انقدر مهربون شدی؟
لقمه رو داخل دهنم گذاشت و همونطور که لقمه بعدی رو آماده می کرد زیر لب گفت:
-از وقتی اعترافای یه دختر بچه لوس رو شنیدم.
خودم رو به نشنیدن زدم و لقمه بعدی رو از دستش گرفتم. اما با هضم حرفش و نوشیدنی که دیشب خورده بودم از روی اپن پایین پریدم و گفتم:
-چی گفتی؟ اعترافای کی؟
لقمه دیگه ای به سمتم گرفت و گفت:
-بچه انقدر بالا پایین نپر نهارت رو بخور. این کتلت ها دست پخت شوهرته. می پسندی؟
لقمه رو کنار زدم و گفتم:
-دقیق واسم بگو دیشب چه اتفاقایی افتاد.
آریان: اتفاق خاصی نبود. همش خواب بودی.
-واقعاً؟؟؟ یعنی من دیشب تا حالا مثل خرس خوابیدم؟
آریان: آره خانوم خرسه و دوباره روی اپن نشوندم و مجبورم کرد تا آخر غذا رو بخورم.
.................................................. .................................................. ...........
تلفن رو قطع کردم و گفتم:
-آریان پاشو سریع بریم خرید. وقت نداریم...
آریان:
وای پری ولمون کن تو رو جون من... آخه دختر خوب هنوز یه روز هم نشده که
برگشتیم. می زاشتی برسیم خونه بعد زنگ می زدی همه رو دعوت می گرفتی.
-اِ
چرا اذیت می کنی؟ فردا دوازدهم عیده و من هنوز مامان بابای خودم و پدرجون
رو دعوت نکردم خونمون. تازه الان که زنگ زدم عمه جونت دعوتش کردم تنها
نباشه که گفت سیما اینا خونشونن. سیمای فضول هم گفت اشکال نداره من و فرهاد
هم میایم. خودش خودش رو دعوت کرد. فردا باید حسابی مهمونیمون عالی بشه.
چون بار اولیه که خودم می خوام مهمونی بگیرم.
با شیطنتی که ته چشماش بود گفت:
-یعنی باور کنم بخاطر اینکه که اولین مهمونی که می خوای برگزار کنی یا بخاطر وجود عمه جون من و دخترشِ؟
جیغ زدم:
-آریان سر به سر من نزار حوصله ندارم ها...
سوییچ رو از روی میز برداشت و گفت:
-من که آماده ام تو هم سریع لباس بپوش تا من ماشین رو از پارکینگ در میارم.
باشه
ای گفتم و به طرف اتاقم دویدم. خودم رو باید تو این مهمونی به همه ثابت می
کردم. این چند روزی که شمال بودیم نمی زاشتم آریان غذا از رستوران بگیره و
مجبورش می کردم که آشپزی رو بهم آموزش بده. هر چند خیلی سختگیر بود و به
هیچ وجه آشپزی کردن باهاش خوش نمی گذشت اما خب سخت گیریش باعث شد اون غذا
هایی رو هم که می پزم عالی بشن.
سریع لباس هام رو پوشیدم و به پارکینگ رفتم.