رمان ببار بارون 14
زمزمه کردم: نمی تونم..متاسفم..
بدون مکث گفت: می تونی..باید بتونی..ببین، تنها جایی که برات مونده همینجاست ولی دیدی که پیدات کردن..دیگه کجا رو داری که مخفی بشی؟!..
تو حال خودم بودم..بی جون..بدون هیچ روحی..خالیه خالی..انگار که واقعا حرفاشو نمی شنیدم..اصرارشو واسه اطمینان کردن نمی دیدم..دگرگونی صداش رو حس نمی کردم..کاملا ازخود بی خود شده بودم.......
- مخفی نمیشم!......
صداش در عین تعجب، عصبی هم بود: منظورت چیه؟!..
هنوز سرم پایین بود..
-برمی گردم....
از رو زمین بلند شدم و راه افتادم..می لرزیدم..نمی دونستم دارم چکار می کنم..انگار که داشتم توی خواب قدم بر می داشتم..بدون اینکه بدونم مقصدم کجاست..فقط می خواستم برم..بدون هیچ هدفی!..
صدای قدماشو شنیدم..دوید سمتم و راهمو سد کرد..سعی داشت داد نزنه ولی اروم هم نبود..
-- می فهمی چی میگی؟..می خوای دستی دستی خودتو بدبخت کنی که چی بشه؟!..
بغض داشتم..صورتم خیس بود..جلومو گرفته بود نمی ذاشت رد شم..سرمو بلند کردم..رو به روم نفس زنان ایستاده بود و صورتش از عصبانیت سرخ شده بود..
نگاهه اشک الودم رو که دید نفسای بریده ش رو عمیق بیرون داد..نگاهشو از تو چشمام گرفت..
- من هر کجا که برم اونا پیدام می کنن..انگار که واقعا نفرین شده ام..همیشه باید تو اتیشی که سرنوشت واسه م خواسته دست و پا بزنم..من حق اعتراض ندارم..
به هق هق افتادم..چند نفری که از کنارمون رد شدند با تعجب بهمون نگاه کردند..
صداشو نرم کنار گوشم شنیدم: خیلی خب آروم باش.. اینجا نمی تونیم حرف بزنیم بریم یه جای خلوت..
با همون حال خرابم، خواستم از کنارش رد شم ولی اون بی هوا بازومو توی چنگ گرفت..نباید اینکارو می کرد..به چه حقی بهم دست می زد؟!..
شنیدم که زیر لب غرید: نمی خوام که اینجوری بشه..سوگل، منو وادار به انجام کاری که دوست ندارم نکـن..دیگه بسه، تو حرفاتو زدی بذار منم حرفامو بزنم بعد هرکار که خواستی بکن هیچ کسم نیست که جلوتو بگیره..حتی من.........پس راه بیافت......
بازومو رها کرد..با دستش به پشت موتورخونه اشاره کرد..بدون اینکه بخوام و یا بدونم که چی می خواد بشه دنبالش راه افتادم..من جلو بودم و اون پشت سرم می اومد..
پشت موتورخونه یه الونک چوبی بود..درشو باز کرد و کنار ایستاد تا برم تو..
حقیقتا تردید داشتم..و با همون تردید نیم نگاهی بهش انداختم..متوجهه ترسم شده بود..
با سرش به داخل اشاره کرد و گفت: برو تو، قرار نیست بخورمت..
گونه هام رنگ گرفت..گوشه ی لبمو که گزیدم و صورتمو ازش گرفتم خندید..از کنارم رد شد ولی درو با دستش نگه داشت..منتظر من بود......
--ممکنه همین الان پدرت و بنیامین این اطراف باشن..اینجا نمی تونن پیدات کنن، بیا تو و شر درست نکن دختر خوب........
به اطرافم نگاه کردم....با اینکه تا چند دقیقه پیش قصد داشتم با پاهای خودم برم اونجا ولی حالا که حالتم نسبت به قبل طبیعی تر شده بود، می دیدم هنوزم از رو به رو شدن با اونها وحشت زده ام....
رفتم تو و آنیل درو محکم بست..نگاهمو یه دور اطراف الونک چرخوندم..فقط چندتا جعبه ی چوبی ردیف کنارهم دور تا دور اونجا چیده شده بود..
آنیل روی یکی از اونها نشست..رو به روش درست اونطرف الونک نشستم..با اینکه فضای داخلش خیلی کم بود ولی بازم از مردی که برای من مثل یه کلاف پیچیده بود و رو به روم نشسته بود فاصله می گرفتم..
با اون نگاهه نافذ و لبخنده خیره کننده، یعنی هر کس دیگه ای هم که جای من بود دقیقا همین حس بهش دست می داد؟!..احساس شرم؟!..
خدایا..من چی دارم میگم؟!..حتی فکرکردن ِ بهش هم باعث می شد گر بگیرم..حسی که تا به حال تجربه ش نکرده بودم..
--اسم اصلی من علیرضاست..علیرضا سلطانی،پسرمحمدرضا خان ِ سلطانی....دهی که بالای همین روستاست،من اونجا به دنیا اومدم..ولی هیچ وقت قسمت نشد که اینجا زندگی کنم!.......
پوزخند غمگینی زد..به بند چرمی که به مچش بسته بود نگاه می کرد..
--یه طفل 10 روزه تو یه شب بارونی دزدیده میشه..از تو خونه ی محمدرضا خان..پدرم خان بود و من خان زاده، کسی جرئت ِ یه همچین کاری رو نداشت..ولی خب..زمان خودش پدرم دشمن زیاد داشت و اینو همه می دونستن....هیچ کس نفهمید که کی اینکارو کرد....و درست فردای همون شب یه زن و مرد جوون منو پیدا می کنن..زیر پل تو یکی از پارکای تهران..وقتی صدای گریه م ومی شنون نظرشون به زیر پل جلب میشه و..........
سرشو بلند کرد..به صورتش دست کشید و نفس عمیق کشید..همون پوزخند روی لباش بود..صداش پر از غم شد..محوش شده بودم..
و اون بدون اینکه بهم نگاه کنه ادامه داد: همراهه من یه نامه توی سبد پیدا می کنن..همون ماجرای کلیشه ای فقر و نداری و ..که پدر و مادر بچه مجبور میشن اونو بذارن سر راه و..بقیه ش هم که مشخصه!....
پوزخند صداداری زد و اینبار نگاهم کرد: من پسر یه خان بودم..بر سر دشمنی دزیده میشم و به این بهونه منو سر راه میذارن..جالبه نه؟..با یه دشمنی، به خاطر یه کینه سالهای سال با اسمی که مال خودم نبود بزرگ میشم و هویتم رو که از اول هم نمی دونستم چیه رو فراموش می کنم..
شاید عجیب باشه ولی من فقط 2 ساله که فهمیدم کیم و گذشته م چی بوده..ادمایی که تو گذشته ی بدون من بودن چی شدن؟..الان کجان؟..اصلا هنوزم به من فکر می کنن؟..اون موقع که فهمیدم، تموم این سوالات و توی ذهنم داشتم و فقط دنبال یه جواب می گشتم..یه جواب منطقی!..
با اسم آنیل مودت بزرگ شدم..تو خانواده ی حاج اقا مودت..کسی منو به چشم یه بچه ی سرراهی نگاه نمی کرد..هیچ کسم این موضوع رو به روم نمی اورد ..همه به جز، مادر آروین..............لبخند تلخی زد: یا به قول معروف زنداییم!.......
سرشو زیر انداخت..کمی به جلو خم شد و به اون یه تیکه چوب، توی دستش خیره شد..
می دیدم که لباشو روی هم فشار میده..حتما بغض داشت و ترسش از شکستن اون بود..
--تا
اینجای قضیه رو از خودم خلاصه گفتم..حتی دوست ندارم به گذشته برگردم و به
اون لحظات فکر کنم..ولی خواستم که برای تو بگم..چون باید بدونی..اینکه
بتونی اتفاقاتی که می خوام برات تعریف کنم رو تا حدودی درک کنی..
مکث کرد..با لبخند نگام کرد و گفت: یه چیزی هم که هست اینه که من خودم دوست
دارم علیرضا صدام کنن ولی خب..تو خانواده همه منو به آنیل می شناسن نه
علیرضا!..این برای اونا قابل هضمه......اسمی که روی من گذاشتن رو مادربزرگم
یعنی حاج خانم انتخاب کرده..یه اسم ترکی..اصل و نصب حاج خانم هم بر می
گرده به همین قضیه..
لبخندش کمرنگ شد..خیره تو چشمام با لحن اروم و در عین حال محزونی ادامه
داد: شاید پیش خودت بگی این ماجرا چه ربطی به من داره!..ولی ربط داره
سوگل..خیلی هم ربط داره..این دقیقا همون رازی ِ که باید بهت می گفتم و
دنبال زمان مناسب واسه مطرح کردنش می گشتم......
صداش می لرزید..اما آخه چرا؟!..
لباشو با سر زبونش خیس کرد وگفت: ببین سوگل..در حقیقت..اون..چطور بگم........
سکوت کرد..نگاهشو از توی چشمای متعجبم گرفت..به پشت گردنش دست کشید و به دیوار الونک تکیه داد..
به از لحظاتی سکوت، که جونم و به لبم رسوند گفت: اون زن و مردی که منو پیدا کردن، اونا..اونا در واقع پدر و مادر تو بودن!..
دهنم از چیزی که شنیده بودم همونطور باز مونده بود..دیگه کارم حتی از تعجب هم گذشته بود..
-مـ .. منظورت چیه؟!..بابا نیما و مامان راضیه؟!..تو مطمئنی؟!......
سرشو تکون داد: نـه..پدرت نیماست ولی مادرت..اون..راستش.....
خدایا چی می خواد بگه؟!..
حلقم داشت می سوخت، خشک ِ خشک بود..همه ی وجودم شده بود چشم و فقط لباشو می دیدم که لرزون و مضطرب تکون می خورن......
مردد بدون اینکه نگام کنه اون تیکه چوب رو توی دستش فشار داد و گفت: اسم
مادرت ریحانه ست..ریحانه مودت......راضیه مادر واقعی تو نیست...........و
محکم و کشیده نفس عمیق کشید و اون چوب رو از وسط شکست!..
ولی همراه اون چوب انگار این جسم و قلب من بود که خرد شد..همه ی هستیم در هم شکست..توی همین چند ثانیه!....
احساس می کردم نفسم به سختی بالا میاد..شوک بزرگی بود برام..مرتب تصویر مادرم توی ذهنم تداعی می شد..
نگاههای سردش به من..اینکه هیچ وقت بهم نگفت دخترم..همیشه یا اسممو صدا می
زد یا این و اون خطابم می کرد.....خدایا..خدایا تو رو به بزرگیت قسم بگو که
چی دارم می شنوم؟!..
حضورشو کنارم احساس کردم ولی نگاهه من مات دیوارک چوبی بود..
سردم بود..
خدایا طاقتشو ندارم، چرا خلاصم نمی کنی؟..دارم از ته دل میگم بسه چرا تمومش نمی کنی؟..
اخه چطور باور کنم؟..
چطور حرفاشو باور کنم؟..
نه..
اون داره دروغ میگه..این حقیقت نداره..راضیه مادر منه..من کسی رو به اسم ریحانه نمی شناسم..
بابام..اون.............
-- سوگل..سوگل خواهش می کنم..اروم باش..نفس بکش..نفس بکش و سعی کن اروم باشی..سوگل صدامو می شنـــوی؟!..
هق زدم..زمزمه هام نامفهوم بودند..هق می زدم و زیر لب چیزی رو زمزمه می کردم..اینکه دروغه..حقیقت نداره........
چشمام باز بود و گریه می کردم..آنیل رو کنارم می دیدم..دیدم که چند بار
دستشو پیش اورد تا بغلم کنه ولی هر بار با خشونت خاصی عقب می کشید..حتی
دستمو هم نگرفت..تقلاهاشو می دیدم..واسه اروم کردنم..واسه دست زدن
بهم....نفساش هنوز نامنظم بود که از کنارم بلند شد و سرشو با هر دو دستش
گرفت..
-- بس کن سوگل خواهش می کنم..دیگه گریه نکن..
ولی من میون گریه گفتم: تو داری دروغ میگی..داری دروغ میگی مگه نه؟..راضیه مادره منه..اون مادرمه..
ولی هنوزم نگاه های سردش پیش چشمام بود..اگه مادرم بود پس اون محبت مادرانه
ای که با جون و دل نثار نگین می کرد، واسه ی من کجا بود؟!..چرا تو خونه
فقط با من بد رفتار می کرد؟..درست مثل دشمنش بهم نگاه می کرد...با نسترن هم
از وقتی فهمید با من خوبه سرد شد..همه ی اون رفتارا به خاطر من
بود؟!......
یه دفعه کنترلمو از دست دادم و با همون صدای خفه ای که حنجره م رو اتیش می
زد جیغ کشیدم: چرا داری باورهامو بهم می ریزی؟!..اون مادرمه..بگو که دروغ
گفتی..بگو که با تموم بی مهری هاش بازم مادرمه..بگو که این همه سال خودمو
شکنجه ندادم که اخرش یکی پیدا شه و بهم بگه مادرت یکی دیگه ست..بگو..تو رو
خدا بگـــو!..
جلوم زانو زد..دستاشو اورد بالا و تا جلوی صورتم گرفت..ولی مشتشون کرد..اونم داشت گریه می کرد ولی مردونه..بی صدا..
--سوگل تو رو به علی..تو رو به قرآن گریه نکن..اصلا من غلط کردم، بسه تمومش کن این اشکا رو....
صورتمو با دستام پوشوندم وسرمو انقدر خم کردم تا به زانوهام برسه..
صداشو می شنیدم: سوگل اونا اون بیرونن، بذار حرفامو بزنم..به خدا خودمم
دیگه طاقتشو ندارم ..خیلی وقته این درد تو این سینه ست و می خوام بگم ولی
نمی تونم..بذار بگم سوگل..خودت و منو عذاب نده..
انقدر گریه کردم که از اون فقط هق هقای ریزی ته گلوم مونده بود..
آنیل با صدای دورگه ای از بغض گفت: سرت و بلند کن..
مطیعانه سر بلند کردم..دستمال سفیدی جلوی صورتم گرفته بود..بدون اینکه تشکر کنم ازش گرفتم..
عصبی بودم..با این وجود دستام می لرزید..اون دستمال ِ نرم رو محکم روی پوستم می کشیدم..حالم دست خودم نبود..
یه دفعه دستمال از تو دستم کشیده شد..مات و مبهوت نگاهش کردم..صورتم رو به
بالا بود..چشمام قفل ِ چشماش....خم شد رو صورتم و دستشو بالا اورد..دستمال و
اروم پای چشمام کشید..
قبلا انقدر فشار داده بودم که حتم داشتم قرمز شده....چشمام فقط اون چشمای
لرزون و خیس رو می دید..بدون کوچکترین تماسی با صورتم اشکامو پاک می کرد..
لباش تکون خورد و شنیدم که گفت: خیلی حرفا رو نمی شه گفت..خیلیاش توی دلت
می مونه..می خوای بگی ولی نمی تونی..می ترسی که از گفتنش خیلی زود پشیمون
بشی و این پشیمونی بعدش واسه ت هیچ سودی نداشته باشه..اون زمان به خودت
بیای و ببینی همه چیزت و از دست دادی..همه ی هستیت و..همه ی اون چیزی رو که
یه روزی دنیات می دونستی....این خودش ته ِ جهنمه واسه ت....
دستشو عقب کشید..لباش خندید..چال روی گونه هاش خیلی زود نظرمو جلب
کرد..فهمید که دارم به کجا نگاه می کنم..و صداشو که با وجود اون بغض هنوزم
می تونست شیطون باشه رو شنیدم: نمی خوام اسیر بمونم زیر اون بارون
چشمات..تو بگو چجوری رد شم از میون ابر ِ اخمات؟!..
اخمام ناخودآگاه از هم باز شد..واقعا اخم کرده بودم؟!..
نگاهموکه ازش گرفتم باز یاد حرفاش افتادم..باز نگاهم بارونی شد..فهمید که
هوای باریدن به سرم زده که کنارم نشست و گفت: من همه چیزو برات میگم..فقط
می خوام که اروم باشی..اگرم نمی خوای بشنوی و امادگیشو نداری بهم بگو
تا......
- نـه..
نگام کرد..
بدون اینکه جواب نگاهشو بدم انگشتامو تو هم گره زدم وگفتم: می خوام همه چیزو بدونم..هر چی که هست و باید بدونم....
سکوت کرد..بعد از چند لحظه که برای من به عمری گذشت گفت: خیلی خب..این حق
تو ِ که بدونی..چه از زبون من چه هر کس دیگه ای که حقیقت و می دونه....
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: پدرت و ریحانه عاشق هم بودن..ریحانه تک دختر
حاج اقا مودته..ولی اون زمان حاج اقا به خاطر گذشته ی پدرت، هیچ وقت حاضر
نمیشه به این ازدواج رضایت بده..پدرت هم به اجبار خانواده ش با راضیه
ازدواج می کنه..
بعد از به دنیا اومدن نسترن، پدرت با اولین دیدار بازم یاد گذشته ش
میافته..عشقی که به ریحانه داشته هنوزم بعد اون سال ها توی قلبش زنده بوده و
ریحانه هم هنوز همون حس رو به پدرت داشته..
گرچه اونم یه ازدواج ناموفق می کنه و شوهرش 6 ماه بعد از ازدواجشون تو یه تصادف کشته میشه..
ریحانه سعی می کنه پدرت و از خودش دور کنه چون زن و بچه داشته و اینو حق
اونا نمی دونسته که بخواد پدرت و به دست بیاره..ولی پدرت واقعا عاشق ریحانه
بوده و دست از سر اون بر نمی داره..
ریحانه تو خونه ی جدا یا همون خونه ی همسر سابقش زندگی می کرده و یه شب دست
بر قضا به خونه ش دزد می زنه، اونم تنها کاری که می تونه بکنه این بوده که
به نیما زنگ بزنه..
نیما پلیس و خبر می کنه و خودشو سریع می رسونه اونجا ولی دزد که یکی از
اراذل همون محل بوده با سر وصدایی که ریحانه راه میندازه، فرار می کنه و
دست پلیس بهش نمی رسه..پدرت پاشو می کنه تو یه کفش که باید با من ازدواج
کنی چون وقتی مال من بشی کسی نمی تونه با نظر بد بهت نگاه کنه..ظاهرا پدرت
سر این مسائل خیلی حساس بوده و ریحانه رو حسابی لای منگنه میذاره..
ریحانه اولش قبول نمی کرده..ولی پدرت دست به هرکاری می زنه تا اونو راضیش
می کنه..بعد از عقد پدرت همه چیزو به راضیه میگه اونم قشقرق به پا می
کنه..بهش میگه که شک داشته ولی باور نمی کرده که نیما اینکارو بکنه..ظاهرا
یکی دوبار تعقیبش می کنه و سر از ماجرا در میاره ولی بازم سکوت می کنه!..
پدرت تصمیم می گیره از راضیه جدا بشه اینو به خودشم میگه ولی راضیه زیر بار نمیره..اون موقع ریحانه باردار بوده..
بعد از به دنیا اومدن تو دقیقا 3 ماه بعد خبر می رسه که حال حاج اقا بد
شده..ظاهرا بهش خبر رسوندن که ریحانه چکار کرده حالا از کجا؟....
شاید خودتم متوجه شده باشی که کار کی بوده؟!........
چشمامو بستم و سرمو تکون دادم..حتما مادرم..یا به قول آنیل راضیه!..
چقدر سکوت اجباری سخته خدایا....
اینکه برای دونستن حقایق مهم زندگیت فقط باید شنونده باشی..واقعا سخته!..
-- ریحانه تو رو میذاره پیش پدرت و میگه که باید یکی دو روز بره شمال تا
خانواده ش و ببینه..پدرت هم می خواد باهاش باشه ولی راضیه سخت مریض
بوده..ریحانه مجبورش می کنه بمونه و خودش تنهایی راهی سفر میشه..
شاید بشه گفت تقدیر..سرنوشت..یا هر چیزی که بشه این اتفاق رو به قسمت ربطش داد..
دست بر قضا تو مسیر اتوبوس دچار سانحه میشه و اتیش می گیره..تموم سرنشینانش
توی اتیش سوزی کشته میشن که همه فکر می کنن ریحانه هم با اونا بوده..ولی
ریحانه با اینکه اسمش تو لیست مسافراست بین راه پیاده میشه و با تاکسی میره
روستا..چون ماشین بین راه خراب میشه و اونم که با وجود شنیدن حال خراب حاج
اقا دل تو دلش نبوده زودتر برسه تصمیم می گیره بقیه ی راهو با تاکسی طی
کنه!..
یک دفعه ساکت شد....سریع از کنارم بلند شد و رفت پشت در..
صدای 2 نفر و می شنیدم ..با اینکه صدای موتورخونه زیاد بود ولی اون دو نفر
دقیقا کنار الونک ایستاده بودن و به همین خاطر صداشون تا حدودی شنیده می
شد..
از جا بلند شدم و به طرف آنیل رفتم..کنارش ایستادم..دستشو حصار بین من و خودش قرار داد و انگشتشو به نشونه ی سکوت روی بینیش گذاشت..
نگاهش کردم..ولی گوشم به در الونگ بود واون صدایی که برام خیلی خیلی آشنا بود..
صدای پدرم..و اون کسی هم که داشت باهاش صحبت می کرد کسی نبود جز، بنیامین........
--تو به دوستت خبر بده این اطراف باشه شاید خبری شد!..
--باشه عموجان حتما!.. شما خودتونو نگران نکنید، همه چیزو بسپرید به من!..
--مگه می تونم نگران نباشم بنیامین؟.. سوگل جگرگوشمه..درسته که از کارش
عصبانیم و از سر عصبانیت یه چیزی میگم ولی دخترمه دلم داره اتیش می گیره که
مبادا بلایی سرش اومده باشه!..
--من مطمئنم حال سوگل خوبه..از روی لجبازی یه کاری کرده ولی خیلی زود بر می گرده خونه!..
--با اینکه دوسش دارم ولی همین که برگرده بلایی به سرش میارم که روزی صد
بار از کرده ش پشیمون بشه..نشونش میدم که با ابروی خانواده ش نباید بازی
کنه..
دیگه صدایی نشنیدم..تموم مدت نگاهه آنیل رو صورتم سنگینی می کرد..
با اینکه حرفای پدرم برام تازگی نداشت ولی بازم دلمو می سوزوند..
از طرفی دلم براش می سوخت..با این حالم می تونستم درکش کنم که چی داره می
کشه ولی بازم می دیدم پای سرنوشتم وسطه که همین پدرم با علاقه و افکار
غیرمنطقیش می خواد اون رو به بازی بگیره!..
آنیل با دست به گوشه ی آلونک اشاره کرد..همراهش رفتم..
اروم و شمرده گفت:همونطور که حدس می زدم بنیامین ادماشو اطراف اینجا میذاره ولی انگار هنوز نرسیدن..
گلوم خشک بود و از درون بال بال می زدم واسه یه قطره اب ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم: با این اوصاف چطور می تونیم بریم بیرون؟!..
موبایلشو در اورد و شماره گرفت..
یه دفعه یاد ماشینش افتادم..وقتی رسیدیم دیدم که جلوی خونه ی عزیزجون پارکش کرد ولی وقتی از اونجا اومدیم بیرون دیگه نبود..
-راستی ماشینت کجاست؟..
همونطور که آهسته قدم بر می داشت و حواسش به گوشیش بود جوابمو داد: گفتم بیان ببرنش الان اینجا نیست همون موقع که رسیدیم بردنش!..
خواستم بپرسم کیا بردنش که ظاهرا تماس برقرار شد و تو گوشی گفت: الو..سلام
مجید جان....ماشین و می تونی برام بیاری؟....اره اره.... الان می تونی
بیای؟....خیلی خوب بیا پشت اصطبل ِ قدیمی، من اونجا منتظرتم....دمت گرم
داداش، یاعلی!..
گوشی رو جلوم تکون داد: اینم از این..الان ماشین می رسه!..
- اما آخه چطور انقدر زود؟!......
--مجید راننده ی دهه بالاست ماشین و دادم اون برد، الان یکی از ماشینا رو میاره پشت اصطبل ما هم باید بریم اونجا!..
-ولی بابام و بنیامین اون بیرونن..ممکنه.............
-- اینجا موندنمون فایده ای نداره تا ادمای بنیامین نرسیدن باید خودمون و برسونیم دهه بالا اونجا جامون امن تره........
رفت سمت در و گفت:هر وقت اشاره کردم بیا بیرون..حواست باشه!..
از الونک بیرون رفت..ولی درو کامل باز گذاشت..رو به روم بیرون الونک بود..کمی اطرافو پایید..انگار کسی اونجا نبود..
از همونجا با دست بهم اشاره کرد که می تونم بیام بیرون....
با احتیاط کنارش ایستادم..
-- بنیامین همین الان رفت پایین ده، دارن این اطراف دنبالت می گردن، تا اینجا هم اومدن واسه همین..
-این اصطبلی که میگی کدوم طرفه؟!..
--دور نیست فقط باید یه نفس بدویی..می تونی از پسش بر بیای؟..
سرمو تکون دادم..مجبور بودم..
خدایا گلوم بدجور داره می سوزه..ولی حاضر نشدم چیزی به آنیل بگم..شاید واسه
اینکه فرصتی نبود..از ترس اینکه دیده بشیم از خیر اب خوردنم هم گذشتم!..
آنیل جلو بود ومن پشت سرش..راهو بلد نبودم و اون نشونم می داد..
وای خدا دارم از نفس میافتم..زبونم خشک شده بود و چسبیده بود به سقم..لبام می سوختن..واسه یه قطره آب هلاک بودم!..
مسیرشم بدجور بود..اولش سربالایی بود و از اونطرف هم یه شیب ِ تند....چون
جاده ش خاکی و سنگلاخی بود پاچه های شلوارم تا زیر زانو خاکی شده
بود..خدایا ببین تو چه مصیبتی گیر افتادم!..
همین که رسیدیم پشت اصطبل هر دو نفس زنان ایستادیم..دیگه جون نداشتم قدم از قدم بردارم چه برسه که بخوام بدوم..
آنیل که صورتش خیس عرق بود دستاش و به کمرش زد و برگشت سمتم..انگار تازه
متوجهه حال خرابم شده بود که دستاش از کمرش افتادن و خودشو رسوند بهم..
-- خوبی تو؟..
سرمو تکون دادم..یعنی نه دارم می میرم..
دید لبام خشکه با اون حالی هم که من داشتم کاملا معلوم بود به چی نیاز دارم..
-- چرا زودتر نگفتی دختر داری هلاک میشی..بیا اینجا یه شیر آب هست..
نشسته بودم رو یه کنده چوب که خواستم دستم و بهش بگیرم پاشم ولی نمی دونم
کی تو این وامونده میخ کرده بود همین که دستمو بی خیال محکم گذاشتم روش میخ
کف دستم فرو رفت ولی چون سرش بود فقط یه زخم سطحی ایجاد کرد..
با اون یکی دستم روشو محکم گرفتم و فقط یه (آخ) ِ ریز از ته گلوم بیرون اومد..
آنیل که داشت شیر آب و باز می کرد متوجهه من نشد و صدامم انقدر بلند نبود که بتونه بشنوه..
جلوی شیر که ایستادم دید دستمو چسبیدم..خم شدم سمت شیر ِ آب ولی چون کوتاه بود نمی تونستم با دهن اب بخورم..
-- با دستت چکار کردی؟!..
داشت می خندید..و من داشتم با حسرت به آبی که از شیر بیرون می اومد نگاه می کردم..
-نمی دونم میخ کجا بود به کنده، که دستمو برید..
با همون لحن شوخش گفت: خدا بعدی رو بخیر کنه!..ببینم دستتو.....