رمان هوای تو 10
در ان لحظه كه دوست دارم ..عصباني شود و فرياد بكشد نيشخندي مي زند و سرش را تكاني مي دهد و قدمي به سمتم بر مي دارد و مي گويد:
- مي دوني تازه داره ازت خوشم مياد...بلدي چطوري منو بخندوني ..منم كه كم خنده
خوب خودش را كنترل كرده است كه سرم فرياد نزند و گرنه پارسا مردي نيست كه اين حرفها را بشنود و دم نزد...
- اما مهناز خانوم ..ازدواج من با تو نه از سر علاقه است ..نه ترس از حاجي...
انقدر در اخرين كلامش جدي مي شود كه تمام حرفهايش را باور مي كنم..باور مي كنم كه او به دنبال چيز ديگري است
-شما
دو تا تمام محاسبات منو بهم ريختيد...بهتره زياد خودتو تحويل نگيري
...مجبور شدم تن به اين كار بدم ..دليلشم لازم نيست به تو يكي بگم.اما اگه
هنوز مسري كه ازدواج نكني ..قيد بچه اتو بزن..اين يكي رو برادرانه بهت گفتم
...حاجي شده باشه تمام دارو ندارشو مي ده ...ولي نمي ذاره او بچه تنها و
زير دستاي تو بزرگ بشه...
كمي عقب مي روم كه ناگهان انگشت اشاره دست راستش را بالا مي اورد و مي گويد:
-
اهان يه چيز ديگه...از اين به بعد لطف كن اگه پول كم داشتي به خودم بگو
...براي تامين پولت دنبال كار نگرد..مخصوصا..طرف اون شركتاي در پيتي هم نرو
...همونايي كه اون دوستاي عتيقت توش كار مي كنند ..چون براي منم كه قراره
همسرت بشم افت كلاس داره ..نمي خوام كارايي كه از سر ندونم كاريت مي كني
..به خودم و شركتم لطمه بزنه..مي فهمي كه؟
تلافي تمام حرفهايم را چقدر تميز تلافي مي كند...
-
براي برادرزاده امم از هر جايي خريد نكن...به هر حال ما كه چيزي نداريم...
داريم و نداريم... همه داريم از روي مال حاجي ..حال مي كنيم ...پس از روي
همون مال حاجي براي برادر زاده ام درست خرج كن..يه چيز كه در شانش باشه
...در شان حاجي و مالش
حال مطمئنم كه تغيير رنگ صورتمان جايش را عوض كرده ...من تيره و گرفته او شاد و سرزنده
-
اسم اون دوستت چي بود.؟.اُ اصلا ولش كن ..فقط مي خواستم بگم...از اونم
خوشم نمياد ..سعي كن كمتر باهاش بگردي ...يعني جلوي چشماي من يكي نباشه
چشمانم پر از اشك مي شود..اما او اهميتي نمي دهد و سرد مي گويد:
- چي شد؟تا حالا كه خوب رجز مي خوندي ...؟مال حاجي رو خوب تو سرم مي كوبندي؟...چرا ساكت شدي؟
نمي دانم چه به او بگويم ..اما او خوب مي دانم چطور دلم را به اتش بكشد:
-
مهناز امروز به خاطر تو..از وقت و كارم زدم..به خاطر تو..تو روي خانواده
مادر وايستادم..به خاطر تو يه قرار مهممو از دست دادم ..اما تو چيكار كردي ؟
راست رفتي وچپ رفتي حرفاي چرت زدي ..هي مال حاجي كردي ..ثروت حاجي كردي و همه رو كوبيدي تو سرم
نفسش
را بيرون مي دهد و به سمتم مي ايد ... .ميخ زمين شده ام كه انقدر نزديكم
مي شود كه گرماي وجودش را هم مي توانم حس كنم ...سرش را نزديك صورتم مي
اورد و لبهايش را به گوشم مي رساند...
-
خيلي دلم مي خواد يه چيزي رو بهت بگم ...يه چيزي كه بعد از اون مي خوام
ببينم چي رو مي خواي به واسطش تو سرم بكوبوني ...اما الان نمي تونم
بگم..بايد به وقتش بگم...يه نصيحتم مي كنم اويزه گوشت كن ..با اين بار شد
دو بار... كه هر چي از دهنت در اومد بهم گفتي ..سومين بار انقدر اقامنشانه
رفتار نمي كنم..پس...مثل دختراي خوب بشين و بچه اتو بزرگ كن و تو كاراي كه
به تو مربوط نيست دخالت نكن
چانه ام مي لرزد از اين همه بي ادبيش ..لبانم را بهم مي فشرم و با نفرت مي گويم:
- من مادرت نيستم كه
انگشت اشاره اش را نزديك لبانم مي گيرد و با تهديد مي گويد:
-
مهناز نذار بشه سومين بار ...هر چيم كه امروز شنيدي از سر بي ادبي خودت
بوده ...منم به همون اندازه كه لايقش بودي ..جوابتو دادم ..خودت خواستي
..پس روتو كم كن
با
ناباوري نگاهش مي كنم ..اخمو شده است... قدمي به عقب مي رود و روي پاشنه
پاي چپش مي چرخد و با گامهاي بلند از عمارت خارج مي شود و من چون هميشه در
اثر كم اوردن.... اشكانم جاري مي شوند و مي فهم او هم زبان مقابله كردن را
خوب بلد است..درست به اندازه به اتش كشيدن جان و عزت و غرورم.
- بچه ها هفته
بعد نمونه كاراتونو بياريد .بهتره كاراتون تموم شده باشن .مشكلي هم داشتيد
من هستم ...اگرم نبود از اقاي نصرتي بپرسيد..حتما كمكتون مي كنن..
با
برخاستن استاد ..كيف و وسايلم را برمي دارم و پالتويم را بيشتر جلو مي
كشم..شكمم بالا امده است..اما نه انقدر كه نتوانم مخفيش كنم...زمستان و
خريد پالتويي نسبتا گشاد مانع از جلب توجه ها مي شود..دوست ندارم كسي بيرون
از خانه متوجه بارداريم شود..بخصوص كه ديگر همسري ندارم..مردم در هر صورت
حرف مي زنند..چه بهتر كه وادار به سكوتشان كنم
غزل كه از ابتداي كلاس مشغول رد و بدل كردن پيامهاي كوتاه با يكي از دوستانش است ..دست از كار مي كشد و بر مي خيزد
- اين دوستت.... دختره يا پسر كه دست از سرش بر نمي داري؟
كوله اش را روي دوشش جا به جا مي كند و با دو دست چتري هايش را حالتي مي دهد و مي گويد:
- تو رو سَننه
- بريم يه ابميوه خنك بخوريم؟
- تو اين سرما؟
- تشنمه.. خيلي
- اين خواهر زاده منم خوره اي بوده و خودمون خبر نداشتيم...از نقشه چه خبر؟
در حالي كه سعي مي كنم ارام راه بروم و نفسهايم را مرتب كنم مي گويم:
- شبا زياد نمي تونم سرپا وايستم.خيلي زودخسته ميشم..نمي دونم مي تونم هفته بعد كارو تحويل بدم يا نه؟
صداي زنگ پيامكش را كه مي شنود ..گوشيش را از جيبش در مي اورد و از كلاس خارج مي شويم و مي گويد:
- مي خواي بيام كمكت؟
غم عالم به جانم چنگ مي اندازد و با حسرت مي گويم:
- نه
- حاجي دستور فرمودند..با دوستان گل گلاب معاشرت نفرماييد؟
نيم نگاهي به او مي اندازم..سرش در صفحه گوشيش گم شده است ..بس كه به ان نگاه مي كند و دكمه هايش را فشار مي دهد
- تا اخر هفته اگه تونستم كه مي كشم اگه نه كه مجبورم از كسي كمك بگيرم..
- دستت درد نكنه ديگه.. من كشكم..يا كاه گل؟
- نه بابا..يكي كه مطمئن كارو تحويلم بده...ديگه فقط مي خوام مدرك رو بگيرم..مهم نيست كه از كار سر در بيارم يا نه
- حالا چرا انقدر نفس نفس مي زني ؟
- دست خودم نيست..هر كاري كه مي كنم نميشه.. همش نفس مي زنم..خودمم خسته شدم
- خوشبحالت شكمم كه نداري..اگه باهم نرفته بوديم سونو ..كه فكر مي كردم اصلا بچه اي در كار نيست
- اي بابا شكمو نمي بيني اين هوا اومده جلو..منتها اين پالتو نمي ذاره كه كسي متوجه شه
- تو خونه از اون پله ها چطور مياي بالاو پايين؟
سرم را با ناراحتي تكاني مي دهم و مي گويم:
- سعي مي كنم روزي يكي دو بار بيشتر پايين نيام ..خدا خيرش بده زينبو... بازم اون..بيشتر غذامو مياره بالا
- خسته اي يا بريم يه مانتوي بزرگتر برات بگيريم؟
- خدا رو شكر دو ماه ديگه تموم ميشه ..نه بريم..فكر نمي كنم برم خونه ديگه بتونم قبل از كلاس بعدي بيام
ناگهان با اخم جلويم مي ايستد و مانع حركتم مي شود..با تعجب نگاهش مي كنم كه گلايه اش را اغاز مي كند:
-
چت شده مهناز ؟نه ديگه زنگ مي زني ..نه عين ادم با من مياي بيرون..فقط
براي كلاسا مي ري و مياي ..بيشتر وقتام كه جواب تلفنمو نمي دي ؟تو اون خونه
چي شده كه ديگه نمي خواي ازش در بيايي؟
لحظه اي نگاهش مي كنم و بعد با دست پسش مي زنم و به راهم ادامه مي دهم..با قدمهاي بلند خودش را به من مي رساند مي گويد:
-
نكنه ازت زهر چشم گرفتن كه جيكتم در نمياد؟...اصلا ببينم مگه دو ما پيش در
به در دنبال كار نبودي ؟پس چي شد؟ ..چرا كوتاه اومدي ؟تو كه 50 بيشتر
نداشتي.. يهو چطور شده كه حالا پولدار شدي و گاهي مي ري و يه چيزايي براي
خودت مي گيري و حسابت پر شده
لبهايم را بهم مي فشرم و به راه رفتنم ادامه مي دهم
عصباني پشت سرم مي ايستد و در ان راهروي طويل بي خيال ادمهايش داد مي زند و مي گويد:
- چرا لال موني گرفتي مهناز؟
بر مي گردم كه دست به كمر و طلبكارانه در حال برانداز كردنم است...در دلم مي نالم ..
«تو يكي ديگر دست از سرم بردار...»
نصرتي هم كه تازه از كلاس در امده است برمي گردد و نگاهي به ما مي اندازد
همين يك قلم را كم داشتم كه به لطف غزل .ديگر كامل ..كامل شد
سرم را پايين مي
اندازم و نگاهشان نمي كنم...كاش غزل مي دانست در چه منجلابي دست و پا مي
زنم...از طرفي كودكم و از طرفي ديگر شرط حاجي و حرف هاي پارسا..
دو
ماه پيش بعد از ان همه تلخي از جانب پارسا سكوت پيشه كرده ام..خود حاجي
كافي بود براي تمام مصيبتهايم... ديگر نمي خواستم پارسا هم به تمام
گرفتاريهايم اضافه شود..اين شد كه بر خلاف همه تصميماتم در برابر ش كوتاه
امدم...
رفت
و امدهايم را محدودتر كردم..با كسي لج نكردم و بهانه دست كسي ندادم..در ان
خانه شدم يك رباط به ظاهر ناطق كه گاهي در هنگام ديدن بزرگترش سلام مي كند
و خداحافظ مي گويد
پارسا
كه ديگر در جلوي ديدم نيست..هر دو اينگونه راحت تريم...شايد... انهم
گذري... همديگر را ببينيم..فرداي ان روزي كه ديگر چيزي برايم نگذاشت..حسابم
را پر كرد..اين را دو هفته بعد زماني كه مي خواستم وسيله اي بگيرم با چك
كردن حسابم فهميدم...حاجي اگر قصد اين كار ها را داشت خيلي پيش از اين
ها... حسابم را پر مي كرد.
با
اين كارش ذهن و هدفم را از كار كردن منحرف كرد..براي من هم اينگونه بهتر
بود..بخصوص كه در ماه 7 بارداريم كار و حركت كردن مثل سابق برايم مقدور
نبود.
غزل
از هيچ چيز خبر نداشت..دوست نداشتم من را چون زنان بدبختي ببيند كه هر بار
تعريفشان را از زبان اين و ان برايم مي كرد .... برايم تاسف بخورد..نمي
خواستم جلوي او يك شكست خورده و تحقير شده باشم.
با همه اين بدبختهايي هنوز در يك چيز مصمم بودم...و ان ازدواج نكردن با پارسا بود.
نصرتي كه نرفتن به شركتشان را به پاي خوش نيامدنم گذاشته بود...چون گذشته در حد چند كلام هم..ديگر هم صحبتم نمي شد.
بسيار تنها تر شده بودم..حتي غزل هم نمي توانست مرا درك كند.و همه مرا به گونه اي مقصر مي دانستند...حتي مقصر تمام مشكلاتشان
غزل
كه نگاه خيره ام را مي بيند از خودش خجالت مي كشد و زير چشمي به پشت سرش
نگاهي مي اندازد و رنگ پريده به سويم مي ايد ...قادر به از دست دادن اين
تنها موجود دوست داشتني زندگيم ديگر نيستم...پس نه گله اي است و نه قهري
...
لبخندي خجولي مي زند و مي گويد:
- بريم؟
لبخند تلخي مي زنم و با او هم قدم مي شوم..و سنگيني نگاه نصرتي را تا خروج كامل از ساختمان مي توانم بر خود حس كنم
***
-ميگم او مانتو رو بگير تا اخر 9 ماهگيت جوابگوه
- نه...خيلي بزرگه اونطوري همه مي فهمن
پس كله اش را مي خاراند به مانتوي ديگري اشاره مي كند و مي گويد:
-
اين يكي رو ديگه نه نگو..بپوشش...اونوقت همه فكر مي كنن كه چاق شدي ...فقط
از زير بايد دو دست لباس بپوشي كه پهلوهاي لاغرت به چشم نياد
- به نظرت خوبه؟
انگشتش را روي لبش مي گذارد و با كمي تامل مي گويد:
- اصلا بيرون مي ري پالتوتو در نيار ..ديگه اون پيرزن خبره ها هم نمي تونن تشخيص بدن
به خنده مي افتم و مي گويم:
- از ماه ديگه كه از راه رفتنم همه مي فهمن ...الانم به زور راه مي رم
- صبحونه خوردي ؟
- نه... بالا اوردم ..چيزي نخوردم
- هنوزم ويار مي شي؟
- دكتر ميگه طبيعيه... براي بعضيا اينطوريه
- برو اينو پروش كن ..بعد باهم مي ريم ..بيرون يه چيزي مي خوريم
- نه مي خوام برم خونه
تحملم مي كند و داد نمي زند..چشمانش را مي بندد و وباز مي كند و مي گويد:
- حالا رو بپوش
وارد
اتاقك مي شوم و مانتويم را در مي اورم...و در اينه قدي مقابلم نظري مي
اندازم ... به پهلو مي ايستم و دست بر شكم ..به برامدگي خيره مي شوم...چند
ضربه ارام و ضعيف را در زير شكمم ..احساس مي كنم..لبخندي مي زنم و دستم را
كمي پايين تر مي اورم...و با چشمان بسته تجسمش مي كنم..ان دستان و پاهايي
كه روزي در دستانم لمسشان خواهم كرد.چقدر دلم مي خواهد يك روز به من
بگويد..مامان...
- چيكار مي كني ..؟نكنه داري خودت از اول مي دوزيش ..؟
سرم را تكاني مي دهم و مي گويم:
- انقدر غر نزن..
مانتو را تنم مي كنم..به ظاهر خوب است
- پالتو رم بدم باهاش ست كني ؟
با
ياد اوري اينكه دو هفته پيش پالتوي نويي گرفته ام مي خواهم منصرف شوم كه
به ياد گزيده اي از حرف هاي پارسا مي افتم«در شان مال حاجي »
پوزخندي مي ز نم و با خود مي گويم:« در شان عروس حاجي » و مي گويم:
- اره بدش
با پوشيدن پالتو از اتاقك بيرون مي ايم و او چشم ابرويي برايم مي ايد و مي گويد:
- عروس حاجي... خيلي ولخرج شدي
مي خندم و مي گويم:
- عروس حاجي شدن اين چيزا رم داره ديگه..
دست
در كيفم مي كند تا با عابر بانكم خريدهايم را حساب كنم.. كه صداي زنگ
گوشيم را از ته كيف مي شنوم...با بالا اوردن گوشي ..شماره پارسا رامي
بينم..نگاهي به ساعت مي كنم و دوباره به گوشي و جوابش را مي دهم ان هم خيلي
رسمي:
- بله؟
- سلام كجايي؟
حرصم را در مي اورد..و مي گويم:
- هنوز دير نكردم
نفسش را بيرون مي دهد و لحظه اي سكوت مي كند و مي گويد:
- كارت دارم.. اگه هنوز خونه نرفتي بگو بيام دنبالت
لب پايينم را گاز مي گيرم و با ناراحتي ادرس پاساژ را مي دهم ..حتما باز مصيبت جديدي در راه است
***
- خوب وايميستم تا بياد ... بعد من مي رم
- نه غزل جان ..تو برو ...
- مطمئني؟
- اره ..برو
- اخه وسيله تو دستته
كلافه نگاهش مي كنم ..با بي قيدي شانه هايش را بالا مي اندازدو با خود بلند مي گويد:
- گور باباي نگرانيم....
و
سوار ماشينش مي شود..بسته ها را كنار پايم رويي زمين مي گذارم و به تنه
درخت پياده رو و در حالي كه دستانم را در جيب پالتو فرو مي برم تكيه مي دهم
جلويم
مي خواهد ..ناديده ام بگيرد و بي توجه به حضورم از پارك در ميايد..نگاهم
نمي كند..با لبخند نگاهش مي كنم..مي دانم ..تمام حواسش به من است كه بلند
مي گويم:
- هي مواظب باش لهش كردي
از ترس تند ترمز مي كند و سرش را از پنجره بيرون مي اورد و مي پرسد:
-كي رو؟... اينجا كه كسي نيست
با خنده مي گويم:
- مورچه به اون گندگي رو نمي بيني... خر سوار
از نگاهش مي فهم كه در دلش دو سه فحش ابدار نثارم مي كند و دنده عقب مي گيرد ..
با
دور شدن ماشينش بيشتر در خود فرو مي روم....چند دقيقه مي گذرد كه از
انتهاي خيابان ماشين پارسا را مي بينم ...لبانم را تر مي كنم...و با خود مي
گويم:
«
هر كاريم كه با من داشته باشد محال است او را از قصد و نيتم با خبر
سازم..بگذار در خيالاتش مرا مغموم و سر افكنده و دست به پايش ببيند ...اين
بازي تنها تا تولد فرزندم.. ادامه خواهد داشت ..»