رمان ازدواج به سبک کنکوری 11
به شماره ی روی صفحه نگاهی کردم. خانم ترابی بود. دکمه اتصال رو زدم و گفتم:
-بفرمایید
ترابی: سلام پریناز جان. سال نو مبارک. خوبی؟
-ممنون. سال نو شما هم مبارک باشه.
ترابی: معذرت می خوام عزیزم جناب رضایی هستن؟
اوخ اوخ. کارم ساخته بود. هول کردم و گفتم:
-رضایی...آ...آره ...فقط حمامه
ترابی: شرمنده. کار مهمی باهاشون دارم. بگید بعداً با من تماس بگیرن.
-باشه حتماً
-قربانت. خداحافظ
گوشی رو قطع کردم که آریان داد زد:
-کی بود؟
-ترابــی. کار مهم باهات داشت. گفتم حمامی.
آریان: اون گوشی رو بده من تا از کار اخراجم نکرده این زنیکه عقده ای...
داد زدم:
-اگه گوشی رو از لای در بهت بدم قول میدی بهم حمله نکنی؟
آریان: مگه حیوون وحشیم که بهت حمله بکنم بچه؟
-بچه خودتی. از در فاصله بگیر تا واست بزارمش تو حمام
آریان:باشه. سریع بزارش
آروم
لای در رو باز کردم و دستگیره رو محکم توی دستم فشار دادم. خواستم در رو
ببندم که توسط گوشه ی لباسم که آریان نامرد گرفته بودش پرت شدم داخل
حمام... جیغ بنفشی کشیدم که آریان با صدای بلند خندید و همونطور که محکم
گرفته بودم گفت:
-من رو زندانی می کنی. هان؟
همونطور که سرم رو سینه اش بود و محکم گرفته بودم گفتم:
-نامرد. خائن. دروغگو. برو زنگ بزن به ترابی اخراج نشی دیگه.
آریان:ترابی دیگه کیه بابا. غلط می کنه اخراجم کنه.
همزمان بغلم کرد و انداختم روی شونه اش و گفت:
-فعلاً وقتشه تو رو تنبیه کنم ضعیفه...
شروع کردم به دست و پا زدن و جیغ کشیدن. اون هم با صدا می خندید. داد زدم:
-کوفت....
که با دستش محکم زد تو کمرم . جیغ زدم:
-کمک...کمک... هلپ...هلپ...
صدای خنده اش بیشتر شد و گذاشتم زمین و همونطور که دماغم رو می کشید گفت:
-مماختو می کشم که ادب شی دیگه با شوهرت از این کارا نکنی...همون دیشب هم کاریت نداشتم...
چشمکی زد و ادامه داد:
-البته اگه می گفتی آمادگیشو نداری...
ای من فدای تو بشم که انقدر خوبی آریانی جون. دماغشو کشیدم و گفتم:
-خیلی خوبی. می دونستی؟
همونطور که شماره ترابی رو می گرفت گفت:
-برو تا کار دست خودت ندادی بچه پرو...
به
طرف تلفن رفتم تا با مامان یکم حرف بزنم. دلم واسش تنگ شده بود. بیشتر
موندن کنار آریان هم جایز نبود. وارد اتاقی شدم که داخلش تلفن بود و دیگه
صدای آریان رو که با ترابی حرف میزد نشنیدم.
جلو آینه ایستادم و مشغول وصل کردن گوشواره های آویزم شدم. در باز شد و آریان داخل شد. برگشتم سمتش و گفتم:
-آریان یه لحظه جلو دهنتو نگیری ها؟ واجب بود می گفتی ما هم شمال هستیم که بخواد دعوتمون کنه؟ حالا من چی بپوشم؟
آریان:همینی
که پوشیدی خوبه دیگه. زنونه مردونه جداست. خیالت راحت. ترابی گفت هر سال
میان ویلا شمال و جشن سال عید رو اینجا برگزار می کنن. منم گفتم چه جالب ما
هم واسه سال نو اومدیم شمال...
رژ لب قرمز رنگم رو برداشتم و با حرص روی لب هام کشیدم. گرمی دست هاش رو روی بدنم حس کردم. برگشتم سمتش.
آریان: گفتم زنونه مردونه جداست ولی این به معنی این نیست که بخوای اینطوری آرایش کنی.
رژ لبم رو از دستم گرفت و دستش رو کشید رو لب هام تا مثلــاً رنگ لب هام کمرنگ تر بشه.
برگشتم سمت آینه و مشغول ریمل زدن شدم که باز گفت:
-پری اینطوری بخوای آرایش کنی اصلاً به مهمونی نمی رسیم هااا.
نشگونی از بازوش گرفتم و گفتم:
-بی تربیت. تو هم برو آماده شو دیگه دیر میشه.
چشمی
گفت و از اتاق خارج شد. یه نگاه به خودم کردم. تعریف از خود نباشه عالی
شده بودم. یه پیرهن مشکی چسبون تا زانو که قسمت بالای سینه اش از حریر بود و
نگین های نقره ای ریزی بهش وصل شده بود. موهای مشکیم رو هم اتو کشیده بودم
و اطرافم ریخته بودم. از طرفی موهام با پوست سفیدم و رژ لب قرمزم تضاد
جالبی ایجاد کرده بود.
یه
نگاه به پاهای برهنه ام کردم. یه نظرم جالب نیومد. ساپورت مشکیم رو هم
پوشیدم. سریع یه مانتو بلند رو هم انتخاب کردم و پوشیدم و شالم رو روی سرم
انداختم و موهام رو از یه طرف ریختم بیرون و داد زدم:
-آریان....من آماده شدم...
در
اتاق باز شد و آریان وارد اتاقم شد. فکم افتاد. شلوار کتون مشکی و کت
اسپرت مشکی همراه بلوز قرمز رنگی که زیر کتش پوشیده بود. تیپمون تقریباً ست
شده بود. ناخودآگاه گفتم:
-آریان جونی...چقد خوشمل شدی...
دستم رو کشید و گفت:
-بیا بریم دختر تا دیر نشده. آخر امشب از راه به درمون میکنه.
در خونه رو بهم زد و برگشت سمتم و گفت :
-بریم.
اما
خشکش زد. هر لحظه اخمش بیشتر می شد. وا این چش شد؟ دستش رو آورد سمت صورتم
و دسته ی موهام که از کنار شالم بیرون ریخته بودم رو گرفت و گفت:
-اینا چیه؟
آهـــان.بگو...بچه ام غیرتی شده بود...خواستم جو رو عوض کنم. چشمام رو چپکی کردم و به دستش نگاه کردم و گفتم:
-به نظرم مو باشه.
موهام رو کشید و گفت:
-ا؟ جدی؟
-آخ...آخ... نکن آریان. دردم میاد. مگه چیه؟
موهام رو برد پشت سرم و فرو کرد داخل مانتوم و گفت:
-دیگه نبینم موهات رو اینطوری بریزی بیرون شالت...
از
اینکه غیرتی شده بود خوشم اومد اما از خودخواه بودنش هم حرصم در اومد. یه
نگاه به موهای پر از ژلش که با یه حالت خاصی ریخته بود یه طرف صورتش کردم و
سریع دستم رو کشیدم روی موهاش و گفتم:
-پس تو هم ساده موهاتو بزن سمت بالا...
محکم
تر انگشتام رو بین موهاش فرو کردم و به سمت بالا کشیدمش. اون هم با تعجب
به طرف دست من نگاه می کرد.هر لحظه اخمش از بین می رفت. بجاش لبخند ملیحی
رو لب هاش نقش بست. دستم رو گرفت و بوسید و گفت:
-قربون بچه بازیات بشم. باشه هر چی تو بگی. حالا بیا بریم که دیر شد بخدا...
جیغ زدم:
-من بچه نیستم.
و دنبالش به سمت ماشین کشیده شدم.
با جدا شدن از آریان به سمت قسمتی
که مخصوص خانم ها بود رفتم. از بزرگی ویلا تعجب کردم. تا حالا ویلا به این
بزرگی ندیده بودم. یه باغ بزرگ که ویلای خوشگلی وسطش بود. از دور ترابی رو
دیدم که واسم دست تکون می داد. به سمتش رفتم و باهاش رو بوسی کردم و سال نو
رو بهم تبریک گفتیم.
کاش
آریان هم پیشم بود. بین این همه آدمی که بود کسی رو نمی شناختم. موسیقی با
صدای بلندی پخش می شد و اغلب جوون ها وسط سالن حرکات موزون انجام می دادن.
چقدر دلم می خواست من هم بین اونا بودم. یکم به اطراف نگاه کردم تا از
بیکاریم کم بشه. تمام سالن با رنگ آبی فیروزه ای تزیین شده بود. فرش های
فیروزه ای با پرده های بلند فیروزه ای...ترکیب جالبی بود.
با صدای ترابی به سمتش برگشتم که گفت:
-معرفی می کنم. دخترم ریحانه...
بعد دستش رو پشت کمر من گذاشت و ادامه داد:
-ایشون هم پریناز گرامی همسر آقای رضایی...
بعد از تمام شدن حرف های ترابی ریحانه مثل همیشه دیوونه بازیش اوت کرد و پرید بغلم و گفت:
-تــو که پریناز خودمونی...دلم واست تنگ شده بود بی معرفت.
زیر گوشش گفتم:
-آبرومون
رو بردی من این همه خودم رو جلو مادرت خانوم جلوه داده بودم. حالا بفهمه
هم کلاسیت بودم می فهمه مثل دخترش خل و دیوونه ام که...
دستش رو مشت کرد و زد به بازوم و ازم جدا شد و گفت:
-مامان من با پری سه سال همکلاسی بودم.
ترابی لبخندی زد و گفت:
-چه بهتر... دیگه پریناز جون هم احساس غریبی نمی کنه بین ما...
خداییش راست می گفت. اگه ریحانه رو پیدا نمی کردم تا آخر شب از تنهایی دق می کردم.
ترابی: با اجازه من برم به مهمون هام سر بزنم.
با رفتن ترابی ریحانه دستم رو کشید و به وسط پیست رقص کشیدم و گفت:
-بریم برقصیم که حسابی دلم واسه رقصیدن هامون وسط کلاس تنگ شده...
خجالت
رو بی خیال شدم و به یاد دو سال پیش که با ریحانه حسابی کلاس رو می
ترکوندیم همراهش به پیست رقص رفتم و شروع به رقصیدن کردیم. رقصیدن که چه
عرض کنم بیشتر دلقکک بازی در می آوردیم.
ریحانه: راستی چه رشته ای قبول شدی؟
-عمران می خونم. تو چی؟
ریحانه:
من همون سال اول جهانگردی آوردم دیگه هم حسش نبود که یک سال دیگه بخونم.
هر کی ندونه تو که می دونی من اصلاً از درس خوشم نمیاد. تا الان هم واسه دل
مامانم درس خوندم.
-آره تا جایی که یادمه می گفتی ما که آخرش می ریم خونه شوهر دیگه درس به چه دردمون می خوره؟
ریحانه:آره...راستی...ناقلا یه خبر می دادی... با رضایی ازدواج کردی و خبرمون نکردی...
-بخدا همه چی هول هولکی شد. بعدشم من که مادرت رو دعوت کردم تو چرا نیومدی؟
ریحانه:گل دختر من که نمی دونستم عروسی توست وگرنه با سر می اومدم.
-تو چی؟ ازدواج کردی؟
ریحانه:
نه بابا... قراره از بعد عید بیام آموزشگاه مامان اینا جای منشی که وقتم
پر بشه. امیدمون به همین رضایی بود که اون رو هم تو دزدیدی.
به
دنبال حرفش با صدا خندید. لبخند تصنعی زدم ولی از حرفش اصلاً خوشم نیومد.
سارا اگه از این حرف ها میزد می دونستم چیزی تو دلش نیست و الکی میگه ولی
در مورد ریحانه... اونقدر باهاش صمیمی نبودم که الان بخواد این حرف رو بهم
بزنه...
-ریحان... من دیگه خسته شدم. میرم بشینم.
ریحانه: باشه عزیزم هر جور راحتی... من هم یکم دیگه قر بدم بعدش میام پیشت...
به
طرف صندلیم رفتم و نشستم. خداروشکر که آخر مهمونی اومده بودیم وگرنه بیشتر
حوصله ام سر می رفت. با ویبره گوشیم و دیدن شماره آریان گوشی رو برداشتم و
گفتم:
-جانم؟
آریان: پری با مانتو میای توی باغ ها...
-هان؟ یعنی چی؟
آریان:مگه ترابی بهت نگفت؟ هوا که تاریک شه تو محوطه باغ آتیش بازی و از این جور مراسم هاست...
-ا چه خوب. من تنهایی حوصله ام سر میره.
آریان:عزیزی...بعد
بیا پیش خودم...فقط خواستی بیای تو محوطه باغ بهم زنگ بزن که بیام دنبالت.
مانتوت رو هم می پوشی...شالت رو هم سر می کنی...موهات رو هم از شالت بیرون
نمی زاری...باشه عشقم؟
-چشم...
آریان:قربونت خانومم...دورم شلوغه...فعلاً
-باشه عزیزم. فعلاً
گوشی رو قطع کردم و منتظر شدم تا ترابی اعلام کنه که به باغ بریم.
.................................................. .................................................. .......................
جلو
آینه ایستادم. مانتوم رو تنم کردم و مرتبش کردم. موهام رو هم پشت سرم بستم
و یکمش رو یه طرف صورتم ریختم. رژم رو تجدید کردم و شالم رو جلو کشیدم.
مطمئناً دیگه از نظر آریان هم تایید می شدم. با اعتماد به سقف از سالن خارج
شدم و به طرف محلی که آریان گفته بود رفتم.
کنار درخت بلندی ایستاده بود و با نوک کفش هاش به زمین ضربه میزد. پریدم جلوش و گفتم:
-تیپم چطوره؟ ببین چه دختر حرف گوش کنی هستم...
با شنیدن صدام سرش رو بالا آوردم شروع به بررسی کردن سر و وضعم کرد و در آخر گفت:
-خوبه؛ فقط چرا انقدر رژت پر رنگه؟ پاکش کن.
اِاِاِ...رژ
به این خوشرنگی رو نزده بودم که بهم بگه پاکش کن. باز هم ناخودآگاه چون
ناراحت شده بودم لب هام شبیه اردک شده بود و گفتم:
-آریان...بیخیال...رنگش رو دوست دارم.
آریان:پری بحث نکن. رنگش جلف...پاک کن سریع
دست به سینه ایستادم و گفتم:
-اصلاً می دونی چیه؟ دستمال ندارم. نمیشه پاکش کنم.
آریان: مطمئنی دستمال نداری دیگه؟
-اوهوم
چسبوندم به درخت و گفت:
-خودت خواستی...الان خودم واست پاکش می کنم.
و
لب هاش رو روی لب هام گذاشت. هر چقدر خواستم هولش بدم از جا تکون نخورد.
چشمام رو به اطراف چرخوندم. خداروشکر کسی نبود و اینطوری خجالت نمی کشیدم.
به صورت آریان خیره شدم. از حرکت لب هاش رو لب هام خوشم اومد. نتونستم جلوی
خودم رو بگیرم. بیخیال رنگ رژ نازنینم شدم وهمراهیش کردم.