با باز شدن در و حضور زينب با سيني در دستش كمي در جايم نيم خيز مي شوم

سيني را روي ميز مي گذارد و پرده ها را كنار مي كشد..نور اذيتم مي كند ...سرمم را نيمه هاي شب كسي از دستم در اورده است بدنم كوفته است كه زينب مي گويد:
- دوش مي گيريد؟
حرفي نمي زنم از روي تخت بر مي خيزم دستم را روي پيشاني مي گذارم و به سمت حمام مي روم
- مي خوايد حمومو براتون اماده كنم؟
- كاري نمي خواد بكني..فقط از اتاق برو بيرون
ناراحت مي شود..انتظار چنين برخوردي را اول صبح از من ندارد ...با اين وجود مي گويد:
- چشم خانوم..پس اگه كارم داشتيد صدام كنيد
سرم را تكاني مي دهم و وراد حمام ميشوم...هر دو شير اب سرد و گرم را باز مي كنم...نمي دانم چه احساسي است ..بي تفاوتي يا سر درگمي ؟..هر چه هست نمي خواهد كه من به گذشته و حرفهاي ديروز فكر كنم
لبه وان مي نشينم اب در حال پر شدن است ..دستم را در اب جمع شده كف وان فرو مي برم...ولرم است..اب گرم را بيشتر باز مي كنم...و دوباره در اب دستي تكان مي دهم .

گره روسريم را باز مي كنم .روسري از سرم ليز مي خورد ...حتي يك نفر هم به فكرش نرسيده بود كه شايد اگر اين روسري را از سرم بردارد بهتر نفس خواهم كشيد ...

ارام از اولين دگمه شروع به باز كردن پيرهنم مي كنم اب تا نيمه پر شده است حوصله ام سر مي رود و دگمه ها را رها مي كنم و مي ايستم .
با به ياد اوري قامت پارسا ..و از اينكه شايد روزي در كنارم باشد چشمانم را مي بندم ..و

اول پاي چپ و سپس پاي راستم را درون وان مي گذارم و با همان لباسها ارام مي نشينم...پاهايم را صاف مي كنم و رفته رفته خودم را درون اب مي كشم ...حالا جز سر و گردنم ..تمام بدنم در اب است
اب باشدت از شير ها خارج مي شود ... ابهاي اضافه اي هم از لبه هاي وان سرازير مي شوند..لبخندي بي جهت بر لبانم نقش مي بندد و سرم را در يك لحظه درون اب مي برم ..كف وان دراز كشيده و چشمانم را بسته ام
دستانم را روي سينه مي گذارم و ...به زور چشمانم را باز مي كنم...و به رقص موهاي مواجم در اب خيره مي شوم ..همچنين به حبابهاي كوچيكي كه از ميان لبان تا به سطح اب پيش مي روند...

به هيچ وجه فكرم ازاد نمي شود...به تعبير سهراب اين هم يكي از شگردهاي فكر كردنم است...انقدر اين كار را تكرار كرده بودم كه مي توانستم بدون هيچ حركت اضافي ديگري مدت زمان زيادي را در زير اب بمانم
به تصاوير بيرون از اب كه در حال تكان خوردن هستن مي نگرم اما همه چيز بي نتيجه است.

اگر فرار مي كردم حاجي انقدر اشنا و دوست داشت كه مرا زود پيدا مي كرد..مسخره ترين فكري بود كه مدام در سرم مي چرخيد ..فرار ...اما تا كي و تا به كجا؟

قادر به ترك كردن كودكم هم نبودم ...دستم را ارام از سمت سينه به طرف شكمم ...پايين مي برم ...گاهي وقتها فكر مي كنم اصلا وجود ندارد
يك لحطه نگرانش مي شوم چرا از ديروز هيچ حركتي نمي كند؟ ..نكند؟
به تندي سرم را از اب بيرون مي كشم و بار ديگر دستم را روي شكم مي گذارم ..بلند مي شوم ...اب از سر و صورت و لباسهايم مي چكد...وضعيتم افتضاح است...بي شك اگر كسي داخل بود ..به سلامت عقلم شك مي كرد.

انقدر نگران مي شوم كه فكر كردن به تمام حرفهاي ديروز حاجي را فراموش مي كنم و با يك دوش سريع از حمام بيرون مي ايم ..و مشغول پوشيدن لباسهايم مي شوم....همونطور كه تند تند دگمه هاي مانتويم را مي بندم به ياد برگه سونو و ان يك جفت كفش پسرانه مي افتم..ديروز انها را كجا گذاشته بودم؟

نگاهم به سمت بالشت روي تخت مي رود .....دستانم از حركت ايستاده اند...رنگ به چهره ندارم....با قدمهاي نامطمئن و با نگراني قدمي بر مي دارم و بالشت را بر مي دارم...اوار بر سرم خراب مي شود...چشمانم را مي بندم...

اگر تنها ذره اي اميد داشتم كه بتوانم از اين مصيب خلاصي يابم ..همه چيز با ديده شدن ان برگه سونو ..از بين رفته است...بالشت را رها مي كنم...استرس شديدي گرفته ام....با عجله به سمت پنجره مي روم ..ماشين حاجي در حياط خانه به من دهن كجي مي كند
موهايم را با بي دقت بالاي سرم جمع مي كنم و با گيره اي مي بندمشان .

شال مشكيم را روي سر مي اندازم....همه چيز خراب شده است ...اما شايد هم جاي ديگري انها را گذاشته باشم و به ياد ندارم... ...با اعصابي متشنج كيفم را بر مي دارم و به طبقه پايين مي روم
كسي را در سالن نمي بينم ...نفس اسوده اي مي كشم و به سمت در مي روم

- مهناز خانوم انگارم زياد حالت بد نبود كه داري با عجله از خونه مي ري بيرون ؟
به سمت صدا مي چرخم
حاج خانوم كيف و چادر به دست در چند قدميم ايستاده
- زينب گفت داري دوش مي گيري براي همين نيومدم بالا...خوبه كه اماده شدي...ديگه لازم نيست زياد وقت تلف كنيم ...
نگران مي پرسم:
-مگه جايي قراره بريم؟
حضور و سوالم را ناديده مي گيرد و عصمت را صدا مي زند:
- بله خانوم؟
- برو به سعيد بگو بياد پايين ..ما رو ببره مطب دكتر
دسته كيفم را در دست مي فشرم ...نمي دانم كه مي داند يا نه ..اما لبخند مسخره روي لبهاي عصمت نگرانم مي كند...
- من حالم خوبه ..نيازي نيست بريم دكتر
- چرا عروس خانوم.؟..چرا نيازي نيست ؟
به همراه حاج خانوم به سمت حاجي كه از اتاقش در امده است مي چرخيم
قلبم تند مي زند..از او نمي ترسم ..اما استرسي كه به جانم افتاده را اصلا دوست ندارم
قدم به قدم به من نزديك مي شود و مي گويد:
- نكنه اينم خودت قايمكي مي خواستي بري ..؟
لبانم خشك مي شوند ...مقابلم ايستاده ..درست به فاصله يك قدم... سرش را به گوشم نزديك مي كند و مي گويد:
- بار اخرت باشه تنها مي ري مطب ...ديگه هم نبينم چيزي از نوه رو از ما مخفي مي كني
با چشماني باز به چشمانش خيره مي شوم ...نوعي شوق و شادي در چشمانش نهفته است كه با اخرين كلامش تيره خلاص را مي زند:
- از اين به بعدم براي پسرت با باباش برو خريد كن
حاج خانوم كه هنوز روي ديدنم را ندارد به من كه در جايم خشك زده ام مي گويد:
- بريم سوار شيم تا سعيدم بياد
شوك گفتار حاجي انقدر زياد است كه قدم از قدم بر نمي دارم...با اين حال شوك بدتري وارد مي كند:
- چرا سعيد؟زنگ بزن بگو پارسا بياد
- حاجي اون بنده خدا سر كاره ..ما با سعيد مي ريم
- نشنيدي چي گفتم؟زنگ بزن پارسا...

حاج خانوم با غيظ از كنارم رد مي شود و به سمت تلفن مي رود..نمي دانم با اين همه فشار ي كه بر من وارد مي شود...چرا هنوز از پا نيفتاده ام ؟


زينب مدام مي رود و مي ايد..اخم كرده ..روي صندلي نزديك به پنجره نشسته ام..حاجي نيم ساعت پيش رفت..حاج خانوم كه روي ديدنم را نداشت..تا امدن پارسا به اشپزخانه رفت ...عصمت گاهي براي فضولي از اشپزخانه بيرون مي ايد و به بهانه اي دوباره بر مي گردد...
اصلا برايم مهم نيست كه كفش و برگه سونوگرافي رو او برداشته..چيزي كه عذابم مي دهد...حرفهاي حاجي است...
او اينك مي داند نوه اش يك پسر است...و از اين مسئله نمي تواند به راحتي بگذرد..انان عاشق اسم و رسم خانوادگيشان هستند..
بيشتر از دست خودم عصباني هستم كه چرا مي گذارم هر گونه كه مي خواهند با من رفتار كنند.
سكوتم پشت سكوت..صداي بوق ماشينش را كه مي شنوم...سريع از پنجره به بيرون نگاه مي كنم...
حتي در مقابل خواسته حاجي هم نه نياورد و تنها گفت تا نيم ساعت ديگر مي ايد...احساس يك كلاي بي مصرف را دارم...
تنها راهي كه به فكرم مي رسد...صحبت كردن با خود پارساست..هرچي باشد او تحصيل كرده است و زبانم را بهتر مي فهمد..منتها اگر نخواهد مثل هميشه سكوت كند...
تازه مي فهم كه در اين دو سال او را هر گز نشناخته ام
حاج خانوم در حال سر كردن چادرش بيرون مي ايد و مي گويد:
- هر روز يه مصيبت داريم...عصمت خونه رو جمع جور كن بعد از ظهر برادرم با خانواده اش ميان ...
لحظه ي سكوت مي كند و سرش را با ناراحتي تكان مي دهد و با خود و با صداي اشكاري مي گويد:
- حالا چي جوابشونو بدم.؟..اخه اين بخت و اقبال كه من دارم ؟..توام اونجا نشين تا برات گوسفند قربوني كنن..نمي بيني پسرم از كار و زندگيش زده اومده منتظره..پاشو

تنها از خدا مي خواهم كه كاسه صبرم لبريز نشود........تمام قرار مدارهاي امروزم بهم خورده است...با اين وجود فهميدن وضعيت كودكم واجب تر است
زودتر از من از خانه خارج مي شود...از رويارويي مجدد با پارسا بيم دارم..اما در تلاشم كه به روي خود نياورم.
حاج خانوم جلو مي نشيندو در را محكم مي بندد..نفسم را ارام بيرون مي دهم..و در عقب را باز مي كنم...و با سلام ارامي مي نشينم...نه نگاهش مي كنم و نه چيزي در جواب سلامم مي شنومم...حتما تنها سرش را تكاني داده

مسير با سكوتي سرد و يخ زده طي مي شود..يكبار هم از اينه به او نگاه نمي كنم...شنيدن نفسهاي حرصي حاج خانوم هم من و هم او را كلافه كرده ...اين را تنها از چنگ زدن به موهايش كه هر چند دقيقه يكبار انجام مي دهد فهميده ام..
با رسيدن به مطب و چك كردن وضعيتم و گرفتن سونوي ديگر ....وضعيت كمي بهتر مي شود..انگار حاج خانوم تازه فهميده است همه چيز واقعيت دارد...با اين وجود در دهانش نه سلامت باشي و نه تبريكي نمي چرخد..انتظاري هم نيست.

پارسا تمام مدت در ماشينش است ...دكمه اسانسور را فشار مي دهم..و به ديواره اتاقك با غمي فراون تكيه مي دهم ...حاج خانوم طوري به يك نقطه خيره شده است كه انگار وارد جهنم شده و مرگش را مي بيند ....نگاهش نمي كنم...ديدنش بدتر عصبيم مي كند
- مهناز؟
سرم را بلند مي كنم..اين طرز صدا كردن را خوب مي شناسم
- بچه اتو خودم بزرگ مي كنم..نمي ذارم اب تو دلش تكون بخوره..بيا و بزرگي كن و از زندگي پسرم برو بيرون
با دو دست ...دسته كيفم را فشار مي دهم و به او نگاه مي كنم..چهره اش را خسته و غمناك نشان مي دهد و مي گويد:
- هرچي بخواي بهت مي دم..به حاجي هم نمي گم...پسرم گناه داره ...طفل معصوم كه گناه نكرده جور برادر از دست رفته اشو بكشه...يعني وقتي خودت مي بينيش دلت براش نمي سوزه؟...توام خوب مي دوني كه اون حق يه زندگي خوبو داره...مهناز بيا و از اين بچه بگذر

مانده ام در اين زن ..وقتي خود را براي فرزندش اين چنين به اب و اتش مي زند ..چطور از من مي خواهد كه از كودكم دست بردارم
- ماهي يه بارم ميارم ببينيش...باشه.؟.پارساي من حيفه...بخدا حيفه
اسانسور مي ايستد و در باز مي شود..چشم به لبانم دوخته...كه در سكوت از اسانسور خارج مي شوم و به سمت در خروي مي روم ..سرعت قدمهايش را زياد مي كند و مي گويد:
- اصلا هر چي تو بگي...چي مي خواي بهت بدم كه دست از سر پسرم برداري ؟هان؟
پارسا درون ماشينش سرش را روي فرمان گذاشته است..نگاهم خيره به اوست..كه حاج خانوم جلوي راهم سد مي شود و مي گويد:
- اين پسرمو ديگه ازم نگير..خواهش مي كنم ازت مهناز
دلم اصلا برايش نمي سوزد...حتي حرفهايش ذره اي بر من تاثير نكرده است

پارسا سرش را بلند مي كند و به ما نگاه مي كند...حاج خانوم زبان به دهن مي گيرد و به سمت ماشين مي رود....فكرهايم را كرده ام بايد امروز به شر كتش بروم ...
كليد همه اين دردها تنها اوست


در تمام طول مسير در حال فكر كردن هستم كه چه بگويم و چگونه او را راضي كنم..مشكل اصلي اينجاست كه نمي دانم او مخالف اين ازدواج است يا موافق..از نگاهش هم نمي توانم چيزي را تشخيص دهم.
حاج خانوم گاهي بر مي گردد و نگاهم مي كند..مي دانم با اين نگاهش هم به من التماس مي كند .در دلم به او پوزخند مي زنم..و با خودم مي گويم:
«يكم اذيت و ازار اشكالي نداره»اما باز خودم را نصيحت مي كنم و مي گويم:
«ولش كن..اعصابشو ندارم..اصلا ارزششو هم نداره»
با چند بوق پشت سر هم پارسا.... در باز مي شود...حاج خانوم... باز... دلسوزي پسرش را مي كند:
- مادر همون دم در پياده امون مي كردي تو برو به كارات برس
اما او بي تفاوت مي گويد:
- خونه كار دارم
ماشين را جلوي عمارت متوقف مي كند كه عصمت با دو از پله ها پايين مي ايد و مي گويد:
- خانوم ..خانواده برادرتون اومدن..خيلي وقته
- اِ...اونا كه قرار بود بعد از ظهر بيان ..چي شده كه الان اومدن؟
حوصله انها را ندارم با ناراحتي به پارسا نگاهي مي اندازم ..از اينه نگاهي كوتاهي به من مي اندازد و پياده مي شود و ارام از پله ها بالا مي رود
دلم نمي خواهد پياده بشوم ...اما نشستنم هم دردي از من دوا نمي كند ...با رفتن پارسا به داخل با خود فكر مي كنم كه حتما مشتاق ديدارشان است
با لبهايي اويزان در را باز مي كنم و پياده مي شوم ...
همه در پذيرايي نشسته اند...نرگس بق كرده كه گويي عزاي شوهر نكرده اش را گرفته ..در مبل فرو رفته است و دستش را به زير چانه گذاشته...
نگاهي به جمع مي اندازم..پارسا نيست ... سلام ارامي مي دهم...كه هيچ جوابي ندارد...
ناراحت مي شوم اما زود فراموشش مي كنم و مي خواهم به اتاقم برگردم..اما صداي بلندشان كه براي فهماندن به من است قدمهايم را متوقف مي كند..شايد هم فكر مي كنن من رفته ام ..اين همه بي پروايي نهايت گستاخي را مي خواهد

- هاجر جان اصلا براي چي نگهش داشتيد كه اينطوري بشه؟...از اولم اشتباه كرديد
- چي بگم زن داداش..بخت و اقبالمون همينه...حاجي پاشو كرده توي يه كفش..وگرنه پسرم مگه به امثال اين جماعت نگاه مي كنه
- نظر خود پارسا چيه؟
- چي بگه پسرم...احترام حاجي رو داره وگرنه يه لحظه هم صبر نمي كرد
- خدا بيامرزه سهرابه ولي نفهميد كه نبايد دست هر كسي رو بگيره و بياره اين خونه

- داداش شما خودتو ناراحت نكن ..من نمي ذارم چنين چيزي اتفاق بيفته ...دختره فكر كرده مي تونه خودشو به پارسام بچسبونه ...اما هنوز منو نشناخته
- نه خواهر من نقل اين حرفا نيست...حداقل پارسا خودش بياد و به ما بگه كه نرگسو مي خواد ...اونوقت ما دلمون قرص ميشه..الان هرچي كه مي گيم و مي شنويم همش باد هواست...
- داداشِ من ....معلومه كه پارسام دلش با نرگسه..پسرم مگه ديوونه است كه... دختر به اين خوبي و خانومي رو ول كنه و بره يه بيوه رو بگيره

از اين برچسب بيوه بودن ديگر دارم خسته مي شوم...حرفهايشان دلم را ريش ريش مي كند...
با قدي خميده و سرافكنده از پله ها بالا مي روم...اينان مي خواهند با من چه كنند؟...كه لحظه اي زبانشان از كار نمي افتد؟
به سمت در اتاقم مي روم اما با ديدن در نيمه باز اتاق پارسا منصرف مي شوم و قدمهايم را به سمت اتاقش ادامه مي دهم ..از نيمه باز در.. به داخل نگاهي مي اندازم ..در حال جستجويي چيزي كشوهاي ميزش را وارسي مي كند..تقي به در مي زنم كه تند سرش را بالا مي اورد
منتظر اجازه ورودش نمي شود و وارد اتاقش مي شوم...در را مي بندم و به ان تكيه مي دهم و سرم را پايين نگه مي دارم و يك نفس اغاز مي كنم:
- چرا نمي ري به اون پايينيا بگي ..تو دلت چي مي گذره؟چرا حاج خانومو راحت نمي كني كه شبا راحت تر سرشو بذاره رو بالشت ...معناي سكوتاي تو چيه؟كه جز عذاب براي همه ..هيچ منفعت ديگه اي نداره

سرم را بلند مي كنم..با چهره اي درهم به صندليش تكيه داده و به من نگاه مي كند ..قطره اشكي از چشمانم فرو مي افتد و مي گويم:

- من كه ازت خوشم نمياد..گفتم كه بدوني ..بدوني كه تو اين ازدواج هيچ علاقه اي وجود ندارد

حرف دلم نيست..او را دوست دارم...منتهاي جاي برادري..نه همسري كه سرم را با او بر يك بالين بگذارم
مسير نگاه اشكالودم را به گوشه اي از سقف مي چرخانم و مي گويم:

- مي دونم توام از من خوشت نمياد...اگه حرف سر احترام گذاشتن به حاجيه كه بايد بدوني داري بازندگي دو نفرمون بازي مي كني ...گيرم زنت شدم بعدش چي ؟...هيچي پارسا.. هيچي...اونوقت تنها همه فكر مي كنن كه زن و شوهريم ..ولي خودم و خودت مي دونيم كه تازه وارد جهنمي شديم كه هيچ راه برگشتي نداره...
پس تا دير نشده برو به اون پايينيا بگو كه دلت با نرگسه كه منم كمتر زخم زبون بشنوم..كمتر بشنوم كه دارن بهم مي گن بيوه..كمتر بشنوم كه دارن بهم ميگن دارم پسرشونو مي دزدم ....انقدر مرد باش كه با يك كلومت همه رو سرجاشون بنشوني و رو حرفت حساب باز كنن...
نذار فكر كنم كه..تو اين دو سال درباره تو و شخصيتت... اشتباه فكر مي كردم


نگاه از سقف مي گيرم و به او كه اخمش چند برابر شده است خيره مي شوم ..ان پاينيها براي گرفتن به ظاهر حقشان امده اند او اينجا در سكوت به تماشايم نشسته .

اين بشر با سنگ هيچ تفاوتي ندارد..اصلا خود سنگ است..با خود فكر مي كردم شايد نرمش كرده باشم..اما ان نگاه چيز ديگري مي گويد...با نا اميدي تكيه ام را از در بر مي مي دارم كه راحت و محكم مي گويد:
- حرف دل خودت چيه؟
نگاهش مي كنم...انگار او هم سر در گم است با اين وجود فرصت را غنيمت مي شمرم و مي گويم:
- حاجي رو از اين تصميم منصرف كن
- فكر مي كني گوش مي كنه؟
- اگه تو بخواي حتما گوش مي كنه
- واگه نشد؟
لبانم از هم باز مي شود و به سوالش فكر مي كنم..به راستي اگر نمي شد من چه بايد مي كردم ؟
- مهناز..تو مشكلت با كدوم طرفه؟اون پايينيا..يا حاجي ..؟
در سكوت تماشايش مي كنم..برگه هاي در دستش را ...روي ميز رها مي كند و خير به انها مي گويد:
- من سكوت بكنم يا نكنم هيچ تاثيري تو روند فكري حاجي نداره..حاجي رو كه خودت بهتر از من ميشناسي ...يه چيزي گفته و فكر مي كنه كه بايد انجامشم بده كه قران خدا غلط نشه...
پوزخندي مي زند و با متلك ادامه مي دهد:
- تازه ايشون استخاره هم كردند...اونم نه يه بار بلكه دوبار ...قربونش برم به هر كي از دوستان قديميشم كه رسيده ..يه نظرسنجي راه انداخته كه پسرم مي خواد با زن پسر خدابيامرزم ازدواج كنه .نظرتون چيه؟....
بعد كه تصميمشو مي گيره و قطعيش مي كنه..تازه مياد به من و تو مي گه...حاج خانومم كه دل نازك..طاقت نداره كه..گوشي رو بر مي داره و به هر كي كه به ذهنش مي رسه زنگ مي زنه تا شايد يه كميته رفع بلا سرهم كنه...

بازم من ساكت ميشم..ميگم حرف نزنم شايد كسي زياد موضوع رو جدي نگيره...اما نميشه...
بعد نوبت تو ميشه..تويي كه منو متهم به بي غيرتي ..نامردي ...بي ناموسي مي كني
دوباره ساكت ميشم
اما مي بيني كه هيچ فايده اي نداره ...نه سكوتم مي تونه چاره ساز باشه نه حرف زدنم ...چون اصل كاري من و تو نيستيم ....نفهميدي هنوز....كه همه ما شديم وسيله بازي اين جماعت ...؟

لحظه اي نگاهم مي كند و بعد برگه ها را از روي ميز جمع مي كند و درون كيفش مي گذارد و بلند مي شود.
- اما اگه مي خواي اون پايينيا ديگر رو مخت نباشن چرا يه كاري از دستم بر مياد
با ناباوري به چشمانش خيره مي شوم..نه مي خندد..نه چشم غر مي رود و نه مي گذارد كه احساسي در ان چشمان زبانه كشند

چشمانش را كمي تنگ مي كند و از پشت ميز بيرون مي ايد و مي گويد:
- فقط يادت باشه خودت خواستي ..چون منم ديگه خسته شدم ..خيلي وقته كه بريدم ..يه اشتباه كوچيك و اين همه تاوان
گنگ نگاهش مي كنم...قدمي به سويم بر مي داردو مقابلم مي ايستد لبانش را تر مي كند و مي گويد:
- برو كنار
جرات ندارم ولي به سختي مي پرسم:
- مي خواي چيكار كني ؟
- راحتت كنم..كه راحت تر زندگي كني
معني سخنانش را نمي فهم و با ترديد از مقابلش كنار مي روم و او بي احساس تر از هر زمان ديگر از اتاق خارج مي شود...
با نگراني از پله ها پايين مي روم ..او اينك وارد پذيرايي شده ...دايي با خوشرويي جواب سلامش را مي دهد و نرگس با ذوق به احترامش بر مي خيزد

- به به اقا پارسا ..بابا يكم از اون شركت دل بكن ...ما هم دوست داريم گاهي خواهر زاده عزيزمونو ببينيم ...
سعيد كه به تازيگي وارد خانه شده با ديدن رنگ و روي پريده ام به من نزديك مي شود و مي پرسد:
- چرا رنگت پريده؟
بي توجه به او قدمي به سمت پذيرايي بر مي دارم و در دل مي گويم :
«چه غلطي كردم.. مي خواد چيكار كنه؟»
سعيد نيز پشت سرم ارام مي ايد كه هر دو با صداي پارسا مي ايستيم
- دايي من كي اومدم خواستگاري دخترت؟
سكوت ايجاد شده چنان وحشتناك است كه نفس ها را در سينه حبس مي كند
به سمت مادرش بر مي گردد.:
- حاج خانوم ..من به شما گفتم برو دختر دايي رو برام خواستگاري كن؟
حاج خانوم رنگش با گچ ديوار مو نمي زند...
سعيد كه كنارم ايستاده ارام مي گويد:
- فكر كنم زده به سيم اخر
با ترس به نيم رخ سعيد و بعد به پارسا كه پشتش به ماست نگاه مي كنم و اب دهانم را قورت مي دهم
- نرگس خانوم بنده تا حالا حرفي زدم يا حركتي كردم كه شما فكر كرده باشيد من به شما علاقه دارم؟شما چي زن دايي ؟
با حرفهايش نگاه همه به سمت من مي چرخد كه ناگهان صدايش را بلند مي كند و داد مي زند كه از ترس قدمي به عقب مي روم
- چرا همه داريد به اون نگاه مي كنيد ؟


- چرا همه داريد به اون نگاه مي كنيد ؟جرات داريد حرفتونو به خودم بزنيد
.... والا مثل اينكه من تو اين خونه هر چي كه اسه برم و اسه بيام بازم توش حرفه...دايي جان ...دختر شما..خانوم..متين..همه چي تموم...اما بنده قصد ازدواج با ايشونو ندارم ..بنده تصميمو خيلي وقته كه گرفتم ..به نظر ديگران هم هيچ كاري ندارم...

برمي گردد و نگاهي به من مي كند و با قدمهاي بلندي خودش را به من مي رساند...ترسيده ام...لحظه اي از كوبش تند ضربان قلبم كم نمي شود....در يك لحظه با حرص مچ دستم را مي گيرد و مرا به دنبال خودش به پذيرايي و بين ان ادمها مي كشاند و بلند مي گويد:
- دايي جان ..زن دايي جان..نرگس خانوم..با شما هم هستم حاج خانوم..مي گم كه بشنويد..همه اتون بشنويد ...اميدوارم حرفم يك كلاغ چهل كلاغ نشه..
مهنازو همين كه بچه اشو به دنيا بياره عقد مي كنم....اره درست شنيديد..اون موقع ديگه زنم ميشه..الانم مي تونيد بريد به همه بگيد...كه مهناز زن پارساست...

انچنان حالم بد است و بي قرار... كه اگر دستش را از مچ دستم بردارد بي ترديد بر زمين خواهم افتاد...
سعيد شگفت زده است تا در مانده ..نمي داند بخندد يا تاسف بخورد...
نرگس چشمانش پر از اشك مي شود و زن دايي با كينه نگاهم مي كند ..دايي دستي بر موهايش مي كشد و نگاهمان مي كند...
-پس درست فهميديد ديگه...ايشون نه ديگه بيوه است...و نه لكه ننگ ..بچه اشم خودم بزرگ مي كنم...سوالي باشه؟

دست خودم نيست چشمانم تر شده اند..احساس حقارت و تحقير شدن دارم...بدتر از همه.. ان نگاههايي است كه با زبان بي زباني مي گويند..بلاخره خودت را به او انداختي

دايي پوزخندي مي زند و مي گويد:
- دايي جان مباركت باشه...اگه فكر مي كني اندازه و لياقتت همينه ...ديگه حرفي توش نمي مونه...حيف اسم دختر من كه مي خواست براي تو خراب بشه

پارسا حرص مي زند و بيشتر مچ دستم را فشار مي دهد و مي گويد:
- خودتون با مشورت حاج خانوم مي خواستيد ما رو بندازير سر زبونا..چرا به من خرده مي گيريد دايي جان ؟..از شما بعيده كه بازيچه اين خاله زنك بازيا بشيد

- درست حرف بزن مادر... داييته
سپس به سمت برادرش مي رود و مي گويد:
- خان داداش ببخشيد..همين طوري داره يه چيزي ..مي گه شما به دل نگيريد
- ديگه مي خواستي پسرت چي بگه؟ ..هر چي كه در شان خودش و اين دختره بودو به ما گفت..به نظر ديگه چيزيم مونده كه بخوايم به دل بگيريم يا نگيريم؟
- تو روخدا داداش
پارسا اصلا برايش مهم نيست با اين وجود مي گويد:
- اگه براي مهموني وبازيد اومديد ..كه خيلي خوش اومديد..قدمتون سر چشم..اما اگه مي خوايد ادامه اين بحث رو بديد ..
با دست اشاره اي به در مي كند و مي گويد:
-بسلامت..خوش اومديد
- دستت درد نكنه ابجي ..حالا كار به جايي رسيده كه پسرت ما رو از خونه بيرون مي كنه؟
- بخدا داداش

همه چيز بهم ريخته است ..دايي با كينه و دعوا خانه را ترك مي كند ..نرگس به حساب …غرورش شكسته و خاموش است ...چقدر اشك ريخت..
با خروج دايي و خانواده اش به همراه حاج خانوم..سعيد دستي به صورتش مي كشد وبا خنده به پارسا مي گويد:
- حاج خانومو چهل روز بردي تو عزا
هر دو با چهره اي عصبي به او خيره مي شويم..خنده اش محو مي شود و در حالي كه به دستانمان نگاه مي كند با يك ببخشيد از پذيرايي خارج مي شود...
مي خواهم با همين دستانم پارسا را تا حد مرگ بزنم..تمام كارهايم را خراب كرده است…

دستم را با حرص از ميان انگشتانش بيرون مي كشم و در چشمانش براق مي شوم و مي گويم:
- اينطوري مي خواستي كمكم كني ؟اره ؟


- اينطوري مي خواستي كمكم كني ؟اره ؟بياي و بگي مي خوام زنم شه؟اين كه شد صورت مسئله پاك كردن..

قدمي از او فاصله مي گيرم و صدايم را بلند مي كنم:
- نگاهاشونو نديدي؟نديدي چطور منو نگاه مي كردن ..همشون منو به چشم يه زنِ
صدايم را با صدايش مي برد و با تشر مي گويد:
- اون بالا چي بهت گفتم؟نشنيدي يا خودتو به نفهميدن زدي؟
نفرتم از او بيشتر مي شود...دستي در موهايش مي كشد و به سمت در مي رود..نظاره گر قدمهايش مي شوم كه مي ايستد و به سمتم مي چرخد و بي انكه نگاهم كند مي گويد:
- توام زودتر فكراتو كن ...هنوز خيلي وقت داري..لااقل تا وقتي كه بچه به دنيا بياد..اما اگه زودتر جواب بدي بهتره
تيز مي شوم و با بد اخلاقي مي گويم:
- تو هيچ مي فهمي داري چي مي گي ؟نكنه خودت تئاتري ر و كه راه انداختي باور كردي ؟
پوزخندي مي زند..و نزديكتر مي شود:
- تو رو نمي دونم ..اما خودمو با اين تئاتر راحت كردم
دهانم باز مي ماند و مبهوت به او مي نگرم ..به پايين نگاه مي كند و نوك كفشش را با لبه فرش به بازي مي گيرد و با يك نگاه به من مي گويد :
-مهناز منم ازت خوشم نمياد...دقيقا مثل خودت ...
پوزخند صدا داري مي زند و مي گويد:
-فكر كنم زندگيمون..زندگي .... جالبي بشه...نظر تو چيه؟
دست در جيب شلوارش با تمسخر به من خيره شده است كه باتنفر مي گويم:
- تو يه ديوونه اي ...اصلا عقل نداري و نمي بيني چي داري سر زندگيت مياري

سرش را پايين مي گيرد..لبخند كوتاهي مي زند...معلوم نيست به چه ..دستش را از جيب شلوارش در مي اورد و كيفش را در دست ديگرش جا به جا مي كند و مي گويد:
- اصلا برام مهم نيست ...بذار هر چي مي خواد سر زندگيم بياد...تو غصه اشو نخور
لبخندش پر رنگ تر مي شود و نگاهم مي كند...هر چه او مي خندد بيشتر كفري مي شوم و ارام ارام از او دورتر مي شوم ...
به نزديك پله ها كه مي رسم ..او هنوز نگاهم مي كند كه چون خودش پوزخندي مي زنم و مي گويم:
- توام يكي مثل حاجي هستي ..
لبخندش محو مي شود..و حال من لبخند مي زنم ..
- معلومه كه نمي توني رو حرف حاجي حرف بزني ...چون چيزي از خودت نداري..كافبه كه فقط بگي نه..اونوقت از دارو ندار دنيا..يه جفت كفشم برات نمي مونه

رنگ صورتش انقدر تيره مي شود كه فكر مي كنم هر ان مي خواهد به من حمله ور شود

ابروهايم را بالا مي اندازم و با دهن كجي مي گويم:
- بازم برات مهم نيست؟ ...اخيه مي ترسي با مخالفتي كه مي كني يه روزي همه بهت بگن پسر بزرگه حاجي ..يه رنو هم نداره كه پشت فرمونش بشينه و بره سر كار..البته اگه شركتي تا اون موقع برات مونده باشه