زیر دوش ایستاده بودم و جرئت بیرون رفتن نداشتم. اِ اِ اِ گفتم چرا آریان انقدر مهربون شده ها... الکی نبوده... مضحک...حالا حالیش می کنم. دوش آب گرم رو بیشتر باز کردم و حسابی موهام رو با شامپو شستم. حوصله ام سر رفته بود. حدود چهل و پنج دقیقه ای بود داخل حمام بودم.
به آینه نگاه کردم. ایده ی جدید واسه رفع بیکاری زد به سرم. شروع کردم واسه خودم با کف ریش و سیبیل درست کردن. وای که چقدر عاشق این کار بودم. روی سرم رو هم پر از کف کردم و بوسیله کف موهام رو چسبوندم به سرم. شده بودم شبیه پدرام... آخی پدرام... چقدر دلم هوای داداش عاشقمو کرده... نوچ نوچ نوچ اون سارای موذی رو بگو ها...
اصلاً یکی نیست بهش بگه خیر سرت داری درس می خونی یا دل داداش ما رو می بری؟؟؟ اوه اوه اوه گفتم درس... اصلاً این چند وقت بیخیال درس و دانشگاه شده بودم. یکی نبود بهم بگه آخه بدبخت تو که خودتی تیکه تیکه کردی تا قبول شی پس چرا مثل بچه آدم درست رو نمی خونی؟؟؟
وای چقدر بدبختی دارم و نمی دونستم هااا. تا حالا انقدر بیکار نبودم که به این چیزا فکر کنم. به تصویر خودم تو آینه خندیدم. یه قسمت از کف هایی که حالت ریش به چونه ام چسبونده بودم رو برداشتم و زدم سر دماغم. به قیافه م نگاهی انداختم. جالب شده بود.
ریش های پروفسوری و موهای چسبیده به سر و یکم پایه ی مو که به وسیله کف درست شده بود... راستی چرا وقتی بچه بودم فکر می کردم هر کی ریش پروفسوری داره درس خونده ست و پروفسور؟؟؟ بازم از فکر مسخره ام خنده ام گرفت. چاره ی دیگه ای نداشتم. بازم ندای درونم جفت پا پرید وسط فکر هام و گفت:
-بری بیرون امنیت جانی نداری ها... به جای اینکه به این چرندیات و خاطرات نوزادیت تا الان فکر کنی یه فکری واسه فرار کن.
از حق نگذریم این بار حق با ندا جون بود. تازه می خواستم با ندا جون درد و دل کنم که صدای بلند آریان مانع شد.
آریان: پریناز داری چیکار می کنی؟ سه ساعته رفتی اون تو... بیا حولته ام بگیر باز جا گذاشتی...
وای لعنت به مخ من... آروم در حمام رو باز کردم و دستم رو بردم بیرون و گفتم:
-ممنون بده حوله ام رو.
صدایی نیومد. دستم رو بیشتر از لای در بیرون فرستادم و گفتم:
-بده دیگه...
بازم صدایی نیومد. آروم سرم رو از لای در بیرون بردم که ببین کجا رفته. به محض بردن سرم به بیرون از حمام صدای قهقهه ی آریان هم به هوا رفت و گفت:
-خجالت نمی کشی؟؟؟ رفتی اون تو کف بازی... قیافه اش رو... بیا بیرون دیگه...واست لباس آماده کردم رو تخت... حتماً بپوشش
تو دلم گفتم:
-جون عمه ات لباسی رو می پوشم که تو واسم انتخاب کنی...
باشه ی زیر لبی گفتم و در حمام رو بستم. سریع خودم رو شستم و حوله ام رو پوشیدم. آروم در رو باز کردم و یه نگاه یواشکی به راه رو انداختم... کسی نبود... با پنجه پا دویدم توی اتاق و در رو بستم و بهش تکیه دادم. همونطور که چشم هام رو بسته بودم بلند گفتم:
-آخیـــش
و ریز واسه خودم خندیدم.
اما با صدای آریان که می گفت:
-کسی دنبالت گذاشته بود؟؟؟

به سرعت نور چشمام رو باز کردم. لب پنجره ی ویلا و رو به دریا نشسته بود. دلم می خواست مثل تام و جری الان گیتارم پیشم بود و می زدم تو سرش. طوری که سرش از اون طرف گیتار بزنه بیرون...اما نه حیف گیتارم بود...دوباره واسه خودم خندیدم اما حرفی که آریان زد خنده ام رو بند آورد و ساکت شدم.


-از دست من که فرار نمی کردی؟ نه؟
همونطور که دستم رو از پشت کمرم به دست دستگیره در می بردم گفتم:
-نه واسه ی چی باید ازت فرار کنم؟
بطرفم اومد و گفت:
-پس بشین موهاتو خشک کنم. اون دستگیره در رو هم ول کن.
دلهره به سراغم اومده بود. لبخند زورکی زدم و گفتم:
-نه ممنون اول بریم شام بخوریم بعد خودم میام خشک می کنم.
آریان : اینطوری که نمیشه. با موهای خیس می خوای شام بخوری؟
آخیش... خدایا شکرت.... یعنی بالاخره از این اتاق واسه شام میرم بیرون. خوشحال به سمت صندلی رفتم و نشستم اما با دیدن لبخند مرموز آریان از داخل آینه و همچنین وقتی که گفت:
-من که گرسنه ام نیست. تو چی؟
از جا بلند شدم و گفتم:
-ولی من خیلی گرسنه ام...
دستانش رو روی شونه هام گذاشت و بزور نشوندم رو صندلی و گفت:
-خیلی خوب شامتم میدم. تکون نخور تا موهات رو هم خشک کنم.
مثل دختر بچه های مظلوم روی صندلی نشستم و آریان مشغول خشک کردن موهام شد. هر بار با کشیده شدن انگشتان دستش بین موهام قلقلکم می شد و می خندیدم که اون هم لجبازی می کرد و بیشتر دستاش رو بین موهام می کشید. چقدر بد بود که آریان همه ی فکر های من رو می خوند.
با قطع شدن سشوار از جا پریدم و گفتم:
-آخ جون بریم شام بخوریم...
هنوز حرفم رو ادامه نداده بودم که آریان من رو روی دستاش بلند کرد و گفت:
-بعله... میریم شام می خوریم بعد هم پریناز خانوم این لباس هایی رو که واسش گذاشتم رو تخت می پوشه. مگه نه؟
همونطور که پاهام رو تکون میدادم واسش ابرو هام رو بالا انداختم و با صدای کشیده ای گفتم:
-نـــــوچ
واسه اینکه حرصم رو در بیاره پوزخندی زد و گفت:
-حالا می بینیم.
دست به سینه شدم و گفتم:
-باوشه... می بینیم...
نزدیک میز نهار خوری از بغل آریان پایین اومدم و روی صندلی نشستم. آریان هم مشغول کشیدن ماکارونی واسه ی هر دومون شد. بشقاب بزرگی رو پر از غذا کرد و گذاشت وسط میز... به خیال اینکه همش رو واسه ی من کشیده گفتم:
-اوو... اینکه خیلی زیاده واسه من...
چنگال رو به دستم داد و گفتم:
-همش رو که تو نمی خوری. منم هستم.
متوجه منظورش نشدم. چنگالم رو نزدیک بشقاب بردم که اون هم چنگالش رو آورد. تازه دو زاری کجم افتاد. یعنی با هم تو یه بشقاب باید غذا می خوردیم؟؟؟
لجوجانه گفتم:
-نمی خوام. من بشقاب جدا می خوام.
بی تفاوت گفت:
-نمی خوام نداریم. عادت می کنی...
پاهام رو زمین کوبیدم و گفتم:
-دلم نمی خواد دهنی تو رو بخورم. من بشقاب جدا می خوام...
خبیث نگاهم کرد و گفت:
-یعنی نمی خوری دیگه؟
-نـــوچ
آریان: خیلی خوب. می ریم می خوابیم.
همزمان چنگالم رو پر از ماکارونی کرد و گفت:
-حالا مثل یه دختر خوب شامت رو می خوری یا بریم بخوابیم؟
سریع چنگال رو از دستش قاپیدم و گفتم:
-نه نه... می خورم.
که باز صدای خنده اش بلند شد. ای زهرمار. درد بگیری که تن و بدن من رو می لرزونی...
سعی کردم با کمترین سرعت ممکن شامم رو بخورم. مشخص بود که آریان هم فهمیده که از قصد آروم شام می خورم. چون هر بار نگاهم می کرد و لبخند میزد. آخر کار هم نتونست خودشو کنترل کنه و گفت:
-تو هر شب به همین آرومی غذا می خوری؟
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
-بله...مشکلیه؟؟؟
دست هاش رو تکون داد و گفت:
-نه ... فقط تو این دو سه ماهی که باهات بودم تا حالا ندیده بودم اینطوری شام بخوری...
محلش ندادم و دوباره مشغول خوردن شدم که باز صدای خنده اش رو اعصابم راه رفت. اه دیگه شورش رو در آورده بود. سعی کردم خودم رو عصبی نشون بدم و گفتم:
-هان چته؟؟؟
آریان: هیچی عزیزم. یاد اون شبی افتادم که واسه اولین بار اومدم خونتون. الان یادم افتاد که تو همیشه آروم غذا می خوری.
ذهنم دنبال اولین شام خوردن من و آریان در کنار هم می گشت. وای چه افتضاحی... اولین بار همون شبی بود که خیلی گرسنه ام بود و مثل قحطی زده ها کباب ها رو چیده بودم رو بشقابم...
دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و همزمان با هم صدای قهقهه مون به هوا رفت.


کم کم از دستم عصبی شد. بشقاب رو از رو میز برداشت و گفت:
-ا پریناز بسه دیگه چقدر می خوری؟ بریم بخوابیم دیگه...
یه نگاه به ساعت انداختم و گفتم:
-کی تا حالا دیدی من ساعت نه برم بخوابم؟؟؟
آریان: پاشو حداقل لباسات رو عوض کن.
ناچار باشه ای گفتم و به سمت اتاق خواب رفتم. یه نگاه به لباسی که روی تخت بود انداختم. اوه اوه. لباس نازک و حریر با خطوط نامنظم قرمز مشکی که بلندیش به زانو نمی رسید... یه نگاهی بهش کردم و شروع کردم به فکر کردن.
لباس ها رو برداشتم و داخل کمد گذاشتمش... یه تک پوش و شلوار برداشتم و پوشیدم. با صدای آریان از پشت در، پد بهداشتی که تو ساک بود رو برداشتم و به سمت در دویدم. آریان هم گیج و مات به من نگاه می کرد. آخر طاقت نیاورد و گفت:
-چی شده؟ کجا میری؟
تندتند گفتم:
-دستشویی دستشویی...
آریان: وا خب چرا انقدر خودتو نگه داشتی که الان اینطوری بدوی؟
در دستشویی رو بهم زدم و تو آینه واسه خودم کلی ابرو بالا و پایین انداختم. موهام رو بهم ریختم و یکمم لباسم رو نامرتبش کردم. واسه خودم خندیدم و رو شکمم خم شدم و در رو آروم باز کردم و با ناله گفتم:
-آریــان؟
از صدا و حالتم نگران شد و دوید جلو و گفت:
-چت شد عزیزم.
دستم رو به شکمم گرفتم و گفتم:
-آخ آخ دلم درد می کنه.
متفکر یه نگاهی بهم انداخت و گفت:
-زیادی خوردی خب...
اوه عجب خنگی بود.
یه آه کشیدم و گفتم:
-آخه فقط که دلم نیست. کمرم هم درد می کنه...
نگاهی به کمرم انداخت و گفت:
-لابد خورده به جایی
کم کم داشت کفرم در میومد. ادامه دادم:
-پاهام...پاهام ضعف میره...درد می کنه.
آریان: خب بخاطر این هستش که امروز زیاد پیاده روی کردیم.
دندون هام رو بهم فشردم و گفتم:
-وای آریان چرا نمی خوای بفهمی؟؟؟
باز هم گیج نگاهم کرد و آروم گفت:
-آها...
آخی بچه ام این چیزا حالیش نمیشه. زن تو خونه شون نبوده دیگه همین میشه.
با دیدن پد توی دستم بالاخره دو زاری کجش افتاد و این بار محکم تر گفت:
-آهان...آهـــان. خب اشکال نداره عزیزم. خودتو ناراحت نکن.
جونم اعتماد به نفس. یعنی فکر می کرد من ناراحتم واقعاً؟ آخ اگه می فهمید همش فیلمه چی می شد؟ گیج به اطراف نگاه کرد و گفت:
-من الان باید چیکار کنم عزیزم؟ برم مسکن بیارم؟
وای نه...بیخود و بی جهت قرص می خوردم که چی؟ دوباره صدام رو آروم وشبیه افراد مریض کردم و گفتم:
-نه من خوبم. نگران نباش. اگه بخوابم خوب میشم.
سریع دستش رو گذاشت پشت کمرم و به طرف اتاق بردم. آروم روی تخت خوابیدم. ملحفه ای روی بدنم انداخت و گفت:
-راحتی؟
سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم.
نفسش رو پر صدا بیرون داد. آخی چقدر من عوضی بودم... ولی خب خیلی کیف می داد فیلم بازی کردن. تو دلم واسه خودم یکم دست زدم و هورا گفتم. بیکار که شدم یه نگاه به آریان انداختم. چشماش بسته بود و منظم نفس می کشید. یعنی خوابش برده بود؟ آخه کدوم آدم عاقلی به این زودی می خوابید. تکونش دادم که سریع روی تخت نشست و گفت:
-جونم؟
آروم گفتم:
-خوابم نمی بره.
سرم رو گرفت توی بغلش و همون طور که موهام رو نوازش می کرد گفت:
-بخواب عزیزم...تقصیر من عوضی شد. نباید بهت استرس وارد می کردم. غلط کردم پری...
آخی چقدر دلم واسش ضعف رفت. گونه اش رو بوسیدم و گفتم:
-خیلی خوبی آریان
مست نوازش های آریان شده بودم و سریعاً خوابم و برد وفقط زمزمه ای از آریان که می گفت:
-نه بهتر از تو که این مدت تحملم کردی.
رو شنیدم.


صبح با احساس خفگی از خواب بیدار شدم. انقدر خوابم میومدکه نگو... خواستم چشمام رو ماساژ بدم که نشد... یه نگاه به دستام کردم. زیر دست های آریان گیر افتاده بود. یکی از پاهاش رو روی پاهام انداخته بود و دستش رو دورم حلقه کرده بود. یکم تکون خوردم و خواستم دستش رو از دورم باز کنم که اون هم از خواب بیدار شد و با دیدن وضعیتمون گفت:
-معذرت می خوام.
منم که کلی ذوق مرگ شده بودم گفتم:
-نه بابا این حرف ها چیه؟ خواهش میشه. اشکال نداره.
روی تخت نشست و دقیق بهم نگاه کرد و گفت:
-دیگه که درد نداری؟
وا؟ خودت درد داری. روانی. انگار هنوز داره خواب میبینه. عصبی گفتم:
-واسه چی؟ نخیر درد ندارم.
دقیق تر نگاهم کرد و گفت:
-چی واسه ی چی؟
من هم که هنوز تو عالم خواب بودم.
-خودت درد داری. این چه طرز حرف زدن با یه خانم محترمه؟ اول صبحی پاشدی جای اینکه بگی صبحت بخیر عزیزم میگی درد نداری؟ آخه این درسته؟
آریان: خب گفتم شاید دلت درد بکنه.
-وای آریان چرا باید دلم درد بکنه؟
واای تازه نمایش دیشب یادم افتاد. چی گفتم من؟؟؟ خدایا خودت به خیر بگذرون...آریان روی صورتم خم شد و گفت:
-پس بدو بدوهای دیشب و اون همه نازکشی الکی بود دیگه نه؟
-نه...نه خب ...اصلاً چرا باید الکی بگم؟
همونطور که از روی تخت بلندم می کرد گفت:
-دیگه اونو باید از خودت بپرسی.
با احساس معلق بودن توی هوا و گرمای بدن آریان جیغ زدم و گفتم:
-توروخدا بزارم پایین آریان
آریان: کور خوندی باید تنبیه شی.
-ا ببخشید دیگه... آخه تنبیه واسه چی؟؟؟
آریان: خودت بهتر می دونی واسه چی خانوم خانوما
با باز شدن در حمام توسط آریان جیغ بنفشی کشیدم و از روی دست هاش پایین پریدم و قبل از اینکه آریان از شوک کارم در بیاد در حمام رو بستم و قفلش کردم. صدای داد آریان بلند شد که می گفت:
-پری باز کن وگرنه بیرون بیام زنده ات نمی زارم.
داد زدم:
-کور خوندی. تا تو باشی دیگه نخوای من رو ادب کنی.
آریان:ببین بیام بیرون تنبیه ات دو برابر میشه هااا
-نه آقــا تو ببین . یه بار دیگه اسم تنبیه واسه من بیاری انقدر اون تو نگهت می دارم تا موهات رنگ دندونات شه.
با صدای زنگ گوشی آریان به طرف گوشیش رفتم.

ادامه دارد...