.... با عصبانیت به پسر ناشناسی که روبه روم با قیافه ای پر از تعجب ایستاده بود نگاه کردم ...
پسر-ببخشید؟
پوفی کشیدم و تا اومدم حرفی بزنم صدای آرتام این اجاره رو نداد !
آرتام با لحن نه چندان دوستانه ای و به پسرگفت :
-تو اینجا چی کار میکنی؟!
پسر در حالی که پوزخند میزد گفت:
-به به ... آرتام خان ... خوبی؟ چه استقبال گرمی! منو شرمنده میکنی!
-جواب سوال منو بده تو اینجا چه غلطی میکنی؟
صدای آرتام هر لحظه داشت بالا تر میرفت ... باید از دعوای احتمالی در چند ثانیه بعد جلوگیری میکردم !برای همین جفت پا پریدم وسط بحثشون و قیافه جدی به خودم گرفتم ... خود به خود ابروهام به هم گره خورد!
من-آقایون لطفا احترام خودتون رو نگه دارید ... من نه دوست دارم حرمت بین شما شکسته بشه نه مهمونی دوستم که بعد از چند سال پا به اینجا گذاشته پس خواهشا خودتونو کنترل کنید!
و با این سخنرانی زیبا و مختصر به بحث خاتمه دادم !
و با اعصاب متشنجی به سمت ویلا راه افتادم ... حالا نمی دونم چر اعصاب من خورد شده بود! ولی ناخود آگاه از اون پسره بدم اومد ... نمیدونم چرا ولی انگار بهت انرژی منفی میداد!بگذریم وارد ساختمون که شدم به سمت یکی از اتاقا رفتم دوست داشتم واسه یه دقیقه هم که شده از سرو صدا در امان باشم ... وارد اتاق که شدم با سرویس خواب جمع و جور به رنگ نسکافه ای روبه رو شدم و قبل از این که ترس ورم داره چراغ رو روشن کردم ... وقتی همه جا روشن شد نفس عمیقی کشیدم و آروم به سمت تخت رفتم که یه دفعه احساس کردم یکی داره خفم میکنه!کسی تو اتاق نبود بلکه من برای اولین بار دچار نفس تنگی شدم ... قفسه سینم به شدت میسوخت ... فضای اتاق به شدت خفه شده بود از فشاری که روم بود دو زانو به زمین افتادم همونطور قالی رو تو مشتم فشار میدادم سعی میکردم نفس عمیق بکشم بعد از دو سه دقیقه نفسام به حالت عادی در اومد .... بدنم به شدت کوفته شده بود با هر زوری که شده خودمو به سمت تخت یک نفره وسط اتاق کشوندم و آروم روش دراز کشیدم ...
.
.
سریع به سمت اتاق عملی که پیجم کرده بودن دویدم وارد که شدم با تعجب به خانم کریمی که از بخش زنان و زایمان بود نگاه کردم و بقیه دکتر ها که شامل مخصصان بیهوشه و داخلی و ... و آرتام؟ آرتامم اونجا بود ... صدای کسی مانع از دید زدن بیشترم شد ... یکی از انترن ها شرایط وخیم بیمار رو برام شرح داد ... یه خانم باردار بود که بچه هاش سه قلو بودن در حین عمل برای سیستم های بدنش که بدترینش همین قلب بود مشکل پیش میاد ... قلبش داشت از کار میوفتاد ... با دکتر قبادی که از دیگر جراح های قلب بود دست به کار شدیم اما فایده نداشت ضربانش خیلی کند شده بود ... خواستم آدرنالین بهش تزریق کنم که یه دفعه ضربانش قطع شد ... لبمو گاز گرفتم ... دستگاه شک رو اوردن سمتم که به دکتر قبادی اشاره کردم دکتر به سرعت دست به کار شد من با شک آروم آروم به عقب رفتم ... نمی دونم چرا اصلا به زنده بودن این یکی مطمئن نبودم ...
.
.
-زمان مرگ ... 10 و 23 دقیقه صبح ....
.
.
از ماشین که پیاده شدم با عجله به سمت پله های بیمارستان راه افتادم امروز دکتر کیانی گقته بود چند نفر از اعضای کادر پزشکی که حدودا به 30 نفر می رسیدیم تو طبقه آخر که اتاق کنفراس و ... هم جزش میشد جمع بشیم و من به خاطر این که کارم تو پرورشگاه طول کشیده بود حدود 7 تا 10 دقیقه تاخیر داشتم! خوب شد توهان تو این جلسه نیست وگرنه کلمو میکند ....
جلوی در که رسیدم نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم دیدم همه روشون سمت من بود! وا ... یعنی اینا منتظر من بودن؟ ... ولی قیافه هاشون هم مثل همیشه نبود! چشمم که به آرتام که خورد دیدم داره با استرس و نگرانی یه نگاه به من و یه نگاه به پشت سرم میندازه ... آروم آروم دستمو که ساعت بهش بسته بودم رو بالا اوردم تا شاید با استفاده از شیشش بتونم پشت سرم رو نگاه کنم ...
اما از چیزی که دیدم نزدیک بود که شاخ در بیارم ... چند تا مرد پشت سرم بودم یه نور افتاد تو چشمم ... نگاهم رفت سمت ملیکا که یه آینه تو دستش گرفته بود و با احتیاط حرکتش داد و من تونستم به طور واضح پشت سرم رو که شامل چند تا مرد مسلح و سیاه پوش بودن رو ببینم ... همه این اتفاقا در عرض چند ثانیه رخ داد ... در یک تصمیم سریع برگشتم و با یک حرکت خیلی حرفه ای زدم زیر دست کسی که پشت سرم ایستاده بود و با اسلحه به سمتم نشونه گرفته بود ... اسلحه چند متر اون طرف تر افتاد با این کارم سکوت سالن شکسته شد و همه به خودشون اومدن و درگیر شدیم ...
آرتام


بعد از رفتن پلیس با خستگی رفتم داخل بیمارستان ... به سمت اتاقی که آیلا در اون بستری شده بود ...
وقتی پلیسا رسیدا نفسش گرفت ،فک کنم به خاطر ضربه هایی بود که خورد اصلا وقتی به آیلا ضربه میزدن احساس میکردم که منم دارم باهاش درد میکشم!
آروم روی صندلی کنار تخت نشستم ... به صورتش نگاه کردم ... آرامش تمام وجودم رو دربر گرفت ... دستشو گرفتم و خم شدم سمتش و کنار گوشش زمزمه وار گفتم:
- هیچ وقت ترکم نکن!
و بوسه ای روی پیشانیش زدم و به چهره ی غرق در خوابش نگاه کردم ... آروم از اتاق خارج شدم ...
.
.
دو هفته ای از اون اتفاقا میگذره ... در حالی که روی نیمکت داخل حیاط بیمارستان مینشستم به این فکر کردم که تو این دو هفته خیلی کلافه بودم طوری که مامان بهم شک کرده بود ... هروقت آیلا رو میدیدم ،اسمشو میشنیدم یا حتی بهش فکر میکردم حالم دگرگون میشد ... قلبم تند تند می زد و و مثل دیوونه ها لبخند میزدم ... با بشکنی که جلوی صورتم زده شد پریدم هوا و به توهان که با لبخند بهم نگاه میکرد چشم دوختم ... در حالی که به جفتم اشاره میکرد گفت:
-اجاره هست؟
لبخندی زدم :
-البته!
در حالی که جفتم روی نیمکت مینشست با ناراحتی گفت:
-آرتام تو چت شده ؟ین چند روزه خیلی میری تو فکر ، خیلی پریشونی !یعنی اینقدر غریبه شدم که حاضر نیستی چیزی بهم بگی؟
ماتم برد فکر نمی کردم به این صراحت به موضوع اشاره کنه ... چی بهش میگفتم ؟میگفتم خواهرت خواب و خوراکو ازم گرفته؟بلند نمیشد یکی بزنه تو گوشم؟
سرمو انداختم پایین ...
-چیزی نیس توهان ... خیلی بزرگش میکنی ... این چند وقته خیلی خسته شدم!
توهان دستشو گذاشت رو شونم ...
-باشه میل خودته اما هر وقت احساس کردی میخوای حرفی بزنی من در خدمتم.
و آروم بلند شد و به سمت ساختمون بیمارستان رفت ...
لبخندی زدم چقدر این پسر فهمیده و درکش بالا بود ...
آیلا


با بهت به توهان نگاه کردم ...
-تو و ملیکا هم دیگه رو دوست دارین؟
سرشو تکون داد ... منم که با دهن باز داشتم به دادش عاشق پیشم نگاه میکردم ... دهنم رو بستم و رفتم تو فکر ... هومـــــــــ اصلا کی بهتر از ملیکا؟چشمای درشت قهوه ای ... بینی و لبای ظریف با پوست سفید و موهای موتاه قهوه ای ... خوش قد و هیکل ... باهوش ... ملیکا ... دوست صمیمی و خوبم ... چطور تا حالا به فکرم نرسیده بود ... بزار یکم توهانو اذیت کنم ...
-اون دختره ی ایکبیری؟امکان نداره!
توهان بهت زده نگام میکرد ... چشمامو بستم و با صدای جیغ مانندی گفتم:
-امکان نداره!
دیگه توهان مثل میت ها شده بود ... چند لحظه نگاش کردم و دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم ... دستمو گرفتم رو دلم و نشستم رو زمین و هرهر خندیدم ... توهان بعد از چند ثانیه فهمید داشتم اذیتش میکردم حرصی گفت :
-زهرمار ...
بلند شدم و سریع پریدم بغلش و لپاشو تند تند بوس کردم که یه دفعه یاد قیافه چند لحظه پیشش افتادم و دوباره زدم زیر خنده ...
A month later
خیلی فشار روم بود تو این چند وقت ،کارای مراسم ازدواج توهان ،بیمارستانو امتحانا که یه دوهفته ای هست که شروع شده ،نفس تنگی که جدیدا قوز بالا قوز شده بود!
عروسی شون افتاد برای بعد از امتحانای من ، توهانم که نگم بهتره !کلا بچم رو ابراس !ملیکا هم که هیچ!یا ملیکا پلاسه اینجا ... یا توهان پلاسه خونه اونا !اصلا به نظرم توهان زودتر ازدواج کنه بهتره ... بابا خسته شدیم !خودش کم بود حالا با عیالش میاد !خـــــــــــــخ!
A month later
برگه ای که پستچی داده بود رو امضا کردم و جعبه رو با لبخند بزرگی بردم تو اتاقم و سریع بازش کردم و لباسو از توش در اوردم بازم کار فرناندو رو تحسین کردم طرحش همونی بود که میخواستم و رنگشم که نقره ای و آبی بود ،آبیش درست رنگ چشمای آرتام بود ... با یادآوری آرتام دوباه قلبم کنسرت برا خودش برپا کرد!دوباره به لباس نگاه کردم محشر بود ، فرناندو یکی از بهترین خیاط ها بود ... من که عاشق کاراش بودم .
.
.
.
دوباره به ایینه نگاه کردم ،نیشم تا ته باز شد عالی شده بودم !خو عروسی تک برادرمه دیگه بایدم عالی باشم لباسم که بالا تنه ی نفره ای داشت و به شکل رومی بود و روش با سنگای ظریفی کار شده بود ولی از ناف به بعد یه پارچه آبی رنگ بود ،به رنگ چشماش! که به صورت لخت میوفتاد و یه چاک که تا وسطای رونم بود ... لباس شیکی بود!کفشای نقره ایم که بعضی از قسمتاش مشکی بود و سرویس ظریف برلیان هم به چشم میومدن!(پ ن پ)
نزدیک آییینه رفتم ،آرایش صورتم شامل کمی کرم پودر و رژگونه ،سایه آبی و خاکستری ملایم که روش خط چشم تقریبا کلفتی بود و در نهایت رژ قـــــــرمز که خیلی ازش خوشم اومده بود!در آخر موهام ک خیلی جالب شده بودن تا حالا همچین مدلی رو روی موهام درست نگرده بودم ،فر خیلی خیلی درشت بود!یه قسمت از جلوی موهامو محکم پشت گوشم فیکس کرده بود برای همین چشمام کمی خمارتر به نظر میرسید ... با رضایت نگاه آخر رو به خودم انداختم ...
.
آرتام
داشتم به موهام که با مدل مردونه ی زیبایی بالا رفته بود نگاه میکردم که به خودم اومدمو یه نگاه به ساعت انداختم که آه از نهادم بلند شد سریع لباسای جشن رو که شامل پیرهن مردونه آبی ، کت شلوار سفید و کروات سفید با طرح های ظریف آبی بود رو پوشیدم ... رنگ آبی لباس و پیراهنم دقیقا که نه ولی تقریبا رنگ چشمام بودن ... ساعتم رو بستم ،عطرمم زدم و بدو بدو رفتم پایین ...
.
.
.
ماهان – خوب آتام خان دیگه چه خبر از دانشگاه؟
-خوب خبر خـــ ...
با دیدنش حرف تو دهنم ماسید!به معنای واقعی کلمه ماتم برد!داشت با یه خانم مسنی صحبت میکرد ...
ماهان که دید خشکم زده مسیر نگاهم رو دنبال کرد ... با دیدن آیلا لبخند پهنی زد و برگشت سمتم و با شیطنت گفت :
-نه بابا تو هم؟!فک کنم فقط من موندم!
برگشتم سمتش :
-نه که توهم بیکار نشستی؟
با خنده زد رو شونم :
-دیگه چی کار به این کارا داری ؟
.
.
.
آهنگ درخواستی رو دادم و رفتم سمت آیلا ... میدونستمم سالساش محشره هر چی باشه رایان بهش یاد داده بود ... رایان هم که خوراکش همین چیزاس!
یه ژست جنتلمنانه به خودم گرفتم:
-افتخار رقص با شما رو دارم؟
با تعجب به سمتم برگشت،اول یه نگاه به سر تا پام انداخت و رنگ نگاهش عوض شد یه تای ابروشو بالا داد و با بدجنسی گفت :
-چرا باید با شما برقصم؟
-چون من میگم!
و در یک حرکت دستشو گرفتم و به سمت خودم کشیدم که پرت شد تو بغلم!با چشمای گشاد شده در حالی که سرخ شده بود خودشو کشید کنار و صاف وایستاد ...
-چی کار میکنید؟
-درخواست رقص میکنم نکنه بلد نیستید؟
معلوم بود حرصش گرفته :
-خیر من میترسم شما بلد نباشید و پای منو داغون کنید!
یه ابرومو دادم بالا :
-از کی تا حالا مردا پای خانما رو داغون میکنن؟
با حالت بچه گانه ای گفت :
-از وقتی که من رقص یاد گرفتم ...
با خنده گفتم:
-بابا چقدر ناز میکنی!
و سریع دستشو گرفتم و بردم توی پیست رقص ...
با ورود ما آهنگ عوض شد،آیلا که از کارای من خندش گرفته بود سری تکون داد:
-آهنگ خوبیه!
من – بله دقیقا!

ادامه دارد