قسمت 32_پاشو پارسا منتظرته.یکی از چشامو به زور باز کردم و نگاهی به فرهاد انداختم و دوباره فرو رفتم زیر پتو و گفتم:خوابم میاد. پتو با یک حرکت از روم برداشته شد و من با عصبانیت گفتم:پتومو بده فرهاد....فرهاد خوابم میاد....سرده..بده. سرم داخل بالشت شده بود و وسط بالشت رفته بود داخل و دو طرفش از کنار صورتم زده بود بیرون..موهامم ریخته بود روی صورتم...خودمو تو بغلم جمع کردم و گفتم:پتومو بده.. صدای پارسا اومد که:پاشو خانم خوابالو..اینقدر غر نزن. کامل چرخیدم به سمت پارسا و گفتم: اِ فکر کردم فرهاده.... _سلامتونم که خوردین. موی سرم رو از جلوی صورتم کنار زدم و سرجام کامل نشستم و گفتم:سلام. پارسا با یک خنده بازومو گرفت و بلندم کرد و گفت:برو صورتتو بشور.. بدو.. کلا خواب از سرم پرید و رفتم به سمت دستشویی.. با دیدن چهره ی خودم در اینه وحشت کردم..موهای مشکی بلندم از دو طرف به صورت نا مرتب دور صورتم ریخته شده بود.و صورتم هم سفیدِسفید زیر چشامم پف کرده بود..شبیه خون اشام ها شده بودم..صورتم را شستم و بیرون اومدم ...و به مامان اینا سلام کردم.. مامان گفت:تیام....بیا صبحونت رو بخور..پارسا جان منتظرن.. پارسا که روی مبل کنار فرهاد بابا نشسته بود گفت:من خودم عجله ای ندارم ولی پرواز میپره. رفتم نشستم پای سفره و چند لقمه ای خوردم و تا خواستم لیوان چایی رو بردارم..مامان دستمو کشید و بلندم کرد و به اتاق بردم..با ناله گفتم:مامان هنوز پام درد میکنه! مامان یک مانتو قهوه ای که حالت چرم داشت و خیلی به نظر گرون و زیبا میومد رو بهم داد و گفت:اینو تَنِت کن. _این از کجا؟ _خیلی وقت پیش برات خریده بودم..امیدوارم تنگ نشده باشه.. _مامان من میخوام سوار هواپیما بشم. _اشکالی نداره که بدو تنت کن. به اصرار مامان زیرش یک تی شرت نو پوشیدم و بعد این لباس رو تنم کردم..کیپ تنم بود یعنی نمیتونستم جُم بخورم.. جینمم پام کردم و یک شال زغالی روی سرم انداختم.. داشتم از اتاق میرفتم بیرون که مامان گفت:کجا؟ _دارم میرم دیگه.. _همینجوری؟ نگاهی به خودم کردم و گفتم:مگه چشه؟ مامان منو نشوند روی تخت و با یک کیف برگشت...کیف لوازم ارایشی.....مامان مداد رو برداشت و گفت:میخوام برات خط چشم بکشم..یاد بگیر که اونجا هم برای خودت بکشی. _مامان مگه میخوام برم عروسی؟ _میخوای بری خونه مادر شوهر.. خط چشم رو کشید..ابروهام رو مرتب کرد و گفت که در یک وقت خوب میریم ارایشگاه که تمیزش کنه...خط چشم چشامو درشت و مشکی تر میکرد...با یک ریمل هم مژه هام زیباتر شدن.. مامان برام رژزد و خواست خط لبم بکشه که مخالفت کردم..به چهرم توی اینه نگاه کردم..خیلی فرق کرده بودم...خیلی بهتر شده بودم...خیلی زیبا شده بودم.. در اتاق رو باز کردم ..پارسا به سمتم چرخید و خیره شد تو چشام...جز جز صورتم را با دقت نگاه میکرد...از جا پرید و گفت:بریم که دیر شد..فقط زنگ بزنید به اژانس. فرهاد از اتاق اومد بیرون و گفت:میرسونمتون. خودشو خیلی خوشگل کرده بود و تیپ زده بود..اخی داداشم.. مامان چپ چپ نگاهش کرد و گفت:خوبه خوبه؟کجا؟ فرهاد گفت:گفته بودم که . بابا هم از جا بلند شد و روبه مامان گفت:با مروارید میره دیگه.. از مامان خداحافظی کردیم و مامان یک عالمه منو بوسید و سفارش کرد بهم.سوار پراید شدیم... فرهاد:بشینین بدویین که دیر شد. من:فرهاد جان حالا در که نمیره. فرهاد از اینه به من نگاهی کرد و گفت:رو هوا میدزدنش. جلوی فرودگاه پیاده شدیم...پارسا دست منو و گرفت و با دست دیگه ساک رو ..از فرهاد خداحافظی کردیم و ووارد فرودگاه شدیم.. پارسا زیر گوشم زمزمه کرد:خوشگل بودی و من نمیدونستم. مُشتی اروم حواله بازوش کردم و گفتم:چشم بصیرت میخواد.. سوار هواپیما شدیم...من کنار پنجره نشستم و پارسا وسط و کنارش یک مرد دیگه..یادم نمیاد اخرین باری که هواپیما سوار شدم کی بود...شاید خیلی زمان پیش.. از پنجره به بیرون خیره بودم..ذوق و شوق اشکاری داشتم..شکلات ها رو پخش کردم...چه مزه ای... کمربند رو بستیم...یک دفعه هواپیما به حرکت افتاد...دستم به دسته ی صندلی چسبیده بود..کمی ترسیده بودم...هواپیما ازجاش کنده شد...دست پارسا روی دستم قرار گرفت..دلم کنده شد ناگهانی و به اسمون رفت...دیگه طاقت از پنجره بیرون نگاه کردنم نداشتم...چشامو بستم ولی حالمو بدتر میکرد..دست پارسا رو فشردم....پارسا زیر گوشم زمزمه کرد:حالت خوبه؟ چیزی نگفتم..پارسا سرشو اورد جلوی صورتم و گفت:تیام...حالت خوبه؟ بازم چیزی نگفتم فقط سرمو به علامت اره تکون دادم .. وقتی هواپیما صاف شد...نگاهمو از پنجره به بیرون دوختم.. میخواستم درباره ی...سیگار...جاسیگاری پُر...بهار..ملینا..وهمه چی با پارسا صحبت کنم..ولی به نظرم اومد بهتره این سفر چند روزه رو به خودمون زهر نکنم..سرمو روی شونه ی پارسا گذاشتم..یک حس ارامش منتقل شد..ولی اگه پارسای من سیگاری باشه چی؟ از اول از پسرا و مردایی که سیگار میکشیدن منتفر بودم.. نه پارسا سیگاری نبود..حتی در مواقع عصبانیت...چشامو بستم تازه داشت گرم میشد که صدای پارسا مثل یک اهنگ ملایم تو گوشم پیچید:تیام بدون اینکه سرمو از روی شونه محکمش بردارم گفتم:بله. _هنوزم میخوای ازم جدا بشی؟ 
نه..معلومه که نه..مگه من بمیرم که از تو جدا بشم...سرمو بازهم از روی شونش برنداشتم و گفتم:تو چی؟_سوال رو با سوال جواب نمیدن.._راستشو بگم یا دروغ؟_راست..میخوام همیشه ازت راست بشنوم._من دلم نمیخواد دلامون از هم جدا شه..وگرنه کنار هم بودن یا نبودنمون مهم نیست..من میخوام دلامون کنار هم باشه..فکرامون...خیالامون..هم� � چیمون.
*******
_من دلم نمیخواد دلامون از هم جدا شه..وگرنه کنار هم بودن یا نبودنمون مهم نیست..من میخوام دلامون کنار هم باشه..فکرامون...خیالامون..هم� � چیمون.پارسا گفت:تیام... وقتی اینطوری تیام صدام میکرد روحم تا مرز خوشبختی پرواز میکرد و وقتی چهره ملینا ظاهر میشد سقوط میکرد.. _بله. _دوسم داری؟ چرا من..چرا من اول به این عشق اعتراف کنم..چرا من اول بگویم که عاشقانه دوستت دارم.. _اینبار نوبت توئه که بگی.. _صورتشو اورد جلوی صورتم..سرمو از روی شونش برداشتم و زل زدم به اون ظرف عسل. _من..از ته ِ تهِ تهِ قلبم و دلم...دوسِت دارم تیام. خدایا منو و محو کن از این جهان هستی...خدایا منو و این همه خوشبختی.. پارسا ادامه داد:دختری مثل تو واقعا ندیده بودم...بیشتر موقع ها تو عصبانیت خودتو کنترل میکردی...ساده بودی..مهربون بودی...بعضی کارات بچگونه بود ولی..من ..دوسِت دارم..حالا تو صورتم رو با دستام پوشوندم و گفتم:چه سخت شد. پارسا خندید و دستامو از روی صورتم برداشت و تو دستاش گرفت و گفت:چشات خیلی خوشگل شده...ولی من صورت سادتتو بیشتر دوست دارم.. لبخند کوچولویی زدم که پارسا گفت:چرا قرمز شدی؟ چشامو بستم و گفتم:میزاری اعتراف کنم! پارسا خندید و گفت:هوم با چشای بسته گفتم:منم دوستت دارم.. پارسا تا اومد عکس العملی از خودش نشون بده صدای مهماندار اومد: _اقا میزتون رو بکشید.. ناهار نبود یک چیزی مثل صبحونه بود..بدون حرف خوردیم و بعدش اعلام کردن کمربندهارو ببندیم.. پارسا گفت:تیام. _بله _قول میدی تااخرش پیشم باشی _این قول هارو معمولا اقا پسرا میدن نه دخترا.. _روی من حساب کن. _روی منم حساب کن هردومون خندیدم .. +++ زنگ در رو زدیم..پارسا ساک را روی زمین گذاشت و گفت:مثل اینکه نیستن. _حالا چیکار کنیم.؟ _منم کلید خونه خودمو نیاوردم..یادم رفت به دیوار تکیه دادم و گفتم:ای بابا. پارسا بازومو کشید و اوردم کنا رو گفت:لباست کثیف میشه بیا اینور._یک زنگ بزن بهشون گوشی شو دراورد و شماره گرفت.. _الو .... _سلام مامان کجایین شما؟ _... _دمِ خونتون _...... _خونه خاله چیکار میکنید شما که میدونستید ما میایم... _.... _بیایم خونه خاله؟ پارسا نگاهی به من کرد و گفت:خیله خب..10 دقیقه دیگه.. من که نگام به خیابون بود نگاهش کردم و گفتم:چی شد؟ _بریم خونه خاله هما. _خونه خالت؟بریم اونجا برای چی؟ _من الان به مامان گفتم میایم اونجا بیا بریم. عصبانی گفتم:تو نباید به من میگفتی پارسانفسشو بیرون فرستاد و به سمت خیابون میرفت ..ولی من از جام تکون نخوردم..پارسا برگشت و عصبی نگام کرد و گفت:بیا بریم..حالا من چیکار کنم. _من نمیام خونه خالت پارسا اومد سمت من..ساکو انداخت روی زمین..کوچه خلوت بود..خیره شد تو چشام و گفت:اون وقت چرا؟ _حوصله خونه خالَت رو ندارم..حوصله اون سپیده روانی رو ندارم..حتی حوصله مامانت اینا رو هم ندارم.. پارسا چونمو گرفت توی دستش و گفت:حوصله منم حتما نداری؟ _پارسا من میخوام استراحت کنم..نمیخوام بیام مهمونی...نمیخوام برای چند دقیقه دیگه هم نقش یک دختر خوب رو بازی کنم. _پس تو نقش بازی میکنی و این مهربونی تو خونِت نیست.
****
پارسا گفت:تیام... وقتی اینطوری تیام صدام میکرد روحم تا مرز خوشبختی پرواز میکرد و وقتی چهره ملینا ظاهر میشد سقوط میکرد.. _بله. _دوسم داری؟ چرا من..چرا من اول به این عشق اعتراف کنم..چرا من اول بگویم که عاشقانه دوستت دارم.. _اینبار نوبت توئه که بگی.. _صورتشو اورد جلوی صورتم..سرمو از روی شونش برداشتم و زل زدم به اون ظرف عسل. _من..از ته ِ تهِ تهِ قلبم و دلم...دوسِت دارم تیام. خدایا منو و محو کن از این جهان هستی...خدایا منو و این همه خوشبختی.. پارسا ادامه داد:دختری مثل تو واقعا ندیده بودم...بیشتر موقع ها تو عصبانیت خودتو کنترل میکردی...ساده بودی..مهربون بودی...بعضی کارات بچگونه بود ولی..من ..دوسِت دارم..حالا تو صورتم رو با دستام پوشوندم و گفتم:چه سخت شد. پارسا خندید و دستامو از روی صورتم برداشت و تو دستاش گرفت و گفت:چشات خیلی خوشگل شده...ولی من صورت سادتتو بیشتر دوست دارم.. لبخند کوچولویی زدم که پارسا گفت:چرا قرمز شدی؟ چشامو بستم و گفتم:میزاری اعتراف کنم! پارسا خندید و گفت:هوم با چشای بسته گفتم:منم دوستت دارم.. پارسا تا اومد عکس العملی از خودش نشون بده صدای مهماندار اومد: _اقا میزتون رو بکشید.. ناهار نبود یک چیزی مثل صبحونه بود..بدون حرف خوردیم و بعدش اعلام کردن کمربندهارو ببندیم.. پارسا گفت:تیام. _بله _قول میدی تااخرش پیشم باشی _این قول هارو معمولا اقا پسرا میدن نه دخترا.. _روی من حساب کن. _روی منم حساب کن هردومون خندیدم .. +++ زنگ در رو زدیم..پارسا ساک را روی زمین گذاشت و گفت:مثل اینکه نیستن. _حالا چیکار کنیم.؟ _منم کلید خونه خودمو نیاوردم..یادم رفت به دیوار تکیه دادم و گفتم:ای بابا. پارسا بازومو کشید و اوردم کنا رو گفت:لباست کثیف میشه بیا اینور._یک زنگ بزن بهشون گوشی شو دراورد و شماره گرفت.. _الو .... _سلام مامان کجایین شما؟ _... _دمِ خونتون _...... _خونه خاله چیکار میکنید شما که میدونستید ما میایم... _.... _بیایم خونه خاله؟ پارسا نگاهی به من کرد و گفت:خیله خب..10 دقیقه دیگه.. من که نگام به خیابون بود نگاهش کردم و گفتم:چی شد؟ _بریم خونه خاله هما. _خونه خالت؟بریم اونجا برای چی؟ _من الان به مامان گفتم میایم اونجا بیا بریم. عصبانی گفتم:تو نباید به من میگفتی پارسانفسشو بیرون فرستاد و به سمت خیابون میرفت ..ولی من از جام تکون نخوردم..پارسا برگشت و عصبی نگام کرد و گفت:بیا بریم..حالا من چیکار کنم. _من نمیام خونه خالت پارسا اومد سمت من..ساکو انداخت روی زمین..کوچه خلوت بود..خیره شد تو چشام و گفت:اون وقت چرا؟ _حوصله خونه خالَت رو ندارم..حوصله اون سپیده روانی رو ندارم..حتی حوصله مامانت اینا رو هم ندارم.. پارسا چونمو گرفت توی دستش و گفت:حوصله منم حتما نداری؟ _پارسا من میخوام استراحت کنم..نمیخوام بیام مهمونی...نمیخوام برای چند دقیقه دیگه هم نقش یک دختر خوب رو بازی کنم. _پس تو نقش بازی میکنی و این مهربونی تو خونِت نیست._چرا هست..تو خون و رگ و کل وجودمه ولی بعضی موقع ها حوصله خودمم ندارم...پارسا حرفامو نمیفهمید و داد زد:باید بامن بیای خونه خاله فهمیدی؟ساکم که روی زمین افتاده بود رو برداشتم و گفتم:من حرف زور نمیفهمم.بازومو کشید و گفت:بامن میای.چنگ انداخته بود به دستم..الان لباسم پاره میشد..دستم رو داشت فشار میداد ...دردم اومده بود._ولم کن.انگشتاشو تو انگشتام قفل کرد وگفت:با من میای.و منوکشید..ناخناش تو دستم فرو میشد...حالم داشت از خودم بهم میخورد از اینکه تا چند دقیقه پیش داشتیم از عشق و عاشقی حرف میزدیم..حالا به خاطر خستگی سر هم فریاد میزدیم...پارسا دستشو برای تاکسی تکون داد و با ایستادن یک ماشین تقریبا منو و هل داد داخل و خودش نشست کنارم ..دستش هنوز توی دستم بود..دستم میسوخت..بازوم میسوخت..گلوم میسوخت..خدا رو شکر هنوز مقاومت میکردم و نمیذاشتم اشک های مزاحم بریزن.با صدای پارسا که به راننده گفت:همینجا.ماشین ایستاد و من دوباره کشیده شدم بیرون..به خاطر لاغریم بود یا به خاطر ضعیفیم نمیدونم فقط میدونم حالم از وضعیتم داشت بهم میخورد..خونشون رو میشناختم..پارسا زنگ رو زد ..دست پارسا کمی شل شد ولی باز ناخناشو فرو کرد..اروم گفتم:ولم کن روانی.در باز شد و ماهم داخل شدیم..پارسا یا صدامو نشنید یا خودشو به نشنیدن زد..هستی خانم دوان دوان از ساختمون خارج شد و به سمت ما اومد...لبخند میزد و اشک تو چشاش بود...منو تو اغوش گرفت و گفت:تیام دخترم..خانمم خوبی؟وای عزیزم..دستم هنوز توی دست پارسا بود..فکر میکردم خون تو دستم ساکنه..خواستم بکشم بیرون که بازم ولم نکردهستی جون رو بوسیدم و گفتم:سلام هستی جون..شما خوبید؟هستی خانم اشکاشو که روی صورتش جاری بودن رو پاک کرد و گفت:الان خوب شدم دخترم...بیا بریم تو..بیا به قربونت بشم من..خواستم قدمی همراه هستی خانم جلو برم که کشیده شدم عقب....دیونه.پارسا :سلام عرض شد مادرِگرام.هستی خانم چپ چپ پارسا رو نگاه کرد و گفت:من با تویکی حرفی ندارم...قراربود هفته پیش بیاین.پارسا برای بوسیدن هستی خانم جلو اومد و گفت:ببخشید مامانی.هستی خانم خودشو عقب نکشید و لپ پسرشو بوسید و گفت:پسره ی شیطون..هردوشون خندیدن ..ولی من احساس میکردم کف دستم خونی شده..وحشی.دنبال هستی خانم راه افتادیم...اقاشایان دمِ در ایستاده بود..پدرانه بوسیدم..کنار اون مردی بود که نمیشناختمش..قد بلند با چشم هایی مشکی...فرم صورتش شبیه اقا شایان بود._سلام..پژمان هستم.اِ..پس این پژمانه.با تموم دردی که توی دستم بود گفتم:سلام..خیلی خوشحالم از دیدنتون.کنار اوهم یک زن که احتمال میدادم فریبا زن داداش پارسا باشه.لبخند زیبایی روی صورتش بود و شونه های پسرش رو گرفته بود..._سلام فریبا خانم._سلام تیام جان..وای که من چه قدر برای دیدن تو مشتاق بودم..خوبی شما؟_خیلی ممنونم مرسی.فریبا یک شال ابی کمرنگ روی سرش انداخته بود و ارایش تکمیلی کرده بوده .چه قیافه خواستنی داشت..کنار اون ها هم ..خاله هما...سپیده و سامان...با همه سلام و احوال پرسی کردم و ساکمون را داخل هال گذاشتیم و رفتیم روی مبل ها نشستیم..رو یک مبل 3نفره با پارسا نشستیم و اون طرفمم فریبا خانم..بالاخره پارسا دستمو ول کرد..سوزش شدیدی کف دستم بود..نگاهی بهش کردم..جای ناخناش بود و زخم ایجاد کرده بود..همون موقع هما خانم با یک سینی چای جلو اومد..تا اومدم بردارم که فریبا از کنارم با صدای بلند گفت:واه تیام جان دستت خونیه!همه به سمتم چرخیدن و من به کف دستم خیره شدم..از جای رد ناخنای پارسا داشت خون میومد...هستی خانم:وای..چی شده عزیز؟ و از جا بلند دش..منم بلند شدم و گقتم:هیچی ..فقط دستشویی کجاست که من بشورم..سامان از جا بلند شدو گفت:بیاین بهتون نشون بدم..پای پارسا رو از دستی محکم لگد کردم .و خشمگین نگاهش کردم..سامان بهم نشون داد.رفتم داخل و دستمو گرفتم زیر شیر اب.... خونش بند نمومد..در رو باز کردم.سامان هنوز اونحا بود.گفتم:میشه یک دستمال بیارید._بله بله حتما.و بدو رفت و همراه جعبه دستمال برگشت و جعبه را به سمت من گرفت..یکی برداشتم و روی زخم دستم گرفتم.فریبا هم ناگهان همانجا ظاهر شد با چند تا چسب زخم و گفت:بیا عزیزم..بیا زخماتو ببندم._خیلی ببخشید..چسب زخم ها رو چسبوند و گفت:چرا اینطوری شد؟_همینجوری_مگه میشه تیام جان..به من بگو._اخه دلیل خاصی نداره..فریبا که دید هستی جون داره میاد گتف:امیدوارم.هستی جون کنارم نشست و گفت:چی شده؟گفتم:یک زخم ساده است..هستی جون:یک زخم ساده رواینقدر بستین..پاشو اینجا خوب نیست نشستی مادر ..پاشو دخترم.بلند شدم و به هال رفتیم و دوباره کنار اون روانی نشستم.
**********
اقا شایان گفت:چیزی شد دخترم؟_نه..فقط یکم خون اومد.پارسادستمو گرفت توی دستش ونگاهی انداخت و گفت:به خاطر فشار من بود.اروم با یک لبخندمصنوعی به بقیه زیر گوشِ پارسا گفتم:نه ازاسمون یک ادم وحشی اومده دستم رواینطوری کرده._من نمیخواستم اینطوری بشه._عمم بودم مثل وحشی هادستمو فشارمیداد..فریبا اومد دوباره کنارم وگفت:خب تیام خانم چه خبرا...شنیدم محصل هستید._بله..2تاازامتحانامون مونده._انشاا... به خوبی میدید._امیدوارم..شماچی؟_من که دارم حقوق میخونم..البته باشوهر وبچه واین جورچیزایکم سخته._سرِکارم میرین؟_نه خیلی دوست دارم..ولی هم زمانی ندارم..هم پژمان میگه نیازی نیست...هستی خانم همون موقع همراه بایک صندلی میاد ..صندلی رو میزاره ومیخواد روش بشینه که فریبا بلند میشه و میگه:اینجا بشینین مامان.._نه فریبا جان راحت باش._تعارف کن که ندارم مامان بیاین اینجاهستی خانم روی مبل نشست وگفت:خب تیام جان..زری خانم خوب بودن؟_بله سلام رسوندن._اقا سینا خوب بود؟_بله..._فرهادجان چطور؟از پارسا شنیدم که ایشونم داره سر وسامون میگیره._بله..بادختر عموم مروارید..یادتون که هست؟_اره..دختر خیلی خوشگلی بود....عزیز خانم چطوره؟__ایشونم خوبه....پونه جون کجاست؟_بچم دانشگاه کلاس داشت وقتی فهمید شما میخواین بیاین اینقدر ذوق زده شد که نگو..حالاشب میاد..یک لحظه سرمو چرخوندم سمت جمع که چشمم به پارسا و سپیده خورد...اینبار نباید فقط از دور حرص میخوردم..باید جلومیرفتم...با گفتن ببخشید رومو به سمت اونا برگردوندم...سپیده نگاهی سرد به من انداخت وگفت:میگفتی پارسا!این یعنی این دختررو ول کنه وبه بحثمون ادامه بده.پارسا گفت:اها...دیگه همین فعلا این گوشی ها روبورسه..البته قیمتاش بالاست.سپیده:قیمتش برام مهم نیست..فقط خوب باشه!پارسا گفت:پس همونا که بهت گفتم.پارسا نگاهی به من کرد وگفت:دست عروسکم چطوره؟اقا پارسا من بااین حرفا خر نمیشم..بدون توجه به پارسا روبه سپیده گفتم:میخوای گوشی بخری سپیده جون؟_اره..گوشیم مدلش قدیمی شده.پارسا که از اینکه بهش بی توجه بودم چشاش اندازه کاسه شده بود..همون موقع صدا خاله هما اومد:ناهار امادست.همه بلند شدیم وبه سر میز رفتیم...من کنارپارسا و کنارم فریبا..چه قدر فریبا رودوست داشتم.چه قدرمهربون بود ..سرناهارهمش بهم چیزی تعارف میکرد..پارساهم همش بهم چیزیز تعارف میکرد ولی من بهش اهمیت نمیدادم..ناهار که خورده شدهما خانم اصرار کردبمونیم..ولی هستی خانم خستگس مارو بهونه کرد..
*******
بعد از خداحافظی طولاتی با انها..سوار ماشین اقا شایان شدیم و به خانه رفتیم.وارد خانه که شدیم.منتظر دیدن یک قصر بودم..با ان همه ثروت انها دیدن همچین خانه ای خیلی عجیب بود.یک حیاط مستطیل که فقط جا پارک 2ماشین داشت و یک باغچه مستطیل شکل کنار دیوار..از ماشین که پیاده شدیم.ساکم را برداشتم که پارسا از دستم گرفت و گفت:بِده من دستت زخم شده.اروم گفتم_زخم نشده زخمیش کردی.اقاشایان کلید انداخت و وارد شدیم..یک راهرو نسبتا بزرگ بود که به امتداد ان که میرسیدی دست راست به سمت اتاق ها و روبه پذیرایی و اشپزخانه بود.هستی خانم گفت:_بچه ها شما برید تو اتاق استراحت کنید.پارسا زود گفت:چشم.و دست منو اروم گرفت و گفت:بیا تیام جانای کوفتِ تیام جان.در چوبی اتاقشو باز کرد.یک اتاق بزرگ ،یک تخت 2نفره که پتویی شکلاتی روش بود..دیوار اتاقش با کاغذ دیواری رنگ قهوه ای گرفته بود.یک کمد لباس هم توی دیوار و یک در دیگه که نمیدونم چی بود..یک کاناپه هم گوشه ی اتاق بود.پارسا ساکم را گذاشت و درو بست.ساکم را برداشتم و بردم گوشه ای از اتاق.شالم را دراوردم و مشغول تا کردن شدم که پارسا گفت:_بابت دستت متاسفم..داشتی لجبازی میکریبرگشتم و عصبانی نگاهش کردم ولی دهنم باز نشد و چیزی نگفتم._فکر نمیکردم اینطوری بشه..ببخشید تیام...خواهِـهنوز(ش)را نگفته بود که بلند شدم .دکمه های مانتویم باز بود ولی در نیاورده بودمش..جلو رفتم و زل زدم تو چشاش و گفتم:از یک پسر سیگاری مثل تو بعید نیست.داد زد:سیگاری؟_بله..اون روز ملینا خانم گفتن که رفتی ازش سیگار بگیری.._برای بهار بود.جلوتر رفتم و یقه ی لباسشو گرفتم و گفتم:برای هردوتون بود..مطمئنی با سیگار درباره ی کار حرف میزدین؟تو...با اون دختره اشغال...تنها یا 3تا بسته سیگار...چیکار میکردین..ها؟خودت به من میگی دروغ نگم اون وقت ...یک قطره اشک روی گونم ریخت..پارسا به دیوار تکیه داده بود..یقه پیراهن مردونش رو کشیدم و گفتم:یک چیزی بگو..از من میخوای راجع به عشق بگم..اون وقت شب با یک دخترته هرزه تنها میمونی و سیگار میکشی و هزارکار دیگه.دهنم برای گفتن کلمه بعدی بازنشده بود که مزه خون و داغی گونم رو حس کردم.به چشم های به خون نشسته پارسا خیره شدم ....صورتم هنوز میسوخت..پشت انگشتای کشیدم پارسا بود..فقط کمی باید سرم را بالا تر میگرفتم..خیره شدم داخل چشمای عسلیش...چه عسل تلخی.داشتم به سمت در میرفتم که گفت:تو اتاق هم هست.و به دری اشاره کرد..اروم به اون سمت رفتم..در را باز کردم...درو محکم بستم...از صداش خودم ترسیدم.شیر اب رو باز کردم و دستم رو زیرش گرفتم و به عکس خودم داخل اینه خیره شدم..به خاطر کار نکرده کتک خوردم..به خاطر گفتن واقیعت..توقع هر چیزی رو داشتم غیر اینکار..خون از کنار لبم جاری شد...در عرض 3ساعت..هم دستم رو زخم کرد هم کنار لبم....شیر اب باز بود..سرمو زیرش گرفتم..سرد بود...چه سرمایی..
*******
صورتم را زیرشستم و از دستشویی خارج شدم..قطرات اب روی صورتم لیز میخوردن...اول نگاهی به پارسا که روی تخت دراز کشیده بود و تنش برهنه بود کردم..چه هیکلی...چشاشو بسته بود و دستشو به صورت قائم روی پیشونیش گذاشته بود..به سمت ساکم رفتم و مانتوم رو دراوردم و گذاشتم روی ساک...هنوز بی هیچ هدفی روی زمین نشسته بودم که پارساگفت:_تیامنگاهش نکردم و اروم گفتم:بله._یک لحظه میای..چیزی نگفتم و از جا بلند شدم و رفتم کنار تخت ایستادم و زل زدم تو چشاش..البته خیلی هم چشامو کنترل میکردم تا روی بدن خوش فرمش نره..اروم گفتم:بله.مچ دستم رو گرفت و منو کنار تخت نشوند..بدنم با بدنش تماس پیدا کرد..نگاهمو به فرش دوختم و گفتم:چیه!؟دستمو ول کرد _میزاری توضیح بدم.برگشتم به سمتش و خواستم چیزی بگم که دستاشو دور صورتم قاب کرد و گفت:بزار دیگه.هم خندم گرفته بود هم عصبی بودم..دستاشو از دورصورتم جدا کردم و گفتم:بگو._من توی عمر با عزتم...تا حالا 1نخِ سیگار هم نکشیدم..اون شب بهار حالش خراب بود به بهونه کار اونده بود خونم..نمیدنم ادرسمو از کجا اورده بود...به خدا نمیدونم تیام...من کشید توی بغلش.سرمو گذاشتم روس سینه برهنش..قفسه سینش بالا و پایین میرفت...ادامه داد:باور کن...باور کن..من تو دوران مجردیم از اینکارا نمیکردم که حالا بکنم..تو حالا ماله منی..میخواستم بهت بگم..فرصت نشد..به خدا اگه رفتم از ملینا سیگار بگیرم برای اون دختره بود..اون مست بود حالش خراب بود..خیلی خراب..سرمو اوردم بالا و خیره شدم تو چشاش ..سرشو یکم جلو تر اورد..خواستم برم عقب ولی بین بازوانش گیر افتاده بودم....بین اغوشش.پارسا گفت:هر چه قدر خواستی بزنمم..ولی ببخشمم تیام...سرد نگاهش میکردم..نه نشونه ی از عشق نه از عصبانیت شاید داشتم خام حرفاش میشدم...پارسا دستشو پشت گردنم برد و سرمو چسبوند به سرش و گفت:من اگه تو نخوای هیچ وقت ازت جدا نمیشم..تازه فهمیدم انتخاب مامان چه قدر درسته..سرمو جدا کردم ..زل زدن تو چشاشو بیشتر دوست داشتم و گفتم:پارسا..چشاش شیطون شد و گفت:جانم._تو سپیده رو بیشتر از من دوست داری؟..پارسا اینبار منو کامل تو بغلش کشید و گفت:وقتی میگم بچه ای ناراحت نشو...من تو رو دوست ندارم عاشقتم..اینو گفت و بوسه ای به نوک بینیم زد..
******
لبخند کم جونی زد و دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو خوابوند کنارش..اروم گفتم:پارسا..پام_اوه ببخشید...بهش پشت کردم و اون از پشت بغلم کرد..سرشو توی گودی شونم گذاشت و گفت:خیلی دوسِت دارم تیام.خندیدم و چیزی نگفتم..صداش گوشم رو قلقلک میداد..اروم گفت:تا حالا بغلت کرده بودم؟اروم گفتم:نچ.زیر چونم رو بوسید و دستاشو بیشتر دور کمرم فشرد.چه درد خوشایندی.حالا هیچ شک و شُبه ای در زندگیم نیست..میدونستم پارسا سیگاری نیست..میدونستم ملینا دیگه مشهد نیست...میدونم بهار یک معتاد هرزه است...فقط یک چیز برام زیاد روشن نیست اونم اینکه شیدا چرا به ما که دوستاشیم نگفت...24 دی بود...هفته دیگه بله برون فرهاد بود..همه خونه ی مروارید اینا جمع میشدیم و خطبه میخوندیم..البنه صبحش میرفتیم حرم...دقیقا 4شنبه هفته دیگه...چشامو بستم...یکم تکون خوردم که پارسا گفت:چه قدر وُول میخوری عزیزم.دستمو از پشت بردم وبردم توی موهاش...نفس های گرم پارسا به دستم میخورد..به دستِ زخم شدم..به دستی که تا دقایق پیش روی خون لبم بود..نباید میزد..عقل من این عکس العمل رو مسخره میدونست...عجیب میدونست..خیلی خسته بودم..خودمو سپردم به دست رویاها و خواب.************_تیام....تیام پاشوغلتی زدم و پتو رو تاگردنم کشیدم بالا..احساس کردم نشست روی تخت و مشغول تکون دادنم شد._تیام.پاشو پونه 3ساعته پشت در منتظره توئه.یکی از چشامو به زور باز کردم و به پارسا خیره شدم..پارسا مردونه لبخند زد و گفت:ساعت 7 ها...پاشو..نمازتم که قضا شد..سر جام نیم خیز شدم راست میگفت نمازم قضا شده بود._چرا زودتر بیدارم نکردی..پارسا از لبه ی تخت بلند شد و گفت:_توالان بیدار نمیشی چه برسه به ساعت 5.پتو رو کنار دادم و گفتم:گفتی کی اومده؟_گوشات سنگین شده ها!پونه اومده..خودشو تو هال هلاک کرد پاشوبلند شدم و داخل اینه دستشویی صورتم رو چک کردم..همه چی خوب بود..فقط لبم و کنارش باد کرده بودند.صورتم شستم و وضو گرفتم و بیرون اومدم..گوشه ی اتاق نماز شبم رو خوندم و موهامو شونه زدم و دمِ اسبی بالای سرم بستم..اینجوری خیلی بهم میومد..یک لباس خوب هم پوشیدم و از اتاق خارج شدم..کسی داخل هال نبود..دوباره به اتاق برگشتم..پارسا با گوشیش مشغول بود...یکم نگاهش کردم ولی نفهمید._پارسا.سرشو اورد بالا و گفت:بله؟_پونه که تو هال نیست؟_احتمالا تو اتاقشه._اتاقش کجاست؟با دست به سمت راست اشاره کرد و گفت:اینجا.چپ چپ نگاهش کردم به سمت اتاق پونه رفتم
**********
قسمت 33صدای اهنگ میومد.تقه ای به در زدم و بعد از چند لحظه سکوت،صدای پونه اومد که گفت:«بیاتو»در را کمی باز کردم و داخلش سرک کشیدم.پونه روی تختی که دقیقا مقابل در بود نشسته بود.بادیدن من سریع از جاش بلند شد و به سمت من اومد و گفت:سلام تیام...خوبی عزیزم؟چه قدر خوشحالم از دیدنت و اومدنت.و شروع کرد به بوسیدنم،لبخندی زدم و شونشو گرفتم و یکم عقب بودم و گفتم:وای بزار ببینمت دختر!موهای مشکی فِر مشکی اش رو بالای سرش با کلیپس بسته بود .چشم های مشکی درشتش رو خط چشم کشیده بود و ابروهاشو که حالت کمون توی صورتش راشت رو قهوه ای کرده بود.نگاهی بهم کرد و گتف:چه خوشگل شدی....دلم برات خیلی تنگ شده بود.خندیدم و گفتم:برای من یا داداشت؟_پارسا ارزش دلتنگ شدن داره اخه؟تو دلم گفتم:پارسا ارزش همه چی رو داره.پونه دستمو کشید و منو نشوند روی گوشه تخت.چشمم به گیتاری که روی تخت بود خورد و گفتم:گیتار میزنی؟پونه دستی روی تارهای گیتار کشید که صدایی تولید کرد و گفت:اوهوم_من هم خیلی دوست داشتم بزنم ولی بلد نیستم.پونه دستشو برداشت و گفت:کاری نداره که...حتما خودم بعدا بهت یاد میدم..خب چه خبرا؟_شما چه خبرا؟نمیخوای عروس بشی خوشگل خانم..پونه لبخندی زد و چند تارِ موی فرشو دور انگشتش پیچید و گفت:نه..هیچ وقت.اروم گفتم:برای چی؟پونه زل زد تو چشام و گفت:یکی با زندگیم کاری کرد که هر لحظه ارزوی مرگم و مرگش رو میکنم.پونه مکثی کرد و ادامه داد:_تیام من هیچ خواهری نداشتم و فکر میکردم با ازدواج پژمان یا پارسا زناشون مثل خواهرام میشن..ولی فریبا با اینکه همسنیم ولی خیلی شوهری و پژمان رو وِل نمیکنیم...من و اون اصلا رابطه خوبی باهم نداریم.فقط برای حفظ ظاهر و اینکه پژمان ناراحت نشه باهم حرف میزنیم.....تو هم که...مشهدی و هیچ وقت نیستی که باهم درد و دل کنیم.پونه سرشو روی شونم گذاشت و گفت:من خیلی تنهام.اروم گفتم:پونه..من تورودارم..تو منو..میتونی روی من مثل خواهرِ نداشتت حساب کنی...هر چی تهِ دِلِتَ رو بگو.پونه سرشو بالا اورد و منو نگاه کرد وودستامو گرفت..دستاشو یک فشار اروم دادم و گفتم:بگو/پونه سرشو انداخت پایین و گفت:4سال پیش وقتی 16سالم بود با داداش دوستم تو دبیرستان دوست شدم..اون یک پسر ایده ال بود...قد بلند ..زیبا ..مهربون و پولدار..ماهم پولدار بودیم ولی اونا خر پول...اسمش بردیا بود..من عاشقش بودم و میپرستیدمش..هر وقت میشد میرفتم میدیدمش..وقتی کسی خونمون نبود...وقتی مامان اینا مهمونی بودند...2سال باهم دوست بودیم و هیچ اتفاقی بینمون نیوفتاد..اون اصرار میکرد به لب دادن و این جور چیزا ولی من فقط بغلش میکردم..اون به من میگفت که من یک ادم تعصبی ام در صورتی که من اینطوری نبودم..من عذاب وجدان میگرفتم...اونقدر دمِ گوشم اینو خوند که اخرکارمون از لب دادن گذاشت.
*********
هنوز کلمه بعدی از دهن پونه بیرون نیومده بود که در اتاق وحشیانه باز شد و پارسا داخل اومد...من با تعجب و پونه با ترس نگاه میکرد..پارسا جلو اومد و عصبانی کوبید توی گوش پونه.پونه از درد روی تخت افتاد.گفتم :چی شده؟و خواستم بلند بشم که پارسا محکم توی قفسه سینم کوبید و منو نشوند سرجام..و روبه پونه گفت:تو اون همه سال دوست پسر داشتی؟اون همه سالی که منو و بابا اینا برات تلاش میکردیم..؟تو اون همه سال با یک پسره احمق تر از خودت لاو میترکوندی؟اینو گفت و یکی دیگه بر پشت پونه زد..پون رفت پشت من و باناله گفت:غلط کردم...باور کن غلط کردم..پارسا دستشو برای دوباره زدن بالا اورد که من جلوی پونه ایستادم و گفتم:نزن.پارسا با داد گفت:برو کنار بینم میخوام تکلیفشو مشخص کنم._تو فقط 5سال ازش بزرگتری چی میگی؟اگه کسی بخواد تکلیفشو مشخص کنه باباشه.پونه با حالت زار زدن گفت"بابا بفهمه که منو میکشه.پارسا با داد گفت:قبلش اگه من نکشمت..پارسا صداشوکمی پایین اورد و گفت:دیگه باهم چیکار میکردین؟منم نشستم کنار پونه و اون سرشو یکم بالا اورد و گفت:هیچکار.پارسا گفت:راستشو بگو._فقط همین بوسه.پارسا گفت:لب دادن بوسه است؟منو تیام که اینهمه مدت باهم بودیم یک بار این کار رو نکردیم که تو آشغال کردی!چه دلیلی داشت اینو به پونه بگه..چه دلیلی داشت پونه از روابط ما خبر دار بشه....پونه طوری نگام کرد که حالم از زندگیم بهم خورد.پارسا دوباره خواست توی صورت پونه بکوبونه که من بلند شدم تا دستش رو بگیرم ولی سرعت عمل اون بیشتر بود و دست بزرگش روی صورتم فرود اومد...سوزش....داغی...خشم..حسایی که من داشتم در اون لحظه.پارسا در طول یک روز تونسته بود دستم رو زخمی کنه..و دوبار توی گوشم بزنه..دستم رو روی جایی که زده بود گذاشتم .پارسا که هنوز تو شُک بود گفت:وای چی شد؟و منو توی بغلش گرفت...همونطور صاف توی بغلش بودم سرم روی سینش بود.دستم روی گونم ..و اون دست دیگم پایین..پارسا روبه پونه گفت:الان میام به حساب تو میرسم..باید همه چی رو برای من کامل توضیح بدی و همونطور که من تو بغلش بودم دستش رو روی کمرم گذاشت و به اتاق پارسا باز گشتیم..همین که وارد شدیم..اولین قطره اشک از چشمم اومد.خودمو ازش جدا کردم و رفتم لبه ی تخت..سرم را روی زانوهام گذاشتم و خواستم از دردی که داشتم جیغ بزنم..پارسا اومد کنارم روی تخت نشست خودمو کنار کشیدم.پارسا اروم و با لحن مهربونی گفت:ببخشید .نگاهش نکردم..ببخشید گفتن اون نمیتوست درد من رو خوب بکنه..پارسا خودشو نزدیک تر کرد و گفت:نباید جلوم میومدی؟_امروز 3بار عصبانی شدی و هر 3بار منو زدی!_به خدا نمیخواستم جلوی پونه تورو بزنم._فقط چون جلوی پونه بودیم.پارسا دستشو برد پشت گردنم و سرمو توی سینش فرود اورد و گفت:اگه قول بدم دیگه این کار رو تکرار نکنم.سرمو اوردم بالا و خیره شدم تو چشاش و گفتم:چرا به اون گفتی که ما تا حالا همو بوس نکردیم؟_حواسم نبود عصبانی بودم..._همیشه تو اوج عصبانیت همه چیزای خصوصی تو میگی._نه.اینو گفت و بوسه ای به موهام زد...و با یک لحن مهربونی گفت:برم پیشِ پونه._اگه نمیزنیش برو..اخه دستت خیلی سنگینه.پارسا بلند شد و گفت:بیرون نیا...باشه؟اگه مامان اینا صدات کردن مثلا خوابی._چرا؟
******
_چرا؟_میخوام سورپرایزشون کنم_سورپرایز برای چی؟_براشون کادو خریدم.سرمو تکون دادم .پارسا دستشو روی دست گیره گذاشت._پارسا.چرخید و گفت:بله._فقط باهم حرف بزنید؟خندید و گفت:باشهیکی از کتابامو برداشتم و روی تخت دراز کشیدم و مشغول درس خوندن شدم...نمیدونم این مامانش اینا چرا اینقدر میخوابیدن..ساعت نزدیک 9 بود که پارسا اومد پیشم..یعنی 2ساعت داشت با پونه حرف میزد.درو باز کرد و گفت:خسته شدی؟_نه.اومد کنار تخت نشست و گفت:بازم برای زدن متاسفمو خم شد و گونم رو بوسید..بازم همون نسیم خنک معروف توی دلم پیچید..پارسا بهم قول داد که دیگه دست روم بلند نکنه..درکش سخت بود که این قدر راحت منو زد.پارسا:باورت میشد تو عمرم تا حالا هیچ زنی رو نزده بودم._که با اومدن من این تجربه رو کسب کردی_راستی تو برای مهمونی فرهاد نمیخوای لباس بخری_یک بله برون خودمونیه.._به هر حال باید یک لباس خوشگل بپوشی....زنِ من باید بدرخشه....لبخندمو قورت دادم..پارسا گفت:مامان اینا رفتن بیرون ..تو هم این جا نشین بیا بیرون یک چیزی بخور..پونه هم حالش الان بهتره._چی بهش گفتی؟_اولش دعواش کردم و بعد چیزایی گفتم که بتونه پسر رو فراموش کنه._پارسا _بله.بله گفتناش از صد تا جانم گفتن برام بهتر بود._اگه تو بفهمی من قبلا دوست پسر داشتم بازم اول دعوام میکنی برام حرف میزنی؟_نه._چیکار میکنی._تیام....به شخصیت خوبِ تو نمیخوره اینطوری باشه._دخترای خوبم میتونن دوست داشته باشن..ربطی به این نداره...خیلی از دوستی ها به ازدواج ختم شده.پارسا:اره...خیلی هاش ولی به اینجا ختم نشده .بعدش با 1دونه بچه یا بدون بچه مجبور شدن از هم طلاق بگیرن.خیلی از دختر هاخوبن و گول پسرا رو میخورن و بر عکس._من دوست پسر نداشتم که داری نصیحتم میکنی._نصیحت نیست عزیزم..داریم باهم صحبت میکنیم._حالا تو فکر کن اگه من داشتم چیکار میکردیپارسا کتاب رو از دستم کشید و انداخت اونور و بهم حمله کرد..غلطی زدم ولی بغلم کرد و گفت:اونقدر بهت عشق میورزیدم که فکر اون پسره از ذهنت بره .و بوسه ای به گونم زد..تو خوشی غرق شدم..وای پارسا.صدای بسته شدن در اومد و بعد صدای هستی خانم_بچه ها...کجایین؟چرا خونه اینقدر تاریکه.پارسا از روم بلند شد و گفت:پاشو بریمو دست کرد داخل ساکش و دوتا جعبه کوچیک دراود..منم رژی زدم و لباسامو عوض کردم و خارج شدیم..هستی خانم با دیدنم گفت:صد ماشاا... چه عروسی دارم.از خجالت یا خوشحالی قرمز شدم.
******
نشستیم روی مبل های کِرمی که انجا بود...اقا شایان هم خرید هایی که دستش بود رو داخل اشپزخونه برد و پارسا کنار من روی مبل نشست.اقا شایان کتشو دراورد و گذاشت روی لبه ی مبل و نشست و بلند گفت:پونه بابا...بیا دخترم.به یک ثانیه نرسید که پونه از اتاقش خارج شد به باباش سلام کرد و اومد کنارم نشست و دستمو گرفت تو دستش.دستش یخ زده بودهستی خانم داخل اشپزخونه رفت و بهعد از چند دقیقه همراه با اسپند اومد ودورِ سرما میگردوند و گفت:بزار بچرخونم عروسم چشم نخوره.پارسا گفت:مامان شما که خرافاتی نبودیهستی خانم وقتی داشت اسپند را بالای سر من میگرداند عمیق بهم خیره بود و ناگهان اسپند را به دست پونه داد و گفت:اِ لبت چی شده؟دستمو روی گوشه لبم که زخمی شده بود گذاشتم و گفتم:هیچی._هیچی زخمی شده؟سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم...هستی خانم گفت:صبح که اومدی اینجوری نبود...و کمی سکوت کرد که اقا شایان بلند گفت:پارسا.پارسا تند گفت:بله بابا.اقا شایان :چرا اینجوری شده صورتش؟گفتم:به پارسا ربطی نداره درو که باز کردم خورد تو صورتم.هستی خانم کنجکاوانه گفت:کدوم در؟_درِ درِ دستشویی.هستی خانم لبخند تلخی زد و اسپند رو از پونه گرفت وگفت:مواصب باش دخترم_چشم..هستی خانم اسپند رو بالای سرِ همه چرخوند..پارسا اروم زیر گوشم گفت:ممنون.لبخندی زدم که هستی خانم نشست سرِ جاش و گفت:خب ما رو بله برون دعوت نمیکنی؟_ای وای.مامانم بهم گفته بود یادم رفت..حتما باید بیاین...یک بلیت بگیرین._شوخی کردم._ولی مامان خیلی اصرار کرد و گفت :حتما بیاین وگرنه ناراحت میشه.هستی خانم نگاهی به اقا شایان کرد و گفت:بریم شایان؟شایان:هر چی خانم امر کنه...صحبت به همه جا کشیده شد و بعدش هستی خانم زنگ زد از بیرون غذا بیارن و بخوریم...پارسا کادو رو به هستی خانم و اقا شایان داد و اوناهم خیلی خوشحال شدن..و یک عالمه تشکر کردنبعدش هر کی به اتاقش رفت..پارسا گفت:ممنون تیامی.خندیدم و گوشه ی تخت نشستم.ولی پارسا دراز کشید و دستاشو از پشت دور کمرم حلقه کرد و منو از پشت کشید تو بغلش و اروم زیر گوشم گفت:تیاممن بلد نبودم مثل اون (بله ) ای بگم که قلبش را به اتش بکشد._جانم.موهام روی صورتش بود و لباش دقیقا پشت گردنم._اون روز که بامامان اینا تلفنی حرف میزدم هم امروز میگفتن که بهتره عروسی رو زودتر بگیریم
************
قسمت 34سریع از جا پریدم و گفتم:چی؟پارسا تو چشام خیره شد و گفت:عروسی بگیریم نکنه تو از ازدواج با من منصرف شدی؟_الان؟الان خیلی زوده...برای من برای تو..قرار ما بود بعد کنکور._الان الان که نگفتم حالا در تعطیلات عید..کاملا اخم کرده بودم و گفتم:حرفشم نزن من تا وقتی نتایج کنکورم نیاد عروسی نمیگیرم.پارسا گفت:تا کی باید صبر کنم..الان تقریبا 2 ماه از نامزدیمون گذشته؟دستمو توی هوای تکون میدادم:_این خیلی کمه..همه 3یا 4 سال تو عقد میمونن حداقل 1سال..حالا تو میخوای من تو سن 17 سالگی عروسی کنم..این سنِ خیلی کمیه برای یک دختر..خیلی کم.پارسا دستشو روی شقیقه هاش گذاشت و گفت:حالا چی میشه عروسی بگیریم وبریم سرِ خونه زندگیمون و تو درس بخونی؟_عقدمون اسمت نرفت توی شناسنامم ولی برای عروسی حتما باید بره..اینطوری سالِ دیگه که مهم ترین ساله دبیرستان خوب ثبت نامم نمیکنن...تنها این مشکل نیست و هزار تا مشکل دیگه هم هست._تو دانش اموز خوبی هستی...اونا مگه عقلشون رو از دست دادن که تو رو از دست بدن._پارسا تو درک نمیکنی من الان نمیتونم ازدواج کنم_مگه ما میخوایم فردای عروسیمون بچه دار بشیم که میگی نمیتونیم ازدواج کنیم._از تو بعید نیست.پارس با صدای بلند گفت:پس خانم به من اعتماد نداره.دستمو کشید و منو خوابوند روی تخت...و خودش مثل مار روم چنبره زد و گفت: من همین الان میتونم اون چیزی که ازش میترسی رو سرت بیارم..نفسم بالا نمیومد..اونقدر حالم بد بود و از هر حرکت پارسا میترسیدم که رنگ چشاشو نمیتونستم تشخیص بدم..با صدای بلندی گفت:میخوای دیگه یک دختر 17 ساله نباشی؟صداشو پایین اورد و سرش رو جلو اورد و گفت:میخوای یک زنِ 17 ساله باشی؟دستم رو روی قفسه سینش گذاشتم و خواستم هلش بدم عقب که مقاومت کرد و سرش رو جلو تر اورد..اروم گفتم:پارسا.اشکم داشت درمیومد....پارسا نه تنها از روم بلند نمیشد بلکه فاصلش رو کم و کم تر میکرد که دیگه تقریبا بهم چسبیده بودیم..اب دهنم رو به سختی قورت دادم و گفتم:اگه دوسم داری بهم دست نزن.پارسا یکدفعگی از روم بلند شد و به سمت در اتاق رفت و اونو قفل کرد و برق رو خاموش کرد و اومد لبه ی تخت نشست و بی توجه به من با فاصله دراز کشید..پتو رو کشیدم روم...میخواستم هق هق نکنم ولی نمیشد..پارسا اروم گفت:تیام..من هیچ کاری با تو نداشتم..اونقدر دوست دارم که کاری بهت نداشته باشم..نه به خاطر اینکه یک دبیرستانی هستی..نه به خاطر اینکه کم سنی بلکه چون دوست دارم و نمیخوام کاری انجام بدم که دوست نداشته باشی.اروم غلط زدم به سمتش و نگاهش کردم..پارسا اروم گفت:خواستم بهت بگم..میتونم بهت دست درازی کنم ولی نمیکنم.خفه گفتم:سرم منت میذازی...مرد بودنت روبه رخم میکشی یا زن بودنم رو؟.پارسا دستامو که یخ کرده بود از زیر پتو گرفت..دستای او داغ بود داغِ داغِاروم گفت:این که دنیامی رو به رخت میکشم..که خودت حسودی کنی به خودت
********
اروم گفت:این که دنیامی رو به رخت میکشم..که خودت حسودی کنی به خودت.پارسای من کاشکی همون اولش میگفتی که این فقط یک مانور بود تا من نترسم..تا من لحظه ای رنگ چشاتو از یادنبرم..تا قبلم نریزه و تا هزار تا حس دیگه که نمیدونستم چیه....پارسا فشار ارومی به دستم داد و گفت:خوابیدی؟نخوابیده بودم و بیدار بیدار بودم..فقط چشام بسته بود....ولی چیزی نگفتم..حرفی نزدم و گذاشتم فکر کنه خوابیدم..اروم دستمو بوسید و گفت:شب به خیرو روشو کرد اونطرف....دیگه هیچی نگفت ...صبح با صدای دخترونه ای بیدار شدم._عروسم اینقده خوابالو...پاشو دخمل خوبو بعد نوازشی رو روی صورتم حس کردم.چشام رو باز کردم که نگاهم افتاد روی پونه._سلام.پونه سریع گفت:سلام...ساعت خواب.پتو رو کنار دادم...و نشستم سر جان و خوابا لو پونه رو نگاه میکردم...به شونم زد و گفت:چشاتو واسم خمار نکن.پونه هم اول صبحی دیوانه شده بود..از جا بلند شدم و به دستشویی رفتم و صورتم رو شستم.. و همونطور که خشکش میکردم گفتم:مامانت اینا کوشن؟_بابا رفت بیرون..مامان هم تو اشپزخونه است.._پارسا کجاست؟_اونم رفته بیرون...نگاهی به خودم توی اینه کردم و گفتم:کجا؟؟_نمیدونم..خیلی اخلاقش از دیروز با من خوبه که حالا بازپرسیشم بکنم.بُرِسم رو از داخل کیفم برداشتم و مشغول شونه کردن موهام شدم...پونه گفت:موهات نریزه که پارسا بدش میاد..باتعجب به پونه نگاه کردم و گفتم:بدش میاد؟از چی بدش میاد_اینکه مو روی زمین ریخته باشه._موهای من ریزش نداره._میدونم عزیزم ولی یک تارِ موهم بیوفته بدش میاداروم گفتم:چه وسواسی.صدای هستی خانم از داخل اشپزخونه میومد که میگفت:دخترا صبحونه.پونه بلند شد و گفت:اومدیم و از اتاق خارج شد.یک تی شرت سفید که روش گنده عکس یک قلب کشیده بود و داخلش با یک خط ناخوانایی نوشته بود(لاو)پوشیدم و از اتاق خارج شدم..یک میز مفصل صبحونه در اشپزخونه بود.._سلام صبح بخیر.هستی خانم چرخی زد و گفت:سلام دخترم صبح به خیر..خوب خوابیدی؟_بله ممنون._بشین بخور..دیشب که زیاد شام نخوردی_چرا باور کنید داشتم میترکیدم...نشستیم سرِمسز و مشغول خوردن شدیم که هستی خانم گفت:تیام جان!_جان_دخترم،من به پارسا گفتم.به تو هم میگم،بهتره عروسیتون رو زودتر بگیرید.نمیخوام با خودت فکر کنی که چه مادر شوهری داری هست که تو زندگیم دخالت میکنه.ولی عزیزم من میخوام زودتر عروسی تون رو ببینیم.یاد حرفهای پارسا درباره مریضی هستی جون افتادم.دقیقا یادم نیست چی گفت فقط یادمه گفت زیاد نمیتونه زنده بمونه.پونه گفت:مامان برای چی داری گریه میکنی؟چی شده؟سرمو اوردم بالا و به چشم های قرمز شدش نگاه کردم..انگار پونه از مسئله خبری نداشت.هستی خانم گفت:نه دخترم چیزی نیست.و از جا بلند شد و گفت:من الا میام.پونه دستمو گرفت و گفت:چی شده؟_بهتره از خود هستی جون بپرسی.طرز رفتار و حرف زدن من نشون نمیداد که من از پونه 3سال کوچکترم و بالعکس نشان میداد من از اون بزرگترم..دیگه حرفی از عروسی نشد بعد از خوردن صبحانه.یک گپ خودمونی زدیم و هستی جون یکم از خاطرات کوچیکی پارسا و پونه گفت..اینکه پونه عاشق ارایشگری بوده و همیشه مدل موها رو روی سر پارسا امتحان میکرده و پارسا هم برای تلافی تموم عروسکای پونه رو خراب میکرده.اینکه پارسا و پونه کم کتک نخوردن از دست پژمان..اینقدر خندیدم که دل درد گرفتم..چند ساعتی درس خوندم و همراه هستی جون ناهار درست کردیم و میز چیندیم.تا اومدن اون ها دوباره درس خوندم و با شنیدم صدای ماشین از اتاق خارج شدم.هستی خانم دمِ در ایستاده بود و منم برای اینکه نقش یک خانمِ خوب روبازی کنم.رفتم دمِ در..اقا شایان وارد شد خرید ها رو از دستش گرفتم و گوشه ای گذاشت بعدش پارسا اومد...عرق روی پیشونیش نشسته بود و دستاش پر بود...و یک خنده کوچولو روی لباش چه قدر اون لحظه خواستنی شده بود..چشمای عسلیش برق میزدن._سلام_بَه سلام..تیام خانم...دستمو برای گرفتن پلاستیک ها جلو بردم و گفتم:بزار کمکن کنم.پارسا بدو بدو به سمت اشپزخونه رفت و گفت:نه نه سنگینه.اومدم برگردم پیش پونه که :_سلام زن عموبرگشتم...پریسا...اخمام غیر ارادی رفت تو هَم.بعد از اینکه از بغل هستی جون دراومد._سلام پریسا جانسلامی نکرد فقط سرش رو برام تکون داد.بعدش هم برادرش امیر وارد شد..اون باز کمی مودب تر بود و سلامی کرد..اون ها برای عوض کردن لباس ها رفتن..منم که مثلا الان زنِ خوبی بودنم گل کرده بود رفتم داخل اتاقی که پارسا داشت لباساشو عوض میکرد..تقه ای به در زدم._بفرماییددرو باز کردم..طفلک فکر کرده بود کیه که روشو انطرف کرده بود و لباس میپوشید._منم.پارسا برگشت و پیراهنش رو که مشغول باز کردن دکمه هاش بود رو در اورد و یک لباس تو خونه پوشید.نشستم لبه تخت و گفتم:کجا بودی ؟_با بابا رفتیم بیرون یکم خرید کنیم برای خونه..
*******
خواستم بگم که پریسا اینا هم از توی خریدتون خریدین ولی شاید این سوال سراغاز یک دعوا بود.تیام یک روز با صلح زندگی کن.پارسا توی اینه دستی به موهاش کشید و گفت:شما چیکار کردین از صبح؟ _هیچی صبحونه خوردیم..درس خوندم..با هستی جون اینا حرف زدیم و ناهار درست کردیم. _پس چه ناهاری باشه امروز من از همین الان گشنمه. لبخندی زدم و گفتم:چرا صبح منو بیدار نکردی؟ _سلاعت 6 و 7 رفتیم گفتم شاید بخوای استراحت کنی. ساعت 6 و 7 کدوم فروشگاهی بازه اخه.پارسا که اینو از نگاهم خونده بود گفت:اولش رفتیم چند تا اداره وشرکت بابا کار داشت بعد رفتیم خرید.اونجا هم پریسا اینا رو دیدیم.بابا هم تعارفشون کرد که بیان خونه ی ما.. صدای هستی جون از بیرون میومد. _پارسا..کجایی؟بیا بیرون کارت دارم.. پارسا نگاهی به من کرد و با یک لحن خنده داری گفت:خوبه من اومدم وگرنه همه ی کارای فنی شون میموند... خندم گرفته بود. پارسا از اتاق خارج شد ولی هنوز 1قدم بیرون نرفته بود که برگشت و به من نگاه کرد و گفت:تعارف نکنید شما هم بیاین بیرون دنبال سر پارسا از اتاق خارج شدم.پونه و پریسا روی مبل نشسته بودند و مشغول حرف زدن بودن.پارسا رفت به اشپزخونه و منم رفتم پیش دخترا. پونه روبه من گفت:تیام جون..من چاق شدم؟ نگاهی به هیکل پونه کردم و گفتم:نه تو تکون نخوردی پونه نگاهی بد به پریسا کرد و گفت:دیدی پریسا خانم من کجام چاق شده اخه. پریسا گفت:پهلو دراوردی پونه و بعد نگاهی به من کرد و گفت:شما هم یک کوچولو تپل شدی! با تعجب به خودم اشاره کردم و گفتم:من؟ پریسا گفت:بله شما بهتره رژیم بگیری...من یک دکترخوب سراغ دارم..ولی نه تو که مشهدی . و ریز ریز خندید..چیزی نگفتم..و به روبه رو خیره شدم..بعد از چند ثانیه سکوت وقتی پریسا خواست دوباره صحبت رو شروع کنه از جام بلند شدم و گفتم:منم میرم به هستی جون کمک کنم.. انگار لامپشون سوخته بود و مشغول عوض کردنش بودن.پارسا رفته بود بالای یک صندلی و داشت تعویض میکرد. امیر صندلی رو نگه داشته بود و هستی خانم با دست به پارسا فرمان میداد که دقیقا چیکار کنه. امیر یک لحظه دستش رو برداشت و پارسا هم حواسش نمیدونم پرتِ چی شد.تند گفتم:نیوفتی پارسا. پارسا برگشت و به من نگاهی کرد و گفت:حواسم هست.بعد از اینکار ها همه به سر میز رفتیم.پارسا کنار من و پونه روبه روی من و پریسا روبه روی پارسا..اخه ادم قحطی بود که تو بیای جلوی پارسا.من دیگه به پارسا مطمئن شده بودم و میدونستم اگه با پریسا یا سپیده یا هر کس دیگه ای گرم بگیره اخر اخرش خودم مالِ خودشم. _تیام همون ظرف سالاد رو میدی... ظرف سالاد مقابل پونه بود...خم شدم که بَرش دارم که دستی زودتر از من ان را برداشت و ان هم دست پریسا بود... پریسا که انگا راصلا دست منو ندیده که به ان سمت رفته .ظرف را به سمت پارسا گرفت و گفت:بیا پارسا جان. جان؟این (جان)اخرش دیگه چه صیغه ای بود که اضافه شده بود.. پارسا ظرف رو گرفت و گفت:ممنون _خواهش میکنم...خانمت ندادمن دادم.. نگاهی به پریسا انداختم و خواستم چیزی بگم ولی باز هم سکوت..برای اینکه هستی خانم فکر نکنه که چه عروسِ حاضر جوابی داره... قاشقم را اروم توی ظرف گذاشتم و خیره شدم به ظرفم..به ظرفم که هنوز نصفه بود...میخواستم از اون جمع دوری کنم..لحظه ای تنها باشم.فقط چند ثانیه. صدای اقا شایان که مخاطبش پونه بود من رو به خودم اورد _پونه باباهمون پارچ نوشابه رو از داخل یخچال میاری. پونه خواست بلند بشه که من سریع ت ربلند شدم و گفتم:من میارم وبه اشپزخانه رفتم.در یخچال رو باز رکدم و پارچ نوشابه رو برداشتم....چند تا نفس عمیق کشیدم..برای ارامشم یک صلوات توی دلم فرستادمو و به هال رفتم و پارچ رو روی میز گذاشتم. پریسا:طول دادی تیام جون. _داشتم دنبالش میگشتم. _پارچ داخلِ یخچاله تو کجا دنبالش میگشتی تو جا کفشی؟ خنده تمسخر امیزی زدم و باهم چیزی نگفتم و به غذام مشغول شدم بعد از خوردن غذا ظرف ها رو داخل ماشین ظرف شویی چیندیم همراه با پونه و دوباره به هال برگشتیم... امیر رو به پریسا گفت:بهتره بریم خونه پریسا. پریسا چشم و ابرویی بالا انداخت و گفت:الان زوده..زن عمو فکر میکنه ما فقط اومده بودیم ناهار بخوریم. پونه از خدا خواسته گفت:نه پریساباور کن ما ناراحت نمیشیم اگه کار دارید برین. پونه گفت:دو رو ز اومدم پسرعموم رو ببینیم اگه گذاشتین و به پارسا خیره شد. اون موقع واقعا به خونِ پریسا تشنه شده بودم. 
***********
فرداشنبه ساعت 5بعد از ظهر بلیت داشتیم.تا عصری که پریسا اینا ول کن ما نبودند و بعدش رفتندهستی جون بعد از بدرقه انها وقتی به داخل میومد گفت:شایان،چه قدر این بچه های برادرت قِر و فِر دارنپونه:اره بابا خیلی هم رواعصابن و سریشو نگاهی به من کرد که مثلا منم باهاش موافقت کنم ولی من چیزی نگفتم..اقا شایان گتف:زشته پونه.هستی جون نشست روی مبل و گفت:حالا باز امیر خوبه این پریسا که برای ادم...استغفرا...این رو گفت و بلند شد وبه اشپزخونه رفت و گفت:شایان بیا شبِ اخری بچه ها رو ببریم بیرون یک هوایی به سر و کلشون بخوره._من که از خدامه فقط زنگ بزن که پژمان اینا هم بیان.هستی جون تلفن رو از روی عسلی کنار میز برداشت و گفت:چشم الان.و مشغول شماره گرفتن شد..پونه با اعتراض گفت:اخه بابا اونا بیان که چی....هیچکدومشون به دلِ ادم نمیچسبن...فربد که یک پسر بچه شیطونه و اعصاب نمیذاره..فریبا و پژمانم که چسبیدن به هم.پارسا گفت:نکنه پونه خانوم ماهم دوروز دیگه بریم سرِ زندگیمون همین حرفا رو میزنی؟پونه با خنده گفت:نه بابا شما فرق دارین.پارسا :چه فرقی؟پونه نگاهی به من کرد و گفت:هردوتون به دل میشینین مخصوصا تیام.همون موقع هستی خانم وارد هال شد و گفت:الان میان پاشین حاضر شین.به اتاق ها رفتیم و حاضر شدیم..یک مانتوی معمولی پوشیدم که هستی جون اینا ندیده بودن ولی پارسا دیده بود..به یاد حرفهای مادر و دلِ خودم یک خطِ چشم و رژم زدم که به صورتم رنگ بده..به نظرم خیلی بهم میومد ولی پارسا معتقد بود که بدون ارایش خوشگلترم..پارسا یک پیرهن اسپرت سفید جذب پوشید و 2دکمه اولش رو باز گذاشت...کیفم رو برداشتم و داشتیم از اتاق خارج میشدیم که پارسا گفت:تیامچرخیدم به سمتش و گفتم:بله.یکم جلو اومد و گفت:خیلی ممنون به خاطر رفتار امشبت...نمیدونستم اینقده خانومی.لبخند کوچیکی زدم و گفتم:راست میگی.با انگشتش نوک بینیم رو فشار داد و گفت:دروغم کجا بود!_پارسا_جــــــــــان..ای به فدای جان گفتن تو.._تو خیلی از من سَرتری؟پارسا نگاهی یه تیپ و قیافه من و بعد به خودش کرد و گفت:کی این دروغ بزرگ به تو گفته؟_پریسا میگه تو خیلی از من بهتری از همه لحاظ..تازه میگه من چاقم شدم..پارسا با جمله اخری زد زیر خنده و گفت:اگه تو چاقی پس اون بُشکه است..ول کن این حرفا رو بیا بریم..از اتاق خارج شدیم..پونه شال صورتی بی حالی انداخته بود و موهای فِرشو از زیر شالش روی شونه هاش گذاشته بوده..یک مانتو سبز کمرنگ که کمرش با یک کمربند سیاه سفت شده بود وبلندیش تا رونش بود پوشیده بودو مشغول تجدید ارایش زیادش داخل اینه کوچیکی که دستش بود .پارسا گفت:این چه طرزشه دیگه؟پونه سرشو بالا اورد و گفت:بامنی؟_بله باشمام..پاشو موهاتو ببند یعنی چی اونطوری ریختی دورت._خوبه که پارساگیر نده._یعنی چی خوبه؟میگم پاشو یک چیز درست تن و سرت کن.پونه با غر غربلند شد و گفت:خوبهپارسا عصبی نگاهش کرد و گفت:گفتم عوض کن.پونه به اتاقش رفت.چرخیدم به سمت پارسا و گفتم:چرا اینقدر به این طفل معصوم گیر میدی._گیر نیست که باید حواسم بهش باشه._یعنی یک روزم ممکنه به من گیر بدی؟پارسا خیره تو چشام هیچی نگفت که صدای هستی خانم گفت:بچه ها پژمان اومد بدویین.منتظر جواب سوالم بود که پارسا دستمو کشید و گفت:بیا بریم..اونها دمِ در بودند.باهمشون سلام و احوال پرسی کردیم و سوار ماشین ها شدیم و پیش به سوی یک رستوران خوب****بعد از خوردن یک شام خوشمزه و مفصل راهی خونه شدیم.از فریبا اینا خداحافظی کردیم ..یک خداحافظی گرم با طعم گریه فریبا.وقتی در را باز کردیم.پونه شال مشکی که به اصرار پارسا سرش کرده بود رو روی مبل انداخت و گفت:تاحالا اسنقدر مضحک نشده بودم.اینو گفت و به اتاق رفت.هستی جون گفت:نمیدونم با این پونه چیکار کنم.از پَسِش برنمیام.پارسا:خودم درستش میکنمو خواست به اتاق پونه بره که بازوشو کشیدم عقب و گفتم:پارسا این روز اخری رو ولش کن.امروز و فردا به حرفت گوش میکنه.وقتی بریم جز یک خاطره بد چیزی یادش نمیمونه.پارسا نگاهی به هستی خانم کرد که ملتمسانه به اپن اشپزخونه تکیه داده بود.پارسا یا باید منو انتخاب میکرد و نمیرفت یا مادرش رو و ومیرفت.نگاهی به من کرد و گفت:توبرو منم الان میام.و بازوشو از میان دستم کشید بیرون.نگاهی به هستی خانم کردم.زنی که برایم مهربان بود ولی حالا لبخند صلح امیزی میزد.باورم نمیشد این همون زنی باشه که چند شب پیش برام اسپند دود کرده بود.به هر حال مادر شوهر است..پسرشو دوست داره.با سرعت به سمت اتاق رفتن.درو بستم و به پشتش تکیه دادم و نشستم و خودمو توی بغلم جمع کردم و سرمو انداختم پایین.اینجا اومدنمون دعوای روز اولمون..اولین کتک زندگیم از دست پارسا و عروسی زود هنگام و حتی همین الان همش به خاطر هستی خانم بود.هستی خانمی که دیگه هستی جون نبود.کتابمو از گوشه ی تخت برداشتم و مشغول خوندن شدم.شاید اینطوری فکرم ازاد تر میشد.تقریبا به وسطای کتاب رسیده بودم که دستگیره در به ارامی فشرده شد ولی چون من پشتش بودم در باز نشد.خودمو بیشتر به در فشردم تا باز نشه.صدای اروم هستی امد که گفت:تیام جان.از جا بلند شدم .لباسامو مرتب کردم و در رو باز کردم و گفتم:بله.لبخند کمرنگی زد و به دستم اشاره کرد و گفت:درس میخوندی؟_بله!_عزیزم پارسا که داره با پونه حرف میزنه گفت همونجا میخوابه اگه میشه همون بالشت و پتوش رو بده.چی؟پارسا نمیخواست به اتاق برگرده یعنی اینقدر ازم خسته شده بود..اینقدر غیر قابل تحمل شده بودم..تنها پتویی که روی تخت بود و بالشت رو به هستی خانم دادم و درو بستم ودوباره پشتش نشستم.سردی در به من منتقل شد.ماه دی بود و خونه کلا سرد .کتاب رو داخل دستام گرفتم و خوندم و بعد کتاب امتحان بعدی اونقدر خونده بودم که حالم از هرچی درس خوندن بود داشت بهم میخورد.نمیدونم ساعت چند بود که بلند شدم و از ساعتی که بالای تخت بود نگاه کردم3و نیم.گوشه ی تخت نشستم و چشم دوختم به دیوار.سردم شده بود ولی پتویی نبود.در یکدفعگی باز شد اونم ساعت 3 و نیم.پارسا بود نگاهی به من کرد و گفت:هنوز بیداری؟و جلو اومد و لبه ی تخت با فاصله کمی نشست و گفت:چرا نخوابیدی؟خودمو داخل اغوشش انداختم .گرم بود هم سینه اش هم بازوانش زیر لب زمزمه کردم:خیلی سرده.پارسا سرشو به طرف لبم مایل کرد و گفت:چی سردته؟سرمو تکون دادم..منو بیشتر توی بغلش فشرد ..بزار هر چی دوست داره فکر کنه.بزار فکر کنه از دستی خودمو داخل بغلش انداختم بزار فکر کنه که سردی بهونه اشت ..هر چی دوست داره فکر کنه.وقتی یکم گرم شدم سرمو اوردم بالا و زل زدم تو چشاش و گفتم:چرا اونجا نخوابیدی؟_حرف زدن با پونه بهونه بود ...مامان باهام کار داشت...و اون خواست که شب تو هال بخوابم.خودمو از پارسا جدا کردم و گفتم:بَردار.پارسا با تعجب گفت :چی؟_همونی که برای برداشتنش داخل اتاق اومدی._من روی مبل خوابم نبرد اومدم سرجام بخوابم._پس توبیا روی تخت بخواب من میرم روی مبل.و از جام بلند شدم و اومدم برم که پارسا مچ دستمو کشید و گفت:کجا؟_میرم روی مبل بخوابم..نگران نباش بالشت و پتوتو میارم.پارسا روبه روم ایستاد و گفت:این مسخره بازیا چیه؟سرمو انداختم پایین و برای اثبات افکار داخل مغزم گفتم:مامانت چی گفت؟_درباره پونه بود و دانشگاه._خب چی گفت؟_گفت بهتره تعطیلات میان ترم و روزایی که چند روز تعطیلم رو بیام تهران._همینه_چی همینه؟_مامانت میخواد ما رو از هم جدا کنه...میخواد تو با من نباشی ..اون از من خسته شده.پارسا خواست بغلم کنه که خودمو عقب کشیدم و گفتم:غیر از اینه؟پارسا خیره تو چشام گفت:اون خودش تورو انتخاب کرده._شاید الان ازم خسته شده..شاید از من بدش میاد..ندیدی چه طوری با فریبا حرفت میزد اون وقت بامن...!نگاهم رو دوختم به فرش زیر تخت .پارسا اومد حرفی بزنه که سرم رو بالا اوردم و گفتم:باشه پارسا خان به خاطر مادرت، به خاطر خودت ..میزارم ازم دوری کنی.پارسا دستشو زیر چونم برد و صورتم رو بالا اورد و گفت:چرا بچه بازی درمیاری؟_اره من بچم..من خیلی بچم..کار بچگانه ای کردم که باتو ازدواج کردم.نشستم لبه ی تخت و دستمو جلوی چشام گرفتم تا قطره ی اشکی که در حال اومدن بود نریزه ..حداقل جلوی پارسا نریزه.منتظر بودم پارسا عکس العملی نشون بده که برق اتاق خاموش روشن شد و بعد صدای هستی خانم پیچید:_چرا اینقدر سر و صدا میکنید؟پارسا :چیزی نیست مامان.هستی خانم:تیام.سرمو اوردم بالا و خیره شدم به هستی خانم.جلو اومد و گفت:چی شده دخترم؟پارسا که از حرکت غیر قابل پیش بینی من میترسید جلوی مامانش رو گرفت و گفت:هیچی مامان..برو بخوابهستی خانم جلوتر اومد و گفت:چیزی شده تیام جان؟چرا گریه میکنی؟ ********با اصرارهای پارسا هستی خانم بیرون رفت.پارسا کنار من نشست یک نفس عمیق کشید و بعد گفت:(تیام،درباره ی هر کسی..هر فکری دوست داری بکن ،هر یک از اعضای خونوادم،دوستام و هر کسی که به من مربوط میشه ولی درباره ی مامانم نباید فکر اشتباه بکنی.فکر میکردم تا الان شناخته باشیش که اون یک زنِ مهربونه.مامان من یک مادر ساده نیست اون فرشته است درک کن!این زیاده خواهی کسی که تا چند وقت دیگه زنده نیست میخواد اوقاتشو با پسرش بگذرونه...این زیاده خواهی که میخواد مطمئن باشه دخترش ایندش تامینه و به منجلاب کشیده نمیشه..مامانم خیلی گناه داره تیام،..اینکه تو این سن و سال از یک بیماری رنج ببره...اون ارزوش بود که عروسی پونه رو ببره...عروسی تک دخترشو..ولی نمیشه..فرصت نمیشه..اون میخواست که نوشو ببینه..فربد پسره اون میخواد دختر ببینه..نوه دختر شو..اون شب و روز گریه میکنه برای سرنوشتش..اون وقت تو اینطوری حسودی میکنی...فکر میکردم تو با بقیه دخترا فرق داری)سرمو اوردم بالا و نگاهم قفل شد با نگاه عسلی پارسا...با نگاهی غمگین پارسا ..اروم گفتم:ببخشید._ببخشید تو چیزی رو حل نمیکنه ..اخه عزیز من بهتره اینقدر بچگونه فکر نکنی.از اینکه پارسا اون وقت صبح برام توضیح میداد خوشحال بودم...بلند شد و از اتاق رفت بیرون پتو و بالشت رو اورد..در کمد هم باز کرد و یک پتو دیگه دراورد وگفت:بهتره بخوابی.من زیر پتویی که پارسا داده بود و اون زیر پتویی که خودش برداشته بود خوابیدیم.با احساس خوردن چیزی توی کمرم چشامو باز کردم.زانو پارسا بود که داشت فرو میشد تو کمرم.سریع سر جان نیم خیز شدم و بعد بلند شدم..چه بد میخوابه این بشر....حموم رفتم..موهامو شونه کردم و لباسامو عوض کردم و از اتاق خارج شدم..هستی خانم روی مبل نشسته بود و در حال خوندن چیزی بود باید از دلش درمیاوردم._سلام مامان هستی.سرشو بالا اورد و به من نگاه کرد و گفت:سلام .نشستم کنارش و گفتم:میتونم بهتون بگم مامان هستی؟اروم سرم بوسید و گفت:معلومه .نگاهی به جلد کتاب کردم و گفتم:چی میخونید؟_یک رمان قدیمی مالِ دوران جونی...خیلی دوست داشتم یک بار دیگه بخونمش.لبخندی زدم و گفتم:دیشب یک خواب بد دیدم..ناراحت بودم..یک وقت شما فکر بد نکنید._نه عزیزم..الان خوبه که خوبی....و بعد نگاهی به کتاب انداخت و سریع بستش و گفت:بیا بریم یک چیزی بخوریم دخترم.و مچ دستم و گرفت و بلندم کرد و وارد اشپزخونه شدیم میز رو چینده بود..باهم دیگه صبحونه خوردیم گاهی اون حرف میزد.گاهی من..اون میگفت و من میگفتم...تا اینکه بحث رسید به بیماری._تیام جون.سرمو بالا اوردم و خیره شدم توچشایی که پارسا ازش ارث برده بود و گفتم:جان؟_میخوام درباره ی بیماریم باهات صحبت کنم.دستمو تو هم قلاب کردم و گذاشتم روی پام و گفتم:بفرمایید._احتمالا پارسا بهت گفته که من یک مشکل قلبی دارم و هر نوع شُکی برام سَمه..ولی دکترا بهم امیدوارن..همین چند روز پیش قبل اینکه شما بیاین نتایج رو پیش دکترم بردم..یک قلپ از چاییش خورد .ادامه داد:دکتره که دید خیلی راحت و صریح گفت فقط 4ماه دیگه زنده ام.هستی خانم دستشو بالا اورد و با انگشتاش مشغول شمردن شد ***********سرمو انداختم پایین که گفت:میخواستم پارسا این 4ماه پیشم باشه...ولی فکرامو که کردم دیدم این بدتره....میخواستم عروسیتون رو زودتر بگیرید که بازم تو موافق نیستی....من هزار چیزه دیگه میخواستم که نشد..._هستی جون گاهی دکترا هم اشتباه میکنن._5تا دکتر باهم اشتباه میکنن؟_بهتره خودتون رو نبازید._دیگه از این حرفها گذشته..امیدوارم با پارسا زندگی خوبی داشته باشید...امیدوارم خوشبخت بشین...امیدوارم من رو به خاطر این ازدواج زوری که مجبورتون کردم ببخشید.بلند شدم و رفتم کنارش روی زمین زانو زدم و دستش و گرفتم و گفتم:هستی جون..من اگه 100بار دیگه متولد شم..انتخابی که شما برام کردید رو انتخاب میکنم...سرمو روی زانوش گذاشتم و گفتم:شما نباید برید._کار خداست...منم نمیخوام از زندگی و بچه هام جدا بشم._دلتون میخواد این 4ماه رو پارسا تهران بمونه.هستی خانم که انگار امادگی جواب این سوال رو داشت گفت:نه..نه اینطوری از دانشگاهش عقب میوفته...میخوام تو درس پیشرفت کنه.همون موقع صدای پونه اومد داخل اشپزخونه..._مامان.و بعد خمیازه ای کشید.هستی جون گفت:بله...من اینجام..قدم هاش نزدیک تر شد و با تعجب گفت:تیام!سرم را اوردم بالا و نگاهش کردم بعد بلند شدم..پونه گفت:گریه کردی؟سرمو به علامت نه تکون دادم و خواستم به اتاق برگردم که هستی جون دستمو کشید و گفت:تیام جان.برگشتم و گفتم:بله._من ازت یک خواسته دارم_شما جون بخواین._همین الان به پونه بگو قضیه رو.پونه با تعجب گفت:چی رو مامان.هستی خانم گفت:این اخرین خواسته من از توست تیام جان._من بگم؟..اخه چرا من؟_چون خودم جون گفتنش رو ندارم..پونه دست من ومی کشید و به اتاقش میبرد و میگفت:چی رو میخوای بهم بگی؟تو رو خدا زودتر بگو..راجع به چی؟بگو دیگه.در اتاقش رو باز کرد و رفتیم داخل..نشستم لبه ی تختش ...یکم فکر کردم..یک مقدمه چینی کردم و با چشای بسته همه چی رو بهش گفتم..همین که حرفام تموم شد از اتاق رفتم بیرون..شاید تنها بودن براش خوب بود. *********با دیدن تابلو اعلانات که پرواز مشهد رو اعلان میکرد .پارسا از جا بلند شد و منم همراهش بلند شدم..هستی خانم رو بوسیدم و به خودم فشردمش حالا که فکر میکردم چه قدر دوستش داشتم...پونه نیومده بود فرودگاه هنوز شک زده بود..هنوز وقت برای گریه کردنم نداشت..اگه میتونستم میموندم کنارش تا بهش کمک کنم ولی نمیشد..اقا شایان فقط یک خداحافظی ساده کرد..قول دادن برای بله برون فرهاد که 4 شنبه بود بیان.سوار هواپیما شدیم..از اینکه پارسا الان کنار من بود و کنار خونوادش نبود احساس بدی داشتم..یک جور عذاب وجدان بیخودی..هیچ کدوممون حالمون خوب نبود..حتی اگه من موافقتم میکردم که عروسی بگیریم..بدترین مهمونی بود که داشتم چون هر لحظه که یادم میومد این مهمونی برای چی یک حس بد سراغم میومد.وقتی پرواز نشست...وقتی باهم پیاده شدیم وقتی فقط مثل دوتا ادم غریبه کنار هم راه میرفتیم..وقتی پارسا دستشوبرای گرفتن ماشین تکون داد و من مثل یک مجسمه کنارش ایستادم.وقتی پارسا جلو نشست و من عقب.وقتی پارسا من رو جلوی خونمون پیاده کرد ..اونم ساعت 8بعداز ظهر و من بدون یک خداحافظی از ماشین خارج شدم و راهی خونه...زنگ در را اروم زدم _بله._تیامم.در باز شد و من وارد شدم..چه قدر هوا گرفته بود..چه بغض بدی داخل گلوم بود..مامان مقابل پله ها ایستاده بود کفشام را دراوردم برای سلام کردن پیش دستی نکردم..خود مامان سلام کرد:_سلام جوابش واجب بود_سلام.مامان ساک رو از دستم گرفت و گفت:خوبی ؟سرمو به علامت نه تکون دادم و بدون زدن حرف اضافی ساک رو از دست مامان گرفم و به اتاقم رفتم..نشستم لبه ی تخت و سرمو گذاشتم روی زانوهام و تا جایی که میتونستم اشک بی صدا ریختم....در زده شد و بعد سایه ای افتاد داخل و بعدش فرهاد وارد شد._سلام اباجی گلم..چطوری خواهری؟نگاهش نکردم..سلامم نکردم..اصلا حوصلشو نداشتم._جواب نمیدی؟نکنه با پارسا دعوات شده؟سرد نگاهش کردم و سردتر گفتم:میشه تنهام بزاری؟به حرفم اعتنایی نکرد و جلو اومد و نشست کنارم و گفت:چیزی شده تیام؟بازم چیزی نگفتم..دستمو گرفت و گفت:تیام....چی شده؟سرمو به علامت هیچی تکون دادم که فرهاد از جا بلند شد و گفت:تو حرف نمیزنی میرم به پارسا زنگ بزنم.تند سرم رو بالا اوردم و گفتم:نه زنگ نزن.نگاهی بهم کرد و گفت:درباره ی پارساست؟بازم سرمو به علامت نه تکون دادم._پس چرا داری گریه میکنی؟یکدفعگی میای میری تو اتاقت و گریه میکنی؟تیام...نگاهی بهش کردم و گفتم:درباره ی پارسا نیست..اونکاری نکرده نگران نباشین...فرهاد دستی لای موهاش کرد و نشست کنارم و گفت:مامان اینطور فکر نمیکنه..حالا بگو چی شده؟_مامانش تا چند ماه دیگه .._کشتی منو تو..چند ماه دیگه چی؟_تا چند ماه دیگه زنده نیست!صورتمو با دستام پوشوندم که فرهاد خیلی عادی گفت:خب!تو چرا به عزا نشستی بچه های اون باید گریه کنن نه تو._تو یعنی یکمم ناراحت نشدی؟_ادمیزاد دیر یا زود میمیره دیگه.سرد نگاهش کردم و گفتم:متاسفم برات...فرهاد بلند شد و گفت:منو باش که چه فکرایی باخودم میکردم...فرهاد رفت..اون هیچ احساسی نداشت...اگه هستی جون بمیره...حال پارسا بد میشه...حال همه بد میشه..پارسا باید بره تهران پیش بقیه خونوادش...اگه هستی جون نباشه یک تیکه بزرگ از قلب پارسا کنده میشه..اگه هستی جون نباشه..هستی جونی که مثل مامان خودمه..اگه ما الانم عروسی بگیریم بعد از رفتن اون همه چی بهمون زهر میشه...روی تخت دراز کشیدم و چشامو بستم...****نگاهی به تونیک قرمز رنگ چسبی که تا روی رونم بود و استین هاش سه ربع بود کردم و کنارش یک شلوار مشکی جذب..مامان گفت بهتره لباس مجلسی برای نامزدی بپوشم و امشب زیاد چیزه خاصی نپوشم..ارایشگاه رفته بودم و پشت موهام رو برام مدل داده بود..حسابی خوشگل شده بودم.خونه عمو اینا بودیم چون مجلس اونجا بود..ساعت 4بعد از ظهر بودم/و هنوز مجلس که مثل یک مهمونی بود شروع نشده بود..لباسام رو پوشیدم..ارایش کردم و حسابی خوشگل شده بودم...مروارید هنوز ارایشگاه بود..فرهاد و مهدی توی خونه میچرخیدند و کار ها رو انجام میدادند..عزیز به خاطر پادرد گوشه ای نشسته بود و بقیه رو نگاه میکرد..بعضی از فامیل های پری خانم اینا هم اومده بودند...پری خانم همش اینور و اونور میرفت..مامانم کار میکرد..امشب تموم دعواها رو کنار گذاشته بودند و باهم خوب بودند..منم هرکاری از دستم بر میومد انجام میدادم..مهدی و فرهاد مشغول جا به جا کردن میز هاشدن..فرهاد با یک دست میز رو گرفته بود وبادست دیگش داشت دنبال گوشیش که تو جیبش مشغول زنگ خوردن بود میگشت..منم گوشه ای ایستاده بودم و به کارای اون میخندیدم . ************مهدی گفت:تیام خانم به جای خندیدن بیا کمک.نگاهی به مهدی کردم و گفتم:من؟_په نه په من بیا دیگه.فرهاد هنوز درگیر بود جلو رفتم و زیر لب گفتم:اخه من با این لباسا.فرهاد میز رو به دست من سپرد.ولی میز اونقدر سنگین بود که یکدفعگی دستم به سمت پایین مایل شد و خم شدم روی زمین.مهدی:تو که از اون شُل تری._ اِ خوب سنگینه..میز رو وقتی تونستم بگیرم مهدی گفت:خب مجبوری لباس اونقدر تنگ بپوشی که نتونی راه بری.نگاهی به مهدی کردم و گفتم:میز رو ول میکنم رو پات ها؟حواست باشه.مهدی یک لبخند بی روح زد و گفت:تیام منو نترسون قلبم ضعیفه._سن ننه بزرگ منو داری میخوای قلبت ضعیف نباشه.مهدی نگاهش سرد و همون لبخندی که داشت هم محو شد..میز را به طرفم هل داد..فکر کنم زیاده روی کرده بودم در حرف زدن..میز رو روی زمین گذاشتیم که گفتم:منظوری نداشتم !مهدی یک نگاه به من کرد و چیزی نگفت..یکم جلو رفتم و از نزدیک بهش خیره شدم و گفتم:ناراحت که نشدی؟سرشو اورد بالا یک لبخند شیطون روی لباش بود...گفتم:چیه؟دستشو برای گرفتنم بالا اورد که جیغی کشیدم و از دستش فرار کردم و رفتم به طرف عزیز و نشستم کنارش و دست عزیز رو گذاشتم روی پام.مهدی گفت:تا اخر عمرت که اونجا نمیمونی...سرمو به علامت اره تکون دادم که مهدی جلو اومد منم از پیش عزیز بلند شدم و رفتم به سمت اشپزخونه که زنگ ایفون به صدا دراومد...مهدی نگاهی به ایفون و بعد به من کرد و گفت:الان میام...وقتی رفت اونجا منم داشتم میرفتم داخل اشپزخونه که مهدی گفت:خب سن من زیاده پس اره؟نگاهی بهش کردم و دوباره با یک جیغ خفیف سمت در دوییدم که در یکدفعه باز شد و من در جا افتادم بغلِ.....بغلِ کی افتادم.خودمو کشیدم بیرون و نگاهی به پارسا که داخل بغلش افتاده بودم کردم وگفتم:سلام.هنوز جوابمو نداده بود و عصبی نگاهم میکرد که صدای هستی خانم اومد:سلام تیام جان.از جلوی پارسا کنارم اومدم و هستی خانم رو بغل کردم.بعد از سلام و احوال پرسی با هستی خانم دستشون رو گرفتم و گفتم:بیاین بریم اتاق رو نشونتون بدم.که پارسادستمو گرفت و گفت:شما بیا خودشون پیدا میکنن.هستی جون گفت:اره دخترم.پارسا گفت:یک دقیقه میای بیرون؟مهدی هم که یک ساعت مثل وزغ به ما زل زده بود گفت:تیام..مشکلی پیش اومده؟نگاهی به چشم های عصبی پارسا کردم و گفتم:نه...نه چیزی نیست.استرس گرفته بودم از حرکت بعدی پارسا میترسیدم ..از اینکه بخواد دعوام کنه ولی من که کاری نکرده بودم..پارسا نگاهی به مهدی کرد و گفت:کاری دارین؟مهدی بی توجه به پارسا خیره شد به من و گفت:چیزی شد صدام کن.میخواستم هلش بدم بگم خیله خب تو برو فقط.پارسا منو کشید توی حیاط نگاهی به لباسام کرد و گفت:قشنگه.سرم پایین بود ...پارسا گفت:نمیدونستم سلیقت اینقدر خوبه....سرمو اوردم بالا و گفتم:پارسا ما فقط داشتیم باهم حرف میزدیم.._کسی دیگه ای هم هست داخل خونه؟_اره مامان و پری خانم و _نه منظورم پسره._فقط مهدی و فرهادم رفت._تیام نمیخوام بهت چیزی بگم..ولی من از این پسره زیاد خوشم نمیاد..میتونی درک کنی منو؟سرم و تکون دادمو گفتم:اره اره._نمیخوام الان سرت داد بکشم و بگم مگه چیکار میکردین که یک دفعگی پریدی بغل من و چرا باهم اینقدر صمیمی هستین._خب بزار بگم._نه نه ..نمیخوام ازت توضیح تیام چون من به تو اعتماد دارم و نمیخوام فکر کنی من بهت شک دارم و اینجور چیزا.دوباره سرم رو از این همه مهربونیش انداختم بالا و گفتم:نمیای داخل خونه؟_فعلا که مجلس زنونه است..شب که مردا اومدن میام..خیره شدم تو چشای رنگ عسلش و گفتم:باشه.دستشو اورد بالا و گفت:فعلا .و داشت به سمت در میرفت که دوییدم سمتش و گفتم:پارسا.چرخید به سمتم و گفت:هوم؟سریع یک بوسه به گونش زدم و گفتم:خیلی دوسِت دارم._ما بیشتر .خندیدم و رفت...منم رفتم داخل.مروارید اومد و مجلس شروع شد..همه خوشحال بودند و میرقصیدن صبح داخل حرم عقدشون کرده بودیم. **********