رمان هوای تو 8
نگاهي به پارسا مي كند و سپس تسبيحش را دور انگشتانش مي چرخاند..نگاهم در ان دانه هاي تسبيح زرد خوش رنگ شاه مقصود اش گره خورد كه بلاخره راحتم مي كند:
-براي اينكه همه چي برگرده به اون حالت سابق فقط يه راه مي مونه..اونم ازدواج تو با پارسا ست
دهان
باز مانده به حاجي چشم مي دوزم..به من نگاه نمي كند و با تسبيحش بازي مي
كند .... در همان حال با ناباوري به پارسا كه اخمش غليظ تر شده است نگاه مي
كنم..اين مي تواند يك شوخي بي مزه باشد كه اصلا هم خنده دار نيست
- حاجي اصلا مي فهميد داريد چي مي گيد؟ ..من با ...
- چرا نفهمم ...مواظب حرف زدنت باش دختر جان ..
با عجز مستقيم به حاجي نگاه مي كنم و مي گويم:
- حاجي ايشون جاي برادرم هستن.. چطور از من مي خوايد به جاي سهراب
ناگهان در چشمانم براق مي شود و به تندي مي گويد:
- نكنه فكر مي كني هنوز دختري و بايد برام نازو غمزه بيايم؟
آخ كه چقدر از اين بي پرده حرف زدناي حاجي عذاب مي كشيدم ..انگار نه انگار كه پسر بزرگش اينجا حضور دارد ...
اشك در چشمانم پر مي شود كه سريع رو به پارسا مي گويم:
- تورو خدا شما يه چيزي
حاجي كلامم را قطع مي كند و با پر خاش مي گويد:
-
من نمي دونم سهراب دل به چيه تو بسته بود؟..يكم حيا و ادب داشته باشي چيز
بدي نيست ..فكر مي كني الان ما خيلي خوشحاليم.؟.نه به خدا ..نه به
قران...فقط به خاطر اينكه حاج خانوم داشت پاي يه نفر ديگرو وسط مي كشيد
...كه من زود دست به كار شدم..تازه تو بايد از خداتم باشه
- حاجي اصلا من مي رم اونطرف حياط ..پيش عصمت و زينب... اينطوري جلوي اقا پسراتونم نيستم
-
من ديگه حرفامو زدم...اما با اين وجود گفتم بازم نظر خودته..اگه مي خواي
پيش بچه ات بموني و بزرگش كني بايد با پارسا ازدواج كني اگرم نمي خواي
...بايد بچه ات رو ول كني و بري ...اما اگه قبول كني... عقدتون مي افته بعد
از به دنيا اومدن بچه
او
سبك بال شده است..انگار به خيالش نيست كه ادمي را در اين اتاق زنده زنده
دارد گور مي كند.. منطقش تنها خودش و انديشه اش است..شك دارم اين ادم اصلا
به چيزي هم اعتقاد داشته باشد..بر مي خيزد ...با عجله بلند مي شوم و مي
گويم:
- حاجي كفن اون خدا بيامرز هنوز خشك نشده ..من عروستونم ..تو روخدا با من اينكارو نكنيد
-
اگه سهراب از روز اول گذاشته بود ..خودم درستت كنم انقدر گستاخانه جلو روم
واي نميستادي و حرف نمي زدي ..تصميمي كه بايد مي گرفتم و گرفتم ..ديگه
بقيه اش با خودت
اشك از چشمانم سرازير مي شود...تلافي تمام شادي هاي امروزم از بينيم در مي ايد ...ان هم به بدترين شكل ممكن
- حاجي توروخدا
حاجي حرفش را زده است و ديگر با من كاري ندارد..دوباره شده ام همام موجود بي ارزش خانه اش... كه هر چي بگويم بي اثر است
- پارسا مگه نگفته بودي ... هنوز تو شركت كاري داري..پس چرا نشستي ؟
و رو به من ادامه مي دهد:
- بزرگ اين خونه منم...و نمي ذارم با ندونم كاري .....كسي ابروي... چندين و چند ساله ام دود كنه و ببره هوا
با درماندگي
قدمي به عقب مي روم و روي مبل مي نشينم ... سرم را پايين مي اورم و بين
دستام مي گيرم..حاجي از اتاق بيرون رفته است..باورم نمي شود..اما نه انگار
همه چيز واقعيت دارد..انقدر كه حتي يقين دارم كه اگر قانون و شرع مانعش نمي
شدند مرا امروز به عقد پارسا در مي اورد..
تازه از بخشش هايش برايم مي گفت كه حق انتخاب دارم..اخر چه حق انتخابي
مگر مي توانستم از كودكي كه هنوز نديده امش و انقدر دلبسته اش شده ام دست بردارم ...؟
پارسا
درست همانند كساني كه دچار شوك عصبي شده باشن ...با خشم به گلاي فرش زير
پايش چشم دوخته بود و حركتي نمي كرد ...اشكهايم بي صدا سرازير شدند ..اتاق
در سكوت محض فرو رفته بود ..گويي انگار ساليان سال است كسي به اين اتاق
نيامده است..و ما جزئي از وسايل اتاق هستيم .هر دو بي حركت بر جاي مانده
بوديم...
حاجي هر دوي ما را در يك لحظه از زندگي ساقط كرد و رفت ..بي انكه ببيند چه خرابي به بار اورده است.
لبام مي لرزيدند..صداها به گوشم نمي رسيدند... براي اولين بار استشمام بوي ادكلنش حالم را بد كرد و بي اراده زبان گشودم:
-
چرا مي ذاري هر كاري كه دلش مي خواد بكنه؟....چرا سكوت مي كني؟....مگه تو
ادم نيستي ؟مگه دل نداري ؟اخه اين غيرته كه بگي بيام زن برادرمو بگيرم
؟...انصافت كجاست مرد ؟...اي لعنت به من ..كه انقدر بدبختم
زجه زدن هايم اغاز شده بود و در بين گريه ها يم...خالي مي كردم عقده ها و حرفايي مانده سر دلم را ...
اما او هنوز سكوت پيشه كرده بود و حرفي نمي زد ..تنها دستانش را در هم گره كرده بود و روي لبهاش گذاشته بود و نفسهاي عميق مي كشيد
- جواب برادرتو چي مي خواي بدي .؟..اين رسم امانت داريه ؟هر چي كه بابات گفت ..تو بگي چشم و بعدم نبيني چي به سر من بدبخت مياريد؟
چشمانم از شدت خشم و گريه قرمز شده بودن و نفس كشيدن برايم سخت تر شده بود
برخاستم..مانده بودم بر سر دوراهي ...احساس ماندم در اين خانه چيزي جز مرگ تدريجيم نبود...
به
سختي و با حال نزاري به سمت در رفتم...اما ايستادم و لحظه اي با خود
انديشيدم و با يك حركت به سمتش برگشتم..هنوز نشسته بود ...سعي مي كردم اشك
نريزم ..اما نمي شد ..چند بار صورتم را از خيسي اشكانم پاك كردم تا اينكه
به مقابلش رسيدم ..
نگاهم نمي كرد ...شرمم ميشد كه نامش را مرد بنهم و بگويم تو مرد هستي ...لبهايم را بهم فشردم و با لرزش گفتم:
-
من شماها نيستم ...نمي ذارم يه نفر با خود خواهياش زندگيمو خراب كنه..هر
كاري مي كنم ...ولي تن به اين كار نمي دم..مي شنوي هر كاري ...
مانده
بودم در او..... كه نه حرفي مي زد و نه كاري مي كرد...لحظه اي از خود بي
خود شدم و درست مقابل پاهايش زانو زدم و دسته هاي مبلش را گرفتم..خيره در
صورت و لبهايش به التماس افتادم :
-
تو روقران نذار....ببين... منو نگاه كنم...من يه زن بيوه ام..مي فهمي يعني
چي ؟يعني اينكه يه بار شوهر كردم ...يه بچه دارم ..من زن برادرتم بي
غيرت..نامرد ..به من نگاه كن ....
اما او نگاهم نمي كرد و رفته رفته صورتش بر افروخته تر مي شد
-
اصلا ببين خودم مي رم و هر كي رو كه خواستي برات مي گيرم...همين نرگس
خوبه؟به خدا خانومه..خوشگله ..جوونه..دكتره....اخه براي چي مي خواي زندگيتو
تباه كني؟
منتظر
شدم كه تنها يك كلمه بگويد اما او تنها به نقطه اي خيره شده بود كه من
قادر به ديدنش نبودم ..باز ادامه دادم .شايد كارساز بود و شايد اميدي در دل
پيدا مي كردم:
- نگفتي؟ برم برات خواستگاري ؟هوم؟..
سكوت كرده بود
- اقا پارسا ؟
سكوتش هر لحظه مرا براي طغياني از خشمهايم اماده تر مي كرد
دسته هاي مبل را فشرم و سعي كردم كمي تكانش دهم ...اما بي فايده بود:
- اقا پارسا ...به من نگاه كن...تو روخدا..به من نگاه كن و حرف دلتو بزن ...
به نفس نفس زدن افتاده بودم كه لحظه اي داغ كردم و با دستي گره كرد بر زانويش ضربه محكمي زدم و فرياد زدم:
- دِ لعنتي ....چي از جونم مي خواي ؟...بي غيرت ......خجالت بكش
چنان با ان چشمان قرمز شده اش به من خيره شد و از جا پريد كه لحظه اي نزديك بود كامل بر زمين افتم...
مقابلم ايستاده بود و دستانش را مشت كرده بود..و من همچنان زانو زده مقابل پاهايش بودم.
از نگاهش نترسيدم و برخاستم و چون او ...خيره در چشمانش فرياد زدم:
-
تو يه مترسك ..ترسو هستي..كه هيچ اراده اي از خودش نداره...يه احمق ..يه
بدبخت..كه جز چشم گفتن به امر و نهي ديگران هيچ كاري ازش بر نمياد...بي
غيرت..نامرد ..بي نا
ناگهان صدا در گلويم خشكيد از ضربه محكم كشيده اش كه صورتم را سرخ كرده بود و من بهت زده دست بر صورت ...به چشمان و اخمش مي نگريستم
قدمي به من نزديكتر شد انقدر كه احساس مي كردم تمام گرماي خشمش را
- بار اخرت باشه با من اينطوري حرف مي زني
شايد زياده روي كرده بودم و نبايد بيش از اين حرف مي زدم...اما سكوتش ترس بر جانم انداخته بود .
احساس مي كردم با يك هيولا طرفم..هيولايي كه تا به حال او را در يك لباس ديگر مي ديدم
هر دو رو به روي هم و هر كدام در انديشه ديگري و يا شايد هم با نفرت و با هزاران سوال به يكديگر خيره شده بوديم
بي امان چندين بار همان دستش را كه بر صورتم سيلي زده بود گره كرد و باز كرد و نگاه از من گرفت
چند
قدمي عقب رفت ..تا به حال او را انقدر سردرگم و عصبي نديده بودم..موجودي
كه ارام مي رفت و ارام مي امد..كمتر حرف مي زد و كمتر مي خنديد و با كسي
دمخور نمي شد ..حال ريسمان پاره كرده بود
هر قدم كه به عقب مي رفت ..نفرتم از او بيشتر مي شد ...
جاي
سيلي روي صورتم گز گز مي كرد .به در رسيده بود ..دو سه باري سرش را تكاني
داد و دست اخر بر موهايش چنگي زد و با صداي تقريبا كنترل شده اي رو به سويم
گفت:
- سهراب تو رو براي چي اورد تو اين خونه ؟....
بغض كردم و تنها نگاهش كردم ..نمي دانستم چي مي خواهد و در دلش چه مي گذرد و كاش كه مي دانستم .
احساس
مي كردم نفرت او بيش از من است ..از اتاق كه خارج شده بود..دوباره جوي
اشكهايم روان شد ..قسمتي كه برايم رقم خورده بود..انقدر گنگ و نامفهوم بود
كه تمام اميدهايم را به يكباره نا اميد كرد و مرا در تاريكي مطلق فرو برد
با
اينكه حاجي صراحتا گفت بايد زنش شوي هنوز به عمق مطلبش پي نبرده بودم و
حال كه كسي در اتاق نبود تازه مي فهميديم او از من مي خواهد زن پسر ديگرش
شوم ..و تا پايان عمر در اين خانه پر درد ..زندگي كنم..با پارسا ..مرد
ناشناخته ذهنم ...
با
قدمهاي سست و شل به سمت در به راه افتادم ..يك چيزي در دلم تكان خورده بود
كه استرسم را بيشتر مي كرد و ان امنيت و اسايش از دست رفته ام بود...
نگاههاي
كينه توزانه و حرفهاي نيش دار حاج خانوم تازه برايم معنا پيدا كرده
بودند..بي شك او مخالف سر سخت اين ازدواج بود ..چون او عروس خودش را هم
انتخاب كرده بود .پارسا هر چه كه بود و نبود..پسر بزرگش بود و به او مي
باليد ..دوست نداشت ثمره چند ين سال زحمت كشيدنش ازدواج با يك بيوه زن
باشد..بيوه زني كه هيچ دلخوشي از او ندارد....
زينب و عصمت هر دو جلوي در اشپزخانه با نگاهي پر تعجب و پرسوال ايستاده بودند...
صداي
ماشين پارسا را از حياط شنيدم..داشت از خانه بيرون مي رفت ...سعيد بالاي
پله هاي با چهره بق كرده كه چيزي به در امدن اشكش نمانده بود به محض ديدنم
از پله ها بالا رفت
حاج خانوم گوشي به دست با اشكي كه مي ريخت براي كسي ان طرف خط شكوه و گلايه مي كرد
پشت
دستم را به لبانم نزديك كردم ..حالم بد بود ...دستم را به چهار چوب در
تكيه دادم ....نگاه پر اشك حاج خانوم به سويم چرخيد و با نفرت براي ان كسي
كه نمي دانم كه بود ناليد و گفت:
- يكي بسش نبود... بايد اين يكي پسرمم اسير خودش كنه...نمي دونم چرا نرفت بميره كه هممون راحت شيم از دستش ..
زينب
انقدر ترسيده بود كه مدام نگاهش بين من و حاج خانوم رد و بدل مي شد..از
نيش كلامش دلم چركين شد و راهم را به سمت پله ها در پيش گرفتم
- اصلا به روي خودشم نمياره ..پسرم زن نگرفت.. قاتل خودشو گرفت ...يه دختر شوم كه داره زندگي همه ادماي اين خونه رو سياه مي كنه
چه
پوست كلفتي شده بودم كه تحمل مي كردم و دم نمي زدم..به بالاي پله ها كه
رسيدم زينب را پشت سرم ديدم ..مي دانستم تنها دلش برايم سوخته است ..بي
محلش كردم و وارد اتاق شدم...
تمام بدنم گرفته و شل شده بود ..لبه تخت به سختي نشستم با ترديد وارد اتاق شد
سرم
را كه احساس سنگيني مي كرد پايين گرفتم..ديگر جاني براي كشمكش و جدال
نداشتم...به سمت امد و رو به روي روي زمين زانو زد..و كفشهايم را در اورد
چشمانش
پر اشك شده بودند كه در سكوت وادارم كرد روي تخت دراز بكشم..و من بي حرف و
چون وچرا گوش كردم..ملافه را رويم كشيد و با لحن دلسوزانه اي گفت:
- چيزي مي خوريد براتون بيارم؟
سرم را به سختي تكاني دادم و رويم را از او گرفتم
احساس ياس و سرخوردگي مي كردم.....دلم يك پناهگاه امن مي خواست ...بهتر بگويم دلم مي خواست ميمردم
با صداي بسته شدن در به سختي گوشيم را از روي عسلي كنار تخت برداشتم...و با ترديد شماره برادرم را گرفتم
يك
بار.. دو بار... سه بار ..پشت سر هم بوق مي كشيد و جوابي نمي داد..دوباره
اشكها جان گرفتن اين بار.. بي اراده من..بار ديگر شماره را گرفتم باز همان
بوقهاي بي انتها
گوشي از دستم لغزيد و كنارم روي تخت افتاد...كف دستانم سرد و سر شدن.. به شدت احساس سبكي و خواب مي كردم
پلكهايم سنگين شدند...و من براي اخرين بار نگاهم را به سمت جاي خالي قاب سهراب چرخاندم...
پوزخند تلخي زدم..و چشمانم را بستم...با مرگ سهراب ..زندگي و عمرم تباه شدند و مردند.
احساس مي كنم
صداي همهمه اي به گوشم مي رسد..گلويم خشك و زبانم تلخ شده است..سرم سنگين
است و تكاني نمي توانم بخورم ..كسي مرتب صدايم مي كند و تكانم مي دهد..مي
خواهم چشمانم را ازهم بگشايم اما قادر نيستم....طعم شيرين مايه بين لبهايم
را كمي دوست دارم..احساس نفس كشيدن را مي دهد ..اما كم است
باز تكان مي خورم ..باز شدن چشمانم در اراده ام نيستند..باز نمي شوند
از
اين خواب و خلسه لذت مي برم..گويي از زمين جدا شده ام...احساس مي كنم
تصويري از گذشته رو به رويم دارد نقش مي بند...يك دختر و يك پسر..اين صحنه
را هيچ وقت نمي توانم فراموش كنم .
"باران مي بارد هر دو خيس شده ايم...اما او ول كن نيست ..سردم شده است "
از ديدن ان صحنه ها لبخندي به لبانم مي ايد
"همان روزي است كه بعد از دو ساعت وراجي كردن در مورد كلاس و درس ها از من خواستگاري كرد"
در خوابم... اما مي خندم ..
"او
با خودش كلنجار مي رفت و مي خواست حرفش را بزند ... مي دانستم چه مي خواهد
بگويد..اما اذيتش مي كردم و مي گفتم..من نمي فهمم چه مي گويد"
خنده ام تلخ تر مي شود
"و در لحظه اخر مي گويد:«اخر هفته بيايم خواستگاري؟ »"
در
ميان خنده اشك مي ريزم..من از اين صحنه ها در اوج دوست داشتنشان بيزارم
..گريه ام بند نمي ايد..مرتب صورتم را تكان مي دهندو من بيشتر گريه مي
كنم..
"سهراب در ان كت و شلوار چيز ديگري شده ..دست گلش كمي پلاسيده ...او بعد از يك هفته تنها به خواستگاريم امد.."
.
مي خواهم سرم را بچرخانم اين صحنه ها را دوست ندارم
"تنها در محضر... بدون حلقه... بدون خانواده اش و تنها من و برادر و مادرم "
نمي خواهم ببينم ..اما مي بينم ..بي تابي مي كنم..
"حاجي ما را با شيريني و دسته گلي كه اورده ايم بيرون مي كند..در را به رويمان مي بند...سهراب از من خجالت مي كشد "
نفس كشيدن برايم سخت تر شده ..صداي خس خس گلويم را مي شنوم
"امروز
سهراب زيادي خوش است..تازه دوش گرفته...در حالي كه بند روبدوشامبرش را
محكم مي كند به من نزديك مي شود..مي خواهم اذيتش كنم ..و خودم را به قهر
كردن مي زنم ...و با كتابم ور مي روم انقدر سر به سرم مي گذارد و با صورت و
موهايم ور مي رود كه به خنده مي افتم ..از خنده ام مي خندد ومرا روي تخت
مي اندازد...خم مي شود و مي خواهد لبهايم را ببوسد..غرق لذت چشمانم را مي
بندم كه در بي هوا باز مي شود..هر دو از ترس مي پريم
حاج خانوم با تاسف سرش ا تكان مي دهد و مي رود"
از او بدم مي ايد ...بدم مي ايد ..ديگر نمي خواهم ببينم
"سهراب
سرم فرياد مي زند و مرا ماخذه مي كند كه چرا جواب مادرش را داده ام و او
را ناراحت كرده ام..هر چي مي گويم..باور نمي كند و براي خاموش شدنم براي
اولين بار مرا مي زند"
اشكهايم تمام نميشوند...
"حاجي دارد اتمام حجت مي كند:
«اگه مي خواي مثل سابق بري و بيا...و بذارم با زنت زندگي كني..بايد بيايد تو همين خونه زندگي كنيد»
سهراب ناچار است كه قبول كند ..هيچ در بساط ندارد
«مهناز يكي دوساله... بعد راضيش مي كنم كه از اين خونه بريم»"
مهناز ..مهناز ..مهناز
"يك سال بعد از عقدمان با اولين حقوقش..برايم يك حلقه ظريف و نازك مي خرد..."
مهناز مهناز
"تصاوير
دارند كم رنگ مي شوند...همه در حال گريه كردند ..به سمتشان مي روم دور يك
قبر ايستاده اند..كنارشان مي زنم و داخل قبر را مي بينم..يك مرده در كفن
....سرم را بالا مي اورم..صداي گريه ها بلند تر مي شوند دوباره به مرده
داخل قبر نگاه مي كنم..صورتش باز است..سهراب دارد مي خندد...جيغ مي زنم و
فرياد مي كشم نه...به نوشته بالاي قبر نگاه مي كنم..نوشته است مهناز رسولي
..با ترس دوباره به ان كفن و ان قبر تنگ نظر مي اندازم..اين منم..چشمانم
بسته است ..حالا همه دارند مي خندند...با تمام توان فرياد مي زنم"
در همين لحظه چشمانم را باز مي كنم...به سختي نفس مي كشم مرد بالاي سرم نشسته و دستش روي ماسك روي صورتم است و مرتب مي گويد:
- نترس نفس بكش ...نفس بكش
از گوش خيس و تري موهاي كنار گوشم فهميده ام حتي در خواب هم گريه كرده ام
نگاهم در نگاه مرد است..نبضم را مي گيرد و باز مي گويد:
- اروم نفس بكش...چيزي نيست
دستش
را بلند مي كند با چشمانم حركاتش را تعقيب مي كنم...سِرم را تنظيم مي كند و
دوباره به من نگاه مي كند...در همين حين حاج خانوم را مي بينم نگاهي به من
مي اندازد و از مرد مي پرسد:
- حالش خوبه؟
-فشارش
اومده بود پايين...فردا حتما يه دكتر ببريدش ...من اينجا وسيله ندارم..اما
الان همه چيزش نرماله ..چيزي نخورد يا كاري نكردكه
حاج خانوم تند تند سرش را تكان مي دهد و مي گويد:
- نه..ظهري كه مي اومد بالا حالش خوب بود..نمي دونم چش شده بود
مرد بلند مي شود و مشغول جمع كردن وسايلش مي شود و مي گويد:
- حتما ببريد پيش دكترش...بايد وضعيت بچه رو هم چك بكنن..من ديگه مي رم اگه حالش بد شد ..بيارديش بيمارستان
- ممنون زحمت كشيديد
بار ديگر به سرم نگاه مي اندازد...و كمي به سمتم متمايل مي شود و مي گويد:
- راحت بخواب ..به چيزيم فكر نكن ...
نمي دانم در اين مدت چه بر من گذشته ..مي ترسم چشمانم را روي هم بگذارم ..از ان تصاوير مي ترسم
تصاويري از مرگ سهراب...روزي كه او مرد.. انان نگذاشتند براي اخرين بار تصوير صورتش را در ميان قاب دستانم بگيرم
انان كه گفتن او مرده است و تو به ان نامحرمي ...عمري در پي اين حرفها پيرم در امد
قابهايش
را از همان روز نخست از اتاقم بردند..لباسهايش را به گداها دادند و چيزي
براي بويدنم نگذاشتند...دلم پر از در است و انان همچنان مرا مي خواهند از
بين ببرند...تنها چيزي كه دارم و با ديدنش جان مي گيرم تنها همان ميز نقشه
كشي اوست
به
ميز نگاه مي كنم...هيچ راه حلي براي رهاييم نميابم..فرار هم راه چاره
نيست...پس بايد چكار كنم؟..من همه چيزم را از دست داده ام ...همه چيزم را