آنیل دستش را بالا برد و ضربه ای به ساعت مچیش زد: حاجی دیرم شده..اگه خدایی نکرده رئیسم اخراجم کرد اونوقت من بیام یقه ی کیو بچسبم؟..از کار بیکارم کنه میرم تو خیابونا..رفقای ناباب میان سراغم.. از راه به درم می کنن..معتاد میشم..زنمو طلاق میدم..زنم بچه رو میذاره اجرا..یعنی مهریه شو میذاره اجرا.. بعد منه معتاده گِل به سر گرفته از کجا بیارم مهرشو بدم؟.. لااقل بذار برم کار کنم خرج مهریه شو در بیارم..خرج اعتیادمم هست..تازه هنوز بچه رو نگفتم.. مـ............
حاج اقا عصایش را بالا اورد و بلند گفت: بسه پسر سرم رفت..تو غلط می کنی معتاد بشی..بعدشم تو که هنوز زنتو عقد نکردی بخوای طلاقش بدی......و با عصایش ضربه ی ارومی به بازوی آنیل که شانه هایش از زور خنده می لرزیدند زد و جدی گفت: منو سیاه می کنی؟ تو که تو اون باشگاهه خراب شده همه کاره ای رئیست کجا بود؟.......و عصایش را بالا برد و گفت: بزنم با همین عصا.........
آنیل دست هایش را تسلیم وار بالا برد و تند تند گفت: غلط کردن و واسه همین موقع ها گذاشتن دیگه حاجی، جونه اخترت بی خیاله ما شو.......
حاج آقا خیز برداشت سمتش که انیل خنده کنان در ماشینش را باز کرد و نشست..استارت زد و همزمان شیشه ی ماشین را پایین کشید..
رو به حاج آقا که لبخندزنان به عصایش تکیه داده بود گفت: حاجی اسپند یادت نره!.......
حاج آقا خندید و سرش را تکان داد: برو بچه دهن منو وا نکن برو........
آنیل انگشت اشاره ش را به پیشانی زد و گفت: مخلص ِ حاجی..زت زیاد!......
و پایش را روی گاز فشرد و سرایدار در را برایش باز کرد..
انیل با تک بوقی از در بیرون رفت!.......
************************************
پشت ترافیک گیر کرده بود..
شماره ی محمد را گرفت و به محض اینکه تماس برقرار شد گفت: الو.. محمد.. امروز دیرتر می رسم بچه ها رو خودت راه بنداز..
محمد_ بـــَه داش علی خودمون..علیک....باز چی شده که داری از زیر کار در میری؟..
- پشت ترافیکم، خلاص شم یه جا کار دارم تا ظهر علافم..
محمد_ ولی امروز برنامه ی بچه ها عوض میشه خودتم باید باشی..
- بگو برنامه رو تنظیم می کنم میدم دست رسولی بهشون بده فعلا که گیرم.........
محمد_ باشه یه جوری راست و ریستش می کنم خیالت جمع..میگم بیا 3 دونگ این باشگاتو به نامم بزن جون ِ علی لااقل این خرحمالیاش یه جوری باید جبران بشه یا نه؟..
آنیل خنده ش گرفت: وظیفه تو انجام میدی .......
محمد_ بدبخت یه روز اینجا نباشم شاگردات یه لنگ در هوا می مونن نصف تمریناشون زیر نظر خودمه کم هارت و پورت کن!..
آنیل بلندتر خندید و گفت: خیلی خب برو رد کارت فقط یادت نره چی بهت گفتم به رسولی بسپر حواسش باشه منم سعی می کنم تا ظهر خودمو برسونم....یا علی!..
صدای بلند محمد تو گوشی پیچید: وایسا بینم........علیرضا........الو........ ..
- می شنوم......
محمد_ حواست هست؟.......
- محمد الان نمی تونم حرف بزنم بذار واسه بعد..
صدای نفس عمیقش را شنید: خیلی خب..می بینمت!..یاعلی.........
تماس را قطع کرد و بدون انکه چشم از پورشه ی مشکی رنگی که رو به رویش بود بردارد پایش را تا حد نرمالی روی گاز فشرد..
بدون آنکه جلب توجه کند پشت سرش حرکت کرد....
پورشه رو به روی جواهر فروشی ایستاد..آنیل نگاهی به تابلوی سردر جواهر فروشی انداخت..دستور فرامرز خان را به خاطر داشت و اون هم یکی از برنامه های امروزش بود.. و به هیچ عنوان از حضور بنیامین جلوی جواهر فروشی تعجب نکرد........
از ماشینش پیاده شد و قفل ان را زد....بنیامین بعد از دقایقی از مغازه بیرون امد و سوار ماشینش شد..
آنیل که با فاصله ی زیادی از او ایستاده بود نگاهی اجمالی به اطرافش انداخت و به سمت جواهرفروشی راه افتاد ....
نادر مثل همیشه پشت میزش نشسته بود و تمام حواسش را به صفحه ی مانیتورش داده بود..از شنیدن صدای برخورد زنگوله ی اویز با لبه ی در، سرش را بلند کرد..
با دیدن آنیل لبخند بر لب از پشت میزش بلند شد و به طرفش رفت: به به..داش آنیل ..چه عجب کم پیدایی.......
با هم دست دادند و آنیل نگاهی کوتاه به اطرافش و جواهرات داخل ویترین انداخت: زیر سایه ت می گذرونیم..چه خبر؟......
نادر دستش را روی ویترین گذاشت و کمی به سمتش مایل شد: خبرا که پیش شماست..شنیدم میون بچه ها بودی ......
سرش را تکان داد: سفارشا حاضره؟......
نادر_ تا دونه ی اخرش..همین دیشب رسید دستم..الان می بری؟.....
- اره دستورش رسیده....
نادر گوشیش را در اورد و درحالی که متن اس ام اس را ارسال می کرد گفت: پس صبر کن بگم بچه ها بیارن..همون تعداد که خواستی ِ..استیل ِ خالص!....
آنیل خندید و با سر انگشتانش روی ویترین ضرب گرفت: قبولت داریم داداش..فرامرزخان سفارشتو کرده!......
نادر_ مخلصیم..بگو تیشرتا رو هم سفارش دادم به یکی از رفیقام..ادم مطمئنیه گفته ظرف 1 هفته می رسونه دستم..رسید خبرشو بهت میدم.....
- باشه فقط قبلش فرامرز و هم تو جریان بذار، یه وقت سه نشه مثل اون بار.....
نادر خندید: اوکی، حواسم هست!


در قهوه ای رنگی که انتهای مغازه بود باز شد و پسری ریز نقش با موهایی بلند که با کش نازکی از پشت سر بسته بود بیرون امد..یک جعبه ی مشکی رنگ توی دستاش بود..
زیر گوش نادر پچ پچی کرد و نادر سرش را تکان داد..پسرک جعبه را به دستش داد و از همان در برگشت....
نادر_ اینم از سفارش شما..دقیق 200 تا گردنبند با همون پلاکایی که فرامرز خواسته بود..
آنیل در جعبه را برداشت و به داخلش نگاهی انداخت..سرش را تکان داد: خوبه..همونایی که سفارش دادم..کارت حرف نداره.........
و دستش را به طرف نادر دراز کرد..نادر با غروری خاص و همان لبخند روی لبانش دست آنیل را فشرد و سرش را تکان داد..
- خب دیگه داداش کاری نداری؟.......
نادر_ نه، فقط سلامم و به فرامرزخان برسون و بگو اونی که تیشرتا رو می فرسته حق زحمه شو یکجا می خواد..گفتم که در جریان باشی!..
- خیلی خب بهش میگم....کاری باری؟.....
نادر_ امشب بچه ها کرج برنامه دارن سفارش کردن تو هم باشی..پایه ای؟......
- نه امشب نیستم..تا چند روز سرم شلوغه نمی رسم ولی هفته ی دیگه فرامرز خان قراره میزبان باشه، بیا همه هستن!..
نادر_ حتما....می دونی که من سرم درد می کنه واسه اینجور کارا.....
آنیل خندید و چشمکی حواله ش کرد..دستش را به نشانه ی خداحافظی بلند کرد و از مغازه بیرون رفت..
مقصد بعدی خانه ی فرامرز خان بود..
یک عمارت بزرگ تو بالاترین نقطه از شهر..
فرامرز خان مردی مستبد و سخت گیر بود..اکثر خلافکارهای شهر او را می شناختند..کسی جرئت سرپیچی از دستوراتش را نداشت..در میان سینه چاکانش تنها چند نفر را بیش از دیگر افرادش قبول داشت که آنیل هم یکی از آنها بود..
آنیل امتحان خود را پس داده بود..هنوز هم که به گذشته فکر می کرد مو به تنش سیخ می شد..
چه کارهایی که انجام نداد..چه زخم هایی که بر تن و روحش نزدند..تمامی آنها به کابوسی بدل شد که تا اخر عمر گریبانگیرش باشد..
رهایی از آن........بی فایده ست!.......
**********************************
« سوگل »

نسترن_ دِ دست بجنبون دیر شد..
دسته ی ساکمو با استرس بین انگشتام گرفته بودم و فشار می دادم: نسترن می ترسم..اگه بیدار بشن چی؟..
نسترن نچی کرد و گفت: بیا برو ساعت 1 نصفه شبه 2 ساعته که خوابیدن........
دستمو کشید و اروم و پاورچین از اتاق بیرون رفتیم..تا پشت در ورودی نفسمو حبس کرده بودم..دست و پام می لرزید..تا حالا از این کارا نکرده بودم..
اسم این کارمو چی بذارم؟.. فرار؟!.....
نه..
من فرار نمی کنم..فقط واسه یه مدت دارم میرم پیش عزیزجون..پدرم نخواست به حرفام گوش کنه..بدبخت شدن من رو به ابروش ترجیح داد..راهی جز این جلوی پام نذاشت..مجبورم..جای بدی که قرار نیست برم..میرم پیش عزیزجون.. تا یه مدت ابا از اسیاب بیافته و این 5 روزم تموم بشه!.........
نسترن خیلی آروم درو باز کرد..شالمو رو سرم محکم کردم..هردومون رفتیم بیرون و نسترن به همون ارومی درو بست..همین که پامو گذاشتم تو کوچه یه نفس راحت کشیدم..
تا سر کوچه یک نفس دویدیم..یه ماشین مشکی ِ مدل بالا سرکوچه ایستاده بود و از چراغای روشنش فهمیدم منتظر ِ ماست..
با تردید دست نسترن و گرفتم و کشیدمش....
نسترن_ چیه؟.....
با سر به همون ماشین اشاره کردم و گفتم: من باید با این ماشین برم؟..
نسترن_ اره خودشه..زود باش!..
-ا..اما..تو مطمئنی این تاکسیه؟..
نسترن هولم داد طرفش و گفت: اره بابا بیا برو کم لفتش بده.....
- اخه....این ماشین.......
نسترن_ رسیدی روستا بهم زنگ بزن با عزیزجون هماهنگ کردم......
هنوز نگام به ماشین بود..راننده شو نمی تونستم ببینم..
اروم سرمو تکون دادم: باشه!.......
با بغض صورتشو بوسیدم و زیر گوشش گفتم: خواهری مدیونتم..می دونم من که برم اونا دست از سرت بر نمی دارن و اذیتت می کنن..تو رو خدا منو ببخش.....
دستمو گرفت..صدای اونم می لرزید..انگار که بغض داشت: برو بشین سوگل نگران منم نباش..کی می خواد بفهمه که من کمکت کردم؟..فقط همیشه گوشیتو روشن بذار..یادت نره فقط با همون سیم کارتی زنگ بزن که امروز بهت دادم اینجوری بابا و بنیامین نمی تونن ردتو بگیرن..باشه؟.....
بغض داشتم..فقط سرمو تکون دادم..صورت همو بوسیدیم و در عقب و باز کردم و نشستم..اون موقع ِ شب هوا نسبتا خنک بود و تو ماشین با وجود بوی عطری که یهو تو صورتم خورد واقعا گرم و..خاص بود........
نسترن برام دست تکون داد و درو بست تا وقتی که راننده ماشین و روشن کنه و بخواد از پیچ کوچه رد بشه نگاهه من فقط به نسترن بود..هنوز داشت برام دست تکون می داد..
خدایا با این بغض تو گلوم چکار کنم که قصد جونمو کرده و داره خفه م می کنه؟.....
سرمو که چرخوندم طاقت نیاوردم..اشک خود به خود از چشمام جاری شد و نمی تونستم روی هق هق های ریزم کنترلی داشته باشم....
به صورتم دست کشیدم..راننده یه برگ دستمال کاغذی گرفت طرفم ولی هیچی نگفت..نگام کشیده شد سمتش..یه کلاهه لبه دار ِ سفید گذاشته بود رو سرش و نگاهش هم فقط به جاده بود..
صورتش معلوم نبود ولی از پشت سر که دیدمش چهارشونه بود..با یه تیشرت استین کوتاهه سفید که جذب عضله هاش شده بود..
نسترن چطور اعتماد کرد منو این موقع شب با این مرد جوون بفرسته تو جاده؟؟!!..برام عجیب بود..انقدر که هولم می داد سمت ماشین مهلت نمی داد حرف بزنم..از طرفی نصف شب بود و نمی شد تو کوچه راحت حرف زد!...
دستمال و از دستش گرفتم و زیر لب تشکر کردم..کلاهو از سرش برداشت و لا به لای موهاش دست کشید..ناخوداگاه و از روی ترس حرکاتشو زیر ذربین گذاشته بودم..آینه ی جلو رو، روی صورتم تنظیم کرد.... و اون موقع بود که تونستم چشماشو ببینم..چشمای عسلیش زیر نور ِ کم داخل ماشین می درخشیدند..نگاهش روی من بود..
ابروهاشو انداخت بالا و شیطنت وار گفت: سلام خانم ِ فراری..به جا اوردین؟........
از تعجب دهنم باز مونده بود..
-شـ .. شما.....!!!!!!...
و با لحن بامزه و ارومی گفت: راننده تاکسی ِ شمــا!........
خدای من..
گلوم خشک شده بود..نمی تونستم این کار نسترن رو درک کنم..
چه توجیهی براش داشت؟..
اصلا..اصلا آنیل اینجا چکار می کرد؟!


دوست داشتم می تونستم این سوالا رو از خودش بپرسم..باید علتش و می پرسیدم..باید می دونستم..اخه..اخه چه دلیلی می تونست داشته باشه؟..
من آنیل و نمی شناسم..جز اون چند باری که باهاش برخورد داشتم چیز زیادی ازش نمی دونم.....برخورداش..برخورداش واسه م عجیبه..اون اوایل حتی نگامم نمی کرد و..و حالا..انقدر صمیمی!......

چند بار لبای سردمو با سر زبونم خیس کردم و و اماده بودم که ازش بپرسم اما..نمی دونم..نمی دونم چرا هر بار منصرف می شدم تا جایی که حتی جمله م نوک زبونم می اومد ولی..لبام سرسختانه روی هم محکم می شدن واجازه ی بیان هیچ کلمه ای رو بهم نمی دادند..
دست خودم نبود..می ترسیدم..دلیل برای ترسم زیاد بود.........ترس از خانواده م........ترس از اینکه الان توی این جاده ی خلوت با یه مرد غریبه م.........
می دونستم که نسترن کاری رو بی دلیل انجام نمیده حتما به این قضیه فکر کرده ..اما..اما بازم.............
سرمو که خم کردم و به شیشه ی سرد ِ پنجره تکیه دادم ذهن آشفته م کشیده شد سمت پدرم و مادرم....سمت بدبختیام..سمت مصیبتایی که تمومی نداشتن..سمت بنیامین....و آهی که با یاداوری اسمش از ته دل کشیدم....بنیامین..چرا اومدی تو زندگیم؟..چرا اون شب ِ نحس زبون وامونده م چرخید و لبام به انتخابت از هم باز شد؟..چرا قبولت کردم؟..چرا خودم و از چاله تو چاه انداختم؟..
بابا راست میگه..من خودم بنیامین رو خواستم..کسی زورم نکرد..ازم نظر خواستن و منم..منم جواب مثبت دادم..همه چیز در کمال سادگی اتفاق افتاد..ولی..ولی اون شب..نمی دونستم که یه روز تا این حد از کرده م پشیمون میشم......

نگاهمو بالا کشیدم..ازپشت شیشه به چادره سیاهه شب....اسمونی که حتی با وجود این سیاهی هم پاک بود..خالص بود..کینه نداشت..زلال بود..حتی با وجود این تاریکی..بازم..بازم همه دوستش داشتن.......
ای کاش ما ادما هم مثل همین اسمون، با وجود تیرگی هایی که توی زندگیمون داشتیم می تونستیم ارامش و هم کنارمون داشته باشیم..از غم پر نباشیم..از نفرت لبریز نباشیم..وسط دنیایی از تشویش و دلهره با وجود اینکه حس می کنی ادمایی رو داری که مردم بهت انگ ِ بی کسی رو نبندن ولی بازم گلوتو بغض نگیره و تو دلت داد نزنی که مـــن بــــی کســــم..من تــنــــهام..خـــــدا..من هیچ کس و جز تو ندارم..همه کسم تویی....
ای کاش ..ای کاش می تونستم با صدای بلند داد بزنم..عقده های چندین و چند ساله م رو یه جوری و یه جایی خالی کنم..با صدای بلند گریه کنم..با صدای بلند فریاد بکشم..شِکوه کنم..شکایت کنم..گله کنم..
ای کاش می تونستم..ای کاش توانشو داشتم که تو صورت مشکلاتم سیلی بزنم..جلوشون بایستم..
ای کاش قدرتش و داشتم..

من دارم خالی میشم..دارم سبک میشم..از ارامش..از محبت......
در عوض تموم اینها دارم پر میشم از تاریکی..سیاهی..همون سیاهی که مامان میگه وجودمو پراز نحسی کرده..من دارم پر میشم..دارم لبریز میشم از کینه..کینه از ادمایی که هستن ولی انگار که هیچ وقت نبودن..ادمایی که تکه ای از وجودمن..قسمتی از زندگیشونم ولی منو نمی بینن..تو چشمام زل می زنن و میگن که منو نمی خوان..

نگاهمو معطوف اون سیاهی ِ آرامش بخش کردم......
دارم پر میشــــم خــــدا..خدایــی که اون بالایی..منو می بینی درسته؟..داری نگام می کنی؟..می بینی که چطور دارم نابود میشم؟..که چطور دیواره های امیدم دارن سست میشن؟..
من دیگه امید به این زندگی کوفتی ندارم..تنها راهه باقی مونده رو با ترس و لرز، با به جون خریدن رسوایی خانواده م دارم امتحان می کنم..اگه نتونم..اگه بازم برسم به بن بست..اگه برای هزارمین بار احساس پوچی کنم می بُرم..تموم میشم..نیست میشم..
اون موقع..دیگه سوگلی میون اون ادمای بی معرفت نیست که کسی بخواد بزنه تو سرش و بهش بگه نحس..بی همه چیز..کثافت..

خدایا باهات عهد می بندم..عهد می بندم که اگه ته ِ این راه قراره بازم برگردم به همون زندگی ِ مصیبت بار، نقطه ی پایان رو کنار اسمم بذارم و..پایان بدم به سرخط اخرین سطر از زندگیم.......

چشمای خسته م رو بستم..پر بودن از اشک، که با همین اشاره سرازیر شدند..پشت سرهم....صورتم خیس شد..لب پایینم رو گزیدم که صدای هق هقم بلند نشه..

دست راستمو روی بازوی چپم گذاشتم و تو مشتم فشار دادم..می لرزیدم..این بغض لعنتی بهم فشار میاورد..می گفت داد بزن و خودتو خلاص کن..

هنوز چشمام بسته بود..که صدای نفسای بلند آنیل رو شنیدم و بعد از اون..صدای آهنگی که فضای سرد و مسکوت ماشین رو شکست..
صدایی که تنمو لرزوند ولی از سرمای وجودم نبود......
با هر کلمه..با هر واژه چشمام اروم اروم از هم باز می شدند..........

(آهنگ ساحل تنهایی هام از مازیار فلاحی و
احسان حق شناس )
من گریه تـــو می بینم احساستـــو می فهمم
دستات تو دستامه من حالتـــو می فهمم
من گریه تـــو می شناسم وقتی که چشات بسته ست
دستات تو دستامه انگار دلت خسته ست


سرمو از شیشه جدا کردم..بدون اینکه بتونم و بخوام که به صورتم دست بکشم و اشکامو از نگاهش پنهون کنم به اینه ی جلو خیره شدم..نگاهش به جاده بود..اخماشو کشیده بود تو هم و انگارکه چیزی رو جز اون خیابون ِ تاریک نمی دید..
خواستم نگاه از اون اخمای گره خورده بگیرم که غافلگیرم کرد!..
با دیدن نگاه و چشمای پر از غم و خیس از اشکم اخماش اروم از هم باز شد....

انقد دوست دارم که حاضرم بمیرم
تـــو یه لحظه بخندی غم چشماتـــو نبینم
انقد دوست دارم که حاضرم نباشم
تـــو فکر و خیالم دل دستاتـــو بگیرم
انقد دوست دارم
انقد دوست دارم
انقد دوست دارم
انقد دوست دارم


از صدای بوق ماشین جلویی به خودش اومد و فرمون و تو مشتش فشار داد..
دیگه نگام نمی کرد..ولی من دیدم که ثانیه ای چشماش و بست و باز کرد و نفسشو عمیق بیرون داد..
دست چپشو به صورتش کشید و پشت گردنش رو ماساژ داد....
نگاهمو به پنجره دوختم..اب دهنمو قورت دادم..انگار که این بغض ِ مزاحم هم با من لج کرده بود..پایین نمی رفت..بدتر با هر فشاری که به گلوم می اوردم احساس می کردم اون سنگین تر میشه و این کشمکش ها حلقه ی اشک رو تو چشمام عمیق تر می کرد..

دستات که تو دستامه من حال خوشی دارم
وقتی که تـــو اینجایی از عشق تـــو می بارم
دستات که تو دستامه حس تـــورو می گیرم
مجنون نگات میشم بی عشق تـــو می میرم
انقد دوست دارم که حاضرم بمیرم
تـــو یه لحظه بخندی غم چشماتو نبینم
انقد دوست دارم که حاضرم نباشم
تو فکر و خیالم دل دستاتـــو بگیرم
انقد دوست دارم
انقد دوست دارم
انقد دوست دارم
انقد دوست دارم