- چي شد؟
- گفت يه ماه ازمايشي باش ..اگه خوب بودي مي موني
- توام قبول كردي ؟
- چاره ديگه اي هم داشتم؟
- توي اين يه ماه مي خواي پول از كجا بياري؟
- هزينه خورد و خوراك كه با خو دم نيست..خداروشكر پول اجاره خونه هم كه نبايد بدم لباسم كه فعلا نيازي ندارم...مي مونه پول كتا ب و جزوه و دكتر...
- كه لابد اونام يه جوري جور ميشه؟
- خوب از تو قرض مي گيرم
- به قران اگه همه مثل تو مشكلاشونو حل مي كردن كه دنيا گلستون بود
- قرض نمي دي؟
- پولم كجا بود اخه..باباهه از صبح تا شب اين درو اون در مي زنه..تو خرج نون و ابش مونده...اونوقت مي خواي من چطوري پول داشته باشم؟
-پس فكر كنم با همون 50 تومن بتونم سر كنم
- يعني جمالتو عشق است..فندوق جان پول يه ازمايش غربالگري مي دون چنده؟
خنده ام مي گيرد..او هميشه از همه چيز ....به غير از درسهايش سر در مي اورد
- نه ..چنده؟
- صد و خورده اي ..البته اگه ازمايش دومين دوره برات دير نشده باشه....تازه سونو هم كه قربونش برم..هر بار كه مي ري يه دبه در ميارن..سونوي فلان ..16 تومن..سونوي اون كي فلان 50 تومن ..ازماش قند و خونتم شايد دوباره ازت بگيره..البته چون اين هزينه چنداني نداره اين يكي رو مهمون مني كه بچه ام به خاله اش افتخار كنه
دست روي دست مي اندازم و مي گويم:
- اخه سونو واجبه تو اين گروني؟كه چي بشه.؟..فقط پول ريختن تو جيب اين دكتراست ..من موندم اين قديميا پس چكار مي كردن؟بخدا بچه هاشونم سالم تر بودن
ناگهان چنان مي زند روي ترمز كه صورتم مي خواهد با شيشه جلو مماس شود
- دختره عاشق خل و چل ..چه خبرته؟
خيلي جدي عينك افتابيش را كه از بازار همراه من 10 تومن خريده است را بالا مي زند و مي گود:
- مامان مهناز چند ماهته؟
- اين كه پرسيدن نداره.. هزار بار ازم پرسيدي..فكر كنم 4 و نيم شده باشم...

يك نگاه به من و يك نگاه به شكمم مي اندازد و جدي تر از قبل مي گويد:
-تو چرا اصلا شكم نداري؟
-دارم بابا فقط لباس مي پوشم ..زياد ديده نميشه...
- بيشعوره ديوونه تو 4و نيم ماهته..انوقت نرفتي سونو؟
- خجسته جونم..... نه... نرفتم ...خوب كه چي ؟
- خوب كه اينكه تو با من مياي بريم سونو تا من مادر مرده بفهم..بلاخره داماد دارميشم ييا عروس دار
- مگه جنسيتش الان معلوم مشه؟
در خيالات شاد و شيرينش به سوالم جوابي نمي دهد و مي گويد:
- دعا كن كره خر پسر باشه...انوقت خودم تو 15 سالگي زنش مي دم..خرج عروسيشم با من
بعد از مدتها از خنده ريسه رفته ام :
- چرا باتو؟
- چون قرار داماد خودم بشه
و ديگر معطل نمي كند ..چنان ذوق زده است گويي او باردار است و بيتاب فهميدن


بعد از نيم ساعتي كه نو بت به ما مي رسد با هزار زبان ريختن و شيرين زباني همراه من وارد اتاق مي شود.... دكتر كه از ديدنش مي خواهد لب به اعتراض بگشاد مي گويد:
- من خاله اشم.. دلتون مياد دست و پا زدن اين نيم مثقال بچه رو نبينم..چهار ماه داريم شب و روز خانوادگي باهاش زندگي مي كنيم ...
-خانوم ورود همراه قدغنه
- تو رخدا يه امروز دلمونو شاد كن ...
اين زبان ريختن ها بلاخره جواب مي دهد ...ذوق شوقش من را هم بي تاب مي كند...
- جون مادرت پسر باشيا
با خنده مي گويم:
- دختر كه بهتره ديوونه
- حرف نباشه تو هيچي حاليت نيست..من اينده انديشي مي كنم
هر دو چشم از مانيتور بر نمي داريم...فكر مي كنم هيجاني كه اينجا دارم در زمان اعلام نتايج كنكور نداشته ام.اصلا اين يك عالم ديگر است...قابل تعريف كردن نيست
دكتر مي خندد..هر دو به لبانش چشم دوخته ايم
-خوب ..ماشالله همه چش كه سالمه...
- اون كه معلومه..بريد سر اصل مطلب
اين دختر نه ابرو سرش مي شود نه حيا....
- مبارك باشه پسره
با فهميدنش حس و حال عجيبي پيدا مي كنم..دلم مي خواهد گريه كنم..اما خو دداري مي كنم
غزل كه هنوز شوك زده است رو به من مي گويد:
-هر چي تو عمر 25 ساله ام از خدا خواستم نداد كه نداد ..جز ايني كه براي ديگري خواستم ..مصبتو شكر خدا...عاشقتم
و بلند مي زند زير خنده و صورتم را غرق بوسه مي كند ...دكتر به عقلش شك كرده اما او هم به كار و كردارش مي خند...و بعد صداي قلب كودك را مي گذارد ...
غزل انقدر ذوق مي كند كه حد ندارد
-پدر سوخته صداي قلبش مثل تانكره كه هي قلوپ قلوپ مي كنه.

ببخشيد خانوم دكتري يه سي دي هم از فعاليتهاي جهش يافته اش در اختيار ننه اش قرار مي ديد كه اگه بعدها ديد بفهمه چي تحويل اجتماع داده ...شرمنده صداي ضربان قلب يادتون نره

شادي غزل تمامي ندارد....ابرويم را كه حسابي در مطب برده است ..كافيش نيست ..كه ماشين را جلوي اولين مغازه سيسموني نگه مي دارد و مي گويد:
- واي مهناز پسره پسره پسر.....
با مشتش ارام به شانه ام مي زند و مي گويد:
-ديوونه ذوق كن..پسره ....يه دست لباس خلباني خودم براش مي گيرم...تفنگ و هفت تيرشم با من...جهنم و ضرر..پستونك و شيشه شير و يه بسته پوشك ننه بي بيشم با من...

- ننه بي بي رو ديگه از كجات در اوردي؟
بلند مي زند زير خنده و مي گويد:
- توروخدا گير نده...انقدر خوشحالم كه نمي دونم دارم چي مي گم
چقدر اين بشر را دوست دارم...چقدر ذوق براي دوستش مي كند..و مثل خواهر مراقبش است..دستم را مي كشد و وارد مغازه مي شويم ..انقدر هول است كه نمي داند از كجا شروع كند..من هم كه طبق معمول گيج و واج ايستاده ام و اطرافم را نگاه مي كنم...
هنوز يك دور نزده دستانش پر مي شود..باورم نمي شود اين دختر يك ديوانه به تمام معناست...

****
با نشستن در ماشين هر دو در يك لحظه با شوق بر مي گرديم و به وسايل صندلي عقب چشم مي دوزيم كه مي گويم:
- يكم عجله نكرديم
اما او مي گويد:
- به نظرت اون لباس كلاه داره بهتر نبود ؟بريم اين لباسو با او عوض كنيم
- كاش مي ذاشتي خانواده شوهرمم مي فهميدن بعد مي اومديم خريد
- خواستي تخت و گهواره بگيري... يه جاي خوب مي شناسم بريم اونجا
- حاج خانوم بفهمه ناراحت ميشه
ناگهان چنان سرم فرياد مي زند كه قلبم به دهانم مي ايد و با چشمان گشاد شده به او خيره مي شوم
- اي بابا كوفتمون كردي..حاجي خانوم حاجي ..حاجي خاج خانوم..اگه اونا ذوق داشتن كه زودتر از من نفهم مي بردنت سونو ..مثلا اومديم يه ذوق كنيم ..هي زهر مون كن
حق دارد اما بايد مرا هم درك كند به اندازه كافي در ان خانه مي كشم و مي دانم اين چيزها هم وسيله اي مي شود براي درگيري ديگر
- غزل؟
با دلخوري در حالي كه وسايل را مجددا كنكاش مي كند مي گويد:
- هان؟
- اينا رو مي بري خونه خودت؟
- از اونا مي ترسي ؟
- تو كه اونجا نيستي من اونا رو بهتر از تو مي شناسم..خواهري كن و ببر تازه من هنوز پولشونو بهت ندادم ....هر وقت دادم ازت مي گيرم
- باشه ..اما پولشو نمي خوام..فكر كن من كادومو پيش پيش دادم ..ولي توام گندشو در اوردي با اين خانواده شوهرت ....
سكوت مي كنم ..چه دارم كه بگويم ...

ب
عد از جدا شدن از غزل با حسي نشناخته و با شادي غير قابل وصفي به سمت خانه مي روم...احساس مي كنم همه چيز رنگ و بوي ديگري گرفته است..بي جهت مي خواهم بخندم..قند در دلم اب مي كنند و دل در دلم نيست...
دلم مي خواهد به هر كس كه مي رسم بگويم كودكم پسر است...و اين ذوق سرشار رابه اين ان نشان دهم ...تنها از وسايلي كه غزل گرفته همان يك جفت كفش كوچك ابي را برداشته ام .
اصلا نمي دانم چه بگويم به كه بگويم..گوشيم را در مي اوردم...و از بين نامها به دنبال اشنا ترين نام ها مي گردم...اما هر چه كه پايين مي روم..لبخندم كمتر مي شود..انقدر كه جاي شاديم را غم مي گيرد و جاي لبخندم ...اخمي روي پيشانيم مي افتد..اين يك حقيقت محض است.
من هيچ كسي را ندارم..هيچكس را..قدمهاي تندم ...رفته رفته ارام و كُند مي شوند...احساس خوشم از بين مي رود...لحظه اي سر جايم مي ايستم و به گوشي و به نام برادرم خيره مي شوم...
او بعد از مراسم 7 سهراب رفت و ديگر نيامد حتي يكبار هم با من تماس نگرفت..پس براي چه بايد خوشيم را با او قسمت كنم؟
با خود مي گويم..شايد سرش شلوغ بوده..اما چقدر كه حتي يكبار هم با من تماس نگرفت...
بغض مي كنم..حتي مادري ندارم كه از خوشحالي در آغوشش شادي كنم..اصلا رغبت نمي كنم كه حتي به حاج خانوم هم بگويم...مطمئنم هر كاري مي كند كه در ذوقم زند...
و ديگر اعضاي خانواده كه همه مردن و من روي گفتن ندارم..هرچند فكر مي كنم اگر از بين انها كسي هم باشد كه شادي كند ..تنها سعيد است...
به جلوي خانه كه مي رسم...كليد را در قفل مي چرخانم و به ساعت مچيم همزمان نگاهي مي اندازم..نيم ساعت زودتر از زمان اطلاع داده ام به منزل رسيده ام

احساس بدي دارم..هر وقت كه از جايي خوش بودم..خوشيم در جاي ديگر با اتفاقي ناگوار به تلخ ترين خاطره تبديل مي شد..از اين رو از شادي بسيار امروزم بسيار ترس دارم...
وارد سالن خانه مي شوم.. بوي خوش قرمه سبزي در كل خانه پيچيده ...به سمت اشپزخانه مي روم..زينب در حال اماده كردن وسايل است..مرا مي بيند و با لبخندي سلام مي كند..لبخندي مي زنم و خسته نباشيد مي گويم و وارد اشپرخانه مي شوم ... كيفم را روي ميز مي گذارم و مي گويم:
- چه كردي ؟تمام خونه رو بوي قورمه سبزي برداشته
لبخند غمگيني مي زد و مي گويد:
- براتون بكشم؟
- اخه هنوز به ناهار خيلي مونده
- بذاريد براتون بكشم فكر نكنم امروز همه سر وقت ناهار بخورن
با كمي لبخند مي پرسم :
- چرا؟
و او هيچ نمي گويدو مشغول كشيدن غذا مي شود
..بشقاب را مقابلم مي گذارد كه مي گويم:
- خورشتو بريز روش... اينطوري بيشتر دوست دارم
لبخندي مي زند و مي گويد :
- چشم خانوم
- پس عصمت كو؟
- با حاج خانوم رفتن خونه عمه عزرا
ابروهايم را بالا مي اندازم و اولين قاشق را در دهانم مي گذارم ..مقابلم ايستاده
- چرا اونجا وايستادي؟ من اونطوري نمي تونم بخورم
- خوب شده خانوم؟
- عاليه...
با اينكه از حرفم خوشش امده.. اما باز غمگين و ناراحت است..البته بيشتر به دلشوره مي خورد تا ناراحتي ....از يخچال كمي سبزي خوردن به همراه سالاد هم مي اورد و روي ميز مي گذارد
ريحان تر و تازه اي را بر مي دارم..با همه دلتنگيها باز هم دلم مي خواهد حداقل به يك نفر خوشي دلم را گفته باشم
-زينب ؟.
سريع بر مي گردد و مي گويد:
-بله خانوم ؟
- به نظرت بچه ام پسره يا دختر؟
- هر چه خدا بده خوبه خانوم ..بايد ادم شكر گذار باشه..از قديم گفتن پسر نعمته و دخترم رحمت
- حالا تو فكر مي كني كدومشه؟
هنوز ناراحت است اما با لبخندي ساختگي مي گويد:
- من فكر مي كنم پسر باشه
لبخندم پر رنگتر مي شود..اما هرچقدر من بيشتر شاد مي شوم او بيشتر رنگ پريده و ناراحت مي شود..
- به كسي نگيا...امروز رفته بودم سونوگرافي
حال هيچ چيز را نمي توانم در نگاهش تشخيص دهم ..او بيشتر از عصمت در اين خانه كار كرده است ...تن صدايم را مي اورم پايين و با چشمكي مي گويم:
- بچه ام پسره
در چشمانش اشك حلقه مي زند و مي خندد و تبريك مي گويد..اما انچه كه مي خواهم نيست...انطور كه دلم بخواهد بغلم كند و شادي كند نيست ..با اين وجود مي گذارم به حساب خدمتكار بودن و رو نشدنش ...اين شادي انقدر زياد است كه براي اولين بار غذايم را تا به انتها مي خورم


وقتي بلند مي شوم...با سر به زير ي ....مشغول جمع كردن ميز مي شود...كه من ارام گونه اش را مي بوسم و او شوك زده نگاهم مي كند... مي خندم و مي گويم:
- دستت درد نكنه..خيلي هوس كرده بودم
و او تنها در سكوت لبخند محوي مي زند و به سمت سينك مي رود
شانه هايم را بالا مي اندازم و به سمت اتاقم مي رم..و با خود مي گويم حتما با عصمت حرفش شده است كه انقدر پكر و غمگين است..
بعد از كمي استراحت و خواب... پايين مي ايم ساعت 4 است و خانه در سكوت مطلق است ...به زينب كه در حال چيدن ميوه ها در ظرف است نزديك مي شوم و مي پرسم:
- هيچ كس هنوز نيومده خونه؟
- حاجي يه نيم ساعتي هست كه اومدن
- حاج خانوم براي چي رفته خونه عمه عزرا؟
- خانوم بريد..بالا استراحت كنيد..خسته نيستيد؟
- مثل اينكه تا الان خوابيده بودما
با صداي زنگ خانه زينب دست از كار مي كشد و به سمت ايفون مي رود و جواب مي دهد
-كي بود؟
- حاج خانوم هستن
سيب سرخي را از داخل ظرف بر مي دارم ...وقتي كه وارد سالن مي شود به سمتش مي رم تا سلام كنم
اما انقدر از چشمانش نفرت و خشم مي بارد كه در دو قدميش بي اراده مي ايستم و او مي گويد:
- به من نزديك نشو
و به سمت اتاقش مي رود...
زينب رنگ پريده و نگران به من نزديك مي شود و مي گويد:
- بريد بالا ..من الان براتون ميوه ميارم
عصمت از گرد راه نرسيده با بي ادبي از كنارم مي گذرد و با بسته هاي خريد به سمت اشپزخانه مي رود..با گنگي به زينب نگاه مي كنم و مي گويم:
- زينب اينجا چه خبره ؟
عصمت با صداي دلخراش و بدي زينب را صدا مي زند و مي گويد:
- زينب بيا اين ميوه ها رو از دستم بگير
اما قبل از رفتنش به سمتم مي ايد و مي گويد:
- خانوم تو روخدا بريد بالا...خواهش مي كنم
- چي شده اخه؟
- من ... من چيزي نمي دونم ولي شما بريد بالا..الان براتون ميوه ميارم ..خواهش مي كنم

ضد حال خورده از پله ها بالا مي روم..باز صداي در مي ايد و اينبار پارسا با ماشينش وارد حياط مي شود...از پنجره راهرو طبقه بالا مي بينم كه به همراه سعيد پياده شدند..
به سمت اتاقم مي روم....و به فكر فرو مي روم...مانده ام چه اتفاقي افتاده كه همه را اينگونه عصبي و نگران كرده است.
با ياد اوري كودكم بي خيال مي شوم و كيفم را را بر مي دارم و ان يك جفت كفش را با سرخوشي بيرون مي اورم و با خنده نگاهشان مي كنم و بعد عكس سو نو گرافي كه قند را بيشتر در دلم اب مي كند.
چند باري صداي زنگ تلفن پايين را مي شنوم ...در روياهاي خود هستم كه ناگهان در بي هوا باز مي شوم و من از هول خيلي ناشيانه كفش و عكس را زير بالشتم مخفي مي كنم ...
اين دختر كه با جغد شوم مو نمي زند در استانه در ظاهر مي شود..بشدت عصبي مي شوم و مي گويم:
- تو هنوز ادم نشدي ؟
نمي دانم از كجا انقدر طلب دارد كه با گستاخي مي گويد:
- حاجي باهات كار داره
بلند مي شوم و به سمتش مي روم و با خشم سرتا پايش را برانداز مي كنم..اب دهانش را قورت مي دهد و مي گويد:
- يعني باهاتون كار داره
- برو از اتاقم بيرون
عقب عقب بيرون مي رود و من نيز با او از اتاق بيرون مي ايم سينه به سينه ايستاديم كه در را محكم مي بندم و مي گويم:
- الان كه دارم مي رم پايين ..ولي وقتي كه برگشتم..ادمت مي كنم
به او كه مقابلم ايستاده تنه اي مي زنم و به سمت پله ها مي روم ...
- خانوم
مي چرخم... هنوز جلوي در اتاقم ايستاده است
- حاجي توي اتاق كارشون باهاتون كار داره
پوزخندي كه مي زند را دوست ندارم..وقتي مي گويند اتاق كار حاجي ...يعني حرفش خيلي مهم است ..انقدري كه نبايد همه بفهمن...اتاق كار كه نبود ..يك ميز بود و چندتا فرش كه يا رو ي زمين يا روي ديوار جا خوش كرده بودند ...با دوتا گاو صندوق بزرگ ..اخرين بار ي كه به اتاقش رفته بودم به همراه سهراب بود ..كه مي خواست با ما اتمام حجت كند ..اما حالا با من چيكار مي توانست داشته باشد


به سالن كه مي رسم..حاج خانوم را مي بينم ... در حال امر و نهي كردن به زينب بيچاره است ..تا مرا مي بيند ...پشت چشمي نازك مي كند و با همان تنفر مي گويد:

- حاجي خيلي وقته صدات كرده... الان وقت اومدن؟..بايد جلوي پاي خانوم گوسفند قربوني كنيم كه تشريف بيارن
- عصمت تازه بهم گفت
پشتش را به من مي كند و وارد اشپزخونه مي شود
چهره ام را اخم نامحسوسي فرا مي گيرد ...به سمت اتاق حاجي مي روم به پشت در كه مي رسم به سر و وضعم نگاهي مي اندازم ..دامن و پيرهن مشكي و روسري ليز مشكي ..به ظاهر همه چي مرتب است... دو ضربه به در مي كوبم و او با صداي زمخت و بي احساسش مي گويد:
- بيا تو
در را به ارامي باز مي كنم و وارد مي شوم
- درو ببند و بيا اينجا بشين
بر مي گردم و در را مي بندم و به سمت مبلي كه اشاره كرده است مي روم ... مبل را دور مي زنم و مي خواهم بنشينم كه مي بينم روي مبل كناريم پارسا با چهره اي بق كرده نشسته است و به زمين نگاه مي كند.. سرش را حتي بالا نمي اورد ..چند ثانيه اي نگاهش مي كنم كه با اشاره مجدد حاجي كه با ابرو حاليم مي كند كه بنشينم و چيزي نگويم روي مبل مي نشينم و سرم را پايين مي گيرم
اتاق نه روشن است نه تاريك...اما يك جورايي دلگير و كسل كننده است ...اما باب ميل حاجي است ...پس اظهار نظر كسي كارساز نيست
- دخترم
سريع سرم را بالا مي اوردم و به لبهاي حاجي با تعجب خيره مي شوم ...سابقه ندارد حاجي به من بگويد دخترم... دوباره نگاهي به پارسا مي كنم كه هنوز با خودش درگير است و لام تا كام حرفي نمي زد.


- مي دوني كه الان نزديك به پنچ ماهي هست كه از زمان مرگ سهراب مي گذره

پارسا با كلافگي دستي به گردنش مي كشد و من با سكوت گوش مي دهم

-خوب اگه پاي اين بچه در ميون نبود مي تونستي هر جايي كه بخواي بري ..اما اون نوه منه ...تنها يادگار پسرمه ...پس نمي توني به تنهايي براش تصميمي بگيري

مي دانستم گير بدهد... هر چي كه بخواهد بايد به دست بياورد ..اين كه ديگه نوه اش بود
اما نمي دانستم كه حضور پارسا اين وسط براي چه بود
تمام نگرانيم اين بود كه بگويد بچه رو به دنيا بياور و خودت از اينجا برو...والا از حاجي هر چه كه فكر مي كردم بر مي امد
- درسته كه عروس اين خانواده هستي .و عضوي از اين خانواده ....البته تا وقتي كه سهراب بود...براي پارسا و سعيد مثل خواهر بودي ...و هواتو داشتن ..اما الان كه سهراب نيست ديگه نمي تونيم انقدر حرفا و متلكاي مردمو تحمل كنيد تازه حرف اونا هم نباشه ..من دوتا پسر عزب تو خونه دارم كه درست نيست...
حرفهايش دارد برايم گران تمام مي شود..زود لب به سخن مي گشايم و مي گويم:

- خوب حاج اقا شما اگه يه خونه ديگه برام اجاره كنيد مي رم تا حرف و حديثي نباشه
-يعني مي خواي نوه امو ازم دور كني ؟
- حاج اقا من كي گفتم؟..فقط گفتم
-بسه نگفتم كه بياي اينجا نظر بدي .... به هر حال 5 ماهي هست كه بيوه شدي ..خانواده اي هم جز برادرت نداري كه اونم سخت مشغول خودشو و زندگيشه ...پس خودت مي موني
- اگه مشكل موندن من اينجا ست كه گفتم
- ما هنوز انقدر بي غيرت نشديم كه تو بخواهي هر كاري كه خواستي براي خودت بكني
- حاجي اين چه ربطي به غيرت داره
با عصبانيت صدايش را بلند مي كند. كه مجبور مي شوم لبهايم را محكم روي هم بگذارم و حرفهايم را نصفه نيمه رها كنم
- تو بچه اتو بايد تو اين خونه و زير همين سقف بزرگ كني نه جاي ديگه ..فهميدي؟...

با اعصابي بهم ريخته و چشماني كه تنها يك فشار كوچك مي خواهند كه اشكهايشان را جاري كنند ...دوباره به پارسا نگاه مي كنم.. انقدر عصباني است كه صورتش به شدت قرمز شده..احساس مي كنم قادر به نفس كشيدن هم نيست با اين وجود هنوز صدايش در نمي ايد
- من نمي خواستم اين حرفا رو الان بهت بزنم ..به هر حال هنوز يه 4 ماهي تا به دنيا اومدن بچه مونده و حرف زدن تو اين موقعيت زياد خوب نيست اما...حاج خانوم يه فكرايي پيش خودش كرده بود و ديشب بعد از مهموني به من گفت ..اونجا بود كه گفتم من تكليف اين موردو روشن كنم بهتره..تا اينكه تا چند ماه ديگه با كلي حرف و حديث رو به رو شيم
من از چند نفري هم پرسيدم و مشورت كردم ..البته من از قبلم چنين فكري رو كرده بودم..اما مي خواستم همه چيزو به وقتش بگم..يه وقتي كه توام بارتو رو زمين گذاشته باشي..
اما..حاج خانوم به خاطر خلق و خوي مادريش داشت كارايي مي كرد كه ديدم به صلاح هيچ كدوممون نيست..اما بازم مي گم همه چي بسته به نظر خودت داره..ايني كه ميگم نظر خودت ...نه اينكه هر چي تو بگي ...بلاخره هر چي باشه من بيشتر از تو پيرهن پاره كردم و اين موها رو تو اسياب سفيد نكردم
كاش مي فهميدم چه مي خواهد بگويد..هر لحظه احساس مي كردم قلب از جا مي خواهد كنده شود ...هر چه بود به كودكم مربوط مي شد