دوش آبگرم رو تا آخر باز کردم و یه گوشه از حمام نشستم تا بخار بگیره. چون حمامش کوچیک بود سریع شیشه ها بخار گرفت طوری که دیگه آریان نمی تونست ببینتم. با خیال راحت دوش رو بستم و راضی کارم داد زدم:
-آریان، حوله م رو لطفاً بده.
باشه ای گفت و من با خیال راحت در حمام رو باز کردم که با دیدن بخار هایی که از حمام به محیط بیرون می رفت اه از نهادم بلند شد. داد زدم:
-آریان عقب عقب بیا ها...
به هزار بدبختی راهنماییش کردم که حوله ام رو همراه لباس هام بهم بده و سریع پوشیدمشون. حوله ی سرم رو بستم ومشغول محکم کردن گره اش بودم که آریان گفت:
-بریم پایین دیگه؟
باشه ای گفتم و به محض قدم گذاشتن به اولین پله صدای آروم سیما رو که مشخص بود با تلفن صحبت می کرد رو شنیدم. حس فضولیم گل کرد.
دستم رو به نشونه ی ساکت شدن آریان روی دماغم گذاشتم. صدای سیما بلند تر شد.
سیما: ببین یه امشب رو کوتاه بیا و برگرد ویلا... آخه رفتی هتل چیکار؟؟؟ من الان به اینا چی بگم؟ مامان کلید رو داده واسه ماه عسل بیان اینجا... اصلاً من رو دیدن جا خوردن...فرهاد تو رو خدا امشب رو کوتاه بیا. جان من...زشته... شام بخر و بیا؛ بعد تا هر وقت خواستی قهر کن. من که نمی تونم بگم هنوز دو ماه نشده باهم قهر کردیم... اصلاً معذرت... اشتباه از من بوده...خوب شد؟ تشریف میاری؟
آریان که دیگه خسته شده بود خودش جلو تر از من از پله ها پایین رفت و من هم به دنبالش...
لحن صحبت کردن سیما سریع عوض شد و گفت:
-باشه عزیزم پس منتظرتیم. مواظب خودت باش. خدانگهدار.
تلفن رو قطع کرد و با نگاهی پر ازاسترس گفت:
-تا یک ساعت دیگه شام هم می رسه.
نگاهش که به حوله من افتاد لبخندی زد و گفت:
-عزیزم سشوار هست تو اتاق پایین. برو موهاتو خشک کن...
خواستم بگم نه که آریان زود تر گفت:
-آره این طوری خوب نیست سر درد می گیری.
از جا بلند شدم و منتظر بودم که آریان هم دنبالم بیاد ولی زهی خیال باطل...آخه واسه چی باید دنبالم می اومد؟؟؟ نمی خواستم با سیما تنها بشه اما چاره ای نبود. به سمت اتاق رفتم ودر رو تا آخر باز گذاشتم. حوله رو از سرم باز کردم و سشوار رو گرفتم رو سرم و از آینه به سالن نگاه می کردم. اما متاسفانه توی دید نبودن. با خودم گفتم :
-پری انقدر احمق نباش. آریان الان دیگه شوهرته و تو رو دوست داره. بیخود نگرانی.
سریع موهام رو تکون دادم تا زود تر خشک بشه و سشوار رو خاموش کردم که صدای سیما که پر از ناز و عشوه بود رو شنیدم که می گفت:
-آریــــان؟؟؟ باشـــه؟؟؟ قبول کن دیگه...
این عوضی داشت چی می گفت. با قدم های بلند به سمت سالن رفتم. سیما نزدیک آریان نشسته بود و باهاش صحبت می کرد و اخم های آریان هم تو هم بود. با دیدن من فنجون چایی که توی دستش بود رو فشار داد و نگاهش رو به زمین دوخت و گفت:
-تا ببینم چی میشه؟؟؟
سیما هم سریع از جا بلند شد و گفت:
-بشین عزیزم تا واسه چایی بیارم.
با صدایی که از ته چاه بلند می شد گفتم:
-ممنون. نمی خورم.
اما سیما دیگه رفته بود...


روی مبل دو نفره ای که دور از آریان بود نشستم. مردشورش رو ببرن که من هر چی بهش هیچی نمی گم بد تر می کنه. سرم رو انداختم پایین و شروع به شکستن انگشت هام کردم و همزمان به این فکر می کردم که در مورد چی حرف می زدن که سیما لحنش رو اونطوری کرده بود. با صدای آریان از فکر در اومدم.
آریان: پریناز؟
سعی کردم جوابش رو ندم تا حالیش بشه باهاش قهرم...
باز گفت:
-پریناز خانووم؟؟؟
اه دیگه داشت می رفت رو مخم. پسره پرو... من رو می فرستن پی نخود سیاه...برگشتم سمتش و عصبی گفتم:
-خ...ف...ه...ش...و
سریع از جا بلند شدم و به سمت پله ها رفتم. دیگه نتونستم بغضم رو قورت بدم. هر چی تا حالا صبوری کرده بودم کافی بود. رو تخت ولو شدم و زد زیر گریه...
صدای سیما رو می شنیدم که می گفت:
-ا پس پریناز کو؟ واسش چایی آوردم...
با شنیدن صداش اعصابم بیشتر بهم می ریخت. گریه کردنم فایده نداشت. باید هر چی زود تر از اینجا می رفتم. سریع ساکم رو برداشتم و لباس هایی رو که آریان بیرون آورده بود رو داخلش هل دادم. صدای پایی که به سمت اتاق می اومد رو شنیدم. با لبه استینم اشک هام رو پاک کردم. با صدای آریان سرم رو پایین تر گرفتم. دلم نمی خواست گریه کردنم رو ببینه.
آریان: پریناز چی شد؟
جواب ندادم. اومد کنارم نشست و انگشت اشاره اش رو زیر چونه م گذاشت و خواست سرم رو بالا بیاره که من بیشتر سرم رو انداختم پایین. ناچار سرش رو تا حد ممکن خم کرد و آورد جلوی صورتم با دیدن صورت قرمزم گفت:
-تو گریه کردی؟؟؟
سرش رو هل دادم عقب و گفتم:
-آریان برو اون طرف. حوصله ات رو ندارم دیگه. خسته ام کردی. من هر کاری می کنم که به اون فکر نکنی بعد من رو فرستادین دنبال نخود سیاه.
ادای آریان رو در آوردم و گفتم:
-سرما می خوری عزیزم. سرت درد می گیره....
دستم رو گرفت و گفت:
-کسی تو رو دنبال نخود سیاه نفرستاد. همون روز خواستگاری هم بهت گفتم ...دختری که مثل سیما هر روز... استغفرالله...ببین آدم رو به گفتن چه چیزایی وادار می کنی ها...دیشب گفتم بازم بهت می گم تو تنها کسی هستی که دوستش دارم.
با گفتن این حرفش باز خر شدم. نمی دونم چرا وقتی این حرف رو می زد وجودم رو آرامش می گرفت. دوباره با آستینم روی صورتم کشیدم و گفتم:
-پس زود از اینجا بریم. باشه؟؟؟
بوسه ای روی پیشونیم زد و گفت:
-چشم خانومم میریم.

-آریان ، سیما چی می گفت؟
آریان: هیچی عزیزم....
اه دوباره من رو خر فرض کرد. جیغ زدم:
-پس چرا اونطوری صدات کرد؟ هان؟
با دستش جلو دهنم و گرفت:
-زشته عزیزم. می شنوه.
دستش رو پس زدم و گفتم:
-به درک که می شنوه.... اون موقع که اونطوری صدات می کرد زشت نبود؟ زشت نبود که کنارت نشسته بود و تو گوشت پچ پچ می کرد؟
دستاش رو به نشونه تسلیم بالا برد و گفت:
-حق با توئه... آروم باش...
-پس بگو چی بهت گفت؟
با صدای شنیدن شوهر سیما که می اومد انگار از سوال و جواب من راه فرار پیدا کرد و گفت:
-زشته بیا بریم پایین. شب واست مفصل توضیح میدم. چیزی تا سال تحویل نمونده. قهر کنی تا آخر سال با هم قهر می مونیم هااا.
حوصله حرف هاش رو نداشتم. یه نگاه به ساعت انداختم. نیم ساعت دیگه تا سال تحویل مونده بود. از دستش دلخور بودم اما نمی خواستم اولین عیدی که کنار هم هستیم خراب بشه. بزور لبخندی زدم و گفتم:
-خیلی خب . بریم اما شب باید همه حرف هاش رو مو به مو واسم بگی...


دستم رو گرفت و با هم پایین رفتیم. سیما سفره هفت سین رو چیده بود و مشغول بررسی کردن سفره بود. فرهاد هم تلویزیون رو روشن کرد و همگی دور سفره نشستیم. فرهاد واسمون از تاریخ ایران و تاریخچه ی عید نوروز حرف می زد. از حرف زدنش خوشم اومد. مشخص بود آدم تحصیل کرده و خوبیه. شاید تو بر خورد اول که دیدمش ذهنیتی که نسبت بهش پیدا کرده بودم خیلی با الان فرق داشت.
دیگه به تحویل سال نزدیک شدیم که فرهاد ازمون خواست چشم هامون رو ببندیم و دعا کنیم. قبل از اینکه چشم هام رو ببندم یه نگاه به سیما انداختم. خودش رو به زور تو بغل فرهاد جا کرده بود. چقدر خوب می شد اگه آریان هم جلو سیما یکم با من بهتر برخورد می کرد... آهی کشیدم وچشمام رو بستم و شروع کردم به دعا کردن...
به اینکه سال خوبی واسم باشه... به اینکه از ازدواجی که کردم پشیمون نشم و خیلی چیزای دیگه... بین دعا کردنم حس کردم دست آریان دور گردنم حلقه شد ولی با خودم گفتم:
-خنگ خدا از بس عقده ای الان دیگه توهم بغلش رو می زنی.
اما با کشیده شدن سرم به سمتی که آریان نشسته بود دیگه به خودم و توهماتم شک کردم. آروم یکی از چشمام رو باز کردم. آریان بود که سرم رو روی شونه اش گذاشته بود. وقتی دید چشمم رو باز کردم واسم چشمک زد. خوشم اومد از کارش اما هنوزم یکم ازش دلخور بودم. علارقم اینکه نمی خواستم از بغلش بیرون بیام اما یکم کم محلی هم واسش لازم بود.
زبونم رو تا آخر واسش در آوردم و سرم رو از روی شونه اش برداشتم و باز چشمام رو بستم . قبل از اینکه بخواد عکس العملی نشون بده صدای تلویزیون که خبر از تحویل سال نو می داد، بلند شد.

از آهنگی که آریان گذاشته بود کیف کردم. کم کم در حال ذوق مرگ شدن بودم. همیشه با توجه به حسش آهنگ گوش می داد و این آهنگ نشون می داد که به کل سیما رو فراموش کرده. خدا روشکر دیشب تموم شد. اعصابم از کنار هم بودنشون خرد می شد.
چشمام رو بستم و به آهنگ گوش دادم.

میگی نیستم قلبت خورده ترک خوب به درک خوب به درک
میگی نیستم موندی تنها و تک خوب به درک خوب به درک


این قدر به عکسم خیره بشو تا دق کنی
شباتو بعد از این باید هق هق کنی
من که ازت گذشتم و رفتم رفیق
شاید بتونی عکسمو عاشق کنی
هی اشک تمساح میریزی که چی بشه
شب و روزات باید با هم یکی بشه
آلبوم عکسامونو قیچی میکنم
تموم عکسامون باید تکی بشه

میگی نیستم قلبت خورده ترک خوب به درک خوب به درک
میگی نیستم موندی تنها و تک خوب به درک خوب به درک

این قدر به عکسم خیره بشو تا دق کنی
شباتو بعد از این باید هق هق کنی
من که ازت گذشتم و رفتم رفیق
شاید بتونی عکسمو عاشق کنی
هی اشک تمساح میریزی که چی بشه
شب و روزات باید با هم یکی بشه
آلبوم عکسامونو قیچی میکنم
تموم عکسامون باید تکی بشه

میگی نیستم قلبت خورده ترک خوب به درک خوب به درک
میگی نیستم موندی تنها و تک خوب به درک خوب به درک


با توقف ماشین چشمام رو باز کردم و با صدای بی حالی گفتم:

-رسیدیم؟
ماشین رو خاموش کرد و گفت:
-بله خانوم خانوما. پیش به سوی یه روز دو نفره عالی...
با کسلی از ماشین پیاده شدم و همراه آریان به سمت دریا رفتیم. هنوز چند قدم بیشتر راه نرفته بودیم که با دیدن تابلوی مخصوص پاراسل بود ایستادم و گفتم:
-آریان داری کجا میری؟
به تابلو اشاره کرد و گفت:
-مشخص نیست؟
بی حالی و خابالودگی از یادم رفت و گفتم:
-چی؟؟؟ من برم سوار این بالن ها شم؟؟؟ اونم وسط دریا؟؟؟ رو زمینش هم می ترسم چه برسه به دریا... جون من بی خیال
دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید و گفت:
-پریناز بیا دیگه. خودتو لوس نکن. قرار شد یه روز عالی بسازیم.
به غلط کردن افتاده بودم. یه نگاه به کسایی که به بالن ها آویزون بودن کردم وبا من من گفتم:
-یعنی واسه ساختن یه روز خوب حتماً باید خودمونو آویزون این چهار تا دونه طناب کنیم؟؟؟
بلند خندید و گفت:
-رنگ صورتشو ببین... ترسیدی...
چقدر من بدم می اومد کسی بهم بگه ترسیدی... نمی تونی....
با صدای جیغ جیغی گفتم:
-نخیرم نترسیدم... فقط علاقه ای ندارم...
شونه ای بالا انداخت و همونطور که دستم رو می کشید گفت:
-باشه باور کردم تو نترسیدی...حالا بخاطر من بیا بریم.
اه عجب سیریشی بود. کلی ناز تو صدام ریختم و گفتم:
-آریان جونم؟؟؟
دستم رو بیشتر کشید و گفت:
-پری کوتاه نمیام جون تو... باید بیای... اصلاً بیا دو نفره بریم ، منم قول میدم اون بالا همه حرفای دیشب سیما رو تعریف کنم خوبه؟؟؟
چشمام رو ریز کردم و گفتم:
-قول؟؟؟
لبخندی زد و گفت:
-قول قول قول
قدم هام رو تند کردم و گفتم:
-باشه. میریم. پیش به سوی خوش گذرونی...
واسه اینکه حرصم رو در بیاره پوزخندی زد و گفت:
-خوش گذرونی که نه... پیش به سوی خاموش کردن حس فضولی پریناز خانوم
چون به جایگاه رسیدیم وقت نشد اعتراضی بکنم. آریان بلیط ها رو تهیه کرد و به طرف اسکله رفتیم و سوار قایق شدیم. لباس مخصوصی رو پوشیدم و آریان واسم گره ها و کمربند هاش رو محکم کرد. حالا که پای عمل بود داشتم کم می آوردم. با خودم گفتم:
-آروم باش پری... تو که عشق هیجانی.. اصلاً این ها که زیاد از دریا بالا نمیره... لبخند اطمینان بخشی زدم که با سوالی که آریان از مسئولش پرسید لبخندم نیمه کار خشک شد.
آریان: حاجی تا چه ارتفاعی بالا میره؟؟؟
پیرمرد همونطور که گره رو با دست محکم می کرد گفت:
-سیصد متر پسرم...
فکم افتاد... حالا سیصد متر به درک...این گره ای که این یارو با دست زد که یه باد بیاد باز میشه. خواستم برم دست آریان رو ببوسم و بگم غلط کردم بیا برگردیم که پیر مرد باز گفت:
-سریع سوار شید.
آریان دستش رو پشت شونه ام گذاشت و به طرف پاراسل هلم داد. پیر مرد کمربند های فلزی نازکی که به لباسم آویزون بود رو به طناب های پاراسل وصل کردو همزمان من اشهدم رو خوندم. آریان هم پشت سر من کمربندش رو وصل کرد و کم کم به اوج آسمون رفتیم...



هنوز از زمین زیاد دور نشده بودیم که به غلط کردن افتادم. یه نگاه به پایین انداختم. من چرا همچین غلطی کردم؟؟؟هان؟؟؟دوباره ندای درونم بیدار شد.
-خنگ خدا می خواستی ببینی دیشب سیما چی به شوهرت گفته؟؟؟ چرا دیشب آریان واست توضیح نداد و پیچوندت...چرا دیشب وقتی ازش پرسیدی گفت چیز مهمی نبوده...
سرم رو به عقب برگردوندم و گفتم:
-آریان حالا که باهات اومدم این بالا بگو دیگه. دیشب سیما بهت چی می گفت؟
یه نگاه به اطراف انداخت و گفت:
-بیخیل پریناز. چیز مهمی نبود بخدا... یه نگاه به اطراف بنداز...ببین چقدر قشنگه...
اه باز داشت عصبیم می کرد. داد زدم:
-همون حرفایی رو که میگی مهم نیست رو واسم بگو...حقم هست که بدونم...
باد وزیدو هر دو شروع به حرکت کردیم. بجای ادامه حرفم یه جیغ بنفش کشیدم که آریان دستاش رو از پشت دور کمرم گذاشت و گفت:
-نترس چیزی نیست عزیزم.
جیغ زدم:
-بگو دیگه ... دیشب تا حالا پیچوندیم بس نیست؟؟؟ خسته شدم. می فهمی؟؟؟ از اینکه اونو می بینی میری تو هم بدم میاد... از اینکه دیشب اونطوری باهاش حرف زدی لجم گرفت... هر چی می خوام هیچی نگم، نمیشه. هی به خودم میگم بهش فرصت بده. حق داره. اما چه فایده؟ تو فقط حرف از دوست داشتن من می زنی.
آریان: پری جون من اینطوری نگو. اصلاً اینطور نیست. دیشب هم سیما حرف خاصی نزد. فقط ازم خواست بیاد پیش من و بشه پشتیبان کلاس... گفت نیاز به کار داره. گفت هر چی باشه انجام میده.
-چی؟؟؟ سیما می خواست هر روز پیش آریان باشه؟؟؟ من بخاطر آریان از آموزشگاه بیام بیرون تا سیما جای منو بگیره.
پاهام رو حرکت دادم و گفتم:
-نمی خوام. نمی خوام. نمی خوام.
آریان: آروم باش پری... حالا کی گفته من قبول کردم؟
لبام رو آویزون کردم و گفتم:

-قول میدی ردش کنی؟؟؟
دستش رو روی دستم که به طناب گرفته بودم گذاشت و گفت:
-قول میدم عزیزم
باز گفتم:
-قول مردونه؟
خندید و گفت:
-قول مردونه


حدود یک ربعی تو آسمون بودیم و بعدش یکم کنار دریا نشستیم. گوشی آریان زنگ خورد. یه نگاه به شماره انداخت و قبل از اینکه جواب بده ازم دور شد. نمی دونم چرا ولی حس می کردم سیماست. صدای بلندش که فقط می گفت:« نه نمیشه» به گوش می رسید. سریع تلفنش رو قطع کرد و به سمتم اومد و با لبخند ساختگی گفت:
-بریم خرید یا می خوای همین جا بمونیم؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
-هر طور راحتی...
دستم رو گرفت و از روی ماسه ها بلندم کرد و گفت:
-پس بریم خرید. تجربه نشون داده خانم ها عاشق خریدن.
اخم کردم و گفتم:
-اونوقت شما از کجا این تجربه ها رو بدست آوردین؟
با صدای بلند خندید و گفت:
-من؟؟؟ من غلط بکنم از این تجربه ها داشته باشم. من فقط از تجربه ها دیگران استفاده می کنم.
لبخندی زدم و گفتم:
-آهان. حالا شد.
به سمت مرکز خریدی که نزدیک دریا بود رفتیم. آریان تو خرید عالی بود. هر چیزی رو که دوست داشتم واسم می خرید. حسابی توی پاساژ ها گشتیم. یه نگاه به پاکت های توی دستم کردم. خریدم شامل چند دست مانتو و شلوار و چند تا تاپ و دامن و گلسر بود. همین طور که خرید هام رو بررسی می کردم به دنبال آریان رفتم. با صدای آریان که اسمم رو صدا می زد سرم رو از پاکت های نازنین توی دستم بیرون آوردم و گفتم:
-هوم؟
ابرو هاشو بالا انداخت.
وا این مرد دیوونه شده بود. ابرو هام رو مدل خودش بالا انداختم و گفتم:
-این یعنی چی؟
خندید و گفت:
-بخدا منتظر سوتی امروزت بودم. اصلاً دیدم سوتی ندادی نگران شدم پری. گفتم نکنه خدایی نکرده مشکلی پیش اومده.
دستم رو مشت کردم و کوبیدم تو بازوش و گفتم:
-خیلی بیشعوری. مگه چی گفتم؟
به پرده آویزون شده فروشگاهی که مقابلمون بود اشاره کرد و گفت:
-می بینی که... زده ورود آقایان ممنون. برو یه چند دست لباس بخر لازمت میشه.
و بلند بلند خندید.
وا لباس خریدن مگه خنده داره. اسم خرید که اومد نگاه به ویترین نکردم و مثل گاو سرم رو انداختم پایین و وارد فروشگاه شدم که با دیدن لباس های خواب و یه سری از لباس های زیر زنونه فکم افتاد. اینا چرا باید لازمم شه؟؟؟


باصدای فروشنده که می گفت:
-بفرمایید.
یک قدم به عقب رفتم که آریان وارد فروشگاه شد. وا مگه ننوشته بود ورود آقایان ممنوع؟؟؟ فروشنده هم چون هیچکس بجز ما تو فروشگاهش نبود گیر نداد. آریان همونطور که دستش پشت کمرم بود و من رو به جلو هول می داد گفت:
-واسه خانومم چند دست لباس می خواستم.
فروشنده هم که انگار منتظر همچین حرفی بود شروع کرد به توضیح دادن در مورد جنس های عالی که داره و بین حرف زدن تند تندش برگشت سمت آریان و گفت:
-از نظر قیمت که مشکلی نداری؟
با شنیدن کلمه نه از دهان آریان، میزش رو پر از لباس با برند ها و جنس ها و رنگ های مختلف کرد و تند تند در مورد هر کدوم توضیحاتی می داد که من اصلا سر در نمی آوردم. کلا تو دوخت هر کدوم از لباس نوزاد هم کمتر پارچه استفاده شده بود.
یه نگاه به لباس ها انداختم. حتی از تصور پوشیدنشون هم شرمم شد. فروشنده که دیگه کل اجناسش رو واسم آورده بود منتظر به من نگاه می کرد تا انتخاب کنم. اما واقعاً نمی تونستم. آریان هم یکم منتظر موند اما وقتی دید حرفی نمی زنم چند دست لباس ها رو برداشت که حساب کنه. وا باز این نظر منو نپرسید. خجالت رو بیخیال شدم و لباس ها رو از دستش گرفتم و چند تا از اونایی که نسبت به بقیه پوشیده تر بودن رو برداشتم.
لبخندی زد و رو به فروشنده گفت:
-همین ها رو می بریم.
فروشنده هم باز شروع کرد به تعریف کردن از جنس ها و تند تند لباس ها رو داخل پاکت های کوچیکی می گذاشت. با هم از فروشگاه خارج شدیم. برگشتم سمتش و گفتم:
-تو خجالت نمی کشی واقعاً؟
پاکت ها رو از دستم گرفت و گفت:
-نه چرا باید خجالت بکشم؟؟؟
نشگونی از بازوش گرفتم و گفتم:
-من این لباس ها رو می خوام چیکار؟ هان؟
لبخند خبیثی زد و گفت:
-بالاخره که یه روزی لازم میشه.
جیغ آرومی زدم و گفتم:
-خیلی بی شعوری. می دونستی؟
برعکس تصورم اصلاً عصبی نشد و گفت:
-آره عزیزم می دونستم.

ادامه دارد