رمان ازدواج به سبک کنکوری 8
آریان به سمت کاناپه ای که جلوی تلویزیون بود رفت و من مشغول جمع کردن میز شدم.
-آریـــان جــونم
بطرفم برگشت و با خنده گفت:
-چی می خوای عزیزم؟
-حداقل این سه ماه بیام؟
اخماش تو هم کشید و گفت:
-دردت فقط این سه ماهه؟
سرمو زیر انداختم و گفتم:
- آره
آریان: باشه. اما واسه سال دیگه نمیشه ها. از الان دارم بهت میگم پریناز. صداتو واسم بکشی، آخر اسمم جون بزاری، هر کاری کنی نمیشه.
ریز ریز خندیدم و گفتم:
-باشه.میسی
دوباره مشغول دیدن تلویزیون شد.
-آریان؟
همون طور که با کنترل بازی می کرد گفت:
-دیگه چیه؟
لبام رو به نشونه دلخوری جمع کردم و گفتم:
- بگو جونم تا بگم.
آریان: چشم جونم؟
-کی میریم خرید عید؟
کنترل از دستش افتاد. صاف نشست رو مبل و گفت:
-راست میگیا. اصلاً یادم نبود. کلاس های من که دیگه کنسله. سه چهار روز وقت داریم کافیه دیگه.
از رو مبل بلند شدم و گفتم:
-تا من ظرف ها رو می شورم تو هم استراحت و کن. بعد میریم خرید.
دستش رو زیر سرش گذاشت و زیر لب باشه ای گفت.
دو
تا دونه بشقاب بیشتر نبود. سریع شستمش و رفتم تو اتاقمون. لباس هایی رو که
می خواستم رو برداشتم تا اتوشون بزنم. مشغول اتو کردن لباس هام بودم که
گوشیم زنگ خورد. اسم پدرام افتاده بود. عجیب بود. ترسیدم اتفاقی افتاده
باشه سریع گوشی رو برداشتم و گفتم:
-سلام
پدرام: سلام آجی
صداش خیلی مظلوم بود. فقط وقتی خیلی ناراحت بود این طوری حرف می زد.
-پدرام، چیزی شده؟
پدرام: آره. پریناز اگه الان بیام پیشت زشت نیست؟
با صدا خندیدم و گفتم:
-نه دیوونه چرا زشت باشه؟
فکر کردم دلش واسم تنگ شده. واسه اینکه احساس نکنه مزاحمم میشه ادامه دادم:
- اتفاقاً خودم می خواستم زنگ بزنم خونه دعوتتون کنم.
نذاشت حرفم رو ادامه بدم و گفت:
-میشه مامان بابا رو امشب دعوت نکنی؟ می خوام خصوصی باهات حرف بزنم.
نگران شدم و گفتم:
-باشه داداش مشکلی نداره. لازانیا درست کردم. نهار شرکت رو نخور.
پدرام: باشه. تا یک ساعت دیگه اونجام.
خداحافظی
کردم و لباسام رو برگردوندم داخل کمد. نمی دونستم چطوری به آریان بگم. از
اتاق بیرون اومدم و نگاهی بهش انداختم. خواب بود. معلوم بود خسته ست. دلم
نیومد بیدارش کنم. ملحفه ای از رو تخت برداشتم و روش انداختم. همزمان گوشیش
زنگ خورد و بیدار شد. نگاه خوابالود و متعجبش رو بهم انداخت. خب منم بیدار
می شدم و می دیدم یکی روم خم شده همین طور می شدم دیگه. دستم رو بالا
اوردم تا ملحفه رو ببینه. لبخندی زد و گوشی رو از میز بالا سرش برداشت و
جواب داد.
روی مبل مقابلش
نشستم و منتظر شدم تا تلفنش تمام شه. به محض خداحافظی آریان سرم رو بالا
آوردم و همزمان همدیگه رو صدا کردیم. لبخندی زدم و گفتم:
-بگو
آریان: میشه فردا بریم واسه خرید؟ عصر یه سری جلسه دارم واسه اردو های نوروزی. الان هم باید برم آموزشگاه جلسه گذاشتن.
یکم خودم رو ناراحت نشون دادم و گفتم:
-نه اشکال نداره.
آریان: شرمنده عزیزم. جبران می کنم.
-گفتم که مشکلی نداره. پدرام هم قراره بیاد پیشم مثل اینکه باهام کار داره.
آریان: خوبه.
بلند شد و رفت سمت لباس هاش. من هم بطرف آشپزخونه رفتم تا وسایل پذیرایی از پدرام رو آماده کنم. یعنی چی شده بود که می خواست باهام خصوصی صحبت کنه؟ نکنه آریان پشیمون شده و به پدرام گفته؟ نکنه واسه همین داره از خونه میره بیرون. با صدای آیفون از جا پریدم. پدرام بود. آریان کی رفته بود؟ چرا باهام خداحافظی نکرد؟ شایدم حواسم نبوده. رو به روی هم نشسته بودیم و جفتمون تو فکرای خودمون. افکارم رو کنار زدم و منتظر شدم تا خود پدرام بگه چی شده. بهش تعارف کردم تا شربتش رو بخوره و گفتم:
-چی شده پدرام؟ آریان چیزی بهت گفته؟
یه جرعه از شربتش نوشید و گفت:
-نه بابا. قضیه مربوط به خودم و .... چطوری بگم؟ من و....
-توروخدا بگو دیگه جون به لبم کردی. مامان چیزیش شده؟
هول کرد و گفت:
-نه...نه... قضیه مربوط به من و ساراست.
چشمام رو ریز کردم و گفتم:
-سارای خودمون؟
چشمکی زد و گفت:
-آره سارا خودمون
-زهرمار پرو نشو. حالا چی شده؟
خنده ای کرد و گفتم:
-خنگ خدا نفهمیدی؟
گیج گفتم:
-نه والا
لیوانش رو گذاشت روی میز و گفت:
-من ...من.... می خوامش.
با زبونش روی لبش کشید تا تر بشه و ادامه داد:
-یعنی ما جفتمون همدیگه رو دوست داریم.
-بگو
آریان: میشه فردا بریم واسه خرید؟ عصر یه سری جلسه دارم واسه اردو های نوروزی. الان هم باید برم آموزشگاه جلسه گذاشتن.
یکم خودم رو ناراحت نشون دادم و گفتم:
-نه اشکال نداره.
آریان: شرمنده عزیزم. جبران می کنم.
-گفتم که مشکلی نداره. پدرام هم قراره بیاد پیشم مثل اینکه باهام کار داره.
آریان: خوبه.
بلند شد و رفت سمت لباس هاش. من هم بطرف آشپزخونه رفتم تا وسایل پذیرایی از پدرام رو آماده کنم. یعنی چی شده بود که می خواست باهام خصوصی صحبت کنه؟ نکنه آریان پشیمون شده و به پدرام گفته؟ نکنه واسه همین داره از خونه میره بیرون. با صدای آیفون از جا پریدم. پدرام بود. آریان کی رفته بود؟ چرا باهام خداحافظی نکرد؟ شایدم حواسم نبوده. رو به روی هم نشسته بودیم و جفتمون تو فکرای خودمون. افکارم رو کنار زدم و منتظر شدم تا خود پدرام بگه چی شده. بهش تعارف کردم تا شربتش رو بخوره و گفتم:
-چی شده پدرام؟ آریان چیزی بهت گفته؟
یه جرعه از شربتش نوشید و گفت:
-نه بابا. قضیه مربوط به خودم و .... چطوری بگم؟ من و....
-توروخدا بگو دیگه جون به لبم کردی. مامان چیزیش شده؟
هول کرد و گفت:
-نه...نه... قضیه مربوط به من و ساراست.
چشمام رو ریز کردم و گفتم:
-سارای خودمون؟
چشمکی زد و گفت:
-آره سارا خودمون
-زهرمار پرو نشو. حالا چی شده؟
خنده ای کرد و گفتم:
-خنگ خدا نفهمیدی؟
گیج گفتم:
-نه والا
لیوانش رو گذاشت روی میز و گفت:
-من ...من.... می خوامش.
با زبونش روی لبش کشید تا تر بشه و ادامه داد:
-یعنی ما جفتمون همدیگه رو دوست داریم.
هنگ کردم.
پدرام دوستش داره؟؟؟ از کجا می دونه سارا هم دوستش داره؟؟؟ یعنی با هم حرف
زدن؟؟؟ چشمامو ریز کردم و دقیق نگاهش کردم و گفتم:
-شما دو تا با هم حرفم زدید؟
دیگه ترسش واسه گفتن از بین رفته بود. بلند خندید و گفت:
-حرف که واسه یه دقیقه شِ.
گیج گفتم:
-پدرام درست حرف بزن بفهمم قضیه چیه. تو کی با سارا حرف زدی؟ سارا که این مدت تهران بود.
اشاره کرد به موبایلم که روی میز بود و گفت:
-از گوشیت شمارش رو کش رفتم.
سرش رو انداخت پایین و ادامه داد:
- خوب بود. خانم بود. اینو تمام این مدتی که دوره دبیرستان بودی از بین حرفات می فهمیدم. کم کم با چیزایی که تو تعریف می کردی ازش و شیطنت هایی که کم و بیش ازش می دیدم خوشم اومد ازش. فکر می کردم خانواده ش بخوان اصفهان درس بخونه. اما نشد. از شانس بد من تهران قبول شد. با خودم گفتم اگه بره دیگه ممکنه بر نگرده. ممکنه همونجا بخواد ازدواج کنه. کم نبود. چهار سال...گوشیت رو برداشتم و به اسم تو باهاش حرف زدم. گفتم داداشم ازت خوشش میاد. گفتم داداشم دوستت داره. اولش فکر کرد مسخره بازیه و هی می گفت:« کی بهتر از داداش تو؟»، « بگو منم ازش خوشم میاد. »... ولی بعد که گفتم پدرامم و تلفنی با هم حرف زدیم اولش یکم ناز کرد. گفت می خوام فکر کنم و آخر کار مورد قبول خانم واقع شدم.
پدرام تعریف می کرد و من اتفاقای چند وقت اخیر و سوتی های سارا یادم می اومد. روزی که بهم گفت عروس خانم در صورتی که هنوز من بهش چیزی نگفته بود...روزی که گفت عروسی.... ولی بعد حرفش رو عوض کرد و مهم تر از همه روزی که تو کوه باهام تماس گرفت و من همش فکر می کردم پدرام رو چرا اون روز اتفاقی دیدم....نامرد ها چقدر قشنگ واسم نقش بازی کرده بودن.
جیغ بنفشی کشیدم و گفتم:
-خیلی بیشعوری. اصلاً می دونی چیه؟ جفتتون بیشعورید. اون از دوستم اینم از داداشم.... الان باید بهم می گفتی؟؟؟ من یه حالی از این سارا بگیرم.
از رو مبل بلند شد و به سمتم اومد. سرم رو بوسید و گفت:
-آجی من ازش خواستم که نگه. هر چی به مامان خواستم بگم گفت باید عروسی پریناز تموم شه بعد تو. گفت این طوری سختش میشه. می خواستم ازت بخوام حالا تو باهاش حرف بزنی یه جوری... یه جوری که نفهمه اصلاً این مدت من و سارا با هم حرف زدیم. متوجه منظورم که میشی؟؟؟ به محض اینکه بفهمه بدون اطلاع خودش بوده میگه دوست بودید و اصلاً ازدواجتون درست نیست.
سری تکون دادم و گفتم:
-باشه. حالا تا ببینم چیکار می تونم واست بکنم.
کیفش رو برداشت و گفت:
-ببخشید دیگه خیلی زحمتت دادم.
-نه بابا چه زحمتی. کیفتو واسه چی برداشتی. نهار یادت رفت.
زد رو پیشونیش و گفت:
-شرمنده آجی دیرم میشه. باشه یه وقت دیگه.
دست به کمر ایستادم و گفتم:
-چی چی رو یه وقت دیگه؟ میزارم واست تو ظرف ببر.
سریع وارد آشپزخونه شدم و غذاش رو آماده کردم و واسش بردم. با گفتن خداحافظ پدرام و بسته شدن در شیرجه زدم رو تلفن و شماره سارا رو گرفتم.یک روز مونده به عید بود. از وقتی فهمیدم سارا اونروز به خواست پدرام اومده کوه و همچنین پدرام به آریان گفته که من کوهم و نگران نباشه با سارا حرف نزدم و بعد از کلی ناز کشی قبول کردم بعد عید با مامان صحبت کنم. با شنیدن زنگ در از جا بلند شدم و درو باز کردم. اوه عمه خانوم بود. اینجا چیکار می کرد؟ سریع از جلوی در کنار رفتم و گفتم:
-سلام عمه جون. بفرمایید داخل.
بدون هیچ تعارفی وارد شد. یه نگاه به خونه انداخت و نگاهش روی یه نقطه ثابت موند. رد نگاهش رو گرفتم. وای بد تر از این نمی شد. هر چی با آریان واسه عید خرید کرده بودیم رو ریخته بودم روی میز تا ببینمشون. عادتم بود از خرید که می اومدم همه خرید ها رو دوباره باز می کردم و می دیدم. به سمت میز رفتم و همون طور که خرید ها رو مرتب می کردم گفتم:
-وای تو رو خدا ببخشید اینجا بهم ریخته ست. آریان یه سری خرید واسم کرده بود همه رو باز کرد که ببینمشون.
لبخند تصنعی زد و گفت:
-اشکال نداره عزیزم. اومدم با خودت یکم صحبت کنم. آریان کجاست؟
دوباره سوتی داده بودم. آریان صبح زود رفته بود بیرون... واسه اردو های نوروزی آموزشگاه جلسه بود. با استرس ناشی از ورود نا گهانی عمه لبخندی زدم و گفتم:
-رفت واسه سفره هفت سین خرید کنه.
مثل اینکه توجیه شد. نشست روی صندلی جلوی تلویزیون. چرا من امروز انقدر بد شانسی می اوردم؟ جا قحط بود؟ دیروز وقتی پدرام رفت از شانس خوبم آریان زود اومد و رفتیم خرید و وقتی از خرید اومدیم روی همون مبل کلی تخمه شکستیم و فیلم نگاه کردیم و حالا عمه باید دقیقاً همون مبل رو برای نشستن انتخاب می کرد. بیخیال شدم و واسش میوه آوردم و همون طور که می گذاشتم روی میز گفتم:
-چه خبر عمه جون؟ سیما خانم خوبه؟
دستم رو گرفت و گفت:
-خبر که زیاده. سیما هم خوبه. بشین عزیزم اومدم باهات صحبت کنم و واسه نهار برم پیش داداش.
نزدیک بهش نشستم و گفتم:
-خب نهار رو با ما باشید. زنگ میزنم پدرجون هم بیاد.
عمه: نه عزیزم مزاحمت نمی شیم. فردا عیده و خودت کلی کار داری. از صبح پیش داداش بودم و غذا هم پختم. اومدم بهت بگم این چند روز ویلای شمال خالیه. از وقتی پدر سیما فوت شده...
سریع گفتم:
-خدا رحمتشون کنه.
لبخند مهربونی زد و گفت:
-خدا رفتگاه شما هم رحمت کنه عزیز. داشتم می گفتم از اون وقت دیگه کم پیش اومده برم شمال. از چند روز پیش زنگ زدم تمیز و آماده ش بکنن واسه عید. کلیدش رو واست آوردم این چند روز رو برید اونجا.
ذوق زده گفتم:
-واای ممنون عمـــه جون.
همونطور که میوه پوست می گرفت گفت:
-خواهش می کنم عزیزم. راستی...
یه قسمت از میوه ش رو خورد و ادامه داد:
-من این چند روز عید پیش داداش هستم چون هر جفتمون تنهاییم و از طرفی کسی بجز سیما رو ندارم که بیاد خونم. اگه خواستی کلید خونه ات رو بزار که اگه گلدون داری آب بدم واست.
ایول دمش گرم.از جا بلند شدم و از روی اپن کلیدی رو که دیشب آریان بهم داده بود رو برداشتم و به عمه دادم.
تشکر کرد و کلید ویلا رو بهم داد و گفت:
-من هم دیگه برم. الان آریان میاد و خونه این وضعه عزیزم.
اه آخر کار حتماً باید بهم یه کنایه رو می زد. از هم خداحافظی کردیم و با رفتنش شروع کردم به مرتب کردن خونه و جارو زدن. با یه روز زندگی خونه به این حال افتاده بود. باید تنبلی رو کنار می گذاشتم. رفتم آشپزخونه و واسه خودم تخم مرغ درست کردم. آریان که امروز تا عصر آموزشگاه می موند و کلی وقت داشتم تا سفره هفت سین رو هم آماده کنم. با هزار زحمت میز دایره شکلی که سفید رنگ بود رو وسط سالن آوردم و پارچه ساتن یاسی رنگی که دیشب خریده بودم رو به عنوان سفره روش پهن کردم. دیروز اکثر سفره های آماده ی توی فروشگاه ها یاسی بود و تصمیم گرفته بودم سفره هفت سین رو با رنگ های یاسی و سفید بچینم. آینه رو یه گوشه از میز گذاشتم و تنگ ماهی رو وسط میز و رو به روی آینه قرار دادم. جام های شیشه ای که روش رو رنگ یاسی زده بودن و با شکوفه های ریز سفید رنگی تزیین شده بودن رو اطراف تنگ ماهی چیدم و جای سبزه رو هم خالی گذاشتم و روی سطح سفره رو واسه اینکه خالی نباشه از سنگ های براق سفید و یاسی رنگی که از جنس شیشه بودن ، پر کردم.
-چته؟
یکم صورتش رو عقب برد و گفت:
-هیچی خانوم رسیدیم. تشریف نمیارید پایین؟
چشم هام رو ماساژ دادم و گفتم:
-چرا...میام.... رسیدیم ویلا؟؟؟
همونطور که دستم رو می کشید تا از روی صندلی بلند شم گفت:
-آره عزیزم ولی اول می ریم دریا و بعد میریم ویلا. چطوره؟
شونه هامو انداختم بالا و گفتم:
-چی بگم؟ عالیه
از ماشین پیاده شدم. کفش هامون رو در آوردیم و دست به دست هم نزدیک دریا رفتیم. تازه یادم افتاد که نصف بیشتر مسیر رو خواب بودم . لب هامو به نشونه پشیمونی جلو آوردم و گفتم:
-آریـــان
برگشت سمتم و گفت:
-چیه عزیزم؟ باز چرا اردک شدی؟
دستشو فشار دادم و گفتم:
-ا من کجا شبیه اردکم؟؟؟
خندید و دستش رو روی لب هام کشید و گفت:
-لب هات وقتی لوس می شی شکل اردک می شه.
دستش رو از روی لب هام برداشتم و گفتم:
-هیچم لوس نیستم. فقط می خواستم بگم ببخشید نتونستم بیدار بمونم. همیشه وقتی مسافت زیادی رو با ماشین حرکت می کنیم بخاطر کم خونی خوابم می بره...
اخم کرد و گفت:
-برگشتیم می برمت دکتر ...
هنوز خوابم می اومد. خمیازه ای کشیدم و گفتم:
-اوه من از دکتر می ترسم.... اما بازم معذرت می خوام.
همون طور که به سمت دریا خم می شد گفت:
-اشکال نداره ... فدا سرت خوابالو...
و مشتش رو پر از آب کرد و به سمتم پاشید. شالم خیس خیس شده بود. خواب هم از سرم پرید. همون طور که به سمت دریا خم بود و بهم می خندید و مشتش رو پر از آب می کرد و به سمتم می پاشید. آروم نزدیکش شدم و هولش دادم سمت دریا...کل هیکلش خیس شد. آخیش دلم خنک شد. دستم رو به سمتش گرفتم و گفتم:
-اوخی خیس شدی؟ دستت رو بده بهم و بلند شو عزیــــزم...
لبخندی زد و دستم رو گرفت و با یه حرکت ناگهانی دستم رو کشید. افتضاح تر از این نمی شد. افتادم روی آریان و آب بازی بطور جدی شروع شد. نفهمیدم چقدر گذشت. دیگه هر دومون نفس نفس می زدیم.دستم رو بالا بردم و گفتم:
-تورو خدا دیگه کافیه. بریم ویلا...
روی گونه م رو بوسید و گفت:
-چشم هر چی شما بگی...
جیغی زدم و گفتم:
-تو رو خدا دیگه این جمله رو نگو... وقتی میگی ها تن و بدنم می لرزه...همیشه هر وقت این جمله رو میگی بعدش کاری رو که خودت دوست داری انجام میدی.
قهقهه ای زد و از جا بلند شد ودستم رو گرفت و گفت:
-باشه از این به بعد از اولش میگم:«باشه عزیزم هر چی خودم بگم. تو دخالت نکن.»
صورتش رو خم کرد و آورد جلوی صورتم و گفت:
-خوبه خانوم؟
پشت چشمی نازک کردم و گفتم :
-نخیر...
ساک رو از ماشین بیرون آورد وانداخت روی شونه اش و گفت:
-همین ساک رو می بریم که فقط لباسمون رو عوض کنیبم بقیه وسایل رو فردا می بریم ویلا...
با تعجب گفتم:
-مگه ویلا کجاست؟؟؟
در چوبی شیکی که یکم از دریا دور بود رو نشون داد.
قیافه ام شکل لشکر شکست خورده شد و گفتم:
-خب چرا با ماشین نمی ریم. خسته شدم انقدر آب بازی کردیم.
ساک رو گذاشت رو زمین و ایستاد. چشمام رو گرد کردم و گفتم :
-چرا نمیای پس؟
آریان: میشه ساک رو برداری؟
ساک رو برداشتم و وقتی خواستم راه بیفتم آریان دستش رو انداخت دور کمرم وبلندم کرد. ازشدت هیجان جیغی زدم و گفتم:
-چیکار می کنی؟
ابرویی بالا انداخت و گفت:
-مگه نگفتی خسته ای؟ خوب همین جا بخواب تا برسیم ویلا...
خدا رو شکر دیر وقت بود و کسی ساحل نبود. عاشق آریان با این اخلاق جدیدش بودم.همونطور که تو بغل آریان لم داده بودم و ساک کوچیکم رو بغل کرده بودم نگاهی به ویلا که دیگه نزدیکش رسیده بودیم انداختم وگفتم:
-پس چرا چراغ ها روشنه؟؟؟
سرش رو با بی تفاوتی تکون داد و گفت:
-لابد تمیزکاری که اومده یادش رفته چراغ ها رو خاموش کنه.
نفس هاش که به صورتم خورد یه حس جدیدی اومد سراغم. نمی دونم چی بود. تا حالا تجربه اش نکرده بودم. گرمم شده بود از طرفی روی پوستم قلقلک می شد.
با دستم صورتش رو بردم عقب و گفتم:
-آریان از این فاصله حرف بزن.
فکر کنم متوجه حسم شد. سرش رو نزدیک گوشم برد و گفت:
-چرا عزیزم؟
خندیدم و گفتم:
-نکن قلقلکم میشه.
سرش رو چسبوند به صورتم و گفت:
-واقعاً؟؟؟
گرمم شد. سعی کردم جو شوخی که بینمون بود رو به هم نزنم چون با توجه به حرفایی که آریان شب گذشته زده بود ممکن بود واسم گرون تموم شه. قهقهه ای زدم و گفتم:
-ا نکن... صورتت ته ریش داره اذیت میشم.
به ویلا رسیدیم. سرش رو نزدیک آورد و گفت:
-کلید رو از جیبم بیرون بیار. انقدر هم دروغ نگو دماغت از اینی که هست دراز تر میشه پینوکیو. من صورتم رو قبل از اینکه راه بیفتیم اصلاح کردم.
با کلی سرخ و سفید شدن کلید رو از جیب شلوارش بیرون کشیدم و انداختم توی در ولی متاسفانه چون هول شده بودم برعکس چرخوندم.
صدای خنده ی آریان بلند شد و گفت:
-یعنی در روز باید یه سوتی رو حداقل بدی. نه؟
خودمم خنده ام گرفته بود. دیگه نتونستم جلوی خندم و بگیرم و بلند زدم زیر خنده و گفتم:
-ا...نیا جلو دیگه...
با این حرفم زدیم زیر خنده و قبل از به محض اینکه قفل رو باز کردم صدای خنده مون قطع شد.آریان سرش رو پایین انداخت. نمی دونم الان چه حسی داشت. اما بهم قول داده بود...قول داده بود دیگه فقط من رو دوست داشته باشه.سرم رو بردم نزدیک گوشش و گفتم:
-قولت یادت نره.
انگار همین حرفم کافی بود تا خودش رو جمع و جور کنه. رو کرد به سیما که دست به کمر ایستاده بود و به ما زل زده بود و گفت:
-اِ شما هم اینجایی؟؟؟
پشت چشمی نازک کرد و گفت:
-من که ویلا بابامه. اما عجیبه که شما اینجا چیکار می کنی؟
آریان بی توجه به کنایه سیما همونطور که منو بغل کرده بود سیما رو کنار زد و گفت:
-عمه گفت واسه ماه عسل بیایم. اما نگران نباش می رم. اما الان نه... با این وضع پریناز سرما می خوره.
سعی کردم خودم رو از بغل آریان بیرون بکشم اما محکم تر گرفتم. یه نگاه به سیما انداختم . در رو بست و با عصبانیتی که سعی در کنترلش داشت گفت:
-این حرف ها چیه؟ خوش اومدی. راستی ساکت رو بزار اتاق بالایی. تا شما یه دوش بگیرید من هم زنگ می زنم فرهاد شام بگیره وبیاد. دو ساعت دیگه سال تحویله. نمیشه جایی بری.
سیما هم خود در گیر بودها. نه به اون خوش آمد گویی اول کارش و نه به الان...
آریان باشه ای گفت وبه سمت پله های چوبی کنار سالن رفت. به محض وارد شدن به اتاق از بغلش بیرون پریدم و آروم گفتم:
-آریان بریم تو روخدا... من این دختره رو نمی تونم تحمل کنم حتی یه ساعت...
خودمم نمی دونم چرا این حرف ها رو زدم. لبخندی زد و لپم رو کشید و گفت:
-حسود کوچولو...چشم می ریم. تو فقط یه دوش آب گرم بگیر و لباسات رو عوض کن بعد هر جا خواستی می برمت.
به حمام شیشه ا ی که کنار اتاق بود اشاره کردم و گفتم:
-نگو که باید اینجا دوش بگیرم.
مرموز خندید و گفت:
-دقیقا باید همین جا دوش بگیری. پنج دقیقه دوش گرفتن که این حرفا رو نداره.
دست به سینه ایستادم و گفتم:
-اتفاقا پنج دقیقه بد تره. تو پنج دقیقه که این حمام بخار نمی گیره. من اصلاً نمی خوام دوش بگیرم.
بلند تر خندید و گفت:
-اصلاً من می رم پایین تا تو دوش بگیری. خوبه؟
چشمام رو ریز کردم و گفتم:
-چشمم روشن دیگه چی؟
یه نگاه به اتاق کردم تا یه جای درست واسه آریان پیدا کنم طوری که به حمام دید نداشته باشه.
یه تخت دو نفره و کنارش یه میز گرد چوبی کوچیک و سمت دیگه اش هم دو تا پنجره کوچیک که به دریا دید داشت. پایین تخت هم چند تا مبل چرمی چیده شده بود. آستینش رو گرفتم و نشوندمش رو تخت و سمت پنجره. انگشتمو به نشونه تهدید بالا آوردم و گفتم:
-همین جا می شینی و به دریا نگاه می کنی تا من بر گردم.
لبخندی زد و گفت:
-باشه. برو دوشت رو بگیر.
رفتم سمت حمام و بلند گفتم:
-اصلاً اگه برگردی ایشالا خدا کورت کنه.
صداش رو یکم بلند کرد و گفت:
-پری داری کفریم می کنی ها. زود دوشت رو بگیر و بیا بیرون.
پریدم تو حمام و گفتم:
-باشه بابا چرا عصبی میشی.
دستش رو زد به پیشونیش و گفت:
-خدایا آخرش من از دست این بچه خل می شم.
با گفتن:«خل بودی عزیزم» در حمام رو بستم و با خیال راحت دوشم رو گرفتم. با ریختن آب گرم روی بدنم خستگیم رفت. دوش رو بستم و و خواستم حوله م رو بردارم که تازه یادم افتاد من قبل از حمام همه ی حواسم پیش نگاه نکردن آریان بود و لباس و حوله نیاوردم. شروع کردم به گاز گرفتن لبم و فکر کردن که توی این موقعیت باید چیکار کنم...
-شما دو تا با هم حرفم زدید؟
دیگه ترسش واسه گفتن از بین رفته بود. بلند خندید و گفت:
-حرف که واسه یه دقیقه شِ.
گیج گفتم:
-پدرام درست حرف بزن بفهمم قضیه چیه. تو کی با سارا حرف زدی؟ سارا که این مدت تهران بود.
اشاره کرد به موبایلم که روی میز بود و گفت:
-از گوشیت شمارش رو کش رفتم.
سرش رو انداخت پایین و ادامه داد:
- خوب بود. خانم بود. اینو تمام این مدتی که دوره دبیرستان بودی از بین حرفات می فهمیدم. کم کم با چیزایی که تو تعریف می کردی ازش و شیطنت هایی که کم و بیش ازش می دیدم خوشم اومد ازش. فکر می کردم خانواده ش بخوان اصفهان درس بخونه. اما نشد. از شانس بد من تهران قبول شد. با خودم گفتم اگه بره دیگه ممکنه بر نگرده. ممکنه همونجا بخواد ازدواج کنه. کم نبود. چهار سال...گوشیت رو برداشتم و به اسم تو باهاش حرف زدم. گفتم داداشم ازت خوشش میاد. گفتم داداشم دوستت داره. اولش فکر کرد مسخره بازیه و هی می گفت:« کی بهتر از داداش تو؟»، « بگو منم ازش خوشم میاد. »... ولی بعد که گفتم پدرامم و تلفنی با هم حرف زدیم اولش یکم ناز کرد. گفت می خوام فکر کنم و آخر کار مورد قبول خانم واقع شدم.
پدرام تعریف می کرد و من اتفاقای چند وقت اخیر و سوتی های سارا یادم می اومد. روزی که بهم گفت عروس خانم در صورتی که هنوز من بهش چیزی نگفته بود...روزی که گفت عروسی.... ولی بعد حرفش رو عوض کرد و مهم تر از همه روزی که تو کوه باهام تماس گرفت و من همش فکر می کردم پدرام رو چرا اون روز اتفاقی دیدم....نامرد ها چقدر قشنگ واسم نقش بازی کرده بودن.
جیغ بنفشی کشیدم و گفتم:
-خیلی بیشعوری. اصلاً می دونی چیه؟ جفتتون بیشعورید. اون از دوستم اینم از داداشم.... الان باید بهم می گفتی؟؟؟ من یه حالی از این سارا بگیرم.
از رو مبل بلند شد و به سمتم اومد. سرم رو بوسید و گفت:
-آجی من ازش خواستم که نگه. هر چی به مامان خواستم بگم گفت باید عروسی پریناز تموم شه بعد تو. گفت این طوری سختش میشه. می خواستم ازت بخوام حالا تو باهاش حرف بزنی یه جوری... یه جوری که نفهمه اصلاً این مدت من و سارا با هم حرف زدیم. متوجه منظورم که میشی؟؟؟ به محض اینکه بفهمه بدون اطلاع خودش بوده میگه دوست بودید و اصلاً ازدواجتون درست نیست.
سری تکون دادم و گفتم:
-باشه. حالا تا ببینم چیکار می تونم واست بکنم.
کیفش رو برداشت و گفت:
-ببخشید دیگه خیلی زحمتت دادم.
-نه بابا چه زحمتی. کیفتو واسه چی برداشتی. نهار یادت رفت.
زد رو پیشونیش و گفت:
-شرمنده آجی دیرم میشه. باشه یه وقت دیگه.
دست به کمر ایستادم و گفتم:
-چی چی رو یه وقت دیگه؟ میزارم واست تو ظرف ببر.
سریع وارد آشپزخونه شدم و غذاش رو آماده کردم و واسش بردم. با گفتن خداحافظ پدرام و بسته شدن در شیرجه زدم رو تلفن و شماره سارا رو گرفتم.یک روز مونده به عید بود. از وقتی فهمیدم سارا اونروز به خواست پدرام اومده کوه و همچنین پدرام به آریان گفته که من کوهم و نگران نباشه با سارا حرف نزدم و بعد از کلی ناز کشی قبول کردم بعد عید با مامان صحبت کنم. با شنیدن زنگ در از جا بلند شدم و درو باز کردم. اوه عمه خانوم بود. اینجا چیکار می کرد؟ سریع از جلوی در کنار رفتم و گفتم:
-سلام عمه جون. بفرمایید داخل.
بدون هیچ تعارفی وارد شد. یه نگاه به خونه انداخت و نگاهش روی یه نقطه ثابت موند. رد نگاهش رو گرفتم. وای بد تر از این نمی شد. هر چی با آریان واسه عید خرید کرده بودیم رو ریخته بودم روی میز تا ببینمشون. عادتم بود از خرید که می اومدم همه خرید ها رو دوباره باز می کردم و می دیدم. به سمت میز رفتم و همون طور که خرید ها رو مرتب می کردم گفتم:
-وای تو رو خدا ببخشید اینجا بهم ریخته ست. آریان یه سری خرید واسم کرده بود همه رو باز کرد که ببینمشون.
لبخند تصنعی زد و گفت:
-اشکال نداره عزیزم. اومدم با خودت یکم صحبت کنم. آریان کجاست؟
دوباره سوتی داده بودم. آریان صبح زود رفته بود بیرون... واسه اردو های نوروزی آموزشگاه جلسه بود. با استرس ناشی از ورود نا گهانی عمه لبخندی زدم و گفتم:
-رفت واسه سفره هفت سین خرید کنه.
مثل اینکه توجیه شد. نشست روی صندلی جلوی تلویزیون. چرا من امروز انقدر بد شانسی می اوردم؟ جا قحط بود؟ دیروز وقتی پدرام رفت از شانس خوبم آریان زود اومد و رفتیم خرید و وقتی از خرید اومدیم روی همون مبل کلی تخمه شکستیم و فیلم نگاه کردیم و حالا عمه باید دقیقاً همون مبل رو برای نشستن انتخاب می کرد. بیخیال شدم و واسش میوه آوردم و همون طور که می گذاشتم روی میز گفتم:
-چه خبر عمه جون؟ سیما خانم خوبه؟
دستم رو گرفت و گفت:
-خبر که زیاده. سیما هم خوبه. بشین عزیزم اومدم باهات صحبت کنم و واسه نهار برم پیش داداش.
نزدیک بهش نشستم و گفتم:
-خب نهار رو با ما باشید. زنگ میزنم پدرجون هم بیاد.
عمه: نه عزیزم مزاحمت نمی شیم. فردا عیده و خودت کلی کار داری. از صبح پیش داداش بودم و غذا هم پختم. اومدم بهت بگم این چند روز ویلای شمال خالیه. از وقتی پدر سیما فوت شده...
سریع گفتم:
-خدا رحمتشون کنه.
لبخند مهربونی زد و گفت:
-خدا رفتگاه شما هم رحمت کنه عزیز. داشتم می گفتم از اون وقت دیگه کم پیش اومده برم شمال. از چند روز پیش زنگ زدم تمیز و آماده ش بکنن واسه عید. کلیدش رو واست آوردم این چند روز رو برید اونجا.
ذوق زده گفتم:
-واای ممنون عمـــه جون.
همونطور که میوه پوست می گرفت گفت:
-خواهش می کنم عزیزم. راستی...
یه قسمت از میوه ش رو خورد و ادامه داد:
-من این چند روز عید پیش داداش هستم چون هر جفتمون تنهاییم و از طرفی کسی بجز سیما رو ندارم که بیاد خونم. اگه خواستی کلید خونه ات رو بزار که اگه گلدون داری آب بدم واست.
ایول دمش گرم.از جا بلند شدم و از روی اپن کلیدی رو که دیشب آریان بهم داده بود رو برداشتم و به عمه دادم.
تشکر کرد و کلید ویلا رو بهم داد و گفت:
-من هم دیگه برم. الان آریان میاد و خونه این وضعه عزیزم.
اه آخر کار حتماً باید بهم یه کنایه رو می زد. از هم خداحافظی کردیم و با رفتنش شروع کردم به مرتب کردن خونه و جارو زدن. با یه روز زندگی خونه به این حال افتاده بود. باید تنبلی رو کنار می گذاشتم. رفتم آشپزخونه و واسه خودم تخم مرغ درست کردم. آریان که امروز تا عصر آموزشگاه می موند و کلی وقت داشتم تا سفره هفت سین رو هم آماده کنم. با هزار زحمت میز دایره شکلی که سفید رنگ بود رو وسط سالن آوردم و پارچه ساتن یاسی رنگی که دیشب خریده بودم رو به عنوان سفره روش پهن کردم. دیروز اکثر سفره های آماده ی توی فروشگاه ها یاسی بود و تصمیم گرفته بودم سفره هفت سین رو با رنگ های یاسی و سفید بچینم. آینه رو یه گوشه از میز گذاشتم و تنگ ماهی رو وسط میز و رو به روی آینه قرار دادم. جام های شیشه ای که روش رو رنگ یاسی زده بودن و با شکوفه های ریز سفید رنگی تزیین شده بودن رو اطراف تنگ ماهی چیدم و جای سبزه رو هم خالی گذاشتم و روی سطح سفره رو واسه اینکه خالی نباشه از سنگ های براق سفید و یاسی رنگی که از جنس شیشه بودن ، پر کردم.
با آریان
تماس گرفتم و حرف های عمه رو واسش گفتم. موافقت کرد و گفت به عنوان ماه عسل
می ریم شمال و شب هم راه می افتیم. حیف سفره هفت سین خوشگلی که درست کرده
بودم. ولی اشکالی نداشت وقتی بر می گشتیم کنار سالن بود و مهمون ها می
دیدن. یه نگاه به خونه انداختم. عالی شده بود. دماغم رو از بوی بدی که می
اومد جمع کردم. بوی گند عرق گرفته بودم. تا رسیدن آریان وقت زیادی نداشتم.
پریدم تو حمام و دوش گرفتم. وارد اتاقمون شدم. صدای بسته شدن در اومد و
بلافاصله صدای آریان که می گفت:
-پریناز کجایی؟؟؟ پر پر... پرپرم...
زیر لب گفتم:
-زهرمار و پر پر... هر روز یه اسم جدید واسمون می زاره. پری... پر پر...یکی نیست بهش بگه خوشت میاد من بهت بگم آری...آراننگ...
قبل از اینکه بخواد وارد اتاق شه داد زدم:
-نیا تو اتاق دارم لباس عوض می کنم.
دیشب
سر شام دوباره حرف های جلسه خواستگاریمون رو تکرار کرد. بعلاوه یکم
چاپلوسی مثل اینکه تو این مدت از من خیلی خوشش اومده. از اینکه این مدت
کنارش بودم و درکش کردم. از اینکه خواسته با عجله عروسی رو بگیره و مخالفت
نکردم و در آخرم خواست تا هر چه زود تر زندگیمون به شکل رسمی و طوری که زن
و شوهر های دیگه زندگی می کنن در بیاد.
دلم می خواست روز به روز بیشتر عاشقم شه و بعد زندگی جدی مون رو شروع
کنیم. باید از کار های کوچیک شروع می کردم. مثل لباس پوشیدن طوری که آریان
خوشش بیاد. این مدت همیشه جلوش مثل غریبه ها لباس می پوشیدم. ولی دیگه نمی
خواستم این طوری باشم. دیگه آریان شوهرم بود. یه نگاه به کمد لباس هام
انداختم.
تاپ صورتی رنگم رو از کمد بیرون آوردم. بین دامن هام نگاه کردم تا
بهترینشو انتخاب کنم. یه دامن که تا زانو می رسید... سفید با گل های خیلی
کمرنگ صورتی رنگ تاپی که انتخاب کرده بودم. این دامنم رو خیلی دوست داشتم.
مخصوصاً به خاطر اینکه یه ربانِ هم شکلش هم داشتم.
لباس ها رو پوشیدم و ربان رو دور سرم به حالت تل بستم. خوب شده بود. موهای
لختم رو هم ریختم اطراف صورتم و شونه کردم. صندل هام رو پام کردم. حوصله
آرایش کردن نبود. یه رژ صورتی جیغ زدم و یکم خط چشم...یه نگاه به آینه
کردم. خوب شده بودم. یکم رژ گونه هم زدم و از اتاق خارج شدم.
از
راهرو یه نگاه به سالن انداختم. پشت به آشپزخونه روی مبل نشسته بود و
کارتون پاندای کونگ فو کار رو می دید. یکی نبود بهش بگه ماشاا... واسه خودت
پاندایی شدی اونوقت هنوز کارتون نگاه می کنی؟؟؟ آروم وارد آشپزخونه شدم.
عین خیالش هم نبود می خوایم بریم ماه عسل و شدید تو بحر تلویزیون بود.
بسته چیبس رو خالی کردم توی ظرف و کوبیدم روی میزی که جلوش قرار داشت و جیغ زدم:
-آریـــان؟
ریلکس کوسن رو گذاشت زیر سرش و رو مبل دراز کشید و گفت:
-جون آریان؟ چته جوجو؟ یه روز کار کرده ببین چطوری خسته شده.
دستمو گرفتم به کمرم و گفتم:
-مگه نمی خوای شب راه بیفتیم؟؟؟
همونطور که چیبس می خورد و کارتون می دید گفت:
-چرا عزیزم شب راه می افتیم.
داد زدم:
-پس میشه جنابعالی بفرمایید چرا با خیال راحت لم دادی رو مبل؟ خب پاشو وسایلت رو آماده کن.
از
جا بلند شد و اومد سمتم. دهنش رو باز کرد تا حرفی بزنه اما ساکت شد. دقیق
نگاهم کرد. تازه قیافه ام رو دیده بود. یکم هول کرد ولی باز به خودش مسلط
شد. یا خدا این چش شده؟ دستش رو آورد بالا. وا من که چیزی نگفتم که بخواد
بزنه. اصلاً غلط می کنه من رو بزنه. من به این خوبی... من به این نازی...
فاصله دستش با صورتم کمتر شد. اطراف دهنم رو گرفت و فشار داد. لب هام شبیه
ماهی شده بود. بیشتر اطراف لب هام رو فشار داد و گفت:
-جوجو سر من داد نزن. تا من یه دوش می گیرم تو هم ساکمون رو ببند. اوکی؟
با بیشتر شدن فشار دستش گفتم:
-آخ له شدم. باشه.
خم شد رو صورتم و یه بوسه سریع روی لب هام زد و گفت:
-این هم به خاطر اینکه دردت اومد. خوب شد؟
خجالت کشیدم. ولی از پروییش لجم گرفت. همونطور که به سمت اتاقمون می دویدم گفتم:
-نع نشد. دیگه هم از این غلطا نمی کنی.
آریان با خنده گفت:
-ا؟؟؟ خوب نشد؟ دوباره خوبش کنم؟
جیغ زدم:
-خیلی پرویی.
از تو اتاقم صداش رو شنیدم که گفت:
-یعنی کشته مرده ی این خجالتتم.
دیگه حرفی نزدم تا بحث ادامه پیدا کنه و با حرص لباس ها رو توی ساک فرو کردم.با تکون خوردن
شدید بازوم از خواب ناز بیدار شدم. با گیجی یه نگاه به اطراف انداختم. صورت
آریان با فاصله چند سانتی متری از صورتم بود. بازوم رو ماساژ دادم و گفتم:-چته؟
یکم صورتش رو عقب برد و گفت:
-هیچی خانوم رسیدیم. تشریف نمیارید پایین؟
چشم هام رو ماساژ دادم و گفتم:
-چرا...میام.... رسیدیم ویلا؟؟؟
همونطور که دستم رو می کشید تا از روی صندلی بلند شم گفت:
-آره عزیزم ولی اول می ریم دریا و بعد میریم ویلا. چطوره؟
شونه هامو انداختم بالا و گفتم:
-چی بگم؟ عالیه
از ماشین پیاده شدم. کفش هامون رو در آوردیم و دست به دست هم نزدیک دریا رفتیم. تازه یادم افتاد که نصف بیشتر مسیر رو خواب بودم . لب هامو به نشونه پشیمونی جلو آوردم و گفتم:
-آریـــان
برگشت سمتم و گفت:
-چیه عزیزم؟ باز چرا اردک شدی؟
دستشو فشار دادم و گفتم:
-ا من کجا شبیه اردکم؟؟؟
خندید و دستش رو روی لب هام کشید و گفت:
-لب هات وقتی لوس می شی شکل اردک می شه.
دستش رو از روی لب هام برداشتم و گفتم:
-هیچم لوس نیستم. فقط می خواستم بگم ببخشید نتونستم بیدار بمونم. همیشه وقتی مسافت زیادی رو با ماشین حرکت می کنیم بخاطر کم خونی خوابم می بره...
اخم کرد و گفت:
-برگشتیم می برمت دکتر ...
هنوز خوابم می اومد. خمیازه ای کشیدم و گفتم:
-اوه من از دکتر می ترسم.... اما بازم معذرت می خوام.
همون طور که به سمت دریا خم می شد گفت:
-اشکال نداره ... فدا سرت خوابالو...
و مشتش رو پر از آب کرد و به سمتم پاشید. شالم خیس خیس شده بود. خواب هم از سرم پرید. همون طور که به سمت دریا خم بود و بهم می خندید و مشتش رو پر از آب می کرد و به سمتم می پاشید. آروم نزدیکش شدم و هولش دادم سمت دریا...کل هیکلش خیس شد. آخیش دلم خنک شد. دستم رو به سمتش گرفتم و گفتم:
-اوخی خیس شدی؟ دستت رو بده بهم و بلند شو عزیــــزم...
لبخندی زد و دستم رو گرفت و با یه حرکت ناگهانی دستم رو کشید. افتضاح تر از این نمی شد. افتادم روی آریان و آب بازی بطور جدی شروع شد. نفهمیدم چقدر گذشت. دیگه هر دومون نفس نفس می زدیم.دستم رو بالا بردم و گفتم:
-تورو خدا دیگه کافیه. بریم ویلا...
روی گونه م رو بوسید و گفت:
-چشم هر چی شما بگی...
جیغی زدم و گفتم:
-تو رو خدا دیگه این جمله رو نگو... وقتی میگی ها تن و بدنم می لرزه...همیشه هر وقت این جمله رو میگی بعدش کاری رو که خودت دوست داری انجام میدی.
قهقهه ای زد و از جا بلند شد ودستم رو گرفت و گفت:
-باشه از این به بعد از اولش میگم:«باشه عزیزم هر چی خودم بگم. تو دخالت نکن.»
صورتش رو خم کرد و آورد جلوی صورتم و گفت:
-خوبه خانوم؟
پشت چشمی نازک کردم و گفتم :
-نخیر...
ساک رو از ماشین بیرون آورد وانداخت روی شونه اش و گفت:
-همین ساک رو می بریم که فقط لباسمون رو عوض کنیبم بقیه وسایل رو فردا می بریم ویلا...
با تعجب گفتم:
-مگه ویلا کجاست؟؟؟
در چوبی شیکی که یکم از دریا دور بود رو نشون داد.
قیافه ام شکل لشکر شکست خورده شد و گفتم:
-خب چرا با ماشین نمی ریم. خسته شدم انقدر آب بازی کردیم.
ساک رو گذاشت رو زمین و ایستاد. چشمام رو گرد کردم و گفتم :
-چرا نمیای پس؟
آریان: میشه ساک رو برداری؟
ساک رو برداشتم و وقتی خواستم راه بیفتم آریان دستش رو انداخت دور کمرم وبلندم کرد. ازشدت هیجان جیغی زدم و گفتم:
-چیکار می کنی؟
ابرویی بالا انداخت و گفت:
-مگه نگفتی خسته ای؟ خوب همین جا بخواب تا برسیم ویلا...
خدا رو شکر دیر وقت بود و کسی ساحل نبود. عاشق آریان با این اخلاق جدیدش بودم.همونطور که تو بغل آریان لم داده بودم و ساک کوچیکم رو بغل کرده بودم نگاهی به ویلا که دیگه نزدیکش رسیده بودیم انداختم وگفتم:
-پس چرا چراغ ها روشنه؟؟؟
سرش رو با بی تفاوتی تکون داد و گفت:
-لابد تمیزکاری که اومده یادش رفته چراغ ها رو خاموش کنه.
نفس هاش که به صورتم خورد یه حس جدیدی اومد سراغم. نمی دونم چی بود. تا حالا تجربه اش نکرده بودم. گرمم شده بود از طرفی روی پوستم قلقلک می شد.
با دستم صورتش رو بردم عقب و گفتم:
-آریان از این فاصله حرف بزن.
فکر کنم متوجه حسم شد. سرش رو نزدیک گوشم برد و گفت:
-چرا عزیزم؟
خندیدم و گفتم:
-نکن قلقلکم میشه.
سرش رو چسبوند به صورتم و گفت:
-واقعاً؟؟؟
گرمم شد. سعی کردم جو شوخی که بینمون بود رو به هم نزنم چون با توجه به حرفایی که آریان شب گذشته زده بود ممکن بود واسم گرون تموم شه. قهقهه ای زدم و گفتم:
-ا نکن... صورتت ته ریش داره اذیت میشم.
به ویلا رسیدیم. سرش رو نزدیک آورد و گفت:
-کلید رو از جیبم بیرون بیار. انقدر هم دروغ نگو دماغت از اینی که هست دراز تر میشه پینوکیو. من صورتم رو قبل از اینکه راه بیفتیم اصلاح کردم.
با کلی سرخ و سفید شدن کلید رو از جیب شلوارش بیرون کشیدم و انداختم توی در ولی متاسفانه چون هول شده بودم برعکس چرخوندم.
صدای خنده ی آریان بلند شد و گفت:
-یعنی در روز باید یه سوتی رو حداقل بدی. نه؟
خودمم خنده ام گرفته بود. دیگه نتونستم جلوی خندم و بگیرم و بلند زدم زیر خنده و گفتم:
-ا...نیا جلو دیگه...
با این حرفم زدیم زیر خنده و قبل از به محض اینکه قفل رو باز کردم صدای خنده مون قطع شد.آریان سرش رو پایین انداخت. نمی دونم الان چه حسی داشت. اما بهم قول داده بود...قول داده بود دیگه فقط من رو دوست داشته باشه.سرم رو بردم نزدیک گوشش و گفتم:
-قولت یادت نره.
انگار همین حرفم کافی بود تا خودش رو جمع و جور کنه. رو کرد به سیما که دست به کمر ایستاده بود و به ما زل زده بود و گفت:
-اِ شما هم اینجایی؟؟؟
پشت چشمی نازک کرد و گفت:
-من که ویلا بابامه. اما عجیبه که شما اینجا چیکار می کنی؟
آریان بی توجه به کنایه سیما همونطور که منو بغل کرده بود سیما رو کنار زد و گفت:
-عمه گفت واسه ماه عسل بیایم. اما نگران نباش می رم. اما الان نه... با این وضع پریناز سرما می خوره.
سعی کردم خودم رو از بغل آریان بیرون بکشم اما محکم تر گرفتم. یه نگاه به سیما انداختم . در رو بست و با عصبانیتی که سعی در کنترلش داشت گفت:
-این حرف ها چیه؟ خوش اومدی. راستی ساکت رو بزار اتاق بالایی. تا شما یه دوش بگیرید من هم زنگ می زنم فرهاد شام بگیره وبیاد. دو ساعت دیگه سال تحویله. نمیشه جایی بری.
سیما هم خود در گیر بودها. نه به اون خوش آمد گویی اول کارش و نه به الان...
آریان باشه ای گفت وبه سمت پله های چوبی کنار سالن رفت. به محض وارد شدن به اتاق از بغلش بیرون پریدم و آروم گفتم:
-آریان بریم تو روخدا... من این دختره رو نمی تونم تحمل کنم حتی یه ساعت...
خودمم نمی دونم چرا این حرف ها رو زدم. لبخندی زد و لپم رو کشید و گفت:
-حسود کوچولو...چشم می ریم. تو فقط یه دوش آب گرم بگیر و لباسات رو عوض کن بعد هر جا خواستی می برمت.
به حمام شیشه ا ی که کنار اتاق بود اشاره کردم و گفتم:
-نگو که باید اینجا دوش بگیرم.
مرموز خندید و گفت:
-دقیقا باید همین جا دوش بگیری. پنج دقیقه دوش گرفتن که این حرفا رو نداره.
دست به سینه ایستادم و گفتم:
-اتفاقا پنج دقیقه بد تره. تو پنج دقیقه که این حمام بخار نمی گیره. من اصلاً نمی خوام دوش بگیرم.
بلند تر خندید و گفت:
-اصلاً من می رم پایین تا تو دوش بگیری. خوبه؟
چشمام رو ریز کردم و گفتم:
-چشمم روشن دیگه چی؟
یه نگاه به اتاق کردم تا یه جای درست واسه آریان پیدا کنم طوری که به حمام دید نداشته باشه.
یه تخت دو نفره و کنارش یه میز گرد چوبی کوچیک و سمت دیگه اش هم دو تا پنجره کوچیک که به دریا دید داشت. پایین تخت هم چند تا مبل چرمی چیده شده بود. آستینش رو گرفتم و نشوندمش رو تخت و سمت پنجره. انگشتمو به نشونه تهدید بالا آوردم و گفتم:
-همین جا می شینی و به دریا نگاه می کنی تا من بر گردم.
لبخندی زد و گفت:
-باشه. برو دوشت رو بگیر.
رفتم سمت حمام و بلند گفتم:
-اصلاً اگه برگردی ایشالا خدا کورت کنه.
صداش رو یکم بلند کرد و گفت:
-پری داری کفریم می کنی ها. زود دوشت رو بگیر و بیا بیرون.
پریدم تو حمام و گفتم:
-باشه بابا چرا عصبی میشی.
دستش رو زد به پیشونیش و گفت:
-خدایا آخرش من از دست این بچه خل می شم.
با گفتن:«خل بودی عزیزم» در حمام رو بستم و با خیال راحت دوشم رو گرفتم. با ریختن آب گرم روی بدنم خستگیم رفت. دوش رو بستم و و خواستم حوله م رو بردارم که تازه یادم افتاد من قبل از حمام همه ی حواسم پیش نگاه نکردن آریان بود و لباس و حوله نیاوردم. شروع کردم به گاز گرفتن لبم و فکر کردن که توی این موقعیت باید چیکار کنم...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۱۲ ساعت 20:20 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|