خمیازه ای کشیدم و چرخ زدم. چشمهام و با پشت دست مالیدم. عجیب خواب دیشب یا بهتر بگم امروز صبح بهم چسبید. حس می کردم کلی انرژی دارم.
یه چیزی عجیب بود. من خیلی احساس راحتی می کردم. دیشب که داشتیم می خوابیدیم حس می کردم پای شیده تو دهنمه و دست ملیکا تو شکمم. اما الان حس آزادی عمل داشتم.
دیشب هیچ کدوم راضی نشدیم رو زمین بخوابیم برای همین 3 نفری رو تخت ولو شدیم. یکم زیادی صمیمی خوابیدیم. خوبیش این بود که تخت 2 نفره بود. وگرنه مجبور بودیم به جای کنار هم رو هم بخوابیم و تخت و 3 طبقه اش کنیم.
چشم بسته طاق باز خوابیدم. دستهام و از هم باز کردم. مثل بال پروانه 2 بار رو تخت بالا پایینش کردم. نخیر خبری نیست. انگار تنهام.
چشمهام و باز کردم و سرم و بلند. درست حس کردم کسی تو اتاق نبود. بچه ها چه سحر خیز شده بودن.
از جام بلند شدم و از اتاق زدم بیرون.
اول رفتم تو دستشویی دست و روم و شستم و لنزهامم گذاشتم. اومدم بیرون رفتم تو آشپزخونه از تو یخچال آب پرتقال برداشتم. یه قلوپ ازش خوردم.
چرا اینجا انقدر آرومه؟ از این بچه ها بعیده بی سرو صدا بمونن.
لیوان به دست رفتم تو هال کسی نبود. یه اخم ریز کردم. یعنی چی؟
جلوی در از کفشهاشونم خبری نبود. لیوانم و تا ته سر کشیدم و گذاشتم رو اپن و رفتم سمت اتاق پسرها. در اتاق نیمه باز بود.
سرک کشیدم. یکی تو تخت خوابیده بود. یه نفس راحت کشیدم. در و باز کردم و رفتم تو. خوبه که تنها نیستم اما پس بقیه کجان؟
اصلاً این کیه که خوابه مثل من قال مونده؟
رفتم جلو و کنار تخت ایستادم. آروم انتهای ملافه رو از روی پاش کشیدم. سرش پیدا شد. کوهیار بود. مثل یه بچه خوابیده بود و دهنشم باز مونده بود.
اینو چرا جا گذ....
بیشعورا...
الان می فهمیدم چرا ما دوتا رو گذاشتن تو خونه. آرشین نیستم اگه اینا به تلافی دیروز تنها پلاژ نرفته باشن. همچینم رفتن که ما دوتا بیدار نشیم. بترکین که انقدر حسودین 2 زار رنگ به تن ماها نتونستید ببینید.
کوهیار یه نفس بلند تو خواب کشید و غلت زد و از اون ور خوابید و ملافه رو پیچید دور خودش.
یعنی که چی؟ این پسر چقدر می خوابه. پاشو ببینم حوصله ام سر رفت.
یکم رفتم جلوتر.
من: کوهیار... کوهیار.. بیدار شو هیچکی خونه نیست... پاشو ...
بیدار نشد هیچ حتی تکونم نخورد. خم شدم و دستم و از رو ملافه گذاشتم رو بازوش و تکونش دادم.
من: کوهیار میگم پاشو... ما دوتا رو تنها گذاشتن رفتن پلاژ...
بازم تکون نخورد. نخیر این پسر بیدار بشو نیست. خم شدم روش و دستم و از اون طرف تنش گذاشتم رو تخت. خیره شدم به صورتش ببینم واقعاً خوابه یا خودش و زده به خواب. چشمهاش که بسته بود. اون یکی دستم و جلوی صورتش تکون دادم. نه واقعاً خواب بود.
خودم و کشیدم بالا. نشستم گوشه ی تخت. این پسر نیاز به اعمال زور داشت.
انگشتهام و گذاشتم تو هم و با دوتا تکون 5-6 تا از انگشتامو شکوندم و تق تق صداشون دادم. مثل این کشتی گیرا.
جفت دستهام و گذاشتم رو بازوش و تکونش دادم.
من: پاشو، پاشو، پاشو، پاشو، پاشو، پاشو، پاشو ...
نه پا نشد. انقده حرصم گرفت. خرم بود با این مدل بیدار کردن من سکته می کرد. اما این بشر خودش و از قصد به خواب زده بود. با حرص چنگ زدم به ملافه اش و کشیدمش تا کامل از رو تنش کشیده شه بی ملافه بمونه. اما نامرد تو لحظه ی آخر ته ملافه رو کشید.
خیره شدم به چشمهاش و با اخم گفتم: کوفته... بیداری 2 ساعته صدات می کنم.
یه لبخند نصفه زد و گفت: کوفته؟؟؟ مگه غذام؟ نه هنوز خوابم ملافه ام و ول کن ادامه ی خوابم و برم.
با اخم یه چشم غره بهش رفتم و گفتم: عمراً... ملافه رو بده ببینم. بیدار شو من حوصله ام سر رفته همه رفتن بیرون.
یه برق شیطنت آمیز تو چشمهاش جهید. یه لبخند گشاد زد و ابروشو انداخت بالا و یه نــــــــــچ کشدار گفت و تو یه لحظه همچین ملافه رو کشید که بی تعادل شدم و یه وری پرت شدم رو تخت.
تو هوا گرفتم و کشیدم تو بغلش. چشمهام از کاسه زد بیرون. یعنی چی این کار؟
با تعجب و بهت گفتم: چرا همچین کردی؟
یه تکونی به خودم دادم و خواستم بلند شم که دستهاش و حلقه کرد دور بازوهام و سفت تر گرفتم.
با همون تعجب گفتم: یعنی چی؟ ولم کن بزار پاشم.
کوهیار شیطون گفت: پاشی که چی بشه؟ 2 ساعته اومدی جیغ و داد که همه رفتن و ما تنهاییم و فقط من و تو هستیم و ... خوب این یعنی چی؟؟؟
با تعجب گفتم: یعنی چی؟
یه ابروشو انداخت بالا و با یه لبخند بدجنسی گفت: تو نمی دونی؟؟؟ اومدی من و تحریک کردی با زبون بی زبونی حرف زدی حالا میگی یعنی چی؟
با حرص گفتم: ولم کن بابا خواب دیدی خیر باشه. مگه دفعه ی اولمونه که تنهاییم؟
یه خنده ای کرد و گفت: نه خداییش آروم بگیر می خوام حوصله ات و باز کنم.
شیطون صورتش و آورد جلو. همچین نیش بدجنسش باز بود که کفر آدم و در میاورد. خوب که نزدیک شد با کف دست کوبوندم تو پیشونیش که یه آخی گفت و سرش پرت شد عقب. حقش بود.
من: حقته. تا تو باشی که من و دست نندازی. جان من موقعیت بهتر از الان پیدا نکردی این شوخی خرکیهات و بکنی؟
خداییش موقعیتمون بد بود. من چپکی افتاده بودم رو تخت و تو بغلش. لنگام از کمرش به اون سمت تخت آویزون بود و کمی بالا. کمرم چسبیده به تخت. کوهیار خم شده رو من. بدون تیشرت. من خودم که هیچ... یه تاپ ورزشی حلقه ای آدیداس پوشیده بودم که هم خیلی تنگ بود، هم بیشترین پوشش بالا تنه اش 4 تا بند نخ مانند بود که وقتی این جوری چپکی دراز کش میشدم همه ی دل و جیگرم میزد بیرون. یه شلوارک کوتاهم پوشیده بودم که شب بتونم راحت جفتک بندازم. فکر نمی کردم الان بخوایم بالانس بریم وگرنه لباسام و عوض می کردم. یه صبحونه ی ساده آلاگارسون کردن نمی خواست.
کوهیار یه دستش و گذاشته بود رو پیشونیش و غر میزد.
کوهیار: وحشیِ آمازونی. چرا حمله می کنی تو؟ صبح کله ی سحر اومدی سراغ من به زور داری بیدارم می کنی به زور می خوای حسهای منو غلغلک بدی بعدم که این جوری. اصلاً جنبه ی شوخی نداری تو.
دستهام و گذاشتم رو تخت و به زور خودم و کشیدم بالا که بلند شم و تو همون وضعیت گفتم: شما پسرا همه اتون غلغلک خدایی هستین.
رو آرنج هاش نیم خیز شد و خیره به من گفت: یعنی دخترا هیچ حرکتی برای برانگیختن حس پسرا نمی کنن؟؟
با یه پوزخند گفتم: نیاز به حرکت نیست همین جوریشم حسهاتون برانگیخته است.
کامل نشست و گفت: یعنی دخترا نیستن؟
یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختم.
کوهیار: شرط می بندی؟
من: که چی؟
با یه لبخند خبیث و مبارزه طلبانه گفت: که کی زودتر وا میده؟
انقده لجم گرفت. خم شدم رو تخت و با زانو نشستم روش و صاف رفتم جلوی صورتش و زل زدم تو چشمهاش و آروم گفتم: سر چی؟
خیره به چشمهام گفت: هر چی تو بخوای و برعکس.
یه لبخند ملیح و عشوه گر زدم و سرم و کج کردم و گفتم: مطمئنی؟
یه ابروشو انداخت بالا و با یه نیمچه لبخند سرش و مخالف جهت من کج کرد و گفت: خیلی ...
چشمهام و گرد کردم و با معصوم ترین نگاهم بهش خیره شدم.
خودم و کشیدم جلو سمتش که اونم یکم خودش و کشید عقب. یه ابروم رفت بالا. نمی خواست هیچ گونه تماسی داشته باشه و سعی می کرد حتماً یه فاصله ای بینمون بزاره.
لبخند خبیثم و قورت دادم و خودم و بیشتر خم کردم. هر چی من جلوتر می رفتم اون خم تر می شد. آخرش دیگه دراز کشید رو تخت. کامل خم شدم روش. هنوز هیچ گونه برخوردی نداشتیم. موهام از دو طرف صورتم ریخت پایین. انتهاش کشیده میشد به بدن کوهیار.
چشمهام و رو صورتش چرخوندم. بدجنس نگاهم و بین چشمهاش و لبهاش حرکت دادم. رد نگاهم و گرفت. اونم چشمهاش بین این دونقطه می چرخید. خودم و کشیدم پایین.
دوتا دستهام و گذاشتم رو دوتا بازوش و خودم و کشیدم جلو سرم و صاف بردم تو گودی گردنش. حس می کردم نفسش و نگه داشته. آروم و پر ناز دم گوشش گفتم: بعداً پشیمون نشیا...
حواسم و جمع کردم که کامل نفسهام بخوره به گوش و گردنش. گوشه ی لبم یه لبخند خبیث رفت. اما نگاهم و معصوم کرده بودم.
نرم خودم و کشیدم عقب و دستهامم نوازشگر از رو بازوش کشیدم و اون وسط مسطا دستهام و در حین برداشتن کشیدم رو سینه و شکمش. مثلاً غیر ارادی دستم خورد بهش. شکمش یکم رفت تو و جمع شد.
چشمهام و انداختم پایین و نگاش نکردم تا چشمهام لوم نده. داشتم می مردم از خنده.
خواستم ازش فاصله بگیرم که با یه دست کمرم و گرفت و کشیدم جلو. بی هوا این کارو کرد منم هل شدم. کوبیده شدم رو سینه اش.
سینه به سینه اش شدم.
خیره به چشمهام گفت: پشیمونم کن.
خنده ام گرفته بود. دهنم و جمع کردم تا جلوی خنده ام و بگیرم. به هوای اینکه می خوام ازش فاصله بگیرم کف دستهام و گذاشتم رو سینه اش و آروم خودم و کشیدم عقب.
اونم نامردی نکرد و دستی که دور کمرم بود و آروم رو ستون فقراتم به سمت بالا کشید. نفسم بند اومد. رو کمرم خیلی حساس بودم. به زور جلوی خودم و گرفتم که چشمهام بسته نشه. هیچ کس حق نداشت دست به ستون مهره هام بکشه جیغم می رفت هوا. مور مورم میشد.
نشستم رو تخت. کوهیارم بلند شد. دستش هنوز رو کمرم نوازش گر می چرخید و من کامل تمرکز کرده بودم که شرط و نبازم.
چشمهام و دوباره رو صورتش چرخوندم. اونم صاف نشست رو تخت. این بار دیگه بی خیال چشمهام شد و زل زد به لبهام.
این خوبه.
گوشه ی لبم و به دندون گرفتم. سر کوهیار حرکت کرد. هنوز دستش رو کمرم می چرخید. یکم دیگه ادامه می داد خودم میرفتم سمتش. با نگاهش که به لبهام بود اومد جلو.
وقتی به حد کافی جلو اومد نفس حبس شده ام و بیرون دادم و با یه حرکت از رو تخت پایین پریدم و کوهیار بهت زده رو خم شده به سمت جلو تنها گذاشتم.
بدبخت شوکه شده بود و به من که با خباثت می خندیدم نگاه کرد.
یه لبخند عریض پیروز زدم و دو قدم رفتم عقب و نزدیک در شدم و گفتم: دیدی باختی، دیدی باختی.. پشیمون میشی آق کوهی جون...
این و گفتم و بلند خندیدم. کلی خوشحال شدم که کوهیار اول اومد سمتم وگرنه مطمئن نبودمم بتونم خوددار باشم.
کوهیار که تازه از بهتش در اومده بود با حرص خیز برداشت سمتم منم با یه جیغ پا گذاشتم به فرار.
از اتاق زدم بیرون و دوییدم سمت هال.
بین راه کوهیار از پشت دستم و کشید و تو یه حرکت نفهمیدم چه طوری دستش و انداخت دور کمرم و چه جوری و کی از زمین بلندم کرد و افقی گرفتم پشت کمرش. اون یکی دستشم برای کامل نگه داشتن من انداخت دور زانوهام.
از ترس جیغ بلندی کشیدم و مثل کرم تکون خوردم و چسبیدم به شکمش. داشتم سکته می کردم. موازی با زمین بودم و هر آن احتمال میدادم کوهیار پرتم کنه رو زمین. با اون قدی هم که این داشت فاصله ام از زمین به نسبت زیاد بود.
من: کوهیار جان هر کی دوست داری بزارم زمین قلبم اومد تو دهنم.
کوهیار: نخیر باید یاد بگیری که از این شوخی ها با هیچ پسری نکنی.
من: بابا خودت شرط گذاشتی. تو بی جنبه ای به من چه؟
کوهیار: قرار نبود انقدر عشوه بیای.
به غلط کردن افتاده بودم.
من: مرگ آرشین بزارم زمین.
کوهیار بدجنس گفت: مطمئنی؟
یه حرکت اومد که حس کردم دارم سقوط می کنم یه جیغی کشیدم و چنگ زدم به شکمش.
من: کوهیار جون قربونت برم پرتم نکنی رو زمین؟؟
داشتم التماس می کردم و کوهیارم برای اینکه ترسم بیشتر بشه دو دور در جا چرخید جوری که حس کردم الان از سرگیجه بالا میارم.
بین صداهای جیغم و التماسام در خونه باز شد و بچه ها 4 نفری ریختن تو خونه.
برای من که مثل فرشته ی نجات بودن. با دیدن من و کوهیار بهت زده شوکه دم در ایستادن.
کوهیارم دستش و از دور پام باز کردم و پاهام ولو شد رو زمین. کمرمم ول کرد و تونستم صاف بایستم. موهام و که پریشون شده بود از رو صورتم زدم کنار و ایستادم کنار کوهیار.
ملیکا: اینجا چه خبره؟
کوهیار خونسرد رفت سمت دستشویی و تو همون حالت گفت: یه کسی یه کاری کرده بود باید تنبیه میشد.
می خواستم با پا بکوبم تو گردنش.
از همون جا داد زدم: یه پدری از تو در بیارم که دیگه شرط مرط نبندی.
برگشتم دیدم این بچه ها هنوز دارن با تعجب دم در نگام می کنن.
یه اخمی کردم و گفتم: چیه؟ اجازه ی دخول می خواین؟ بیاین تو دیگه.
سرم و چرخوندم و با یه چشم غره رفتم تو اتاق.
پشت سرم ملیکا و شیده هم چپیدن تو اتاق.
برگشتم سمتشون و با یه اخم ریز رو صورتم گفتم: در و ببندین می خوام لباس عوض کنم.
ملیکا در و بست و شیده یه نگاه به لباسام کرد و گفت: چرا؟ لباسات که خوبه.
من: نه بابا این یقه اش زیادی بازه. بخورم زمین همه جونم می افته بیرون. همون کوهیار دیداش و زد بسه.
ملیکا پشت چشمی نازک کرد و گفت: یعنی شایان و محسن هیزن دیگه؟
از تو چمدونم یه تاپ پوشیده تر و شلوار در آوردم و گفتم: تو هم حرف تو دهن من می زاریا.
حالا این یکی تاپمم همچین پوشیده نبودا ولی خوب یقه اش یکم بسته تر بود.
شیده نشست رو تخت و مانتوش و در آورد و گفت: خوب حالا بگو اینجا چه خبر بود؟
تاپم و در آوردم و تاپ جدیده رو گرفتم دستم که بپوشم و تو همون وضعیت گفتم: خبری نبود.
ملیکا: ماها رو خر فرض کردی؟ خبری نبود و تو و کوهیار اون ریختی بودین؟ خبری بود معلوم نبود شماها رو تو چه وضعیتی پیدا می کردیم؟
شلوارکمم در آوردم و گفتم: چرا حرف در میارین؟ مگه ما چه ریختی بودیم؟
شیده یه اشاره به لباسهام که الان رو تخت افتاده بود کرد و گفت: تو که این جور کوهیارم که لخت بود از سر و گردن همم که آویزون بودین.
شلوارم و کشیدم بالا و رفتم یه گیره برداشتم و موهام و جمع کردم بالا و گفتم: یعنی شما خدای حرف در آوردنید. رفتم بیدارش کنم بیدار نشد. به زور بلندش کردم عصبانی شد دنبالم کرد می خواست تلافی اینکه نزاشتم بخوابه رو در بیاره همین.
در و باز کردم و اومدم بیرون و دیگه صبر نکردم این دوتا به نظریه پردازیشون ادامه بدن.
بچه ها ناهار گرفته بودن. نشستیم دور میز. من و کوهیارم صبحونه و ناهارمون و یکی کردیم و خوردیم.
شب ساعت 1 پرواز داشتیم برای برگشت. من و شیده و ملیکا مرخصیمون تموم شده بود و باید صبح فردا سر کار می بودیم.
بعد خوردن ناهار چون هوا خیلی گرم بود یه دوساعتی خونه موندیم تا تیزی آفتاب کمتر بشه.
کلافه و خسته رو مبل نشسته بودم و به صفحه لب تاپ ملیکا که آهنگ پخش می کرد نگاه می کردم. مثل این پانداها که گرما زده شدن و چشمهاشون خمار مونده به همه نگاه می کردم. حوصله ام سر رفته بود. از صبح تو خونه نشسته بودم.
دستم و زیر چونه ام زدم و گفتم: دارم از بی حوصلگی می میرم. هیجان می خوام.
شایان که با محسن مشغوله تخته بازی کردن بود گفت: بازم دلت خانه وحشت می خواد؟
محسن بهش چشم غره رفت.
پوفی کردم و تکیه دادم به مبل و گفتم: نه اون برای بار اول که نمی دونستیم چه خبره خوب بود الان دیگه اونقدرا حال نمیده. یه چیزی می خوام که حسابی آدرنالینم و ببره بالا. مثل پرش از ارتفاعی تلکابینی مسابقه رالی چیزی.
ملیکا با چشم غره گفت: نه که رانندگیتم خیلی خوبه رالی می خوای؟
براش شکلکی در آوردم و از جام بلند شدم.
کوهیار که سرش تو موبایلش بود و فقط شنونده بود و به حرفهامون لبخند می زد سرش و بلند کرد و گفت: کجا؟ میری رالی؟
یه نگاه چپکی بهش کردم و گفتم: نه میرم اسکی روی آب.
یه ابروش و برد بالا. با حرص حرکت کردم و گفتم: میرم دوش بگیرم.
هیجان که نداریم برم یکم آب بازی. نه که اینجا دریا نداریم. باید با آب و وان و دوش خودمون و سرگرم کنیم.
یه نیم ساعتی تو حمام موندم و اومدم بیرون. لباسهام و یه آب زده بودم بردم تو اتاق پشت در و پنجره آویزون کردم تا خشک شه بعد بزارمشون تو چمدونم.
داشتم لباس می پوشیدم که شیده و ملیکا اومدن تو اتاق و گفتن: آرشین حاضر شو می خوایم بریم بیرون.
لباسهامون و پوشیدیم و رفتیم تو شهر.
برای بار آخر رفتیم پاساژ و بچه ها بازم خرید کردن. منم مثل دفعه ی قبل با ویترین مغازه ها سرم و گرم کردم. مشغول نگاه کردن به ویترینا بودم که پشت یه ویترین ساز فروشی چشمم خورد به یه ساز دهنی آبی. خیلی خوشگل بود و بد جوری چشمم و گرفته بود. یه نگاه به دورو برم کردم. هیچ کدوم از بچه ها در تیر رس نگاهم نبودن. با یه تصمیم آنی وارد مغازه شدم و با یه ذوقی ساز و خریدم.
نمیدونم واقعاً هدفم چی بود. در کل که بلد نبودم ساز بزنم. اما خوب شاید یه روزی خواستم یاد بگیرم. البته می تونستم تا اون موقع یه فوتی توش بکنم صداش در بیاد من ذوق کنم بگم ساز زدم.
یکم بعد همه خریدهاشون و کردن و از پاساژ اومدیم بیرون. هوا تاریک شده بود و گرم. هوس دریا کردم. رو به بچه ها گفتم: بیاید بیریم دریا. این چند وقته همه اش برای آفتاب گرفتن رفتیم. بیاین یه بارم بریم شبش و تماشا کنیم.
بچه ها موافقت کردن و راه افتادیم سمت ساحل. با دیدن ساحل به وجد اومدم. دوست داشتم با انگشتهای پام شنها رو حس کنم. از ماشین پیاده شدم. کفشهام و در آوردم و انداختم تو ماشین و بی توجه به بقیه رفتم سمت ساحل. گرمی و روونی شنها که به پاهام می خورد حس قشنگی بهم میداد. یکمم قلقلکم میومد.
دستهام و از هم باز کردم و چشمهام و بستم و دور خودم چرخیدم. چقدر این سکوت و تاریکی شب خوب بود. چه حس دل انگیز و آرامش بخشی داشت.
دلم آرامش خواست. دلم موسیقی خواست. دلم آرامش نفسهای ساز شده ی کوهیار و خواست.
ایستادم. چشمهام و باز کردم. بین بچه ها دنبال کوهیار گشتم. لبخند زدم و دوییدم سمتش. دویدن رو شنها مکافات بود. اونقدر ذوق زده بودم که لبخند از لبم نمی افتاد. به خاطر دوییدن رو شنها تعادل درست و حسابی نداشتم. حس می کردم این شنها که از زیر پام در میره منم لیز می خورم می افتم زمین.
کوهیار تنها یه گوشه ایستاده بود. دستهاش و تو جیب شلوارش فرو کرده بود و به تاریکی و شب دریا نگاه می کرد.
نرسیده بهش صداش کردم. سرش و برگردوند و به من که میدویدم و شالمم رو سرم یه وری و باز شده بود نگاه متعجبی کرد.
با نزدیک شدن من کوهیار دستهاش و از تو جیبش در آورد و برای اینکه نیافتم زمین بازوهام و گرفت. با دستهایی که از آرنج به بالا تا شده بود رفتم تو شکمش. سرم و بلند کردم و زل زدم تو چشمهاش و گفتم: کوهیار جان میشه یه خواهشی بکنم؟
یکم نامطمئن نگام کرد. فکر کنم حس می کرد یه چیزیم میشه.
کوهیار: چه خواهشی؟
من: میشه برامون ساز بزنی؟ ساز دهنی؟
یه لبخندی زد و یه فشاری به بازوم داد و گفت: آخه دختر خوب من که سازم و همه جا دنبال خودم نمیکشم.
لبخندم بیشتر شد و سوالی گفتم: اگه من سازت و جور کنم؟؟؟
کوهیار: اون یه حرفی.
لبخند گشادی زدم و ازش جدا شدم. دوییدم سمت ماشین و از تو کیفم ساز دهنی نوم و در آوردم و برگشتم دادم دستش.
یه نگاه متعجب و غافلگیر به من و یکی هم به ساز انداخت و آروم گفت: چه آماده به حرکتم هست.
تو دلم خندیدم و هیچی نگفتم. نشست رو شنها و آروم ساز و برد سمت دهنش.
مثل بچه های 4 ساله که منتظرن عموشون یه چیز فوق العاده براشون درست کنه نشستم و دستهام و زدم زیر چونه ام و خیره شدم بهش.
صدای سازش که بلند شد و بقیه بچه ها هم جمع شدن دورش. یه آهنگی بود که با روح و روان آدم بازی می کرد. اونقدر حس توش پر بود که نمی تونستی نشنیده بگیریش.
تو صدای سازش غرق شدم. بدون اینکه دست خودم باشه خیره شدم به صورتش. ابروهای پر پشت و حالت دارش که به خاطر تمرکز تو هم رفته بود. دستهای مردونه اش که دور ساز گره خورده بود. موهای کوتاهش که رو به بالا ایستاده بود.
تو یه لحظه صدای آهنگ قطع شد و من به خودم اومدم. خواستم دست بزنم و تشویقش کنم که دوباره شروع کرد به آهنگ زدن.
اما نه آهنگهای معمولی. یه آهنگ آشنا بود یه چیزی که ...
یادم اومد. این آهنگ منو یاد جعبه های موزیکالی می نداخت که وقتی درشون و باز می کنی صداشون در میاد.
کوهیار از جاش بلند شد. دست راستش به ساز بود و با ریتم ساز خودش و تکون می داد. اومد سمت من و دست چپش و دراز کرد سمتم.
نمیفهمیدم می خواد چی کار کنه اونم با این آهنگ جنگولک. دستم و بلند کردم و گذاشتم تو دستش. با یه حرکت کشیدم بالا و بلندم کرد. وقتی ایستادم دستم و ول کرد و همون دستش و انداخت دور آرنجم و به سمت راست چرخید. منم ناچار به همون سمت چرخیدم.
یه چشمک زد و دستش و از دور دستم برداشت. دست چپش و گذاشت رو ساز و دست راستش و دور آرنجم حلقه کرد و چرخید سمت راست.
تازه خوشم اومده بود. این بار باهاش همراه شدم. با صدای ساز دستهامون و تو هم می پیچیدیم و می چرخیدیم. به تبعیت از ما شیده و محسن بعدشم ملیکا و شایان بلند شدن و 6 نفری کنار ساحل با آهنگ چرخیدیم. دو دور به چپ و راست می چرخیدیم و یارمون و عوض می کردیم.
وقتی یه دور کامل با محسن و شایان چرخیدم دوباره رسیدم به کوهیار. از هیجان و خوشی بلند بلند می خندیدم. حسابی داشتم حال می کردم.
جلوش ایستادم. چشمهاش و بست و سرش و با ساز کمی خم کرد. مثل یه جور تعظیم یا خوش آمدگویی. دوباره خنده ی بلندی کردم و گوشه های مانتوم و گرفتم و اون یه پام و بردم پشت اون یکی پام و مثل این فیلمها تعظیم کردم.
که چی؟ فکر کرده من بلد نیستم؟
با خنده دستم و دراز کردم اما کوهیار به جای دستم کمرم و گرفت. چشمهام گرد شد با خنده نگاش کردم که شیطون یه چشمکی بهم زد و چرخید. خنده ام هر لحظه شدت می گرفت. مخصوصاً که در حین چرخش دستش کشیده میشد دور کمرم و قلقلکم می داد.
منم دستهام و انداخته بودم دور کمرش اما نمی تونستم خودم و کنترل کنم. هم خنده ام بند نمیومد هم اینکه یه جورایی به خاطر چرخش زیاد سر گیجه گرفته بودم و گیج می زدم. برای اینکه نیافتم با دست آزادم چنگ انداختم به بازوش و سرم و فرو کردم تو سینه اش.
حس کرد که دارم گیج می زنم. دست از ساز زدن برداشت. همه متوقف شدن اما همین مقدار چرخشم همه رو سر حال آورده بود.
کوهیار کمکم کرد بشینم رو شنها.
کوهیار: سرت گیج رفت؟
من: آره....
کم کم خنده ام بند اومد. بچه ها هم اومده بودن دور و بر کوهیار و ازش تعریف می کردن. هر چی نباشه بار اول بود که هنر نمایش و میدیدن.
حالم بهتر شده بود. از جام بلند شدم و به سمت مخالف قدم زدم. یکم از جمع فاصله گرفتم. دستهام و پیچیدم دور بازوهام. خیره شدم به آسمون و دریا. تو یه خطی از هم جدا میشدن. روی این خط انگاری ماه میرسید به دریا. نورش پخش شده بود رو سیاهی دریا و تلاطمش باعث میشد فکر کنی نور میپاشه.
آروم قدم زدم سمت دریا. واقعاً به این سفر و این خوشیها نیاز داشتم.
مگه چقدر تو زندگیم خوشی داشتم؟ همه ی روزهام تو کار و تنهایی خلاصه میشد و نهایت مهمونی و دور همی که آدم یه روزی از اینها هم خسته میشه.
پاهام که خیس شد چشم از دریا برداشتم. نفهمیدم چه جوری اومدم تو آب. زیاد خیس نشده بودم. مهم نبود.
خنکی آّب و بچسب که روح و جلا میده.
-: بهت خوش می گذره؟
برگشتم سمت صدا. به کوهیار که خیره شده بود به دریا نگاه کردم. با لبخند گفتم: ای همچین. می تونه بهترم باشه.
نگاهش و از دریا گرفت و خیره شد به من. پر سوال گفت: همچین؟؟؟ چه جوری بهتر شه؟
سرم و انداختم پایین و پای چپم و تو آب تاب دادم. جوابش و ندادم.
یه قدم بهم نزدیک شد و گفت: بهت خوش نمی گذره؟
دوباره سکوت.
دو قدم دیگه به سمتم اومد. تو آب نبود اما نزدیکم بود. ایستاد. دوباره صدام کرد.
کوهیار: آرشین با توام. میگم چه جوری بهتر میشه.
سر به زیر لبخندی زدم. سرم و بلند کردم و زل زدم تو چشمهاش.
نمیدونم واقعاً نگران بود یا من این جوری حس می کردم. عجیب بود که فکر کنم به خاطر من نگرانه؟
کوهیار محکم تر و جدی تر گفت: آرشین چه جوری؟
آروم و مظلوم نگاش کردم. نه واقعاً می خواست بدونه.
تو یه لحظه لبخند عظیمی زدم و بدجنس گفتم: این جوری.
با تمام قدرت لگدی به آب زدم که باعث شد کلی آب بپاشه تو صورت و تن و بدن کوهیار.
از تعجب یه خرناسی کشید و دستهاش و حائل صورتش کرد و دو قدم رفت عقب.
اونقدر از حرکتم سر خوش شدم که از ذوق جیغ کوتاهی کشیدم و بلند خندیدم. اما وقتی اخمهای تو هم کوهیار و دیدم پیشمون در رفتم.
ترجیه می دادم تو این موقعیت خطرناک کنارش نباشم.
تند دوییدم سمت چپ که در برم اما به خاطر شنها و آب سرعتم خیلی کم شده بود.
کوهیار یه دادی کشید و با دوقدم خودش و بهم رسوند و از پشت کمرم و گرفت و با یه حرکت برم گردوند سمت خودش و من فقط جیغ می کشیدم و سعی می کردم با کشیدن و سفت کردن بدنم خودم و خلاص کنم.
کوهیار با یه حرکت دستهاش و انداخت دور پاهام و کشیدم بالا. تک جیغی کشیدم و از ترس چپه شدن محکم با دستهام شونه هاش و گرفتم.
صدام و گم کرده بودم. یادم نمیومد چه جوری باید حرف بزنم که به کوهیار بگم بزارم پایین.
کوهیار اما سرخوش خندید و دو دور چرخید. از ترس فقط دهن باز بدنم و مثل چوب خشک سفت کردم.
چرخید و ایستاد و بلند تر خندید. ملتمس نگاش کردم و گفتم: قربونت برم من و بزار زمین.
یه خنده ی سر خوشی کرد و صورتش و تو شکمم فرو برد. نفسم بند اومد. چشمهام بسته شد.
دستهاش از دور پاهام آروم شل شد و من ریز ریز سور خوردم و اومدم پایین. دستهاش و از دور پاهام گذاشت دور کمرم.
چشمهام بسته بود. تو بغلش بودم و خیلی نزدیک. عطر تنش با نفس هام وارد بدنم میشد.
حس می کردم گرمه. بدنم گرمه گرمتر از هوای داغ اینجا. نفسهام تنده. ضربان قلبم بالاست.
تپش قلب، نفس تنگی و گر گرفتگی که به خاطر هیجان و هوا نبود.
سرم و بردم بالا و آروم چشمهام و باز کردم.
چرا قلبم تند می زد؟ این هیجان مضاعف برای چی بود؟
کوهیار آروم با یه لبخند تو چشمهام خیره شده بود. هنوزم سر خوش بود. نگاهش.. نگاهش شیطون بود اما همین نگاه باعث شد قلبم تند تر بزنه. تنم مور مور شد.
آروم خودم و کشیدم عقب. آروم نگام کرد. حالتم خیلی عجیب بود. باید یه جوری توجیحش می کردم.
یه قدم رفتم عقب و به همون آرومی گفتم: از بلندی می ترسم.
لبخندش عمیق تر شد. روم و برگردوندم و رفتم سمت بچه ها. داشت یه مرگم میشد که نمی دونستم چه کوفتیه. این کوهیارم یه کارهایی می کردا.
هیجانم اندازه داره. قلبم الاناست که از جاش در بیاد.
چشمهام و بستم و آروم آروم نفس کشیدم. هوا رو فرو دادم و فوت کردم بیرون. اونقدر تکرار کردم که آروم گرفتم. محسن: خوب دیگه بریم یه چیزی بخوریم گشنمونه. باید برگردیم خونه وسایلمون و جمع کنیم.
سوار ماشین شدیم و جلوی یه رستوران ایستادیم.
یه میز تو فضای باز بیرون انتخاب کردیم و نشستیم. سفارش دادیم. بعد غذا بچه ها کماکان نشسته بودن و حرف می زدم.
به آدمهای دیگه که تو رستوران بودن نگاه می کردم. کنار هر میزی 2 تا پنکه بود که باد می زد. با اینکه چندان تاثیری نداشت و صورتمون خیس از عرق میشد ولی بهتر از هیچی بود.
همین جور داشتم نگاه می کردم که حس کردم صورتم خیس شد. سرم و بلند کردم و به آسمون نگاه کردم. این بار 100 ام بود که امشب فکر می کردم قطره ی بارون رو صورتم نشسته اما هوا اصلا نشون نمی داد که بارون داشته باشه.
نمی دونم این قطره ها از کجا می پاشید رو صورت من.
وقتی دوباره صورتم خیس شد بازم به آسمون نگاه کردم. دیگه داشت عصبیم می کرد. زیر لبی گفتم: خدایا مگه باهات شوخی دارم؟ یا آسمونت و ببارون یا هیچی. چرا تیکه تیکه کار می کنی؟
ملیکا: آرشین زیر لبی ورد می خونی؟
با اخم نگاش کردم و گفتم: نه بابا ورد چیه؟ از وقتی اومدیم اینجا نشستیم هی یه قطره یه قطره بارون میاد. اما خبری از بارش درست و حسابی نیست. خدا باروناشم اینجا قسطی میده.
نمی دونم حرفم چه ایرادی داشت که اینا همه چشمهاشون در اومد و به ثانیه نکشید همه زدن زیر خنده.
کوهیار میون خنده گفت: آرشین عاشقتم تو معرکه ای.
درسته از خندیدنش ناراحت شده بودم اما جمله اش خیلی پر بار بود. ذوق زده از اینکه بهم گفته آی لاو یو نیشم و باز کردم که با حرف شایان سریع بسته شد.
شایان: یعنی از اون موقع تا حالا فکر می کردی می خواد بارون بیاد؟ یعنی نفهمیدی این قطره های آب از پنکه پاشیده میشه؟؟
ابروهام پرید بالا. برگشتم به پنکه نگاه کردم. خودش میگه پنکه، آب پاش که نیست.
اومدم اعتراض کنم بگم منو دست انداختی که دیدم وسط این پره ها یه سوراخایی داره.
خاک بسرم چقده من خنگم. ابروهام رفت بالا و سرم و خاروندم که باعث شد بچه ها از خنگی من بیشتر بخندن.
دیگه کم کم می خواستیم بریم. بلند شدیم که کوهیار گفت: بچه ها شما برید خونه من یه کاری دارم انجام میدم و تا 11 اینا بر می گردم که بریم فرودگاه.
هر چی پرسیدیم کجا میری جواب نداد. زودتر از ماها از رستوران بیرون رفت. ما هم بعد حساب کردن سوار ماشین شدیم و برگشتیم خونه. دیگه وقت چمدون بستن بود.
همه ی وسایلم و جمع کردم و ریختم تو چمدون. حوصله ی تا ما کردن نداشتم. تا پرواز یه 3 ساعتی مونده بود. هر کی یه جوری خودش و سرگرم کرده بود. رو تخت دراز کشیده بودم و با گوشیم بازی می کردم که یهو زنگ خورد. عکس کوهیار بزرگ اومد رو صفحه. به عکس لبخند زدم. این عکس و وقتی کوهیار خواب بود رو مبل ازش گرفتم. خیلی بامزه افتاده بود با اون چشمهای بسته اش.
گوشی و جواب دادم.
من: بله؟
کوهیار: سلام. من جلوی در خونه ام.
من: خوب بیا تو. می خوای در و برات باز کنم؟
کوهیار: نه نمی خوام بیام تو . تو بیا پایین.
من: چرا؟
کوهیار: تو بیا خودت می فهمی؟
پوفی کردم و یه باشه گفتم. پاشدم لباسهام و پوشیدم و از اتاق زدم بیرون. شیده سینی چایی به دست از تو آشپزخونه اومد بیرون.
شیده: کجا داری میری؟
من: میرم زود میام. یه کاری دارم.
کفشهام و پوشیدم. شیده از همون جا داد زد.
شیده: دیر نکنی از پرواز جا بمونیما.
من: نه به موقع میام.
در و بستم و تند از پله ها اومدم پایین. در و با یه حرکت باز کردم و رفتم بیرون.
جلوی خونه کسی نبود. پس این کوهیار کجا بود. تو فکر بودم که یهو یه چیزی با سرعت جلوی پام ترمز کرد.
بهت زده یه قدم رفتم عقب. کوهیار بود اما...
من: این و از کجا آوردی؟؟؟
چشمکی زد و گفت: خوشت میاد؟
نیشم خود به خود باز شد. انقدر پهن که کل لثه و دندونام پیدا شد.
من: عاشقشم. از بچگی دلم یم خواست موتور سواری کنم.
با ذوق رفتم جلو. کوهیار سوار یه موتور مشکی سورمه ای بود که پشتش بلند تر از جلوش بود. یه ابهتی داشت که نگو. اصلا قابل مقایسه با این موتور گازیها نبود. پیدا بود چیز مالیه.
یه دور دور موتور و کوهیار که روش نشسته بود چرخیدم و دوباره برگپشتم سر جام و با ذوق گفتم: منم سوار می کنی؟
لبخندی زد و سری تکون داد و گفت: بپر بالا.
هیجان زده رفتم که بپرم اما خدایی نمیشد خیلی بلند بود.
هی دستم و می گرفتم این ور نمیشد. مدلم و عوض می کردم نمیشد. کوهیار که خود درگیریم . دید گفت: کمر من و بگیر. پاتو بزار این پایین با یه پرش بپر رو صندلیش.
همون کاری که گفته بود و کردم. چنگ زدم به شونه هاش و با یه حرکت پریدم بالا. از هیجان یه جیغ خفه کشیدم. حس می کردم خیلی رفتم بالا و الان تو آسمونم.
کوهیار سرش و کج کرد و گفت: حاضری؟
سرم و یکم بردم جلو و گفتم: از این کلاه گنده ها که جلوش شیشه داره نمیدی بهم؟
کوهیار زد زیر خنده و گفت: مگه تو هیجان نمی خواستی؟ پس به اون کلاها نیاز نداری. محکم بشین.
این و گفت و موتور و روشن کرد و شروع کرد در جا گاز دادن.
مونده بودم کجا رو بگیرم. پشت صندلی و بگیرم؟ خیلی میرم عقب. جلو که جای دست نداره.
به محض اینکه موتور اولین تکونش و برای حرکت خورد محکم خودم و پرت کردم جلو و چسبیدم به کوهیار.
وقتی مثل جت از جاش کنده شد صدای جیغ من تو خنده ی کوهیار گم شد. تو کسری از ثانیه حس کردم سرعتمون با سرعت نور برابری می کنه.
مثل چی از خیابونا می گذشتیم. اصلا نمیتونستم بغل خیابونا رو ببینم مثل یه تصویر متحرکت محو از کنارم رد میشدن. باد تو موهام م یپیچید. حس کردم شالم از سرم افتاده. به زور یه دستم و بلند کردم و شالم و جوری پیچیدم دور گردنم که فکر کردم الانه که خفه بشم. اما حداقل احتمال اینکه باد ببرتش کمتر بود.
هیجان و ترس و با هم داشتم. هم خوب بود هم می ترسیدم با مخ بخوریم زمین نفله بشین.
جرات اینکه دهنب از کنم و به کوهیار بگم آروم تر برو رو هم نداشتم. همه اش اون فیلمه می افتادم که دختره پشت موتور نشسته بود و دهنش و جیغ می کشید یهو یه سوسک رفت تو دهنش. فکرش باعث میشد چندشم بشه.
به خاطر همین لبهام و رو هم محکم فشار داده بودم و دستهام و پیچیده بودم دور کمر کوهیار و سرم و یه وری به پشتش تکیه داده بودم. که نه باد زیاد بهم بخوره نه سوسک بیاد تو دهنم.
از قسمت ترس از مرگش که بگذریم کم کم داشت حس خوبی بهم می داد. حس پرواز رو ابرها. حس سبکی و یکی شدن با هوا.
اما آدم محکمی که جلوم نشسته بود بهم اطمینان م یداد که رو زمینم. موقع ترس حس گرمای بدنش که از گونه هام به وجودم سرایت می کرد حس زندگی و امنیت و بهم القا می کرد.
باد باعث شده بود موهام پریشون بشه و مثل شلاق بخوره تو صورتم و چشمهام. دیگه داشت آزار دهنده میشد. دستهام و شل کردم و یه دستم وجدا کردم و باهاش موهام و تا جایی که میشد از تو صورت و چشمهام و دهنم کنار زدم. تازه داشتم حس راحتی می کردم که یهو حرکت پیچش موتور باعث شد از ترس بچسبم به کوهیار.
تو اون لحظه اونقدر ترسیده بودم که حتی می تونستم قسم بخورم کهع حس کردم به اندازه ی چند سانتی متر از رو موتور جدا شدم.
اصلا حواسم نبود که چه جوری چسبیدم به کوهیار. فقط با 5 تا انگشتم سعی کرده بودم بیشترین میزان بدنش و برای حمایت از خودم تحت پوشش در بیارم.
به خودم اومدم. حس کردم دستام رو تنش زیادی رفته بالا. سفتی بدنش باعث شد بفهمم از ترسم به جای اینکه دستهام و حلقه کنم دور کمرش گذاشتم رو سینه هاش.
باید دستهام و بر می داشتم اما راستش چیز جالبی بود. فقط این فکر تو سرم بود که این پسر چقدر وزنه ی سینه زده که اینها رو این جوری فرم داده و سفتشون کرده.
میدونستم که دارم زیادی هیزی می کنما اما دست خودم نبود. خودم مچ خودم و می گرفتم. قلبم به خاطر این کارم تند تند می زد. اما چی کار کنم از امروز صبح و اون شرط بندی مسخره تا حالا همه اش سعی کرده بودم زیاد به کوهیار نگاه نکنم و نزدیکش نشم. نمش دونم چرا وقتی نگاش می کردم ناخودآگاه چشمم میرفت سکت لبهاش. همون صبح فهمیدم لبهاش خیلی خوش فرم و گوشتیه.
جون میده برای ....
خاک به سرم، من و کوهیار از این حرفها نداریم که. چشمهات و درویش کن دختر.
اما اینم می دونستم که بعضی حسها به استدلالات منطقی من گوش نمیده.
خوب چیه؟ شاید این فقط یه کشش جسمی باشه برای یه دوره ی خاص. احتمالاً 2 روز دیگه از بین میره.
اره همینه.
اونقدر آرامش داشتم که نفهمیدم کی رسیدیم دم خونه. وقتی موتور ایستاد به خودم اومدم.
تمام مدت مثل چی چسبیده بودم به کوهیار. حسابی حال داد.
با کمک کوهیار پیاده شدم. خودش پیاده نشد.
کوهیار: خوب چه طور بود؟
با هیجان گفتم: عالی.. امشب از بهترین شبهای زندگیم بود. واقعاً ممنونم.
لبخندی زد و گفت: خوشحالم. حالا برو تو.
من: مگه تو نمیای؟
کوهیار: باید برم این و پس بدم.
سری تکون دادم و یه فعلا گفتم و برگشتم بر م تو خونه. زنگ زدم در و برام باز کردن. وقتی داشتم وارد میشدم کوهیار داد زد و گفت: این شرط صبح و بی حساب می کنه.

بدون اینکه برگردم لبخند زدم و بدجنس و خونسرد گفتم: بهش فکر می کنم.
ادامه دارد