کامیار:آشغال ِ عوضی!
صدای آخ مرد موتوری بلند شد.
_آی! من که کاری نکردم چرا میزنی؟
کامیار:کاری نکردی؟ چی تو دستت بود هان؟
به سختی از جام بلند شدم.رد اسفالت رو دستام مونده بود و درد میکرد.سمت کامیار رفتم که وسط خیابون رو زمین زانو زده بود و داشت با مرد پخش زمین کتک کاری میکرد.پی در پی تو شکم و صورتش مشت میزد.به سمتش دویدم.از پشت، روش خم شدم و دست رو شونه هاش گذاشتم و سعی کردم مانع بشم.
_کامیار ولش کن.داری چیکار میکنی؟
کامیار با خشونت شونه هاش و تکون داد و آزاد کرد.
به زمین و ظرف پرت شده نگاه کردم.به حرف های کامیار و جواب های مرد دقیق شدم...ترسیدم...آب دهنم خشک شد...قلبم تند تند زد...به صورتم دست کشیدم...دستامو رو گونه هام گذاشتم و صورتمو لمس کردم...وحشت زده به صحنه روبروم نگاه کردم...مردم دورشون جمع شده بودن و سعی داشتن از هم جداشون کنند...اما من...من تنها تو افکار خودم غرق بودم...تصور کردم...فکر کردم...به اتفاقاتی که تا چند دقیقه پیش ممکن بود برام پیش بیاد...به کامیار...به اصرارهای بی موردش...خرید با همراهی کامیار...با کامیاری که از خرید نفرت داشت...بیزار بود...زنگ های مکرر به موبایلش...جواب های مشکوک و مرموزانه...چهره ی نگران و آشفته ی کامیار...دلیل همه و همه کار ها و رفتارای کامیار برام روشن شد...
با صدای بوق ماشینی از هپروت بیرون اومدم...
چشم از صورت قرمز و عصبانی کامیار برداشتم و با قدمای آروم سوار ماشین شدم.هنوز تو شک بودم.به سمت کامیار چرخیدم و ب بهت بهش نگاه کردم.سنگینی نگاهمو حس کرد و نگاهم کرد.
نفسشو به سنگینی بیرون فرستاد و چشماشو باز و بسته کرد.
کامیار:چیه؟چرا قیافه ت شیش در چهاره؟
اصلا نمیتونستم لبامو از هم باز کنم و تکون بدم.قدرت حرف زدن نداشتم.
کامیار سری تکون داد و به روبروش نگاه کرد.
کامیار:میدونم این اتفاق بهت شک وارد کرده.خودم جواب سوال چشماتو میدم.
نفس حبس شده مو بیرون فرستادم و لبام و با زبون تر کردم.به زور تونستم خودمو وادار به حرف زدن کنم.تنها چیزی که تونستم بگم یک کلمه بود!
_کی؟
دنده عوض کرد و گفت:
کامیار:صبر داشته باش.آروم سرجات بشین و به حرفام گوش کن و وسط حرفم نپر.خب؟
با سر حرفشو تایید کردم.
کامیار:دیروز آرامیس بهم زنگ زد و گفت وقتی رفته بود خونه خاله ش صدای مکالمه شنیده.صدای وانیا از اتاقش میومد.آرامیس هم از سر کنجکاوی پشت در اتاقش فالگوش ایستاد.وانیا داشت به شخص پشت خط تلفن امر و نهی میکرد و میگفت که مراقب ملودی یعنی تو باشه و تو رو تحت نظر داشته باشه.وقتی موقعیت خوبی پیش اومد رو صورتت اسید بپاشه.خلاصه اینکه آرامیس از نقشه پلیدانه وانیا با خبر شد و منو در جریان گذاشت.چون به کسی جز من اطمینان نداشت!صداش از ترس در نمیومد و همش گریه میکرد.منم بهش گفتم که مراقبت هستم.از دیروز که با خبر شدم تا همین امروز در حال کشیک دادن بودم! اون موتوری هم هی منتظر حرکتی از تو بود تا بیاد سراغت.خدا رو شکر که دیروز بیرون نرفته بودی.اوفــــــف!به خیر گذشت...
به ماشین سرعت بیشتری داد...صورت خیس از اشکمو با دستای لرزونم پوشوندم و بی صدا برای خودم اشک ریختم....طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه....چرا خانواده زندی دست از سرم بر نمیداره؟چرا باید عذاب بکشم؟من که ازش دوری کردم...من که ولش کردم و برگشتم ایران...من که ازش دل کندم و عشقشو تو قلبم هک کردم...پس چرا وانیا داره اینکارو باهام میکنه؟...چیکار کردم که باید اینطور تقاص پس بدم خدا؟...چرا من؟...چرا؟!....


دستی دور کمرم حلقه شد.بدنم از ترس تکون خفیفی خورد.فکر کردم باید ملینا باشه.اشکامو پاک کردم و دستامو رو دستاش گذاشتم و دوباره با حاالت ریتم دار،نرم به طرفین بدنمونو تکون دادیم.اهنگ رو به اتمام بود.دستام دستاشو لمس کرد.این که دستای ظریف ملینا نیست! یعنی کی میتونه باشه؟! با وحشت سرمو به سمت شخص پشت سرم چرخوندم.وای! کامیار بود!
سریع از بغلش بیرون اومدم و ازش فاصله گرفتم.تی وی رو خاموش کردم.
_تو...تو اینجا چیکار میکنی؟مگه نرفته بودی؟چطوری اومدی تو؟
کامیار دستاشو مقابل سینه هاش بالا اورد و کف دستاش و به سمتم گرفت.
کامیار:آروم باش.دیدم درر بازه اومدم تو.میترسیدم بلایی سرت خودت بیاری،همین.
_باشه...اما...برو..برو بیرون.
کامیار چشم رو هم گذاشت و با لبخند ارامش بخشی جوابمو داد.
کامیار:باشه دختر عمو.میرم. اما یادت باشه منو از خونه انداختی بیرونا!اگه به عمو نگفتم یه اشی واست نپختم.
پشت چشمای اشکی نگاهش کردم.باز شده بود کامیار دلقک!
_باشه برو بگو.
کامیار:میگما!
_بچه میترسونی؟برو بگو.
کامیار:باشه.باشه.دارم برات!
_مثلا؟
کامیار:اومـــم...خب نمیذارم کوروش و ببینی.
چشمام برق زد.دلم برای پسر فسقلی خانواده یه ذره شده بود.
_نه دیگه.نامردی نکن.
کامیار:خب اینطوری یک یک مساوی میشیم.
_خب بابا! اصلا انقدر بمون اینجا تا خسته شی.
کامیار:نه ممنون.انقدر اصرار نکن چون کار دارم.به همه سلام برسون.خداحافظ.
قبل از اینکه از در خارج بشه صداش کردم.
_کامیار!
کامیار:بله؟
_منو بابت رفتارام ببخش.الان شرایط خوبی ندارم.
کامیار لبخند گرمی زد.
کامیار:اشکالی نداره.درکت میکنم.میرم که با خودت خلوت کنی و اروم بشی.
_به سلامت.
بعد از رفتنش یه راست سمت اتاقم رفتم.وان رو پر کردم و داخل آب گرم دراز کشیدم.چشمامو بستم.خاطرات گذشته دوباره به ذهنم هجوم آورد....خاطراتی که به سختی فراموش کرده بودم...خاطراتی که جز عذاب و ناراحتی برام نبود...دلم نمیخواست خاطرات برام مرور و تداعی بشه اما....اما شاید باید به یاد بیارم تا راحت فراموش کنم!