تابان 30
لباسام و عوض کردم و به دانشگاه رفتم کلاس دومم بهتر بود وقتی رسیدم خونه چون سرم فوق العاده درد میکرد و گلو دردم داشتم سوپ و مرغ بار گذاشتم یه گردگیری جزئی کردم و تا پخت غذا رفتم یه چرتی بزنم هنوز چشمام گرم نشده بود که صدای آیفون بلند شد به ساعت نگاه کردم و با دیدن شش و پنج دقیقه فهمیدم که پری در و باز کردم و دوباره رو تخت دراز کشیدم وقتی در بسته شد فهمیدم اومده تو - تابان تابان کوجایی ؟؟؟ چرا پیش من نیایی ؟؟ تو که مثل من بچه ای پس ........ داد زدم - پری ساکت شو سرم رفت مثل جت خودش و انداخت تو اتاق و گفت : پس خبرت اینجایی؟؟ بالش زیر سرم و به سمتش پرت کردم که جاخالی دادم و بالش به شیشه ی عطر خالیم خوردم و شیشه با صدای بدی شکست پوووفی کردم و از جام بلند شدم وقتی وارد پذیرایی شدم با دیدن کیسه های پر از مواد غذایی برگشتم سمت پری و گفتم : پررررری - به من هیچ ربطی نداره اگه به من باشه واسه تو یه آدامس خرسیم نمیخرم اینا همه دستورات مادر گرام - پری خواهش میکنم به نرگس جون توضیح بده من احتیاجی به اینا ندارم ازش فوق العاده تشکر کن ولی من خودم میتونم خرید کنم دستاش و به حالت تسلیم آورد بالا و گفت : تورو جون هرکی دوست داری من و با مامانم در ننداز خودت هر حرفی داری بهش بگو به من ربطی نداره - خیلی خوب باباااا - غذا میخوری - بعله که میخورم پ چی تو بخوری من نگات کنم؟ دو تا ظرف غذا و دوکاسه سوپ ریختم و رو میز گذاشتم پری پشت میز نشست و گفت : به به به به خوش به حال شوی تو - پری غذات و بخور کم تر حرف بزن یه ربعی از غذا خوردن گذشته بود که گفتم : حالا واسه چی اومدی ؟؟؟ قلپی از نوشابه اشو خورد و گفت : آهان به خاطر اینکه جمعه تولدم نوشابه تو گلوم پرید بلند شدم و گفتم : پاشو برو بیرون حوصله ندارم مثل سالای پیش مغزم و بخوری در حالی که از اول جوابم و میدونی در حالی که داشت آروم غذاش و میخورد گفت : اولا این که قبلا بم گفته اینجا خونه خودمم و تو نمیتونی من و از خونم بیرون کی و دوم امسال مثل سالای پیش نیست اگه نیای دیگه دوستی به اسم پریسا نداری حالا انتخاب کن و بشقاب خالیش و به سمت آشپزخونه برد - پری چرا اذیتم میکنی ؟؟؟ من چهار سال که تو هیچ جمعی نبودم حتی قبل از اونشم نبودم نمیخوام به هیچ جشن یا مهمونی برم ظرفش و که شست برگشت به سمتم تا حالا این قدر جدی ندیده بودمش - به هرحال انتخاب کن یا میای یا من واسه همیشه میرم مثلا تو بهترین دوست منی ولی نمیدونم چرا این کارارو میکنی بعد چند دقیقه گفت : پس نمیای ؟؟؟کیفش و برداشت و داشت از خونه میرفت بیرون که جهشی کردم گرفتمش - خیلی خوب خیلی خوب میام برگشت سمتم و با یه لبخند گل و گشاد صورتم و غرق در بوسه کرد لبخند زورکی زدم و به عقب هلش دادم کیفش و از رو زمین برداشت و گفت : از اونجا که سلیقت مزخرف و همش سیاه میپوشی جمعه صبح خودم واسه انتخاب لباس میام کمکت و قبل از این که بخوام جوابش و بدم در خونه رو بست برگشتم و به خونه ی غمگینم نگاهی کردم خونه ی صد متری که دیواراش و با کاغذ رنگی های قرمز مشکی پوشونده بودم در واقع کل خونه ترکیبی از قرمز و مشکی بود یه دست مبل چرم قرمز و مشکی کابینتای قرمز و مشکی اتاق خواب قرمز مشکی شاید حق با پری بود خونه ی من افسرده کننده بود آهی کشیدم و به سمت اتاقم رفتم ................... تاااااااااااااااااااااابااااااااااااااااااااان من نمیذارم مشکی بپوشی - اگه تو فکر میکنی اون رنگی که دستت رو میپوشم سخت در اشتباهی دستش و به کمر زد و گفت : حالا میبینم دوساعت بعد جلوی آینه قدی اتاق ایستادم و به خودم نگاه کردم لباس فیروزه ای رنگی پوشیده بودم که آستیناش از آرنج به پایین رو دست نمیومد و میافتاد و تا آرنج ساق های هم رنگ لباس و پوشیده بودم که روش سنگ دوزی داشت لباس رو کمر باریک میشد و روبان طلایی رنگی میخورد و بلندیش تا کمی روی زمین بود درکل کاملا پوشیده بود آرایش طلایی رنگی پری برام کرده بود و موهام و بابیلیس کرده بود و دورم ریخته بودم - به به به ببین چی از قیافه ی بیریختت ساختم - ببند بابا مانتوی مجلسی مشکیم و پوشیدم و شال همرنگ لباس و پوشیدم و با پری از خونه خارج شدیم جلوی خونه ی نظیر قصرشون که رسیدیم صدای بلند آهنگ از بیرون خونه گوشم و نوازش داد برگشتم و به پری نگاه کردم سرش و با تاسف تکون داد و گفت : بیا تروخدا نگاه کن مثلا تولد من به خاطر روی ماه تو از همه دیر تر رسیدم لبخندی زدم و گفتم : فداات شم بلند خندید و گفت : الهی آمین سرایدارشون در و باز کرد و وارد شدیم حدودا هفت هشت تا ماشین گرون قیمت تو حیاط خونشون به چشم میخورد وارد خونشون که شدین نرگس جون به استقبالمون اومد و پری رو فرستاد بره لباساش و عوض کنه و منو گرم در آغوش کشید زن فوق العاده مهربونی بود و جای مادر نداشته ام بود خلاصه منم رفتم لباسام و عوض کردم و با پری به سالن پایین اومدم لباس سرخابی رنگ قشنگی پوشیده بود و موهای مشکی مجعدش و دورش آزادانه رها کرده بود تو سالن جوونا یه سمت بودن و بقیه سمت دیگه وسط سالنم چند نفری مشغول رقص بودن با دیدن پری همه ساکت شدن و دست زدن و بلند تولد مبارک و خوندن پری تعظیم کوتاهی کرد که همرو به خنده انداخت پسری به سمت پری اومد و گفت : چه طوری زلزله ؟؟؟ پری لبخندی زدو گفت : خوبم فشفشه پسره بلند بلند خندید و دست پری رو کشید و با خودش برد نگاه مهربان و عاشقانه ای نسبت به پری داشت میتونستم تشخیص بدم رفتم سمت جوونترا و رو مبلی نشستم که با دیدن فرد روبروییم کاملا غافلگیر شدم خدای من سهیل امیری اونجا چیکار میکرد ؟؟؟ با چند تا پسر مشغول صحبت بود انگار سنگینی نگاهم و حس کرد سرش و آورد و بالا و باهام چشم تو چشم شد تو نگاهش تعجب رنگ گرفت سریع از جام بلند شدم و به سمت پری رفتم بازوش و کشیدم و گفتم : این فامیلتون ؟؟؟؟ رد انگشتم و دنبال کرد و گفت : سهیل و میگی ؟؟ تو همین موقع سهیل به سمت پری اومد و با لبخند گفت : تولدت مبارک پری پری لبخندی زد و گفت : مررررررررررررسی و دستش و فشرد بعد نگاهش و رو من انداخت و گفت : سلام استاد سرم و بالا گرفتم و گفتم : علیک سلام پری نگاه متعجبش و بین ما دوتا گردوند و گفت : شما دوتا همدیگر و میشناسید - بله خانوم سالاری استاد من هستن - واقعا تابان ؟؟؟ - آره - سهیل پسرخاله ی من لبم و به دندون گرفتم و اروم گفتم ای وای سهیل بلند بلند زد زیر خنده و گفت : بهتون نمیومد خجالتی باشید به هرحال بهتره گذشته رو فراموش کنیم نه خانم سالاری ؟؟؟؟ - بله فکر کنم بهتره و ازش فاصله گرفتم خلاصه اون مهمونی با تمام خوب و بدش تموم شد و بماند که من چه قدر از دست کارای پری حرص خوردم ساعت دو نصفه شب بود و خیابونا خلوت خلوت منم شدیدا خواب آلود بودم و سرعتمم فوق العاده پایین بود تو یکی از کوچه های اطراف خونه ی پری اینا بودم که یه گربه پرید جلوی ماشین زدم رو ترمز که ماشین پشتی محکم از عقب زد بهم - هههههوووووی خانم مگه مرض داری ماشینم داغون کردی همزمان با پیاده شدن راننده منم پیاده شدم و با چیزی که دیدم رعشه گرفتم نه این ممکن نبود ممکن نبود .....