تابان 29
پام و رو پدال گاز بیشتر فشار دادم و به سرعتم افزودم
امروز اولین روز تدریسم بود ولی برای من نه تنها خاص
نبود بلکه کسالت بارتر از روزای دیگم بود دستم و بردم سمت پخش و آهنگ و عوض کردم و با شنیدن آهنگی که
پخش شد چشام چارتا شد من معمولا هیچ وقت از این سبک
اهنگا گوش نمیدادم فلش و در اوردم و نگاه دقیقی بش انداختم
نه مال خودم بود !!!! پس ..... لبخند محوی زدم و فلش و رو
صندلی کناری گذاشتم و زیر لب گفتم دختره ی دیوونه .......
جلوی دانشگاه ترمز کردم و عینکم و رو چشام زدم و از ماشین پیاده شدم در حالی که بند چرمی کیفم و رو دوشم محکم میکردم وارد دانشگاه شدم مانتو و جین مشکی ساده
با مقنعه ی مشکی پوشیده بودم دلم نمیخواست بعضی از افراد
در موردم فکرایی بکنن که لیاقت خودشون و داره داشتم
وارد ساختمون اصلی میشدم که پریسا رو دیدم رو نیمکت نشسته بود و چند نفری دورش جمع شده بودن و داشت با
آب و تاب ماجرایی خیالی رو باسه اون بیچاره ها تعریف
میکرد پری تنها کسی بود که من تو این چهار سال داشتم
کسی که باهام تو غم و شادی شریک بود کسی که وقتی
از شدت عصبانیت و خشم به خاطر گذشته به مرز جنون میرسیدم آرومم میکرد اون چهار سال باسه من مثل یه کابوس
بود یه کابوس تلخ یه کابوس غیر قابل تحمل خیلی سعی کردم
اون قسمت از سرنوشتم و به فراموشی بسپارم ولی به همین
راحتیام نبود اون بخش از سرنوشت تو گذشته ی من هک شده بود و داشت آیندم و خراب میکرد تو این چهار سال به
کمک ارثی که از پدرم بهم میرسید از لحاظ مالی مشکل چندانی نداشتم تمام این کارها بدون این که کسی نشانه ای از
من بگیره انجام شد فهمیدم وکیلی که گرفته بودم سر این
موضوع خیلی اذیت شده ولی مگه اونا همین و نمیخواستن ؟
پس چرا ؟؟ سرم و تکون دادم تا افکاری که صبح و شبم وپر
کرده بودن و از خودم دور کنم از پشت به پری نزدیک شدم
و محکم زدم پس گردنش سه دختری که روبه روش بودن خندیدن پری در حالی که دستش و رو گردنش میکشید از
جاش بلند شد و با غرولند زیر لب میگفت : ایشالا سقط شی
ایشالا دستت بشکنه چه دست سنگینی ام داره لامصب ایشالا
بپوکی کدوم خری ....؟؟؟ ....... دست به سینه با قیافه ای جدی داشتم بش نگاه میکردم وقتی باهام چش تو چش شد حرفش و خورد و آب دهنش و به نشانه ی ترس واضح قورت داد – به به چه عجب ما چشممون به جمال استاد روشن شد شما بودی زدی پش کلم ؟؟؟ بفرما بیا دوتا دیگم
بزن بچه ها به مسخره بازیای پری میخندیدن سرم و به نشانه
ی تاسف تکون دادم و راه افتادم سریع کیفش و برداشت و افتاد دنبالم بازوم و گرفت و گفت : وایسا ببینم چته تو ؟؟؟؟؟
خوب مرض داری اولی صبحی میزنی پس کلم ؟؟؟؟؟ - واای
پریسا یه دقیقه اون فکت و ببند تو فلش من و دست کاری کردی؟؟؟؟ من چندبار به تو گفتم که ...... – هیسسس بس کن
تابان افسردم کردی یعنی چی این وضعی که باسه خودت درست کردی صبح و شبت و با درس یکی کردی سعی داری
ازش با این چیزا فرار کنی ؟؟؟ هرکی تو خونت بیاد از افسردگی دق میکنه تو داری خودت و با این کارات نابود میکنی نگران نباش یه آهنگ اختلالی در برنامت به وجود نمیاره فکر نمیکنی وقتش که ...... به قطرات اشکی که تو
چشمام جمع شده بودن اجازه دادم بریزن دستی رو صورتم
کشیدم و تعجب کردم چرا ؟؟؟ مگه من با اشک خداحافظی نکرده بودم پس چرا دوباره گریه کردم؟؟؟ یعنی هنوزم سرم وتکون دادم و بلند بلند گفتم :نه .... نه ..... نه پری با نگاه
غمگینش خواست نزدیکم بشه ولی دستم و گرفتم جلوش که
یعنی نیا جلو رفتم کنار یکی از درختا و اشکام و پاک کردم و چند تا نفس عمیق کشیدم من تغییر کرده بودم آره من تغییر
کرده بودم ولی اون موقع حتی خودمم به این حرف اعتقاد نداشتم ؟؟؟ دست پریسا رو شونم قرار گرف – قصدم ناراحت
کردنت نبود فقط میخواستم به خودت بیای دستش و پس زدم و به ساعتم نگاه کردم تایم کلاسم بود درحالی که به سمت
ساختمون اصلی میرفتم گفتم :عیبی نداره شاید حرفات درست
باشه به هرحال شاید روشون فکر کردم فعلا و قدمام و تندتر
کردم وارد کلاس شدم دانشجوها دختر و پسر سخت مشغول
صحبت بودند چند نفری نگاهی گذرا به من کردن و دوباره
مشغول صحبت شدن فکر کردن من دانشجوام رفتم سمت میزم و کیفم و رو صندلی گذاشتم و با ماژیک رو میز زدم و
و با صدای نسبتا بلندی گفتم : ساکت لطفا ساکت باشید اکثرشون به طرفم برگشتن یکی از پسرا که قیافه ی شری داشت با لحن کنایه داری گفت : استاد تویی ؟؟؟ چند تا از هم
قماشیای خودش خندیدن دور و برم و نگاه کردم و گفتم :
نمیبینمش ؟؟؟ چشاش و گرد کرد و گفت : کی رو ؟؟؟؟ - دختر خالَتُ !!!
پوزخند مسخره ای زد و سرجاش نشست کلاس ساکت ساکت بود خداییشم
زور داشت از خودت کوچکتر استادت باشه پشت صندلیم نشستم و دستام و
تو هم قلاب کردم - من سالاری استاد درس .... شما هستم و یک سری
قوانین برای کلاس خودم دارم یک از مزه پرونی تو کلاس خوشم دو نمیاد بیش از
دو جلسه غیبت حذف میشید سه تو کلاس جای هر کاری نیست چهار سرکلاس
صحبت یا پچ پچ نمیکنید و هرکسی این قوانین و بشکنه بهتره که دیگه سر
کلاس نیاد بعد بلند شدم رفتم سمت در و باز کردم به بیرون اشاره کردم
و گفتم : هرکیم مشکلی با من یا کلاس داره میتونه بره بیرون پسره اومد
بلند شه که دوستش نگهش داشت درس و شروع کردم حدود دو ساعت و
نیم کلاس بود وقتی کلاس تموم شد چند نفری واسه پرسیدن سوال اومدن
پیشم از کلاس که اومدم بیرون دیدم مریم و پری دارن میان سمتم از پری
دلخور بودم ولی اون انگار همه چیز و فراموش کرده بود چون نیشش تا
بناگوشش باز بود طبق معمول با مریم دست دادم با پریم همینطور ولی یه
نیگاه بد بش کردم که فهمید با بچه ها به سمت بوفه رفتیم و سه تا چایی
گرفتیم - خوب تدریس چطور بود استاد ؟؟؟ نگاهی گذرا بش کردم و دستم و
دور لبه ی لیوانم به حرکت در آوردم هنوز جواب نداده بودم که مریم با ذوق
دستاش و به هم کوبوند و گفت : حتما خیلی هیجان داشت نه ؟؟؟؟ از
هیجانش لبخندی زدم و گفتم : نه بابا هیجان ؟؟؟ باید با یه سری زبون نفهم
مثل شماها سر و کله زد پری چاییش و که ولرم شده بود و ریخت روم از جام
پریدم و جیغ خفیفی زدم مریم و پری زدن زیر خنده و همزمان گفتن : حقته
- دیوونه ها من یه سا عت دیگه کلاس دارم - برو خونه لباسات و عوض کن
خوب در ضمن تابان ساعت شش خونتونم یعنی آدم از این پرروترم بود خود به
خود خودش و دعوت میکرد کیفم و برداشتم و به راه افتادم که سر راه با اون
پسره که حالا میدونستم اسمش سهیل امیری رو به رو شدم راهم و سد
کرده بودن یه نگاه تحقیر آمیز به سر تا پام کرد و با دوستاش زد زیر خنده
دندونام و رو هم ساییدم و دورشون زدم و بلند گفتم : منتظر باش آقای
امیری ....................