رمان هوای تو 5
سكوت مي توانست تنها جوابي باشد در برابر همه ناراحتيها و تشكر كردنهايم.....او دروغ گفته بود و ناراحتم كرد بود اما در پس دروغش..مي خواست هوايم را هم داشته باشد كه مبادا ازاديهاي كوچكم را هم از دست بدهم ...
نمي فهميدمش....پسر كم حرف و اخموي حاجي به ياريم امده بود ...هر چند كه ناچيز بود..اما من نبايد گلگي مي كردم ...همين هم برايم كافي بود ...شايد هم غنيمت
- من مي رم پايين به عصمت مي گم بيرون نتونستي چيزي بخوري ..و يه چيز برات بياره
سرم را با پشيماني بالا مي اوردم ومي گويم:
- پس خودتون چي ؟
عصبي است و كلافه..مي دانم تحمل هيچ يك از ماها را ندارد..اما تحمل مي كند بر خلاف پدرش
- من بايد برگردم شركت..كلي از كارام مونده..احتمالا دير وقت بيام..در مورد دكتر م اگه ازت پرسيدن بگو..وضعيتتو چك كرده و چندتا قرص ساده هميشگي رو برات نوشته ..توضيح بيشترم نده
راحت بود...يا برايش فرقي نمي كرد كه اين گونه بي خيال در مورد همه چيز صحبت مي كرد ..
به سمت در مي رود از جايم بر مي خيزم و مي گويم:
- ممنون بابت همه چي ...اونجايي كه رفتم شركتي بود كه سهراب توش كار مي كرد..رفتم نقشه هايي كه تو دست سهراب مونده بودو بهشون بدم...
- به منم مي دادي مي تونستم به دستشون برسونم
- اخه كارو خودم تكميل كردم و بهشون گفتم كه خودم مي برمشون
- باشه..در ضمن من نمي خوام جز به جز بهم بگي كجايي ...چون چنين حقي رو من ندارم كه ازت بخوام .....چه من ..چه حاجي ...حاجي هم نبايد اينو ازت بخواد..اما يهو بي خبر نرو جايي فوقش بگو بيروني و تا چند ساعت بعد بر مي گردي ..اينطوري براي همه بهتره...باشه؟
- چشم..حق باشماست ..بازم ممنون
براي چندمين بار بالا مي اورم...فكر مي كنم صداي عق زدنهايم هم تا به طبقه پايين به گوش مي رسد..روي روشويي خم شده ام كمي مي خواهم سرم را بالا بياورم كه باز هجوم مي اورد انچه درون معده ام است...حالا مطمئنم كه ديگر چيزي باقي نمانده است..
ناي ايستادن ندارم..به سختي مشتي اب بر صورتم مي پاشم ...دستم را روي چار چوب مي گذارم و از دستشويي اتاقم خارج مي شوم..نگاهم روي وسايل اتاقي است كه مدتهاست تميزشان نكرده ام
..حالم بدست....مدام احساس كوفتگي و خستگي مي كنم..دلم مي خوهد بخوابم...دلم يك ليوان اب سرد و خنك مي خواهد انگار اين تشنگي لعنتي بر طرف شدني نيست ....تنها يك هوس از ابتدا كرده ام كه هنوز براورده نشده است و ان يك قاچ هندوانه سرخ و شيرين ابدار است كه دلم برايش پر مي كشد..
نگاهم به سبد لباسهاي كثيف مي افتد..بايد فكري به حالشان كنم...تا چند روز ديگر حتي لباسي براي پوشيدن هم نخواهم داشت...نه اينكه دختر شلخته اي باشم..نه..بخدا در توانم نيست ...نه قدرتش را دارم و نه استقامتش را...كمرم به شدت درد مي كند..دردي بدتر از همه ان دردهايي كه هر ماه به سراغم مي ايند.
عصمت انگار تميز كردن اين اتاق را به فراموشي سپرده است...كه حتي يك نگاه هم به ان نمي اندازد
كنار تخت مي نشينم و سبد لباسها را به سمت خود مي كشانم.....تا لباسهايي كه لازم دارم را براي شست شو جدا كنم ..اما نمي توانم ..و سرم را به لبه تخت تكيه مي دهم و چشمانم را مي بندم
چند دقيقه اي كه مي گذرد با صداي پچ پچي كه از راه رو مي شنوم هوشيار مي شوم....صداها زيادي مبهم است اهميتي نمي دهم ..اما با شنيدن نامم به يكباره گوشهايم تيز مي شوند...
تلاش مي كنم بفهمند چه مي گويندولي فاصله ام از در بسيار است..درِ اتاق.... نيمه باز است...دستم را به لبه تخت مي چسبانم و بلند مي شوم...و بي صدا به در نزديك مي شوم...صدا بي گمان... صداي عصمت است
- حاج خانوم خيلي ناراحته...حقم داره ...اصلا وقتي ديدم باهم اومدن ..از تعجب دوتا شاخ گنده بالاي سرم در اوردم
- اون بنده خدا گفت كه چرا باهمن
- زينب به خدا خيلي ساده اي..دختره پرو با چه رويي با اقا پارسا بلند شده رفته دكتر
- خدايش راست مي گي.... خيلي رو مي خواد
- از من گفتن... ببين كي گفتم... اين دختره يه فكرايي داره
- زشته عصمت ....اين حرفا بهش نمياد
- همه كه نبايد همه چي بهشون بياد ...ببين چطور بين برادرا افتاده و خون به دل حاجي و حاج خانوم مي كنه
- دختره بيچاره نا نداره راه بره... اونوقت ميشينه به اين چيزا فكر مي كنه ؟
- همش نقشه است ..بازيشه... دختره چشم سفيد....فكر كنم بچه اشم دختره
- چند ماهشه...؟
-فكر كنم 4 ماهو رد كرده باشه
- اما من ميگم پسره
- اخه چيش به پسرا مي خوره؟هان؟دماغشو نمي بيني .؟...باد كرده اين هوا..لباشم كه كلفت و پهن شدن..از ريخت و قيافه ام كه افتاده
- وا عصمت ...اولا كه اينا دليل نميشه..در ثاني نه دماغش باد كرده نه لباش كلفت شده ...تازه به نظرم خوشگلترم شده ..خدا بيامرزه اقا سهرابو ...كاش زنده بود و مي تونست بچه اشو ببينه
- من نمي دونم اين دختره چي داره كه تو انقدر ازش تعريف مي كني ؟
- تو چه مشكلي باهاش داري كه مدام بدشو مي گي؟
عصمت سكوت مي كند و مسير حرف را تغيير مي دهد:
- بيا تا داد حاج خانوم در نيومده اين بالارم تميز كنيم..بعد از ظهر كه فك و فاميل و همسايه ها بيان ديگه وقت براي تميز كردن اين بالا پيدا نمي كنيم
از رفتن انها دقايقي مي گذرد ...سرجايم ايستاده ام..و با خود مي انديشم..وقتي دو كار گر ساده اين حرفها را مي زنن پس حاجي و حاج خانوم بايد بدتر از اينهايش را هم فكر كرده باشن...با ناراحتي به سمت لباسها مي روم
اما انقدر ذهنم درگير شده است كه به كل انها را از ياد مي برم و بر روي تخت دراز مي كشم و ارام زمزمه مي كنم:
- من و پارسا.؟.چطور با خودشون چنين فكري كردن..
از اينكه به ياد مي اورم مجبور شده بود چنين دروغهايي را به خانواده اش بگويد ..شرمنده او مي شوم..او هيچ وقت اين كار را نمي كرد و تنها دليلش من بودم
طاق باز مي چرخم و به سقف چشم مي دوزم...حساب بانكيم ديگر چيزي درونش نمانده است...شايد 50 تومن..كه ان هم بسيار كم است.
دو سه روزي هم هست كه از غزل خبري ندارم ...منتظرم كاري برايم جور كند...
در جايم نيم خيز مي شوم..نبايد زيادي با خود فكر كنم..اينگونه از پاي ..در خواهم امد....
بايد به حمام بروم... با يك دوش اب گرم سر حالتر مي شم و از اين شكل و شمايل نامرتب در مي ايم...دستي بر خرمن موهايم مي كشم...زيادي بلند شده اند..حوصله شانه كردنشان را ندارم
درس و دانشگاه را چه كنم..؟
با اين رفت و امد هايي كه در اين خانه بسيار سخت شده است چه بايد بكنم؟
اين همه چه كنم...ايا چاره اي هم دارند؟
زير دوش اب كه قرار مي گيرم...اولين چيزي كه به ذهنم خطور مي كند رفتن از اينجاست..ماندنم نه براي خودم خوب است نه براي پارسا...تازه معناي نگاهاي مادرش را مي فهم...اما چگونه و به كجا بايد بروم؟..اين فكر مثل خوره بر جانم افتاده..حتي پولي ندارم كه شبي را تا به صبح با ان.... جايي سر كنم
اب سرد را بيشتر باز مي كنم..كه با شنيدن صداي زنگ گوشيم در كوتاهترين زمان ممكن از حمام خارج مي شوم...
با ديدن نام غزل سريع جواب مي دهم
- سلام مامان مهناز فندوقي ...مگه نمي دونستي امروز كلاس داريم؟..هر چي منتظرت شدم ...ديدم كه بلهههه سركارم ..كجايي تو پس؟
- حالم خوب نبود.. غزل اگه مي اومدم دانشگاه... همه از حال و روزم مي فهميدن كه چمه
- اينطوري كه نميشه فدات شم..ترم اخره..من اينجا هم كه هر چقدر به اين اون رو بندازم ...بازم بايد خودت باشي
- فقط براي همينا زنگ زدي ؟
- نه گفتم بيام دنبالت باهم بريم همون شركتي كه گفتم
با ناراحتي روي تخت مي نشينم و در حالي كه موهايم را خشك مي كنم مي گويم:
- الوچه كم عقل خودم ..گفتم من اون شركت نميام ..دور اونجا رو يه خط قرمز بكش
- به جون مهناز جاي ديگه اي سراغ ندارم ..ميگي چيكار كنم ؟بابا به درك كه نصرتي اونجاست..چيكار به اون داري؟ ..جاي خوبيه از دستش نده الاغ جون
- باشه فقط براي اينكه جلوي نصرتي ضايع نشي ميام..اما گفته باشم..من اونجا كار نمي كنم ..حالا فردا خوبه بريم؟
- تو چرا اين مرغت يه پا داره دختر خوب ...مي دوني چيه؟... اصلا بايد من برم... شخصا از اين نصرتي بپرسم چرا مهناز رسولي با تو مشكل داره؟
- من مشكلي با كسي ندارم
- دِ داري قربونت بشم..اون از اون برخورد افتضاحت سر كلاس كه زدي تو پرش كه رفت و خفه خون گرفت ..بيچاره اومده بود كه مثلا بهت تسليت بگه كه اگه نمي گفت سنگين تر بود عزيز دلم
نفسم را پر صدا بيرون مي دهم..اما او همچنان دهانش مي جنبد
- تازه با او خرابكاريت وقتي گفتم دنبال كاري ..گفت چشم ..ديگه چي مي خواي ؟
- باشه گفتم كه ....فردا....
- اين استاد فرزامي هم التماس دعا داشت يه زيارتت كنه و ببين اين مهناز رسولي كيه كه هنوز سر كلاسش نرفته ....امروزم مي خواست حذفت كنه كه من و نصرتي يه لنگه پا پريدم وسط حرفاشو گفتيم ...كه هفته بعد مياي
- حتما تمام زندگيمو براش شرح داديد؟
- به جون مهناز ..به جون اون خواهر زاده عزيزم كه تو شكمت داره حالي به هولي مي كنه من يكي اين بار..هيچ زري نزدم ...اگه بنا به يقه گرفتن برو يقه نصرتي رو بگير
...تا اومدم يه چيز سر هم كنم..قصه فوت سهرابو مثلا سر بسته برا ش گفت
انقدر حرصم گرفته است كه مي خواهم هر چه بد و بيراه است در دم نثار نصرتي كنم اما چون دم دست نيست همه را سر غزل خالي مي كنم و مي گويم :
- گندت بزنن غزل ..گند..كه از ريشه خرابي
و تماس را قطع مي كنم .و با خود مي گويم... .اين هم از دوشي كه بايد سرحالم مي كرد
از مرگ سهراب 4 ماه مي گذرد و حال حاجي مي خواهد با جمع كردن فك و فاميل و اشنا بار ديگر انها را دور هم جمع كند و بگويد...اگر مراسمي دارند نيازي نيست تا سال سهراب صبر كنند.....و به اين بهانه همه را به مهمانيش دعوت كرده است.
از صبح كه غزل رفته است روي اعصابم..حال و حوصله درستي ندارم...با اين وجود با تمام سختي دستي به سر و روي اتاق مي كشم كه به ظاهر تميز به نظر رسد...ساعت 5 بعد از ظهر است كه صداي زنگ خانه خبر از ورود اولين مهمانها را مي دهد...
در حالي كه كت دامن مشكيم را به تن كرده ام..روسريم را را روي سر مرتب مي كنم و براي اخرين بار به بوت هاي ساق بلندم نظري مي اندازم كه گردي رويشان ننشسته باشد.....
مقابل اينه به پهلو مي ايستادم و دستم را روي شكمم مي گذارم...تا برجستگيش را ببينم...انقدر لاغر شده ام كه اين كت و دامن هم به نظرم روي اندامم زار مي زنند.....اما انگار خبري نيست از اين طفل معصوم .همچون پدرش ..قدرتي براي خودنمايي ندارد...
دلم ضعف مي رود..اما به هيچ چيزي... ميلي ندارم... ضعفم انقدر زياد است كه لحظه اي به ناچار دستم را بر روي ديوار مي گذارم كه خداي ناكرده از پا نيفتم...
به ياد بسته شكلات مانده در ته كيفم ....به سمت كمد مي روم و چون قحطي زدگان به دنبال ردي از ان مي گردم.
.شكلاتي كه چند روز پيش براي ضعف نكردنم خريده بودم...كيف را با تمام محتوياتش روي تخت خالي مي كنم و روي وسايل دست مي كشم تا كه پيدايش كنم....
ناهار سبزي پلو با ماهي داشتيم.....بويش اذيتم مي كرد و نتوانستم چيزي... جز اندكي سالاد بخورم ..باز خوب بود كه حاجي نبود وگرنه همه را مي گذاشت به پاي كلاس گذاشتن هايم..هر چند كه حاج خانوم جايش را خالي نگذاشت و حرفهايش را... مثلا سر بسته به من انداخت
پيدايش كه مي كنم ...مهلتش نمي دهم .. با باز كردن بسته اش به يكباره مي بلعمش ...و سعي مي كنم با تمام وجود حسش كنم و طعمش را خوب بفهم...انقدر كه گشنه هستم ...هيچ به فكر مهمانهايي كه امدن نيستم ...لذت خوردنش با چشمهاي بسته طوري است كه نمي خواهم لحظه اي چشمهايم را از هم بگشايم
- خانوم گفتن بيايد پايين
انچنان حضور بي موقعش بيزارم مي كند كه ناخواسته با صداي بلندي مي گويم:
- اينجا در نداره ...يا تو حاليت نيست كه دريم وجود داره؟
- ببخشيد در باز بود گفتم شايد داريد ميايد بيرون
از روي تخت پايين مي ايم و دستي به دامنِ كتم مي كشم و مي گويم:
- ديگه اينطوري نيا تو اتاقم..تا اجازه ندادم اصلا درم باز نمي كني ..فهميدي؟
حرصش گرفته است ..گوشه لبش را مي جويد و مي گويد:
- خانوم ما هم علاقه اي نداريم بيايم تو اتاق...حاج خانوم نه اينكه مهمونا دوساعته اومدن و شما دير كرديد..منو فرستادن دنبالتون
- داشتم مي اومدم ديگه....حالا چرا وايستادي؟ برو بيرون ..دارم ميام پايين
- خانوم نمي خوايد اتاقتونو مرتب كنم؟
اين موجود عجيب و غريب كه دست پروره حاج خانوم است..زيادي خودش را گم كرده است..قدمي به او كه خيره خيره در چشمانم مي نگرد نزديك مي شوم و مي گويم:
- عصمت چند ساله اينجا كار مي كني ؟
- 8 سال خانوم
-8 ساله اينجا كار مي كني و هنوز نمي دوني كه براي تميز كردن نبايد اجازه بگيري ....چون يكي از وظايف روز انته؟
با غضب خيره مي شود و حرفي نمي زد اما من مي زنم..بايد او را سر جايش بنشانم
- الان كه مهمونا پايين هستن بايد يكي ازشون پذيرايي كنه فردا اول وقت اتاقمو تميز مي كني ..اونقدر كه همه جا از تميزي برق بزنه ..ديگه هم براي وظايفي كه انجام ندادي...اجازه نگير كه طرف حسابت ميشه اقا پارسا
خون خونش را مي خورد..اين حاج خانومم زيادي به او رو داده است..از اتاق خارج مي شود كه صدايش مي كنم..مي ايستد و با تعلل بر مي گردد
- نشديم بهم گفته باشي چشم
اين دختر انقدر پرو است كه جوابم را دهد
- خانوم اگه عقده چشم گفتن داريد..چشم بهتون مي گم چشم
چنان كشيده بر صورتش مي نوازم كه خود باور نمي كنم كار دست من است...اما از تك و تا نمي افتم و با اقتدار مي گويم:
- اخرين بارت باشه كه با من اينطوري حرف مي زني ..تو يه نوكري و منم عروس خانواده ..پس هواي خودتو داشته باش كه كار دستت ندم
دست روي صورتش مانده ... بي حرف با حالت دو از پله ها پايين مي رود ..تمام اعضاي بدنم مي لرزند..من اين كاره نيستم ..قلدري در ذاتم نيست..اما مجبورم كرده اند...كه مثل خودشان باشم...اين شايد مي شد تلافي ان همه حرفي كه پشت سرم گفته بود
به ارامي بعد از پيدا كردن كمي ارامش از پله ها پايين مي ايم ..فعلا جمع.... جمع زنانه است..دخترها با لباسهاي رنگيشان از اين گوشه به ان گوشه مي روند و پچ پچ مي كنند و مي خندند...بزرگترها هر كدام گروه گروه جايي نشسته اند وگرم صحبتند..نگاهم به حاج خانوم مي افتد...اون نيز كت دامن به تن كرده اما نه مانند من تيره ..روشن پوشيده است و موهايش را بالاي سرش جمع كرده و از مهمانهايش پذيرايي مي كند ..اين ميان تنها سياه پوش جمع من هستم.
تنها وسيله زينتيم هم ...همان حلقه ساده اي است كه سهراب به هزار زور و زحمت برايم خريده بود
هر چه پايين تر مي روم نگاه همه بيشتر متوجه حضورم مي شود و بيشتر اخم مي كنند..عمه عزار كه در جاي همشيگيش در اين خانه نشسته است خودش را به ان راه مي زند و جهت ديدش را تغيير مي دهد..پوزخندي مي زنم و ارام سلام مي كنم
جوابها هر چند كوتاه و ارام داده مي شوند..حاج خانوم كه از حضورم با اين سر و وضع سكوت كرده با لبخند ساختگي به سمت مي ايد و مي گويد:
- اينم عروس خانوم ...
اين زن نه مي تواند خوشيش را پنهان كند نه غم و ناراحتيش را ..چنان با ان نگاه غضبناك زير گوشم حرف مي زند كه هر ناداني مي فهمد او از دستم عصبانيست
- لباس تيره تر از اين نبود..همه رو ببين روشن پوشيدن..بيشتر از من كه صاحب عزا نيستي كه سياه پوشيدي..ته دل همه رو خالي كردي دختر ..برو عوضش كن
دستي به زير چانه ام مي كشم و مي گويم:
- با اينا راحت ترم..بقيه هم مختارن هر جور كه مي خوان بگردن...
دهنش باز مانده كه به سمت دختر عموي سهراب مي روم... تنها كسي كه در اين جمع با من خوب است..دوستش دارم..نه خود را مي گيرد و نه از الفاظي كه از ان سر در نمي اورد استفاده مي كند..خود خودش است...قبل از انكه نتايج كنكور بيايد سال پيش شوهرش دادند....مدتي افسرده و بي حال شد ولي باز خوب... خودش را جمع و جور كرده است..همسرش مرد بدي نيست..اما اين دختر مي تواسنت همسر بهتري داشته باشد...خودماني بگويم..حيف شده است
از دور لبخندي مي زند و به سمتم مي ايد..من نيز لبخند كم جاني مي زنم و دستم را به سمتش دراز مي كنم.
با صدايي كه غم دارد از حالم.... در حالي كه در اغوشم مي كشد مي گويد:
- با خودت چيكار كردي ؟چرا انقدر لاغر شدي؟
تنها لبخند مي زنم و از او مي خواهم كه سرپا نيستد و بنشيند
همسرش بسيار تعصب دارد..حتي دوست ندارد در جمع زنانه روسريش را باز كند ..او هم به اجبار شالي بر سرش انداخته است... نگاههايش غم دارد اما باز مي خندد و مي گويد:
- مادر شوهرت سنگ تموم گذاشته
- اره ديگه حاج خانومه ديگه
- تو مراسم چهلم كه گفتن هر كسي كه مي خواد مي تونه مراسماشونو بگيره ديگه چه به مهموني گرفتن بود؟
- چي بگم والا..بي خيال اين حرفا ...خودت چيكار مي كني ؟
- اوممم..خودم خونه داري..اشپزي..گرد گيري...بعضي وقتا مهمون داري
- كتابتو چيكار كردي ؟
- دارم مي نويسمش اما وقت نكردم تمومش كنم
- چرا تو كه تو اون خونه دراندشت كاري نداري عين بچه ادم بشين بنويسش
نفس را پر غم بيرون مي دهد و مي گويد:
- بريم اتاقت
چشمكي مي زنم و مي گويم:
- مهمونا اينجان..تو اتاق من هيچ كس نيستا
به شوخي ضربه اي به بازويم مي زند و مي گويد:
- گمشو..پاشو زود بيا
و خودش جلوتر از من مي رود ..مي دانم حضورم در جمع زياد مهم نيست..پس به دنبالش وارد اتاق مي شوم...به سمتش مي روم ..در كيفش را باز مي كند و بسته كادو پيچ شده اي را به سمتم مي گيرد و مي گويد:
- با اين لباس پوشيدنت مي دونم با اين كادويي كه دارم مي دم ... مي خواي سر به تنم نباشه..اما هر وقت خواستي لباساتو عوض كني اينو بپوش...
ناراحت كه شده ام اما ادب حكم مي كند كه بگيرمش... ان هم از دوستي كه هميشه با من است
- ممنون چرا زحمت كشيدي ؟
- زحمتي نبود فدات...بدو بريم پايين تا صداي مادر شوهرت در نيومده
با خنده كادو را روي ميز عسلي مي گذارم و همراهش از اتاق خارج مي شوم .... سرش را به زير گوشم مي برد و مي گويد:
- امروز دختر دايي سهرابم مياد
- هموني كه پزشكي مي خونه؟
- اوهوم...شنيدم مخصوصم دعوتش كردن
لبخندي مي زنم و مي گويم:
- چرا؟
- مهناز يعني تو نمي دوني ؟
مي دانم ...خوب هم مي دانم ..اما سر به سر گذاشتن ان هم در اين جمع اعصاب خوردن كن مزه اي دارد كه نگو
-نه تو بگو
- برو كلك خودتو به اون راه نزن..مادر شوهرت..يكساله براي اين دختره تور پهن كرده
- سميرا به نظرت براي پارسا زيادي كوچيك نيست؟
- به نظرت خيلي كوچيكه.؟
-دختره تازه 20 سالشه
- اره ها ..14 سال سن كمي نيست...
- اما از انصاف هم نگذريم ..توي يه عكسي كه ازش ديده بودم خوشگل بود... ..
- مگه فقط بايد خوشگل باشي..چه فايده خوشگله... ولي خيليم بي ادبه..حالا خوبه هنوز درسشو مي خونه انقدر خودشو مي گيره واي به حال روزي كه درسشو تموم كنه..ببينم نظر خود پارسا چيه؟
- چه مي دونم...من اصلا صبح تا شب نمي بينمش چه برسه به اينكه نظرشم بدونم..لابد نظرش مثبته كه اين حرفا هم پيچيده
به بالاي پله ها كه مي رسيم ان پايين قيامتي است...از شلوغي و صر و صدا
- اوه اوه چه خبره ...فكر كنم سوگلي اومده..چشاي اقا پارسا روشن
به خنده مي افتم و مي گويم:
- حالا بريم ببينيم اين دختر كي هست...
- مگه تا حالا نديدش؟
- نه والا قسمت نشده..گفتم كه تنها يه بار توي يه عكس دسته جمعي ديدمش..بعدشم هميشه يا اون بوده من نبودم ..يا من بودم اون نبوده
- يه چي بگم ناراحت نمي شي؟
- نه بگو راحت باش
- خود دختره رو نمي دونم ولي مادرش يه زماني دوست داشت.. دخترش با سهراب ازدواج كنه
نگاهم سرد و بي معنا مي شود ...او نيز فهميده است براي عوض كردن جو مي گويد:
- كلا حاجي بين فاميل وضعش عاليه..عالي كه چه عرض كنم..خيلي خيلي عاليه...پس طبيعي هر كسي دوست داشته باشه با اين خانواده وصلت كنه...پس انقدر خودتو ناراحت نكن
از پله ها پايين مي ايم...دختري سفيد رو با صورتي كشيده و چشماني رنگين..همرنگ لباس سراسر سبزش..موهاي بلند و مشكي كه از انتها انها را فر كرده و روي شانه هايش ريخته...از من كمي چاقتر است و البته خنده رو... ارايشش زننده نيست...بي تعارف بگويم...زيباست و من تحسين مي كنم اين همه زيبايي را
سميرا به شانه ام ضربه اي مي زند و مي گويد:
-خورديش بابا... بذار يه چيزم برا پارسا بمونه
احساس خوبي به ان دختر ندارم...شايد چون احساس مي كنم پارسا را دوست ندارد....و يا پارسا او را دوست ندارد...
- ولي خوشم اومد همچين از اون بالا اومدي كه هيچ كس نطق نكشيد..كشته مرده اين جذبتم
- چي مي گي سميرا...من از اين زنايي نيستم كه براي نمايش بازي كردن جلوي ديگران سياه بپوشم...فقط احساس مي كنم براي سياه در اورن كمي زوده...حالا من كي خاله ميشم؟
- فردا نه پس فردا
با خند ه مي گويم:
- ديوونه
به جاي قبلي يمان بر مي گرديم و مي نشينيم...پيش دستي را روي پاهايم مي گذارم و مشغول پوست كردن مي شوم
- مهناز؟
پوستهاي برش زده را با دقت از روي پرتقال جدا مي كنم و مي گويم:
- بله
سكوت كرده است..نگاه از پرتقال بر مي دارم...با نگراني به من خيره است :
- چي شده سميرا؟
كمي خم مي شود و سرش را به سرم نزديكتر مي كند و در حالي كه به رو به رو خيره است مي گويد:
- از من نشنيده بگير...زياد نزديك پارسا نشو
خشك مي شوم..سرد مي شوم و بي حركت تنها به لبهايش چشم مي دوزم ..ارام سرش را حركت مي دهد و به من مي نگرد..غمگين است..معلوم است پشت اين حرفش..حرفها خوابيده است
- نمي خواستم بهت بگم ...اما يه چيزايي از مامان و بابا شنيدم اونم اتفاقي...اگه مي خواي اروم زندگي كني و بچه اتو بزرگ كني بهتره ارومو سر به زير بري و بياي و براي اين فاميل حرف درست نكني ..نه براي خودت نه براي پارسا
-من..من منظورتو اصلا نمي فهمم...
- مهناز نذار بيشتر از اين بازش كنم...من ديگه برم اين مامانم داره با چشاش منو قورت مي ده ...بازم ميام پيشت
بلند مي شود و مي رود و من با خودم مي گويم:
«مراقب رفت و امدهام باشم؟چرا؟»
سرم را بالا مي اورم..هر كس به كار خودش مشغول است دقيق تر مي شم...بعضي ها گاهي نگاهي به من مي اندازند و بعد با يگديگر پچ پچ مي كنند...سميرا چه مي خواست بگويد؟..بايد پيدا يش كنم..پيش دستي را روي ميز مي گذارم و بلند مي شوم كه دختر مورد علاقه حاج خانوم با ژستي خاص جلويم مي ايستد و دستش را به سمتم دراز مي كند و مي گويد:
- غم اخرت باشه عزيزم ...قسمت نشده بود تا حالا همديگرو ببينيم من نرگسم دختر دايي اقا پارسا و اقا سعيد
جهت ديد چشمانم بر روي برق لبش مانده .....هر از گاهي ميان كلامش لبهايش را بهم مي فشرد و يا اينكه كمي به انها زبان مي زند ...نه چشمانش را مي بينم و نه اجزاي صورتش را.... تنها لبهايي كه پيوسته و ارام با من حرف مي زنن
-شنيدم ترم اخر هستيد...به نظر من حالا كه داريد براي حاجي اينا نوه مياريد..ديگه ادامه نديد..به سختيش نمي ارزه ...ديگه درس خوندن چه لزومي داره..يه نوعي وقت تلف كردنه ..درست نمي گم؟
منتظرم بببينم تا به كجا مي خواهد ادامه بدهد...
-انگار زياد حالتون خوب نيست....چرا انقدر رنگتون پريده ؟.عزيزم فكر نمي كني با وضعيتي كه داري پوشيدن اين لباس.... يكم هم براي خودت هم براي اون بچه سخت باشه؟
عصبي و با صداي نسبتا بلندي مي گويم:
-ببخشيد..نفهميدم چي گفتي ؟
رنگش مي پرد...مي گويد:
- گفتم شايد اذيت بشي
سميرا كه مرا عصبي مي بيند با عجله و با لبخند از بين چند نفري مي گذرد و مي ايد و دستش را روي شانه نرگس مي گذارد و مي گويد:
- با هم اشنا شديد؟
حاج خانوم با ديدن نرگس به سمتمان مي ايد و بلند مي گويد:
- خانوم دكتر بابا يه وقتيم به ما بده ...دلمون اب شد كه دو دقيقه با هم حرف بزنيم
در حالي كه دست نرگس را به دنبال خودش مي كشاند..براي در اوردن لجم مي گويد :
-عروس خانوم... هر چي خانوم دكتر ميگه گوش كن ضرر نمي كني مادر
حالم دگرگون است سميرا حالم را مي بيند و نمي داند چه كند ..تحمل هواي سنگين سالن برايم سخت شده است..دستم را روي گلويم مي گذارم و از سالن خارج مي شوم..سميرا مي خواهد به دنبالم بيايد اما با حركت دستم مانعش مي شوم ...در حالي كه تندتر راه مي رم مي خواهم خودم را به گلخانه برسانم.
گلخانه اي كه درست رو به روي ساختمان كوچك ديگر خانه است..ساختماني كه مردان در انجا پذيرايي مي شوند...مي خواهم وارد گلخانه شوم...انجا كسي نيست..حرفي نيست..عذابي نيست...دردي نيست...
وارد گلخانه كه ميشوم..بوي رطوبت و فضاي گرفته اش كمي اذيتم مي كند ولي نه به اندازه انهايي كه عذابم مي دهند...
اشكهايم در مي ايند ...تازگيها خيلي حساس شده ام..احساس بي كسي انقدر در من زياد است كه مي خواهم به اولين اغوش باز پناه برم و تنها لحظه اي در ارامش باشم...
با انگشتانم اشكهاي زير چشمم را پاك مي كنم و روي گلدان قديمي كه پشت رو ...روي زمين افتاده است مي نشينم
سهرابم را مي خواهم..با تمام بديهايش...با تمام بي توجهي ها يش كه گاهي بر من روا مي داشت...اما نمي يابشم..اشكهايم شدت مي گيرن...سينه ام از حرفهايشان و تهمتهايشان مي سوزد و دم نمي زنم
باز ضعف مي كنم. و .دستم را روي شكمم مي گذارم
- خوبي ؟
با هول از روي گلدان با دستي كه روي شكمم مانده بر مي خيزم و بر مي گردم
پارسا در ان كت و شلوار مشكي بسيار برازنده شده است..اما او كه كتهاي رنگي بسيار ي دارد...پس چرا اين كت؟
- چيزي شده؟
دستم را با دستپاچگي از روي شكمم بر مي دارم و با پشت دست سريع اشكها را از گونه و صورتم پاك مي كنم و سرتكان مي دهم ...
اخم مي كند و مي گويد:
- چرا گريه كردي؟
لحظه اي بهت زده نگاهش مي كنم و تند مي گويم:
- نه نه چيزي نيست...ببخشيد
مي خواهم از كنارش بگذرم ... اما با چند قدم بلند خودش را به در مي رساند و جلوي راهم را سد مي كند و مي گويد:
- ميگم چت شده؟
بغض مي كنم و با تندي مي گويم:
-برو كنار ...مي خوام برم
- اونطوري كه تو داشتي مي دويدي...هر كودني مي فهمه يه چيزيت هست..پس بگو چي شده ؟
سرم را بلند مي كنم...ته مانده اشكها در چشمانم باقي مانده اند...اما روي بر نمي گردانم از ان نگاه پرسشگر..... و شمرده شمرده مي گويم:
- به حاجي بگيد بذاره كه من از اينجا برم...خواهش مي كنم
- كسي اون تو چيزي بهت گفته؟
چرا نمي گذارد دهانم بسته بماند ..كلافه سرم را به چپ و راست مي چرخانم و مي گويم:
- نه ..من اينجا راحت نيستم
- راحت نيستي كه گريه مي كني ؟
عصبي مي شوم و گامي به عقب مي روم
-اقا پارسا
هر دو متعجب به يكديگر خيره مي شويم و ثانيه اي بعد او با گذاشتن انگشت اشاره اش روي بيني مي خواهد سكوت كنم
- اقا پارسا
در كنارم و متفكر ايستاده است و مي گويد:
- بله؟
- توي گلخونه ايد؟
هر دو مي دانيم..ديده شدنمان ان هم...باهم و در اين مكان به نفع هيچكداممان نيست...سايه اي كه از بيرون مي بينم به گلخانه كه سراسر شيشه است نزديك مي شود.
به نظر نگران مي ايد و لي به روي خودش نمي اورد...و با ناراحتي مي گويد:
- يه دقيقه ادمو تو اين خونه راحت نمي ذارن
انقدر
سايه نزديك شده است كه ديگر راه گريزي برايم وجود ندارد...پارسا نزديك به
در است..با قدمهاي ارامي خود را به پشت سرش مي رسانم و در تاريكي كه به
خاطر ان گلدانها و گلهايشان ايجاد شده ...درست پشت سرش و پشت به او پنهان
مي شوم..
او نيز درست مقابلم قرار مي گيرد و زودتر از ان شخص در كوچك گلخانه را باز مي كند
و مي پرسد:
- بله كاري داشتيد؟
تازه از تن صدايش مي فهم ان سايه و ان صداي پر عشوه ...نرگس است ... با تعجب به حرفهايش گوش مي دهم
چهره اش را نمي بينم اما به يقين از لرزش صدايش بايستي سرخ و گلگون شده باشد..از دختري به سن او اين چيزها بعيد نيست
- راستش حاج خانوم
- مادرم و خانوما توي اون ساختمون اصلي هستن..فكر كنم راهو اشتباه اومديد
لحظه اي سكوت مي كنن و او مي گويد:
- مي دونم...من خودم الان اونجا بودم...ولي من اومدم كه..
- ببخشيد...حاجي منتظرمه...بايد برم...واقعا شرمنده
خنده ام گرفته است ..پارسا اين روزها كلي تغيير كرده يا من اشتباه مي كنم...؟
معلوم است به دخترك بيچاره حسابي برخورده است كه زود كوتاه مي ايد و مي گويد:
- بله ..نه خواهش مي كنم....مثل اينكه من بد موقع مزاحمتون شدم
پارسا سكوت مي كند و تاييد مي كند سخنانش را
و
صداي قدمهايي كه دور شدنشان را به گوشم مي رساند...هنوز هر دو پشت بهم
ايستاده ايم..پارسا براي اطمينان ار رفتنش و من در استشمام بوي تلخ
ادكلنش..تا به اين حد به او نزديك نبوده ام
اما
لحظه اي بعد با ياد اوري حرفهاي سميرا از خود بيزار مي شوم و با گامهايي
از او دور مي شوم و لبه روسريم را دستي مي كشم.....پشتم به اوست در افكار
سر درگمي پيچ و تاب مي خورم...كه او اغاز مي كند:
- ببخشيد اما نمي خواستم ما رو با هم ببينه ..مي دونيد كه
با
كلامش بدون مكثي بر مي گردم و بار ديگر سرتا پايش را برانداز مي كنم .نه
تغيير رنگي و نه بي قراريي... اما با اين حال بد حالش را مي گيرم:
- بله مي دونم..تبريك مي گم..خيليم بهم ميايد..انشالله كه خوشبخت بشيد
بهت زده نگاهم مي كند و من كه به ياد اورده ام دردهايم را ....از كنارش مي گذرم و بي حرف به سمت ساختمان مي روم.