فرزام هم

نگاهي بهم انداخت و بعد رويه بيرون گفت:به به رها خانومم تشريف اورد...چشم

غره اي بهش رفتم...بابا اين پسره رو ول ميكرد ميومد سوارت ميشدااااااپرووووو...و

بالاخره قدم هاي گران قدرمو تو پذيرايي گذاشتم و محفل رو منور كردم...همين كه

اولين قدمو برداشتم  چشمم به يه دختر دختر ناز و خووشگل  و يه دختر بلانسبت

گوزيلااااااافتاد...جلل خالق اينا ديگ كي بود؟؟شروع كردم به اناليز

كردنشون...اوليش يه دختر خوش چهره و خيلي مهربون با مشخصات ظاهري

صورت گرد و سفيد...چشماي درشت عسلي و موهاي فندقي ...ك حجابش كامل

بود...و بعديش يه دختربا چشماي خيلــي روشن...و موهاي مشكي پركلاغي.كه

ازادانه دورش رها كرده بود..دماغي كه معمول بود عمل كرده و لبايي كه داااااد ميزد

شونصد باري رفته تا اتاق عمل و برگشته...پروتزي خالــــــص!!دختره خوشگلي

نبود...حتي وجود اون دوتا چشم روشن هم نتونسته بود خوشگلش كنه...تضاد

خيلي واضح موهاش و چشماش بجاي اينكه خوشگلش كنه ناخوداگاه ترسناك و

خبيثش كرده بود...به هرحال هرچي كه بود توي اون نگاه اول اصلا به دلم

نچسبيد...!!!بعداز اين كه خوب اناليزشون كردم زير لب سلامي دادم ...خواستم

برم بشينم كه صداي همون دختر كه به نظرم مهربون اومده بودو شنيدم:رها جون

عزيزم بيا اينجا پيش من بشين...و به دنبال اين حرفش جاي خالي كنارشو نشونم

داد...لبخندي زدمو بي هيچ حرفي ررفتم و كنارش نسشتم كه صداي فرزام بلند

شد

- رها جون از من به تو نصيحت...هواست به مغزت باشه كه هران امكان خورده

شدنش توسط مهتاب وجود داره...و زد زير خنده...من كه هنوز دوهزاريم نيفتاده بود

گنگ نگاهش كردم كه  دختري كه فقط ميدونستم منظور فرزام به اونه و اسمش

مهاتابه با اعتراض گفت:اِ فرزام...خيلي بدجنسي...!

فرزام:مگه دروغ ميگم خانوم؟؟؟

مهتاب:بله كه دروغ ميگي...توهيچ وقت چشم ديدن ارتباط عمومي قوي منو نداشتي...

فرزام:نفرمايين...من هميشه...

كه ادرين كه نميدونم اون موقع از كجا سر رسيد و تااون موقع كجا بود

گفت:فرزام...بسه انقدر چرت نگو...بيا كارت دارم...

فرزام نگاهي به ما كردو با خنده گفت:اوه شرمنده...رييس قبيله منو حزار

كرده...برم تا هاپونشده...

وبعد به سمت من برگشت و با موزيگري گفت:به نصيحتم فكركن

كه دوبار داد مهتاب بلند شد و باعث شد بزنه زير خنده و ده برو كه رفتيم...منم كه

فقط ميخنديدم...واقعا اين دوتا يه پا دلقك بودن..چ روحيه شادي داشتن!

همون موقع چشمم ب  همون دخترچشم روشن افتاد كه روبه روي من نشسته

بود...وقتي نگاهمو متوجه خودش ديد پشت چشمي نازك كرد و روشو

برگردوند...خشكم زد...اين چه كاري بود؟؟؟همون موقع صداي ريز و ظريفي كنار

گوشم گفت:به دل نگير اخلاقش همينجوري گنده...به سمتش برگشتم...لبخندي

زدمو چيزي نگفتم...كه دوباره گفت:توهميشه انقدر كم حرفي؟

-نه...خب...چي بگم؟؟؟

مهتاب:بابا يه چيز بگو ديگه...مثلا ..مثلا بگو....ممممممممممم

من:اهان يه چيزي يادم افتاد بگم؟؟؟

مهتاب:بگو عزيزم...

من:شما چه نسبطي با ادرين دارين؟؟؟؟

كمي من و من كردو گفت:خب شوهرم دوست ادرين خانِ!

من:شوهرتون؟؟؟

لبخندقشنگ  و شيطوني  زدو گفت:اره ديگه..همين فرزام خله!از حرفش خندم

گرفت...!!!ولي به زور سعي كردم جلوي خندمو بگيرم ...توي همون حال باخودم

فكركردم كهه درست حدس ميزدم!!!!!!!!دوبارره صداي اون دختره بلند شد

-واقعا كه زن داداش!بيچاره داداشم...و بعد با اخم از جا بلند شدو رفت تو اتاق

من...پروووو...نميدونم چرا دلم ميخواست تاميخوره بزنمش...واسه چي رفت تو

اتاق من؟؟؟عجب رويي داره ها..نميدونه تواتاق خصوصي كسي نبايد رفت؟؟بي

تربيت

مهتاب:دختره ي افاده اي از دماغ فيل افتاده

با تعجب ب سمت مهتاب برگشتمو گفتم:چرا اينجوري كرد؟؟؟

مهتاب:نميدونم..خوددرگيري داره...ولش كن بابا...من به كاراي اين عادت كردم...

وبعد با شور و شوق به سمتم برگشت و گفت:خب كجا بوديم؟؟؟

من:هيچي داشتي ميگفتي اقا فرزام شوهرتونه!!

مهتاب:اهان اره...خيلي وقته با هم دوستن ...ظاهرا تو محل كار باهم دوست شدن..

من:اهان..راستي..اسم اين خانومه چيه؟؟؟خواهر شوهرتونه؟؟؟

خنده ي ريزي كردو گفت:بله متاسفانه اين عجوبه خواهر شوهرمه..برعكس

فرزامه..هرچي فرزام  شوخ و اجتماعي...اين افاده اي و غرغرو..از عالم و ادم

تلبكاره...نميدونم اين بشر به كي رفته...اسمش فرنوشه...

سري تكون دادم و مشغول فكر كردن شدم..عجيب مهر مهتاب ب دلم نشسته

بود...يه جورايي كپي شيرين بود...خيليم خونگرمو صميمي...ادم سريع باهاش جور

ميشد...داشتم فكر ميكردم ك با ارنج كوبيد به دستمو گفت:انقدر فكر نكن مخت

پنچر ميشه...موافقي بريم دَدَر دودور؟؟؟

من:ددر دودور؟؟؟

مهتاب:اره ديگه...يه گشتت اساسي...البته بدون اين عتيقه...چون اگه بگيم بهشم

ميدونم نمياد

راستشو بگم خوشحال شدم...يعني از خدام بود...چه بهتر...با يه دختر خونگرم

بجوش بريم يه كم بگيرديم و خوش بگذرونيم...چرا كه نه؟؟؟با ذوق نگاهي بهش

كردمو گفتم:خب حالا كجا بريم؟؟؟

چشمكي زدو گفت:جايي ك زنا عاشقشن...مركز خريـــد...!

واااااااااي ياااااااخدااااااااااااااااااا...دقيقا دست گذاشت رو نقطه ضعف من...من از

خريد متنفررررررررررررررررررررررررررررررررم!!!
***

مهتاااااااب...

-جـــــانم؟؟؟

من:بهتر نيست برگرديم؟؟؟؟ميترسم ادرين عصبي بشه...ديدي كه نميزاشت بيام

اخمي كرد و با غرغر گفت:به اون چه ربطي داره؟؟؟واسه چي انقدر نقطه ضعف دستش ميدي...

خواستم بگم چون فعلا كارم بش گيره...اما نگفتم...نميدونستم مهتاب چقدر از

رابطه ي منو ادرين ميدونه..اصلا چيزي ميدونه يا نه...بخاطر همين بيخيال گفتن اين

خرف شدم...        پوفي كردمو سرمو برگدوندم...همينجوري مشغول راه رفتن بوديم ك

مهتاب يه دفعه با ذوق گفت:واي رها چندلحظه اينچا وايستا الان برميگردم...!و با

ذوق دست منو ول كردو بدون اينكه بزاره حرفي بزنم نميدونم كدوم طرفي

دويد...تصميم گرفتم بيخيالش بشم..خب مياد ديگه...بزار يكم اينجاهارو ديد

بزنم...مغازه اي كه روبه روم بود نظرمو جلب كرد...به نظر مانتو هاي قشنگي

داشت...تصميم گرفتم سري به مغازه بزنم...پس را افتادم و داشتم ميرفت كه يه

دفعه محكم به چيزي خوردم و اون چيزم كه نميدونم چي بود ب من خورد و آخمو

دراورد...تازه يه سري خرت و پرت هم از برخورد ما پخش زمين شد...با حرص

شونمو گرفتم...برگشتم سمتش تا چندتا فحش بارش كنم كه باديدنش تعجب

كردم...مشغول جمع كردن وسايلش از روي زمين بود..تند تند وسايلشو جمع كردو

سرشو گرفت بالا ..خواست بلند ش چشمش به من افتاد...اونم از ديدن من تعجب

كرد...با تعجب و درحالي كه يه لبخند محو روي لبش بود گفت:رها!

منم خنده ي دندون نمايي كردمو گفتم:شروين..!

از ديدنش خوشحال شده بودم...پسرخوبي بود...توهمون برخورد اول كه اومده بود

جلوي درخونه ازش خوشم اومده بود..اون هم مثل مهتاب و فرزام خيلي خون گرمو

خوش برخورد بود..هيمن باعث شد ك انقدر زود باهاش صميمي شم...به طوري كه

بعد از ديدار اول لحن حرف زدنم از دوم شخص جمع به دوم شخص مفرد تبديل

شه...اوخي....پسره مو طلايي!!

 

از روي زمين بلند شد...دستي توي موهاش فرو كرد و گفت:اينجاچيكارميكني؟

من:خودت اينجا چيكار ميكني؟؟؟

لبخندي زد...بسته هاي خريدشو گرفت بالا و گفت:ميبيني كه..اومدم خريد...

منم خنديدم و گفتم:خب منم واسه همين كار اومدم...

شروين:تنها اومدي؟؟؟

من:نه ..با دوستم اومدم...

شروين:دوستت؟؟؟پس كوش؟؟؟

من:اره دوستم...بعد نگاهي به اطراف كردمو وقتي ديدم از مهتاب خبري نيست

گفتم:نميدونم كجا رفت...يه دفعه غيبش زد...

بعد بهش اشاره اي كردم و گفتم:مثله اينگه تو تا منو ناقص نكني دست بردار نيستي...!

با چشماي گرد شدش نگاهم كردو گفت:مـــن؟؟؟؟

من:بله تو!هر دفعه كه همو ميبينيم بايد با من يه برخوردي داشته باشي...اون

سري نزديك بود با ماشينت زيرم كني...اين سري هم خودت !

بازهم خنديد...دستي پس گردنش كشيد و گفت:ارها راست ميگي...!معذرت ميخوام...!

من:بيخيال بابا...مهم نيست...!

دوباره اطرافمو نگاهي انداختم...اي بابا پس مهتاب كجا بود؟؟

شروين:رها..افتخار ميدي با هم بريم يه دوري بزنيم؟؟؟

با تعجب به سمتش برگشتمو گفتم:چــي؟؟؟

شروين:ميگم حالا كه ديدمت شايد قسمت بوده باهم بريم يه چرخي بزنيم...اين

افتخارو به من ميدي؟؟؟

چندثانيه اي فكر كردمو گفتم:خب...پس صبر كن دوستمم بيادباهم بريم

لبخند مرموزي زد و گفت:نه ديگه..كيفش به اينه كه دوستت نياد

با چشماي گرد شد نگاهش كردم و گفتم:منظورت چيه؟؟

شروين:منظورم اينه كه بيا بپيچونيمش!

صدام ناخوداگاه اوج گرفت:چــــــــي؟؟؟؟؟امكان نداره

شروين:چرا اخه؟؟؟؟

من:شروين گناه داره!!من تازه باهاش اشنا شدم..ممكنه ناراحت بشه..

شروين:اگ واقعا دوستت باشه انقدر زود ازت ناراحت نميشه و ميزاره به حساب شوخي...نگران نباش...

من:شروين زشته!!من اينكارو نيمكنم...خب صبر ميكنيم اونم بياد!

شروين:رها..من كه اونو نميشناسم چيجوري باهاش برم بيرون؟

من:خب باهاش اشنا ميشي..بخدا مهتاب خيلي دختر خوبيه!

شروين:ولي فازي كه پيجوندش ميده يه چيزي ديگس...!بيا بپيجونيمش ديگه..بابا

نترس من از اين كارا بادوستام زياد كردم..نهايتش يه منت كشي رو ميفتي ديگه!

قيافه ي مظلومي به خودش گرفت ك دلم كباب شد...

شروين:رها...خواهش

من:اما...

نزاشت ادامه حرفمو كامل كنم و با لحن رنجيده اي گفت:درسته كه من مدت زيادي

نميشناسمت...اما حداقلش اينه كه يه بار ديگه هم باهم رفتيم بيرون..باهم حرف

زديم...حالا تو حاضري به خاطر كسي كه تازه چندساعته باهاش اشنا شدي منو از

خودت بروني و ناراخت كني؟؟؟

بعد لحن شوخي به خودش گرفت و گفت:من حق اب و گل دارما

كلافه نگاهش كردم...لامصب عين شيطان بود...باحرفاش ادمو قانع ميكرد  و فريب

ميداد...با اين كه بازم دودل بودم..اما به خب راست ميگفت..من با شروين بيشتر

اشنا بودم تا مهتاب...حتي اكه اين اشنايي تو يه برخورد بيشتر خلاصه

ميشد...ناچار نفسمو به  بيرون فوت كردم...سرمو كج كردم و گفتم:شروين..از

دست تو!

لبخند پت و پهني زد...نگاهي با خند و خوشحالي بهم انداخت...توچشماش نگاه

كردم...برقي توي چشماش بود...يه برق عجيب...ناخوداگاه به خودم لرزيدم..از برق

چشماش...به خودم لرزيدم..چشماش عين گربه بود...يه گربه اي ك داره به هدفش

و طعمه ش نزديك ميشه...يه گربه كه از چيزي كه بهش رسيد خوشحاله...يه برق

عجيب و درعين حال وحشتاك...

شروين:رها باتوما!

تكون محسوسي خوردم و گفتم:ها؟؟

شروين:هيچي ميگم بيا بريم ديگه

من:اهان اره بريم...و سعي كردم ديگه ب اين فكراي چرت و غلط بها ندم و از ذهنم

بيرونشون كنم...شروين پسرخوبي بود..من مطمئن بودم!!يعني...اميدوار بودم كه

اينطور باشه!

نظر یاتون نره!