رمان غرور عشق 26
اشكار ادرین:الو؟......فرزام......سريع خودتو برسون اينجا........نپرس چرا فقط بيا.........فرزام دير كني واي به حالت..........!!و بعد بدون خداحافطي قطع كرد...توي اون بي حالي پوزخندي گوشه لبم جا خوش كرد..لابد الان عذاب وجدان گرفته كه منو تا دم مرگ كشونده...وگرنه بعيد ميدونم اين بشر احساسي هم داشته باشه..رها الكي دلتو خوش نكن...خسته بودم...خيلي خوابم ميومد...پلكام خود به خود روي هم افتاد...دلم ميخواست بخوابم..يه خواب طولاني...يه خوابي كه ديگه بلند نشم...همين افكار بود ك خيلي زود زمان و مكان و گم كردم و ديگه هيچي نفهميدم...................
پلکای خستمو تکونی دادم و به ارومی از همدیگه باز کردم...چشما میوخت و درست و حسابی جایی رو نمیدیدم...فقط یه هاله ای از نور و تصویر مبهمی از وسایلای موجود...تاچندثانیه گنگ بودم...زمان و مکانو گم کرده بودم...ولی بعداز چندثانیه همه ی اتفاقای افتاده به ذهنم هجوم اورد و منو از بی خبری متلقی که توی اون موقعیت میتونست برام حکم یه ارامش و داشته باش بیرون کشید...با یاد اوری اینکه چرا اینجوری بیحال روی تخت افتادم اهی کشیدم....انگاری قرار نیست من یه روز خوش داشته باشم....چشمامو بستم و سعی کردم بیخیال باشم...سعی کردم فقط به خودم اهمیت بدم...تنها راهش همین بود!اروم و به سختی دستمو بالا اوردم و چشمامو ماساژ دادم تا بلکم از سوزش کم شه...ولی دریغ!هنوزم سرگیجه داشتم ولی خیلی بهتر شده بودم...حس میکردم بدنم خشک شده...نمیتونستم به خودم تکونی بدم...به سختی دستامو ستون بدنم کردمو خودمو بالا کشیدم...دوباره دستی روی چشمم کشیدم...انگار قدرت دیدم بهتر شده بود...واضح تر میدیم...سرمو چرخوندم...خواستم بلند شم که ادرین و دیدم...سرجام خشکم زد...کاناپه کنار تخت نشسته بود دستشو روی پاهاش گذاشته بود وسرشو با دستاش گرفته بود...خیره بهش زل زده بودم...انگار تو این دنیا نبود...حتی متوجه بیدار شدن من نشده بود...سنگینی نگاهمو حس کرد...دستشو از روی پاهاش برداشت و سرشو بلند کردازدیدنم تو اون حال تعجب کرد...انگار واقعا متوجه بیدار شدنم نشده بود...با تعجب نگاهی به من انداخت و گفت:کی بیدار شدی؟سعی کردم لبخند محوی بزنم و گفتم:همین الان... ادرین:پس چرا من متوجه نشدم؟ شونه ای بالا انداختم..با لبخندی که به زور و واسه اثبات بی اهمیتیم روی لبم نشونده بودم بهش نگاه کردم...خواست چیزی بگه که کسی در زد... تعجب کردم...مگه کی ب غير ما اینجا بود؟؟؟ صدای یه مرد بود که داشت با لحن شوخی میگفت:آدی؟؟؟پسرم؟؟؟؟ نمردی اون تو؟؟؟؟چیکار میکنی؟بیا بیرون دیگه...ای بابا بزار اون بنده خدا استراحت کنه...آدی...هوی...با تواما...کَرم شدي الحمدو لله...خيلي سالم بودي اينم به ويژگي هاي درخشانت اضافه شد...جواب نميدي؟؟؟الان ميام توهاااااا...شوخي ام ندارم...تا سه ميشمارم ميام تو !بعد نگي نگفتي!! با چشماي گرد شده به ادرين نگاه كردم...اين كي بود كه ب ادرين ميگفت آدي و تازه اينجوريم باهاش حرف ميزد؟؟انقدر راحت؟؟؟؟اگه مرد نبود بي شك بهش حسودي ميكردم...ادرين كه نگاه متعجبمو ديد سري از روي تاسف تكون داد و گفت:يه ديوونست...بهش اهميت نده... پشت دري:اااااااي ديونه عمه ي خدابيامرزته...درباره ي من درست صحبت كن...رها دخترم به حرفش گوش نده... صداي ظريف زني رو شنيدم كه اعتراض اميز و با خنده گفت:فــرزام..بسه!!! وبعد صداي نازك ديگه اي كه تقريبا با عشوه گفت:وااا؟؟چيكارش داري داداشمو!! ديگه واقعا داشتم شاخ درمياوردم...اين كي بود كه اسم منو ميدونست؟؟؟ اينجا چي كار ميكرد؟؟؟فرزام كي بود؟؟؟اون زنا كه صداشون اومد كي بودن؟؟؟ درواقع هم تعجب كرده بودم..م خندم گرفته بود...معلوم بود طرف خيلي شوخه...خيلي م بامزه بود...جوري كه به هيچ وج بهش نميخورد دوست ادرين باشه...ادرين دستي روي صورتش كشيد...سري تكون داد و گفت:اين تا منو ديوونه نكنه ول نميكنه!و بلند شد و به سمت در رفت و بازش كرد همون لحظه چهره ي بامزه مردي رو ديدم كه دستش روي هوا مونده بود و دهنش براي گفتن حرفي باز مونده بود...قيافش خيلي باحال شده بود..انگار بازم ميخواسته در بزنه و چيزي بگه..خيلي اروم زدم زير خنده...اين ديگه كي بود؟؟؟پسره كه فهميدم اسمش فرزامه نگاهي به من و بعد به ادرين كه داشت با اخم نگاهش ميكرد انداخت و گفت:اژدها وارد ميشود...چيه چرا اينجوري نگام ميكني؟؟بده باعث خنديدن رها خانوم شدم؟؟؟ و بازم نگاهي به من كردو چشمكي زد... ادرين:بيا برو بچه پرو...برو تا نزدم لهت نكردم فرزام:كجا برم خب؟؟؟من همينجا راحتم ادرين پوفي كشيد..نگاهي به من كردو پرسيد:ميتوني بياي بيرون؟؟؟ باهمون لبخندي كه روي صورتم بود سرمو به معني مثبت تكون دادم وادرين هم فرزام رو كمي هل داد..و بعد خودش از اتاق بيرون رفت...با رفتنش فرزام نگاهي به من انداخت و گفت:خب پاشو ديگه تنبل!يعني من كشته مرده ي اين ادبش بودم!!چايي نخورده پسرخاله شده بود...والا!چيزي نگفتم...تمام قوا مو جمع كردم و از روي تخت بلند شدم...حين بلند شدن خيلي هواسم بود كه دوباره سرم گيج نره و زمين نخورم...با اون سابقه ي خرابم!!و خداروشكر چيزي نشدو صحيح و سلامت تونستم روي پاهام وايستم و قله ي اورسـت رو فتح كنم!!بـــله!!!!!!