پشت درخونه توي راهرو وايستاده بودم...حالا چيجوري ميرفتم تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اه لعنت به این شانس...من ک کلید نداشتم...حالا چی کارکنم؟اگه کسی

خونه نباشه که پشت در میمونم...ادرین هم این موقع ها خونه

نیست...اووووف...چقدر گیجم من...چرا فکر اینجاش ونکرده بودم؟؟؟؟جلوی

درخونه شروع کردم به راه رفتن...بیا رها خانم...گیجی دیگه...حالا چرا اینجا

داری قدم رک میری؟؟؟خب دیوونه یه زنگ بزن ببین شاید خونه باشه...ضرر

نداره که...تواون و نمیشناسی؟؟؟؟نه نه...وجدان خونه نیست من

میدونم...حالا تو زنگ بزن...اه باشه الان زنگ میزنم دل تو خنک شه!!!و

خیلی اروم دستمو روی زنگ فشار دادم...کمی صبر کردم تاببینم کسی

جواب میده یانه...ولی درکمال تاسف خونه نبود که نبود...بیا خیالت راحت

شد؟؟نه راحت شد؟؟؟؟چرا میزنی حالا...بخاطر خودت گفتم...تو بخاطر من

چیزی نگو لطفا...پرووووووو...بیا رها خانم خلم که شدی...ایـــش...خدا

عقلت بده...شيطونه ميگه با مشت و لگد بيفت به جون در بشكونشاااااااااااا

-سلام...

سريع به سمت عقب برگشتم تا ببينم اين كيه كه سلام داده كه دركمال

خوش شانسيييييي...بعله...خود خود چشم سبزش بود!كه داشت با يه اخم

فجيح بهم نگاه ميكرد..اي جان چقدر دلم براش تنگ شده بود!!!شروع كردم

به اناليز كردنش...اوخي اوخي...مادر برات  بميره...كجا بودي تو؟؟؟ميدوني

چندروزه نديدمت؟؟؟-چندروزه نديديش خو ۱روزه ديگه -اي باباحالا وجدان

جان شماا خفه ابراز احساساتم گل كرده بيد...-رها خره تو اصلا واسه چي

بايد ابراز احساسات واسه اين غول تَشَن گل كنه؟؟؟كه چي بشه؟؟؟اصلا

تو به اين چيكارداري؟؟؟-ها؟؟؟اره ها...راست ميگي وجدان...كه چي

بشه؟؟؟-منم همينو ميگم...-افرين افرين گل گفتي...

-تازه يادت نرفته كه كه چه اتفاقي واست افتاده؟؟؟اونم بخاطر اينكه اين اقا

اون روز حاضر نشد دودقيقه از كار مهمش بزنه و پيش تو باشه...-نه يادم

نرفته...مطمئن باش...من حال اينو نگيرم رها نيستم...خوبه يادم انداختي

وجي جون...

اخمي كردم..دست به سينه وايستادمو با لحن تلبكاري گفتم:گيرم كه

عليك...در باز كن ميخوام برم تو...

باهمون اخم و اون چشماي جادوييش زل زد تو چشمام ...ته دلم يه جوري

شد...ب خودم تشر زدم...بس كن دختر...خجالت بكش...بي جنبه!حس كردم

ميخواد يه چيزي بهم بگه...حس كردم عصبيه...ولي چيزي نگفت...و دركمال

تعجب  بي هيچ حرفي كليد و از جيبش در اورد و درو باز كرد...يكم از كاراش

تعجب كرده بودم...اين چرا اين موقع اومده خونه ؟؟؟چرا انقدر كم حرف؟؟چرا

الان درسته منو قورت نداد ؟جوابمو نداد؟؟؟سري تكون دادم كفشامو

دراودرمو و رفتم داخل...اوخي اوخي...دلم واسه اينجا هم تنگ شده

بود...حالا انگاري يه قرن نبودماااا...اي بابا اين ادرين كجا رفت؟؟؟؟بابا بيا

بشين عروس گلم اومديم دودقيقه روي ماه خودتونو ببينيم...زحمت

نكش...معلوم نيست كجا رفته...پسره ي بچه پرو قرتي...!!قرتي؟؟؟رها

ميفهمي چي ميگي؟؟؟؟پووووووف نه والا نيمفهمم...

بلند شدم...درحالي كه داشتم به سمت اتاقم ميرفتم داد زدم:هوي آدرين

كجايي؟؟؟؟؟هووووووي؟؟؟؟؟ادرين؟؟؟عمويي؟؟؟

-هوي و...ببين رها يه چيز بهت ميگما...دهن منو باز نكن

من:اِ به به ..عروس خانم تشريف اورد...بابا شما همينجوري مورد پسند واقع

شدي چرا رفتي خوشگل كردي؟؟؟؟ماهمينجوري هم راضي بوديم...

نگا تاسف باري به سرتاپام انداخت و گفت:دختره ي ديوونه...خدا به من صبر بده...

ايــــــــش...اينم كه همش ضد حاله...والا!!!!!!!!

من:حالا چرا خدا به تو صبر بده...به شوهر عزيزم صبر بده كه طاقت داشتن

همچين هوري رو داشته باشه و شب عروسي از خوشحالي پس نيفته!

و واقعا خودم درعجيم چيجوري روم شد همچين حرفي بزنم...واقعا كه من

بي حيام...خااااااك توسرم!!!ولي خدارو شكر كه ديگه ادرين به روم نياورد...

ادرين:خب ميشنوم..

من:چيو؟؟؟؟؟؟؟؟

ادرين:از ديروز تاحالا كجا بودي؟؟؟؟

عصباني شدم...پسره ي بيشعور ...تازه ميپرسه از ديروز كجا بودي؟اصلا به

توچه كه من كجا بودم؟تويي كه حتي حاضر نشدي اون شب پيشم بموني...

دست به سينه ايستادم...حق به جانب و با لحن تندي گفتم:به تو ربطي نداره...

اونم كه انگار منتظر يه جرقه بود...عصباني شد و با صداي بلندي گفت:ببين

رها..اون روي سگ منو بالا نيار...فقط جواب سوالمو بده

من:روي سگ شما كه هميشه بالاست...منم دليلي نمبينم رفت و امدم و واسه تو يكي توضيح بدم!

حسابي قاطي كرد...به طرفم خيز برداشت...جيغ بلندي كشيدم و پريدم

پشت مبل سنگر گرفتم...ولي زبونم كوتاه نشد كه هيچ...تازه جاي امن پيدا

كرده بودم دراز ترم شده بود...واسه همين دوباره شدم پرو بازي دراوردم و

گفتم:چته؟چرا وحشي بازي درمياري؟؟؟

ادرين با قيافه ي برزخي كه معلوم بود ولش ميكردي دخلمو مياورد با صدايي

كه سعي داشت كنترلش كنه گفت:فقط دهنتو ببند و به هر سوالي كه

ميپرسم درست جواب بده...

دستمو گذاشتم روي تكيه گاه مبل...و با لحن ريلكسي كه ميدونستم

اتيشش ميزد گفتم:خب اگه دهنمو ببندم چيجوري جوابتو بدم؟؟؟

ادرين با فك بهم قفل شده از عصبانيت غريد:رها دعا كن دستم بهت نرسه...

من:نياز به دعا نيست همينجوري هم دستت بهم نميرسه...

ادرين:الان وقت مسخره بازي نيست...

من:ولي به نظر من كه وقت مناسبيه!

ادرين كه حسابي كلافه شده بود با حرص گفت:رهــا!

من:چيه؟؟؟

ادرين:بهم بگو اون شب چه اتفاقي افتاد...؟باور كن هرچي بگي فقط به نفع خودته...

خشكم زد...پس همه چي رو ميدونست؟؟؟؟اگه ميدونست چرا بهم ميگفت

ديروز كجا بودم؟؟؟اصلا ادرين از كجا اين چيزارو ميدونست؟؟؟

قيافه ي حق به جانبي گرفتم و با اخم گفتم:پس تو همه چي رو

ميدونستي؟؟

جوابمو نداد...دوباره پرسيدم:يـ..يعني تو ميدونستي چه اتفاقايي براي من افتاده؟؟

و منتظر توي چشماش نگاه كردم...بازم جوابي نشنيدم..از پشت مبل بيرون

اومدم....قدم هاي كوتاه و سستي برداشتم و روبه روش ايستادم...دوباره و

با لحن لرزوني و ناباوري كه كنترلش درست خودم نبود گقتم:ميدونستي و

نيومدي ببيني مردم يا زندم؟؟؟تو...تو ميدونستي كه ميخواستن منو

بكشن؟؟؟اره؟؟؟ميدونستي و ازم سراغي نگرفتي؟؟؟ ناخوداگاه چشمام پر

اشك شد...كنترل رفتارم دست خودم نبود...نميخواستم گريه كنم..ولي

نميتونستم...انگاري توقع اين برخورد و از ادرين نداشتم..انتظار داشتم وقتي

ميشنوه چه اتفاقي برام افتاده عصبي بشه...كاري بكنه...حتي يه دقيقه هم

ازم چشم ورنداره...ميدونم توقعم نابجا بود...ميدونم دليلي نداشت كه من

اين توقع رو داشته باشم...اما...اما دل كه اين حرفا حاليش نميشد...هه...اون

نه تنها ناراحت نشد بلكه خيلي ريلكس روبه روي من وايستاده بود....خيلي

ريكس توي چشماي من نگاه كرد...خيلي راحت گند زد به تمام انتظارات و

باورهاي من...با لحن سرد و يخي...محكم...و با اراده..جوري كه انگار از اين

اتفاق ككشم نمي گزه و هيچ اهميتي براش نداره

خيلي رك و واضح...با يه كلمه سردرگمم كرد:اره...ميدونستم!

داغونم كرد...با همين حرفش خوردم كرد...داشت با زبون بي زبون بهم

ميگفت...داشت ميگفت تو برام اهميتي نداري...داشت ميگفت هرچي رشته

كرده بودي پنبه شد..داشت ميگفت تمام اين مدت...برام پشيزي ارزش

نداشتي...باروم نميشد...خودمم نميدونستم چرا...ولي خيلي دلم ازش

گرفت...قلبمو شيكوند...خودمم نميدوستم چرا...ولي دوست نداشتم اين

حرفو ازش بشنوم...خودمم نميدونستم چرا..من..خودم هيچي

نميدونستم..هيچي...اصلا نميدونستم واسه چي بايد انقدر از حرفش

ناراحت بشم..مگه اون كي بود؟؟؟اره مگه كي بود كه ازش توقعي داشت

باشم؟؟اونم يكي بود مثل بقيه پسرها...مثل بقيه مردها...نميشد ازش

توقعي داشت...واسه چي بايد واسه يه دختر غريبه دل ميسوزوند...اصلا من

چرا ميخواستم واسم دل بسوزونه؟چرا ميخواستم بهم اهميتي بده؟؟؟؟

با تمام اين حرفا خودم خوب ميدونستم دارم چرت ميگم...دارم انكار

ميكنم...يه چيزي تو اون ته ته هاي قلبم نادرست بود...يه چيزي كه

نميزاشت مثل قبل بي تفاوت باشم...با صورتي كه حالا از اشك خيس شده

بود و با چشمايي كه توش از اشك غوغايي بود ...ناباور نگاهش

كردم...چطوري دلش ميومد انقدر سنگ باشه؟؟؟چجوري يه ادم ميتونه انقدر

سنگ باشه؟؟؟؟عصباني شدم..حرصم گرفت...از خودم...از ادرين...از اين

زندگي لعنتي...با لحن عصبي و لرزون گفتم:نامرد...ميدونستي اون شب با

خيال راحت ولم كردي؟؟؟

ادرين:اينطور كه فكر ميكني نيست...من..

صدام رفت بالا...كنترل صدام هم ديگه دست خودم نبود...ناخوداگاه تبديل به

جيغ شد...وكلمات بي اراد از دهنم بيرون ميومد:تو چي؟؟؟هان؟؟؟تو

چــي؟نیاز به دروغ نیست...ثبات شد واسم...بخدا ثابت شد منو ادم حساب

نمیکنی...ثابت کردی مردن یا زنده بودنم واست مهم نیست...فقط بهم دروغ نگو

ادرین:رها اروم باش

من:اروم باشم؟؟چیجوری اروم باشم؟؟تو خودت میتونستی اروم باشی

وقتی یه عده ادم که اصلا نمیدونی کی هستن میخوان بکشنتو تو هیچ تکیه

گاهی نداری؟؟هیچ امیدی نداری؟؟؟میتونستی اروم باشی وقتی مجبور

باشی روزوو با بیخیالی طی کنی و شب و با فکر مرگت؟ادرین

میتونستی؟؟؟؟نه نه..نمیتونستی نمی تونستی..سرگيجه پدرمو دراورده بود

چشمام همه جا رو تار ميديد....انگار دنيا داشت دور سرم ميچرخيد...

زانوهام سست شد...انگار دیگه تحمل وزنمو نداشتن...سرم داشت گیج

میرفت...تواین دوروز فشار عصبی زیادی روم بود...اصلا حال مساعدی

نداشتم...دستمو گذاشتم روي سرم...چشمام خود به خود بسته

شد...پاهام بی اراده خم شد و داشتم

نقش زمین میشدم که حس کردم روی هوا معلق موندم...حس کردم دست

قوی منو نگه داشته...بوی عطرش پیچید توی بینیم...قطره اشکی از گوشه

پلکه بسته سر خورد...دلم میخواست دستشو پس بزنم...دلم میخواست

بهش بگم ولم کنه...بزاره به درد خودم بمیرم...اینجوری منو وابسته ی

خودش نکنه...اینجوری منو معتاد محبتش نکنه...اما نمیتونستم...نه توان حرف

زدن داشتم و نه قلبم میزاشت که از خودم دروش کنم...نمیتونستم...نه!

صدای نگرانشو کنار گوشم شنیدم که گفت:رها...چت شد؟؟رها؟؟؟یه

چیزی بگو؟چی باید میگفتم؟؟؟چیزی نمیتونستم بگم...اصلا چیزی نداشتم

که بگم...چند ثانیه ای گذشت که حس کردم روی ی سطح نرم قرار

گرفتم...اروم لای پلکامو باز کردم...روی تخت بودم......لعنت به من...لعنت به

من بی ظرفیت...به محض گذاشتن من روی تخت ازم فاصله گرفت و کنار

پنجره ی اتاق ایستاد...مشغول تماس گرفتن با کسی شد...نميدونم من

توهم زده بودم يا درست بود...ولي هرچي كه بود ديگ از اون لحن

خونسردش خبري نبود..اون لحن خونسرد تبديل شده بود ب يه نگراني