رمان عشق فلفلی 11
مگه کجا قرار بود بریم.!چرا اینجوری حرف زد...برای خنثی کردن حس فوضولیم به اتاق مامان رفتم .مامان روی تخت دراز کشیده بود و رفته بود زیر پتو
_مامان!
جواب نداد جلوتر رفتم و دوباره گفتم:مامان!
پتو رو از روی صورتش کنار زد و گفت:چیه.
_الان پارسا زنگ زد.
_خب!
_گفت میاد دنبالم.
_باشه!
مامان حتی نپرسید برای چی کجا میخواید برید...فقط گفت باشه.
اروم رفتم داخل اتاقم.یک مانتو و شلوار و شال مشکی پوشیدم...شده بودم سرتا پا مشکی..خدا رو شکر بهم میومد.نشستم لب پله و مشغول پوشیدن کفشام شدم..با صدای بوق از خونه خارج شدم...با دیدن ماشینش ...و سر نشینی که جلو نشسته بود نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم..عقب نشستم همین که نشستم..پارسا گفت:سلام عزیزم..بوس اول کار..
با تعجب نگاش میکردم که زیرچونمو گرفت و بوسه ای به لپم زد..گونم داغ شد اولین بوسه اینقدر تند اینقدر بی احساس.
دختری که جلو نشسته بود به سمتم برگشت...ملینا بود..لحظه ای هنگ کردم.سریع گفتم:سلام.
فقط سرشو تکون داد..پارسا گفت:ملیناامروز رسیده...تا کارای خونه رو ترتیب دادم طول کشید..پس بگو برای ایشون رفتن.
گفتم:خوش اومدین.ولی...پارسا...بهتر بود من خونه باشم.
ملینا نگاهی به من کرد و گفت:چیه؟بابات مرده رخت سیاه به تن کردی؟
پارسا از اینه نیم نگاهی به من کرد و گفت:نه...پدربزرگش فوت کرده.
ملینا خیلی حرف میزد و من به شخصه سرم داشت درد میگرفت که پارسا به حرفش پایان داد و گفت:چیزی میخورید؟
ملینا سریع گفت:اره ...اره...من که خیلی گشنمه..
تودلم گفتم کارد بخوری تو....پارسا گفت:تیام جان تو هم گشنته؟
سرمو تکون دادم و گفتم:یک جورایی ..
ملینا گفت:چه عشوه ای هم میاد..
تا وقتی رسیدیم هیچ کدام حرفی نزدیم...پارسا ماشین رو پارک کرد..انها شانه به شانه هم راه میرفتند و من با یک قدم تفاوت پشتشان.یا من خیلی ارام میرفتم یا انها خیلی تند.
صندلی هایش مانند مبل های بزرگ بود..
یکی از فست فود های معروف شهر بود..پارسا گفت:چی میخورید؟
ملینا:هات داگ.
پارسا نگاهی به من کرد و گفت:توچی؟
_پپرونی.
پارسا لبخندی زد و رفت تا سفارش دهد من هم دنباله ملینا راه افتادم.پشت مبلی نشست..او انطرف من اینطرف.نمیدانستم پارسا کجا میشینه...حتما کنار ملینا..اون دختری به زیبایی ملینا رو ترک نمیکنه..یاد رفتار روز اولشون افتادم انگار دوتا دشمن خونی بودند..حالا اقابراش خونه میگیریه و میارش غذا بیرون..
همون موقع پارسا رو دیدم که داشت نزدیک میشد.استرس داشتم ..به خاطر همین چیز معمولی...پارسا بهم نگاه میکرد و لبخند میزد که در عین ناباوری...
غرق تعجب.....دیدم که پارسا نشست کنار ملینا...یعنی چی..لبخنداشم الکی بود حداقل جلوی ملینا نمیخواست حفظ ظاهر کنه؟
ملینا پرسید:پارسا جان چرا نرفتی پیش عشقت.
من به دفاع از حرکت او پرداختم و گفتم:ملینا جون اینطوری بهتر میتونه صورتمو ببینه..
ملینا زیر لب طوری که من بشنوم گفت:نکه خیلی خوشگلی.
گفتم:در این شکی نیست ملینا جون.
ملینا به سمت پارسا چرخید و گفت:جه نامزدی داری پارسا.
پارسا به من نگاهی کرد ...نه لبخند نه اخم..پس چی بودتوی چشاش که من نمیفهمیدم.
همون موقع گارسون غذا رو گذاشت برای خوشم پیتزا سفارش داده بود بعد از خوردن غذا هنگاهی که سوار ماشین شدیم پارسا گفت:تیام امشت بیا خونه من که فردا بریم سر خاک..
بدون فکر به مدرسه گفتم:مامان تنهاست.
_مامانت و خاله زیبا به این تنهایی نیاز دارند.
_مدرسه چی؟
ملینا پقی زد زیر خنده و گفت:پارسا...نامزدت بچه مدرسه ای.
پارسا گفت:بچه مدرسه ای می ارزه به صدتا از دانشگاه اخراج شده..
ملینا حرفی نزد که من گفتم:میشه موبایلتو بدی..یک زنگ به مامان بزنم.
_اره گلم.
موبایلشو به سمتم گرفت.رمز داشت.
با تعجب از توی اینه نگاهش کردم که گفت:رمزش ..اچ(h)اینگلیسی.
یعنی اسم کی میتونه باشه....رمز رو زدم و بعدش شماره مامان رو گرفتم..
[2 27]
**********************
قسمت 26
فرهاد گوشی رو برداشت.صداش خسته و گرفته بود .اروم گفت:بله پارسا جان.
جان!یعنی اینقدر باهم صمیمی بودند.گفتم:تیامم.
_سلام تیام
_سلام خوبی؟
_اره خیلی.بغض صداشو به خوبی میتونستم تشخیص بدم.گفت:کجایی؟کی میای؟
_با پارسام...و (نگاهی به پارسا انداختم) و همسایشون..میخواستم بگم پارسا ازم خواسته برم خونشون ..
فرهاد کمی سکوت کرد و گفت:میدونی که مامان.. و بابا موافقن..
_اوهوم
_خودت چی میگی؟
ته دلم نمیخواستم برم خونه..اون جوناراحت و افسرده و گریون حالم رو بدتر میکرد..از پارسا هم فقط کمی ترس داشتم گفتم:نمیدونم.
_بچه هم بودی یک کاری که میخواستی ولی خجالت میکشیدی میگفتی نمیدونم.
لبخند تلخی نقش بست رو لبهام.فرهاد ادامه داد:کاری نداری؟
_نه!
_خوش بگذره خدانگهدار.
_خداحافظ.
تلفن رو به پارسا برگردوندم و بقیه را با سکوت و اهنگ طی شد..اپارتمانش در بالا شهر بود .اپارتمان های بزرگ و شیک و.پارسا ماشین را پارک کرد و 3تایی به سمت اسانسور رفتیم.پارسا و ملینا کنارهم ایستاده بودند و من روبه روی پارسا از شانس بدم هم اسانسور کوچک بود و ما هم سینه به سینه هم ...سعی کردم نگاهم را پایین بیندازم ولی یا روی سینه ستبرش می افتد یا نگاهش در نگاهم قفل میشد.نفهمیدم ملینا هم این تبادل را نگاه را فهمید یا نه..پیاده که شدیم.طبقه دوم بودیم.پارسا گفت:کاری نداری ملینا؟
_یک چایی دعوتم نمیکنی؟
_چرا حتما.
_تا چایی رو دم کنی منم لباسام رو عوض میکنم میام.اهی کشیدم .پارسا کلید انداخت و وارد شدیم.خانه تفریبا متوسط بود.2اتاق واشپزخانه و هال و پذیرایی و سرویس بهداشتی داشت.پارسا ناگهان دست به سمت دکمه ها پیراهنش برد و من هم وسط هال ایستاده بودم و مشغول تجزیه و تحلیل بودم که سنگینی نگاهش رو روی خودم حس کردم.سرمو بالا اوردم..خمار نگاهم میکرد روی هر دکمه مکثی می کرد..
اروم گفتم:چیه؟
_شالتو دربیار.
_چی؟
_درش بیار.
_حالت خوبه؟
دستشو اورد جلو و من دستشو پس زدم و گفتم:باشه خودم در میارم..درش اوردم و گذاشتمش روی مبل.
پارسا دستشو ناگهانی دور کمرم حلقه کرد ..دستمو برای برداشتن دستش روی دستش گذاشتم و گفتم:پارسا...چیکار میکنی؟
_میخوامت.
_چی؟حالت خوبه؟نه نه حالت خوب نیست.
پارسا اروم سرشو اورد جلو و گفت از این بهتر.
راهی برای فرار نبود چشماشو بسته بود و صورتش رو جلو اورده بود..نفسای داغش روی صورتم میخورد....نمیخواستم..هیچ اتفاقی بینمون بیوفته..اون از اون بوس تو ماشینش اینم از این کارش.گفتم:پارسا ولم کن.
با صدای تقریبا بلند گفت:از چیه من میترسی لعنتی!!!من نامزدتم...محرمت.
منم مثل اون با صدای بلند گفتم:انگار یادت رفته..این نامزدی اخرش جداییه...
از اینکه نمیتونستم هیچ تکونی بخورم و مثل یک کاغذ مچاله شده توی بغلش بودم اعصابم داشت بهم میریخت.
داد زدم:ولم کن.
ولی بی توجه سرشو جلوتر اورد که...
زیــــــــــنگ.
پارسا گفت:لعنتی و منو انداخت عقب .دکمه های پیرهنشو بست و رفت دم در...
منم شالمو برداشتم تا کردم و رفتم به سمت اتاق رفتم.وضع موهام بهم ریخته بود....یک تخت دونفره!!!!!!خدایاغلط کردم..حتما کار هستی خانم بود.مجبور بودم برسشو بردارم.. و موهای مشکی بلندمو که بعد هیکلم تو بدنم بهترین چیز بود رو شونه زدم و دورم ریختم..مانتومو دراوردم.
هر لحظه صورتش رو که اونقدر بهم نزدیک بود رو تصور میکردم....احساس ترس خوشایندی بهم دست میداد خودمم با خودم تکلیفم معلوم نبود..یعنی پارسا منو دوست داره که اینجوری کرد یا فقط....فقط.برای رفع نیازاشه...یک بلوز استین حلقه ای یقه اسکی مشکی چسب تنم بود.زدم تو خط بی خیالی.میخواستم جلوی ملینا خودمونشون بدم.از بد شانسی رژم نداشتم که بزنم..
کشو رو کشیدم و با دیدن یک رژقرمز ذوق زده شدم و زدم ولی وقتی یاد اقاجون افتادم با پشت دست پاکش کردم.. و از اتاق خارج شدم.ملینا روی مبل مقابل پارسا نشسته بود. و من تنها چهره پارسا را میدم..چه قد رچند لحظه چهره اش به دل نشست و حس کردم..حس کردم دوستش داشتم و حتی اگه بغلم نمیکرم مطمئن بودم این لحظه دوستش دارم..
پارسا با دیدن من نگاهشو از ملینا گرفت. ملینا وقتی بی توجهی پارسا را نسبت به خودش دید گفت:حواست کجاست؟ و چرخید به سمت من...رفتم به سمتشان..پارسا از من خواست در کنارش بشینم ولی من در مبلی با فاصله از ملینا نشستم.ملینا یک شلوار لی تنگ که تا ساق پاش بودهمره با یک بلوز ابی استین سه ربع و موهاشو با یک کش ساده بالای سرش دم اسبی بسته بود.
****************
پارسا هم با لباس بیرونش نشسته بود.سکوت کرده بودیم که من گفتم:میرم چایی بیارم.بلند شدم که پارسا گفت:نسکافه میخوری ملینا؟ _اره حتما. پارسا به این بهانه دنبال من راهی اشپزخانه شد.سریع اب را روی گاز گذاشتم تا جوش بیاید و مشغول روشن کردن گاز شدم که دست های پارسا از پشت دور کمرم حلقه شد...داغ شدم ولی یک حس خوب در پی این داغ شدن بود...برای لحظه ای بچه بازی و این ازدواج زوری را کنار گذاشتم و وجودش را باتمام وجود دوست داشتم که گفت:خیلی خوشگل شدیا مواضب باش نخورمت.خنده ای نشست گوشه لبم و گفتم:من مواضب باشم؟
سینی نسکافه را بیرون بردم و سرجام نشستم که ملینا گفت:راستی پارسارژلبم رو ندیدی؟
_شاید تو کشو باشه بعدا بردار.
ملینا چشم و ابرویی بالا انداخت و بعد از یک عالمه وراجی..پاشد رفت.منم سریع رفتم به اتاق کناری که بخوابم و پارسا رو نبینم...چون معلوم بود امشب اصلا حالش خوب نیست.
درو باز کردم و همین که رفتم داخل اتاق.با دیدن اتاق خیلی جا خوردم..یک اتاق ساده که فقط کَفِش فرش بود...سایه پارسا افتاد روم چرخیدم به سمتش...لای چارچوب در ایستاده بود..با نگاهم برندازش کردم لباس راحتی تنش بود..سرعت عملت رو عشقه...چه لات شدی تیام.
پارسا گفت:پسندیدین؟
سریع نگاهمو به چشاش دوختم و گفتم:ها!چی؟
خندشو قورت داد و گفت:روی زمین سفت که نمیخوای بخوابی؟
همین طور نگاهش میکردم که گفت:من رو کاناپه میخوام میتونی تو اتاقم بخوابی
از محبتش جا خوردم ..گفتم:ممنون.
به سمت هال رفت منم پشت سرش میرفتم که یکدفعگی برگشت.از حرکت ناگهانیش ترسیدم و یک قدم عقب رفتم که پارسا همراه با نیشخند کنار لبش گفت:فردا شب مامان یک رستوارن دعوتمون کرده.
_من در وضعیت روحی خوبی نیستم که بیام.
_میدونم ..ولی اگه میخوای فیلم بازی کنی بهترین وقته..مامان ایناجمعه بلیت دارند.
چشامو بستم و نفسمو پرفشاردادم بیرون و گفتم:باشه چون اصرار میکنی....میدونم دلت میخواد بهت محبت کنم.
پوزخندی زد و گفت:هه..معلومه کی کشته مُرده محبت کیه!
همونطور که داخل اتاق میشدم گفتم: بسه ..
حسابی حالش گرفته شد از صدای محکمی که اومد فهمیدم حتما خودشو هیکل گندشو پرت کرده رو کاناپه..برای اینکه بیشتر بسوزه گفتم:اروم..میشکنه..
_اگه بشکنه رو تختم جا هست...میخوای بیام نشونت بدم..
دیگه چیزی نگفتم.
خودمو روی تخت انداختم و چشامو بستم...اقاجون...خیلی وقت بود بهش سرنزده بودم..خیلی وقت بود ندیده بودش از روز عقد ندیدمش...خیلی وقت بود تنهاش گذاشته بودم..ماه ابان بود حتی تولد عزیز هم یادم رفته بود...باید بعد 7 اقاجون براش حتما چیزی میگرفتم...این ازدواج کل زندگیم رو بهم ریخته بود.خدارو شکر درسام اُفت نکرده بود.پتو رو تا روی بینیم کشیدم بالا.چه قدر خوب بود اگه اقاجون رو تو خواب ببینم.
_تیام...تیام لبند شد.غلطی زدم و پتو رو بیشتر کشیدم روی صورتم..در یک حرکت پتو از روی بدنم برداشته شد...سریع به خودم پیچیدم.. و گفتم:بِده وحشی
هنوز چشام بسته بود که پارسا گفت:بلند شو.
سرجام نشستم پارسا در حال لباس پوشیدن بود..سرتا پا مشکی..باورم نمیشد اقاجون رفته.درکش سخت بود خیلی سخت..اقاجون مردی با کمی ته ریش ..موهای سقید پرپشت ..چشمهای قهوه ای رنگ با یک عینک زده بینی که بیشتر اوقات مشغول قران خوندن بود..یاد شبی افتادم که برای اولین بار میخواستم خونشون بخوایم..مامان ..و بابا به مهمونی رفته بودند که منو و فرهاد دعوت نبودیم.فرهاد خیلی راحت در اتاق خوابیده بود..ولی من که فقط6 سالم بود با موهای قارچی و یک پیراهن گل گلی...کنار اتاق نشسته بودم.اقاجون با فاصله از من نشسته بود و قران میخوند...و هرز گاهی از بالای عینک به من نگاه میکرد..که خاله زیبا با یبنی چای امد..خاله زیبا ان زمان 14 ساله بود..سینی را کنار اقا جون گذاشت و امد کنار من نشست و گفت:تیام خوابت نمیاد؟
سرمو به علامت منفی نه تکون دادم خاله گفت:گشنت نیست؟
بازم سرمو تکون دادم..خاله هر سوالی میپرسید من با سرجواب میدادم که خاله بلند شد و گفت:وای بابا من میرم بخوابم..نمیدونم تیام چی میگه..هر چی زری شلوغه این بچه ساکته..
خاله غرغرکنان به اتاقش رفت اقاجون قران را بوسید و از جا بلند شد و به کنار من امد و دستهایم را گرفت و شروع رکد هب گفتن خاطرات بچگی مامان.قلقلکم میداد و من در اغوشش از خنده ریسه میرفتم..با یاداوردی این خاطرات لبخند تلخی روی لبم نقش بست..و قطره اشکی روی گونه ام نشست.پارسا دستش را جلوی صورتم تکان داد و گفت:تیام کجایی؟
چرخیدم سمتش و گفتم:ها..همین جا..
_پاشو دیرشد.
از جا بلند شدمو پس از مرتب کردن تخت.دست و صورتم را شستم و لباسهایم را پوشیدم.داخل هال نشسته بودم و پارسا داشت با تلفن حرف میزد و من خیره به فرش خاطرات شیرینی که با اقاجون داشتم را دوره میکردم .
هر کدام از کارهای اشتباهم ازارم میداد.
_تیام.
سرموبالااوردم..دم در ایستاده بود..چه قدر امروز حواس پرت بودممم.چه قدر امروز صدایم کرد از جا بلندشدم.
*****************
و همراه باهم خارج شدیم..در ماشین سکوت کرده بودیم که پارسا گفت:منم وقتی پسرخالم و بعدش خالمو از دست دادم خیلی افسرده شدم..یعنی همه دیونه شده بودند_مگه تو غیر از خاله هما خاله ی دیگه هم داشتی؟
پارسا همونطور که به روبه رو خیره بود گفت:اره..خاله هایده تو 16 سالگی به زور با یک مرد 43 ساله ازدواج کرد.مرده خیلی پولدار بود.و صداالبته بد اخلاق....فاصله سنی زیاد موجب شد خالم از شوهرش دور بشه و تو 20 سالگی معتاد بشه..اون موقع متین پسرخالم 2سالش بود..با یک مادر معتاد و یک پدر پولدار.احساس کردم بغض توی گلوی پارساست..گفتم:اخلاق خالت چطور بود؟
_عالی عالی ...وقتی شوهر خالم 58 ساله و خالم 31 ساله و متین 13 ساله ..خالم یک پا معتاد بود برای خودش..متین عذاب میکشید و این باعث شد ..
پارسا اشکشو با دستش پاک کرد ..به بهشت رضا نزدیک میشدیم .اشکام اماده ریختن بودن پارسا اروم زد به سرش و گفت:ای خدا..ای خدا..
بغضمو قورت دادم و ولی گریه امونم نمیداد گفتم:باعث شد چی؟
پارسا اشکایی که اروم اروم میریختن رو پاک کرد اولین بار بود گریشو میدیدم..چشای عسلیش میدرخشید.
_باعث شد که خود سوزی کنه...لعنتــــــــــــی.....ل عنتی.
پارسا محکم به فرمون کوبید و گفت:اون فقط13 سالش بود..13 وقتی بنزین رو روی خودش خالی کرده یعنی ذهنش خالی بوده خالی....2ماه بعد این قضیه یعنی دقیقا 3 ساله پیش.خالم اونقدر کشیده بود..اونقدر حالش بد بود..اونقدر به خودش سرنگ زده بود که دیگه جون نداشت ومرد.
با استینم اشکامو پارک کردم و زیر لب گفتم:چه دردناک.
پارسا ماشین رو پارک کرد و گف:مامان 1سال تموم افسرده بود .حالش تازه خوب شده.به خاطرش مجبورم و باید همه کار بکنم..نباید بزارم اب تو دلش تکون بخوره..اونقدر دوسش دارم که رمز موبایلم اول اسمشه.
با هم دیگه پیاده شدیم..چشم هردومون گریه بود ولی پارسا با عینک افتابی اونو پوشوند..وقتی نزدیک شدیم..پارسا دستشو از توی جیب کتش بیرون اورد و دست منو گرفت و کمی به خودش نزدیک کرد.با رسیدن ما همه بودند ازیک طرف جلو امدند و مشغول تسلیت گفتن شدن.هستی خانم مرا محکم به خود فشرد و گفت:سخته عروسم میدونم...
اوهم گریه میکرد شاید نه به خاطر اقاجون شاید برای خواهرش.اغوشش را دوس داشتم..اورا محکم به خود فشردم و از ته دل گفتم:هستی جون!
سرشو از اغوشم بیرون کشید و گفت:جانم!
اشکی که روی گونم بود را پاک کردم و گفتم:خیلی دوستون دارم.سریع گفت:منم همینطور ولی اینو جلو پارسا نگی که حسودی میکنه.
لبخند تلخی زدم و از اغوشش اومدم بیرون.مامان شوک زده کنار قبر نشسته بود و خیره به قبر بود جلو رفتم و گفتم:مامان!
مامان سرش را بالا اورد و نگاهی هب من کرد و دستانش را برای بغل کردنم گشودمن هم خودم را سریع در ان جای دادم.مامان بوسیدم وگفت:تیام..تیام..چرا اقاجون رو یادمون رفت ؟ها؟کدوم دختری باباشو فراموش میکنه که من کردم..بابا..
سرم رابالا اوردم و با چشم دنبال بابا بودم و گفتم:بابا کو؟
_همین دور وراست.
کنار مامان روی زمین روبه روی خاله زیبا نشسته بودم..خاله زیبا خاک بر سرمیکوبید و ما فقط تماشاگر بودیم..
_تیام جان!
به دنبال صاحب صدا برگشتم که نگاه در نگاه بهروز ثابت ماند.
...بهروز کجا..اینجا کجا..از جا بلند شدم و رفتم به سمتش.کت و شلوار اسپرت مشکی به تن کرده بود و همراه عمه سامیه ایستاده بودند عمع سامیه خواهر اقاجون بود و بهروز نوه او..
عمه مرا در اغوش کشید و گفت:قربونت برم تیام جان.
_خدانکنه خوب منو یادتون مونده..سلام.
_علیک سلام عزیزم..مگه میشه فراموشت کنم..داداش که رفت منم همین روزا هم نوبت منه.خدا بیامرزش.
چه قدر عمه درباره ی برادرش راحت حرف میزد اگر من بودم...هزار بار خودم را برای این فکر لعنت فرستادم فکرش هم عذاب اور بود.عمه گفت:منم میرم با بقیه سلام احوال پرسی کنم.
_بله بفرمایید.
این را گفتم و از جلوی عمه سامیه کنار رفتم.بهروز گفت:سلام عرض شد.
_سلام....عمه رو دیدم حواسم پرت شد ببخشید.
_خواهش میکنم تسلیت میگم.
لبخند های زورکی که میزدم حالم را بد میکرد گفتم:ممنون.
_دیشب که پرواز عمه نشست ماهم بلافاصله از تهران اومدیم مشهد.
_ازکجا؟
_استرالیا...
سرمو پایین انداختم که گفت:سوم هستید؟سرم را بالا اوردم و همونطور که با چشم دنبال پارسابودم گفتم:بله!
میخواستم ببینم کجاست و چیکار میکنه..
گوشه ای ایستاده بود و مشغول حرف زدن با هستی خانم بود.در یک لحظه نگاهمان با هم قفل شد ولی پارسا سریع نگاه از من گرفت و به بهروز نگاه کرد.بهروز هم با لبخند دخترکشی گفت:(چرا امسال کنکور نمیدی؟میتونستی درسای پیشم بخونی..هوشت خوبه.)
_قصدم همین بود ولی مشکلاتی پیش اومد که نشد
_چه مشکلی!مثلا ازدواج.
بهروز این را گفت و زد زیر خنده .زیر لب گفتم:رو اب بخندیو
قهقهه میزد تو مجلس ختم..بابا چپ چپ نگاهم کرد بد تر از نگاه بابا نگاه تند و اتشین پارسا بودکه میخکوب شده بود روی من و با سر حرف های هستی خانم رو تایید میکرد.
با صدای بهروز نگاهش کردم.نفسمو دادم بیرون که گفت:ببخشید...به این خندیدم که کی میتونه در شان تو باشه؟
دستی بازویم را کشید عثب و گفت:من.
خودش بود.بهروز نگاه بدی به من انداخت و بعد به دست پارسا که دور بازوی من بود و روبه من گفت:تیام جان..معرفی نمیکنی؟
پارسا فشار دستش را بیشتر کرد وگفت:معرفی کن عزیزم!
روبه بهروز به پارسا اشاره کردم و گفتم:نامزدم...پارسا.
بهروز که احساس زرنگی میکرد گفت:بعدتیام حلقت کو؟
پارسا زود گفت:صبح یادش رفت دستش کنه.
بهروز بدونه نگاه کردن به پارسا گفت:تا بعد.
ورفت.پارسا بدون اینکه دستمو ول کنه روبه روم ایستاد و گفت:کی بودن؟
_ارفامیللامون بودن.
_اهاوووفکر کردم دوست پسرت بود.
_اونم بود مشکلی نبود..نوه عمه مامانم.
_اووووه چه نزدیک.کی تو مجلس ختم پدربزرگ عزیزش بانوه عمه مامانش اینجوری بگو بخند میکنه؟ها؟
خواستم دستمو جداکنم ولی بی فایده بود...گفتم:به کسی ربطی نداره.
_دِ نشد...از این به بعد به من رب داره.اومدم جواب بدم که:
_سلام
چرخیدم مروارید بود پارسا دستمو ول کرد و بعد از گفتن سلام گرمی با عمو اینا از کنارم رد شد..دستمو مالیدم..مرواریدو بوسیدم که گفت:تسلیت میگم.
بغض کرده بودم نه از فراق اقاجون بلکه از کار پارسیا تا میومدم دوستش یدارم همه چی رو خراب میکرد این چندمین باری بود که اینو به خودم میگفتم!!
بعد از زن عمو و عمو مهدی جلو اومد و گفت:سلام تیام.
_سلام.
_حالت خوبه؟
دستمو جلوی بینیم گرفتم و ازش دور شدم و گفتم:نه اصلا
یک شیر اب اونجا بود نشستم لب جدول و صورت خیسمو باهاش شستم.
_حالت خوبه تیامی؟
صدای فرهاد بود.شیر اب رو بستم و گفتم:اصلاو
صورمو با دست برگردوند و گفت:الهی فرهاد فدات شه چرا گریه میکنی؟
_مروارید اومده بهتره بری.
کمی صداشو بالا برد و گفت:پارسا بهت چیزی گفته؟
خودمو کنترل کردم و گفتم:اگه میخوای دروغ بشونی ...نه)
_چی گفته تیام؟
اشکمو پاک کردم.
(چیزی شده دخترم.)صدای هستی خانم بود چی میتونستم بگم سرمو بلند کردن که فرهاد سریع گفت:به خاطره اقاجونه.
هستی خانم کنارم نشست و دستمو گرفت و گفت:سخته میدونم.باخودم گفتم:هی هستی خانم سخت تر از اون رفتار اق پسرت بود..دیشب اونجوری..الان اینجوری.
بلند شد و گفت:همه دارن به سمت رستوران میرن ..پاشو دخترم.جنارزه رو خاک کردن.
_هستی خانم.
_جانم.
بلند شدم و گفتم:شما و اقا شایان با پارسا برید من با اینا میرم.
_نه گلم ما با تاکسی میریم.
_نه نه با پارسا برید من با مامان اینا میرم.
لبخندی زد و گفت:چشم
منم به سمت فرهاد رفتم بعد از تموم شدن مراسم با ماشین اونا رفتم که مامان گفت:تیام چرا با پارسا جان نرفتی؟
_میخواست مامانش اینارو ببره.
برای ناهار که مرغ بود به رستوران رفتیم و بعدشم خونه اقاجون تا ساعت 8.ساعت 8 پارسا با چشم و ابرو بهم گفت بلندشم منم از مامان و خاله زیبا خداحافظی کردمو به حیاط رفتم
------------------------------
قسمت 27
به بابا گفتم اونم اجازه داد که برم.ازتوی کوچه اروم به سمت ماشین قدم میزدم برای رسیدن به خیابون اصلی که ماسن در اون پارک بود.باید از یک کوچه کوچک میگذشتیم..کوچه تاریک و تنگ بود مخصوصا اینکه در حاشیش چند ماشین و موتور پارک شده بود..کمی مکث کردم یعنی باید منتظر پارسا میشدم؟کیفم را انداختم روی دوشم و اروم از کنار کوچه عبور کردم.داشتم با خودم برنامه ریزی میکردم که اگر ساعت11 برسم خونه تا 1درس بخونم بعد بخوابم.6 پاشن.وای...شوهر داشتن چه مکافاتیه..من..نمیخواستم برم..نمیتونستم سردیشو تحمل کنم.من محبت..بغل..تعریف میخواستم..خوب منم دخترم.
تیزی رو پشت کمرم حس کردم..یکدفعگی کمرم سوخت.ایستادم.اومدم بچرخم که شونه امو سفت نگه داشت.نفسم به شمارش افتاده بود..قلبم درحال اومدن به دهنم لود.دستام و پاهام میلرزید..صدایی کلفت ولی ارام گفت:جمب نخور اینقدر.
توی کیفم حدود 10 تومن و 1من کارت و کارت کتابخونه و چند تاخرت و پرت دیگه داشتم.کیف رو به سمت عقب گرفتم و گفتم:بیا...ماله تو...جیبهایمم را بیرون کشیدم و با مِن مِن گفتم:هیچی پول ندارن.
دستشو از زیر شالم کرد توموهام..دست سردش به گردنم میخورد..سکته رو زده بودم..چی میشد مثل این فیلما یکی از اسمون بیادو این مرده رو بزنه..موهامو کمی به سمت خودش کشید که باعث شد سرم به عقب متمایل بشه و گفت:پولتو میخوام چیکار...خودتو میخوام.
دستمو به دیوار کنارم گرفتم تا از افتادنم جلوگیری کنم
دستشو از زیر شال کشید بیورن.. و گفت:مثل بچه ادم بیا نزار با خشونت ببرمت
_کُ...کجا؟
_یک جای خوب.
دستمالی را گرفت به سمت بینیم وداشت میاورد به سمتم میدونستم بیهوش میشم و بعد بدبختی.سریع خودمو را کشیدم پایین و نشستم با این کار چاقو از دستانش چدا شد و مانتویم را پاره کرد چرخیدم به سمتش بک مرد 30 ساله بود..یک صورت لاتی داشت..دوباره چاقو را برداشت و حمله ور شد به سمتم.صورتمو با دستم پوشوندم و جیغی کشیدم. و سرمو انداختم پایین.باخودم گفتم الان با پاقوش تو پام میکنه تا نتونم تکون بخورم بعد دستمال رو جلوی بینیم میگیره تا بیهوش بشم و هر بلایی بخواد سرم بیاره.
***
سرم پایین بود و تو همین فکرا بودم که دیدم نمیزنه...دستمو از جلوی چشام برداشتم و سرمو بالا اوردم...پارسا دست های مرد رو گرفته بود و ایستاده بود...یک لحظه همه ی ترسم از بین رفت از بودنش واقعا خوشحال شدم...
پارسا داد زد:بلند شو.
زمین رو تکیه گاهم کردم و بلند شدم...
مرد گفت:اقا غلط کردم...بزار برم..دیگه از این کارا نمیکنم...اقا تورو خدا..
پارسا با پاش به پشت پا مرد زد و گفت:عزا نگیر برای من... و دست در جیبش کرد و گوشیش رو دراورد و گرفت سمت من و گفت:زنگ بزن پلیس.
مرد گفت:نه تورو خدا..زنم بیماری قند دارم...4تا بچه دارم اقا تازه از زندان ازاد شدم نزار این 3 ماه بشه 13 سال تورو خدا.
پارسا گفت:اینقدر ور نزن....تیام تو هم زنگ بزن..
خیلی ترسیده بودم ولی کمی هم دلم برای حرف های مرد سوخت...یک بچه از کوچه کناری امد..حدودا 8 ساله بود..لباسهایش گرد و خاکی بود...جلو امد و دستی لای موهاش کشید وگفت:بابا...
مرد که نمیتوانست در چشم های پسر نگاه کند گفت:جانم...
_مامان گفت زود بیا..
مرد سرش را تکانی داد و گفت باشه بابا برو.
پسر کمی به ما نگاه کرد و دوباره داخل کوچه شد و هی برمیگشت و مارو نگاه میکرد...پارسا گفت:دِ..زنگ بزن..
کمی دلم برای ان بچه سوخت..بچه ای پدرش اینگونه بود...او بدون پدر چه میتواند بکند..شاید حرف مرد تنها یک تهدید بود..شاید واقعا باهام کاری نداشت...شاید تهدید بودفقط...گفتم:پارسا بهتره که...
چشاشو ریز کرد...وحشتناک شده بود و گفت:بهتره چی؟
_که ببخشیدش.
_اگه من نمیومدم...که الان
دستای مرد را ول کرد و به سمت جلو هلش داد و گفت برو جلو ببینم میخواد چیکار کنه..
مرد سرش را پایین انداهت...جلو رفتم و گفتم:اقا.
چرخید و سرش را پایین انداخت و گفتم:خیلی ترسیدم ..به خاطر پسرتون این کار رو نکیند.خواهش میکنم..این را گفتم و توجه به پارسا به سمت ماشین رفتم که به دستم چنگ زدو به سمت خودش برم گردوند.
چشاش عصبی بود . گفت:مثلا چی ؟خیلی مهربونی؟خیلی خوبی ...خیلی ادمی..ما باید به جرم مزاحمت مینداختیمش زندان
_ما؟چه ربطی به تو داره.
اب دهنشو قورت داد و گفن:پیاده روی نکن رو اعصابم تیام.
_فعلا شما در حال انجام این کارید.بریم خونه من لباسامو عوض کنم.
دستمو از دستش بیون کشیدم و سوار ماشین شدم.تند می راند..سرم را به پنجره تکیه داده بودم..حال خاله زیبا چه میکندتنها زندگی میکند؟طفلک اینقدر گربه کرده بود زیر چشمانش قرمز و گود شده بود.
مامان هم مینشست و به گوشه ای خیره میشد.با ترمز محکم پارسا که نزدیک بود سرم به شیشه برخورد کنه از دنیای هپروت بیرون اومدم.
چون سرکوچه پارک کرده بود همین که پیاده شدم اوهم پیاده شد.
_کجا ؟زود میام
همونطور که به سمتم میومد گفت:اینجوری خبالم راحت تره..چند قدم عقب تر از من به راه افتاد..کوچه هم تاریک بود و من انقدر به پارسا اعتماد داشتم که کنارش راه بروم..خودم به کنارش رفتم که گفت:اون موقع که با اون مرده دیدمت...قلبم اومد تو دهنم...
یعنی دوستم داشت که اینجوری حرف میزد گفتم:برای همین سرم داد زدی؟
_وای اون موقع داشتم فقط به این فکر میکردم که اگه بلایی سرت میومد من چیکار میکردم!
_عصبانی بودی که بلایی سرم نیومده..
کلید انداختم که مچ دستم رو گرفت و گفت:تیام خانم.
چشامو دوختم به چشاش و گفتم:بله.
_من نگرانت شدم درک کن.لبخندی خواست بشینه رو لبام پس اونم دوسم داشت و این رفتاراش شاید نشون دهنده عشقه..وارد شدم و اون دنبالم اومد درو و بست و رفت کنار حوض نشست و گفت:بهت گفته بودم خونه با صفایی دارین؟
_نه واقعا؟
سرشو تکون داد
*********
از پله ها رفتم بالا.هواحسابی سرد شده بود.کفشامو دراوردم و نگاهش کردم شک داشتم بهش بگم سرده بیا تو.پرو میشد.هوا سرد رو وارد ریه هام کردم و گفتم:اگه اومدی بالا برق حیاط رو خاموش کن.
_کلیدش کو؟
به قسمتی از حیاط اشاره کردم و وارد خونه شدم.برق رو که روشن کردم .اولین چیزی که چشمم بهش خورد قاب عکس اقاجون بالای تلویزیون بود.جلو رفتم و عکسشو برداشتم.دستی روش کشیدم و گفتم:الهی من قربونتون میشدم.بوسه ای به عکس زدم و گفتم:عزیز خودمی...چشامو بستم و همونطور که عکس رو به خودم میفشردم گفتم:الان کجایی؟...تو بهشت...مطمنم جات تو بهشته.
_یک لیوان اب میدی؟
چشامو باز کردم و به پارسا که به دیوار تکیه داده بود نگاه کردم،عکس رو سرجاش گذاشتم و به اشپزخونه رفتم یک لیوان اب ریختم و به پارسا دادم و وارد اتاق کوچکم شدم.در را بستم و کمدم را گشودم.تعداد مانتوهام زیاد نبودیک مانتو کتان مشکی که تاروی زانوهایم بود و گرمم میکرد برداشتم.ان شب هوا عجیب سرد شده بود.شلوار لی ام هم پام کردم و یک روسری مشکی ساده هم سرم کردم خیلی به صورتم میومد.لباسهایم را پوشیدم ولی چون موهایم بلند بوداغلب از زیر روسری بیرون می امد و اگر کلیپس را خیلی بالا میبستم سرم مثل کوهان میشد.یک کش ساده بستم و از اتاق خارج شدم و گفتم:من امادم.
_چه عجب
به سمت در رفتم و منتظر شدم پارسابیاد و خارج بشه تا درو قفل کنم ..که گفت:
_اینجوری میخوای بری؟
دستی به روسریم کشیدم و گفتم:مگه چشه؟
_چشم نیست .موهای شماست که زده بیرون.
روسریم ام را از جلو عقب دادم و گفتم :حالا خوب شد بیا بریم.
دستش راروی سرم گذاشت و گفت:دقیقا 1 وجب ....3انگشتش بکن.
البته با اون دست های گنده پارسا 1وجب 1وجب نبود بیشتر بود گفتم:اینو بدم جلو میگی اون اومد بیرون..اونو بدم تو میگی این اومد بیرون.
_مامان هم هر وقت موهاش میاد بیرون یک کش میبنده و روی اون کش کلیپس میزنه
*********