رمان دختر یخی و پسر اتشی 43
النا پاش رو انداخت رو پاش و با چشم های ریز نگاه ارمان کرد.و برای بار هزارم به این فکر می کرد که الیکا از چیه ارمان خوشش اومده؟
سامیار دستش رو انداخت دور شونه ی الیکا و اونو کمی به خودش نزدیک کرد و اروم دم گوشش گفت:این همونه؟
الیکا:چی میخوای بشنوی؟
سامیار:حقیقت
الیکا موهاش رو داد پشت گوشش و گفت:اره خودشه.
سامیار نگاه ارمان کرد که داشت اروم با ویدا صحبت می کرد.و سامیارم مثل
النا به این فکر کرد که ارمان چی داره که الیکا ازش خوشش اومده؟
سامیار نگاهی به الیکا کرد که بی تفاوت داشت با حلقه ی توی دستش بازی می
کرد.و بعد دوباره نگاهی به ارمان کرد که داشت نگاه الیکا می کرد.
سامیار ناخواگاه اخماش توی هم رفت و نگاش رو به فرش دوخت.نمی دونست چرا ولی
احساس خطر کرده بود.احساس می کرد این ارامشی که توی این 4 سال داشته داره
تموم میشه و اونا ارامش قبل از طوفان بودن.
سامیار محکم چشماش رو روی هم فشار داد و سعی کرد این فکرهای مزخرف رو از
ذهنش بیرون کنه.چون خودش می دونست که با اینکه الیکا هنوز بهش نگفته دوستش
داره ولی همین که باهاش خوب بود این خودش نشون دهنده ی دوست داشتن الیکا
بود.
با فکر کردن به الیکا لبخندی زد و از پنجره نگاهی به بیرون انداخت که نگاش
افتاد به دیانا و ایلیا که داشتن باهم بازی می کردن.لبخندش عمیق تر شد.
ساناز به سپهر اشاره کرد تا برای اینکه این جو شکسته بشه اهنگی بزاره.سپهر
سرش رو به معنی فهمیدن تکون داد و از جاش بلند شد و به سمت سیستم رفت و
اهنگی رو پِلی کرد.
ساناز از جاش بلند شد و با النا شروع کرد به رقصیدن.و بعد از چند دقیقه
ویدا و ارمان به جمع اونا اضافه شدن.ولی سامیار و الیکا مثل همیشه ترجیح
دادن که فقط بینده باشن.
همون موقع دیانا دویید سمت الیکا و نشست توی بغلش.الیکا دستاش رو دور دیانا حلقه کرد و گفت:بهت خوش گذشت؟
دیانا در حالی که نفس نفس میزد گفت:اره مامان.داشتیم با دایی بپر بپر بازی می کردیم.
الیکا خودش رو متعجب نشون داد و گفت:واقعا؟
دیانا:اره مامان.اخرشم دایی باخت.دایی اصلا بلد نیست بدو.
همون موقغ ایلیا از پشت سر الیکا دم گوشی های دیانا رو اروم کشید و گقت:پشت سر من حرف نزن
الیکا اروم زد روی دست ایلیا و گفت:چیکار دخترم داری؟
ایلیا اومد کنار الیکا و سامیار روی مبل سه نفره نشست و گفت:خواهرزاده ی خودمه
الیکا سرش رو تکون داد و دیانا رو گذاشت روی پاهای سامیار.
ایلیا:چه حسی داری؟
الیکا:واسه ی چی؟
ایلیا:اومدن ارمان.اونم با نامزدش.
الیکا اخمی کرد و گفت:برای من ارمان مهم نیست چه برسه به اینکه با نامزدش
اومده باشه چه با مامانش.بعدشم می خواستی چه حسی داشته باشم؟
ایلیا:فکر کنم ناراحتی.
الیکا موهاش رو داد پشت گوشش و گفت:چرا باید ناراحت باشم ایلیا.اون یه بخشی
از گذشته ی منه که خیلی وقته فراموش شده.و حالا تنها حسم بهش یه حس بی
تفاوته.قبلا فکر می کردم اگه ببینمش میزنم تو گوشش ولی الان هیچ حسی ندارم.
ایلیا سرش رو تکون داد و به مبل تکیه داد و گفت:فکر نمی کردم اینقدر بزرگ شده باشی.
الیکا:27 سالمه.یه چیزایی حالیم هست.
ایلیا در حالی که از جاش بلند میشد گفت:شک دارم.
الیکا با حرص نگاه ایلیا کرد که ایلیا خنده ای کرد و رفت سمت بچه ها و شروع کرد به رقصیدن.
ایسا و راویس به سمت الیکا اومدن.
راویس:بدو بیا برقصیم.
الیکا با اخم گفت:چی چیو برقصیم؟
ایسا خم شد و گره ی بین اخم های الیکا رو باز کرد و گفت:نکن خط میفته.
الیکا:به جهنم
ایسا دست الیکا رو گرفت و در حالی که سعی می کرد بلندش کنه گفت:یه دقیقه از این شوهرت دل بکن بیا پیش ما.
راویس:راست میگه دیگه.
سامیار دستش رو از دور شونه ی الیکا باز کرد و گفت:برو دیگه دوستات خودشون رو کشتن.
الیکا:اِ شما چیکار من دارین؟برین واسه خودتون برقصین ولی من عمرا برقصم.
ایسا ادای الیکا رو در اورد و گفت:اصلا به درک می خوام که نیای
و بعد دست الیکا رو ول کرد و همراه با راویس رفتن تا برقصن.
سامیار:خب چرا نرفتی باهاشون؟
الیکا:چون خودتم می دونی من خوشم نمیاد برقصم
و بعد از چند لحظه اروم اضافه کرد:اونم توی جمع
سامیار:حالا یه جوری میگی جمع انگار کیا هستن؟همه از خودن.
الیکا با چشم به ویدا و ارمان اشاره کرد و گفت:اره همه از خودن
سامیار چیزی نگفت و مشغول ادامه ی بازیش با دیانا شد.
بعد از اینکه همه کلی رقصیدن نشستن سر جاهاشون تا کیک رو بیارن.
سپهر کیک رو از توی یخچال برداشت و گذاشتش روی میز روبه روی ساناز.و یک شمع علامت سئوال گذاشت روی کیک.
ویدا:اِاِ این چرا علامت سئواله؟
سپهر خنده ای کرد و در حالی که کنار ایلیا می نشست گفت:هیچ وقت نباید سن یه خانوم رو لو داد.
ساناز کبریت رو از توی جعبش در اورد و روشنش کرد و گفت:من که فقط 16 سالمه
النا خندید و گفت:اره عزیزم.فقط باید به اضافه دهش کرد.
ساناز شمع رو روشن کرد و گفت:حالا شما لو ندید.
الیکا کلافه موهاش رو دوباره داد پشت گوشش و بی حوصله به مسخره بازی های بی
مزه ی اونا نگاه می کرد اخر سر گفت:ساناز اون شمع رو فوت کن دیگه.تا خودت
رو نکشتی.
ساناز نگاهی به الیکا کرد و گفت:حالا بیا منو بخور
ایسا:الیکا راست میگه دیگه.بدو شمع رو فوت کن من کیک می خوام.
دیانا از روی پای سامیار اومد پایین و به سمت ساناز دویید و گفت:خاله.
ساناز:جان خاله؟
و ساناز دیانا رو بغل کرد و نشوند روی پاهاش.دیانا:منم می تونم همرات شمع فوت کنم؟
ساناز:چرا که نه عزیزم.
همون موقع الیکا گفت:نه دیانا.حالا هم از بغل ساناز بیا بیرون.
دیانا خودش رو مظلوم کرد و گفت:مامان.
ساناز:دیانا،عزیزم اصلا تو چیکار مامانت داری خودمون هرکاری بخوایم....
ولی ادامه ی حرفش رو با چشم غره ی الیکا خورد.دیانا لپاش رو باد کرد و
نگاهی به سامیار کرد تا شاید اون ازش دفاع کنه ولی سامیار خودشم میدونست
این کار درستی نیست.دیانا خواست از روی پای ساناز بیاد پایین که ارمان
گفت:چیکارش دارین بچه هست.بزارین شاد باشه.
الیکا بدون اینکه نگاش رو از دیانا بگیره گفت:بچه بودن دلیل بر انجام همه کاری نمیشه.
دیانا با لپ های باد کرده از روی پای ساناز بلند شد و اومد کنار الیکا دست به سینه نشست.
ساناز نگاش رو از الیکا گرفت و چشماش رو بست و بعد از چند لحظه شمع رو فوت
کرد.همه دست زدن و ساناز چشماش رو باز کرد و لبخندی زد.هنوزم مثل بچه ها
ذوق می کرد.
الیکا اروم خم شد و لپ دیانا رو بوسید و گفت:تولد توهم به زودیه.قول میدم
واست کلی شمع و یه کیک بزرگ واست بگیرم.ولی الان نمیشه شمع فوت کرد،کار
درستی نیست.
دیانا چیزی نگفت و از جاش بلند شد و به سمت ایسا و راویس رفت.
الیکا سرش رو بالا اورد که نگاش با نگاه ارمان قفل شد که داشت با یه لبخند نگاه الیکا می کرد.
الیکا بیشتر اخم کرد و روشو به سمت سامیار برگردوند.
سامیار لبخندی بهش زد و گفت:اهمیت نده بهش
الیکا:مگه من دادم که میگی نده؟
سامیار خندید و گفت:میگم الی...
الیکا:کوفت الی.
سامیار دوباره خندید و گفت:حالا هر چی.می خواستم بگم نمی خوای کادو رو بیاری؟
الیکا:خودت برو بیار.من این همه راه تا ماشین رو نمیرم
سامیار:حالا یه جوری میگه تا ماشین انگار چقدر دوره.تو حیاطه
.الیکا:من عمرا برم.
سامیار:الیکا.
الیکا:عمرا
سامیار موهای الیکا رو داد پشت گوشش و گفت:برو دیگه
الیکا:سامیار گفتم نه.
سامیار:اصلا بیا باهم بریم.
الیکا:حالا باید فکرام رو بکنم.
سامیار از جاش بلند شد و دست الیکا رو گرفت و بلندش کرد و گفت:بدو خانومم بریم بیاریم.
الیکا از جاش بلند شد و انگشتاش رو بین انگشتای سامیار قفل کرد و باهم به سمت حیاط رفتن که ماشین اونجا پارک بود.
سامیار در ورودی رو باز کرد همراه با الیکا خارج شدن.
سامیار درحالی که سعی می کرد با قدم های کوتاه الیکا هم قدم بشه گفت:یادت میاد روزی رو که داشتیم درباره ی ایندمون صحبت می کردیم.
بعد از مکث کوتاهی ادامه داد:همینجوری باهم توی پارک قدم میزدیم و درباره ی اینده حرف میزدیم.
الیکا لبخندی خیلی محوی زد و خیلی اروم گفت:هیچ وقت یادم نمیره
سامیار دزدگیر ماشین رو زد و در ماشین رو باز کرد و با دست ازادش کادوی ساناز رو از روی صندلیه جلو برداشت و درماشین رو بست.
الیکا کادو رو از دست سامیار گرفت و انگشتاش رو از لای انگشتای سامیار
بیرون اورد و کادو رو با دو دستش گرفت و به راه افتاد و سامیار هم پشت
سرش.به راه افتاد.خودش رو به الیکا رسوند و گفت:الیکا
الیکا:بله؟
سامیار:تو حسی به ارمان نداری نه؟
الیکا وایساد ولی برنگشت و گفت:حرفام رو با ایلیا شنیدی.
و دوباره به راه خودش ادامه داد.سامیار بازوی الیکا رو گرفت و اونو برگردوند و گفت:می خوام از زبون تو بشنوم.
الیکا:مگه اون موقع از زبون من نشنیدی؟
سامیار دوتا بازوی الیکا رو گرفت و گفت:الی...
الیکا در حالی که بازوهاش رو از دستای سامیار بیرون می کشید گفت:اگه فراموشش نکرده بودم،هیچ وقت بهت اجازه نمیدادم بهم بگی الی.
و بعد بازوهاش رو از دست سامیار بیرون کشید و به سمت در ورودی رفت.
******
سامیار
دست دیانا رو گرفتم توی دستم و توی اون یکی دستم کیف الیکا رو گرفتم به سمت
ماشین راه افتادم.کیف رو گذاشتم توی صندلی عقب و دیانا رو روی صندلیش
نشوندم،کمربندش رو بستم.اومدم بیام بیرون که دیانا گفت:بابا نرو من خوابم
میاد
لبخندی زدم و گفتم:مگه من تخت خوابم که میگی نرو؟
دیانا:ولی من می خوام پیش تو بخوابم
-باشه.وقتی رفتیم خونه برات قصه هم می خونم ولی الان باید بریم.
دیانا لپاش رو باد کرد و گفت:ولی من الان می خوام بخوابم.
صدای الیکا رو از پشت سرم شنیدم:دیانا به حرف بابات گوش کن.حالا هم مثل یه دختر خوب بشین تا بریم خونه
دیانا لپاش رو بیشتر باد کرد و دست به سینه نشست.الیکا به سمت صندلی جلو
رفت روش نشست.با دست اروم به لپای دیانا زدم و در رو بستم و به سمت جلو
رفتم و پشت فرمون نشستم.
ماشین رو روشن کردم و از حیاط خارج شدم و به سمت خونه روندم.خونه ای که یه مدت خونه ی الیکا بود و حالا شده بود خونه ی ما.
توی پارکینگ پارک کردم.الیکا از ماشین پیاده شد و در عقب رو باز کرد و دیانا رو که غرق خواب بود رو بغل کرد.
منم از ماشین پیاده شدم و کیف الیکا رو برداشتم و همراش به سمت خونه رفتیم.
کلید رو برداشتم و در خونه رو اروم باز کردم و همراه با الیکا وارد خونه
شدیم.الیکا فوری به سمت اتاق دیانا رفت تا دیانا رو اونجا بخوابونه.منم به
سمت اتاق خوابمون راه افتادم.
کتم رو در اوردم و در اتاق رو باز کردم.وارد اتاق شدم و کت رو روی چوب
لباسی پرت کردم.اروم دکمه های اول پیراهنم رو باز کردم و نگاهی به عکس
عروسیمون کردم که روبه روی تختمون بود و به گذشته ها برگشتم.
"در ارایشگاه باز شد و الیکا همراه با ایسا و جازمین بیرون اومدن.سر الیکا پایین بود شنل کل صورتش رو پوشونده بود.
به سمت الیکا رفتم و دست گل رز سفید رو به سمتش گرفتم.الیکا اروم دستش رو از زیر شنل بیرون اورد و دسته گل رو گرفت.
باهم اروم اروم به سمت ماشینم رفتیم.انگار نه انگار که الان بهمنه و ماه سرما.
در ماشین رو باز کردم و الیکا داخل ماشین نشست.دامنش رو با احتیاط دادم تو و در ماشین رو بستم."
با صدای در اتاق از فکر بیرون اومدم و به الیکا نگاه کردم که شالش رو داشت
با ارامش تا می کرد و به سمت کمد می رفت تا شالش رو اونجا بزاره.
کامل دکمه های پیراهنم رو باز کردم و درش اوردم.خواستم دوباره پرتش کنم به
سمت چوب لباسی که صدای الیکا متوقفم کرد:سامیار پیراهنت رو بزار سرجاش.
نگاش کردم که داشت اروم مانتوش رو به چوب لباسی اویزون می کرد.پیراهنم رو به سمتش پرت کردم و گفتم:خودت بکن
پیراهن کنار پای الیکا روی زمین افتاد ولی الیکا بدون اهمیت به پیراهن شلوارش رو در اورد و گفت:سامیار از زیر کار در نرو
با خستگی گفتم:اخه خستم.
الیکا شلوار راحتیش رو پاش کرد و در حالی که به سمت میز ارایش می رفت گفت:منم خستم.
و اروم کش موهاش رو باز کرد.
با شونه های افتاده به سمت پیراهنم رفتم و برش داشتم و تاش کردم و گذاشتمش سرجاش.
به سمت الیکا رفتم و از پشت بغلش کردم و سرم رو گذاشتم روی شونه اش و گفتم:چیکار کنیم باید به حرف خانوممون گوش بدیم.
الیکا شونش رو تکون داد و گفت:سامیار بزار کارم رو بکنم.