رمان ازدواج به سبک کنکوری7
آخر شب واسه عروس کشون آریان صدای ضبط رو تا آخر بلند کرد و آهنگ های فوق العاده شاد گذاشته بود. یعنی واقعاً ته دلش خوشحال بود؟ اصلاً دلشم بخواد. تو کل مسیر حرفی با هم نزدیم. همه ماشین ها اطرافمون بوق می زدن و واسمون دست تکون می دادن دیگه موقع حرف زدن نمونده بود. موقعی که به خونه رسیدیم از ماشین پیاده شدیم. پدرجون و بابا مامان خودم و پدرام هم پیاده شدن. یکی یکی بغلم کردن و واسم آرزوی خوشبختی کردن.آریان دستم رو گرفت و با هم وارد خونه شدیم.
همونجایی بود قبلاً آریان زندگی می کرد با این تفاوت که الان جهیزیه من توی خونه چیده شده بود.
وارد سالن که شدیم به سلیقه ی خودم و همچنین اعتماد به نفسم آفرین گفتم. کل وسایل سالن سفید و مشکی بود. با صدای آریان به طرفش برگشتم.
آریان: پری تا یه نگاهی به خونه بندازی من یه دوش بگیرم عزیزم؟
-باشه. راحت باش.
خداروشکر تنهایی می تونستم کل خونه رو ببینم. اگه آریان می موند مجبور بودم سر سری یه نگاه به همه جا بندازم. به خواست خودم جهیزیه رو مامان و خاله چیده بودن. من و آریان انقدر خرید داشتیم که وقت نمی شد واسه چیدن وسایل خونه هم خودم باشم. بعد هم دیگه نخواستم که ببینم. دلم می خواست سورپرایز شه واسم. به سلیقه مامان ایمان داشتم. با صدای بسته شدن در حمام به طرف اتاق خواب که بوسیله یه راهرو کوچیک از سالن جدا شده بود رفتم. یه تخت بزرگ که سفید رنگ بود و با روتختی به رنگ صورتی ملایم و بالش های سفیدو صورتی تزیین شده بود. یه عروسک بزرگ سرامیکی سفید و صورتی هم کنار تخت بود. دکور اصلی اتاق خواب هم سفید بود و هر از گاهی از رنگ صورتی استفاده شده بود. می موند اتاق آریان که رو به روی اتاق خوابمون بود و وسایلش به خواست خودش عوض نشده بود و همون رنگ قهوه ای کرم بود. بین اتاق خواب ها که توی راهرو و روبه روی هم بودن، حمام و دستشویی بود که یکی بودن و وقت مناسبی واسه دیدنش نبود. از طرفی هم دیدن نداشت.
از راهرو خارج شدم و وارد سالن شدم. چشمم به آشپزخونه خورد. سریع واردش شدم و در یخچال رو باز کردم همه چیز تزیین شده داخلش چیده شده بود. همه وسایل آشپزخونه هم همرنگ سالن بود. یکم روی مبل دراز کشیدم ولی لباسم وموهام واقعاً کلافه م می کرد. به سمت اتاق خواب رفتم تا لباسم رو عوض کنم و زودتر از شرش خلاص شم. آریان روی تخت دو نفره ای که تو اتاق بود دراز کشیده بود. چقدر زود دوش گرفت. درست برعکس من. وارد اتاق که شدم گفت:
- آخیش... هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه.
قیافه ی حق به جانبی گرفتم و گفتم:
- ا جــدی؟ شما راحتی؟
روی یک دستش تکیه داد و نیمخیز شد و گفت:
- آره. جدی.
انگار قصد رفتن نداشت. جلو آینه ایستادم و همونطور که موهام رو باز می کردم گفتم:
- تازه می دونستی هیچ جا هم اتاق خود آدم نمیشه؟
و از آینه نگاهی بهش انداختم. لباش رو جمع کرد تا خنده اش رو نبینم و گفت:
- اونوقت منظور؟
دستام رو تو هوا تکون دادم و گفتم:
-هیچی منظور اینکه بری اتاق خودت بهتر نیست؟
خندید و خودش رو روی تخت انداخت و گفت:
-نه راحتم ممنون. اینجا هم اتاقمه دیگه.
به خیال اینکه شوخی می کنه به طرف کمد لباس هام رفتم. خوب شد خودم لباس هام رو تو چمدون چیده بودم و دادم مامان تا بیاره خونه آریان چون اگه به مامان سپرده بودم نصف بیشتر لباسام رو دور ریخته بود. با اینکه این مدت هم خودم هم مامان کلی لباس جدید خریده بودیم اما لباسای قبلیم رو بیشتر دوست داشتم.
یه تک پوش گشاد برداشتم ویه نگاه به کمد انداختم. فهمیدم هیچ شلواری بجز شلوار ورزشیم نیاوردم. چون بیشتر شلوارک می پوشیدم چند تا دونه شلوار بیشتر نداشتم که اونم نیاورده بودم. همش شلوارک های کوتاه بود. حالا برعکس دو دقیقه پیش داشتم به خودم فحش می دادم که چرا نذاشتم مامان واسم لباسام رو تو چمدون بچینه. من نمیدونم شلوار کهنه تر و داغون تر از این شلوار نبود که دنبال خودم بیارم؟ اونم شانسم گفته بود که بین لباس هام بود وگرنه باید شلوار یکی از لباس های مجلسیم رو می پوشیدم.
رو به آریان گفتم:
-آریان برو می خوام لباسمو عوض کنم. تو هم لباست رو بردار برو تو اتاقت بخواب.
به طرف کمد رفت و یه سری از لباساش رو برداشت و بیرون رفت.
لباسم رو به سختی در آوردم و لباس هایی که برداشته بودم رو پوشیدم.
باز کردن موهام کار زیاد سختی نبود چون بیشتر قسمت هاش رو باز کرده بودم. باخیال راحت رفتم رو تخت دراز کشیدم که در زده شد و بدون اینکه من بگم: «بفرمایید» آریان سرش رو مثل چی انداخت زیر و وارد اتاق شد.
نمی دونم چی می خواست بگه که با دیدن تیپ تابلو من یادش رفت و گفت:
-پری این لباس ها چیه پوشیدی؟
دست به سینه ایستادم و گفتم:
-چشه؟ خب همین یه شلوار رو آورده بودم. نصف لباسام هنوز خونمونه.
زد زیر خنده و گفت:
-هیچی پس منم برم یه لباس خواب بپوشم آقامون بدش نیاد.
با این حرفش اول خجالت کشیدم ولی باز دو تاییمون زدیم زیر خنده... نمی دونم امشب چی شده بود که انقدر می خندیدیم. بین خندیدنش گفت:
-پری تو خوابت میاد؟
-خسته م اما خوابم نمیاد.
آریان: با یه چایی موافقی؟
دستام رو به هم زدم و گفتم:
-آره چجـــورم.
با هم دیگه به آشپزخونه رفتیم. چایی رو دم کرده بود. پشت میز نشستم و آریان چایی رو ریخت. سینی رو روی میز گذاشت و خودش هم روی صندلی نشست. دستش رو زیر چونه اش گذاشت و گفت:
-پری یه سوال بپرسم راستشو میگی؟
شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:
- آره.
خیره شد تو چشم هام و گفت:
- چرا منو انتخاب کردی؟
باز هم شونه هامو بالا انداختم و گفتم:
-مجبوری!
جا خورد. دستش رو از زیر چونه اش برداشت و گفت:
-چرا؟ به خانواده ت نمیاد که اینطور اخلاقی داشته باشن.
- خانواده ام که مجبورم نکردن.
- پس چی؟
همونطور که چاییم رو می خوردم فنجون رو پایین آوردم و بی تفاوت گفتم:
-ترسیدم بترشم.
خندیدم اما اون هیچ عکس العملی نشون نداد.
آریان: مسخره جدی گفتم.
- هنوز نمی دونم اما خب هیچ ایرادی نداشتی.
آریان: به نظرت ما خوشبخت میشیم؟
- آره چرا نشیم؟
ابرویی بالا انداخت و گفت:
-اما من فکر می کنم اینطور نباشه.
اعصابم بهم ریخت. من خر رو بگو می خواستم یه کاری کنم عاشقم شه. این عوضی تازه یادش افتاده که نمیتونه منو خوشبخت کنه؟ عصبی گفتم:
- الان باید به این نتیجه می رسیدی؟
خنده ای کرد و گفت:
- نه با دیدن اخلاق واقعی تو.
- یعنی چی؟
آریان: هیچی. تو خوب رفتار می کردی قبلاً. با وقار، میتن، خانوم. اما الان می بینم از منم دیوونه تری دختر.
چیزی نمی تونستم بگم. تلافی حرف خودم بود.
-آریان
آریان: جونم؟
-واقعاً که. بابت چایی هم ممنون.
خواستم برم اتاقم و راحت بخوابم که آریان هم پشت سرم راه افتاد. برگشتم سمتش و گفتم:
- کجا؟
لبخندی زد و گفت:
-اتاقمون.
جیغ زدم:
-اتاقمون؟مگه قرار نشد جدا بخوابیم؟
خندید و جلو تر از من راه افتاد و گفت:
-نه من کی این حرف رو زدم؟ من گفتم تا نخوای بهت نزدیک نمیشم. فقط همین.
پاهام رو به زمین کوبیدم وگفتم:
-آریــان من نمی تونم.
اخم کرد و گفت:
- چرا؟
-ا خب نمیشه. گیر دادیا. حالا امشب رو برو یه جا دیگه بخواب
آریان: جای دیگه نیست. همین یه تخت تو این خونه هست.
لبام رو جمع کردم و گفتم:
- خب پس من پایین تخت می خوابم.
- می تونی؟
دست به سینه ایستادم و گفتم:
-فکر کردی مثل خودت سوسولم؟ من خوابم بگیره رو سنگم می خوابم.
لبخندی زد و گفت:
-باشه عزیزم هر جور راحتی
سریع یه بالش از رو تخت برداشتم و پایین تخت دراز کشیدم. آخیش. چقدر خسته بودم. آریان بی غیرت هم لامپ رو خاموش کرد و رفت روی تخت و با صدای بلندی گفت:
-به به. چقدر این تخت تشکش نرمه پری. تو راحتی رو زمین؟
با صدای آرومی گفتم :
-آره
اما همون موقع هم به غلط کردن افتاده بودم. نمی دونم این فرش چطوری بود که حس می کردم دارن تو بدنم سوزن فرو می کنن. اولش گفتم بیخیال به چیزای دیگه فکر می کنم تا خوابم ببره. اما نمی شد. غیرقابل تحمل بود. صدای خر و پف آریان بلند شد. بالشم رو برداشتم و با نیش باز رفتم روی تخت تا بخوابم که دیدم اریان تا جایی که تونسته دستاش رو باز کرده که جای من نشه. یه نگاه حسرت بار به تخت کردم و خواستم برگردم سرجام بخوابم اما با صدای آریان از ترس از جا پریدم:
-بگو غلط کردم تا بزارم بیای.
اه اینکه خواب بود.ای حقه باز. روی زمین دراز کشیدو گفتم:
-عمراً
آریان: باشه بابا بیا بخواب نمی خورمت که
از خدا خواسته دوباره از جا بلند شدم . بالشم رو گذاشتم یه گوشه از تخت و نفهمیدم کی خوابم برد.
از خواب که بیدار شدم به اطراف نگاه کردم.یه لحظه هنگ کردم.من کجام؟ اینجا کجاست؟
آریان: بیدار نمیشی؟ صبحونه آماده کردم.
تازه یاد اتفاقای دیشب افتادم. یه نگاه به ساعت انداختم. سریع بلند شدم. دست و صورتم و شستم و رفتم سرمیز. وااای چه کرده بود. دستام رو به هم کشیدم و گفتم:
- آریان واسه خودت کدبانویی هستیا.
با لبخند نشست پشت میز و گفت:
- گستاخ. مامانت واست زنگ زد گفتم خوابی. بعد از صبحونه باهاش تماس بگیر. نگرانت بود.
همون طور که لقمه م رو تا اخر توی حلقم جا می دادم گفتم:
-چرا؟
با نگاه خندون آریان فهمیدم چه سوتی عظیمی دادم واسه همین سرم رو انداختم پایین و گفتم:
-آهان
این بار نتونست خودش رو کنترل کنه و صدای خنده اش بلند شد.
نمی دونم از روی خجالت بود یا پروگی ولی گفتم :
-پاشو برو سر کار. تو کار و زندگی نداری؟ دیشب تاحالا هی میخنده.اه
از پشت میز بلند شد و گفت:
-یعنی شیفته خجالت کشیدنتم.
سویچ رو از روی اپن برداشت و از خونه خارج شد. منم سریع به سمت تلفن رففتم و شماره خونمون رو گرفتم.
-الو مامان
مامان: سلام عزیزم
- سلام مامانی.دلم واست تنگ شده بود.
مامان: ولی من نه!
-ا مامان؟ چند بار گفتم زیادی با من صمیمی نشو حالم گرفته میشه.
مامان: والا امروز واسه اولین بار پدرام تو خونه ساکت بود. دیگه نیستی باهاش جر و بحث کنی. از عروسی هم که اومدیم نبودی بهت بگم لباست رو عوض کن و بخواب. کسی نبود بهش بگم با شلوار لی نخواب. کسی نبود بهش بگم لباسات رو بزار داخل کمدت نه وسط اتاق.
صداش بغضی شد و ادامه داد:
-شوخی کردم. ما هم دلمون واست تنگ شده بود.
آخی مامانم دلش تنگ شده بود. واسه اینگه حال و هواش عوض شه گفتم:
-مرسی مامان. خوبی؟
مامان: آره. تو خوبی عزیزم؟
- بله!
مامان: مشکلی که نداری؟
- نه مامان!
مامان: پریناز پشت خطی دارم. اگه کاری داشتی خجالت نکش. بهم بگو.
خدارو شکر کردم که از سوالای مامان نجات پیدا می کنم. سریع گفتم:
-چشم مامان سلام برسون. خداحافظ
به ساعت نگاهی انداختم. نه و نیم بود. آریان تا ساعت یک پیداش می شد. تا حالا یه سری غذا ها رو مثل لازانیا و پیتزا و قرمه سبزی بلد بودم ولی تو بقیه غذا هاهنگ بودم. پدرجون هم از وقتی ما قرار شد تو این آپارتمان زندگی کنیم واحد بالایی رو واسه خودش خرید تا هر وقت اومد ایران به گفته ی خودش مزاحم ما نشه. با این سر و وضع و این لباس ها نمی شد برم پیشش و ازش بپرسم آریان چه غذایی دوست داره. با خودم قرار گذاشته بودم کاری کنم که آریان منو رو بیشتر از سیما دوست داشته باشه و اونو کم کم بطور کل فراموش کنه و از امروز باید کارم رو شروع می کردم. شاید درست کردن غذای مورد علاقه ش اولین قدم بود.
شماره ی پدرجون رو گرفتم و ازش خواستم غذاهای مورد علاقه آریان رو واسم بگه. خوشبختانه گفت همه غذایی رو دوست داره اما لازانیا واسش یه چیز دیگه ست. خداروشکر که این یکی روبلد بودم. از پدر جون تشکر کردم . هر چی بهش اصرار کردم واسه نهار بیاد پیش ما قبول نکرد و گفت قراره چند تا از دوستش واسه نهار بیان پیشش. می دونستم واسه راحتی ما میگه واسه همین دیگه اصرار نکردم.
میز صبحونه رو جمع کردم و شروع کردم به آماده کردن وسایلی که نیاز داشتم .حدود دو ساعت وقت داشتم. واسه همین غذام رو داخل فر گذاشتم تا بپزه. یه بلوز نصفه آستین زرد رنگ برداشتم. یه شلوارک مشکی هم انتخاب کردم .یه دوش حسابی گرفتم و لباسایی رو که انتخاب کرده بودم رو پوشیدم. یکمی تنگ بود اما خب اشکال نداشت آریان غریبه نبود.
موهام رو از دو طرف صورتم بالای سرم جمع کردم و با کلیبس نگهش داشتم. موهای پشت سرم هم از پشت گل سرم پایین ریخته بود. یه چیزی کم بود.آهان. یه خط چشم نازک کشیدم و یکم ریمل زدم به علاوه یه رژ کمرنگ. با یکم رژ گونه آرایشم رو تکمیل کردم.
غذا هم دیگه آماده بود. فر رو کم کردم تا غذا گرم بمونه. مامانم زن با سلیقه ای بود. همیشه توی مهمونی هایی که تو خونمون برگزار می شد خودش سفره رو تزیین می کرد. واقعاً هم عالی تزیین می کرد واس همین ازش یاد گرفته بودم.
دو تا بشقاب گذاشتم و چنگال و کارد رو کنارش گذاشتم. لیوان های پایه بلندی رو برداشتم و کنار بشقاب ها گذاشتم. دستمال ها رو طوری که از مامان یاد گرفته بودم پیچیدم و داخل لیوان ها گذاشتم. شبیه پروانه شده بود.دیگه چیزی به ذهنم نمی رسید.همه چیز بود. نوشابه رو از داخل یخچال برداشتم که آریان وارد شد.
یه سوتی بلندی زد و گفت:
-واو.. ببین خانومم چه کرده. نه بابا بلد بودی و رو نمی کردی.
از آشپزخونه بیرون رفتم و کتش رو ازش گرفتم تا واسش آویزون کنم. زبونمو بیرون آوردم و گفتم:
-بعله. تا کور شود هر آنکه نتوان بیند.
تو دلم گفتم:
-خاک تو سرت پری. دو دقیقه آروم باش و خودت رو کنترل کن.
نگاهش به شکل جدیدم افتاد. یکم خجالت کشیدم. یکم نگاهم کرد و بعد سرش رو تکون داد و گفت:
-خوب شد لباسات رو عوض کردی. جون پری داشتم پشیمون می شدم اونطوری که دیشب دیدمت.
کتش رو انداختم رو مبل و به طرف آشپزخونه رفتم.
در حالی که کتش رو از میز بر می داشت تا آوریزونش کنه گفت:
-ا پری، عزیزم جنبه انتقاد نداری ها.
دست به کمر ایستادم و گفتم:
-بجای اینکه انقدر حرف می زنی برو دست و صورتت رو بشور بیا نهارتو بخور.
آریان: چشم ضعیفه منتظر بودم تو آموزشم بدی بعد برم.
با هم وارد آشپزخونه شدیم و رو به روی هم پشت میز نشستیم. بشقاب آریان روگرفتم و واسش غذا کشیدم.
- ممنون. مثل اینکه قضیه جدیه. خودت درستش کردی.
لبم رو جویدم و سعی کردم جوابش رو ندم و بحث رو عوض کنم. فقط گفتم:
-خواهش می کنم. چه خبر از آموزشگاه؟
چنگال رو به سم دهنش برد و گفت:
-خوب بود. تا فردا که دیگه کلاس ندارم.
- یعنی تا آخر شب می خوای خونه باشی؟
آریان: ناراحتی؟
- نه!
دیگه حرفی نزدم که باز پرسید:
-پری تو که دیگه آموزشگاه نمیای؟
جا خوردم. قرار نبود که نرم دیگه.
- آخه چرا نیام؟ نه میام کمکت باشم.
لبش رو با دستمال تمیز کرد و گفت:
- نیازی نیست چون امروز با پشتیبان قبلی تماس گرفتم و ازش خواستم که برگرده.
- آخه چرا؟
آریان: خوشم نمیاد زنم سر کار بره.
-اما...
آریان: پریناز بحثشو نکن. مدرکت رو که گرفتی توی رشته خودت فعالیت کن. مگه نگفتی من شهر دیگه تدریس نکنم؟ خب باشه در عوض تو هم دیگه لازم نیست پشتیبان کلاس باشی.
همونطور که با غذام بازی می کردم گفتم:
-اما آخه فقط سه ماه مونده.
آریان از سر میز بلند شد و گفت:
-اما نداره.
حرف زدن باهاش بی فایده بود. آریان خیلی مهربون بود خیلی هم خوش اخلاق اما امان از وقتی که به یه موضوعی گیر می داد. دیگه بحث کردن باهاش بی فایده بود. حرف حرف خودش می شد.
-ممنون عزیزم خیلی خوشمزه بود.
سرمو زیر انداختم و گفتم:
-خواهش می کنم.
آریان به سمت کاناپه ای که جلوی تلویزیون بود رفت و من مشغول جمع کردن میز شدم.