رمان ازدواج به سبک کنکوری3
از اون روزی که آریان اون دروغ رو به پسره گفت مشکلات من و آریان شروع شد. نمونه اش جلسه اولی بود که به کلاس آریان دیر رسیدم. وقتی در کلاس رو باز کردم آریان داشت پای تخته یه مسئله حل می کرد. می خواستم از فرصت استفاده کنم و تا حواسش نبود یواشکی برم سرجام بشینم که یهو صدای یکی ازبچه ها بلند شد. با یه لحن لوسی بهم گفت:-بابا تو که دخترعمه ی استادی دیگه ترس که نداره بیا بشین سرجات...اون لحظه انگار دنیا رو سرم خراب شد. آریان برگشت سمتم و با یه لحن تندی گفت:-خانوم بفرمایید بیرون-استاد من فقط یه دقیقه...آریان: بیرون لطفاًدرو بستم و داشتم به این فکرمی کردم که دخترا از کجا فهمیدن. یهو یه فکرایی به سرم زد که سعی کردم با تکون دادن سرم کنارشون بزنم. با خودم گفتم:-نه نه اینا با هم خواهر و برادر دینی بودن و برادره این موضوع رو به خواهرش گفته. خدایی نکرده از این دوستی های خیابونی نبوده که.نه..نه...ترابی: خانوم گرامی شما اینجا چیکار می کنی عزیزم کلاس شروع شده.با لبای آویزونم به سمت خانم ترابی که مدیر موسسه بود برگشتم و گفتم:-استاد راهم نداد.ترابی: اشکال نداره. الان خودم باهاشون صحبت می کنم. برو سر کلاس فقط بعد از کلاس من یه صحبت هایی با شما دارم.-ممنونخانم ترابی از استاد اجازه گرفت و رفتم سر کلاس. به توضیحات استاد در مورد مبحث انتگرال که واسم تازگی داشت گوش می دادم که آرنج سارا محکم کوبیده شد به پهلوم... برگشتم سمتش و گفتم:-ببخش پهلوم خورد تو آرنجت عزیزمسارا: خجالت نمیکشی؟-از چی؟سارا:به منم نگفتی این جیگر پسرداییته؟-دروغه بعداً توضیح میدم.سارا: باشه باور کردمو با حالت قهر صورتش رو به سمت دیگه برد.بعد از کلاس وقتی همه ی بچه ها از آموزشگاه خارج شدن خانم ترابی من و آریان رو به دفترش برد و شروع کرد به توضیح دادن. مثلاً اینکه:ترابی: پرینازعزیزم تو محیط اینجا جناب رضایی واسه تو فقط یه استاده.-می دونم.ترابی: حق ندارید صحبتی بجز درس داشته باشید.-چشمترابی: فقط با نام خانوادگی یا استاد میتونی صداشون کنی.-چشمترابی: جناب رضایی شما هم همین طورآریان: مسئله ای نیست. فقط من همه ی بچه ها رو با اسم کوچیک صدا می کنم. پرینازهم با بقیه هیچ فرقی واسم نداره.ترابی: منظور من این که به طور کلی تفاوتی بین پریناز و بقیه قائل نشید.ـآریان: خانم ترابی چند ساعت پیش بود که سر کلاس دیر رسید و اجازه ورود ندادم. مطمئن باشید که ما خودمون می دونیم چطوری باید با هم رفتار کنیم. مثل این چند ماهی که رفتار کردیم ادامه میدیم.خانم ترابی بعد از یه سری توضیحات دیگه دست از سرمون برداشت. با هم ازآموزشگاه بیرون اومدیم. اونروز همایشمون تا ساعت 8 بود ولی حرفای خانم ترابی باعث شد ساعت نه و نیم از آموزشگاه بیرون بیام و دیگه هیچ اتوبوسی نمی اومد. پدرام هم که دیگه تا دیر وقت شرکته ... بابا به خاطر یه سری ازپروژه هاش رفته تهران. مجبور بودم پیاده برگردم. کوله م رو روی شونه م جا به جا کردم و راه خونه رو پیش گرفتم که با صدای بوق ماشین آریان به طرف ماشینش برگشتم.آریان: دیر وقته سوار شو می رسونمت.-نه ممنونآریان: تاریکه سوار شو.فقط تا سر خیابونتون می رسونمت.انقدر خسته بودم که سریع سوار شدم وچشمام رو بستم. با صدای قهقهه ی آریان چشمام رو باز کردم. تو دلم گفتم خاک بر سرم شد رفت. داره منو می دزده. الانم داره به من بی پناه و بی دفاع می خنده که یهو برگشت سمتم و گفت:-قیافه ات وقتی مچت رو گرفتم خیلی خنده دار شده بود.-خوبه اون دختره لو داد وگرنه عمراً می فهمیدید.آریان: آخی جلو همه ضایع شدی؟با حرص برگشتم سمتش که جوابش رو بدم ولی هر چی فکر کردم دیدم هیچ جوابی به ذهنم نمی رسه .با دیدن خیابونمون لبخند پیروزی رو لبام نقش بست.تو شیشه واسه خودم چند تا ابرو هم بالا انداختم و گفتم:-ممنون آقا همین جا پیاده میشم .چقدر تقدیم کنم؟با حرص گفت:-حیف من که می خواستم تا خونه برسونمت. حالا تنبیه میشی خودت میری خونه کوچولو. وای چقدر هوا تاریک. منم دیگه برم زود برسم. خدانگهدار.واسه اینکه ضایع نشم خودم رو خیلی ریلکس نشون دادم. بماند که کلی فحش هم به خودم دادم. دررو باز کردم و کوله م رو انداختم رو شونه م و بعد از خداحافظی از ماشین پیاده شدم. تو دلم به خودم دلداری می دادم که الان میاد دنبالم. وجدانش قبول نمی کنه که من تو این هوا تنها برم خونه. امابعد از یه ربعی که داشتم راه می رفتم و از ترس دوباره واسم خودم آهنگ می خوندم به این نتیجه رسیدم که متاسفانه پسر عمه ی بی وجدانی دارم که دنبالم نیومد.به خونه که رسیدم مامان خونه نبود و باز واسم رو یخچال یادداشت گذاشته بود. بچه ی آرش به دنیا اومده و رفته پیش خاله کمکش کنه و آخر شب برمی گرده. یه سیب برداشتم و شروع کردم به گاز زدن. از رو عادت دور سالن راه می رفتم و با خودم حرف می زدم و واسه فردا برنامه ریزی می کردم که تلفن زنگ خورد.گوشی رو برداشتم .-بفرماییدصدام خیلی شبیه به مامانم بود و چون فقط یک کلمه حرف زدم آریان فکر کرد مامان پشت خطه ... خیلی مودب باهام صحبت کرد و گفت:-سلام خانم گرامی. خوب هستید؟ خانواده خوبن؟باز بدجنسی کردم و فقط گفتم:-ممنون پسرمآریان: راستش مزاحمتون شدم چون بعد از اتمام کلاس می خواستم پرینازرو برسونم که زود تر از من یه تاکسی واسش نگه داشت و سوار شد. می خواستم ببینم رسیده خونه یا نه؟-آره ولی تاکسی سر خیابون پیاده اش کرد وگاز رو گرفت و رفت.آریان که هم عصبی شده بود و هم خنده ش گرفته بود با گفتن دیوونه گوشی رو قطع کرد................................................... .............خرداد ماه شده بود و تعداد همایش های جمع بندی خیلی بود. مخصوصاً اینکه آریان تقریباً هفته ای دو روز در هفته واسمون جبرانی و این چیزا گذاشته بود.همه ی درسام رو خونده بودم و اکثرش رو مرور کرده بودم. همین موضوع باعث شده بود استرسم کمتر بشه. صبح از خواب بیدار شدم و یه حس خیلی خوبی داشتم. از اون روزایی بود که وقتی از خواب بیدار میشی کلـــــــی انرژی داری. بعد از خوردن صبحونه حمام رفتم. حسابی خودم رو سابیدم. با صدای مامان که می گفت دیرت نشه از حمام اومدم بیرون و سریع موهام رو خشک کردم. همون طور که واسه خودم آهنگ نمیدونی گوگوش رو می خوندم موهام رو خشک کردم.حسابی از صدای خودم خوشم اومده بود. صدام رو بلند تر کردم و بلند بلند شعر رو می خوندم.عشق گوگوش بودم.از عاشقی دوری اگر ، نکن بازیگریاز فکر بردن دلم ، ای کاش که بگذریتازه رسیده ام به این ، آرامشی که دارمبرپا نکن در دل من ، آشوب ِ دیگری**همـدل اگر که نیستی ، نشکن دل مرامـَرحم اگر نمیشوی ، زخم نزن دل ِ مرا****نمیدونی نمیدونی ، تو که حال ِ منو نمیدونینمیمونی نمیمونی ، عاشق میشی اما نمیمونیدرد دل ِ مرا اگر ، فریاد نمی شویراه ِ نجات ِ من ازین ، بیداد نمی شویعاشق شدن تنها فقط ، دل باختن که نیستبا شیرین شیرین گفـتنـت ، فرهاد نمی شوی**همـدل اگر که نیستی ، نشکن دل مرامـَرحم اگر نمیشوی ، زخم نزن دل ِ مرا**نمیدونی نمیدونی ، تو که حال ِ منو نمیدونینمیمونی نمیمونی ، عاشق میشی اما نمیمونی**نمیدونی نمیدونی ، تو که حال ِ منو نمیدونی…نمیمونی نمیمونی ، عاشق میشی اما نمیمونیمانتو خردلی رنگم رو تنم کردم و شلوار و مقنعه مشکیم رو پوشیدم. کتابایی که نیاز داشتم رو برداشتم .-پدرام داداشی دیرم شده. میشه منو برسونی؟پدرام: زودتر بیدار می شدی-پدرام اذیت نکن دیگهپدرام: باشه بابا جیغ جیغ نکن اول صبحی-مرسی داداشی گلیسوار ماشین شدیم ولی کل راه پدرام تو فکر بود.-داداشی چرا امروز نرفتی شرکت؟پدرام: الان می خوام برم خرید. ظهر میرم شرکت-اوهوم.خرید واسه چی؟پدرام که اصلا حواسش به حرفای من نبود سریع جواب داد:-تولد یه بچه هاست. عصر قراره تو کافی شاپ واسش جشن تولد بگیریم.همون موقع پدرام ماشین رو نگه داشت. تازه فهمیدم رسیدیم. خداحافظی کردم و وارد آموزشگاه شدم. یکی از بچه ها که اسمش ساناز بود به سمتم اومد و با خنده گفت:-بلا خب می گفتی ماهم کادو می گرفتیم.با تعجب بهش نگاه کردم و پرسیدم:-واسه چی؟ساناز: واسه تولد دیگه-آهان.ممنون عزیزم ولی امروز که تولد من نیست.ساناز: خودتو نزن کوچه علی چپ بن بست. حداقل بگو چه گلی دوست داره از گل فروشی کنار آموزشگاه واسش بگیرم.دیگه اعصابم خرد شده بود.-واسه کی؟ساناز: پــــری یعنی می خوای بگی نمیدونی امروز تولد پسر داییته؟خیلی ضایع شدم. خودمو بی خیال نشون دادم و همون طور که مقنعه م رو صاف می کردم گفتم:-آهان آریان رو میگی. خب چرا ولی تو از کجا می دونستی ؟ساناز: دیگه دیگه. برو از شمیم بپرس اون به همه گفت.- خب من نمی تونم در مورد این مسائل چیزی بگم. خانم ترابی ازم تعهد گرفته.ساناز: آخه از کجا میفهمه تو رنگ گل رو به من گفتی؟با خودم گفتم اگه بگم رز زرد بگیره هم خودم رنگش رو دوست دارم هم اینکه نشانه تنفر نسبت به آریان هستش. واسه همین دل رو زدم به دریا و خیلی ریلکس گفتم:-راستش رز زرد رو خیلی دوست داره.ساناز: جدی؟ ولی اخه رز زرد که نشونه خوبی نداره.-خب جواب سوالتو دادم دیگه. من در همین حد می دونم که عاشق رنگ زرد. همه ی دکور اتاقشم زرد. اگه از گل فروش خواهش کنی کاغذ صورتی هم دورش بپیچه که دیگه محشر می شه.ساناز: جدی؟ صورتی و زرد. صورتی که دخترونه ست.- اصلاً به من چه. کاش از اولم جواب نداده بودم.ساناز: مرسی پریناز جون. ببخشید آخه به نظر خودم یکم ترکیبش افتض..یعنی جالب نیست.-آره به نظر منم همین طوره ولی خب چیکار کنم پسر داییم کج سلیقه ست.ساناز:ممنون بابت کمکت. من برم تا استاد نیومده بخرم.-خواهش میکنم عزیزمبه کلاس رفتم. خوشبختانه ردیف جلو یه جالی خالی پیدا کردم و نشستم.بعد از چند دقیقه ای آریان وارد کلاس شد. همون موقع ساناز با یه دسته گل رز زرد که دورشم کاغذ رنگی و پاپیون صورتی بود وارد کلاس شد که همه بچه ها زدن زیر خنده.آریان با صدای جدی گفت:-ساناز این گل چیه اوردی سر کلاس بچه؟ زود باش بشین سر جات تا بیرونت نکردم. ساناز هم همون طور که با ناز می اومد طرف آریان گفت:- استاد واسه شما خریدم. تولدتون مبارک !بچه ها هم که منتظر بودن شروع کردن به دست زدن و شعر تولد رو خوندن. آریان سریع ساکتشون کرد و یه نگاهی به گل انداخت و تشکر کرد. ولی قیافه اش یه جوری بود. شروع کرد به درس دادن و خوشبختانه اونروز کلاس ساعت شش تعطیل شد.سریع رفتم خونه و درسایی رو که مرور کرده بود واسمون رو تست زدم. ساعت حدودای یازده بود که پدرام اومد. سر میز شام نشسته بودیم که پدرام شروع کرد به خندیدن .مامان: خوبی پسرم؟ امروز شرکت زیاد کار کردی؟پدرام: نه مامان جان.امروز تولد آریان بود با هم رفته بودیم بیرون یاد حرفاش افتادم خنده م گرفت.مامان: وا مادر خوب می گفتی ما هم حداقل یه تبریکی بهش می گفتیم.پدرام: منم دیشب آخر شب از یکی از بچه ها شنیدم. هنوزم دیر نشده بعد از شام باهاش تماس می گیرم تبریک بگو. ولی کم کم داره جای منومی گیره ها...مامان: نه مادر این چه حرفیه؟ جای تو رو هیچ کس نمیگیره.حالا مگه چی گفته که اینطور می خندی؟پدرام: هیچی یکی از دانش آموزاش واسش یه دسته گل رز زر د گرفته بود و ودورش رو پر از کاغذای صورتی و نارنجی کرده بودو یه چند تا رمان صورتی هم بهش آویزون بود. اول که گفت باور نکردیم ولی وقتی دسته گل رو نشونمون داد ترکیدیم از خنده دقیقا اون رنگایی توش بکار رفته بود که آریان ازش متنفره. تازه خنده دار تر از همه اینکه دختری همسن پریناز خودمون واسه آریان نامه نوشته که عاشقتم و از این حرفا.-من نمی دونم دخترا عاشق چی آریان میشن؟ درسته تیپ خوبی داره ولی اونقدرا هم خوشگل نیست. جذاب هم که اصلاً به قیافه ش نمی خوره.پدرام طوری که خودشو می خواست عصبی و غیرتی نشون بده صداشو کلفت کرد و گفت:-اونوقت شما تنهایی به این نتایج رسیدی؟واسه اینکه سوتی نداده باشم سریع گفتم:-نه..من که نه....آخه مگه میرم کلاس که قیافه استاد رو بررسی کنم؟ اینا رو سارا کشف کرده بود.پدرام یکم مکث کرد و بعد ازمامان تشکر کرد و رفت تو اتاقش. یکم بهش شک کردم با خودم گفتم نکنه اون هم مثل سارا.... اما بعد با خودم گفتم سارا هنوز خیلی بچه ست. اینو همیشه خود پدرام میگه پس پدرام عاشقش نمیتونه شده باشه................................................... ...................................مشکلات ما تمومی نداشت. هر روز به خاطر دروغ آریان یه ماجرای تازه داشتیم. یادمه روزی که آخرین جلسه کلاس بود اریان بخاطراینکه یه سری بچه ها تکالیفشون رو کامل انجام نداده بودن و آریان هم از قبل عصبی بود تلافیش رو سر بچه ها خالی کرد و از کلاس گذاشت و رفت. بچه ها هم تصمیم گرفتن که یکی به نمایندگی از کل کلاس بره عذر خواهی کنه و استاد رو برگردونه. همه از این پیشنهاد خوششون اومد. موقعی که می خواستن نماینده رو مشخص کنن همه ی نگاه ها به طرف من برگشت. همون موقع خانم ترابی هم وارد کلاس شد. وقتی از موضوع با خبر شد ازم خواست که واسه اینکه جلسه آخربچه ها خاطره بدی نداشته باشن از کلاس برم و پسر داییم رو راضی کنم تا برگرده. تو شرایطی قرار گرفته بودم که نمی شد نه بگم واسه همین به حیاط رفتم. آریان یه گوشه ایستاده بود و سیگار می کشید. اگه دست من بود که همه سیگار هاش رو خرد می کردم چون واقعاً از بوش تنفر دارم. به سمتش رفتم و گفتم: -استادجواب نداد.-استاد بچه ها خودشونم پشیمونن. روز آخری بزارید بچه ها با خاطره خوبی از کلاس جدا شن.بازم جواب نداد.-استاد بیشتر کلاس که ازمون هاشون رو خوب دادن حداقل تر و خشک رو با هم نسوزونید.-منم واسه همین تنبیه شون کردم که این آخری نتیجه تلاش خودشون و من رو خراب نکنن. همون موقع بود که خانم ترابی اومد. واسه اینکه بعد جلو بچه ها ضایع نشم جلو خانوم ترابی نمی دونم چرا جو گیر شدم و گوشه آستین آریان رو گرفتم و با خودم به سمت سالن کشیدمش.درحالی که چشماش از تعجب گرد شده بود و انگار شوکه شده بودوبخاطر وجود خانم ترابی مجبور شد دنبالم بیاد.از مقابل خانم ترابی که رد می شدیم بالبخند پیروزمندانه ای گفتم:-راضی ش کردم .خانم ترابی هم که اوضاع ما رو دید اخماش رو کشید تو هم و گفت خیلی خب ممنون برید سر کلاس دیگه. البته نه این با این وضع... سریع دستم رو از آستینش جدا کردم. آریان با صدایی که خنده توش موج میزد گفت:-راضی ش کردی یا مجبورش کردی؟-حالا حالا...در کلاس روکه باز کردم بچه ها ساکت نشستن. آریان هم ادامه تست ها رو واسمون حل کرد و علاوه بر اون یه جزوه بهمون داد و ازمون خواست تا روز کنکور فقط اونا رو کار کنیم.از جلسه کنکور بیرون اومدم. حس می کردم خیلی خوب سوال ها رو جواب دادم. بخاطرترافیک زیادی که تواون محدوده بود سریع سوار ماشین شدم.بابا:چطور بود بابایی؟نفسم رو با صدای بلندی بیرون فرستادم و گفتم:-آخیش تموم شد. راحت شدم. فکر کنم خوب بود.بابا: خداروشکر- سریع بریم خونه که دلم می خواد تا شب بخوابم. این چند روزه همش از استرس خوابم نبرده.بابا: باشه یکم استراحت کن عصر هم خونه بابا بزرگ دعوتیم.وقتی رسیدیم خونه هر چی سعی کردم که بخوابم نشد. هر چی فحش بلد بودم نثار خودم کردم که تا امروز صبح دلم فقط یک ساعت وقت اضافه واسه خواب می خواست و از استرس نمی تونستم بخوابم و الان....دوباره افکار منفیم به ذهنم حجوم آوردن. می ترسیدیم یه سوال رو ندیده باشم و بقیه رو هم جابه جا زده باشم و از این جور حرفا واسه اینکه ازاین افکارم رها شم یه دوش گرفتم و زیر دوش واسه خودم بلند بلند آواز می خوندم تا نتونم به چیزی فکر کنم. بعد هم سریع آماده شدم که برم خونه مامان بزرگ تا حداقل دیگه به کنکور فکر نکنم................................................... .................................................. .......-پدرام توروخدا اذیت نکن من اصلا نمیتونم وگرنه خودم می دیدم داداشی بدو دیگه استرس دارم میمیرم.پدرام: ا خب چیکار کنم سایت باز نمیشه.ساکت نشسته بودم و به حرکت انگشتای پدرام روی صفحه کلید کامپیوتر نگاه می کردم. از استرس تمام بدنم سرد شده بود.پدرام: اا پری اجی بیا ببین این رتبه واقعاً مال توست؟با استرس به سمت مانیتور رفتم.اول باورم نمی شد اما بعد کم کم با دیدن اون رتبه ی سه رقمی که رو صفحه بود لبخند به لبام اومد و یکم بعد شروع کردم به جیغ زدن و دست زدن. به سالن رفتم و به مامان بابا هم خبر دادم. مامان بغلم کرد و بابا هی از آینده حرف میزد و از دانشگاه های خوبی که می تونم قبول شم.همه چیز مثل برق و باد گذشت. تابستون خوبی بود. سریع ثبت نام کردم و رشته م همونی شد که می خواستم. مهندسی عمران...خیلی ذوق داشتم وخوشحال بودم از اینکه تلاشام جواب داده. همون ماه های اولی بود که دانشگاه می رفتم و کم کم اخلاق بچه ها اومده بود دستم. سارا هم مهندسی شیمی اورد. اگه مامان اجازه شو بهم می داد دوست داشتم برم تهران ولی حیف که مامان همش بهم می گفت حق نداری جایی جز اصفهان بری. راحت صبح بری دانشگاه و عصر بیای خونه. نه اینکه من ازت بی خبر باشم و همش نگران تو که تو شهردیگه اتفاقی واست ممکن بیفته؟ راحت باشی ؟ و و وخلاصه توی دانشگاه دوستای خوبی مثل سوگل پیدا کرده بودم. تو فکر این چند ماه بودم که یهو با صدای دخترا که برگشتن طرفم توجه م به استاد که با لبخند بهم نگاه می کرد جلب شد.زدم به پهلوی سوگل و گفتم:-سوگل اینا به من می خندن؟سوگل: پ به من می خندن تو راحت بخواب.با صحبت های استاد دو باره همه ساکت شدن.-سوگل این عوضی چی گفت که همه خندیدن؟سوگل طوری که دستش رو گرفته بود جلو دهنش و به استاد نگاه می کرد اروم گفت:-بچه ها گفتن خسته نباشید واسه امروزکافیه ایشونم گفتن هر کی خسته ست تشریف ببره بیرون یا مث خانم گرامی بخوابه.هم از حرف استاد خندم گرفته بود هم لجم گرفته بود. جلو این جماعت پسر ضایع شدم.استاد: درست میگم خانم گرامی؟-بله استاد درسته.باز صدای خنده تو سالن پیچید. برگشتم سمت سوگل که دیدم از بس خندیده قرمز شده. با قیافه ای که الان بیشتر شبیه به علامت سوال شده بود به استاد خیره شدم که استاد با لبخندی که رو لبش بود گفت:-بچه ها خسته نباشید واسه امروزکافیه.بچه ها کم کم سالن رو تخلیه کردن. سوگل هنوز با خنده وسایلش رو جمع می کرد.-سوگل من باز چه سوتی دادم؟سوگل: برو بابا آبرومون رو بردی. معلوم نیست تو فکر کیه؟ بابا تو که نیاز به کار نداری چرا انقدر پیشنهاد آریان فکرتو مشغول کرده؟- فکرم پیش اون نبود. اینا رو ولش کن استاد چی بهم گفت که همه خندیدن باز؟سوگل: گفت حس می کنم کلاس واسه خانم گرامی مفید نیست چون از اول کار دارن چرت میزنن بعدم ازت اون سوال رو پرسید که به بهترین نحو ممکن جوابش رو دادی و باز زد زیر خنده.-اه من نمی دونم چرا هر چی سوتی هست رو من باید سر کلاس دکتر احمدی بدم؟سوگل: دقت کردی فقط هم به تو گیر میده؟-آره... من نمی دونم این یارو چه دشمنی با من داره؟ باز اگه یکم جوون بود می گفتم مثل این رمانای عشق و عاشقی استاد همه این کار ها رو میکنه و بالاخره ختم به خیر میشه.سوگل: دیوونه تا آریان هست چرا استاد احمدی؟-سوگــــلسوگل: خوب مگه دروغ میگم ؟ دیگه چطوری بهت بگه دوست نداره ازش جدا شی؟-خیلی توهم میزنی سوگل. اون فقط یه پیشنهاد بود که من اون حس مستقل بودنی رو که می خوام بدست بیارم همین.سوگل: باشه. تو درست میگی. حالا می خوای چیکار کنی؟ فردا باید جوابش رو بدیا.همین طور که با هم حرف می زدیم وسایلم رو جمع کردم و از سالن بیرون رفتیم و وارد محوطه شدیم.شاداب: بـــه سیلاااام دوست جونیا- سلام وبوووق کجا بودی چرا این ساعت نیومدی؟شاداب: چیکار کنم خوب تولد حمید بود. مادرش ازم خواست برم کمکش.سوگل به طرف شاداب برگشت و گفت:- کار درست رو تو کردی هنوز دانشگاه نیومده شوهر کردی تموم شد و رفت. من و پری که باید اونقدر بخونیم تا بلکه یه روزی خدا دلش به رحم بیاد و یکی از این سال بالایی ها مخش تو دیواری،سنگی،چیزی بخوره تا بیاد ما روبگیره.شاداب: خودت و با پری جمع نبند.اونم آریان رو داره.باصدای بلندی گفتم:-شاداب واقعاً که ! از تو انتظار نداشتم.سه تایی با هم روی نیمکتی که یه جای دنج دانشگاه بود نشستیم وشاداب رفت واسمون آبمیوه گرفت. داشتم آبمیوه م رو می خوردم که بازسوگل فکر منو به آریان و پیشنهادش مشغول کرد.سوگل: پری نگفتی می خوای چیکار کنی؟-والا خودم ته دلم راضیه بابا هم مخالفتی نداره. به نظر شما چیکار کنم؟شاداب: به نظر من که پیشنهاد خوبی بهت داده. پشتیبان کلاسش بشی با حقوقی که بهت میده یکم یه اون استقلالی که همش ازش حرف میزنی میرسی. باید آروم آروم به اهدافت برسی.از این کارای کوچیک شروع کنی تا وقتی درست تموم شد بری سرکاری که مرتبط با رشته خودت باشه.سوگل: آخه پشتیبانی کلاس دیف حقوقش واسه تو چیزی نمیشه. به نظر من که بابات چند برابر اون حقوق رو بهت پول تو جیبی میده. ارزشش رو نداره وقت خودت رو واسه هم چین کاری بزاری.-آخه کار خاصی نیست هفته ای یه بار برم اشکالای بچه ها رو رفع کنم و سوالای آزمونشون رو طرح کنم و تصحیح آزمونشون.شاداب:اگه نظر من رو میخوای برو.از هیچی بهتره.سوگل: اصلاً اینا رو بیخیال. منم موافقتم رو اعلام می کنم چون این طوری به آریان بیشتر نزدیک میشی وسریع تر میتونی مخش رو بزنی.-سوگـــلسوگل: جانم؟-خیلی دیوونه ای!شب با بابا و مامان حرف زدم. اونا هم موافقتشون رو اعلام کردن چون هفته دو الی سه ساعت چیزی نبود که وقت درس خوندم رو بگیره. یه احساس خوبی داشتم. با این که کار خاصی نبود اما از اینکه از ماه دیگه خودم کار می کنم و حقوق می گیرم احساس وصف ناپذیری داشتم.رو تختم نشستم و شماره آریان رو گرفتم. قبل از اینکه بوق بخوره باز قطع ش کردم. نمی دونم چرا هروقت می خواستم باهاش تلفنی حرف بزنم استرس می گرفتم. رفتارش بعد از کنکور خیلی متفاوت شده بود و دیگه مثل رفتار یه استاد با شاگردش نبود.یه نفس عمیق کشیدم و این بار شمارش رو گرفتم و منتظر شدم تا گوشی رو برداره.آریان:جانم بفرمایید؟-سلام استادآریان: سلام پرینازجان.خوبی؟-ممنون استادآریان: من که دیگه استادت نیستم دختر خوب.فکراتو کردی؟-بله. راستش واسه همین باهاتون تماس گرفتم.آریان: خب نتیجه؟- راستش واسه شروع فکر کنم خوب باشه.آریان: عالیه. پس از کی کارت رو شروع می کنی؟ همین الان هم حدودا دو ماهی عقب افتادیم از برنامه رفع اشکال.-از همین هفته چطوره؟آریان: بهتر از این نمیشه.- فقط ساعتش همون ساعتی هست که خودم قبلاً کلاس داشتم؟آریان: نه کلاس رفع اشکال امسال بصورت جدا برگزار میشه ساعت 7-9چهارشنبه.-آزمون ها هم همون ساعت گرفته میشه؟آریان: چهارشنبه یکم زودتر بیا در موردش حرف می زنیم.-چشم .ممنون بابت....صدای نازک دختری که می گفت:-آریان بیا دیگه شام سرد شد. باعث شد یه لحظه من ساکت بشم ووقتی به خودم اومدم سریع گفتم:-خداحافظ استادمنتظر نموندم تا جواب بده و گوشی رو قطع کردم. نمی دونم چرا ولی ته دلم یه حس حسودی بود نسبت به اون دختری که آریان رو اونطوری صدا کرد.بیخیال فکر کردن به آریان و دختره شدم بالاخره آریانم دوست پدرام بودو مثل اون... به سمت آینه رفتم. روی پست نتی که همیشه روش چسبیده بود و کارای مهمم رو می نوشتم با رنگ قرمز نوشتم:-چهارشنبه ساعت 6 آموزشگاه باشم.هرچند چیزی نبود که یادم بره ولی با دیدنش وجودم پر می شد ازیه احساس خوب................................................... .......................................جلو آینه ایستاده بودم و درحالی ک لبم رو از حرص می جوییدم به این فکر می کردم که چی بپوشم؟ دلم می خواست قیافه م متفاوت تر از همیشه باشه. چون آریان همیشه منوتو همون فرم های مدرسه یا زمان کنکورم که حوصله آرایش های آنچنانی و تیپ زدن نداشتم دیده بود. یادم به پشتیبان کلاسش موقعی که خودم شاگردش بودم افتاد. خیلی دختر جلفی بود. از طرفی دلم نمی خواست مثل اون باشم.هرچی فکر می کردم به هیچ جایی نمی رسیدم. ناچار شلوار کتون مشکی رنگم و به همراه یه مقنعه مشکی ویه مانتوسرمه ای که دم جیب هاش و دورآستین و یقه ش یه نواربراق سیاه سفید رد شده بود، پوشیدم. موهام رو کج ریختم یه طرف صورتم ویه خط چشم قشنگ کشیدم که حالت چشمام رو کشیده تر کرده بود. رژگونه و رژصوتی رنگم که رنگش زیاد تو چشم نبود رو هم زدم. سریع گوشی و یه خودکار و یه بسته دستمال جیبی و یه آینه انداختم تو کیفم و از اتاقم خارج شدم.-مامان جان با من کاری نداری؟مامان: نه فقط با تاکسی برگرد. پیاده نمی خواد بیای.-چشم.دعا کن روز اولی خوب باشم.مامان: باشه دخترم.-خداحافظمامان: خدا پشت و پناهت.نمیدونم چرا هوس کردم پیاده برم.وقتی رسیدم آریان ازم خواست وارد کلاس بشم تا منو به بچه ها معرفی کنه. وارد که شدم یه لحظه کلاس ساکت شد و دوباره پچ پچ دخترا شروع شد.به سمت آریان رفتم. ازم خواست تا خودم رو واسه بچه ها معرفی کنم. یکم استرس گرفتم ولی خودم رو نباختم چون می دونستم اگه از اول کار جدی نباشم بچه ها تا آخر سال دیگه ازم حساب نمی برن. صدام رو صاف کردم وسعی کردم طوری حرف بزنم که علاوه بر جدی بودن صمیمی بودنم با بچه ها رو هم بهشون نشون بدم. سمت بچه هاشروع کردم به معرفی کردن خودم.-سلام بچه ها. خیلی خوشحالم که قراره یکسال تا کنکور با شما باشم. امیدوارم همتون نتیجه دلخواهتون رو بگیرید.من پریناز گرامی هستم. خودم پارسال دانش آموز آقای رضایی بودم.با این حرفم دوباره حرف زدن بچه ها شروع شد. حتماً فکر کردن بچه م وو از پس کلاس نود نفری شون برنمیام اما من به خودم اطمینان داشتم. مطمئن بودم با صمیمی بودن باهاشون می تونم کارهام رو پیش ببرم.آریان کلاس رو ساکت کرد و گفت:-از این جهت از خانم گرامی خواستم امسال تو این پروژه ما رو کمک کنن که با توجه به رتبه بالایی که دارن شما اعتماد به نفس پیدا کنید و فکر نکنید که شما توانایی داشتن همچین رتبه هایی رو ندارید.از طرفی می خواستم سنتون به هم نزدیک باشه تا راحت تر حرف هم رو بفهمید. چون پریناز در جریان هست که سال گذشته ما پشتیبانی رو داشتیم که تفاوت سنی زیادی با بچه ها داشت و بچه ها نمی تونستن باهاش راحت باشن.وقتی آریان اسم کوچیک من رو به زبون آورد بچه ها زیاد تعجب نکردن چون همه ی دانش آموزاش رو با اسم کوچیک صدا می کرد.اما خیلی تابلو بود که خودش گیج شده بود بگه پریناز یا خانم گرامی؟آریان: لطفاً کارهایی که واسه کلاسمون انجام میدی رو واسه بچه هابیتشر توضیح بده.چون قبل از شروع کلاس حسابی واسم وظایفم رو توضیح داده بود شروع به جواب دادن به سوالش شدم.-راستش من از این هفته قراره چهارشنبه ها با شما دوساعت کلاس داشته باشم. تو این دوساعتی که کلاس داریم حدوداً یک ساعت نیم رو با هم دیگه رفع اشکال سوالاتی روکه شما درش مشکل دارید رو انجام میدیم و زمان باقی مونده رو ازتون آزمون می گیرم. آزموناتون خیلی اهمیتش زیاده واسم پس درصد هایی رو که کسب می کنید رو هر هفته تو پانل می زنم واستون.باز بچه ها شروع کردن به حرف زدن و هر کدوم یه چیزی می گفت:-آخه آزمون واسه چی؟-نمیشه هر هفته نباشه؟-نیمشه تو پانل نزنید ونتیجه مون رو فقط خودمون بدونیم؟و...بعد از اون آریان بیشتر از کار من واسه ی بچه ها توضیح داد و بعد کلاس رو به من سپرد. یکم استرس داشتم از اینکه بچه ها ازم سوالی رو بپرسن و بلد نباشم واقعاً می ترسیدم.- خب بچه ها لطفاً اشکالاتتون رو یکی یکی بپرسید. هر کدومش که موند رو یه کاغد بنویسید و بدید بهم تا هفته دیگه واستون حلش رو بیارم.- خانم گرامی میشه شما رو به اسم صدا کنیم؟تو دلم گفتم عجب بچه ی پرویی. این اصلاً چ ربطی به حرف من داشت.اما بعد با خودم گفتم برای صمیمی تر شدن با بچه ها فکر بدی هم نیست. واسه همین با لبخند برگشتم به سمتش گفتم:- آره عزیزم- خب پریناز جون ما اشکالاتمون تو مبحث رفع ابهام از حد ها هست. با اینکه آقای رضایی خوب یاد دادن اما این کتابی که واسه تست زدن بهمون پیشنهاد کردن سوالای خیلی سختی داره. اگه میشه سوال های اون رو واسمون حل کن.یاد خودم وسارا افتادم که همیشه وقتی می خواستیم دبیر حواسش به حرف زدنای ما نباشه ازش همین درخواست رو می کردیم و دبیربیچاره کل ساعت رو واسمون رفع اشکالی کلی می کرد. لبخند بدجنسی زدم و گفتم:-رفع اشکال این طوری توی کلاس نداریم. هر کسی هر اشکالی داره صفحه و سوال رو مشخص می کنه و واسه ی رفع اشکالش میاد پای تابلو... شروع میکنه به حل کردن همون اشکالش... وقتی به جایی رسید که نتونست حل کردن رو ادامه بده من واسش ادامه ی مسئله رو حل می کنم.اولش فکر می کنم بچه ها از روشم خوششون نیومد اما مطمئن بودم در آخر جلسه خوششون میومد. چون پارسال هر وقت اشکال داشتم آریان واسم هیمن طور حلش می کرد و باعث می شد نقطه ضعف های خودم رو پیدا کنم.تا آخر زنگ واسه بچه ها به همین شیوه رفع اشکال کردم ولی هنوز اون ارتباط دوستانه ای که دلم می خواست بین خودم و بچه ها بوجود نیومده بود.بعد از اتمام کلاس مباحث آزمونشون رو مشخص کردم وازشون خداحافظی کردم واز کلاس بیرون اومدم که یکی از بچه ها گفت:- پریناز جون ممنون خیلی عالی بود. دقیقاً شبیه آقای رضایی واسمون مسائل رو حل می کردی.- ممنون عزیزم نظر لطفته.- باهوشی تو فامیلتون ارثی دیگه. نه؟با این حرفش تازه فهمیدم به به تا وقتی تو این آموزشگاه باشم باید نقش دختر عمه آریان خان رو بازی کنم.لبخندی زدم وگفتم:-فضولی موقوف بچه.که صدای خنده بچه ها بلند شد................................................... .................................چند هفته ای از شروع کارم می گذشت و حسابی با بچه ها صمیمی شده بودم. آریان هم از کارم راضی بود. اکثراً با آریان به خونه برمی گردم. منو توی مسیرش پیاده می کنه و خودش میره.یکی از همین شب ها که از کلاس بر می گشتم توی مسیر آریان مدام می خواست یه حرفی بزنه اما حرفش رو می خورد.- آقا آریانآریان: جونم؟- ذوق نکردم چون واسه همه از همین کلمه استفاده می کرد.-چیزی می خواستید بگید؟آریان: پریناز تو تا حالا به ازدواج فکر کردی؟یکم تعجب کردم. اما از طرفی مطمئن بودم نمی خواد درخواست ازدواج به من بده واسه همین خیلی راحت گفتم:-نه اصلاًآریان: چرا؟از سوالش جا خوردم ولی بازم بیخیال جواب دادم:-خب من تازه حدود بیست سالمه. فکر می کنم خیلی زود باشه که بخوام درگیر این مسائل بشم الان کارهای مهم تری دارم.آریان: واقعاً. جالبه. مثلاً چه کارهایی؟- درسآریان: یعنی اگه یه نفر پیدا بشه که با درس خوندن تو مشکلی نداشته باشه باهاش ازدواج می کنی؟سوال پرسیدن هاش حرصم رو در اورده بود. چرا نمی فهمه واسه یه دختر سخته توی همچین شرایطی قرار بگیره. حالا هر چی هم مطمئن باشه طرفش قصدش ازدواج نیست.- خب چی بگم. اصلاً در بارش فکر نکردم. دوست دارم مستقل باشم و پدرام کاری به کارم نداشته باشه اما نه اینکه ازدواج کنم. دلم می خواد تنها زندگی کنم.آریان:ولی به نظر من درست نیست یه دختر تنها زندگی کنه.توی دلم گفتم کی نظر تو رو خواست.-هر کس نظری داره و نظرش واسه خودش محترمه.اخماش رو توی هم کشید. به طرفم برگشت و بدون هیچ مقدمه ای گفت:-اگه من این آزادی و مستقل بودن و راحت شدن از دست سوال و جواب های پدرام رو بهت بدم... حاضری با من ازدواج کنی؟طوری برگشتم سمتش که گردنم شدیداً درد گرفت. ذهنم قفل شده بود. به هیچ چیزی نمی تونستم فکر کنم. فقط نگاهش کردم. ماشین رو کنار خیابون پارک کرد و زل زد بهم.- استاد... این... شوخی بود دیگه؟آریان: معلومه که نه !- یعنی چی این حرفتون؟آریان: فکر کنم منظورم کاملاً مشخصه.- واسه ی چی من؟آریان: فعلاً تنها گزینه ای. پریناز باید واست توضیح بدم. درحال حاضر مجبورم وگرنه از تنهاگی دیوونه میشم. ولی مطمئن باش زندگی تو رو هم خراب نمی کنم.- یعنی چی مجبوری؟آریان: یه سری مسائل خونوادگی. ولی مطمئن باش به تو آسیبی نمی رسه. تو می تونی درست رو ادامه بدی و به زندگیت برسی.- یعنی چی به من آسیبی نمیرسه استاد. من بخاطر مسائل خوانوادگی شما زندگیم رو خراب کنم؟کم کم از شرایطی که توش قرار گرفته بودم داشت اشکم در میومد که با دستش صورتم رو بالا آورد و آروم گفت:-پریناز تو به حرف من اطمینان نداری؟نوع نگاهش خیلی خاص بود و لحن صداش رو تا حالا اونطوری نشنیده بودم ولی از اینکه بهم دست زده بود عصبی شدم. خانواده مذهبی نداشتم اما از اینکه یه غریبه به خودش اجازه بده باهام این طوری رفتار کنه بدم میومد. ناشیانه گفتم:-نه.چرا باید اطمینان داشته باشم ؟باز اخماش تو هم رفت و صورتم رو ول کرد.ماشین رو روشن کرد. سکوتی بینمون بر قرار شده بود. آروم آروم شروع کرد به حرف زدن:-سال سوم دبیرستان بودم که رفت و آمد ها با خانواده عمه ام زیاد شده بود. دختر عمه م یک سال از خودم کوچیکتر بود و حسابی شیطون. برعکس من که همیشه آروم بودم. کارهاش واسم جذاب بود و منو حسابی به خودش جذب می کرد.همون سال بود که عمه ازم خواست تو درس ها کمکش کنم. دیگه هر روز خونمون می اومد و با هم درس می خوندیم. کم کم عاشقش شدم. بزرگتر که شدم به خودم گفتم حسم عشق نیست و ازاین دوست داشتن های کوتاه مدت دوره نوجونیه... اما اشتباه می کردم. واقعاً عاشقش بودم.هر چی بزرگتر می شد عشق منم نسبت به اون بیشتر می شد. وقتی داداش صدام می کرد دلم می خواست دادبزنم سرش و بگم ساکت شو حس من به تو برادرانه نیست.اما اون فقط منو به عنوان یه داداش می خواست. داداش که چه عرض کنم. هر وقت از عشقای رنگ و رنگش کم محلی می دید به سمت من برمی گشت. شیطونی هاش دیگه بچگونه نبود. کلی دوست پسر داشت و جلوی من از اونا حرف می زد. ولی من بازم عاشقش بودم. می دونستم به درد زندگی نمی خوره اما عشق دست آدم نیست که بتونه کنترلش کنه. یادمه روزی که از بابا خواستم در مورد من و سیما با عمه حرف بزنه مخالفت کرد اما بخاطر تنها بودنم واینکه هیچ وقت پیشم نبود ...مثل الان که می بینی هر از چند گاهی بهم یه سر میزنه دلش به رحم اومد و واسم پاپیش گذاشت. عمه خوش حال بود از اینکه دخترش با ازدواج سر به راه میشه. از رفتار سیما هم هیچی رو نمی تونستم حدس بزنم. بیست و سه سالم بود که با هم نامزد کردیم.اما چه نامزدی...بعد از یک ماه همش سرش توی گوشیش بود. به همه چیز توجه داشت بجز من. بازم هر وقت از طرف همه بی مهری می دید طرف من می اومد. باز هم تحمل کردم تا اونجایی که خیلی راحت با دوستای دانشگاهش گرم می گرفت وتفریح می رفت و پارتی و و و تنها کسی که واسش هیچ اهمیتی نداشت من بودم.درست چهار ماه از نامزدیمون می گذشت که بهم گفت دوستم نداره. گفت همون داداش واسش باقی بمونم. گفت یه پسر دیگه ای رو دوست داره و دلش نمی خواد وقتی با من هست به من خیانتی بکنه و به اون فکر کنه. داغون شدم اما با حرفش از چشمم افتاد. صیغه ای که خونده بودیم باطل شد. تا چند وقت پیش که کارت عروسیش به دستم رسید. فکر نمی کردم انقدر داغونم کنه. الان که فکر می کنم بازم دوسش دارم.این درصورتیه که نباید دوستش داشته باشم.این دوست داشتن گناهه.- پس واسه فراموش کردن اون اومدید سمت من؟آریان: شاید فراموش کردن اون. شاید تنهایی زیادم. نمی دونم. شایدم داره از رفتارت خوشم میاد.بغض کردم یعنی دستی دستی می خواست زندگی منو به باد بده تا یکی دیگه رو فراموش کنه. یعنی زندگی من نه کلاً زندگی یه آدم واسش هیچ اهمیتی نداره؟- استاد می شه نگه دارید؟آریان: هنوز که نرسیدیم- استاد خواهش می کنم. حالم خوب نیست.آریان: پریناز چی شد؟ من منظوربدی نداشتم.تن صدام خود به خود بالا رفت. با صدای عصبی گفتم:- یعنی زندگی من مهم نیست که واسه فراموش کردن یه نفر دیگه یا انتقام از یه نفر یا هر چیز دیگه ای میخوای نابودش کنی؟آریان: من این حرف رو نزدم دختر خوب.- پس چی؟آریان: من اگه از رفتار تو خوشم نمی اومد بهت اعتماد نمی کردم و این حرفا رو نمی زدم. تنها دلیل من که فراموشی سیما نیست. تو به بوجود اومدن عشق بعد از ازدواج ایمان داری؟-ولی شما که میگی اونو دوست داری.آریان: مطمئنم با ازدواجش این دوست داشتن از بین میره. یعنی باید از بین بره.- من نمی فهمم بازم چرا من؟آریان: چون با خونواده ت آشنایی دارم. خودت یک سال شاگردم بودی. علاوه بر اون رفت و آمد های خونوادگی داشتیم. الان هم با هم همکار هستیم. خانومی. سرت به کار خودته. تا یه حدودی با اخلاقت آشنا هستم. بازم بگم؟- من هنوز خیلی بچه م. الان هم حسابی گیج شدم. لطفاً دیگه در موردش حرف نزنیم.آریان: باشه هر چی تو بخوای.وارد کوچمون شد. به سمتش برگشتم. خیره شده بود بهم. نگاهش معذبم کرد.دستم رو به سمت دستگیره بردم و با گفتن خداحافظ منتظر جواب نشدم و از ماشین پیاده شدم.وارد خونه که شدم با صدای آرش دستم رو گذاشتم روی سرم و برگشتم سمتش.آرش: سلام پری خانوم کاریه خودم.خوبی؟-واااای بازم تو. خدایا یعنی میشه من هفته ام رو بدون دیدن این بشر آغاز کنم.نیلوفر: خیلیم دلت بخواد شوهرما- نیلوفر مشکوک میزنیا. باز چی میخوای ک اینطور ازش طرفداری می کنی؟نیلوفر: هوچــــیآرش به طرفش برگشت و با لحن مظلومی گفت:-پس تو رو جون هر کی دوست داری دیگه از من طرفداری نکن.نیلوفر با مشت به بازوی آرش کوبید و گفت:-لیاقت نداری ازت طرفداری کنم.به طرف اتاقم رفتم وبا بسته شدن در خودم رو انداختم رو تختم. چقدر خوب بود که الان آرش خونمون بود و با دیوونه بازیاش می تونست حواسم رو پرت کنه وگرنه از فکر وخیال دیوونه می شدم. نمی دونستم با سارا در میون بزارم یا نه. از طرفی اونم تو این مسایل تجربه ای نداشت که بخواد کمکم کنه.-چرا نمیری با شاداب مشورت کنی؟یهو پریدم بالا. از کار خودم خنده م گرفت. اینکه ندای درون خودم بودبابـــا...-آخه برم به شاداب چی بگم؟-همه چیزو... تو که بدت نمیاد یه شوهر جنتلمنی مثل آریان داشته باشی.-چی چیو بدم نمیاد؟ من از اخلاقش هیچی نمی دونم هیچی-خب باهاش آشنا میشی.-خودم می دونم. اما هنوز واسه این حرفا بچه م و با قبول این ازدواج فقط آینده خودم رو خراب کردم.آرش: پری کجا رفتی بیا بیرون دیگه. بیا بیرون دل بچه م هواتو کرده.:- بزار لباس عوض کنم میام. بچه چند ماهه؟آرش: چیکار کنم خوب به خودم رفته محبت حالیشه. شعور داره.بی حوصله به طرف کمد لباس هام رفتم و یه بلوز استین بلند صورتی رنگ روبا شلوار و شال سفید رنگی پوشیدم واز اتاقم خارج شدم.آرش :آخی... نی نی هنوز صورتی دوست داری عمو؟- اره عموجون مشکلیه؟آرش: نه من غلط بکنم مشکل داشته باشم. چرا میزنی؟ فقط برو کمک خاله دست تنهاست بچه هم تازه بیدار شده بری بالاسرش فکر می کنه داره کابوس می بینه.-چشم منتظر اجازه شما بودم.آرش: خب الان اجازه دادم می تونی بری.مشغول خرد کردن کاهو ها واسه سالاد شدم. صدای در خبر از اومدن پدرام می داد.از بچگی همش دلم می خواست آرش بجای پدرام داداشم بود. همش کمکم می کرد چه از نظر درسی چه هر مشکل دیگه ای داشتم. یادمه اول راهنمایی که بودم با اتوبوس مسیر خونه تا مدرسه رو طی می کردم اواسط سال بود که متوجه شدم یه پسری همیشه باهام سوار اتوبوس می شه و همون جایی که من پیاده می شدم اونم پیاده می شد. اولش با خودم گفتم بیخیال حتما خونشون نزدیک خونه ی ماست اما دو شبی می شد که دیگه پسره تا یه جاهایی از کوچه ما می اومد. پسره مشخص بود دبیرستانیه.این رو ازحرف هایی که تو اتوبوس با دوستاش می زد فهمیدم. ولی قد خیلی خیلی بلندی داشت. یادمه اون دو شب از ترسم تا خونه دوییدم و پسره تا وسطای کوچه می اومد ولی بعد انگار غیب می شد. می خواستم به پدرام بگم ولی همیشه از عکس العمل هاش می ترسیدم. یه وقت هایی خیلی مهربون بود ولی یه وقت هایی هم حسابی پاچه می گرفت. یادمه قضیه رو به آرش گفتم. قرار شد روز بعد بیاد و سرکوچه مون بایسته و پسره که اومد با اشاره بهش بگم کدومه تا حالش رو جا بیاره.اون شب هم مثل هر شب وقتی سر کوچه رسیدم متوجه قدم هایی که پشت سرم برداشته می شد شدم. پسره بالاخره شروع کرد به حرف زدن که قصدش مزاحمت نیست واز این حرفا... همون موقع آرش رو دیدم. با چشم بهش پسره رو نشون دادم . آرش تقریباً تا سر شونه ی پسره بود. وقتی نزدیکش رسیدم گفت:-این آقا کی باشن؟مظلوم گفتم:- داداش بخدا من نمی دونم. چند شبه دنبال من راه افتادن.پسره با من من گفت:-آقا بخدا قصدم مزاحمت نیست. واسه امر خیره...آرش هم خوابوند تو گوش پسره و گفت:-واسه یه بچه با این سن؟ قصدت امر خیره بی پدر و مادر؟و پسره رو حسابی به باد کتک گرفت.هم ترسیده بودم هم از اینکه هیکل آرش خیلی کوچیکتر پسره بود و پسره اونطور ازش کتک می خورد خنده م گرفته بود.نمی دونم چی شد که آرش پسره رو ول کرد و پسره هم پا به فرار گذاشت. تا یه هفته آرش از مدرسه تا خونه همراهم بودتا دیگه کم کم ترسم ریخت و باز خودم تنها به خونه برمی گشتم. با اینکه تفاوت سنیمون در حد پنج یا شش سال بود ولی اون فکر خیلی خیلی پخته تر از من کار می کرد. علا رقم شیطنت هاش...مامان: مامان جان تو برو بشین اصلاً حواست نیست ببین کاهو ها رو چجوری خرد کردی ؟-ا مامان خوبه دیگه.مامان: چیش خوبه بچه؟ برو دستات رو بشور نخواستم کمکم کنی.پدرام: سلام بر آبجی خانوم.خسته نباشید.-سلام. ممنون داداشدستام رو شستم و به طرف پدارم که حالا در حال خارج شدن از آشپزخونه بود برگشتم. قبل از اینکه بره سریع گفتم:-داداشپدرام: جون داداشی؟- می شه از این به بعد چهارشنبه ها بیای دنبالم؟پدرام: آبجی فدات شم خودت که می دونی گرفتاریام زیاده ... خودت آژانس بگیر بیا دیگه...دلخور گفتم:-باشه ببخشید.پدرام اومد کنارم و گفت:-نبینم آبجی خانومم ازم دلگیر باشه. رو چشمم میام دنبالت. نبینم گرفته باشی .اتفاقی افتاده؟-نه داداش ولی این دوستت هی گیر میده برسونمتون. خب سختمه خجالت می کشم هر شب هر شب با اون بیام. هی میگه من جای پدرام...پدرام: آریان آدمی نیست که تعارف کنه اگه نمی خواست بهت تعارف نمی کرد ولی درستش نیست با اون بیای اگه می دونستم نمی ذاشتم خواهری حالا هم دیگه غصه نخور. خودم از هفته دیگه دربست در اختیارتم. خوبه؟- آره داداشی عالیهو محکم لپشو بوسیدم.پدرام: لوس نشو دیگه... میز رو بچین ضعیفه که حسابی گشنمه.سرمیز شام حسابی آرش وپدرام سر به سر هم میزاشتن و همه رو می خندوندن. دلم خیلی هوای بابا رو کرده بود. از وقتی چند تا پروژه کاری رو قبول کرده خیلی کم پیش میاد خونه باشه. بیچاره آریان که همیشه تنهاست. من با وجود اینکه دورم این همه شلوغه ولی وقتی بابا نیست احساس تنهایی می کنم.بعد از رفتن آرش و همسرش تصمیم گرفتم به اتاق پدرام برم. از اون شب هایی بود که خوش اخلاق بود و می تونستم راحت باهاش حرفام رو بزنم. مطمئن بودم اگه الان واسه کسی نمی گفتم حرفام رو دیوونه می شدم. مطمئناً شاداب هم ممکن بود تخت تاثیر حرفای آریان قرار بگیره و نتونه خوب بهم مشاوره بده. هر چی باشه پدرام خودش یه مرد ومیتونه احساسات مرد ها رو بهتر حس کنه و بیشتر می تونست کمکم کنه. از طرفی می دونستم اگه به آرش بگم نمیتونم هر لحظه ازش کمک بخوام چون اون دیگه زندگی خودش رو داشت و با وجود بچه ی نازش حتماً اونقدر مشغله هاش بیشتر شده که دیگه وقت کمک کردن به منو نداره.در اتاق پدرام رو زدم.پدرام: بیا تو ببینم دیگه چی میخوای؟-ا داداش از کجا فهمیدی؟پدرام: از اونجایی که اگه باهام کاری نداشتی همین طور سرتو مثل چی زیر می نداختی و می اومدی.-بی تربیت...داداشپدرام: جون داداش-داداش نمی دونم چطوری واست بگم؟پدرام:هر طور راحتیهر کاری کردم نمی تونستم افکارم رو متمرکز کنم و حرفایی رو که می خواستم بزنم رو کنار هم بچینم.پدرام:پری کوچولو من خوابم میادا نمیخوای بگی چی شده؟یه دفعه زدم زیر گریه... نمی دونم چی شد که اشکام همین طور پایین می ریختن.رنگ پدرام پرید و بغلم کرد و آروم گفت:پدرام: پری داری دیوونم میکنی آبجی چیزی شده؟کسی تو دانشگاه اذیتت کرده؟ محیط کارتو دوست نداری؟با هر سوالی که پدرام ازم می پرسید سرم رو به علامت نه گفتن به طرف بالا می بردم.پدرام: خب آبجی خوشگلم من که این طوری نمی فهمم چی شده. چطوری باید کمکت کنم فدات شم؟با پشت دستم صورتم رو پاک کردم و گفتم:-اگه بگم دعوام نمی کنی؟پدرام: معلومه که نهبا صدای لرزونی گفتم:- من تا حالا خواستگار نداشتم.پدرام زد زیر خنده و گفت دیوونه تو هنوز بچه ای غصه ی اینو می خوری؟حرصی شدم و گفتم:-نخیـــــرپدرام: پس چی شده؟-داداش... آریانپدرام: آریان چی پری؟ درست حرف بزن. دیوونم کردی.سرمو رو فرو کردم تو بغل پدرام روم نمی شد به صورتش نگاه کنم و بگم آریان ازم خواستگاری کرده. پدرام هم شروع کرد به نوازش موهام این طوری آرامش بیشتری گرفتم وبا صدای آرومی گفتم:-ازم خواستگاری کرده.پدرام با صدای عصبی گفت:-غلط کرده. گریه که نداره. دیگه اصلاً نمی خواد بری پیشش سر کار-داداش من کارمو دوست دارم. بزار همشو تعریف کنم.پدرام: چشم آبجی هر چی تو بگی. گریه نکن. راحت حرفتو بزن.-داداش من هنوز بچه ام. فکرام قاطی شده. اصلاً نمی تونم هضمش کنم. نمی دونم باید چیکار کنم.پدرام که می خواست جو رو عوض کنه با لحن خندونی گفت:-چی چیو من هنوز بچه م؟ من هم سن تو بودم سه تا بچه داشتم. یهو با فهمیدم حرف پدرام سرم ر به سمت صورتش گرفتم. خودش از حرف خودش خنده ش گرفته بود. یه لحظه پدرام رو با اون ریشای بزیش با چادر گل گلی تصور کردم. با صدای بلند خندیدم . پدرام هم خندش گرفت.به طرف میزش رفت و روی میز نشست و گفت:-آفرین حالا شد. حالا مث بچه آدم بگو چ مرگته که من خیلی خوابم میاد فردا هم باید برم سر کار.-داداش من گیج شدم. آریان اصلاً منو دوست نداره و ازم خواستگاری کرده.پدرام: چطور؟همه ی حرف های آریان رو واسش تعریف کردم. بعلاوه اینکه من از شخصیت آریان با چند تا رفت و آمد چیزی رو نمی دونم اما از اخلاقش سر کلاس چون مغروره خوشم میاد. اولش واسم سخت بود که از احساسم واسش حرف بزنم اما وقتی پدرام سر به سرم می زاشت و بینش از احساساتش نسبت به دوست دختراش واسم تعریف می کرد منم با جرئت بیشتری حرفای دلم رو واسش می زدم وقتی حرفام تموم شد پدرام بعد از کمی فکر کردن گفت:-آریان عصبی بوده. شاید از روی انتقامی که می خواد هر چی سریعتر از اون دختر عمه اش بگیره این حرفا رو به تو زده. اگه تو هم آریان رو دوست داشته باشی فایده ای نداره چون عشق یه طرفه فقط باعث عذاب خودت میشه آجی گلم. مطمئنم اون هم تا چند وقت دیگه خودش از پیشنهاد خودش پشیمون میشه. تو هم غصه شو رو نخور دیگه آجی برو راحت بگیر بخواب که فردا کلاس داری.اگه آریان از تصمیمش منصرف نشد که مطمئنم منصرف می شه اونوقت یه فکر اساسی می کنیم.-باشه داداشی مرسی که پیشمی.لپم رو کشید و گفت:-برو بخواب دیگه به هیچیم فکر نکن کوچولو-شبخیر داداش-شبخیرتا صبح خوابم نبرد.مدام به فکر حرفای آریان بودم. خوش به حال اون دخترعمه ای که آریان این همه دوستش داره. صبح با وضع ژولیده ای به دانشگاه رفتم. کل تایم رو خواب بودم و کلاس دومم چون یک ساعت و نیم بعد شروع می شد ترجیح دادم خونه نرم و تو دانشگاه بمونم. سوگل و شاداب هم خبری ازشون نبود. واسه همین منتظرشون تو محوطه ای که جلو دانشکده عمران بود نشستم.جزوه ی کلاس قبلی هنوز تو دستم بود وغرق افکارم بودم که صدای یکی از دانشجوهای پسر که جز بهترین های دانشگاه بود از جا پروندم.- معذرت می خوام خانوم گرامی نمی خواستم بترسومنمتون.-خواهش می کنم. امرتون؟تو دلم گفتم توروخدا تو دیگه خواستگاری نکن که سنگ کوپ می کنم.-راستش من جزوه این کلاس رو می خواستم. میشه خواهش کنم جزوه تون رو بدید بهم تا آخر هفته برش می گردونم.تو دلم به فکر خواستگاری خنده ای کردم و گفتم کدوم پسر باهوش میاد از تو پاچه گیر خواستگاری کنه عقل کل؟ با رد شدن یکی از دخترای فضول دانشکده سریع گفتم:-متاسفم منم جزوه ش رو ندارم.هرچند اگه اونم نمی اومد من بازم خوشم نمی اومد جزوه بدم دست پسر...البته نمی دونم چرا؟؟؟پسره پرو زل زد تو چشمام و گفت:-پس این چیه دستتون؟هول کردم و با صدای آرومی گفتم:- مال سوگله.- خب میشه همین رو بهم بدید؟- ممکنه راضی نباشه آخه.- اه خانوم گرامی من میخوام فقط موضوع درس رو بفهمم. نمی خورمش که... فقط یه نگاهی می ندازم ببینم چی بوده موضوعش.جزوه رو به سمتش گرفتم که با دیدن اسم بزرگ خودم که سوگل واسه مسخره بازی با رنگای مختلف اطراف جزوه م نوشته بود از خجالت اب شدم. پسره هم با یه پوزخند جزوه رو بهم برگردوند و گفت:-ممنون یه وقت راضی نباشن.اوه یکی نبود به من بگه ابله الان جزوه ات رو می دادی بهش نمی خوردش که برش می گردوند.اما بعد با اومدن سوگل وشاداب موضوع خجالتم به کلی فراموشم شد................................................... ..................بازم یه چهارشنبه دیگه رسید. مانتو مشکی ساده ای رو که تازگی خریده بودم و واسه سر کارم استفاده می کردم رو پوشیدم بعلاوه شلوار جینم و مقنعه ای که همرنگ شلوارم بود.پدرام: امشب کلاست چه ساعتی تموم میشه؟- فکر کنم تا بچه ها برن دیگه نه و نیم تموم بشه.پدرام: پس من نه و نیم منتظرتم.-مرسی داداشیهمون طور که کفشام رو می پوشیدم رو به پدرام گفتم:-داداش اگه امروز باز از اون حرفا زد چی؟پدرام: خب حرفاش رو کامل گوش بده اگه دیدی فقط واسه انتفامش از اون دختر به طرف تو اومده که همین امشب جوابت رو بهش بده اگه هم که واقعاً از رو علاقه ست، قضیه اش فرق می کنه. دیگه به خودت بستگی داره. هر چند واسه ی تو خیلی زوده...سوار ماشین شدیم وتو راه مدام از پدرام سوال می پرسیدم و اون با حوصله جوابم رو میداد.-داداش میشه تو باهاش حرف بزنی؟پدرام: آخه دختر خوب من بهش چی بگم؟ با هم رفت و آمد خونوادگی داریم. من الان برم بهش یه چیزی بگم رابطه مون بهم می خوره. گناه که نکرده از خواهر ترشیده من خواستگاری کرده. تو هم دیگه بزرگ شدی خودت باید واسه آینده ت تصمیم بگیری.- داداش اگه اذیتم کرد چی؟پدرام: اولاً که نمی تونه .دوماً همچین ادمی نیست.سوماً چه اذیتی؟ چهارماً خودم حسابش رو میرسم.- نمی دونم داداش... همین جاست رد نشی باز...پدرام: آخ آخ خوب شد گفتی. پس شب همین جا منتظرم باش.- مرسی داداشی.میبینمت.پدرام: تا ساعت نه و نیم بای.وارد آمزشگاه که شدم یه استرس خاصی داشتم.آریان کنار میز خانم ترابی ایستاده بود. خیلی خونسرد جواب سلامم رو داد و باز به صحبتش با خانم ترابی ادامه داد. سریع وارد کلاس شدم و سعی کردم همه ی تمرکزم رو روی کارم بزارم و به اشکالات بچه ها به بهترین نحو ممکن پاسخ بدم.از کلاس که خارج شدم وارد اتاق مخصوص خودم شدم. دفترم رو با سوالای آزمون بچه ها توی کشوی میزم قرار دادم و خواستم گوشیم روداخل کیفم بزارم که همون موقع زنگ خورد و همزمان آریان بدون اینکه در بزنه وارد اتاقم شد.پدرام: سلام آبجی کجایی تو؟با دهن باز به آریان خیره موندم. از حرکتم خنده اش گرفت و یه خنده قشنگ تحویلم داد.پدرام: پریناز؟سرم رو تکون دادم تا افکار اضافی رو کنار بریزم که آریان باز به کارام خندید. هول شده بودم و از طرفی صدای پدرام بد تر اعصابم رو بهم می ریخت.-داداش الان میام.پدرام: پری یه لحظه صبر کن من واسم یه مشکلی پیش اومده باید دفتر بمونم یه سری نقشه هست تا فردا باید تحویل بدیم و هنوز آماده نشده یه آژانس بگیر و برو خونه.اه پدرام هم شورشو در آورده بود. همیشه همین طور بود وقتی قرار بود بیاد دنبال من هر چی کار بود رو سرش می ریخت. بدون خداحافظی قطع کردم.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۰۸ ساعت 11:0 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|