رمان هوای تو 4
- ولي من ناراحت نشدم
نيشخندي مي زند و مي گويد:
- اگه نشده باشيد كه خوبه
فهميده ام كه حرفم را باور نكرده است...در واقع همينطور بود..ناراحت شده بودم و او مي خواست اعتراف بگيرد كه همچنان نگاهم مي كرد:
-
بله براي اولين بار توقع اين همه سختگيري رو نداشتم..البته حق با شماست به
هر حال نميشه الكي اون همه ادما رو بدون دقت براي كار فرستاد اونجا..در هر
صورت اميدوارم تونسته باشم كمكي كرده باشم...از اينك اين فرصتو به من
داديد خيلي ممنونتونم...
- شما در ستونو تموم كرديد؟
-ترم اخر كارشناسي ارشد هستم
-لبخندي مي زند و مي گويد:
- عاليه..موفق باشيد
- با اجازه اتون ديگه مزاحمتون نميشم...
- خواهش مي كنم اين چه حرفيه..خوشحال شديم ...
ايزدپناه
كه مدتي قبل براي صحبت تلفنيش از اتاق بيرون رفته بود... به اتاق باز مي
گردد..كيفم را از روي مبل برمي دارم و بار ديگر از مهندس جلائي خداحافظي مي
كنم..ايزدپناه كه تازه متوجه رفتنم شده است بار ديگر از من تشكر مي كند و
تا دم در به همراه جلائي بدرقه ام مي كنن كه زياد خوشايند منشي جوان شركت
نيست
- بازم ممنون به خاطر نقشه ها
ايزدپناه زيادي اهل تكه تعارف كردن است بر عكس جلائي كه در عين خنده رويي رك حرفهايش را مي زند و نظر مي دهد
- خواهش مي كنم..فقط كاش زودتر مي اوردمشون...
جلائي دستش را جيب شلوارش فرو مي برد و مي گويد:
- خانوم حشتمي ..كار بد نشده ..كه فكر مي كنيد قراره ما از اول دوباره نقشه ها رو بكشيم..در ضمن خوشحال ميشم كه باز شما رو ببينيم
لبخند
تلخي مي زنم و با تشكري ديگر از انها خداحافظي مي كنم و از شركت خارج مي
كنم ...حالم گرفته شده است اساسي ..اما انان هم حق دارند...براي اولين
تاكسي كه مي بينم دست تكان مي دهم و سوار مي شوم و گوشيم را در مي اورم و
شماره غزل را مي گيرم
- مهناز به خدا خيلي حلال زاده اي داشتيم با برو بچ غيبتتو مي كرديم
- ربطي به حلال زده بودنم نداره...كارتون از صبح تا شب همينه
خنده صدا داري مي كند و مي گويد:
- حالا همچين تفحه اي هم نيستي
- اگه يه پيتزا در پيتي مهمونت كنم چي ؟
با خنده اي كه نشاني از ذوق بيش از حد است مي گويد:
- اگه يه كسي مثل تو واسم تب كنه..چرا كه نه...هستمت بدجور
- پس جاي هميشگي
- سيم ثانيه ديگه اونجام ..تا سفارشا رو بدي خودمو رسوندم...
نفس را پر صدا بيرون مي دهم و مي گويم:
- امون از اون كاهدونت كه هميشه بر عقلت حاكمه
- تا چشات در اد..من رفتم اماده شم...
تماس
را كه قطع مي كند با ناراحتي به مغازه ها و عابرين پياده چشم مي
دوزم..مدام در حال گول زدن خود هستم..از اينكه مي خواهم شوم هماني كه قبل
از مرگ سهراب بود كار بسيار سختي است.
.همه
چيز عوض شده است..حتي حرف زدن و رفتارهايم....مهنازي كه بايد براي رفتن به
بيرون هميشه از نظر خود مرتب مي بود ديگر برايش چندان مهم نبود كه اتوي خط
مانتويش درست اتو شده باشد و يا خاكي بر روي كفشهايش نباشد...با ياد اوري
كفشها..نگاهي به پاهايم مي اندازم ....تميزن..ولي خيلي وقت است كه واكس
نخورده اند...راننده بين راه چند مسافري سوار مي كند و پياده مي كند تا به
مقصد مي رسم ... با حساب كردن كرايه پياده مي شوم...كمي بايد پياده برم
"فست
و فود يادگاران"...نامش براي اولين بار من و غزل را به سمت خود كشانده
بود...بعد ها سهراب را هم چندين بار به اين فست فود كشانده بودم ..به ياد
ادا بازي ها و خنده هاي خودم و او افتادم..در دلم غمها جان گرفتند..و
چشمانم اماده گريستن شدند...خياباني كه فست فود در ان قرار داشت..خياباني
پر رفت و امد بود كه عاشق اين شلوغيش بودم ....
نرسيده
به فست فود..بي اراده مقابل مغازه سيسموني مي ايستم ...و نگاهم خيره مي
ماند به ان گهواري صورتي رنگ زيبا كه از بالايش توري اويزان شده است و ان
خرس پشمالو كه مي تواند يكي از عروسكهاي مورد علاقه دختران باشد..دستم بر
روي دستگيره مي رود...اما مي ايستم..دلم بد گرفته است...چشمانم خيس است ولي
هنوز اشكي جاري نشده است ...
دلم
سهراب را مي خواهد...چرا قبل از مرگش نفهميده بودم كه باردارم.؟.كه با دل
خوش چشم از اين دنيا ببند..پشيمان دستگيره را رها مي كنم ...
نمي توانم بدون وجود او... براي ذوق مادرانه ام... حتي يك جفت جوراب كوچك بگيرم...
درست در همان
جاي همشگي كه به انتظارش نشسته ام بلاخره مي ايد ...نگاهم ميخكوب ان شلوار
جين لوله تفنگي اش و ان مانتوي كرم رنگ تنگ بالاي زانويش مي شود...مثلا تيپ
دانشجويي و مهندسي را زده است...البته به گفته خودش وگرنه بيشتر به يك ني
متحرك شبيه است تا يك مهندس كه تنها بايد نامش را يدك بكشد
با
لبخند دستانم را روي هم رو ي ميز مي گذارم و به چهره خندانش خيره مي
شم..از دور تنها لبهايش را تكان مي دهد و من ميفهم كه مي گويد:
- تيپم خوبه؟
همانند خودش تنها لبهايم را بي صدا حركت مي دهم و مي گويم:
- معركه اي
و او در حد مردن... ذوق مرگ مي شود.
مي دانم هنوز ننشسته شروع مي كند..به ميز نزديك مي شود و صندلي را با يك دست عقب مي كشد و يك نفس اغاز مي كند:
-
من نمي دونم به اين گاو چرونا كي گواهينامه داده..يكي نيست بهشون
بگه...اخه ادم حسابي تو كه عرضه يه دور فرمون ناقابلو نداري بي خود مي كني
پشت اون فرمون ماشين گرون قيمت مي شيني كه دل منو هي اب كني
تكه اي از سيب زميني سرخ شده را در دهانم مي گذارم و با شيطنت مي گويم:
- حالا طرف سرش به تنش مي ارزيد؟
صورتش را كمي در هم مي كند و مي گويد:
- به پاي نصرتي جون كه نمي رسه. ولي نه ....جاي برادري ...عروسك..مامان...يه چيز مي گم تو يه چيز بشنو
تاسفم از تمام وجود برايش مي بارد...و او مي فهمد و تنها مي خندد
-سفارشارو دادي ؟
- اره من تازه يه ربع كه اومدم
استين
هاي مانتويش را بالا مي زند و جدي دستانش را در هم گره مي كند و روي ميز
مي گذارد و كمي به طرفم خم مي شود و با جديتي كه كمتر در او سراغ دارم مي
گويد:
- جونم برات بگه...به چندتا جايي سر زدم...جا كه نبود شركت بود..شركتم كه نبود كاخ بودن...كاخ كه نبود...
با بي حوصلگي مي گويم:
- خوب؟
بسته سيب زميني ها سرخ شده ام را مقابل خودش مي گذارد و تند تند در دهانش مي چپاند و مي گويد:
-
اولي گفتن بايد 3 سال سابقه كار داشته باشه..من كه مي دونستم تو يابو
سواري بيش نيستي..همشونو به لقاشون بخشيدم و اومدم بيرون..رفتم سر دومي
...دومي يكم با عطوفت باهام بر خورد كردن و گفتن 5 سال سابقه كار به همراه
يه چك ضمانتي از يه ادم معتبر ..يعني هلاك اين همه فداكاريشون بودم ...بنده
خداها كلي التماسم كردن ولي گفتم در اسرع وقت با هاشون تماس مي گيرم..الان
مثلا منتظرن باهاشون تماس بگيرم ...خوب من و توام سركارشون مي
ذاريم...سومين جا كه رفتم..يعني اين دهنم كف كرد در حد رئال مادريد...
-طرف
چهارتا منشي ...نانا..با كلي غمزه و كرشمه گذاشته تو اون الونكي كه اسمشو
گذاشته .شركت.. و به ارباب رجوع محل سگم نمي ده...بعد از كلي التماس تازه
گفته برو يه روز ديگه بيا...بعد كه مي ري ..دو دقيقه بهت وقت مي ده و تا مي
فهمه دنبال كاري ..ميگه شرمنده..حالا خوبه نصرتي معرفم بود
- كي معرفت بود؟
- نصرتي
- نصرتي خودمون؟
- حامد نصرتي پسر خوشتيپه خودمون ديگه
با حرص لبهايم را بهم فشردم و گفتم:
- لابدم گفتي براي من مي خواي ؟
- نه گفتم براي مهناز رسولي مي خوام
- زهرمار ..براي چي بهش گفتي ؟
ظرف سيب زميني ها را پس مي زند و مي گويد:
-
مهناز جونم ..عزيزم...فكر مي كني كار برات ريخته.. كه تنها درخواست بدي
وبعدم مشغول شي..تازه اينايم كه بهت گفتم اگه بفهم بارداري عمرا قبول
كنن...
- حالا همچين مي گي كه انگار قبول كردن
تلاش مي كند كه در ديد مستقيمم نباشد
- خو..نصرتي يه جاي ديگه ام معرفي كرده بود
استانه صبرم هر لحظه در حال انفجار است...در حالي كه اصلا به من نگاه نمي كند دوباره ظرف سيب زميني را بر مي دارد و مي گويد :
- شركت بزرگي نيست ...اما ادماش خوبن.. مطمئنه...ناراحت نشيا...خود نصرتيم توش مشغول به كاره
- من موندم تو با اين همه هلاك كردن خودت تو پيدا كردن كار ..چطوره كه هنوز زنده اي
چنان به خنده مي افتاد كه ديگر نمي تواند نفس بكشد .. حرص مي خورم و او مي خندد.
سفارشها كه روي ميز قرار مي گيرد ...با لحن با نمكي مي گويد:
-
تو با اين جيگر من چه مشكلي داري اخه؟اون اونجا سرش به كار خودش گرمه...
توام مي ري و اونجا كاري مي كني..ضرر كه نداره يه مدت باش اگه خوب نبود در
بيا..بخدا پوستم عين هو مار تركيده انقدر برات اين درو اون در زدم
هيچ
ميلي به خوردن پيتزاي مقابلم ندارم..ديدنش هم حالم را بد مي كند..اما او
تا جايي كه مي تواند تكه ها را بر مي دارد و مي خورد..تا جايي كه به پيتزاي
من هم ناخونك مي زند و تنها دو تكه برايم باقي مي گذارد...
و در حالي كه گوشه لبهايش را با ظرافت دخترانه اش كه هيچ ربطي به ان خوردن وحشتناك ندارد پاك مي كند و مي دگويد:
- اين غذا اصلا برات خوب نيست مامان مهناز ..دو تكه گذاشتم كه چشمت نمونه..كه فردا پس فردا خواهر زاده ام عقده اي نشه
از جايم بر مي خيزم و مي گويم :
- به نصرتي بگو ..كار گير اورده..كار نمي خواد..ديگه زحمت نكشه
لبهايش را كج و معوج مي كند و با چشمان قهوه ايش سرپايم را براندازي مي كند و براي حرص دادنم مي گويد:
-
اره والا...كار نمي خواي يا كارگير اوردي كه ..انقدر دماغت بالاست مامان
مهناز ؟...مردم كه علاف جنابعالي نيستن كه تو هر وقت خواستي بهشون بگي بگرد
نخواستي بگي نگرد...نصرتي هم كه عاشق چشم و ابروي تو نيست كه هي به اين
اون رو بندازه..مسلمه كه عاشق منه و بخاطر من براي تو اينكارا رو مي كنه
به ساعتم نگاهي مي اندازم و با وحشت مي گويم:
- واي دير شد
از نگرانيم از جايش بر مي خيزد و مي گويد:
- چي شده ؟
-ساعت يك شده
- خوب يك شده بذار دوم بشه كه تنها نشه
- شوخي نكن بهشون گفتم 12 خونه ام
- اي بابا مگه پادگان نظاميه
ديگر نمي فهمم چه مي گويد ..كيف و سايلم را كه بر مي دارم ..با عجله خارج مي شوم..
همچنان كه به سمت خيابان با قدمهاي بلند گام بر مي دارم ...غزل از پشت بازويم را مي كشد ...و بدو به سمت ماشينش مي دود و مي گويد:
- بيا دو دقيقه اي رسونمت..غمت نباشه...
مسيرم
را تغيير مي دهم و به سمت ماشينش به ارامي مي دوم ...تا در ماشين را مي
بندم او حركت مي كند ...قلبم همچون سير و سركه مي جوشد....
دو
دقيقه غزل ...شده است نيم ساعت..البته او گناهي ندارد..مسافت دور و ترافيك
..همه دست در دست هم داده اند كه باز در خانه مصيبت جديد داشته باشم...
كيفم
را باز مي كنم و به دنبال گوشيم مي گردم .....پيدايش نمي كنم ...همه چيز
در داخل كيف در هم است..اعصابم خرد است...بلاخر پيدايش مي كنم..
خداي
من 10 تماس بي پاسخ..چرا صداي زنگ گوشيشم را نشنيده ام و با نگراني اين
جمله را بر زبان مي اورم..غزل گوشي را از دستم بيرون مي كشد و با يك دستش
كه فرمان را گرفته ..به گوشيم نگاهي مي اندازد و مي گويد:
-
عزيز دلم ..مهندسي...تحصيل كرده اي...انتظاري نيست از زبان چيزي زيادي
حاليت باشه..اما به عنوان يه مهندس انتظار ازت مي ره كه مغز فندوقيت اندازه
اون بچه 10 ساله كه يه ايفونو چشم بسته زير رو مي كنه..بفهمي ..عقل
كل.....عقب افتاده ذهني ....گوشيت رو سايلنته....
بايد فكر مي كردم...نمي خواستم فكر كند تنها براي اينكه سرش را كلاه گذاشته باشم..يك پيام دادم و بعد كار خودم را كرده ام.
- اي واي اس اومد
گوشي را از دستش بيرون كشيدم ...و پيام را باز كردم:
«هر جايي كه هستي باهام تماس بگير...»
-كيه؟
چشمان روي پيام مانده بود ..
- ميگم كي بود؟
صدايم را خودهم نشنيدم:
- پارساست
-مگه عزرائيلت برات پيام فرستاده كه رنگت شده گچ
حتما باز اسير امر و فرمايشات حاجي شده بود...شماره اش را گرفتم ..و با اولين بوق جواب داد .
- كجائي..مگه قرار نبود 12 برگردي خونه؟
لحن كلامش برايم ناخوشايند بود..از حالت بهت و نگراني خارج شدم و گفتم:
- حتما كاري برام پيش اومده بود كه نتونستم زودتر از اين بيام خونه...
- كاش حداقل يه خبر بهم مي دادي..الان كجايي؟
- دارم بر مي گردم خونه..نزديكاي خونه ام
- دقيقا كجا؟
حرصم گرفته بود
- دارم ميام ديگه..نكنه انتظار داريد تعداد دم و بازدمامو هم گزارش كنم
..از تن صدايش ميشد فهميد كه عصباني است...
- هرجايي كه هستي همونجا بمون من الان ميام سراغت
- اقا پارسا گفتم خودم دارم ميام
ناگهان داغ كرد و سرم فرياد كشيد:
- وقتي ميگم وايستا يعني وايستا...حالا كجايي؟
چه خوب بود كه صدايش را روي ايفون نگذاشته بودم..نمي خواستم ديگر جلوي غزل هم خرد شوم...با ناراحتي و با صداي دلخوري گفتم:
- نزديك فروشگاه ..هستم..
- من دو دقيقه ديگه اونجام
از دست خودم عصباني بودم...از پارسا بدم امده بودم و مي خواستم سر به تن حاجي نباشد
- همين بغل نگهدار
- ما كه هنوز نرسيديم
دلخوريم را سر غزل خالي كردم وداد زدم و گفتم:
- نگهدار
با اخم ماشين را نگه داشت....چند نفس عمق كشيدم ... چشمانم را باز و بسته كردم و گفتم:
- ممنون براي رسوندنت..از اينجا به بعد مياد دنبالم
- خو اينم مثل ادماي متمدن مي تونستي بهم بگيا
- غزل خواهش مي كنم..اعصاب ندارم
- اونو كه از اولشم نداشتي ....عزيز جونم
هر دو سكوت كرده بوديم كه او گفت:
- مهناز؟
در چشمانش خيره شدم
- با اين شرايط كارم مي خواستي ؟
چه مي توانستم بگويم...شرايطم بسيار بد بود...بسيار...حتي خودم هم نمي دانستم چه بايد بكنم
گوشيم زنگ خورد..جواب دادم:
- كجايي؟
سرم را بلند كردم.. و ماشين را ديدم و گفتم:
- الان ميام
با
قطع تماس خم شدم و وسايلم را از روي صندلي عقب برداشتم و گونه غزل را كه
بسيار ناراحت بود را...نه از رفتارم بلكه از بخت بدم بوسيدم و با لبخندي
گفتم:
-جون نصرتي يه خوبي كنو يه كار خارج از حيطه نصرتي برام پيدا كن
انگشتي به زير بينيش كشيد و گفت:
- ادم باش..پُش سر شوووورم عين ادم حرف بزن
و هر دو با غم خنديديم ..پياده شدم..اشك در چشمانم حلقه زده بود...سرم را پايين اوردم و گفتم:
-باهات تماس م گيرم..
سرش را تكاني داد و گفت:
- بسلامت
به
ماشين كه نزديك شدم ..در جلو را برايم باز كرد ...قبل از سوار شدن نگاهي
به غزل كه ببينده ما بود كردم و نشستم و در را بستم و گفتم:
- سلام
نفسش را بيرون داد و ماشين را روشن كرد و حركت كرد..اما نه به سمت خانه بلكه به سمت خيابان اصلي راند كه با پوزخند گفتم:
- فكر كردم سقف خونه رو بالا سرتون خراب كردن كه انقدر عجله داشتيد برگردم خونه؟
جوابي نداد باز خودم گفتم:
-
ببينيد من ترم اخرم..معلومه كه همه چيم زياد نمي تونه طبق روال
باشه..اينكه سر ساعت برم سر ساعت بيام...من نمي دونم حاج چه اصراري داره كه
ناگهان ماشين را گوشه اي پارك كرد و با خشم به سمتم چرخيد..كه بقيه حرفايم در دهانم ماسيد
ترسيده از نوع نگاهش..سكوت كرده بودم..عينكش را از روي صورت برداشت و به من خيره شد و گفت:
-ببين
..نمي دونم سهراب تا حالا در مورد خانواده اش چيا بهت گفته ..اما من توقع
دارم ...بعد از 2 سال زندگي كردن تو ي اون خونه و بين اون ادما ...خيلي
چيزا دستگيرت شده باشه..بهت نمياد دختر ساده و خنگي باشي.....
لحظه اي نگاهش را از من گرفت و به رو به رو خيره شد و دوباره به من... كه رنگ به رو نداشتم خيره شد و گفت:
-
مي خواد خوشت بياد مي خواد خوشت نياد..پدر و مادر من سنتين..همين حاجي رو
مي بيني ؟...هنوزم كه هنوزه....از بعضي از اصطلاحات قديمي استفاده مي
كنه...هنوز با داشتن چيزاي جديد از وسايل قديميش استفاده مي كنه كه بگه من
اينم و افتخار كنه به قديمي بودنش
انگشت اشاره اش را روي شقيقه اش گذاشت و گفت:
-
چون اينش همون دوران مونده..به امثال ما مي گه نسل مفت خور...فكر مي كنه
فقط قديميا كار مي كردن و مخشون خوب كار مي كرده...بفهم مهناز وقتي بهشون
ميگي فلان ساعت همون ساعت برگرد..وقتي مي گي چشم..همون چشم ادامه بده و
ديگه نه نيار ...اونا بدشون مياد دختر مثلا تا اين موقع روز بيرون
باشه..اونا چه اهميت مي دن تو ترم اخري يا كار ديگه اي داري
اون
زمان كه سهراب بود فرق مي كرد...مي گفتن شوهر داره..هر كاري كنه به شوهرش
مربوطه ...اما الان خودتي..يه بچه داري كه همه ارزوشون ديدن اونه....حالا
نمي خواي اونارم درك كني به جهنم..به فكر من باش...بابا به والله..به پير
به پغمبر خسته شدم از اين كه بينتون بودم..تا مي رسم شركت..تلفن زنگ مي
خوره..كه مهناز نيست..مهناز كجاست..مهناز دير كرد..برو دنبال مهناز
بسه مهناز ..بسه
كلافه دستي به موهايش كشيد و با تيكه دادن ارنش روي فرمان به بيرون خيره شد
از ناراحتي با بند كيفم ور مي رفتم و همونطور كه سرم پايين بود گفتم:
- دست خودم نبود ببخشيد تا برم شركت و برگردم
ناگهان سكوت كردم...با چهر ه اي پر سوال به من مي نگريست ...و به حواس پرتيم افريني گفتم و چشمانم را رو هم گذاشتم و سكوت كردم
منتظر داد و بيدادش بودم كه ديدم به عقب تكيه داد و به رو به رويش خيره شد
- من ..من معذرت مي خوام..من نمي خواستم دروغ بگم ..من
بي
توجه به حرف زدن تكيه اش را از صندلي جدا كرد و ماشين را روشن كرد و با
اخمي كه تا به حال در او نديده بودم عينكش را روي صورتش گذاشت و خيابان را
دور زد
از خجالت ديگر نفسم بالا نمي امد ..فهميدم ديگر نمي خواهد صدايم را بشنود ..حقم داشت...
به جلوي در خانه رسيدم... دوبار بوق زد و نفسش را بيرون داد و گفت:
- بهشون گفتم با من بودي ....يادت نره
با ناباوري به نيم رخ اخمويش خيره شدم....حال شرمندگي هم به خجالت كشيدنم هم اضافه شده بود..
صداي سنگ ريزها ريز لاستيك هاي ماشينش تنها صدايي بود كه شايد مي تواسنت كمي ارامش به جانم بيفكند
هنوز
به ساختمان نزديك نشده بوديم كه سعيد خارج شد و با لبخند شيطنت باري
دستانش را در جيب شلوارش فرو برد و به ستون مقابل در ورودي تيكه داد
با ديدنش بي اراده خنده ام گرفت..و با خودم گفتم در اين گير و بيرو ..اين يكي را كم داشتم
با پياده شدن از ماشين سعيد چشمكي به من زد و رو به برادرش گفت:
- حاجي تو منتظرته
و من تنها كه كنارش ايستاده بودم شنيديم كه گفت:
- اصلا من براي چي مي رم سركار ؟
حاجي چون شير
زخم خورده اماده غرش است و حاج خانوم با كينه نگاهش بين من و پارسا رد و
بدل مي شود...سعيد كه كسي به نظر و گفته هايش اهميتي نمي دهد عقب ايستاده
نگاهم به ميز ناهار خوري مي افتد همه چيز دست نخورده است...ضرب اهنگ ساعت قديمي خانه ساعت دو را نشان مي دهد.
پارسا كه از همان بدو ورود بي خيال به سمت دستشويي رفته بود تا دستهايش را بشويد
و
من هاج واج همچون گناهكاران در اين ميان ايستاده ام...صداي بستن در
دستشويي كه مي ايد سرم را به عقب مي چرخانم...از نگاهم ترس را مي خواند ولي
باز هم بي خيال است به وسط سالن و به كنار من مي رسد و رو به جمع مي گويد:
- خيره..چرا همه ساكتين؟..چرا ناهار نخوردين...؟
عصمت كه كنار ميز ايستاده شيرين زباني مي كند و مي گويد:
- اقا پارسا ناهار شركت خوردين يا براتون يه سرويس بيارم ...
با حوله كه در دست دارد بار ديگر دستانش را در ان مي فشرد و حوله را به سمت عصمت مي گيرد و مي گويد:
- ممنون خورديم
حاجي هنوز خاموش است كه حاج خانوم با لحن گزنده اي مي گويد:
- خوردين؟
- اره ..ايرادي داره؟
حاجي هنوز به ما نگاه مي كند ..انگار مي خواهد من حرف بزنم..اما نمي دانم چه بگويم..چه بگويم كه با گفته هاي پارسا يكي باشد
حاجي بر مي خيزد و به سمت در مي رود و بلند مي گويد:
- خوب مي فرموديد..دسرم براتون مي اوردن...ديگه چرا اومديد خونه؟
پارسا ديگر جوش مي اورد و مي گويد:
- اي بابا يه ناهار با زن دادشم خوردم..اين گناه؟جرم كردم؟
حاج خانوم از اب گل الود ماهيش را مي خواهد بگيرد
- نه مادر ..چه جرمي..بذار دختر مردم خوش باشه و خوش بگذرونه..چه ايرادي داره...؟
پارسا الله اكبر بلندي مي گويد و به سمت حاجي كه در حال پوشيدن كفشهايش است مي رود و مي گويد:
-
حاجي چرا نمي ذاريد دهن ادم بسته بمونه..بايد ابروي بنده خدا رو ببرم كه
راضي بشيد؟ اره ؟...باشه مي برم..انقدر اين مادر من به فكر مراسم خيرات و
سر زدن به اينو اونه..كه يادش مي ره يه عروسيم تو خونه داره كه بايد هر از
گاهي بره مطب دكتر... چرا؟...اهان يادم نبود كسي نمي دونه كه ..اخه اين زن
داداش بدبخت من بارداره...خوب لابد مي گيد چه دخلي به من داره؟...دخلش
اينكه وقتي مادر فهميده من به فكر عروس نيست اين ميشه كه براي رفتن به مطب
مجبور ميشه بياد شركت و به من رو بندازه كه ميشه پول بديد.....بايد اونقدر
شرمنده بشم كه خودم ببرمش به جاي اينكه مادرم ببرمش تازه وقتي بر مي گردم
مي بينم سر ظهره ...با شكم گشنه كه نمي تونم برش گردونم ...خير سر داداش
خدا بيامزم خوبي كردم و يه وعده غذا با زنش خوردم كه اونم روش بشه بخوره
...حالا كجاي اين كارم گناه ؟دِ بگيد ديگه...شما كه خدا پيغمير بيشتر از
همه حاليتونه بگيد ....
مانده
ام از اين همه حرفي كه او زده است...در يك لحظه از پارسا بيزار مي شوم حق
ندارد براي بهانه تراشي و طرفداريم اين حرفها را بگويد...هرچند دروغ هم نمي
گويد...نزديك به يك ماهي مي شود كه به دكترم سري نزده ام ....اما بازهم
دليل نمي شد ...
وقتي كه بر مي گرد...نگاه عصبي و خشمگينم را بر خود مي بيند ..اما بي توجه مي گويد:
- مگه نگفتي خسته اي و مي خواي استراحت كني ..چرا وايستادي پس ؟
نمي توانم حرفي بزنم...حمايتم كرده... نبايد خرابش كنم..ان هم جلوي حاجي كه به تلنگري بند است
با
ناراحتي از پله ها بالا مي روم ..وارد اتاق كه مي شود در را پشت سر مي
بندم و لبه تخت مي نشينم ...با صداي ضربه اي كه به در مي خورد چشم به در مي
دوزم و مي گويم:
- بله
- ميشه بيام تو كارت د ارم؟
با دلخوري كه در صدايم مشهود است مي گويم:
-بفرماييد
در را ارام باز مي كند از او روي مي گيرم و با اخم به عسلي كنار تخت خيره مي شوم
دستي به موهايش مي كشد و در را مي بندد و به من نزديك مي شود و مي گويد:
-
من ادم دروغ گويي نيستم..لا اقل براي هر چيزي دروغ نمي گم مثل پروفن
خوردنت موقعه اي كه بارداري.. يا مثل رفتن به شركتي كه نمي دونم كجاست و
براي چي رفتي
اگه
اون حرفا رو نمي زدم..باور نمي كردن..حتما ميگي برات مهم نيست باور كنن يا
نه...اما مني كه مي شناسمت..تو خونه بند بشو نيستي ..كافي بود مي فهميدن
رفتي شركت..ديگه بيست و چهار ساعته كشيكتو مي دادن كه مبادا از خونه بري
بيرون...حالا اگه بازم فكر مي كني كه نبايد اون حرفا رو مي زدم ..مي توني
بري پايينو همه چي رو بهشون بگي ...