مادرش دستاش و رو به روم باز کرد به چشمای لبالب پر از

اشکش نگاه کردم و رفتم تو بغلش تو بغل همدیگه بلند بلند

گریه میکردیم احساس میکردم تو آغوش مادرمم سرم و رو

شونه اش گذاشتم با صدای لرزونش در گوشم گفت : تو

دختر حوریه ای ؟؟؟ باورم نمیشه این قدر گریه کرده بود

که توانش و از دست داده بود رو صندلی نشوندمش و

از روژان خواستم بره براش یه لیوان آب بیاره اومدم بشینم

که سنگینی نگاه کسی رو پشت سرم حس کردم سرم و

برگردوندم و با عموم چشم تو چشم شدم صورتش غرقه

در اشک بود به سمتش رفتم و رو به روش ایستادم اونا

اعضای خانواده ی من بودن خانواده ای که هیچ وقت

وجودشون و حس نکرده بودم نمیدونستم در برابر اون نگاه

غمگین باید چیکار کنم روش و برگردوند و به سرعت ازم

دور شد پسرم دنبالش رفت برگشتم برم سرجام که دیدم

اون دختره نشسته و داره اشکاش و پاک میکنه نمیدونم

چرا احساس خوبی بهش نداشتم انگار سنگینی نگاهم و

حس کرد سرش و آورد بالا و لبخندی مصنوعی زد منم در

جوابش لبخندی زدم و به سمتش رفتم باید میفهمیدم کیه

دستم و به سمتش دراز کردم و گفتم : افتخار آشنایی با

کی رو دارم ؟؟؟ از جاش بلند شد  و در حالی که دستم و

میگرفت گفت : نمیدونم باید خودم و چه جوری معرفی

کنم به عنوان یه دوست خانوداگی یا شاید نامزد پندار

دستم شل شد نمیتونستم باور کنم اون چی میگفت ؟؟؟

نامزد ؟؟؟؟ اون کسی که من عاشقش بودم متعلق به

کس دیگه ای بود نه این ممکن نبود دختره پوزخندی رو

لبش بود عقب عقب رفتم و به دیوار خوردم زن عموم بلند

شد و اومد به سمتم صدام میزد ولی من هیچی

نمیشنیدم به در اتاق عمل نگاه کردم چه طور تونسته بود

زندگی من و بازیچه کنه ؟؟؟ بلند شدم و به سمت آرمیتا

رفتم دستش و گرفتم و با شتاب بلندش کردم یکه خورد

کوبوندمش به دیوار و با صدای بلندی گفتم : تو نامزدشی

؟؟؟؟؟ تـــــــــــو ؟؟؟؟؟ دستاش و گذاشت رو سینم و به

عقب هلم داد - آره من نامزدشم به تو چه ربطی داره

دختره ی بی اصل و نسب و غربتی ؟؟؟؟؟ نکنه به خاطر

اون عقد موقت دوساله ای که کردی فکر کردی تو زنشی

نه بدبخت لقمه ی بزرگتر از دهنت گرفتی تو در حد پندار

نیستی من در جریان تمام این اتفاقات بودم اون فقط دلش

برای تو میسوخت اون همسر منه من ....... با سیلی که

از زن عمو خورد ساکت شد از جام بلند شدم و دستم و

جلو دهنم گرفتم تا صدای گریم بالا نره زن عموم قلبش و

گرفته بود و به دیوار تکیه داده بود به سمت ته راهرو

دوییدم من فقط هجده سالم بود و باسه ی یه دختر هجده

ساله خیلی سخت بود که زندگیش و بازیچه کنن من

بازیچه شده بودم از طرف کسی که دوستش داشتم

بازیچه شده بودم در راهرو رو که باز کردم عمو و پسره از

پله ها اومدن بالا پسره یه نگاه به آرمیتا و کرد و دنبالم

شروع به دوییدن کرد ولی من توجهی نکردم جلوی

بیمارستان که رسیدم دستم و برای اولین تاکسی بلند

کردم و سوار شدم پسره دیر رسید سرم و به پنجره تکیه

دادم و به آسمون بارونی لندن نگاه کردم انگار آسمونم

مثل من دلش گرفته بود من باید میپذیرفتم این جزو 

سرنوشت من بود تنهایی با سرنوشت من گره خورده بود

به راننده که مردی جوون بود گفتم بره کنار دریا غروب بود

و سرخی خورشید خودش و به رخ آبی دریا میکشید کنار

ساحل راه میرفتم و جیغ میزدم یک ساعت از زمانی که

باید عمل تموم میشد گذشته بود موبایلم و خاموش کرده

بودم فقط میخواستم ببینم زنده است یا مرده گوشیم و

روشن کردم و با دیدن پنجاه تا میسکال تعجبی نکردم تا

اومدم شماره ی روژان و بگیرم خودش زنگ زد برداشتم و

بدون سلام و علیک پرسیدم : عمل چیشد ؟؟؟؟ داشت

بلند بلند و با عصبانیت حرفایی رو میزد که انتظار شنیدنش

و داشتم با صدای بلند تر پرسیدم : عمل چی شد یا جواب

بده یا قطع میکنم ساکت شد و گفت : با موفقیت انجام

شد حالش خوبه و بدون اینکه منتظر مابقی حرفاش باشم

تلفن و قطع کردم و موبایلی رو که اون برام خریده بود و تو

دریا و انداختم من تصمیم خودم و گرفته بودم و باید

عملیش میکردم باید به یه تیکه سنگ تبدیل میشدم تو

این دنیای پر از نامردی و کثیفی آخرین نگاهم و به دریا

انداختم و به راه افتادم ................

سوار دویست و شش آلبالوییم شدم ریموت و در و زدم

از اون شب حدود چهار سال میگذشت شبی که دنیای من

و تغییر داد و حالا من پروشات سالاری استاد دانشگاه .....

بودم

تمام گذشتم و پاک کرده بودم و داشتم به تنهایی تو شهر تهران


برای خودم زندگی میکردم من دیگه اون دختر بچه ی هجده

ساله نبودم  که عاشق یه آدم .... شد حالا من بیست و

دو سالم بود دستم و بردم سمت پخشو روشن کردم و تو

خیابون اصلی پیچیدم و با نگاه سردم آدما و شهر و از نظر

گذروندم