رمان صرفا جهت اینکه خرفهم شی 26
خیلی زود ادامش را میذاریم
نور چشممو میزد و دلم نمیخواست چشممو باز کنم .صدای حرف زدن دونفر توجهو سمت خودش جلب کرد .چیزی یادم نمیومد و نمیدونستم کجام …اتاق سفید و تختی که روش دراز کش بودم …چشمامو اروم اروم باز کردمو با دیدن فرشاد کم کم همه چیز یادم اومد…اون اتاق تنگ و تاریک …قصد شوم فرشاد و اعترافش …اون تخت لعنتی …نفسم که دوباره و بعد چند سال که خبری ازش نبود گرفت …از حال رفتم !نکنه …من از حال رفتم نکنه یه وقت …
صدای مکالمش با اقایی که به نظر دکتر میومد رو میشنیدم .
-قبلا مشکل تنفسی داشتن ؟
بدون هیچ مکثی جواب داد :بله
-صحیح …خوب اقای جوان یه مدت این بیماری رهاشون کرده بود اما بازم نباید هیجان زیادی رو متحمل میشدن .حالا دوباره این بیماری سر باز کرده
-یعنی به همون شدت قبلی؟
-نه خوب کمتره و با یه سری پرهیزا و استفاده ی داروها و اسپری هایی که تجویز کردم دوباره خفیف میشه و به حالت نورمال برمیگردن .آسم شوخی نیست .هیجان ٬ترس و و و انگار که یه بار سنگین از هرکدوم اینا با هم بهشون وارد شده خوب تصورشو بکنین …
برام اصلا مهم نبود که اون مریضی لعنتی دوباره برگشته …اونم الان و با این همه گرفتاری …برام مهم ترین چیز این بود که …
-من سالمم ؟؟؟
این تنها چیزی بود که میتونستم بپرسم و با صدای بلندی بیانش کردم .
دکتر با لبخندی اومد بالای سرم
-بله خداروشکر مگه قراره نباشین ؟؟؟
یه کم نگاهش کردم و بعد ادامه دادم
-نه نه …نه منظورم اینه که من …یعنی الان …
خدای من چجوری این سوال احمقانه رو میپرسیدم ؟؟؟اونم از یه مرد !!!که تازه خیلی هم غریبست …پس منصرف شدم و در حالی که با دستم پیشونیمو مالش میدادم از دکتر عذر خواهی کردم …
-خوابش انگار خوب بهتون چسبیده بود …
اهمیتی ندادم …فکرم مغشوش تر از این حرف ها بود .
-خوب دیگه من باید برم تذکراتمو فراموش نکنین
-دکتر ببخشید!من مرخصم دیگه ؟؟؟
-چه قدرم با عجله …نه انشاءالله یه روز دیگه مهمون مایین …
چه دکتر خوبی بودا …ولی یعنی چی یه روز دیگه ؟؟؟خدای من پناهی…وای من …لعنتی …
به مغزم فشار اوردم بلکه بتونم بعد از اخرین تصویری که مقابلم بود رو به یاد بیارم …اینکه فرشاد اومد سمتم …اومد سمتم تی شرتشم دراورده بود…
با شتاب پاهامو از تخت پایین گذاشتم و خواستم بلند شم که صداش جلومو گرفت
-کجا ؟
اهمیتی بهش ندادم حتی نمیخواستم نگاهش کنم …خواستم بلند شم که سرم روی دستم مانع میشد .با عصبانیت سعی کردم سرمو که هنوز حتی نصف نشده بود رو از دستم جدا کنم …
محکم دستمو گرفت .با غیظ نگاهش کردم اما دستمو ول نکرد .سعی کردم به زورم که شده دستمو از دستش بیرون بکشم که محکم تر فشارش داد.
-ول کن لعنتی .
-اره سالمی
با تعجب نگاهش کردم .
با این حال باز هم سعی کردم اون دستی که بهش سرم وصل نبود و تو دستای کثیف فرشاد بود رو بکشم بیرون .بالاخره دستمو ول کرد.کلافه دستی لای موهاش برد و بعد هم در حالی که دوتاانگشتش رو توی جیب شلوار لیش کرده بود از اتاق رفت بیرون و راحتم گذاشت.نشستم روی تخت و پاهامو اویزون کردم.نگاهم افتاد به لباس های دخترونه ای که گوشه ی اتاق بودند .خوب که دقت کردم فهمیدم از اون دست لباس هاییه که نتونسته بودم از خونه ی دایی بردارم.با دیدن شون انگار دنیا رو بهم دادن .سرمو از دستم جدا کردم.خیلی دردم اومد و یه حسی بهم گفت خره میمونه جاش رو دستت اما اهمیتی به حس خودم هم نمیدادم.فقط میخواستم زودتر از اون فضا دور شم و همینطور هم از فرشاد.
بارونی سرمه ایم و چکمه های بلند مشکیم به همراه ساپورتی که مطمءن بودم مال من نیست…چون اصلا خوشم نمیومد و کار هیچ کس هم نمیتونست باشه جز خود احمقش .با این حال انگار چاره ای نبود.هول هولی شالمو هم سر کردم و از اتاق با بیشترین سرعتی که توانشو داشتم زدم بیرون.
کلافه و سرسری محیط اطراف بیمارستانو نگاه میکردم و با بیشترین سرعت ممکن و تا حدی که شرایطم ایجاد میکرد میرفتم کمی شاد شدم که از دست فرشاد دررفتم …اما با دیدنش روی نیمکت درحالی که سیگاری رو لای دوانگشتش گرفته بود.وا رفتم و شونه هام حتی افتادن .نگاهم کرد سرد بی تفاوت و یه کم غمگین .از جاش تکون نخورد و در حالی که پک عمیقی از سیگارش میکشید سرشو دوباره انداخت پایین .ته ریش جذابش کرده بود و موی کوتاه و ساده هم بیشتر بهش میومد.دیدم کاری نمیکنه فرصتو غنیمت شمردم و دوباره رفتم.
هوا خیلی سرد بود .این دیوونه هم که واس من ساپورت اورده بود.دستامو کردم تو جیبم …احساس غربت میکردم و تنهایی…یاد شب قبل افتادم ..یاد حرفاش…کاراش …حالم …حالش …خدایا !سرمو زیر انداختم و به حرفاش فکر میکردم
ناخوداگاه اشکام سرازیر شدن …دست خودم نبود …خیلی اذیت شده بودم خیلی.
هوا سرد بود و نمیدونستم باید به کدوم جهنم دره ای رو بیارم.همونطور راه میرفتم و میخوردم به مردم.هوا خیلی سرد بود اما پاهام دیگه نا نداشتن .دستمو توی جیب پالتوم گردوندم و وقتی درش اوردم با دیدن دو تا تروال و حدود ۳۰ تومن دیگه خدا رو شکر گفتم و رفتم سمت کافی شاپی که اون طرف خیابون بود.
شلوغی شدید کافه رو مخم بود.یه ربع بود سفارش یه چایی و کیک داده بودم اما هنوز حاضر نشده بود.البته با اون وضع شلوغی هیچ کس نمیتونست اوضاعو تحت کنترل بگیره .
توی افکار خودم غرق بودم .کافش فضای گرم و قشنگی داشت و عود هایی که گوشه گوشه به شکل قشنگی دود میشدن هم فضارو شاعرانه تر کرده بود.نمیتونستم مثل همیشه هواسمو بدم به مردمو ازدیدن تفاوت هاشون لذت ببرم .نمیتونستم هواسمو جمع چهره ها و تیپ ها بکنم مثل همیشه و لااقل یه وقت گذرونی خوب داشته باشم.سفارشم ۵ دقیقه ای میشد جلوم قرار گرفته بود.صدای پر ناز دختری رو شنیدم :((به اندازه ی کافی ملت پشت در منتظرنا یه کم ملاحظه هم خوب چیزیه ))
محلش ندادم.
-هوووی با تواما.
حوصله ی نگاه کردن بهشو هم نداشتم.
این بار با دست به بازوم ضربه زد و با صدای نسبتا بلندتری گفت :((الووو ببین دختره ی کر !من الان اینجا با بی افم قرار دارم و تو هم الکی فقط …
-چی شده باز؟
صدای غریبه ی یه مرد بود.اما من بازهم اهمیتی ندادم
-هیچی این دختره ی پاپتی جا اشغال کرده…فکر ندارن که عزیزم …
-حالا اینا این همه غزبتی بازی داره ؟؟
دختره مات مونده بود.دوباره همون پسر ادامه داد:((مردم که زندگیشونو نباید رو قرارای تو بنا کنن…
-هووی جای طرفداریته ؟؟؟اره دیگه همینه …من خر نباید …
به تظاهر وانمود کرد که بغضش ترکیده و بازهم در حالی که عضوه تو حرکاتش موج میزد از مغازه زد بیرون .اما اینا برای من مهم نبودن.
متوجه شدم که صندلی مقابلم رو عقب کشید و نشست جلوم.و بعد هم دود سیگار گرون قیمتی بود که خیلی اذیتم میکرد.
-سرد شد.
گلوم خارش گرفته بود ازدود و بوی سیگارش…فرشادم که داشت سیگار میکشید…تا حالا ندیده بودم که …
-سرد شدا …
نگاه خیرمو از چایی برداشتم و به دهنم نزدیکش کردم.
نگاهی بهش انداختم .پسر خوش برو رو و چشم و ابرو مشکی بود که تیپ مشکی ساده و در عین حال جذابی داشت…اما من دیگه از هر چی پسر تو هر نوع و پوستی بدم میومد.برام حضورش اهمیتی نداشت و به خاطر ضعف شدیدی که داشتم با لرزش دستی که دوباره و به خاطر ضعف و برگشتن بیماری تنفسیم سراغم اومده بود یه تیکه ی کوچیک از کیکمو جدا کردم و دهن گذاشتم.چایش سرد شده بود.بی اعتنا گذاشتمش گوشه ی میز.
-۲ تا چایی لطفا.
حوصلشو نداشتم…حوصله ی خودمم نداشتم این غریبه که جای خود داشت.
سیگارشو اورد نزدیکم.بادست پسش زدم.
-خوب چیزیه واسه این موقع ها …نمیکشی؟
عصبانی گفتم:((خیلی بهم میاد بکشم ؟؟؟))
بی اعتنا سرشو بالا انداخت.گارسون سفارشتو روی میز گذاشت اما دیگه میلی به خوردن نداشتم.از جام بلند شم و اومدم که از کنار پسره رد شم …
-صب کن یه لحظه .
برنگشتم.
-خانم صداقت …گفتم یه لحظه …
لحن جدی و سردش و همینطور اینکه اسممو میدونست باعث شد در جا میخکوب شم.برگشتم سمتش با چشمای گرد شده .همراه لبخند مرموزی کارتی رو گذاشت تو دستم.
بعد هم از جا بلند شد و در حالی که کتشو تن میکرد از کافه زد بیرون .
منتظر نظراتتون هستیم