نسترن با لبخند از تو بغلش اومد بیرون: باور کن نتونستم بیام..وگرنه...
آفرین لبخند زد و در حالی که دستشو به نشونه ی تعارف به سمت ویلا گرفته بود گفت: بی خیاله این حرفا، بیاین تو چرا دم در وایسادین؟!..
پسری که تو درگاه ایستاده بود کمی عقب ایستاد..تو صورتش نگاه نکردم ....
آفرین رو به بنیامین گفت: منم ازتون معذرت می خوام..یه سر ِ قضیه تقصیر من بود..
بنیامین که حالا اخماش ازهم باز شده بود گفت: مشکلی نیست..اتفاق بود!..
آفرین با لبخند به من نگاه کرد: شما باید خواهر نسترن جون باشید درسته؟!..
متقابلا با لبخند سرمو تکون دادم: بله....و دستمو به سمتش گرفتم که مشتاقانه باهام دست داد..
-اسمم سوگل ِ ..از اشناییتون خوشبختم.......
--منم آفرینم....و به همون پسری اشاره کرد که به بنیامین کمک کرده بود: برادرم آروین و....نگاهش و اطراف چرخوند و با تعجب گفت: پس آنیل کجا رفت؟!..الان همینجا بود.....
آروین_ رفت اونطرف..داره با گوشیش حرف می زنه!..
نگاهمو اطراف چرخوندم..نمای بیرونی ویلا سبک معمولی داشت ولی چشمگیر بود..باغی پر از دار و درخت که اکثرشون درختای بومی بودند..پرتقال .. انار .. انگور..و گل های رنگارنگی که هوش از سر ادم می برد!..صدای پرنده ها لا به لای درختا..صدای شرشر اب از فواره ای که وسط یه حوض بزرگ سمت راست باغ قرار داشت..
از پله ها بالا رفتیم..کنار هر پله یه گلدون ِ گل شمعدونی گذاشته بودند..با دیدن گلدونی که کمی بزرگتراز بقیه بود ناخداگاه ایستادم..شمعدونی سرخ و شادابی که به هیچ وجه نمی ذاشت نگاهمو به سمتی جز رخ شفاف و ظریفش بچرخونم!..
متوجه بچه ها نشدم ..رفته بودن تو..با شنیدن صدای قدمهایی از پشت سرم برگشتم..همون پسری بود که آفرین، آنیل معرفیش کرده بود..نگاهش که به من افتاد مکث کرد..سرشو زیر انداخت و پله ها رو آروم طی کرد..نگاهه کوتاهی به همون شمعدونی انداختم و رفتم تو!..
بنیامین با دیدنم اومد سمتم و کنارم ایستاد!..بچه ها تو راهرو بودند..
یه راهروی نسبتا عریض که از رو به رو به راه پله ها و از سمت راست به سالن راه داشت..سمت چپ هم شبیه به مهمونخونه بود..با دیدن سالن خالی از اثاثیه با تعجب همونجا ایستادیم....
نسترن_ فکر می کنم بد موقع مزاحم شدیم آفرین!..
آفرین و آروین داشتن لول یکی از فرشا رو باز می کردن..
آفرین_ داریم اثاث کشی می کنیم..فقط یه چندتا چیز دیگه مونده که فردا میان می برن!..
نسترن_ شرمنده نمی دونستم سرتون شلوغه وگرنه زنگ نمی زدم..
پسری که اسمش آروین بود فرش و غلت داد و لولش رو باز کرد..
رو به نسترن گفت: اثاثیه رو می برن ولی ما تا 1 هفته اینجا هستیم..
نسترن_ اگه به خاطر ما اینو می گید که.....
آروین میون حرفش اومد و گفت:من و آنیل یه مدت کوتاه اینجا کار داریم مجبوریم بمونیم!..
و رو به آفرین گفت: من یه سر میرم روستا کاری داشتی به گوشیم زنگ بزن!..
آفرین_ باشه..آنیل ام باهات میاد؟!..
آروین_ نمی دونم .. اگه خواست بیاد بهت خبر میدم!..
و زیر لب « با اجازه ای » گفت و از سالن بیرون رفت..آفرین به فرشی که با کمک آروین پهن کرده بود اشاره کرد: چرا سر ِ پا؟!..بشینید دیگه!..
نسترن_ ما تا شب بیشتر اینجا نیستیم..بازم معذرت حضورمون بی موقع بود!..
افرین یه اخم ساختگی نشوند رو پیشونیش و گفت: این چه حرفیه مگه من میذارم از اینجا برید؟!..بعد از یه مدتی تازه پیدات کردم!..
نگار که از همه خوش سر و زبون تر بود گفت: همین الانشم کلی معذبیم اینجا....و به سالن اشاره کرد: تو این اوضاع و احوال سرزده اومدیم درست نیست یه جورایی!..
آفرین کنار من نشست و با لحنی که معلوم بود دلخور ِ گفت: به اینجا نگاه نکنید تو 3 تا از اتاقا هنوز اسباب و اثاثیه هست..اشپزخونه هم همینطور..فقط 2 تا از سالنا و خورده ریزای اطراف و جمع کردیم..منم تا وقتی بچه ها اینجان پیششون هستم دیگه واسه چی برید؟!....
به نسترن نگاه کرد و ادامه داد: به جون مامان مریمم اگه بذارم پاتونو از اینجا بیرون بذارید..حالا ببین!..
نسترن خندید.......
--پس موندنمون یه شرط داره!..
آفرین منتظر نگاش کرد که نسترن گفت: باهامون مثل غریبه ها رفتار نکنید..اینجوری معذب میشیم!..
آفرین با ذوق خاصی که تو صداش مشهود بود گفت: من که از خدامه..خیالت راحت..من..............
صدای بسته شدن در و بعد از اون صدای مردی که گفت: واقعا صدآفرین...........

آفرین از جاش بلند شد.......
آفرین_ با منی آنیل؟!..
آنیل پیراهنی که تو دستاش بود رو اورد بالا و گفت: این چیه؟!..
آفرین با دیدن لکه ی نسبتا تیره ی رو پیراهن لبشو گزید و رفت سمتش!..
آفرین _ ای وای ببخشید..یه لحظه حواسم پرت شد افتاد رو لباس مشکیا..رنگ گرفته!..
آنیل_ بله رنگ گرفته..حالا من چی بپوشم؟!..
آفرین_ یعنی جز این لباس دیگه ای نداری؟!..
آنیل_ دارم فقط استیناش زیادی کوتاهه!..
آفرین_ خب همون خوبه دیگه..فعلا بپوش تا بقیه شون خشک شن!..
آنیل_ یعنی میگی با زیرپوش برم جلو اون همه ادم؟!..
آفرین با تعجب نگاش کرد که آنیل با لبخند گفت: مگه بهت نگفتم همه رو نمی خواد بشوری؟!..فقط 2تا زیرپوش واسه م باقی گذاشتی هر چی داشتم و نداشتم ریختی تو اون وامونده!..
آفرین یه تای ابروشو انداخت بالا و گفت: هوا گرمه زود خشک میشه..تازه مگه من خدمتکاره شما دوتام که دم به دقیقه دستور میدین؟!..اون از آروین که میگه جورابامو لنگه به لنگه شستی..اینم از تو که میگی یه دونه پیرهن ندارم بپوشم!..هر دقیقه لباس عوض می کنید توقع دارید چیزی هم تمیز بمونه؟!..
آنیل خندید و با لحنی که قصد داشت آفرین و اذیت کنه گفت: پس تو موندی اینجا چکار؟!..
آفرین _ تا کارای دانشگاهمو انجام بدم اونوقت با خیال راحت برگردم تهران..نموندم که کلفتی شما دوتا رو بکنم!..
آنیل که انگار تازه متوجه ما شده بود لبخندش و کمرنگ کرد ....
اومد جلو و با بنیامین دست داد: بابت لنگه کفش شرمنده..من نشونه گیریم همیشه دقیقه ولی خب اینبار........
و با لبخند به سر بنیامین اشاره کرد..اخمای بنیامین تو هم رفت و دستشو عقب کشید:مهم نیست!....
نگار با لبخندی غلیظ دستشو جلو برد و گفت: من نگارم، دوست نسترن!..
آنیل نگاهش کرد و بدون اینکه خودشو متوجه ِ دست دراز شده ی نگار نشون بده سرشو تکون داد و گفت: خوشبختم......
و رو به آفرین گفت: پس چرا راهنماییشون نمی کنی؟.......
و به طبقه ی بالا اشاره کرد...............
نگاهه من به نگار بود که لبخندشو قورت داد .. دستش رو هوا مشت شد و آروم عقب کشید..
از نسترن شنیده بودم که نگار بر عکس فرهنگی که ما توش بزرگ شدیم به محرم و نامحرم بودن چندان اهمیتی نمیده!..
**************************************
- از کجا آفرین و می شناسی؟!..
--قضیه ش مفصله بعدا برات میگم..ولی اتفاقی باهاش اشنا شدم..با خودش و خانواده ش..تو یه خانواده ی 5 نفره زندگی می کنه..مادرش اسمش مریم ِ که چون از خانواده ی ثروتمندی ِ میشه گفت یه جورایی مغروره..خود ِ آفرین بارها برام تعریف کرده..........پدرش هم اسمش علیرضاست..مرد مهربون و مودبی ِ ..متین و با شخصیت.........برادرش آروین مدیر هتل ِ ..هتل واسه بابا بزرگشونه تو تهران!..........آنیل هم باشگاه بدنسازی داره ..آفرین می گفت یه مغازه ی عطر فروشی هم تو یکی از پاساژ بالای شهر تو تهران داره که گه گاه بهش سر می زنه!....
نگار با خنده گفت: دمت گرم بابا چجوری این همه اطلاعات ازشون گرفتی؟!..مگه چند وقته می شناسیشون؟!..
نسترن خندید و هیچی نگفت..
سارا _ چیز ِ دیگه ای هم مونده که ازشون نگفته باشی؟!..
نسترن- فقط همین که یه بابابزرگ دارن به اسم حاج اقا مودت..مرد معتقد و مومنی ِ .. آفرین می گفت یه روستا رو اسمش قسم می خورن!..اینجا هم ویلای بابابزرگشه!..
نگار با بداخلاقی ابرهاشو کشید تو هم و گفت: از این پسره آنیل هیچ خوشم نمیاد..خیلی خودشو می گیره!..
سارا_ کجا بیچاره خودشو گرفت؟!..نکنه واسه این میگی که باهات دست نداد؟!..
و با شیطنت خندید..نگار با حرص زد تو پهلوی سارا و گفت: بُشکه ببند نیشتو....از خداشم باشه بخواد با من دست بده..منو بگو فک کردم ادمه..
سارا که با اخم داشت پهلوشو می مالید گفت: پس فک کردی چیه؟!..هر کی زل بزنه تو چشات و هیز بازی در بیاره از نظر تو ادمه؟!..ولی خوشم اومد بالاخره یکی پیدا شد روی تو رو کم کنه!..
نگار دهنشو باز کرد که یه چیزی به سارا بگه، همون موقع تقه ای به در خورد و تا یکی از ما خواست جواب بده در رو پاشنه چرخید...........

با دیدن بنیامین لبخندمو خوردم و از رو تخت بلند شدم..
نیم نگاهی به بقیه انداخت و رو به من گفت: چند لحظه بیا بیرون کارت دارم!..
بدون اینکه به بچه ها نگاه کنم از اتاق بیرون رفتم!....
به محض اینکه درو بستم با غیظ گفت: می خوای اینجا بمونی؟!..
سرمو تکون دادم: اره.....تو مشکلی داری؟!..
-- معلومه که مشکل دارم..بین این دوتا غول تشن بمونی که چی بشه؟!..ما میریم مسافرخونه برو وسایلت و جمع کن!..
- ولی نسترن و دوستاشم هستن..تو هم که اینجایی واسه چی بریم مسافرخونه؟!..
-- از اول قرار شد بریم خونه ی دوست بابات نه ویلای دوست نسترن!..
- دیدی که نشد....الان هم خواستیم بریم آفرین نذاشت!..
-- نسترن هر کاری بخواد بکنه برام مهم نیست تو با من میای..
با اخم و صدای لرزونی گفتم: من با تو جایی نمیام..
جدی تو چشمام زل زد و مچ دستمو گرفت: همین که گفتم..برو کیفتو بردار.....
-ول کن دستمو زشته صدامون میره پایین..بنیامین خواهش می کنم.....
دیدم ساکته و فقط داره نگام می کنه فکر کردم کوتاه اومده ولی با چیزی که شنیدم درجا خشکم زد........
-- خیلی خب اگه بناست بمونیم من واسه ش یه شرط دارم!..تو باید توی یه اتاق با من باشی..
-چی؟؟!!......
-- همین که گفتم..لوازمت و میاری اون اتاق........در غیر اینصورت میریم هتل..
-ولـ .. ولی من..من نمی خوام!..
کشیده شدم سمتش..زور بنیامین زیاد بود و من توان مقابله با اون رو نداشتم..از لا به لای دندونای کلید شده ش غرید: تو غلط می کنی!..یادت نره تو نامزد منی.......
از خشمی که تو چشماش دو دو می زد و دردی که رو مچم احساس می کردم بغضم گرفت ..جسم لرزونمو محکم بین بازوهاش نگه داشت.. حتی بهم حق نفس کشیدن هم نمی داد..
- با اون کاری که تو ویلا باهام کردی..ازت می ترسم..من..من پیشت نمیام..ولم کن.......
تکونم داد و به همون ارومی ولی با خشم گفت: بهت گفتم ولت نمی کنم..بهت گفتم دست از سرت بر نمی دارم..تو هم فقط میگی چشم....
چشماشو باریک کرد و همونطور که تو چشمای خیس از اشکم خیره بود گفت: فک کردی واسه چی حاضر شدم کار و زندگیمو ول کنم و واسه چند روز باهات بیام اینجا؟!..بابات فکر کرده واسه دخترش بادیگارد استخدام کرده؟!..اومدم که بهت نزدیک باشم..تو رو وابسته ی خودم می کنم..از این حجب و حیای دخترونه و مزخرفت بدم میاد اینو می فهمی؟..ولی من برش می دارم..کاری می کنم هیچ کجا رو جز...................

--چیزی شده؟!..
صورتمو برگردوندم..آنیل با نگاهی از سر تعجب با فاصله ی کمی از ما ایستاده بود!..بنیامین حتی با وجود اون هم ذره ای کنار نکشید!..یه قطره اشک از گوشه ی چشمم رو گونه م چکید و نگاهمو زیر انداختم..توی موقعیتی که گیر افتاده بودم از اون مرد خجالت می کشیدم و از دست بنیامین عصبانی بودم!..
با شنیدن صدای بنیامین چشمامو بستم....
-- اتاق ما کجاست؟!.......
لبمو از شرم گزیدم.........و صدای آنیل.............
--اتاق شما؟!..منظرتون چیه؟!.......
بنیامین_اتاق ِ من و نامزدم!.......
تقلا کردم تا ولم کنه..ازش می ترسیدم..
- بنیامین تو رو خدا ولم کن..من با تو، تو یه اتاق نمی مونم!..
و صداشو شنیدم..بی توجه به من جمله ش رو مجددا تکرار کرد......
سرمو بلند کردم..اخمای آنیل تو هم رفت..نگاهش تو چشمام افتاد..چشمای گریونم....با بغض بنیامین رو پس زدم و محکم به در اتاق نسترن چسبیدم....و قبل از اینکه گریه م بگیره رفتم تو و درو سریع بستم و قفلش کردم..چسبیده به در زانو زدم..صدای هق هقم بلند شد..سرمو گذاشتم رو زانوهام..
صدای بچه ها رو می شنیدم..صدای بنیامین و که ازم می خواست درو بازکنم رو می شنیدم..
نسترن_ سوگل قربونت برم خواهری چی شده؟!..
دستش که رو سرم نشست نگاش کردم..با صورت خیس خودمو انداختم تو بغلش و با هق هق گفتم: نسترن یه کاری کن اون از اینجا بره..ازش می ترسم..تو رو خدا ......
پشتمو نوازش کرد: چی شده؟!..سوگل به خاطر خدا یه چیزی بگو..
با گریه به لباسش چنگ زدم.........
- اون دیوونه ست..نمی خوام منو ببره..

نسترن_ بچه ها میشه چند لحظه تنهامون بذارید؟!..
نگار و سارا بدون هیچ حرفی از اتاق رفتن بیرون.....نسترن از رو زمین بلندم کرد..رو تخت نشستیم..اشکامو با سر انگشتاش نوازشگرانه پاک کرد و گفت: باز چت شده سوگل؟!..بنیامین باهات چکار کرده؟!..
تو صورتش نگاه کردم..نسترن بابا نبود..نسترن مامان نبود..نسترن کسی نبود که بخواد سرزنشم کنه..نسترن خواهرم بود..آره..وقتی همه چیزو بهش بگم منو شماتت نمی کنه که چرا اینکارو کردم..تموم مدت سکوت کردم چون می ترسیدم..می ترسیدم لب باز کنم و همه منو به چشم مقصر ببینن..می ترسیدم از بنیامین بگم و همه سرزنشم کنن..که همین یه ذره محبت رو هم از دست بدم..من می ترسیدم..ولی نسترن با بقیه فرق داشت..پس....... سکوتم رو شکستم و همه چیزو تعریف کردم..

بعد از تموم شدن حرفام تو همون حالت که زانوهامو بغل گرفته بودم نگاهم مستقیم رو یه نقطه ی نامعلوم ثابت مونده بود..
نسترن_ وای از دست تو سوگل.. اینا رو باید الان بگی؟!..
اشک تو چشماش حلقه بست........
- می ترسیدم..می ترسیدم بگم و سرزنشم کنی..به بابا هم نتونستم چیزی بگم..روشو نداشتم که بگم!..
بغلم کرد..با بغض گفت: چرا تو انقدر مظلومی؟!..چرا درد و غماتو انبار می کنی تو دلت؟!..مگه من خواهرت نیستم؟..مگه من سنگ صبورت نیستم سوگل؟!..
هق زدم..صدام انقدر اروم بود که انگار از ته چاه شنیده می شد: نسترن من از بنیامین بدم نمی اومد فقط دوسش نداشتم..ولی با کاری که باهام کرد ازش می ترسم..نزدیکم که میشه وحشت می کنم..دستمو که می گیره .................
نسترن_هیسسسس..باشه..آروم باش..خودم تمومش می کنم!..تو فقط آروم باش!..
از تو بغلش اومدم بیرون..با پشت دست اشکامو پاک کردم: چطوری؟!..
-- اینجا نمیشه حرفی زد..این چند روز و تحمل کن تا برگردیم تهران..به بنیامین هم هیچ حرفی نزن خب؟!..
- می خوای چکار کنی؟!..نکنه به بابا..............
-- بس کن سوگل..روز به روز داری اب میشی دختر به خودت یه نگاه بنداز..دیگه چی ازت مونده؟!..تا قبل از اینکه با بنیامین نامزد کنی با وجود اینکه همیشه این غم تو چشمات بود ولی خنده رو هم رو لبات می دیدم..گاهی سعی می کردی بی تفاوت باشی با اینکه سخت بود واسه ت........تو می تونی با یه همچین ادمی زندگی کنی؟!..اونم بدون هیچ علاقه ای؟!..
با بغض سرمو انداختم بالا: نه.........
دستامو نوازش کرد: پس بسپرش به من..این به نفع هر دوی شماست..تو با بنیامین احساس خوشبختی نمی کنی اونم مثل تو..اون همه چیزو تو نیازش می بینه ولی همین که وارد زندگی مشترک بشید واسه ش همه چیز یکنواخت میشه و این سردی دلشو می زنه..اونوقت این تویی که بدبخت میشی..جنگ ِ اول به از صلح اخر ِ .........
- نسترن هر کار می کنم می بینم نمی تونم..تا قبل از این اتفاق به خودم تلقین می کردم که میشه..اون نامزدمه و اگه از این دید بهش نگاه کنم که تا اخر عمرم باید کنارش باشم و بهش محبت کنم میشه همه چیزو تحمل کرد..ولی با اون کاری که باهام کرد ترسیدم..با وجود این ترس نمی تونم نسترن..اونی که بنیامین دنبالشه من نیستم..اون یه زن مطیع و چشم و گوش بسته می خواد تا هر کاری که خواست بکنه و هر چی که گفت بگه چشم ولی من اینجوری نابود میشم..فکر می کردم با این کارم دارم راه درست و انتخاب می کنم ولی حالا می بینم اون راه تهش بن بست ِ ..
-- نگران هیچی نباش..به محض اینکه برسیم تهران خودم همه چیزو درست می کنم!....
دستمو تکون داد..نگاش کردم ..با لبخند تو صورتم زل زده بود: دیگه گریه نکن..نذار فکر کنه که جلوش کم اوردی..هر چی که گفت جوابشو بده..نترس هیچ کاری نمی تونه بکنه ..اگه اینجا نبودیم و بچه ها پیشمون نبودن می رفتم 2 تا حرفه کلفت بارش می کردم..ولی صبر کن پامون برسه تهران اون موقع حالیش می کنیم با کی طرفه!..
******************************************
نسترن با خونه تماس گرفت..اول مامان گوشی رو برداشت بعد از اینکه حالمونو پرسید گوشی رو داد به بابا....بابا راضی نمی شد اینجا بمونیم..نزدیک به نیم ساعت نسترن فقط داشت التماس می کرد..ولی بی فایده بود..می گفت معلوم نیست اونجا خونه ی کیه و قراره پیش چجور ادمایی بمونید.........
نسترن حرفی از آنیل و آروین به میون نیاورد..فقط گفت ادمای مطمئنی هستن و بنیامین هم اینجاست و مشکلی هم پیش نمیاد!..چون گوشی رو ایفن بود منم صدای بابا رو می شنیدم!..
بابا_ دختر اینا که دلیل نمیشه!..
نسترن_ بابا حال مادرزن اقای کاویانی خوب نیست ..حتما زنش شب پیش مادرش می مونه بعد ما چطور تنهایی تو خونه ی مردم بمونیم؟!..اینجا لااقل دوستم هست، می شناسمش!..
بابا_ خانواده ش و چی؟!..اونا رو هم می شناسی؟!..
نسترن_ اره بابا با خانواده ش ام اشنام..مردم خوب و ابرودارین..مگه شما به من وسوگل شک دارید؟!..
بابا_ نه دخترم..ولی به این مردم اعتباری نیست..نگرانتونم!..
نسترن_ نگران نباش بابا..فقط 3 روز که بیشتر نیست زود بر می گردیم!..
بابا_ ای کاش بهم مرخصی می دادن همین فردا راه میافتادم..
نسترن_ من بهتون قول میدم هیچ اتفاقی نیافته..خواهش می کنم بابا..
صدای نفس عمیق و نااروم بابا رو هر دومون شنیدیم: بازم به کاویانی زنگ می زنم..اگه گفت شب همه شون خونه هستن باید برگردین اونجا..باشه؟!..
نسترن با لبخند یه چشمک حواله ی من کرد و گفت: ای به چشـــم..
خندیدم ..
بابا_ غروب بهت زنگ می زنم..
و بعد از خداحافظی با نسترن تماس رو قطع کرد..
- حالا چکار می کنی؟!..بریم یا بمونیم؟!..
--نه بابا می مونیم حالا صبر کن و ببین..راستی یه چیز جالب..مامان حال تو رو هم پرسید!..
لبخندمو جمع کردم: خب تعجب نداره گاهی اینکارو می کنه!..
--اما اینبار صداش یه جور دیگه بود..حس می کردم واقعا دلتنگه!.....
نگاه منو که رو خودش دید گفت: به جون خودم........
سکوت کردم..این امکان نداره..اگرم اینکارو می کرد در حضور بابا بود و اونم گاهی که مجبور می شد ولی ..نسترن می گفت دلتنگ بوده!..اما اخه چطور ممکنه؟!..

عصر بعد از یه استراحت کوتاه رفتیم تو باغ..بالاخره بابا موافقت کرد اونجا بمونیم..ظاهرا زنگ می زنه به اقای کاویانی و اونم از برادرش می پرسه که شب خونه هستن یا نه..ولی برادرش میگه خانمم پیش مادرش تو بیمارستان می مونه..خب با این وجود بابا اجازه نمی داد اونجا بمونیم..
گرچه بابا هنوزم از وجود آنیل و آروین تو ویلا باخبر نبود وگرنه بی برو برگرد ازمون می خواست یا بریم هتل یا مسافرخونه!..
کنار بچه ها، لا به لای درختا ایستاده بودم که متوجه ِ نسترن و بنیامین شدم..با فاصله ی زیادی از ما جلوی ساختمون حرف می زدند..نسترن عصبانی بود .. چند لحظه بعد اومد کنارم ایستاد..اهسته زیر گوشش گفتم: به بنیامین چی می گفتی؟!..
با حرص گفت: بهش اولتیماتوم دادم که تا اینجاییم حق نداره به تو نزدیک بشه!..گفتم من پیش دوستم ابرو دارم و اگه بخوای ابروریزی کنی زنگ می زنم به بابا و همه چیزو بهش میگم ..اون موقع که دیپورت شدی می فهمی یه من ماست چقدر کره میده!..
از لحن عصبانی و جملاتی که پشت سرهم با حرص ردیف می کرد خنده م گرفت..
با دیدن لبخند رو لبام چشم غره رفت: اره بخند..خنده هم داره..تو واقعا تا الان چطور این زبون نفهمو تحمل می کردی من موندم..اصلا کوچکترین وجه اشتراکی بین شما دوتا نیست!..به خدا از زور پررویی روی سنگه پا رو هم کم کرده!..
به درخت پرتقالی که بچه ها ازش اویزون شده بودند نگاه کردم ..
- شاید واسه همینه که تا الان نتونستم بهش احساس نزدیکی کنم..ما زبون همو نمی فهمیم........
-- اون که کلا زبون نفهمه..زبون هیچ بنی بشری رو نمی فهمه.....رو به بچه ها داد زد: هووووووووووی.. وایسید بینم..
دستمو گرفت و دویدیم سمت نگار و سارا که از شاخه ی درخت بیچاره اویزون شده بودند!....
نسترن مانتوی نگارو گرفت و کشید: بیا پایین ببینم عین میمون چسبیدی به این درخت بخت برگشته ..ابروی منو بردی بیا پایین الان آفرین میاد!..
نگار شاخه رو ول کرد و دستاشو به هم کوبید: خب حالا تو ام ..
نسترن_ خب حالا تو ام ؟!.....رو به سارا که داشت تخمه می شکست گفت: پوسته هاشو نریز رو زمین مگه خونه ی باباته؟!..........و با حرص نالید: ای خدا عجب غلطی کردم با این دوتا اومدم مسافرت!..
آفرین_ بی خیال نسترن دیگه بابابزرگم که نیست رو این چیزا حساس باشه..
آفرین با یه سبد میوه پشت سرمون ایستاده بود..سبد میوه رو گذاشت رو میزی که زیر درخت انگور بود: بیاین بشینید..از دست آنیل همین چندتا میوه تو یخچال مونده بود!..
نگار_ چطور مگه؟!..
آفرین در حالی که تو بشقابامون میوه می ذاشت گفت: چون ورزشکاره میوه زیاد می خوره..میگه ابی که در اثر تعرق تحلیل بره، میوه با اب طبیعی خودش جایگزین می کنه!..در کل به سلامتی و هیکلش زیاد اهمیت میده!..
سارا_ چه جالب نمی دونستم..پس با این حساب از این به بعد وقتی از باشگاه برگشتم خونه می شینم یه دل سیر میوه می خورم!..
نگار چپ چپ نگاش کرد و اخرم طاقت نیاورد چیزی بهش نگه.....
نگار_ تو یکی اگه سند 6 دونگ میدون تره بار رو هم به اسمت بزنن بازم تغییری تو هیکل اندامی و س/ک/س/ی/ت حاصل نخواهد شد خواهر ِ من !..
سارا اخم کرد و به نگار توپید: مرض....تو انگار عادت کردی راه به راه به هیکل من گیر بدی، اره؟!..
نگار_ نه..ولی خب نه که زیادی باربی تشریف دارید شما، اینه که نمی تونم ببینم و هیچی نگم..بس که چشمگیری ماشاالله.....و لپاشو باد کرد و دستاشو به طول چیزی حدود ِ 1 متر از هم باز کرد!..
من و نسترن و آفرین از خنده اشک تو چشمامون جمع شده بود..نگار جدی حرف می زد و سارا هم از این جدیت کلام نگار حرص می خورد..به قول نسترن این دوتا کنارهم می شدن لورل و هاردی که واقعا هیچ کس نمی تونه درمقابلشون جلوی خودشو بگیره و نخنده!........
در ویلا باز شد و آروین در حالی که یه پاکت بزرگ تو دستش بود دوید سمت ساختمون..پشت سرش آنیل اومد تو حیاط که تا چشمش به ما افتاد ایستاد و با یه مکث کوتاه اومد اینطرف....
آفرین با دیدنش گفت: هنوزم مونده؟!..
آنیل نفس زنان پشت صندلی آفرین ایستاد و از همونجا خم شد یه سیب از تو سبد برداشت!..
-- دیگه تموم شد!..
آفرین_ با آروین حرف زدی؟!..
آنیل بی خیال نگاهی به اطرافش انداخت و گازی به سیبش زد: واسه چی؟!..
آفرین از رو صندلی بلند شد و رو به روش ایستاد: تازه می پرسی واسه چی؟!..منو هم هر جور شده باید امشب با خودتون ببرید!..
آنیل با کمی اخم ابروهاشو انداخت بالا و گفت: اونجا جای تو نیست!..
آفرین_ چطور جای تو و آروین هست به من که رسید آسمون تپید؟!..
آنیل_ می خوای بیای بین یه مشت پسر که چی بشه؟!..
آفرین_ می دونم بینتون دخترم هست!..
آنیل- ولی نه از اون دخترایی که تو فکر می کنی..بخوای بدونی این یه مهمونی معمولی نیست! بالا غیرتا از خر شیطون بیا پایین بذار برم به بدبختیم برسم!..
راه افتاد که آفرین آستینشو گرفت..حرکتی نکرد و همونجا ایستاد....آفرین با تعجب ابروهاشو انداخت بالا و گفت: یعنی چی؟!..مگه فقط پارتی نیست؟..
آنیل بی توجه بدون اینکه جوابی به آفرین بده راه افتاد سمت ساختمون که آفرین جلوشو گرفت: به ارواح خاک حاج خانم اگه با زبون خوش ما رو هم با خودتون نبرید یه جوری خودمو می رسونم اونجا حالا ببین!..
آنیل_ « ما » یعنی کیا؟!..
آفرین به ما اشاره کرد .. آنیل نگاهشو واسه چند لحظه اینطرف انداخت و گفت: نمیشه..اردوی تابستونه که قرار نیست بریم!......
نسترن از رو صندلی بلند شد و گفت: آفرین تو اگه می خوای بری برو ولی ما تا همینجاشم کلی مزاحمتون شدیم دیگه درست نیست.........
آفرین_ این چه حرفیه نسترن..اینا دارن میرن یه مهمونی معمولی منم تا قبل از اینکه شما بیاین داشتم سر رفتن باهاشون بحث می کردم منتهی اینا قبول نمی کنن!..حالا خوبه آروین از دهنش پرید و گفت که دختر اَم بینشون هست!..
آنیل بی حوصله رفت سمت ویلا و گفت: به من ربطی نداره خان داداشت اجازه داد حرفی نیست.......
آفرین صداش زد: پس دوستام چی؟!..
آنیل برگشت و در حالی که عقب عقب می رفت دستاشو اورد بالا و گفت: از من گفتن بود..دیگه خود دانید!..
و دوید سمت ساختمون!..