من:خب چرا اومده بود اينجا؟؟چي ميگفت؟؟؟

شيرين:هيچي خانم ميخواسته خبرش كپه ي مرگشو بزاره واسش مزاحمت اينجاد كرديم...اه اه...نميدوني كه چه ادم مزخرفيه...دوواحد اينجا  واس اونه فكرميكنه شاخ غول شكونده...اولا ي گير ميداد بهم كه من اينجا پسرمجرد دارم و تويه دختر جووني خوب نيست اينجا باشي و اله و بله و سمبله...حالا و ميخواست مفتي خونمو از چنگم دربياره...حالاهم  دوسه روزه كه پسرجونش خونه مجردي گرفت و از اين جا رفته ...افتاده به جون منه بدبخت...هرورز يه ايراد الكي ازم ميگيره تا اذييتم كنه و كاري كنه از اينجا بلند شم.. تواين مد كوتاه پدرمو دراورده تا سه تا واحدا واسه خودش شه...منم از اون پرو تر...بلند نمشم كه نميشم...زنيكه چاقالو ميخواد بُز خَري كنه خونمو از چنگم دربياره...خوبه مستجرش نيستم و خونه رو از كس ديگه اي خريدم...ناراحت به چشماش نگاه كردم...بميرم براش...حق داشت...شيرين بدتر از من و بي كسو كار تر از من بود...مادرو پدرشو خيلي وقت پيش تو تصادف از دست داده بود...تا دبيرستانوتموم كنه پدربزرگش خرجش تحصيل و خورد خوراكشو ميداد...ولي با تموم شدن درسش توي يه شركت داروسازي به عنوان منشي مشغول به كارشد تا به كسي متكي نباشه...درست مثل من!تازگيا هم يعني از موقعي كه من از بيمارستان ترخيص شدم خونشونو فروخت و توي محله هاي پايين شهر يه اپارتمان كوچيك و نقلي خريد تا كلا به طور قطع از زير دين پدربزرگش بياد بيرون و به قول خودش هزينه ي الكي هم نده...هميني كه الان توش هستيم...ولي ظاهرا از اينجا راضي نبود...با ناراحتي دستمو گذاشتم روي كمرش و نوازشش كردم...و گفتم:شيرين جونم...غصه نخور..خب اين دفعه كه حق با اون بود...با زيادي شلوغ كرديم...حق داشت بنده خدا...منم بودم همين كارو ميكردم...شايد تو زيادي حساس شدي...ب طرفم برگشت ...اشك تو چشماي خوشگلش جمع شده بود...با بغضي كه تو گلوش بود گفت:چهارديواري اختياري...تو خونه خودمم جرئت ندارم بخندم؟؟؟ناراحت سري تكون دادم و گفتم:خب چرا خونتونو فروختي؟؟؟پدربزرگت كه داشت خرجتو ميداد...خودت ديدي ك چقدر از اين اقدامت ناراحت شد...

شيرين:من نميخوام منت كسي رو سرم باشه...خودت كه بهتر از من ميفهمي...توام اخلاقت مثل منه...نميخوام چندسال بعد وقتي بزرگ شدم منت اين رو سرم باشه كه با لقمه ي ديگران بزرگ شدم و هم تو زندگي خودم هم ديگران يه ادم اضافي بودم...ولي هرا بخدا قسم از اينجا بلند بشو نيستم...به اين زنه حالي ميكنم با كي طرفه..چيزي نگفتم...چون نميدونستم چي بگم...خودمم همين طرز فكرو داشتم...دوست نداشتم برم زير دين كسي...ميخواستم تا وقتي جون دارم خودم نون خودمو بخورم...حتي شده شب و روز كار كنم..ولي خب طفلي توي همين مدت خيلي كم چقدر عذاب كشيده بود...ضربه ي ارومي به كمرش زدم و براي اين كه از اين حال و هواي كسل كننده درش بيارم بي مقدمه گفتم:راستي..نميخواي بدوني دشب چه اتفاقي برام افتاد كه اومدم اينجا؟يه دفعه مثل جن زده ها از جا پريد و با هول ولا گفت:چراچرا!ديشب چي شده بود؟از كراش خندم گرفت...اصلا انكار نه انگار دودقيق پيش ماتم دنيا برداشته بودش..حالا...خنديدم..يه خنده ي اجباري...هنوزم ازياد اوري ديشب وحشت داشتم...ترس ميفتاد به جونم...اما بايد به يكي ميگفتم..به يكي كه خالي شم...يكي كه شايد بتونه چاره اي واسم پيدا كنه..بايد با يه دوست مثل شيرين مشورت كنم..اره راهش همينه..روكردم بهش و با لحن طنزي گفتم:نشد ديگه..بي مايه فتيره(كنايه از باج گرفتن)اول برو واسم يه قهوه ي دبش درست كن و بيار تا بت بگم...شيرين اروم با مشت زد تو بازومو گفت:گمشو...بچه پرو..بگو ببينم...ابرويي بالا انداختم..تكيمو به مبل دادمو با لحن حرص دراري گفتم:نچ...اول قهوه بيار...


با حرص فنجون قهوه رو روي ميز كوبوند و گفت:كوفت بخوري...بعد روي مبل كناريه من نشست و يه پاشو انداخت روي پاي ديگش...دستاشو دور زانوش قلاب كرد و گفت:گوش ميدم...ايشي گفتم و واسش پشت چشمي نازك كردم...خم شدم سمت ميز و فنجون قهوه مو با طمينانه از روي ميز برداشتم و گفتم:پشت چشمم باز بود تو گوش بدي...عصبي تو چشمام براق شدو گفت:ميگي چي شده يانه؟؟؟

 -خيله خب بابا چراعصبي ميشي؟؟؟تكيمو به صندلي دادم...قهوه رو به سمت دهنم بردم ... كمي مزه مزه اش كردم...تلخ بود...از مزش خوشم اومد...تلخ تلخ تلخ...مثل اين دنيا و ادماش...قلپ ديگه اي از اون رو مزه كردم...دهنم طعم تلخي اشكاري گرفته بود...شايد اين تلخي با موقيعتم جور بود..با سرنوشتم جور بود...با زندگيم جور بود...شايد اين تلخي بهم كمك ميكرد تا بهتر زبون باز كنم و اتفاقايي كه برام افتاده رو واسه شيرين تعريف كنم!فنجون رو روي ميز عسلي كنارمبل گذاشتم...نفس عميقي كشيدم..لبامو با زبونم تر كردم و شروع كردم...

من:خب از كجاش بگم؟؟؟

شيرين:از اول...همه ي ماجرا رو تعريف كن...

و من مطيع شروع كردم به تعريف كرددن وقايع و اتفاقايي كه ديروز برام افتاده بود...از رفتن به رستوران گفتم ديدن سپهر و حس بودن يه سايه و اومدن اون مرد غول پيكر تو نزديكي اي صبح..تا حرفاي نامفهمومش و فرارمو ديدن اون پسر دادن ادرس خونه شيرين و ....همه رو گفتم و گفتم تا جايي كه حس كردم نفس كم اوردم...همه ي ماجرا رو يه نفس واسه شيرين گفته بودم ...دهنم كف كرده بود...لبامو با زبون تر كردم و به شيرين نگاه كردم...با چشماي ورقلمبيده و صورت هيجان زده داشت منو نگاه ميكرد....ضربه اي به نوك بيني گوشتيش زدمو گفتم:چته؟چرا شبيه وزغ شدي؟محكم پلك زد...دست راستشو اورد بالا و نيشگوني از لپش گرفت...دوباره پلك زد...اين بار ضربه ي ارومي زد توي سر خودش...مات اين رفتار عجيب غريبش بودم...چچرا اينطوري ميكرد؟؟؟اروم با دستم تكونش دادم و با ترديد گفتم:چرا اينجوري ميكني؟همونطور كه به نقطه ي نامعلومي توي صورت  من نگاه ميكرد گفت:رها من خوابم؟؟؟اگه خوابم يه لطفي كن بيدارم كن..دستت درست!

من:نخيرخانم...شمابيدارِ بيدار تشريف داريد...البته بدم نمياد يه امتحاني بكنم!و پشت بند اين حرفم سيلي محكمي تو صورتش زدم ... داد بلندي كشيد و دستشو گذاشت روي گونش...بااخم گفت:چته مريض؟؟واسه چي ميزني اخه؟مگه ازار داري؟

من:خب خودت خواستي اگه خوابي بيدارت كنم...منم داشتم امتحان ميكردم خوابي يا بيدار...

شيرين:پليز لال...

من:بي ادب...

يه دفعه عين برق گرفته ها سرجاش صاف شد و گفت:رها...تو-موقعيت درستي نداري...

با شنيدن اين حرفش ساكت شدم...شايد درست ميگفت...موقعيتم اصلاخوب نبود..اين اتفاقايي كه تو اين چندوقت براي من افتاده بود براي هركسي نميفتاد...خيلي شك برانگيزبود...و خيلي خوفناك...راستش خودم هم يه خورده...يعني يكم بيشتر از يه خورده نگران شده بودم...حس ميكردم ديگه هيچ جا و هيچ جوري امنيت جاني ندارم...

من:اره شيرين...خودمم ميدونم..ولي ميگي چيكار كنم؟وقتي حتي نميدونم به چ جرمي و چرا ميخوان منو بكشن؟؟؟وقتي حتي كسي رو ندارم كه ازم مراقبت كنه توقع داري چيكاركنم؟شيرين...ميدوني اخرش يا خوش شانسي كه از من بعيده ميارمو اين قضيه تموم ميشه...يا....يا..نفس عميقي كشيدم و دركمال نااميدي گفتم:يا اينكه مثل هميشه با اقبال بدم از قضيه جون سالم به در نميبرمو ميـــ...كه با دادي كه شيرين كشيد حرف تو دهنم ماسيد

شيرين:خــفه شو!خفه شو دختره ي كم عقل...اين چه حرفيه كه ميزني؟عادت داري همش ايه ي ياس بخوني؟؟؟تو به خيالت يه دختر قوي و محكمي؟؟؟؟اين چ طرز حرف زدنه؟هنوز كه چيزي نشده...تو با يه بار احساس خطر اينجوري جازدي و داري از مرگ حرف ميزني؟؟؟خيلي ترسويي رها...خيلي...اصلا از كجا معلوم اون مرتيكه راست گفته باشه؟؟؟كي ميخواد تورو بكشه؟؟؟مگه تو چه خري هستي؟؟؟هان؟كي هستي كه بخوان يه دختر بي ارزش مثل تورو بكشن...كشتن تو چه نفعي واسشون داره؟؟؟يه دختر شيرين عقل كله پوك...هــــان؟جواب منو بده لعنتي!

خشكم زده بود..مگه من چی گفتم؟؟؟؟اصلا نزاشت من حرف بزنم....هرچي از دهنش دراومد بهم گفت...بي سابق بود كه شيرين اين حرفا رو به من بزنه...به من بگه بي ارزش...كله پوك..كم عقل...شيرين عقل...ولي...ولي همه ي اين حرفا رو درحالي بزنه كه توي تك تك جمله هاش نگراني واسه دوست بي لياقتش موج بزنه...همه ي اين حرفا رو بزنه چون دوستم داره...چون طاقت نداره اتفاقي برام بيفته...همه ي اين حرفا رو بزنه درحالي كه دستاش به لرزش افتاده...و من واقعا ميدونستم ك لياقت همچين دوست مهربوني رو ندارم..همچين دوست نايايبي...من واقعا مديرونش بودم..توي تكتك لحظه هاي دوستيمون...من مديونش بودم...ازجاش بلند شد...با تعجب و نگراني نگاهش كردم...كلاف شروع كرد به راه رفتن ...مدام طول و عرض خونه رو طي ميكرد...گاهي دستي روي موهاش ميكشيد...گاهي مي ايستادو به يك نقطه خيره ميشد...و ...بعد از چند دقيقه ايستاد...نگاهي ب من كرد...ممنم همينطور...ميدونستم يه فكري داره...منتظر بودم ك بگه...چندلحظه اي توي چشماي من نگاه كردو بعد با لحن محكمي گفت:بايد به ادرين خبر بدم...با وحشت از روي مبل بلند شدم و گفتم:ن شيرين...فكرشم نكن

شيرين:چرا؟؟؟اون بايد بدونه

من:اون كيه منه كه بدونه؟هان؟شيرين من نميخوام به اون پسره ي مغرور روز بزنمو مديونش بشم...ولش كن...درضمن فكرميكني اگ بهش بگي چيگار ميكنه؟هيچي...پاشو ميندازه روي پاشو بيخيال ميگه به من ربطي نداره...بدتر ضايع ميشي ...اصلا اون واسه چي بايد كاري كنه؟جون من درخطره به اون چ ربطي داره...مگه له له ي منه كه ميخواي بهش زنگ بزني؟

شيرين:رها لجبازي نگن...اون يه مرده..توبايد سايه ي حمايت گر يه مرد روي سرت باشه...

من:بس كن شيرين..انقدر تراژدي نباف...شايد همه چي كشك باشه...نظرت چيه؟؟؟شايد يكي خواسته با من شوخحي كنه...

شيرين:شوخي؟؟؟از كي تاحالا وقتي ميخوان با كسي شوخي كنن شبونه ميان تو خونش تا بكشنش؟؟؟هان؟؟؟

ساكت شدم...نميدونستم چي بگم...خودمم ترسيد بودم...ولي به هيچ وج نميخواستم به ادرين رو بزنم

من:ببين شيرين..اصلا همه ي اين اتفاقا تقصير ادرينه...اگه اون شب از پيش من نميرفت هيچ كدوم از اين ...

شيرين:رها..انقدر چرت نگو و وقتمو نگير...و به سمت تلفن رفت كه دستشو كشسدمو گفتم

من:حالا مثلا ادرين فهميد...چه غلطي ميخواد بكنه...

خيره شد تو چشمام...نگرانی تو چشماش موج میزد اینو خوب میفهمیدم...بغض کرده بود...شیرین دختر حساسی بود...با همون اشک جمع شده تو چشماش نگاهم کرد و گفت:

رها چرا نمیفهمی من نگرانتم...

من:شیرین جو نده...بیخودی بزرگش نکن...چیزی نشده که

شیرین:بزار به ادرین بگم..هرچی باشه اون مسلما بهتر از ما میدونه باید چیکار کنه

من:شیرین...اونم هیچ کاری نمیتونه بکنه..

با سماجت گفت:پس بزار به پلیس خبر بدم

با صدای بلند گفتم:دیوونه شدی؟؟؟؟به هیچ وجه نباید همچین کاری کنی...

که اونم مثل من صداشو بلند کردو گفت:اخه چرا؟؟؟چرا انقدر کله شق بازی درمیاری؟؟؟؟پلیس که دیگه میتونه کاری کنه

من:من هنوز از چیزی مطمئن نیستم...لازم نیست یه گروه پلیس و از کار بندازم و مسخره خودم کنم

شیرین:از چی میخوای مطمئن باشی وقتی از درامان بودن جونت مطمئن نیستی؟به علاوه اونا شغلشون اینه...

با پشیمونی تو چشماش نگاه کردم و گفتم

-از اولم نباید چیزی به تو میگفتم..اشتباه از من بود...وقتی میگم نه یعنی نه...نه پلیس...نه ادرین...و نه هیچ ننه قمر دیگه ای...فهمیدی؟؟؟عین این دخترای کولی رفتار نکن!

اشکاش سرازیر شد...با چشمای غمگین نگاهم میکرد...ولی لازم بود...لازم بود که یکم لیچار بارش کنم...وگرنه مجبورم میکرد زنگ بزنم به پلیس...و من اینو نمیخواستم...هنوز هیچی معلوم نبود...شاید اینا یه اتفاق باشه...شاید من وبا کسی اشتباه گرفته باشن...و کلی شاید دیگه...باید اول ازشون مطمئن میشدم....درحالی ک داشت گریه میکردم با صدای دورگه ای گفت

-رها...یه چیزایی هست که باید بهت بگم

من:منظورت چیه؟

رنگش پرید...انگار از گفتن حرفی که زده بود پشیمون شد...شک داشت...اینکه بگه یا نه...

من:شیرین حرف بزن...به من بگو...چی میخوای بگی.؟توروخدا بم بگو شاید بدردم خورد...من الان خیلی داغونم

شیرین:رها تو...تو...

-من چی؟

شیرین:نمیدونم باید بهت بگم یا نه...نمیدونم...ای خدا!

گریه دیگه امانش نداد...اشکاش شدت گرفت...محکم تلفنو کوبید سرجاش و با دو به سمت اتاقش رفت...مبهوت مونده بودم سرجام...چی میخواست به من بگه؟یعنی چی بود که من خبر نداشتم؟خدایا چه خبره؟؟؟

 


شیرین...شیرین خانم...خانم شیرین...عزیزم...عخشم!...خانومی؟؟؟شیرین...هوی شیرین!...شیرین گاو...شیرین خر...گوسفند...گوساله...بزصفت...خیکی..شیـــ... داشتم همينجوري به فحش دادن ادامه ميدادم كه كه عينهو جن بوداده در اتاقو باز كرد...و اين مصادف شد با پرش ارتفاع من شيش متر بر روي هوا!!!!!!!!!!!!!!شيرين:چته بزغاله؟سوزنت رو زنگ گير كرده؟

لبمو گاز گرفتم..هيني كردمو گفتم:از شما بعيده شيرين خانم!وا جلافتا!!

شيرين:مرض...گمشو كنار ببينم....

از جلوي راهش رفتم كنار...من:كجا ميري؟؟؟

شيرين:مستراح..تشريف مياري؟؟؟

من:نه ممنون..شوما تنهايي بفرماييدبخوريد...

چشم غره اي رفت وگفت:من تورو نميخورم..!

منم كه حـــساس..تا جواب نميدادم كرم درونم ارامش نميگرفت...

من:منم خوراك خر نميشم!

شيرين:رها دوباره دلت كتك ميخوادا...و با يه چشم غره ي جانانه ديگه رفت تو و درو هم به هم كوبيد...دختره ي گاو...از نيم ساعت پيش كه منو گذاشت توي خماري و با گريه تشريف برد تو اتاقش تا الان دارم عين خر عرعر ميكنم از اتاق بياد بيرون...حالا هم كه اومده تلبكاره...اصا وللش...شونه ي بالا انداختم و رفتم تو اتاق...لباسامو پوشيدم...كلاهم رو هم گذاشتم سرم...ديگه بايد ميرفتم خونه...ميموندم اينجا كه چي؟؟؟بالاخره اخرش چي؟؟؟اصلا از خير حرفي كه ميخواست بهم بزنه هم گذشتم...ميدونم اونم مثل منه..ميلش نباشه جيكش درنمياد...رفتم تو پذيرايي تا وقتي شيرين بياد باهاش خداحافظي كنم...چنددقيقه گذشت...با سرو صورت خيس از دستشويي اومد بيرونن....نيم نگاهي به من انداخت و گفت:تو باز كه اون لباساي كاسبي رو پوشيدي!

اخمي كردمو گفتم:لباس كاسبي چيه؟؟؟لباساي خودمه!

چندتا دستمال كاغذي از روي ميز برداشت...دستاشو خشك كرد و گفت:حالا كجا به سلامتي؟

من:خونه...

همچين برگشت طرفم كه فكر كنم رگ گردنش شكست...دختره از من قاطي تره...چرا اينجوري ميكنه خو؟؟؟مگه چي گفتم؟؟؟

با اخم و غيض نگاهم كردو گفت:تواز رو نميري...حقت بود اون شب يه بلايي سرت مياوردن ادب ميشدي

من:وا شيرين اخرش كه چي؟؟؟نميتونم تا قيامت اينجا بمونم كه...

شيرين:خري ديگه...خر-خره كاريشم نميشه كرد...وقتي حرف تو اون مخ پوكت نميره همينه..

من:حرف ميره..ولي حرف حق...نه اراجيف

عصبي شد....صورتش قرمز و شدو با اخم و صداي بلند گفت:يعني به نظر تو نگراني من...

نزاشتم ادامه بده..دستمو به معني سكوت بالا گرفتمو گفتم:بسه دوباره شروع نكن...خودت ميدوني از حرفم تو هيچ شرايطي بر نيمگردم!

ناراحت و دلخورو همچنين عصبي نگاهم كرد...و بعد با لحن تلخي گفت:هرقبرستوني كه ميخواي برو!

ناراحت شدم...اصلا ازش توقع نداشتم اين حرفو بزنه...نامرد...حالا هي ما هيچي نميگيم سواستفاده ميكنه...داشت ميرفت كه ايستاد...ازش دلخور بودم...اصلا حوصله نداشتم بخواد حرف بزنه...گارد گرفتم كه اگه چيزي گفتت بتوپم بهش كه نيم نگاهي به سرتا ام كردو گفت:ولي نه با ريخت و قيافه...

متعجب نگاهي به سرتاپام كردم..مگه چم بود؟؟؟

همين حرفمو به زبون اوردم و با لحن پرسشگري گفتم:مگه ريخت و قيافم چشه؟؟

شيرين:يعني با اين بليزشلوار ضايع ميخواي راه بيفتي بري تو خيابون؟؟اونم تو روز روشن؟؟؟؟يه دختر با اين وضع؟؟؟؟نميگن دختره خله؟؟؟ديوونست؟واقعا كه هيچيت به دختر بودن نميخوره

اخمي كردمو گفتم:حرف ديگران واسم مهم نيست..درضمن...از نظر خودم خيليم خوبم..

شيرين:نظر خودت خرتو ول كن..تو اصلا چي ميفهمي!!!بيا ببينم...

و رفت به سمت اتاقش...دلخور بودم...دلخورترم شدم..داشت بهم كنايه ميزد...خوب معلوم بود...چون به حرفش گوش نميدادم داشت كنايه ميزد...ولي من كله شق تر از اين حرفا بودم كه بهش گوش بدم...اما اين كه ميگفت تيپم تو روز روشن ضايعس...خوب راستميگفت...اخ كدوم دختري با شلوار شيش جيب و بليز و كلاه راه ميفته تو خيابون؟؟؟درست شبيه يه قاتلا...والا...از قيافم معلوم ميشد دخترم...نميشد اينطوري برم كه...واسه همينم بي حرف دنبال شيرين راه افتادم..اين سري رو استثنا مجبور بودم...رفتم تواتاقش...مشغول گشتن بود تا چيزي كه اندازم باشه رو واسم پيداكنه...بعد از مدتي اخر سر يه شلوار دم پا مشكي...با مانتو مشكي و شال سبز رنگي گذاشت روي تخت...بي حرف رفتم سمت تخت و لباسا رو برداشتم...روكردم به شيرين و گفتم:بيرون...اونم بي حرف رفت بيرون...نگاهي به لباسا كردم...ممم..خوب بود...اگه با لباساي خودم ميرفتم ابرو واسم نميموند...مشغول عوض كردن لباسام شدم...شلوارش خيلي خوش دوخت بود و بهم ميومد...اما مانتوش...يكم زيادي برام كوتاه بود...چون قد من از شيرين حدود ۷-۸سانت بلند تر بود...مانتوهاش واسه خودش كوتاه بود چه برسه به من...به سمت ايينه رفتم...واي نه!!انگاري زياد كوتاه بود!من عمرا اگه اينو بپوشم....تقه اي به در خورد..شيرين بود...پ ن پ رها خانم كي ميخواست بجز شيرين باشه؟والا..منم حرفايي ميزنما.بيا تويي گفتم و دوباره مشغول بزانداز كردن خودم شدم...

-چطوره؟

برگشتم و بهش نگاه كردم...تو درگاه در وايستاده بود و دست به سينه داشت منو نگاه ميكرد...لبامو اويزون كردم...چرخي جلوي ايينه زدمو گفتم

-خيــلي كوتاس...روم نميشه اينو بيرون بپوشم

شيرين:اِِاِاِ چطور روتون ميشه با بليز شلوار راه بيفتي تو خيابون...روت نميشه با اين بري؟؟به نظر من كه خيليم خوبه

من:شيرين اه اينو با اون قاطي نكن...بعدشم تو چرا هميشه انقدر مانتوهات كوتاس؟؟؟خب يكم بلندتر ميخرريدي من الان مشكل نداشتم

شيرين:ببخشيد قربان از اين به بعد حتما فكر شمارو هم ميكنم...اصلا چطوره واستون مانتو مارك اختصاصي بخرم بزارم تو كمد هر وقت اقا دزده بهتون حمله كرد و شبيه سارقا اومديد خونه بنده دودستي تقديمتون كنم؟؟؟بعشدم...مانتو ها به من اندازش خوبه...تو زيادي درازي...

غرولوندي زير لب كردم و گفتم:واه واه..دختره ي اپارتي...ميخواد ادمو درسته قورت بده...بعد رو بهش گفتم:خيله خب بابا عفريته...اصلا همين خوبه...من رفتم...