رمان غرور عشق 23
خيلي سريع بلند شدمو به سمت پنجر ي اتاقم رفتم...لعنتي...ارتفاعش خيلي زياد بود...لبمو گاز گرفتمو به در ورودي نگاهي انداختم...اين الان بياد تو من چ غلطي كنم؟اصلا من چه فكري با خودم كرده بودم كه ميگفتم فوقش چيزي بشه فرار ميكنم؟؟؟فرار؟از كدوم راه؟اينجا كه راه فراري نداره؟باز اگه خونه اجار اي خودم بود ميتونستم از گلخونه اي ...پشت بامي...حياط خلوتي...چيزي جيم بزنم...ولي اينجا...اونم تو اين ارتفاع...فرار چيز مسخره و غير ممكني به حساب ميومد..كلافه روي پاهام نشستم و زير لب چندتا فحش نثار خودمو انواتم كردم...باز من بي فكري كردم...اووووف...حالا چه گلي بريزم تو سرم؟نميدونم چرا يه آن ته دلم خالي شد...استرس تموم وجودمو گرفت...راستي راستي اگه نتونم كاريكنم چه غلطي كنم؟اگه همينجا بمونم و بميرم؟واي خدايا نه...من هنوز جوونم...ارزو دارم...حس كردم قفل در با صداي تَقّي باز شد...نفسم تو سينم حبس شد...تنها كاري كه تونستم بكنم اين بود كه خيلي سريع برم گوشه ديوار قايم بشم و به نوعي سنگر بگيرم...و فقط ساكت باشم...اصلا كي ميگه دزده؟شايد ادرين باشه؟ولي خودمم ميدونستم كه همه ي اين حرفام يه نوع اميد واهيه به خودم...از بچگي هر وقت ميخواست اتفاقي واسم بيفته انگار ته بهم الهام ميشد...ته دلم يه جوري ميشدم...دست بردم سمت جيبم...با دستاي لرزون چاقوم رو از تو جيبم كشيدم بيرون...و دوتا دستمو دور ضامنش قلاب كردم...اه...لعنت به من...چقدر ترسو شده بودم...از يه دزد معمولی كه مثل ما يه ادمه معموليه انقدر ميترسيدم...ولي خوب اينم يه اميدواري كذب بود...چون بازم به دلم افتاد بود كه اين دزد با بقيه دزدا فرق داره...ناخوداگاه زير لب زمزمه كردم:ادرين...كجايي؟؟؟نفس عميق ولي تاحد ممكن بي صداي كشيدمو و فوت كردم بيرون...گوشامو تا حد امكان تيز كردم...نه...هيچ صدايي نميومد...هيچ خبري نبود...نه صداي پايي...نه قفل دري...تعجب كردم...يعني چي؟يعني اين همه مدت من خواب نما شده بودم؟هرچي كه شنيدم الكي بود؟؟؟نه نه...اين امكان نداره...من با گوشاي خودم اونم تو بيداري محض اون صداها رو شنيدم...خدايا..نكنه ديوونه شدم؟؟خوب ميدونستم كه گوشام سرو صداهاي واضح و اشتباه نشنيده...پس يه جاي كار ميلنگيد...نكنه واقعا اشتباه شنيده بودم؟اصلا شايد خواب ديده بودم؟؟؟اب دهنمو قورت دادم...تصميم داشتم برم بيرون...اينجوري كه نميشد...يا واقعا چيزي بوده يا من توهم زدم...و با اين كه ميدونستم اگه درست شنيده باشم تقريبا با اين كار دارم شناسنامه خودمو دستي دستي باطل ميكنم(يعني خودم دارم ميرم سراغ مرگ)....اروم لاي درو باز كردم...همه ي سالن ب دليل برقايي كه روشن گذاشته بودم پرنور پرنور بود...چشمامو محكم بازو بسته كردم...اب دهنمو براي بار چندم قورت داردم و ناباور به اطرافم نگاه كردم...يعني چي؟يعني واقعا همش فكرو خيال بود؟؟؟نه نه..اين درست نيست....من مطمئنم كه صدايي شنيدم...مطمئنم که يكي اين قفل لعنتي رو باز كرد...همه چي مثل اولش بود...هيچي تغيير نكرده بود...هيچ چيزه مشكوكي كه ثابت كنه دزد اومده وجود نداشت...سريع نگاهي به در انداختم...با دو به طرفش دويدم...و افتادم به جون دستگيره...محكم بالا و پايينش ميكردم...تا مطمئن بشم در قفله...ولي انگاري واقعا در قفل بود...افتاده بودم به جون دسنگيره در...تقريبا ازش اويزون بودم...ي حالت هيستيركي بهم دست داده بود...كنترل كارم دست خودم نبود...بي اراده و بي دليل اشكام رو صورتم روان بودو صورتم از اشك خيس بود...خودمم از اشكام تعجب كرده بودم..انگار خل شده بودم...بي هدف دستيگره و بالا و پايين ميكردم و با گريه ميگفتم:لعنتي من شنيدم ك اين قفل لعنتي باز شد...شنيدم...شنيدم...خودم با گوشاي خودم شنيدم..باز شو...چرا باز نميشي...باز شو ثابت كن اشتباه نبوده..من ديوونه نيستم...من ديوونه نيستم...خودمم نميفهميدم چي ميگم...حرفام ربطي به الان و موقعيتم نداشت...همينجوري داشتم داد ميزدمو گريه ميكردم كه دستي دور دهنم حلقه شدو منو تو بغلش كشيد...نفسم گرفت...تموم بدنم گر گرفت...اشتباه نبود...نبود...پس واقعا يكي تو خونه بود...واقعا يكي اومده بود...شروع كردم به دست و پا زدن..نميدونستم خوشحال باشم كه توهم نداشتم يا ناراحت باشم كه توهم نبوده و واقع يكي تو خونه ست...نفسم داشت بند ميومد...يه نفر محكم جلوي دهنمو گرفته بود...اشكام هنوز روون بود...انگاري قصد بند اومدن نداشت...بدتر شدت گرفت...يه دستشو از روي دهنم برداشت و محكم درو كمرم حلقه كرد...اما اون يكي دستش همچنان روي دهنم بودو جلوي جيغ كشيدنمو ميگرفت...گرچه از ترس زبونم بند اومده بود......موند بودم چيكار كنم كه منو با خودش كشيد...اشكام شدت گرفت...شده بودم مثل يه ادم بي عرضه ك جز گري چيزي بلد نيست...اون فرد با منو با قدرت همراه خودش ميكشيد و من نميتونستم كاري كنم...دستمو گذاشتم روي دستش كه درو كمرم حلقه كرده بود...سعي داشتم قفل دستاشو باز كنم...اما اون خيلي پرقدرت تر بود...از استرس جون توي بدنم نمونده بود...داشتم از حال ميرفتم...كه چشمم به چاقوي تو دستم افتاد...چار اي نداشتم...پس با بي فكري تمام خيلي سريع ضامنشو كشيدمو بردمش بالا و بعد...محكم توي دستش فرو كردم ...صداي دادش بلند شد...دستش از دور كمرم شل شد...سريع دستشو پس زدم...ديدن خون روي دستش حالمو بد ميكرد و ضعفمو بيشتر...چاقو از دستم افتاد روي زمين...اب دهنمو با گريه قورت دادم...موندن و بيشتر از اين جايز ندوستم و خيلي سريع شروع كردم به دوييدن...صداشو از پشت سرم شنيدم كمه هوار ميزد:دختره ي وحشي...زندت نميزارم...و اونم از روي زمين بلند شدو شروع كرد به دوييدن دنبال من...از ترس قلبم محكم توي سينه ميزد...انگار ميخواست از جا در بياد...بدون نگاه كردن ب پشت سرم ميدويدم...فقط ميدوويدم...همين و بس...حتي حاضر نبودم يه ثانيه به عقب نگاه كنم...ميترسيدم...ميدونستم شخص غول پيكري پشت سرمه...بنابراين ميترسيدم به عقب برگردمو با ديدن هيبتش ضعفم بيشتر بشه...نفهميدم چيجوري پله هارو طي كردم...چيزي به طي كردن پله ي طبقه اخر نمونده بود كه محكم لباسمو گرفت و كشيد...تلو تلو خوردم و كم مونده بود بيفتم كه خيلي سريع دستمو به نرده ها گرفتم...و بدون برگشتن به سمتش لگد محكمي به شكمش زدم... دستشو پس كشيد و از درد روي شكمش خم شد... و با صداي بلند گفت:از دست من دربري فك كردي اونا زندت ميزارن احمق؟؟؟به حرفش توجهي نكردم..يعني اصلا نيمفميدم كه چي ميگه...اون كي بود كه بخواد منو نصيحت كنه؟اونم تو اين موقيعت...الان فقط به فكر جون خودم بودم... بي توجه به اون و با ترس دوباره شروع كردم به دوييدن... *** نفس زنون از گوشه ي ديوار رد شدم...پاهام سست شده بودو ماهيچه هاي پام ديگه تواني نداشتند...چند دقيقه بود كه بدون مكث ميدويدم؟؟؟حس ميكردم مچ پاهام تحمل وزن بدنمو نداره...هرآن ممكنه نقش زمين بشم...گلومو ميسوخت و خس خس ميكرد....با زحمت و به كمك ديوار راه ميرفتم...نگاهي به پشت سر انداختم...هيچكي تو كوچه نبود...اروم گوشه ي ديوار ايستادم...كمي خم شدم...دستمو گذاشتم روي زانوهام و نفس عميقي كشيدم...سوزش گلوم بدتر شد...به سرفه افتادم...ولي حتي ديگه جوني براي سرفه كردن نداشتم...به ديوار پشت سرم تكيه دادم...اروم كنار ديوار سر خوردمو روي زانوهام نسشتم...خدايا اين ديگه كي بود؟؟؟؟چرا ميخواست منو با خودش ببره؟از جون من چي ميخواست؟؟؟؟اصلا مگه من كيم كه دنبال من بود؟؟؟؟مگه اون يه دزد نبود؟پس چرا چيزي رو نبرد؟چرا فقط ميخواست منو ببره؟چرا ميگفت اونا زندت نميزان؟اصلا كيا؟و براي چي؟؟؟مگه من چيكار كردم كه قصد جونمو دارن؟؟؟سرم سنگين بودو داشت منفجر ميشد...تموم بدنم ميلرزيد...نمرديمو مهم شديم...هه...اونم واسه كي؟واسه ادم كشا...واسه كسايي كه به گفته ي اون يارو ميخوان منو بكشن...البته احتمالش بود كه بخواد دروغ بگه ولي اين حرفش كه قراره منو بكشن مثل ناقوس تو سرم صدا ميكنه....نميدونم چرا نيمتونم بيخيال حرفش بشم...گرچه اون موقع اهميتي به حرفش ندادم ولي الان كه فكر ميكنم...!!حس كردم تموم محتويات معدم داره به سمت گلوم همجوم مياره...با زانوهاي لرزون بلند شدمو خواستم برم كنار جوي اب...هنوز به جوي اب نرسيده زانوم خم شد و محكم خوردم زمين...اخي گفتم...درد بدي توي زانوم پيچيد...دوباره حس كردم الانه كه هرچي خوردمو نخوردم رو بالا بيارم...كشون كشون خودمو به جوي اب نزديك كردمو....هرچي تو معدم بود بيرون فرستادم...چشمام سوخت...اشك تو چشمام جمع شد...چ وضيعتي پيدا كرده بودم...چقدر بد...خدايا داري با من چيكار ميكني؟اين چ سرنوشت شوميه؟اين قضاياي تازه پيش اومده داره منو ديوونه ميكنه...اروم دستمو اوردم بالا و لبمو با گوشه ي استينم پاك كردم...اشك به چشمام هجوم اورد...و قطره ي سمجي از چشمام بيرون ريخت....و پشت بند اون انگار بقيه هم راهشونو پيدا كردن...دستاي لرزونم روي زمين گذاشتم...ميخواستم بلند شم كه دستي كه روي شونم قرار گرفت...دوباره ترس توي دلم پيچيد...نه خدايا الان نه..ديگه طاقت و جون فرارو نداشتم...ولي دركمال ناباوري صداي غريبه اي رو شنيدم كه گفت:پسرجون حالت خوبه؟؟؟ نفس عمیقی کشیدم...خدارو شکر...بخیر گذشت...به صورت نیم رخ به طرفش برگشتم...بخاطر لباسایی که پوشید بودم فکر میکرد پسرم... کوچه هم که تاریک بودو درست و حسابی نمیتونست قیافمو ببینه...ولی خب از صدام که معلوم بود دخترم...ترجیح دادم حرفی نزنم ...بخاطرهمین خیلی اروم سری تکون دادم و به جوی اب خیره شدم...قطره اشک دیگه ای از گوشه ی چشمم سر خورد...مغزم خالی بود..انگار هیچی توش نبود... تو یه حالت بی وزنی و خلا بودم...حتی دیگه به این اتفاقای چند دقیقه پیش هم فکر نمیکردم...بعد از چندثانیه اون فرد هم کنار پام زانو زد..دستشو گذاشت روی کمرمو با لحن مهربون و دلسوزانه ای گفت -داداش ما خونمون همینجاست...اومدم برم سركار كه ديدمت انگاري زياد روبه راه نیستی...کمکی از دست من بر نمیاد؟؟؟ سری به نشونه ی نه تکون دادم...چه کمکی از دستش برمیومد؟؟؟اون که نه از درد من خبر داشت...نه از اتفاقی که برام افتاده بود...پس نمیتونست کمکم کنه...اومدم بلند شدم که زیر کتفمو گرفت...تشکر امیز نگاش کردم لبخندی زدو کمکم کرد بلند شم...وقتی تونستم کامل بایستم تاز تونستم ببینمش...پسر جوون و حدودا ۲۵-۶ ساله ای بود...و قد بلندی داشت... دربرابرش شبیه یه پسر دبیرستانی ضعیف بودم...لبخندی ب نشونه ی تشکر زدم...برگشتم...اومد برم که فکری ب سرم زد...من اخه الان کجا برم؟ برم خونه ی کی؟اصلا چیجوری برم؟؟؟پس...پس میتونه کمکم کنه... دوباره به سمتش برگشتم..چیزی نگفت...یکم بهش نزدیک شدم...اینجوری نمیشد...باید حرف میزدم...از لال بازی چیزی نصیبم نمیشد...اصلا بزار بفهمه دخترم...به جهنم...با صدایی که بخاطر گریه زیاد دورگه شده بود گفتم -میتونید منو تا یه جایی برسونید؟؟ تعجب رو از توی صورتش میخوندم...انگار انتظار نداشت دختر باشم... خندید و پرسید -دختری؟؟؟ اخمی کردم..بیا رها بازم اشتباه کردی...نباید میفهمید دختری...اینم مثل پسرای دیگه...چ فرقی داره که ازش کمک خواستی؟ من:بله...با اجازه و اومدم برم که دستمو گرفت و گفت -کجا؟؟؟مگه نمیخواستی تا جایی برسونمت؟ اخمم شدید تر شدو سعی کردم دستمو از توی دستش بکشم بیرون خودش فهمید...بخاطر همین دستمو ول کرد...و گفت -ببخشید..ولی خوب دلم نمیاد بزارم بری...میخوام کمکت کنم اشکم داشت در میومد...ای خدا دیگه ظریفتم واسه امشب تکمیله! با صدایی که بغض توش بود گفتم من: تورخدا اذیت نکنین امشب به اندازه ی کافی داغونم -اذیت نمیکنم...بخدا میخوام کمکت کنم من:یعنی منو میبرید جايي كه ميخوام برم؟ -اره خب...چیه بم نمیاد؟؟؟ سرمو انداختم پایین...نمیدونستم چیکار کنم...برم؟نرم؟؟ولی خب میرم به نظر پسر خوبی میاد...راه افتاد..منم دنبالش...مغزم درحال انفجار بود چه شب بدی بود امشب...چقدر شانس گندی دارم من.. چنددقیقه بعد سوار ماشین شدیم...که پرسید -خب ادرس؟؟؟؟؟ سردرگم نگاهی بهش انداختمو گفتم:هان؟؟؟ خندیدو گفت:بابا منظورم اینه که کجا میخوای بری؟ادرسشو بگو اهانی گفتمو ادرس خونه شیرین و بهش دادم... اونم بدون حرف دیگه ای راه افتاد... *** -خــب...رسيديم نگاهي به ساختمون شيرين انداختم...برقاش خاموش بود...فكركنم خواب بود خب اره ديگه فكر چيه؟حتما خواب بود اين موقع صبح...خرس خوشخواب! نگاهي به اون پسر جوون انداختم... -ممنونم...لطف كردي -اي بابا..اين چه حرفيه..وظيفه بود... دست بردم سمت دستگيره ماشين درو باز كنم كه گفت -وايميستم تا بري تو نگاهي بهش انداختم و و نفس عميقي كشيدم...و گفتم -نيازي نيست...تا همين جا هم... نزاشت حرفمو كامل كنم و گفت -از اين حرفا نداشتيما...هرچي ميگم بگو چشم...حالا هم بپر پايين ببين دوستت هست يا نه لبخند تلخي از اين رفتارش زدم ..چقدر خوب بود مه پسرا مثل اين مرد بودن بدون اينكه به يه دختر چشم بد داشته باشن...يا وقتي دختري رو اونم اين موقع صبح تو خيابون ميبينن بجاي اينكه بخوان ازش سواستفاده كنن يا بهش اَنگ خراب بودن بزنن دستشو بگيرن و بي هيچ چشم داشتي كمكش كنن من:باشه هرجور كه راحتين..مكثي كردمو پرسيدم:راستي ساعت چنده؟ نگاهي به ساعتش انداخت و گفت ۵وچهل و پنج دقيقه صبحه من:اهان..هميشه اين موقع ميريدسركار؟ -اره ديگه...كارما ايجوريه... بدون اينكه حرف ديگه اي بزنم...به خونه شيرين خيره شدم...يكم حالم بهتر شده بود..ديگه مثل قبل نه ميلرزيدم...نه حالم بد بود...نه اشكي واسه ريختن داشتم...حالم بهتر شده بود...فقط يه ترس محسوس تو وجودم بود در ماشينو باز كردم...ديگه بايد ميرفتم...از ماشين پياده شدم...درماشينو بستم...يكم خم شدمو دستمو روي در ماشين گذاشتم و به اون جوون با مرامي كه كمكم كرده بود گفتم:واقعا نميدونم چيجوري ازتون تشكر كنم خنديد و گفت:چاكريم...نيازي به تشكر نيست ابجي! دستي براش تكون دادم و راه افتادم...بعضي وقتا ادم ميمونه چيجوري از كسي تشكر كنه...بعضي وقتا بعضي ها رو ميبيني كه خيلي خوش قلبن بامرامن...با غيرتن... رسيدم جلوي در...زنگه طبقه ي سه رو فشار دادم...چندثانيه اي گذشت براي بار دوم زنگ و فشار دادم...اي بابا...خرس بود تالان از خواب زمستوني بيدار شده بود... خواستم براي بار سوم زنگ و بزنم كه صدا خواب الود كوچه ي خلوت و شكست شيرين:كدوم مزاحمي هستي سر صبحي؟ بي حوصله گفتم:باز كن...رهائم! صداي هيجان زدشو شنيدم:رها تويي؟؟؟بيا تو دختر! و در با صداي تيكي باز شد...نگاهي به روبه روم انداختم...دستمو به نشونه ي تشكر بالا بردم...بوقي زد و حركت كرد...دستمو پايين اوردم و زمزمه كردم:خدايا امروز بخير كنه... درو باز كردمو رفتم تو...شيرين با موهاي پريشون و قيافه ي خواب الود ولي متعجب توي راه پله ها وايستاده بود...وقتي منو ديد اومد جلو و گفت -رها خودتي؟؟ بدون توجه به سوالش از كنارش رد شدم و از پله ها بالا رفتم...دنبالم راه افتاد و با نگراني پرسيد:اتفاقي افتاده؟؟؟رها توروخدا بگو چي شده؟ نگاهي خسته اي بهش كردم...نفسمو با صدا فوت كردم بيرون و گفتم -ميگم بهت...ولي الان خيلي خستم...بزار واسه بعد با نگراني نگاهي بهم انداخت وبا لحن خواهرانه اي گفت -باشه عزيزم...بيا بريم تو اتاق من استراحت كن! *** لباسامو با لباسايي كه شيرين بم داده بود تعويض كردمو خودمو روي تخت پرت كردم...به سقف ليمويي اتاق زل زدم...ناخوداگاه به ادرين فكر كردم همش تقصير اونه..اگه منو ول نميكرد بره هيچ كدوم از اين اتفاقا نميفتاد معلوم نيست الان كجاست..داره چيكارميكنه؟تالالن اومده خونه؟ديده من نيستم؟ روي تخت غلت خوردمو به پهلو دراز كشيدم...بيخيالش...ديگه برام مهم نيست الان تنها چيزي كه برام مهمه و داره مغزمو سوارخ ميكنه اينكه اون ادم كي بود و قصدش از بردن من چي بود؟اي خدا يعني در اينده قراره چه اتفاقايي واسم بيفته...دوباره دلهره تو جونم افتاد...داشتم از نگراني كلافه ميشدم اخه چرا اين اتفاقا بايد واسه من ميفتاد؟چرا من؟چرا من بايد انقرد شانسم گند باشه...چرا من بايد انقدر بدبختي بكشم؟ خدايا دارم ديوونه ميشم..خودت كمك كن... چشمامو روي هم گذاشتم...ترجيح دادم به هيچي فكر نكنم...گورباباي دنيا و همه ي اتفاقاش...و نفهميدم چيجوري خوابم برد
باصدای
سرو صدایی که میومد با وحشت چشمامو باز کردم و سیخ رو تخت نشستم...شیرین و
دیدم که پشتش به منه و داره تو کشوی میزش دنبال چیزی میگرده...و هواسش به
من نیست...نفس عمیق اما بی صدایی کشیدم...خداازت نگذر شیرین که
ترسوندیم...گفتم نكنه دوباره داره قضيه ديشب تگرار ميشه...اووف تو اين چند
ثانيه چقدر كه خيال بافي نكردم...حتي اين سري تا جنازه خودمو مراسم تشييع
جنازهو كفن و دفن رو هم پيش رفتم...نگاهی مجدد بهش انداختم...ناخوداگاه فکر
پلیدانه ای که تو ذهنم بود یه لبخند شیطانی روی لبم اورد...لبمو گاز گرفتم
که جلوی خندمو بگیرم...خیلی اروم و جوری که سروصدا ایجاد نکنم از روی تخت
بلند شدم و پاورچین پاورچین بهش نزدیک شدم...از دیدنش حالتش خندم
میگرفت...کلافه دنبال یه چیزی بود و مدام داشت زیر لب غرغر میکرد...بعد از
چنددقیقه جست و جو صاف وایستاد و دستاشو زد به کمرش و غرغرکنان
گفت:لعنتی...خاک تو سر بی هواسم کنن...معلوم نیست کدوم گوری گذاشتمش....بعد
سرشو خاروند و یه پاشو عین بچه ها کوبید زمین و با لحن زاری
گفت:ایـــــــي خدا...الزايمر نگيرم يه وقت!!!اروم نزديكش شدم...پشت سرش
وايستادمو سرمو به گوشش نزديك كردم...چشمامو بسته بودم تا خندم نگيره...خب
رها...با شمارش معكوس شروع ميكني... يك دو سه حالا! و بعد جيغي كشيدم كه خودم از شنيدش وحشت
كردم..چ برسه به شيرين...قيافش واقعا ديدني شده بود...با شنيدن جيغم لرز
خفيفي تو بدنش پيچيد و تقريبا شيش متر پريد هوا...يعني شك ندارم اگه تو
مسابقه پرش شركت ميكرد نفر اول بود... چرخيد سمت من...دستاشو گذاشت روي
سرشو دهنشو مثل غاز تا اخر باز كردوشروع كرد به جيغ كشيدن...حالا جيغ نزن
كي جيغ بزن...بي دليل داشت جيغ ميزد...مرده بودم از خنده...دستمو گذاشتم
روي گوشم و به خنديدم ادامه دادم...انقدر خنديدم كه نتوستم طاقت بيارم و
ولو شدم روي زمين...دلمو گرفته بودم و هرهر ميخنديدم...شده بود عين بچه
كوچولوهايي كه وقتي از يه چيزي ميترسيدن دست برنميداشتن...تقريبا از شدت
خنده به گريه افتاده بودم..اشك از چشمام ميومد...ولي وقتي ديدم نخير اين
خانوم رواني حالا حالاها ميخواد با صداي بوقيش الودگي صوتي ايجاد كنه
باخنده بلند شدم و با قيافه ي ملتهب و سرخ شده كه ناشي از خنديدن زياد بود
رفتم روبه روشو خيلي سريع دستمو گذاشتم رو دهنش...صداش خفه شد..انگار
صداخفه كن بهش وصل كرده باشن....اخيش..راحت شدما...ارامش!!.يه دفعه سوزش
بدي تو دستم پيچيدد..نگاش كردم...دستموگاز گرفته بود ...اومدم دهنمو باز
كنم و چيزي بهش بگم و چهارتا درشت بارش كنم كه دوباره شروع كرد جيغ
زدن..ولي اينبار يه چيزاييم همراه با جيغايي كه ميزد ميگفت....چون دستم رو
دهنش بود نميفهميدم چي ميگه...خدارو شكر صداش خيلي كم تر شده بود...بيخيال
دستم كه گاز گرفته بود شدم...عمرااگه دستمو از رو دهنش برميداشتم...كر
ميشدم با اون صداي نكرش...با دستم ازادم اشاره كردم بهش و گفتم:چته؟؟چي
ميگي؟؟؟ديدم دوباره داره يه چيزاي نامفهموم ميگه...سرمو تكون دادمو
گفتم:اَه شيرين!نميفهمم چي ميگي...دوباره ساكت شد...دستشو اورد بالا و
گذاشت رو دستم...با دست ازادم سريع دستشو گرفتم و گفتم:اُاُ...عمراناش اگه
بزارم دوباره گوشمو با صداي زيبات نوازش بدي...يكم نگاهم كرد با زبون كرو
لالي يه چيزايي گفت ك حاليم نشد...قيافمو كج و كوله كردمو گفتم:چي
ميگي؟؟؟دوبار همون اشاره ها.به خودش اشاره ميكرد و بعد اسمونو نشون
ميداد...خوب اين يعني چي؟؟والا...دختره ي خل...يكم فكر كردم...نخير اينجوري
نمشد..من كه مميفهميدم اين چي ميگه...شايد بازبون اميزاد ميتونست
بگه...بعد از چند ثانيه تو چشماش براق شدم و با لحن تهديدي گفتم:ببين دستمو
بر ميدارم...ولي واي به حالت اگه دوباره شروع كنيــا!و منتظر جواب بهش
نگاه كردم پلكاشوبه معني باشه روي هم گذاشت...دوباره نگاه بدي بهش انداختم و
با چشمام واسش خط و نشون كشيدم...و بعدخيلي اروم و باترديد دستمو از روي
دهنش برداشتم...تا اينكاروكردم دستشو گذاشت روگلوشو شروع كرد نفس
كشيدن...نفس نفس ميزد...عين اينايي كه هوا كم اوردن...باتعجب داشتم به اين
حركاتش نگاه ميكردم...چرا همچين ميكنه؟؟؟هركي نفهمه فكر ميكنه تو همين
الان از مسابقات واترپلو برگشته كه نفس كم اورده...چندثانيه اي گذشت و وقتي
كمي حالش جا اومدنگاهي به من كردو انگار تازه يادش اومدده باشه...نگاهي با
تهديد و ستيز...و حرصي قيافشو مچاله كردو گفت:بيشعـــــــــور...داشتم خفه
ميشدم!!بيخيال نگاهش كردم..اهان...پس قضيه از اين قرار بود...خانم داشت
خفه ميشد...الان يعني اون ادا اصولايي كه در ميورد نشونه ي همين بود؟؟؟خودش
و نشون ميداد و بعد اسمون...خب؟؟اره ديگه...اِ اِ رها چقدر گيجي ميخواسته
بگه نفس كم اورده ديگه...واي خدا يادم باشه حتما يه كلاس پانتوميم
برم...بدرد ميخوره تو اينجور مواقع!اخ اخ داشتم جوون مردمو خفه
ميكردما...با كف دست محكم زدم تو سرشو گفتم:اين مسخره بازياچي بود كه از
خودت درمياوردي؟؟؟بيجنبه ي سوسول...ترسوي بدبخت...جيغ جيغوي نره
خر...اپارتيِ ...كه نزاشت ادامه حرفمو بزنم با قيافه ي تلبكاري گفت:توروخدا
تعارف نكنيا...اگه بازم هست بگو...حق به جانب نگاهش كردمو گفتم:خب من ك
داشتم ميگفتم...تو مثل قاشق نشسته پريدي وسط حرفم...!شيرين كه دوباره كفري
شده بودعصبي گفت:خيلي پروويي رها!خيلي...چشمامو واسش لوچ كردمو
گفتم:بروبابا...شيربرنج!با شنيدن اين حرفم اختيار خودشو از دست داد...هميشه
از اين كلمه بدش ميومد...وقتي بهش ميگفتي شيربرنج انگار اتيشش
ميزدي...يعني حاضر بود سرشو با گيوتين بزني ولي بهش نگي شيربرنج...دليلشم
اين بود كه يه بار تو بچگي وقتي داشته شيربرنج ميخوره چندتا بچه هاي
فاميلشون براي اين كه اين خانوم جيغ جيغو رو اذيت كنن يه سوسك انداخته بودن
تو ظرفشو اينم وقتي قاشق مبارك و ميزنه توش و مياره جلوي دهنش ميبينه يه
سوسك بالدار خوشگل داره واسه خودش اونجا زير ابي ميره...اينم كه به شدت از
سوسك متنفر بود همونجا عين اين جوجه هاي ترسو غش ميكنه! ديگه از اون موقع
از شيربرنج متنفر ميشه...حتي از اون موقع به بعد ديگ يه قاشم دهنش
نميزاره...ولي خب شيرين خيلي سفيد بود...بيش از حد....سفيدي خيلي زيادي كه
داشت باعث ميشد من خواه ناخواه م واسه اذيتش هم واسه خنده بهش بگم
شيربرنج...كه هميشه هم همين بساط و داشتيم..وزدن اين حرف به شيرين يعني يه
اعلام جنگه حسابـــي!جيغ بلندي زد كه اينبار من شيش متر از جا پريدم -رهـــــــا ميكشمت...و بعدش عينهو كرو كديل
افتاد دنبال من...منم كه خيلي شيك و مجلسي پا گذاشتم به فرار!حالا من بدو
اون بدو...من بدو اون بدو...من بدو اون بدو...من بدو...اون بدو...همينجوري
افتاده بود دنبال من و با صداي بلند فحش ميداد:رها مگه اينكه دستم بهت
نرسه...دختره ي خيره سر ...صد بار بهت گفتم اين اسمو جلوي من ب زبون
نيار...فقط بگيرمت..پدرتو درميارم...دونه دونه اون موهاي زردقباتو
ميكنم...كاري ميكنم مرغاي اسمون به حالت هرهر بخندن...!تاجايي كه رسيدم به
مبل راحتي كنار تلوزيون...خيلي سريع رفتم و پشت مبل سنگر گرفتم...شرينم اون
طرف مبل روبه روي من وايستاد...دستمو گذاشتم روي پشتي مبل و با خنده
گفتم:اولا موهاي من زرد قبا نيستو بلونده!دوما انقدر حرص نخور شيرت خشك
ميشه زاغول جون...درحالي كه داشت حرص ميخورد و نفس نفس ميزد گفت:من زاغ
نيستم...چشماي من طوسيه...دستامو زدم به كمرمو درحالي كه اداشو درميارودم
گفتم:چه فرقي داره عزيزم؟؟سبز-ابي-عسلي-طوسي...زاغول زاغوله ديگه!چشماشو
ريز كردبا لحن تهديد گرانه اي گفت:دخترشجاع!راست ميگي بيا اين طرف تا نشونت
بدم...خودمو زدم به اون راه و با گيج بازي ساختگي گفتم:كدوم طرف؟؟نه
ممنون..من همينجا راحتم...و منتظر نگاهش كردم...يه قدم اومد جلو...ثابت
وايستاده بودم...دوباره اومد جلوتر...فمهميدم يه نيت شومي داره...گارد
گرفتم واسه فرار...كه نيم خيز شد به طرفمو از روي مبل پريد اين طرف...خشكم
زد از اين حركتش...دقيقا عين اين رزمي كارا...پرشش خيلي حرفه اي
بود...خوشم اومد..ايول...ولي الان جونم درخطر شديده...پس عقل ميگه به جاي
اين فكرا پا ب فرار بزارم...الفــــــرار...دوباره شروع كرديم به
دوييدن...دور تا دور خونه رو دور ميزديم و ميرفتيم تو اتاق ...از روي تخت
ميپريدم اونم دنبالم...و بعد دوباره ميرفتيم تو سالن و دور مبلا و ....تا
اين كه نميدونم دور چندم بود ك دوييدم تو اتاق ...اومدم از روي تخت بپرم كه
محكم منو كشيد و با كمر افتادم كف زمين...شيرينم افتاد كنارم...و شروع
كرد به زدن من بدبخت...دقيقا شده بوديم عيــــــن اين كولي ها...و زناي
قربتي...دراون موقعيت با نقدو بررسي هاي من حدود۹۰٪به اين نتيجه رسيدم كه
هيچ كدوم عقل تو سرمون نيست...ولي خب...حالا ۱۰٪اميدم جاي شكر داره..كم
چيزي نيستا!!شيرين شِلِپ شِلِپ منه بدبخت و ميزد و ميگفت:بگو غلط
كردم...بگو غلط كردم تا ولت كنم...زودباش!منم با اون حال واسش زبون درازي
ميكردمو ميگفتم:شيرين غلط كردي...بيجا كردي...بچگي كردي ..ولم كن!و اون
حرصي تر ميشد و بيشتر ميفتاد به جون من...ديدم نخير...كتك خورم خيلي ملس
شده و خانم خوشش اومده...گفتم بزار ماهم مشغول شيم...بخاطرهمين تو ي ضد
حمله و اقدام شجاعانه يكم دستمو درازكردمو از روي تخت بالشي برداشتم و محكم
كوبيدم تو فرق سرش...اي جان...حالم جا اومد...تا چندثاينيه گيج بود و داشت
منو نگاه ميكرد...ولي يه دفعه گلبولاي خاكستري مغزش فعال شد و پريد رو تخت
و ي متكا برداشت و اونم شروع كرد به زدن...ديگه تفهميدم چقدر گذشت و چقدر
سروصدا و جيغ كشيديم كه خنديم...ولي وقتي به خودمون اومديم كه ديدم مادوتا
نشستيم و يه عالـــمه پَربالش ريخته اطارفمون...روسرمون...لباسامون...پر
خونه رو گرفته بود...يه نگاه به خودمون كرديم...يه نگاه به متكا ها ي تو
دستمون كه حالا ازش فقط يه پارچه مونده بود...و مثل ديوونه ها زديم زير
خنده...خواستم دهنمو باز كنم تا چيزي بگم كه زنگ درو زدن...(يعني كي ميتونه
باشه؟؟؟؟؟)كنجكاو به شيرين نگاه كردم...اونم مثل من تعجب كرده بود..كي بود
اين وقت صبح؟؟؟صبح؟؟اصلا ساعت چند بود؟؟؟پرسشگرانه به شيرين نگاه كردمو
گفتم:شيرين ساعت چنده؟كمي چرخيد و نگاهي به ساعت ديواري خرسي شكلش كردو
گفت:۲:۳۰دقيقه بعداظهر...ناخوداگاه لبمو گاز گرفتم...لنگ ظهره ببين چقدر
وحشي بازي از خودمون دراورديما...دوباره زنگ درو زدن...نگاهي به شيرين
انداختمو گفتم:پس چرا نميري؟؟؟دارن زنگ ميزننا...نگاه زاري به من كردو
نفسشو فوت كرد بيرون...و بعد با زحمت اون پراي مزاحم كه كل خونه رو پركرده
بود و از روي لباسش تكوند و به سمت در رفت...منم از اتاق اومدم
بيرون...ميخواستم ببينم اين كيه اين موقع؟؟؟شيرين به طرف در رفت ...اول از
چشمي بيرونو نگاه كرد...بعد دستي ب سرو روي خودش كشيدو وقتي خودشو مرتب كرد
درو باز كرد...تعجب كردمو كمي جلوتررفتم...كه باديدن زن مسني كه جفتشون با
چهره ي تلبكاري به هم نگاه ميكرند تعجبم بيشتر شد...زن تپل و قد كوتاه با
موهاي شرابي كوتاه و چشماي درشت قهوه اي كه با قيافه ي حق به جانب داشت با
شيرين صحبت ميكرد...كنجكاوي داشت خفم ميكرد بخاطرهمين رفتم كامل جلوي درو
بلند رو به جفتشون گفتم:ببخشيد..چي شده؟جفتشون به طرف من برگشتن...نگا زن
روي من زوم موند...وا مگه چي شدم؟؟نكنه شاخ دراوردم كه اينجوري نگام
ميكنه؟شيرين نيم نگاهي به من انداخت و بعد با دستش اون خانومه رو نشون داد و
گفت:خانم سعيدي...همسايه ي طبقه ي پايين من هستن...گنگ داشتم نگاشون
ميكردم..خب كه چي؟؟همسايس كه همسايس چي ميخواد ؟؟؟تو فكر بودم كه زنه نگاه
تاسف اميزي به من انداخت و گفت:شيرين جون...توهم مثل دختر من...ولي اخه اين
موقع ظهر...دوتا خانم عالغ و بالغ...دنبال بازي؟؟؟سردرد گرفتم بخدا...هي
گفتم ولش كن تموم ميشه تموم ميشه...ولي كي تموم ميشه؟؟؟الان ي ساعت و نيمه
دارين بپر بپر ميكنين.گفتم شايد بچه ي كوچيك اومده خونتون ولي الان ميبينيم
ك خودتوني و دوستت...دوباره نگاهي به من انداخت و گفت:اخه از دوتا خانم
متشخص بعيده اين كارا...شماداري تو خونه اپارتماني زندگي ميكني...اين جوري
كه نميشه؟بايد حق بقيه همسايه هارو هم رعايت كنين...من كه همينجوري خشكم
زده بود..ما يه ساعت و نيم بازي كرديم؟؟؟؟؟اخ اره راست ميگه...همشم داشتيم
ميدويم....چه فاجعه اي لابد واسه بنده خدا سر نزاشتيم شيرين:بله شماراست ميگيد خانم سعيدي...شرمنده ديگه تكرار نميشه.. سعيدي:لطف ميكنيد...به اين دوستتون م بگيد كمتر بخنده صداش تا هفت تا خونه اونور تر ميره... شيرين:چشم خانم سعيدي..چشم...حتما سعيدي:خداحافظ شما شيرين:خدانگهدار..خوش باشين... درو بست و به در تكيه داد...زل زده بودم بهشو
منتظر بودم حرفي بزنه...پوفي كردو عصبي از در فاصله گرفت...با چهره ي اشفته
اومد روي مبل نشست و درحالي كه داشت اداي اون زنه رو درمياورد صداشو كلفت
كردو گفت:به اين دوسستون هم بگيد كمتر بخنده صداش تا هفت تا خونه اونور تر
ميره!اه اه بدم مياد ازش...رفتم كنارش و روي مبل نسشتمو با لحن پرسشي
گفتم:اين ديگه كي بود؟؟؟ شيرين:همسايه طبقه ي پاييني...