رمان در هوای تو 3
مقنعه مشكيم را روي سرم مرتب مي كنم...و نگاهي به خود در اينه مي اندازم...
اثار
كبودي كمي بر جاي مانده است..با ناراحتي با اينكه دلم نمي خواهد به ناچار
با كرم پودر سعي در محو كبوديم مي كنم...كاش صورتم انقدر سفيد و روشن نبود
...با ان همه تلاش باز هم ديده مي شوند ان اثار دستي كه بعد از مرگ سهراب
دو بار صورتم را نوازش كرده بود...بي اراده و غمگين پد را رها مي كنم و بر
روي صندلي مي نشينم..
ديشب
تا دير وقت بر روي نقشه ها كار مي كردم..هنوز هم كار دارند..اما تا يكشنبه
هنوز چند روزي باقي مانده است...امروز فقط مي خواهم سري به دانشگاه بزنم..
دوباره بر مي خيزم..نبايد بگذارم ناراحتها و غمها مرا از پاي در اوردند.
از
پله ها كه پايين مي ايم با نگراني به در اتاق حاجي چشم مي دوزم..از من
بيزار است اين را به خوبي مي توانم در چشمانش بخوانم...ديگر حتي جواب سلام
هايم را هم نمي دهد
از
ان شب به بعد همه چيز تغيير كرده است...انگار مرا به حال خودم رها كرده
اند..وارد حياط كه مي شوم با نديدن ماشين ها نفس اسوده اي مي كشم و از خانه
خارج مي شوم...
غزل درست مثل هميشه به انتظارم بر روي نيمكت و زير درخت چنار به انتظارم نشسته است...دختر بازيگوش و خنداني است ..اما از زماني كه ان اتفاق برايم افتاده است...ديگر جلو رويم نه مي خندد و نه شوخي مي كند ..مثلا قصد مراعات كردن حالم را دارد..اما خبر ندارد كه هم اكنون نيازمند آن خنداننهاي بي مزه اش هستم.
لبخندي مي زنم و به او كه در حال ديد زدن جمعي از پسران هم دوره يمان است نزديك مي شوم و مي گويم:
- بخدا خيلي زشته..مهندس مملكتي ..چقدر تو چشم چروني ..پسراي مردم اب شدن ولي تو از رو نرفتي
با ديدنم گل از گلش مي شكوفد و خندان با يك جهش دستانش را به دور گردنم حلقه مي كند و گونه ام را مي بوسد مي گويد:
- فدات بگردم من... كه هنوز همون هلوي له ته يخچال خودمي
مثلاهايش هم به درد خودش مي خورن..اما براي لحظه اي دور بودن از غمهايم... شيرين هستند پس مي گذارم در خيالاتش خوش باشد
- حالا فرد مورد نظرت كي بود؟
- جون مهناز اگه بري و اين نصرتي برام خواستگاري كني ديگه تو حقم خواهري رو تموم كردي
در حالي كه به سمت نيمكت هلش مي دهم تا بنشيند به نصرتي و دو همكلاسيمان كه در كنارش هستن چشم مي دوزم و مي گويم:
- اخه بنده خدا حيفه ...ببين جوون به اين رعنايي بياد خراب توي ترشيده بشه
- مهناز!
- دستتو بنداز
و هر دو مي خنديدم..خنده او از شادي و سر زندگي دوستش است اما خنده من از دلتنگي و فرار از دلتنگيهايم است ...به يكباره خنده اش را قطع مي كند و مي پرسد:
- پدر شوهرت مي دونه كه مياي دانشگاه؟
- براي چي بايد هر كاري كه مي كنمو به اون گزارش بدم؟
- خودت چطوري؟
- مي بيني كه بد نيستم
با ناراحتي كمي به سمت جلو متمايل مي شود و در نيم رخم دقيق ..و مي گويد:
- چه زود سه ماه گذشت
حرفي نمي زنم..هنوز چشمان به سمت نصرتي است ..پسر درس خوان و خوشتيپ كلاس و دانشكده ..خوش صحبت و گاهي بذله گو ..گاهي هم براي همه دوستان...دايي بهتر از مادر
- ببخش نمي خواستم ناراحتت كنم
بي مقدمه و ناگهاني مي گويم:
- غزل من حامله ام
از تعجب نزديك است دو شاخ بزرگ بر بالاي سرش رويش كنند
- شوخي مي كني ؟
چشمانم را هاله اي از اشك فرا مي گيرد:
- نه يه هفته ديگه ميشه چهار ماهش
ترسيده است ..بدتر از من ..نمي تواند باور كند اما براي دلخوش كنكم مي گويد:
- خوب اينكه خوبه دختره ديوونه ..من ميشم خاله غزل توام ميشي مامان مهناز...
صدايم بغض دارn...ميل شديد به گريه دارم ..اما تنها بغض مي كنم و مي گويم
- پس باباشو بايد كجاي دلمون بذاريم ؟
و هر دو سكوت مي كنيم ..مي دانم روز ش را خراب كرده ام..اما دلم يك هم درد مي خواهد ..كسي كه برايم تعيين تكليف نكند و مرتب در گوشم نخواند قاتل و بي كس ..فقط يك همدرد ..كسي چون غزل
به بخار بلند
شده از فنجان قهوه اش چشم مي دوزم ..هوسش كرده ام عجيب ...اما خاله
كودكم... تجويز ديگري كرده..چيزي كه در اين هوا اصلا نمي چسبد..يك ليوان اب
ميوه تازه ..ان هم به زور...
دست زير چانه هنوز نگاه مي كنم..اما همزمان هم فكر مي كنم كه فنجان را بر مي دارد و مي پرسد:
- اسمشو مي خواي چي بزاري؟
گنگ نگاهش مي كنم..لبخندي مي زند و مي گويد:
- اسم خواهر زاده امو مي گم ديگه
چه شيرين... تا بحال به اينش فكر نكرده بودم...چرا؟؟؟؟
- مهناز؟
دستم را از زير چانه ام بر مي دارم و با حواس پرتي مي گويم:
- جانم؟چيه عزيز؟
- بخدا خيلي عاشقي... منو باش چي مي گم انوقت تو چي جواب مي دي
به سوالش پاسخ نمي دهم و مي گويم:
- حوصله برگشتن به اون خونه رو ندارم...اصلا نمي تونم تحمل كنم
فنجانش را سرجايش مي گذارد و دست به سينه مي شود و مي گويد:
- چاره ي ديگه اي هم داري؟
- اگه اين بچه..
-
آ آ اآ..ارومتر..لطفا كفر نگو..پاي اين طفل معصومم وسط نكش..از كجا تضمين
مي كني كه اگه نبود تو الان يه جاي ديگه بودي ..تورو قران تو يكي ديگه تو
كار و مصلحت خدا دست نبر
سرم را با كلافگي تكاني مي دهم و مي گويم:
- اونا منو نمي خوان..مي دونم اگه اين بچه هم به دنيا بياد حالا حالاها باهاشون درگيري دارم
-برادرشوهرات چي ؟
كمي فكر مي كنم و چهره هايشان را به ياد مي اوردم و با صداي ارامي مي گويم:
- اونا خوبن...سعيد كه خوبه..حداقل عذابم نمي ده
- اون يكي چي؟
شانه
هايم را بالا مي اندازم..انگار سوال كنكور است و در چند گزينه گير كرده
ام..خوب است ..؟بد است؟ ..يا بي خيال ..و تنها براي پاسخ دادن به پرسشش مي
گويم:
- خوبه..ارومه..سرش تو كار خودشه
- پس با پدر شوهرت مشكل داري..راستي سهراب پسر وسطي بود؟
فقط سر تكان مي دهم
- پس اون بزرگه چرا اول زن نگرفته ؟
دوباره دست را به زير چانه مي برم و مي گويم:
- نمي دونم
- نوبري به خدا..تو اون خونه زندگي مي كني و انگار از چيزي خبر نداري
- من تو كاراشون دخالت نمي كنم..
- تو كلا موجود بي ازاري افريده شدي ..پس مشكل از خودت نيست
سر انگشتانم را بر لبه هاي ليوان مي چرخانم و مي گويم:
-اگه بتونم برم سركار..خيلي خوبه ..خوبيش اينكه كمتر تو اون خونه مي مونم و دست به جيب خودمم
- تورو ارواح عمه ات مثلا فكر كردي؟
كلامش را نمي پسندم و با ناراحتي مي گويم:
- حتما از حاجي مقرري بخوام خوبه ؟اره؟
-
عزيزيم چرا انقدر زود به خودت مي گيري و ناراحت مي شي؟اخه دوست مغز فندوق
خودم ...اولا ..فكر مي كني با اين وضعيتت.. جايي بهت كار مي دن؟..در ثاني
..اونا نمي ذارن عروسشون با يه شكم بر اومده كار كنه..كافراشونم نمي ذارن
اونوقت مي خواي اونا بذارن؟..تو چرا به اين بچه نمي خواي رحم كني ؟
- من بايد دستم تو جيب خودم باشه
- الله اكبر ..
دستهايش را روي دستانم مي گذارد و مي گويد:
- الان بي حوصله اي ...كلافه اي..حقم داري..بهتره كمي استراحت كني و بعد فكر كني ..چرا از اون برادرشوهر بزرگت.. اسمش چي بود؟
- پارسا!
- اره اون..چرا از اون كمك نمي گيري؟
پوزخندي مي زنم و مي گويم:
-
اون با خودشم قهره..پاشم يه تنه برم چي بهش بگم؟...اونم تو اون خونه كه به
سلام و خداحافظي كردن ادم گير مي دن..تازگيا اين حاج خانومم زياد ي به پر و
پام مي پيچيه..خسته ام كرده ..
با نوك انگشت شقيقه ام را فشار مي دهم..سرم درد مي كند ...
- غزل اگه مي توني يه جايي برام كار گير بيار ...يه كار پاره وقت
- اخه چي مي گي براي خودت فندوق جون......هر كاريم باشه بايد كلي انرژي بذاري كه اينم اصلا برات خوب نيست
ديگر حوصله غزل را هم ندارم...تازگيها كسل و كم طاقت شده ام بر مي خيزم بايد به خانه برگردم
- منو تا خونه مي رسوني ؟
- حتما عزيزم ..بذار اينا رو حساب كنم الان ميام
سر خيابان از او مي خواهم بايستد تا بقيه راه را پياده بروم..و او با كلي سرزنش و حرص قبول مي كند..
تا به خانه راهي نيست اما برايم بسيار طولاني است بخصوص كه از صبح چيزي نخورده ام... به جز مزه مزه كردن اب ميوه اي كه تمايلي به خوردنش نداشتم ..دستي به گونه ام مي كشم...و احساس مي كنم كه صورتم داغ است اما بي تفاوت از ان مي گذرم و سعي مي كنم تا رسيدن به خانه مقاوم باشم..
اما با شنيدن صداي بوق ممتد ماشيني مي ايستم و ماشين جلوي پايم ترمز مي كند
ماشين را مي شناسم..صاحبش را بيشتراز ماشين مي شناسم...
- چرا پياده؟
- راه زيادي نيست
خم مي شود و در جلو را برايم باز مي كند ...
كمي تعلل مي كنم...دست خودم نيست...دلم نمي خواهد..دوست ندارم ..نمي دانم چرا مي خواهم لج كنم... اما با كارش مجبورم كرده است..و لگد زده است به تمام نه هايم
بوي ادكلن تلخش در بينيم پيچيده است..با اينكه هيچ از او نمي دانم اما هميشه از مرتب بودن و بوي خوش ادكلنش لذت مي برم
.از
ان همه مرتب بودن و منظم بودن...حتي مي توانستم قسم خورم كه درون داشبوردش
ذره اي غبار نيست ..بس كه اين موجود..در تميزي بي همتا بود...و در عجب
بودم از اين همه تفاوت بين برادران كه فرقشان مي شد زمين تا اسمان...
عينك
افتابيش متناسب با فرم صورتش بود و جذابيتش را بيشتر مي كرد و ان دستهاي
كشيده و تميز...كه روي ان فرمان خوش دست و خوش رنگ....خودشان را به زيبايي
هر چه تمام تر به نمايش گذاشته بودند...
-دانشگاه رفته بودي؟
لحظه اي به او كه ....نگاهم نمي كرد نگاه كردم و گفتم:
-خيلي وقت بود نرفته بودم...بايد از اين ترم برم..ديگه ترم اخره
تنها سرش را تكاني داد و سكوت كرد
سعي كردم با تماشا كردن به بيرون ... سكوت ايجاد شده را تحمل كنم اما نا خودآگاه سرم را به طرفش چرخاندم و گفتم:
- هيچ وقت انقدر زود خونه نمي اومديد
اينبار سرش را به سمت چرخاند و از پشت عينكش نگاه كوتاهي به من انداخت و پرسيد:
- شبا دير مي خوابي ؟
خنده
ام گرفت..از شيوه خودم با خودم حرف مي زد ...و چون من... در جواب پرسش
ديگران..جواب يا پرسشي كه دلخواهش بود را مي داد...در دل پوزخندي زدم و
پاسخ دادم:
- روي چندتا نقشه كار مي كنم ...كه اميدوارم خوب از اب در بيان
نمي دانم چرا حس مي كنم كه مي خواهد حرفي بزند... اما بسيار در خودش درگير است ...و من راحتش مي كنم
- مشكلي پيش اومده؟
نگاهش انقدر طولاني مي شود كه خود شرم مي كنم و جهت ديدم را عوض مي كنم و ارام مي گويم :
- راحت باشيد
سرش را دو سه باري تكان مي دهد و مي گويد :
- نه نه..مشكلي نيست ..چرا فكر مي كني بايد مشكلي باشه؟
- نمي دونم ..حس كردم ..شايد يه حس اشتباه
به جلوي در خانه رسيده ايم ..با تشكري پياده ميشوم كه صدايم مي كند و مي گويد:
-
مي دونم شايد خوشت نياد و يا ناراحتت كنه..ولي لطفا براي اينكه خودتم راحت
باشي از اين به بعد كه مي خواي بري بيرون به مادر و يا كس ديگه اي از
اعضاي خانواده اطلاع بده
دو
هزاريم خوب افتاده است. باز اين بدبخت نگون بخت ناچار شده است به دنبالم
بيايد ..حاجي اجيرش كرده است..پوزخندي مي زنم و در جلو را باز مي كنم و سرم
را كمي داخل مي برم و در حالي كه تلاش مي كنم صدايم از شدت خشم نلرزد مي
گويم:
-
به حاجي بگيد من اينجا درس و دانشگاه دارم.. لاقل به خاطر تمام زحمتايي كه
تو اين سالها كشيدم..جيم نمي شم كه برم ..پس بهشون بگيد..خيالشون راحت
باشه تا اين بچه به دنيا بياد من تو اين خونه هستم و سعي مي كنم خودمو با
ادماي اين خونه سازگار كنم ..شما هم لازم نيست ..دم به دقيقه از كار و
زندگيتون بزنيد و بيفتيد دنبالم ...
از خجالت حتي صدايش در نمياد
- من
-
اقا پارسا من ناراحت نشدم.. مي دونم كه شما هم مجبوريد..براي اينكه شما هم
ديگه اذيت نشيد ...هر وقت خواستم برم بيرون بهتون اطلاع مي دم كه كمتر اب
تو دل حاجي تكون بخوره ...با اجازه
وقتي
در را مي بندم..حس شرم و ناراحتي را مي توانم به راحتي در ان چهره بي
احساس ببينم..او ناچار است چون من ..و هر دو محكوميم به سكوت..سكوتي به
وسعت تمام فريادهايي كه شايد در جايي چون قلبمان مدفون شده بود...و من به
احتمال زياد بيش از او مدفون شده دارم و انتظار ازاديشان را لحظه شماري مي
كنم.
بلاخره روز
تحويل كار... فرا مي رسد...كار تمام است..چندين و چند بار جوانب كار را
سنجيده ام و ان را بررسي كرده ام..نمي خواهم كوچكترين اشتباهي وجود داشته
باشد..استرس كه ديگر امانم را بريده...ترجيح مي دم با همان تيپ ساده به
شركت بروم...مانتو و مقنعه مشكي ...و يك شلوار جين ..
در
محيطهاي جديد هيچگاه راحت نبوده ام...براي حرف در نيامدن از حاج خانوم و
بقيه اهل خانه هم خوب است...چرا بايد بي جهت دنبال دردسر باشم.؟
نگاهي
به ساعت كوچك روي شومينه اتاق مي اندازم ..8 و شانزده دقيقه است ..بايد تا
9 خود را به انجا رساندم...نمي خواهم نزديك ظهر باشد..شايد از ان ور هم به
غزل سر زدم..
وسايل
را كه بر مي دارم به ياد حرف چند روز پيشم مي افتم كه به پارسا گفته بودم
هر كجا كه بروم او را خبر دار خواهم كرد ...حرف كه از دهان در امده..ديگر
در امده است و ناچاري بايد بدان عمل كرد...پس بسوزد دهاني كه بي موقع باز
مي شود...دوباره وسايل را روي تخت مي گذارم و خود لبه تخت مي نشينم..گوشيم
را كه در مي اورم به دنبال اسمش مي گردم...
خوب به ياد دارم كه سهراب روزي به من مي گفت :
«شماره اشو داشته باش..شايد يه روزي به كارت اومد...»
و امروز چه به كار امده است اين شماره...مي خواهم دكمه سبز را فشار دهم ..اما با خود مي گويم:
- يه اس ام اس كافيه ...ديگه زنگ زدنم چيه
و انگاه اس ام اسي با اين مضمون سند مي كنم
« دارم ميرم دانشگاه و تا 12 بر مي گردم »
لزومي به گفتن واقعيت در خود نمي بينم..دوست ندارم كسي را روي خود حساس كنم ..وسايل را كه بر مي دارم پيامي از او مي رسد:
«ممنون»
ناگاه
با خواندن پيامش حسي چون شيطنت هاي دوره تجرد و دانشجويي در من زنده مي
شوند...و سر خوشانه براي طرف نامرئيم تعظيم كوتاهي مي كنم و با صداي لوسي
مي گويم:
- خواهش ..قابلي نداشت.. تا باشه از اين خبر دادنا...
و خنده كوتاهم به همراه سر تكان دادني كه جز تاسف براي خودم نيست
هميشه سهراب مي گفت..شركت بزرگ و معتبري است..اما واقعا فكر نمي كردم اين گونه باشد...شركتي بزرگ در بهترين نقطه شهر ..كه بي گمان كسي در انتخابش كمتر به ترديد مي افتاد...از نام و ظاهرش معلوم بود كه بايد كادري مجرب و توانا داشته باشد .
با وارد شدن به شركت و ديدن بعضي از كاركنان از اينكه تيپ ساده اي زده ام پشيمان مي شوم..اما انقدرها هم مهم نيست..چون بنا نبود براي هميشه انجا رفت و امد داشته باشم
به جلوي ميز منشي كه مي رسم سرش را با هزار ناز و عشوه بلند مي كند و نگاهي به سرتا پايم مي اندازد
معلوم است مورد پسندش واقع نشده ام كه به ادامه ور رفتن با وسايل روي ميزش مشغول مي شود...از بي ادبيش ناراحت مي شوم و مي گويم:
- ببخشيد امروز با مهندس..... قرار داشتم
زورش مي ايد كه سرش را كمي بالاتر بيارود و تنها چشمانش را به سمت چشمانم حركت مي دهد و مي پرسد:
- چيكارشون داريد؟اصلا وقت قبلي داشتيد؟
- وقت نه ..اما تلفني باهاشون صحبت كرده بودم و گفته بودن امروز خدمتشون برسم
به زور مي پرسيد:
- اسمتون؟
- حشمتي هستم
چند لحظه اي سوالي نگاهم مي كند ..اما زمان زيادي طول نمي كشد كه با جوابي كه از درون به خود مي دهد سوالش را قورت مي دهد و داخلي رياست را مي گيرد و ضمن حرف زدن بار ديگر نامم را مي پرسد
با گذاشتن گوشي سر جايش...دوباره با سر رسيدي كه تنها ورقش مي زد ور مي رود و بعد از چند ثانيه اي طلبكارانه مي گويد:
- چرا نمي ري تو؟
نفسم را پر صدا بيرون مي دهم ...و جوابي به بي ادبيش نمي دهد... چون مطمئنم اين افراد لايق جواب دادن و يا حتي دهان به دهان شدن هم نيستند...
با جا به جا كردن نقشه ها در دستم...به سمت اتاق مي رود و ضربه ارامي به در مي زنم ..و ان صداي پر تحكم و رسا مي گويد بفرماييد و من با يك نفس حبس شده در سينه وارد اتاق..مي شوم
قدش نه بلند است
و نه كوتاه ..متوسط اما از من بلند تر است...با موهاي خرمايي تيره و بسيار
خوش پوش در ان كت و شلوار طوسي رنگ... با صورتي اصلاح كرده
از جايش بر خاسته و به استقبالم مي ايد ...لبخند محوي مي زنم و زودتر از او سلام مي كنم
با جواب دادن سلامم..ان هم به گرمي در خواست مي كند كه روي يكي از راحتيهاي مقابل ميز شكيلش بنشينم...
با
نشستنم من باب اشنايي خود را كاميار ايزدپناه معرفي مي كند و بسيار از
اشناييم خوشوقت مي شود...من هم به ظاهر بايد چنين احساس داشته باشم كه
ندارم ..پس فقط لبحند مي زنم
در همان لحظه پيرمرد مسني سيني به دست با ضربه اي به در وارد اتاق مي شود و سلام كوتاهي مي دهد و فنجان چايي را مقابلم قرار مي دهد
كمي معذب مي شوم...و منتظر مي شودكه پيرمرد برود..با بسته شدن در نقشه ها را روي ميز مقابلمان قرار مي دهم و مي گويم:
- اميدوارم همون چيزي شده باشه كه شما مي خوايد
لبخندي مي زند و مي گويد:
- حتما همين طوره ..فقط اجازه بديد به مهندس جلائي هم بگم بيان ..بايد ايشونم باشن
- بله حتما
تا بلند شود و تماسي با مهندس بگيرد ..با چشم به نما و دكوراسيون داخلي اتاق نگاهي مي اندازم ..همه چيز عالي است ..مدرن و به روز
با نشستنش دستي به لبه منقعه ام مي كشم و مي گويم :
- در واقع من هر چيزي كه مهندس مي خواسته بكشه رو كشيدم..پس از اين بابت خيالت جمع باشه كه سليقه زنانه اي در كار نيست
- خجالتمون نديد خانوم مهندس ..خدا بيامرزه مهندسو... هيچ وقت بروز نداده بودند كه همسرشونم
با باز شدن در... سخنانش نصفه نيمه رها مي شود و هر دو به در ورودي خيره مي شويم
با ديدنش تنها يك كلام در مغز و زبانم جاري مي شود:
« در يك كلام...زيبا ست »
با
لبخندي كه دندانهاي سفيدش را به نمايش گذاشته است وارد اتاق مي شود..از
جايم بر مي خيزم تا اداي احترامي كرده باشم كه سريع قبل از هر گفتگويي...
ايزدپناه به مهندس جلائي مي گويد:
- ايشون همسر مهندس حشمتي هستند
و سپس رو به من :
- ايشونم مهندس طاهر جلائي
نگاه طوسي چشمانش كاوشي مي كند در اجزاي صورتم و با لبخندي كه هنوز از لبانش محو نشده با صدايي دلنشين تر از صورتش مي گويد:
-سلام خانوم..خيلي خوش اومديد... از اشنايي با شما خيلي خوشوقتم..خدا مهندسو بيامرزه مرد نازنيني بودن
چشمانم را رنگ غم فرا مي گيرد ..اما زودي خود را جمع و جور مي كنم و تنها مي گويم:
- ممنون
-مهندس ..خانوم حشمتي زحمت نقشه ها رو كشيدن ..در واقع با كار تكميل شده اومدن
اولين بار است
كه در يك محيط كار ان هم اينچنين حاضر مي شوم...پس طبيعي است كمي خود را گم
كنم و دست و پايم بلرزد..اما انقدرناشيانه برخورد نمي كنم كه زحمات شبانه
روزيم از بين برود و انان فكر كنن با يك زن بي دست و پا طرف حسابند.
مهندس جلائي با همان لبخند اما كم جدي نقشه ها را يكي پس از ديگري باز مي كند و با دقت انان را بررسي ميكند ...
مي ترسم سوالي كند و يا چيزي بپرسد كه در جواب دادنش عاجز باشم...ايزدپناه هم نقشه اي برداشته و ان را نگاه مي كند .
جلائي
كه هنوز مي خواهد به بررسيش ادامه دهد نقشه ها را بر مي دارد و روي ميز
بزرگ اتاق قرار مي دهد و روي نقشه ها كمي خم مي شود...ايزدپناه هم كمي بعد
به او مي پيوند...لبانم را كمي تر مي كنم ..به كار خود شك كرده ام ...اين
دقت و بررسي بيشتر اذيتم مي كند...احساس مي كنم...دنبال يك اشتباه فاحشن
همچنان در افكارهاي بي سر و ته خود سر در گريبانم كه جلائي مي گويد:
- خانوم مهندس يه لحظه تشريف مياريد اينجا؟
برمي خيزم و به ميز نزديك مي شوم..جلائي كمي خود را كنار مي كشد و انگشتش را روي قسمتي از كار مي گذارد و مي پرسد:
- فكر نمي كنيد اين قسمت از كار اضافه كاري و خرج تراشي باشه؟
بيشتر به ميز نزديك مي شوم...اين قسمت از كار دقيقا ايده خود سهراب است.....خيره در صورتم به انتظار پاسخ ايستاده :
-
نه اصلا..اتفاقا اينجاي كار و اضافه كردن اين قسمتا... باعث نما اومدن
ميشه ...هم اينكه فضاي بيشتر رو ايجاد مي كنه ..شايد يكم هزينه بر
باشه..اما همينم باعث ميشه روش كلي قيمت بره..به پايان كارم فكر كنيد..
به ايزدپناه خيره مي شود..او شانه هايش را بالا مي اندازد و مي گويد:
-
كار به خوبي پيش رفته..اما به نظرم.. بايد بين چندتا مهندس ديگه بررسي و
تاييد بشه...به هر حال حرف هزينه ها ست و مصالحي كه بايد به كار بره ..در
هر صورت تا اينجا به غير از قسمتاي اضافه شده اي كه مطرح شده..من ايراد
ديگه اي تو ش نمي بينم
چه انتظار بي خودي داشتم از اينكه كارم را در وهله اول بپسندند..فكر نمي كردم انقدر سخت پسند باشند
جلائي باز به لبخند خودش بر مي گردد و مي گويد:
- بهاري كه شك دارم قبول كنه....اما فتاحي مطمئنم كه خوشش مياد..حالا من مي مونم و شما..نظر شما چيه مهندس ؟
ايزدپناه پوفي مي كند و دو به شك مي گويد:
- به نظرم اگه بخوايم اين قسمتا رو حذف نكنيم ...كاراي كه مي خواستيم براي پاركينگ و محوطه رو بكنيم بايد حذف كنيم..نظر خودت چيه؟
با انگشت اشاره اش گونه اش را مي خاراند و مي گويد:
-
نوع كارو ايده ررو دوست دارم..اما معتقدم بهتر از اينم مي تونه باشه..با
اون همه نور يكه داريم..گذاشتن اون پنجره ها عملا كار به صرفه اي نيست
باد اطمينان به نفس چنان فروكش كرده است كه شك دارم ديگر چيزي از حرفاهايشان را بفهم ..
ايزدپناه
به دنبال گوشيش كه مدام زنگ مي زند به طرف ميز مي رود و من مي مانم .
جلائي ...با دقت در نقشه ها گم شده است ..ديگر نمي خواهم اينجا بمانم
..چهره ام زيادي پكر شده است...كه با حرفش غافلگيرم مي كند:
- ناراحت نشيد..توي كار نميشه بخاطر خوشايند ديگري خيلي چيزا رو ناديده گرفت...
فكرم
نكنيد چون شما كارو انجام داديد ما هي مي خوايم ايراد بگيريم..حتي زماني
كه مهندسم كارو مي اوردن ...ما همگي نظر مي داديم و گاهي قسمتي بنا به
خواسته جمع تغيير مي كرد..براي همه ما كه اينجا كار مي كنيم ..اين يه چيز
طبيعيه