رمان در هوای تو 2
نفسهايم نا مرتب
شده بودند ......صداي باز و بسته شدن در اتاق كناري نشاني بر خروج پارسا
از اتاقش بود كه مي خواست هر چه زودتر خودش را به پايين برساند..قبل از
انكه حاجي بالا بيايد و بر سرم خراب شود...
لبانم
را كه از ترس خشك شده بودن را با زبانم تر كردم و سعي كردم مقاوم باشم...و
چند نفس عميق كشيدم ....اما مگر فريادهايش اجازه مي دادند ارامش در وجودم
رخنه كند
-
اين دختر ديگه خيلي پرو شده ...من امشب اين دختره رو سر جاش مي
نشونم..فكر كرده كيه كه به خواهر من انقدر بي احترامي مي كنه.... فكر كرده
دختر
كيه كه هر غلطي كه دلش مي خواد مي كنه...
به جاي اينكه ممنونشون باشه رفته تو خونه اشون و هر چي كه از دهنش در اومده گفته
صداي پارسا را شنيدم ..مي خواست ارام كند پدرش را كه مي دانست اگر به سراغم بيايد ...هر چيزي امكان دارد
- حاجي تو روخدا...مگه چي شده؟يكم اروم باشيد ...بياييد اينجا بشينيد و بگيد چي شده
و با داد عصمت را صدا زد و به او گفت:
- چرا اونجا وايستادي؟ ..برو يه ليوان اب بيار
- حاجي.... دختره بيچاره مگه چيكار كرده ؟
- بگو چيكار نكرده ...ديگه مي خواستي چيكار كنه؟اين زن بي عرضه منم اونجا صم بكم نشسته كه خانوم خانوما براي خودش بتازونه
بايد از خودم دفاع مي كردم..اگه مي نشستم و منتظر مي شدم كه همه چيز ارام شود اين برنامه ها همچنان ادامه پيدا مي كردند...
با
انكه احساس مي كردم فشارم افتاده است و كف دستانم به شدت سرد شدند... با
پهلويي كه كمي درد مي كرد از اتاقم در امدم و بدون فكر كردن به عواقبش با
سرعت از پله ها پايين رفتم كه ديدم پارسا بازوهاي حاجي را چسبيده است كه
مبادا بالا بيايد.... و حاج خانوم ساكت فقط شاهد ماجرا گوشه اي ايستاده
بود و دم نمي زد
با رد كردن اخرين پله حاجي چشمانش را تنگ كرد و با نفرت خروشيد:
- نه خوبه..فكر مي كردم تو سوراخ موشت از ترس قايم شدي ؟
پارسا سرش را با افسوس تكاني داد و سرزنش گونه خطاب به حاجي گفت:
- حاجي خواهش مي كنم...بذاريد ببينيم چي شده ...اين حرفا چيه اخه...
و از او رو گرفت و با عصبانيت به من گفت:
- برو بالا
لبانم لرزيد اما بايد از خود دفاع مي كردم تا تو سري خور نمي شدم
- چرا بايد برم بالا ؟من كه كاري نكردم...امروز عمه
-ببند اون دهنتو ..به خواهر من نگو عمه..اگه تو اين چيزا حاليت بود كه تو خونه اش اونطور حرمت شكني نمي كردي
لبانم را چنديبار از درون گاز گرفتم و عصبي شدم ...
- ببخشيد اما خواهرتونم ..هر چي خواستن به من گفتن
در
يك لحظه پارسا را كنار زد و خود را با قدمهاي بلند به سمتم رساند و قبل
از هر واكنشي چنان بر صورتم نواخت كه احساس كردم سرم به دوران افتاده طوري
كه مجبور شدم براي نيفتادن ...دستم را به نردها بند كنم
در همين بين پارسا كه نتوانسته بود جلوي پدرش را بگيرد از پشت حاجي را چسبيد و سعي در دور كردن او از من كرد و با داد سرم فرياد زد :
- مهناز ...گفتم برو بالا ...
دستم
را كه از صورتم برداشتم ..خون از دماغم بيرون زد و پهلويم تير كشيد و او
باز داد زد و من اصلا نفهميدم او چه گفت..و تنها تصاويرشان را مي ديدم كه
جلوي چشمانم تار مي شدند و حالت تهوعي كه ناچارم كرد دستم را به سختي به
دهنم برسانم و نزديك شدن پارسا و گرفتن بازويم ... قبل از انكه با سر بر
زمين برخورد كنم و صدا زدن نامم كه اخرين چيزي بود كه گوشهايم مي توانستند
بشنوند...
با احساس تشنگي .. پلكهايم را به سختي باز كردم ...زمان و مكان را فراموش كرده بودم..اصلا كجا بودم كه به اينجا ختم شده بودم؟ ....
به
ارامي سرم را چرخاندم ..كمي ان طرف تر.... درست بر روي تختي ديگر .... زني
سياه پوش كه پشتش به من بود ....نشسته بود وبه ديوار رو به رويش چشم دوخته
بود...
از
جُسته و طرز نشستنش تشخيص دادم اين زن كسي نمي تواند جز حاج خانوم باشد كه
با بي صبري نشسته بود و انتظار به هوش امدنم را مي كشيد....
چقدر
دلم در ان لحظه گرفت از بي كسي و تنهايم ..دلم هواي مادرم را كرد ..اما
نبود و جز حسرتش چيز ديگري را نمي توانستم در خود جاي دهم
نگاهم را به سمت سقف اتاق چرخاندم..... در ان لحظه حتي برايم سالم بودن كودكي كه هنوز جنسيتش را هم نمي دانستم مهم نبود ..
از
اينكه توانسته بودم ساعتي را بدون فكر كردن به سهراب و اتفاقهاي بعد از
مرگش بگذرانم..نفس اسوده اي كشيدم..تنها كمي سرم درد مي كرد و چشمانم مي
سوخت...
در
همين حين در اتاق باز شد و پرستاري سفيد پوش با ديدن چشمهاي نيمه بازم ..
لبخندي روانه ام كرد و وارد اتاق شد....هنوز به تخت نزديك نشده بود كه رو
به حاج خانوم گفت:
- عروستم كه به هوش اومده..چرا خبرمون نكردي؟
با
شنيدن حرفهاي پرستار رويش را به سمت برگرداند...دلخور و اخمالو نگاهي
اجمالي به من انداخت و از جايش بلند شد تا كه از اتاق خارج شود
پرستار كه در حال چك كردن وضعيتم بود به او گفت:
- به اقا پسرتون بگيد اگه مي خواد مي تونه بياد خانومشو ببينه...دكترشم الان مياد
حاج خانوم بيشتر اخم كرد و قبل از بيرون رفتنش با همان لحن هميشگيش كه مي خواست نشان دهد كه حرفي زده است گفت:
- شوهرش مرده
پرستار متعجب نگاهي به صورت رنگ و رو رفته ام كرد و گفت:
-
ببخش نمي دونستم..پس اون بايد برادر شوهرت باشه؟اخه اين خانومه چند بار
صداش كرد و گفت پسرم ....بنده خدا انقدر نگران بود و بالا و پايين رفت گفتم
حتمي شوهرته
و يك دفعه انگار كه چيزي يادش اماده باشد با ترديد پرسيد:
- راستي خودت مي دونستي حامله اي ؟
تنها با تكان سر راضيش كردم كه دست از سرم بردارد..اما ول كن نبود و تا ته توي زندگيم را در نمي اورد قصد خروج نداشت
- مادرت اينا هم مي دونن كه اينجايي؟مي خواي من باهاشون تماس بگيرم؟
و باز با حركت سر نفي كردم خواسته اش را ...و او سمج تر سرش را به من نزديك كرد و گفت:
- نترس ..اگه زدنت بگو....چيزي رو تو خودت نريز ..براي چي مي خواي ازشون حمايت كني ؟
عصبي در چشمانش خيره شدم و گفتم:
- مگه منو زدن كه مي گي نترس؟
حرفم حسابي به پرستار برخورد و سرش را كمي عقب كشيد و گفت:
- پس لازمه يه اينه دستت بدم تا صورتتو ببيني ...نكنه برادر شوهرت زدته كه انقدر جليزو ويليز مي كنه ؟
با ورود پارسا و مادرش خود را سريع عقب كشيد و گفت:
- اگه كمك خواستي ..حتما بهم بگو
نفسم رابيرون دادم و چيزي نگفتم
حاج خانوم كه بي طاقت بود از پرستار پرسيد:
- كي مي تونيم ببريمش ؟
- دكترشم بياد ..از وضعيت عروستون كه مطمئن بشن بعد مي تونيد ببريد
پارسا
عقب ايستاده بود و قدمي به جلو بر نمي داشت فهميده بودم كه جليز و ويليزي
كه پرستار از ان دم مي زد..همان حس انسان دوستانه و وظيفه شناسانه اش بود
چرا كه حتي حالم را نپرسيد
- بچه چه طوره..مشكلي كه نيست؟
پرستار دو دستش را در جيب روپوشش فرو برد و با بي ميلي گفت:
- خدا رو شكر مشكلي نيست...البته اگه مشكل ديگه اي مثل صورتش پيش نياد
و بيرون رفت
پارسا كه حسابي كفري شده بود بي درنگ رو به حاج خانوم گفت:
- پس من مي رم كاراي ترخيصو انجام بدم...
- برو مادر..امشب همگي از پا افتاديم ...نمي دونم اين بلاها از كجا سرمون نازل مي شه كه تمومي هم نداره
بي توجه به سخنانش به ديوار رو به رويم خيره بودم...و به اينكه به چه حال و روزي افتاده ام اهميت نمي دادم..
مطمئنن براي كسي ديگري هم اهميت نداشت كه عجله در رفتن داشتن
منظور حاج خانوم از بلا من بودم كه بعد از پسرش بر سرشان نازل شده بودم...
با خروج پارسا حاج خانوم به تختم نزديك شد و با زبان تهديد لب به سخن گشود:
-
ببين امشبو چيكار كردي ؟حداقل وقتي رفتيم خونه اين خود سرياتو بذار كنار
..و از حاجي معذرت بخواه...براي خودت مي گم...اينطوري زندگي كردن براي خودت
سخت ميشه...با ادما درست رفتار كن كه باهات درست رفتار كنن
تنها جوابش پوزخند تلخم بود كه ناخواسته زده بودم...
دكتر
اومد ..خوشبختانه يا متاسفانه همه چي خوب بود حتي كودكي كه فكر مي كردم
ديگر نبايد باشد ...كه من از ان خانه براي هميشه بروم..سالم بود..
و با اقتدار سر جايش مانده بود و مانع تمام كارهايم شده بود...حتي مانع زندگي كردنم
به
كمك پرستار وحاج خانوم از ان بيمارستان شيك خصوصي كه باز نشاني از ببخش بي
حد حاجي و پايين نيامدن كلاسش بود در امديم و سوار ماشين شديم.
.حاج
خانوم كه بايد جلو مي نشست..كسر شانش مي شد اگه كنارم و در صندلي عقب مي
نشست..بلاخره پسر بزرگ كرده بود بايد به همگان جوري اين هنر را نشان مي
داد...براي من هم بهتر بود..حداقلش اين بود كه فضا براي كمي نيم خيز شدن
داشتم...
فعاليتها
و حرص زدنهاي امروز حسابي مرا از پا در اورده بود..بخصوص كه بار اولم
بود..و بايد در اين سه ماهه اول همه چيز را رعايت مي كردم ..اما حتي نمي
دانستم اين سه ماه چگونه بر من گذشته بود.... بدون انكه ذره اي احتياط كرده
باشم...
هنوز
كمي پهلويم درد مي كرد...و مجبور بودم كه گه گداري چشمانم را ببندم و دستم
را به پهلو بكشم..دكتر كه علت درد را فشارهاي عصبي اعلام كرده بود..چاره
انديشي مهمي برايم نكرد... به جز نوشتن چند دارو و حركتهاي ورزشي مخصوص و
تمام .
ساعت
از نيمه گذشته بود..و تا خانه نيم ساعت راه را داشتيم ...طرز نشستن و جايم
به گونه اي بود كه پارسا به راحتي مي تواسنت تمام حركتهاي مرا زير نظر
بگيرد ...
در
يكي از دست اندازها ..باز دردم گرفت و چشمانم رابستم ...با گشودن چشمهايم
نگاه خيره يك جفت چشم سياه را از اينه را بر خود ديدم .....شايد متوجه حالم
شده بود كه بعد از گذشت مدت زمان كوتاهي ...به ارامي ماشين را به سمتي
كشاند و متوقفش كرد...حاج خانوم كه تمام راه را سكوت كرده بود پرسيد:
- چي شد؟چرا وايستادي ؟
و
پارسا بنا به عادت هميشگيش بدون پاسخ پياده شد و صندوق عقب ماشين را باز
كرد...اب دهانم را قورت دادم و كمي در جايم جا به جا شدم كه در سمتم باز شد
و پتوي مسافرتي كه چند لا...تايش كرده بود را درست كنارم طوري كه بتوانم
به ان تكيه دهم قرار داد و بدون انكه نگاهم كند گفت:
- به اين تكيه بده الان مي رسيم
حاج
خانوم ...از حرص لبهايش را بهم فشرد و سكوت كرد...حقم داشت..چه بايد مي
گفت.؟..پسرش به جاي او عقل كرده بود كه شايد نشستن در ماشين اذيتم مي كند
با اين حال كمبود بي فكريش را با اين سخن پر كرد و گفت:
- لازم نبود الان مي رسيديم...اگه خودش درد داشت حتما مي گفت ديگه
همزمان با بستن در و نشستن پشت فرمان ..سوئيچ را چرخاند و گفت:
-تا اون موقع ديگه براش كمر نمي موند ...
و حركت كرد و مرا در فكر اينكه او هم بعضي چيزها را مي فهمد ...فرو برد
با رسيدن به
خانه و با كمك عصمت وارد اتاقم مي شوم و روي تخت دراز مي كشم..خوشبختانه
اين از حال رفتن و ضعف بدنيم كمك حالي شده بود كه ديگر حاجي با من كاري
نداشته باشد .
از
بدو ورود كه نديده بودمش..بيچاره سعيد كه بايد چون شاگرد مغازه به هر كجا
كه مي رود به دنبالش بدود...انگار اين دويدنها برايش عادت شده كه ديگر دم
از سختي كار و خستگيهاي روزمره اش نمي زند...دلم برايش مي سوزد...هيچ لذتي
از جوانيش نمي برد ...شايد هم مي برد و من سخت مي گيرم...
از
زمان مرگ سهراب ..تمام برنامه هاي كاري و زندگيم نيز تعطيل شده بود..به
لطف غزل كه دوست و هم دوره دانشگاهيم بود..توانسته بود يك ترم را مرخصي
بگيرم و حال چيزي به شروع ترم جديد نمانده بود ...ترم اخر بودم و بايد
بيشتر از گذشته تلاش مي كردم ...ترمي بدون حاشيه و بدون دردسر ..
صداي زنگ گوشي سهراب وادارم مي كند كه روي تخت نيم خيز بشوم و با چشمام دنبال گوشيش بگردم....با پيدا كردنش در حالي كه از شدت سردرد دستم را روي پيشانيم مي فشرم به سمت ميز مي روم و همزمان با برداشتنش دكمه سبز را فشار مي دهم و مي گويم::
- بله..بفرمائيد
- اين تلفن همراه اقاي حشمتيه ؟
- من خانومشون هستم
- خوب هستيد خانوم..تسليت عرض مي كنم..غم اخرتون باشه
- ممنون بفرماييد
- من از شركت تاج گستر تماس مي گيرم...جناب مهندس چند ماه پيش قرار بود نقشه هاي ساختمونو اماده كنن و بيارن..اما متاسفانه
-چه كاري از دست من بر مياد؟
- ايشون با پيشرفت كار ما رو هميشه تو روند نقشه ها در جريان مي ذاشتن ..قبل از فوتشونم قسمتاي پاياني كار بوديم ..مي دونم زمان بدي تماس گرفتم ..اما چون اصل و پايه كار با نقشه ها پيش رفته ما نمي تونيم دوباره از اول شروع كنيم ..خانوم حشمتي اگه زحمتي نيست هم براي عرض تسليت مزاحمتون بشيم هم گرفتن نقشه ها
پرده اتاق را كنار مي زنم..هوا روشن است و مي دانم زمان زيادي است كه خوابيده ام ..با رها كردن پرده به ميز نقشه كشي نگاهي مي اندازم و مي گويم:
- ولي نقشه ها كامل نيست
- بله بايد خودمون تمومش كنيم
دستي بر روي نقشه روي ميز مي كشم:
- يه هفته به من فرصت مي ديد؟
- مگه دم دست نيست؟
- چرا..اگه اجازه بديد خودم تمومشون مي كنم
- شما؟
- بله
- اما
- من هم رشته مهندس حشمتي بودم...نقشه ها رو تو خونه با هم مي كشيدم..من كامل در جريان كار هستم... از اين بابت گفتم اگه اجازه بديد من كارو تموم مي كنم و خودم نقشه ها رو براتون ميارم
سكوت كرده بود..متوجه شدم كه دو به شك است براي همين گفتم:
- مي دونم شايد كار يه خانوم براتون قابل قبول نباشه ..اما چيزي به تموم شدن كار نمونده بود..من ايده هايي كه ايشون داشتنو مي دونم ..خودشون بهم گفتن...
- خوب؟
- مهندس اگه كار مورد قبولتون نبود..خسارت اين تاخير و شخصا بهتون پرداخت مي كنم
- نه بحث اين حرفا نيست
- پس اجازه بديد ...من يكشنبه هفته بعد... نقشه ها رو براتون بيارم...
كمي سكوت كرد و سپس گفت:
- يكشنبه بعد يعني كار تكميله
با اطمينان گفتم:
- بله
- باشه خانوم مهندس پس تا هفته بعد
- ممنون
- منتظرتون هستيم ...فعلا ...خداحافظ
با قطع تماس نگاهي به نقشه ها مي اندازم ...صبح با شروع يك سر درد و حالا يك حس خوشايند براي ادامه زندگي .....
.گوشي رو كناري مي گذارم و مداد را در دستم مي گيرم و احساس مي كنم او مثل هميشه در كنارم ايستاده اشت ..مروري بر كار مي كنم و خط كش را برمي دارم...
.چقدر دلم براي اين خط كشيدنهاي لذت بخش تنگ شده است...براي محاسبات دلچسب و فكر كردنها بسيار و خلق ايده ها ي ناب .