رمان غرور عشق 22
با ترس و برگشتم و با دیدن دوتا چشم قهوه اي روشن ترسم جای خودشو به تعجب داد... این اینجا چیکار میکرد؟؟؟؟اصلا واسه چي اومده بود اينجا؟ چي ميخواست؟چرا اومده بود سراغ من؟اتفاقي اومده يا...باتعجب تو چشماش نگاه كردم...اونم همين طور....خيره شده بود تو چشمامو انگار تو دنياي ديگه اي بود... بدون اينكه پلك بزنه يا چيزي بگه... نگاه كنجكاو متهجبم و روي صورتش چرخوندم...چقدر تغيير كرده بود...كسي كه من ميشناختم كجا و اين كجا؟ احساس ميكردم خيلي شكسته شده...با اينكه سن زيادي نداشت...فوقش۲۶يا۷سالش بود...ولي تو همين سن كم...چندتا از تار موهاي شقيقش سفيد شده بود...ته دلم يه جوري شد...چي به سرش اومده بود؟ توي اين سه سال چي شده بود كه من خبر نداشتم؟؟؟ من كجا بودم...اين كجا بود؟؟؟ نگاهمو از تار موهاي سفيدي كه دلمو لرزونده بود گرفتمو دوباره به چشماش خيره شدم...چشمايي كه شايد يه روزي برام زيبا ترين چيز تودنيا بود...شايد يه روزي اسمش قسم راستم بود...شايد يه روز ديدنش برام مهم ترين چيز تودنيا بود.... شايد يه روز نزديك ترين و عزيز ترين كسم بود...ولي حالا چي؟؟؟؟؟ چندثانيه اي گذشت...من همينطورخيره بهشو اون.. نگاهم پر بود از احساساي مختلف....پراز حس ترديد...ترس...تعجب...دلتنگي...و...شايدم ....دوست داشتن...به خودش اومد...نگاهشوازم گرفتمو چشماشو بست...پلكاشو محكم روي هم فشار داد...و بعداز مكث كوتاه... سرشو اورد پایین تردرست کنار گوشم..به طوري كه.هرکسی مارو از دور میدید فکر میکرد داره گونمو میبوسه...یه جوری شدم.....هم خجالت کشیدم....هم ناراحت شدم... هم ترسیدم....ولی بیشتر از همه ی اینا حس ترس بود که بهم غلبه میکرد....ترسی که اگه ادرین یه وقت سر برسه و....نه نه...حتی فکرشم مو به تنم سیخ میکنه...اون از هيچي خبر ندارهو ممكنه قضاوت نادرست كنه ...کنار گوشم جوری که نفساش تنمو مور مور میکرد گفت -دلم برات تنگ شده بود...كجا بودي وروجك؟؟؟؟ بعد فشار خفيفي به شونه هام داد و دستشو از روي شونه هام برداشت...بعد از مكث چندثانيه اي ميزو دور زد...دلم گرفت...بغض بدي تو گلوم پيچيد... چشمام...اگه جلوشو نميگرفتم پر از اب ميشد...قلبم...با ياد اوريش شروع كرد رو دور تند زدن....و دلم...دوباره با تموم وجودش شروع كرد اسمشو فرياد زدن...سپهر...سپهر...تو كجا بودي؟؟؟ ...اروم رفت نشست روي صندلي ادرين...دقيق روبه روي من....دروغ چرا؟؟؟هول كرده بودم...با ديدنش هول كرده بودم...نميدونستم جلويريزش اشكامو بگيرم يا .واي خدايا...باورم نميشه...!...... بانگراني نگاهي به پشت سر انداختم...نه هنوز خبري نبود...خداروشكر....خدايا همينجوري ادامه بده...خواهش ميكنم...ابروي منو نريز...هوامو داشته باش فقط يه كاري كن حالا حالا ها نياد...خدايا..خواهـــش...واسه خودمم عجيب بود...بايد بگم واسه اولين بار بود كه اينجوري از كسي حساب ميبردم....جوري كه دعا ميكردم حالا حالاها پيداش نشه...چم شده؟؟؟؟شايدم حساب بردن نبود...شايد نميخواستم بر اثر اشتباه با سپهر بحثشون بشه...سري تكون دادمو.نگاهمو از پشت سر سپهرگرفتمو با حرفي كه زد
ناخودگاه توجهم بهش جلب شد....
–
چه خوشگل شدي! چيزي نگفتم...فقط خيره نگاهش كردم...نميتونستم كه چيزي بگم...ميترسيدم چيزي بگم كه ناغافل اشكم بريزه...ميترسيدم...از رسوا شدن جلوش ميترسيدم... سپهر:چراچيزي نميگي؟؟؟بخدا دلم واسه شنيدن صدا تنگ شده شيطون بلا........و بعد لبخندي زد...لبخند نه چندان شادي...بلكه بيشتر ناراحت و غمگين...بغضم شدت گرفت......خدايا چي داري به سر من مياري؟؟؟داري با من چيكارميكني؟چشمام پر اشك شد...ديگ نميتونستم مقاومت كنم...فقط دعا ميكردم كه حرف ديگ اي نزنه...وگرنه...سرمو انداختم پايين تا چشمه ي اشكمو نبينه...ولي اون كه انگار خيلي تيز تر از اينحرفا بود گفت:رهــاخانم...نبينم تو چشمات اشك جمع بشه ها...نگو كه ميخواي گريه كني..اي كاش ساكت ميموند و حرف نميزد...اي كاش هيچي نميگفت...قطره اشك سمجي راه خودشو باز كردو از گوشه چشمم سرازير شد...شد ديگه...اوني كه نميخواستم شد...بالاخره اشكم در اومد...بالاخره گريه كردم...پس بزار بقيش هرچي ميخواد بشه- بشه...واسم مهم نيست.... سرمو گرفتم بالا...اشك تو چشمامو ديد...چشماش محزون تر از چندلحظه پيش شدو با اخم ريزي گفت:رهــا..جون سپهر...نيومدم كه گريتو ببينم...ناغافل اشكام شدت گرفت...سرمو انداختم پايين...نه من نبايد گريه ميكردم نبايد...دست كشيدمو اشكامو پاك كردم...پاك نميشد نميشد لعنتي...خدايا نه ...نه...نميتونستم جلوي ريزش اشكامو بگيرم...مغزم داغ كرده بود...هرچي رو اشكام دست ميكشيدم بدتر شدت ميگرفت...سمرو گرفتم بالا...ميون گريه لبخندي زدم...درست مثل ديوونه ها...لبخند كه نه...كامل زدم زير خنده...دستي رو اشكام كشيدمو و با خنده گفتم:ببخشيد...اينا ول نيمكنن كه...گير دادن امروز منو رسوا كنن... سپهرنگران نگام كردو ادامه داد:رها توروخدا گريه نكن...باشه؟ لبخندي زدمو و دستمالي از روي ميز برداشتمو گفتم:باشه...قول ميدوم لبخندي زد...چشماشو روي هم گذشات و گفت:افرين حالا بهتر شد... بعد جدي شدو درحالي كه تو چشمام نگاه ميكرد با تغيير حالت يهوويي گفت:اين همه مدت كجا بودي؟ چشمامو روي هم گذاشتم و نفس عميقيكشيددم...واي سپهر...چي بهت بگم؟؟؟از چي؟؟؟؟ من:قضيش طولانيه...نميتونم چنددقيقه همه رو واست تعريف كنم... سپهر:اره خوب راست ميگي...يه روز دوروز نيس كه...قضيه سه ساله... لبخند تلخي زدمو گفتم :درسته...سه سال طاقت فرسا نفس عميقي كشيد و گفت:دركت ميكنم....لازم نيس خودتو اذيت كني...بعد كارتي از جيبش بيرون اورد و داد به من...با تعجب نگاهي به كارت انداختم كه گفت:شماره ي شركت منه...خوشحالميشم دوباره منو ادم حساب كني...مثل گذشته هاج و واج نگاش كردم...چي ميگفت؟؟؟گذشته؟؟؟اره گذشته...اون كه هنوز كذشته رو يادش نرفته بود...منم يادم نرفته بود...ولي حرفش ب يانصافي بود...خيليم بي انصافي بود...نفس عميقي كشيدمو كارت و از روي ميز برداشتم.... سپهر:بايد برم...ولي منتظر تماست هستم...رها..چقدر خوب شد كه تورو اينجا ديدم.... با تعجب نگاش كردمو گفتم:ميري؟؟؟كجا؟؟؟هنوز نيومده؟؟؟ سپهر:شرمنده...وقتم تمومه...هه..بازم ميام نگران نباش تعجبم با زدن حرفش دو برابر شد... وقتش؟؟؟وقت چي؟؟؟؟؟ولي حتي فرصت نداد دهن باز كنمو چيزي بگم...با عجله و درحالي كه هرلحظه هركارش منو صدبرابر متعجب ميكرد بدون خدافظي و حرف ديگه اي از جلوي چشمام غيب شد...كجا رفت؟؟؟چراا يه دفعه رفت...خدياا خودش بود؟؟؟اصلا باورم نميشه...دستي روي صورتم كشيدم...لعنتي بازم خيس بود...چندتا دستمال ازجعبش كشيدم بيرونو صورتمو پاك كردم...چقدر
دلم براش تنگ شد...چقدر
خدايا...
يه دفعه ياد ادرين افتادم...ادرين...كجا بود؟؟؟؟؟؟؟؟اين همه وقت؟؟؟نكنه منو ديده؟سرمو چرخوندمو با ترس و كنجكاوي شروع كردم به ديد زدن...يه دفعه استرس تموم وجودمو گرفت...يني چي؟چرا انقدر دير كرد؟ خدايا نكنه اتفاقي واسش افتاده باشه؟خاك تو سرم ك انقدر رفتم تو فكر كه ادرين و يادم رفت... نگاهي به غذام كه دست نخورده روي ميز بود انداختم...اشتهايي نداشتم...نميدونم چرا ولي الان انگار مهم ترين چيز واسم تو دنيا شده بود ادرين...شايد تو چنددقيقه اي كه سپهرو ديدم به كل فراموشش كرده بودم ولي الان جاي خاليش كنارم خوف بدي بهم ميداد...خودمم نميدونستم چرا
بود؟؟؟چيكار داشت ميكرد؟؟كيفمو انداختم روي شونم..نكنه منو ول كرده بود رفته بود؟ اي بابا...رها چرا چرت ميگي اين حرفا چيه؟نميدونم چرا...دست خودم نبود...عين دختر بچه هايي بودم كه پدرشونو گم كرده بود و حالا داشت از استرس ميمرد... ...منم دقيقا همون حس و داشتم....نفسمو بلند فوت كردم...و حركت كردم...رفتم انتهاي سالن..همونجايي كه ادرين رفته بود...خواستم از كسي بپرسم كه اين سرويس بهداشتي كوفتي جاست كه سه ساعته ادرين رفته و سر به نيست شده كه يه دفعه ديدمش ديدمش...خيلي اروم اومد بيرون...نگاهي به لباس گرون قيمتش انداختم...هنوزم اثار لكه روش ديد ه ميشد...ولي كم..نفس صداداري كشيدم...خداروشكر ك اينجا بود....خواستم صداش كنم كه اومنم منو ديد...يا تعجب نگاهي به من كردو اومد سمتم...سرجام ايستاده بودم و نگاش ميكردم...يه چيزي درست نبود...نميدونم چي و چرا...ولي حسم ميگفت يه چيزي درست نيست...چرا تا من اومدم دنبالش پيداش شد؟؟اين همه مدت كجا بود؟؟؟اومد رو به روم ايستادو با تعجب و كمي اخم گفت -واسه چي اومدي اينجا؟داشتم ميومدم نگاهي به سرتا پاش كردم....و گفتم -خوب تو نيومدي اومدم دنبالت..دير كردي... اخمي كردو درحالي كه خيره به جايي نگاه ميكرد پرجذب گفت -بچه كوچولو نبودم كه اومدي پيدام كني...دفعه اخرت باشه ازاين كارا ميكني...الانم بايد بريم...راه بيفت با تعجب و كنجكاوي به رد نگاهشو دنبال كردم...ولي متسفانه چيزي نديدم...با تعجب برگشتم سمتشو گفتم -چيزي شده؟؟؟؟ و اون فقط يه كلمه گفت -راه بيفت و خودش جلوتر از من راه افتاد...يه حس بدي داشتم...نميدونم چرا...ولي ناخوداگاه اين رفتارش باعث شد كه دلشوره بدي تو جونم بيفته...حالا واسه چيشو نميدونم...ولي حس ميكردم ادرين مثل قبل نيست.. انگار يه نگراني محسوسي تو وجودش بود..خدايا امشب چ خبر بود؟چه شبي بود؟اون از سپهر..اين از ادرين....دنبالش راه افتادم...اب دهنمو قورت دادم...يعني چي شده بود؟نگاهي به دور و اطرافم انداختم...هركسي مشغول كار خودش بود...نفسمو فوت كردم...رها بس كن بابا...ببين چه الكي واسه خودنت فلسفه ميبافي...خجالت بكش...هيچي نشده كه..چرا اينجوري ميكني؟تو كه ترسو نبودي...ترجيح دادم سرمو بندازم پايين...اين طوري بهتر بود...حداقل نگاهمم به جايي نميفتاد و كسي رو نميديدم كه بخوام فرضيه سازي كنم...ادرين سريع رفت و پول غذارو حساب كردو بعد باهم ب سمت در خروجي رفتيم...از رستوران زديم بيرون...منم دنبالش...دقيقا مثل جوجه اردك زشت...نميدونم چرا ولي يه ترس مضحك و بيخودي نميزاشت با فاصله زياد ازش راه برم...سرم پايين بود و داشتم ميرفتم كه يه لحظه حس كردم سايه بزرگي مثل سايه ي يه مرد افتاد روي سرم...و صداي خش خش كفشي رويزمينو شنيدم...ترس تموم وجودمو گرفت...و نفهميدم چي شد كه با ترس برگشتمو به پشت سرم نگاه كردمو همزمان جيغ بلندي كشيدم....
با وحشت خودمو به ادرين چسبوندمو بازوشو گرفتم...درهمون حالا به عقب برگشتم تا ببينم اوضاع از چه قراره...واقعا چي پشت سرم بوده...همينجوري با ترس داشتم اطراف و نگاه ميكردم تا مطمئن بشم كسي بوده يا نه كه صداي ادرين رو شنيدم -چي شده؟؟؟ با ترس و بغضي كه تو چشمام جمع شده بود به سمتش برگشتمو با اشاره دستم به جايي كه سايه رو ديده بودم گفتم:بخدا...يه چيزي اونجا بود...بعد نگاهي بهش انداختم و اب دهنمو قورت دادم و دوباره ادامه دادم:بخدا راست ميگم...يه چيزي بود...من...من ديدم! وبعد تو چشماش نگاه كردم تا تاثير حرفامو ببينم و بفهمم باور كرده يا نه...ادرين با اخم نگاهي به جايي كه نشونش داده بودم انداخت وبعد از مكث چندثانيه اي گفت:خيله خب..بيا بريم اومد بره كه دستشو كشيدم...به سمتم برگشت...نگاهي به دستش كه تو دستم گرفته بودم انداخت...خجالت كشيدم و دستشو سريع ول كردم...لب و گاز گرفتم...باز دوباره من ترسيدم قاطي كردم...ولي الان اين چيزا مهم نبود...نگران تو چشماش نگاه كردم و با تموم ضعف و ترسي كه حال خودمو بهم ميزد گفتم:بريم؟؟؟كجا؟پس...پس اون سايه چي؟؟ادرين باور كن راست ميگم...من اونجا يه چيزي ديدم...درست پشت سرم... ادرين با اخم نگاهي بهم كردو گفت:رها...باور كردم...ولي ...اومد چيزي بگه كه موبايلش زنگ خورد و نتونست ادامه حرفشو بزنه...چشماشو بست و محكم فشار داد...انگار ميخواست چيزي بگه و لي نميتونست...سريع تكون داد و راه افتاد...منم دنبالش...همزمان موبايلشو از جيبش در اورد و جواب داد...از مكالمش چيزي نفهميدم...يعني چيزي نگفتن كه بخوام چيزي بفهمم...فقط ادرين چندثانيه موبايل رو كنارگوشش نگه داشت و بعد فقط يه كلمه گفت:باشه...دارم ميام...!همين!!ديگه چيزي نفهميدم...و اين هم واسه من شك برانگيز بود...گيج شده بودم...چرا همه امشب مشكوك بودن؟؟؟اين رفتارا چيه كه من چيزي ازش نميفهمم؟؟؟خيلي اروم سوار ماشين شدمو به سمت خونه حركت كرديم...تو راه هيچ كس هيچي نگفت...نه من...نه ادرين...هردومون ساكت بوديم...من هنوز تو بهت اتفاقايي كه داشت ميفتاد و اون هم ظاهرا حسابي تو فكر بود...بعد از حدودا 45دقيقه جلوي در خونه بوديم...خواستم پياده شم كه صدام زد...دستم روي دستگيره خشك شد...به سمتش برگشتم...درحالي كه به يه نقطه ي نامعلوم نگاه ميكرد گفت:من بايد برم رنگم پريد...بره؟كجا؟يعني...يعني من و تنها بزاره؟؟؟؟ با تعجب و رنگ پريده گي مشهودي گفتم:ميخواي...ب...بري؟؟؟؟اونوقت من تنها ميــــ... كه نزاشت ادامه حرفمو بزنم و گفت: شايد فرداهم نيومدم... من:پس...پس من چي؟ با تعجب نگام كردو گفت:تو چي؟؟؟ اب دهنمو قورت دادمو گفتم:من تنها ميمونم...خوب..با اين اتفاقايي كه امشب افتاد.. كه دوباره پريد وسط حرفمو با پوزخندي گفت:توكه انقدر ترسو نبودي؟؟!! فكم بسته شد...بيشعور...همش ميزنه تو برجك ادم...ترسو نبودم درست...ولي اون واسه قبل بود...نميدونم چرا...خودمم موندم چرا تازگي ها اينقدر ترسو شدم...اب دهنمو قورت دادمو سعي كردم بغض تو گلومو هم باهاش قورت بدم...سري تكون دادمو به اجبار گفتم:الانم نميترسم...باشه پس برو...خداحافظ چيزي نگفت و فقط برگشت نگاهم كرد...منم نگاهش كردم...سعي كردم به زور لبخندي بزنم...و موفق هم شدم...من نميترسيدم...اصلا واسه چي بايد بترسم؟مگه تاحالا تنها نبودم؟مگه قبلا هم اين تجربه هارو نداشتم؟؟؟چرا داشتم از اين بدتر رو هم داشتم...پس جاي ترسي نبود...لبخند كجي زدمو در ماشين و بستم...باشه نامرد برو....منم ترسمو با درو ديوار خونه تقسيم ميكنم!!قطره اشكي از گوشه ي چشمم سر خورد...چشمامو بستم...اين قطره اشك چي بود؟مطمئنا بخاطر ترس نبود...چون انقدر راهم نترسيده بودم...خودمم زياد تنها يي كشيده بودم...پس فقط يه دليل بود كه... *** كليد انداختم و درو باز كردم...خونه تاريك بود...دست بردم و كليد بررق و زدم...به اطراف نگاهي انداختم...تا مطمئن بشم كسي يا چيز مشكوكي تو خونه نيست...نفسمو با صدا بيرون فرستادم و درو قفل كردم..و بعد به سمت اتاقم رفتم...لباساي بيرونمو در اوردم ...نميدونم اين چه فكر خنده داري بود كه من ميكردم اما ترجيح دادم براي مقابله احتمالي با همون دزد احتمالي لباسايي پوشيده بپوشم تا اگه يه وقت امشب از نبود ادرين استفاد كردو خواست بياد سراغم لباسام مشكلي نداشته باش و بتونم درست حسابي فرار كنم...نيشخندي به اين افكار خودم زدم...خلي بودم واسه خودما....به نظرم بهتر بود تيپ پسرونه ميزدم...به خاطر همين شلوار شيش جيب خاكي رنگ و بليز مشکی پوشيدم...به جاي شال و روسري که تو این موقعیت دست پا گيربودكلاه مشكي رنگي سرم كردم...خودم از كاراي خودم خندم گرفته بود...فكر كنم تعادل رواني نداشتم...نه به اون كه تا چند دقيقه پيش داشتم پس ميفتادم نه به اين كه الان داشتم واسه اقا دزده و نحوه ي فرارم تيپ ميزدم...خدايا يه جو ب من عقل بده...ولي خو تقصير من چي بود؟من فقط دور انديش بودم...نصفحه شبي اگه ميخواستم فرار كنم با تيپ دخترونه كه بدتر امنيت نداشتم تو كوچه خيابون...بازم الان...يه چيز ديگه ام بود...من تازگيا خيلي زر زرو و ترسو شده بودم...يعني از وقتي كه اومدم توخونه ي ادرين و حس كردم يه تكيه گاه دارم...از اون موقع با فكراي بي خودم خود واقيعمو گم كردم...بايد دوباره بشم همون كه قبلا بودم...اره اينه...خيلي سريع و با احتياط رفتم سراغ كولم...اخي كوله ي قديميم!از تو كمد درش اوردم...طفلي ميون اون همه لباس جديد و نو گم شده بود...دستي روش كشيدم...چقدر كهنه شده بود..ولي با اين حال دوسش داشتم...سريع زيپشو باز كردم و شروع كردم به گشتن...كجا بود؟كجا بود؟؟؟اه لعنتي...رفتم سراغ زيپ بعدي...و شروع كردم به گشتن...اينجا هم نبود...اه...پس كوشش؟يه دفعه چيزي يادم افتاد...چشمام از خوشحالي برق زد...اره يادم اومد اخرين دفعه كجا گذاشته بودمش...سريع زيپ مخفي كيفمو كشيدمو چاقوي ضامن دارمو برداشتم...دستي روش كشيدم... كجا بودي تو همدمم؟؟؟؟چاقو رو به لبم نزديك كردم و محكم بوسش كردم..خودم از اين كارم خندم گرفت...دختراي مردم همدمشون دفتر خاطرات وموبايل و ...اين چيزاشون بود...واسه من چاقوم بود!! محكم تو مشتم فشارش دادمو گفتم:يادش بخير...يادته چقدر جون منو نجات دادي؟چقدر دربرابر لات و لوتا ي پايين شهر ازم دفاع كردي؟؟؟ ضامنشو كشيدم...تيغه ي تيز و برندش نمايان شد...جلوي چشمم گرفتمش و با دستم روي لبه ي تيزش دست كشيدم...و زمزمه كردم:حالا وقتشه تا دوباره خودتونو نشون بدي... ضامنشو بستم و تو جيب شلوارم گذاشتمش...همه ي چراغاي خونه رو روشن كردم...پتورو هم از روي تخت ب رداشتم...يه حسي به من ميگفت امشب يه اتفاقي ميفته...پس بايد هوشيار ميخوابيدم..پتور و انداختم پايين تخت...نيمخواستم مثل خرس بخوابم پس بايد يه جاي ميخوابيدم كه زياد راحت نباشم...پس همونجا رو ي زمين دراز كشيدم...نفس عميقي كشيدم...يعني الان ادرين كجاست؟؟؟چشمامو به ارومي روي هم گذاشتم...بايد هوشيار ميخوابيدم
نميدونم ساعت چند بود و چند ساعت بود كه خوابيده بودم...فقط ميدونم با خواب وحشتناكي كه ديدم از خواب پريدم...خيس عرق بودم و تند تند نفس عميق ميكشيدم...خدارو شكر ميكردم كه فقط خواب بوده...دقيق يادم نمياد چي ديدم ولي ميدونم هرچي بود واقعا ترسناك بود...حتي تو خواب هم از ترس تموم بدنم ميلرزيد...با دستم عرق روي صورتم و خشك كردم...ساعت چند بود؟؟؟؟لعنتي...هركاري كردم خوابم نبره نتونستم...من نه بايد ميخوابيدم..نه بايد...ولي اين اتفاق افتاده بود...خوبه تو خواب هيچ اتفاقي نيفتاده بود..وگرنه...خواستم بلند شم كه برم ابي به دست و صورتم بزنم كه با صداي تقي كه از پذيرايي ميومد خشك شدم..فكركردم اشتباه شنيدم...بخاطرهمين دوباره هواسمو جمع كردم ببينم واقعي بوده يا نه...بعد زا چند ثانيه...دوباره همون صدا...ترسيدم...يعني ...يعني وقتش بود؟؟؟اروم دستمو بردم سمت شلوارم...ازروي شلوار دستي به چاقوم كشيدم و لمسش كردم...نفس عميقي كشيدم...الان که لمسش کردم يكم اروم تر بودم...دوباره همون صدا...انگار كسي بود كه سعي داشت قفل درو باز كنه اما نميتونست...و داشت بازم تلاش ميكرد...ديگه موندن جايز نبود...بلند شدم و....