با تعجب نگاهي بهش انداختم...چي گفت الان؟؟من سوار شم؟واسه چي؟؟

اين يه دفعه با سرعت پيچيد جلوي من و نزديك بود به كشتنم بده كه بگه سوار شم؟

عقل حكم ميكرد سوار نشم و ميگفت "چه دليلي داره كه بخواي سوار ماشين يه

پسرغريبه بشي...اما خودم ناقص مخم ميگفتم خوب حالا سوار شم ببينم جي

ميگه؟؟؟چيزي نميشه كه...فوقش زياد نرمال نبود پياده ميشم..تازشم...اين پسره

خيلي ادم خوبيه...مودبه...بهش نميخوره از اين ادماي ولگرد باشه...همه ي اينا

يه طرف...از يه طرف اين  وجدان خرمگش ميگفت..."ادرين ببينتت خونت حلاله"

به خودم و وجدانم تشري زدم...اصلا به اون چه ربطي داره؟؟؟؟

اون كيه منه كه بخواد واسم تايين تكليف كنه؟من چرا بايد به حرفش گوش بدم؟

اما خودمم خوب ميدونستم همه ي اين حرفا بيخوده...ادرين كه داد بزنه ن رسما لال

ميشم...الان هارت و پورت(همون قلدر بازي) بيخود دارم...

صداشو شنيدم كه گفت

- سوارشو ديگه...مگه نميخواستي جايي بري...خوب سوارشو من ميرسونمت

دستامو زدم به كمرم...ابروهامو به نشونه ي تعجب بالا انداختمو زل زدم تو چشماشو

گفتم

- بلــه؟؟؟ببخشيد ميشه بگيدشما يه دفعه از كجا پيداتون شد؟؟؟

يا نه ميشه بگيد واسه چي بايد سوار ماشين كسي كه نميشناسم بشم؟؟؟؟

پسره كه  كمي هول كرده بود گفت:باور كن منظور بدي ندارم...من داشتم ميرفتم كه

ديدمت...گفتم من كه دارم يه مسيري رو ميرم..بزار ايشون رو هم برسونم

من:شما از اون موقع تا حالا نرفته بوديد؟؟؟

پسره:نخير...راستش...گفتم يكم منتظر شم شايد ادرين بياد كه نيومد...

اين شد كه الان داشتم ميرفتم...

يكم به چهرش نگاه كردم...درسته حرفاش يكم زد و نقيص بود...ولي خوب...از كجا

معلوم...شايد بنده خدا راست ميگفت...اصلا چه دليلي داشت كه دروغ بگه؟

اره واقعا...واسه چي بايد دروغ ميگفت؟منم تازگيا شكاك شدما...

به خاطر همين گفتم...

- باشه...ولي من ميخوام برم داروخونه...شما مسيرتون بهش ميخوره؟

پسر:بله...دقيقا سر راه منه...بفرماييد سوارشيد

شونه اي بالا انداختم و به سمت ماشينش رفتم...چه بهتر...حالا كه شانس بهم

رو اودره بودو ميتونستم اين همه راهو به جاي پياده رفتن...با ماشين برم...چرا

بايد ناز ميكردم؟؟؟

قبل از اين كه سوار شم نگاهي به اطراف انداختم...نخير...ادرين هنوزم نيومده بود

پوفي كشيدمو سوار ماشين شدم...اونم همزمان با من نشست...و سريع راه افتاد

چند دقيقه نگذشته بود كه گفت

- ميتونم اسمتون رو بپرسم؟

نيم نگاهي به سمتش انداختمو گفتم

- رها...اسمم رهاست

پسره:اسم قشنگي داري ...و بعد از چندثانيه مگث گفت :من..من ميتونم رها صدات كنم؟؟؟

منظورشو فهميدم...ميخواست رها ي خالي صدام كنه..بدون پسوند و پيشوند خانم

...خوب صدام كنه...اصلا واسم مهم نبود و فرقي نميكرد...براي همين بدون فكرگفتم

- هرجور كه راحتين...و بعد هردوتامون ساكت شديم..چند دقيقه اي گذشت كه من

يه دفعه عين كسايي كه يه دفعه چيز مهمي يادشون افتاده باشه از جا پريدمو با صداي بلند پرسيدم...

- اخ راستي..نگفتي.اسم تو چيه؟؟؟

لبخند كم رنگي روي لبش نشست...خودم از كار خودم خجالت كشيدم...

خوب دختر ارومم ميتونستي بپرسي...چرا انقدر بپر بپر ميكني؟؟؟

اووووف...رها نميري كه نيمتوني دودقيقه اروم بشيني...هميشه بايد يه گندي بالا

بياري...

پسره با لبخند پر رنگ تر و مهربوني نسبت به قبل نيم نگاهي بهم انداخت و گفت

- اسم منم شروينه...

ارون زير لب زمزمه كردم:شروين...شروين...چقدر اسمش بهش ميومد

شروين:خيلي وقته ادرين وميشناسين؟؟؟

از فكر بيرون اومدم...اروم لبمو گاز گرفتمو گفتم

- نه مدت زيادي نيست...حدودا يه هفته

شروين:جدي؟؟پس بايد توهمين يه هفته خيلي با هم صميمي شده باشين

من:ببخشيد...چطور؟؟؟

شروين:اخه ادرين همه ي دوست دختراشو تو خونش راه نميده...

بعد چشمكي به من زد و ادامه داد

-چي بشه كه بزاره دختري وارد حريم خصوصيش شه...پس شما بايد خيلي واسش

خاص باشين...

سرخ شدم...چي ميگفت اين؟؟؟دوست دختر چيه؟؟؟

اوووف...خبر نداره كه منو از كلفتش خار تر ميدونه اقا...با اون طرز رفتارش...

نميدونه كه من فقط واسه بازي كردن يه نقش احمقانه اومدم خونه ي ادرين

واي خدا...الان چه فكرايي راجبم ميكنه؟اصلا مگه ادرين دوست دختر داره؟؟؟اونم دوست دخترايي كه تو خونش ميان؟؟؟؟ادرين لعنتي...اصلا داشته باشه...به من چه

من:اون طور ك شما فكرميكنين نيست..من...من فقط

چي ميگفتم؟؟ميگفتم من فقط يه برده ي بي پولم كه راضي شدم به خاطر پول

سر مامان و باباش و يه قوم و كلاه بزارم و بگم من نامزد اقا پسرتونم؟؟؟

اونقوت چي فكر ميكرد؟؟؟بدتر ميشد كه...فكرنميكرد من يه دختر ولگردم كه حاضر

به همچين كاري شدم؟؟؟

اون كه شرايط مارو نميدونست...

شروين:تو چي؟؟

- من...چيزه...هيچي ولش كنيد...ولي بدونين كه همه چيز اونجوري كه ما ميبينيم

نيست...نبايد زود قضاوت كنيم

شروين:يعني دوست دخترش نيستي؟

اخمي كردم و صورتمو برگردوندم...با صداي عصبي گفتم

- ميشه تمومش كنيد؟؟؟

با اينكه اون بدبخت داشت اون چيزي كه به چشم ميديد و تعبير ميكرد...امانميدونم

چرا يه دفعه عصباني شدم...

- ناراحت شدي؟من واقعا معذرت ميخوام...نميخواستم ناراحتت كنم

- مهم نيست...

شروين:چرا مهمه...ببخشيد كه دربارت زود قضاوت كردم...توهركاري كني به من

هيچ ربطي نداره...من خودمو توكاري ك بهم مربوط نيست دخالت دادم..ميبخشي؟؟؟

برگشتمو بهش نگاه كردم

با همون لبخند مهربون داشت منو نگاه ميكرد...ناخوداگاه لبخندي زدم...عصبانيتم

به كل از بين رفت...چقدر خوب درك ميكرد...چقدر مهربون بود...

كاشكي ادرين هم مثل اين مهربون بود...كاشكي يكم مثل اين پسر منو درك ميكرد...

مثل خودش خنديدمو گفتم

- گفتم كه مهم نيست...انقدر خودتونو اذيت نكنيد..

شروين هم خنديدو گفت:مرسي كه بخشيدي...راستي...رسيديم..اينم داروخونه...

نگاهي به داروخونه كه روبه روم قرار داشت انداختمو گفتم

- ااا...چه زود رسيديم...به هرجال ممنون...لطف كرديد من ديگه برم

شروين:كجا؟من منتظر ميمونم تا برگردي...خودم ميرسونمت خونه

از تصور اينكه شروين منو برسونه و ادرين هم سر برسه و يه دفعه منو ببينه مو به تنم

سيخ شد...يا خدا...ديگه چي؟به خاطر همين سريع گفتم

- نه نه...شما بريد...من كارم طول ميشه...خودم برميگردم

شروين:باشه اشكالي نداره..هرچقدرم طول بكشه من منتظر ميمونم

اي بابا...چه گيري داده ها...بابا نيمخوام منو برسوني مگه زوره خو؟؟

من:نه ممنون...ميخوام يكمم پياده روي كنم...شما بفرماييد(جون عمم..منو پياده روي؟؟؟)

شروين:مطمئني؟تعارف نكني ها

من:نه تعارف ندارم كه...بازم ممنون

شروين:باشه...خوشحال شدم از ديدنت...مواظب خودت باش...

من:همچين...فعلا

و بعد بدون اينگه منتظر حرفي باشم سريع عرض خيابونو طي كردم و چپيدم تو داروخونه...

از شيشه ي داروخونه بيرونو نگاه كردم...وقتي ديد من وارد شدم حركت كرد...

چشمامو بستم و چندتا نفش عميق كشيدم...خدا امروزو به خير كنه...

و اروم به سمت زني كه داشت با يه خانم موسن صحبت ميكرد رفتمو گفتم

- ببخشيد خانم

به سمتم برگشت و گفت

 بله؟بفرماييد؟؟؟


پماده سوختگي پر درد سرو گذاشتم تو كيفمو از داروخونه بيرون زدم...

حالا كي جوصله داشت اين راهو پياده بره؟منم چه زري زدما...همش تقصير اين ادرينه...پووووف...اخ راستي پولامم كه ته كشيد...من بميرم به اين قلدر نميگم پول بهم بده...گرچه بده هم پولاي خودمه كه باهم توافق كرديم بهم بده...ولي خوب بازم...

از فكرپولا اينجور چيزا بيرون اومدم و خواستم تاكسي بگيرم

كه گوشيم زنگ خورد...گوشيمو از كيفم دراوردمو با تعجب به شماره نگاه كردم

ناشناس بود...دكمه ي برقراري تماس و زدم كه صدايي اشنا ولي عصبي تو گوشم پيچيد

كجايي؟؟؟؟

تعجب كردم...اين شماره منو از كجا داشت؟؟؟؟

مكثي  كردمو بجاي جواب سوالش گفتم:تو شماره ي منو از كجا اوردي؟

اونم بدتر از من به جاي جو.اب سوالم گفت:همين الان سريع بيا خونه...

من:اونوقت واسه چي بايد به حرفت گوش بدم اقاي محترم؟؟؟؟ها؟؟

ادرين:واي رها...من اخر از دست تو و اين لجبازيات ديوونه ميشم...و بعد بدون خداحافظي و حرف ديگه اي قطع كرد...گوشي و مقابل صورتم گرفتم و بههش نگاه كردم...احمق بيشعور...اين چه طرز صجبت بود؟

كلا از اخلاق و تربيت و ادب تكميل بود اين پسر...با تموم اين حرفا يه حسي داشتم...نميدونم بخاطر اين بود كه تقريبا دوروز همخونه جديدمو نديده بودم يا چيز ديگه اي...

ولي از اينكه دوباره صداشو شنيده بودم يه حسي پيدا كرده بودم...حتي تو همين حالت عصبانيتش

دوست داشتم سريع تر برسم خونه تا ببينمش...نميدونم عادت بود يا دلتنگي...ولي...ولش

كن....من اخر ديوونه ميشم...اره اره...ولش كن اصلا بهش فكرنكن...سرمو به شدت تكون

دادمو سعي كردم اين افكار مزاحمو پس بزنم...اره بهترين راه همين بود...بي خيال هرچي

فكرو خياله....قدمي به سمت خيابون برداشتم ....هنوز يه پول سياهي ته كيفم وواسه رسيدن

به مقصد داشتم...به خاطرهمين واسه اولين تاكسي زرد دست تكون دادم...


خيلي اروم از اسانسور پياده شدم و با تعجب به در تااخر باز خونه نگاه كردم...چرا در باز بود؟

نكنه دزد زده بود؟؟؟؟

با تعجب كفشامو دراوردم و رفتم تو خونه...كل فضاي خونه رو دود گرفته بود...هم تعجب كردم

هم از دود زياد به سرفه افتادم...دستامو گذاشتم روي دهنم و سرفه كردم...داشتم خفه

ميشدم...اين چه دودي بود؟چرا خونه اينجوري شده بود؟؟؟پس ادرين كجا بود؟ همين كه

اسمشو بردم سر رسيد..اومد روبه روم ايستاد.نگاهي بهم كردو گفت:چه عجب...بالاخره خانم تشريف اوردن

مثل خودش بي تفاوت نگاش كردم...اونم مستقيم تو چشمام نگاه ميكرد ..درحالي كه من اونقدرام بي تفاوت نبودم ...فقط وانمود ميكردم...نميدونم چرا

ولي دوست داشتم نگاش كنم...تازه ميفهميدم چقدر دلم براش تنگ شده بود...واسه همين

كوه غرور...با خودم كه تعارف نداشتم...رو راست بودم...بخاطر همين اعتراف ميكردم كه

چقدر توهمين مدت كم بهش عادت كرده بودم....حتي به بداخاقياش...!دست از نگاه كردن

بهش برداشتم...برخلاف ميل باطنيم...يه دفعه ياد وضعيت  خونه افتادم...نگاهي به  درو

پنجره هاي باز خونه و دودي كه تو خونه پيچيد بود كردمو با تعجب گفتم

-اينجا چرااينجوري شده؟؟؟؟اين دود واسه چيه؟

پوزخندي زدو درحالي كه دستاشو تو جيب شلوار جين مشكي اش ميكرد گفت

-خانم تازه يادش افتاده...وبعد به سمت اشپزخونه رفت...منم دنبالش...يه لحظه به سرم زد

كه نكنه وقتي من نبود اتش سوزي چيزي شده...كه بعد گفتم چه اتيشي؟؟؟؟الكي كه

اتش سوزي رانميفته...بخاطرهمين بي هيچ حرفي دنبال ادرين راه افتادم و رفتم تو اشپزخونه

ديدم رفت سمت گاز...تابه اي كه قبل از رفتن داشتم توش كتلت سرخ ميكردمو برداشت

نيم نگاهي به سمت من انداخت...در سطل اشغالي رو باز كردو تابه رو با هرچي كه توش بود

درسته انداخت تو سطل اشغال...از اين كارش داد بلندي كشيدمو گفتم

-هوووي...چيكار ميكني؟؟؟واسه چي غذارو خالي ميكني تو سطل اشغال؟

با همون نگاه بي تفاوت كه يه جورايي داشت اتيشم ميزد به طرفم برگشت و با لحن

تلبكاري گفت

-وقتي غذا درست كردن بلد نيستي نيازي نيست درست كني...كه هم غذارو جزغاله كني

هم تابه ي منو...

بعد نگاهي به فضاي خونه انداخت و گفت

-همينطور خونه رو...

من كه از اين حرف زدنش گيج شده بودم با لحن گيجي گفتم

-منظورت چيه؟؟؟؟چرا چرت و پرت ميگي؟

ادرين:چندساعته كه بيروني؟؟؟؟اگه يه ذره دير تر ميرسيدم كل خونه اتيش گرفته بود...

رها خانم يادت باشه وقتي غذا درست ميكني و به امون خداولش ميكني ميري بيرون قبلش

زير گازو خاموش كني...بعد نگاه سرزنش گري بهم انداخت و گفت

-دختره ي هواس پرت...

و خيلي راحت از كنارم رد شد...بغض كردم...دلم شكست ...چرابا من اينجوري حرف ميزد؟؟؟

مني كه دلتنگش بودم...مني كه دوست داشتم زودتر بيام تا ببينمش...مگه چيكاركرده بودم؟

تقصير من چي بود؟خوب هواسم نبود زير گازو خاموش كنم...چرا نگفت ترسيدم خودت يه چيزيت شده باشه؟

چرا نگران من نشده بود؟؟؟؟چرا؟چرا؟چرا؟

چرا ادرين اينقدر سنگ بود؟چرا؟اصلا مگه بيرون رفتن من چقدر طول كشيد كه اينجوري شد؟

خاك تو سر بي فكرم كه يادم رفت زير گازو كم كنم...خاموش ديگه بماند...اهي از اين همه گيجي خودم كشيدم...

به سمتش برگشتم...با صدايي كه سعي ميكردم بغض درونشو قورت بدم گفتم

-من نميخواستم اينجوري بشه...فقط...فقط

ادرين:نميخواد چيزي بگي...مهم نيست

من:چرا مهمه...انگاري تو خيلي بابت اين قضيه ناراحتي!

چيزي نگفت...نميدونم اين سكوتش نشونه ي تاييد حرف من بود...يا نشونه ي اينكه

غد بازي هاي بيش از حدش نميزاره چيزي كه تو دلش هست و بگه!

من:چي شد؟حرف من جواب نداشت؟

ادرين:رها ولش كن...گفتم كه مهم نيست

عصباني شدم...با چندتا قدم فاصله ي بينمونو طي كردم...عصبي تو چشماي كنجكاو و متعجبش خيره شدم و حرفي رو زدم كه خودمم تعجب كردم

من:يعني حتي يه درصدم برات مهم نبود كه من كجام و دارم چه غلطي ميكنم كه خونه به اين روز افتاده؟

خودم كپ كردم از اين حرفم...اين چه حرفي بود كه زدم؟مگه كجا بودم؟داشتم چيكار ميكردم؟

اصلا چرا بايد واسه ادرين مهم باشه؟چرا توقع داشتم كه واسه اون مهم باشه؟؟؟

خدايا باز من بي فكرحرف زدم؟تعجب و داشتم خيلي واضح از چشماي  روشنش كه امروز

به رگه هايي از عسلي خيلي واضح توش ديده ميشد و رنگشون بيشتر عسلي بود تاسبز

ميخوندم...يه قدم رفتم عقب...ابروم رفت با اين حرفم...حالا چه فكري ميكنه

چندثانيه اي گذشت...لبخندي گوشه ي لبش ظاهر شد...ترسيدم...فكركردم نكنه داره مسخرم ميكنه و بهم پوزخند ميزنه...

ولي دركمال ناباوري با همون لبخندي كه خيلي كم ازش ميديدمو خيلي به صورتش ميومد

گفت:تو فكر ميكني مهم نبود؟

با ناباوري گفتم:يعني بود؟؟؟؟

ادرين:نميدونم...به نظرت بود؟؟؟

اخمي كردم...لعنتي...داشت منو دست مينداخت...با مشت كوبيدم تو بازوشو گفتم

-داري منو دست ميندازي؟؟؟

ادرين:نه بابا...منو اين كارا؟؟

و بعد زير خنده...ناراحت شدم...بيشعور داشت منو دست مينداخت...تقصير خودم شد

لعنت به من...

من:خيلي بي نمكي....خيلي هم بي ادب

ادرين:نظرلطفته خانم كوچولو...ميدوني چيه؟

بعد سرشو به گوشم نزديك كردو گفت

-من فكر ميكنم تو عاشقم شدي!

گوشم از اين حرفش داغ شد...عاشق؟؟؟عشق؟؟؟نه...نه مطمئن بودم كه اينجوري نيست

ديگه چي/همينم مونده بود عاشق اين بداخلاقه مغرور بي احساس بشم...خندم گرفت

چقدر صفت داده بودم بهش تو اين يه هفته...

همين شد خيلي قاطع دست به سينه وايستادم رو به روشو با پوزخندي گفتم

-هه...خواب ديدي خير باشه...انگشت اشارمو زدم به سينمو گفتم

-منو عشق؟؟؟نه بابا...يكم واسه خودت نوشابه باز كن

لبخندي زد ...از اون لبخنداي دختر كش كم يابشو گفت

-پس به زودي ميشي...نگران نباش

من:ديگه چي؟؟؟؟اعتماد به سقفت توحلقم...خيلي خودتو دست بالا ميگيري جناب ادرين خان

ادرين:اگه شدي چي؟؟؟؟؟مياي شرط ببنديم؟

من:خيلي خودشيفته اي...نيازي به شرط بندي نيست...من تضمين ميكنم كه هيچ وقت

همچين حماقتي رو راجب تو مرتكب نميشم...قول ميدم...حتي اگه تو تنها مرد

روي كره زمين باشي هم من عاشق تو نشم...

ادرين يه تاي ابروشو داد بالا و گفت:خيلي با اطمينان حرف ميزني

من:چون به چيزي كه ميگم اطمينان دارم

ادرين:خيله خب بابا...چرا ميزني؟

بعد دستاشو به حالت تسليم گرفت بالا و گفت

-من تسليم...شوخي كردم ....خيلي بي جنبه اي ها

بعد خيلي بي ربط گفت

-رها من گشنمه!بيا بريم بيرون يه چيزي بخوريم...مياي؟؟؟؟

انقدربامزه اين حرفو زد كه خندم گرفت...چه زود تغيير موضع داد...چه زود حالتش...لحنش...تغيير كرد

حالا شبيه اين پسركوچولوهاي  شيكمو شده بود...يكم فكر كردم..خودمم كه گرسنه بودم

ادرين هم كه با اين لحنش دلمو كباب كرده بود...پس ديگه جاي مخالفتي نداشت

به خاطر همين خنديدمو گفتم

-ممممممممم...منم گرسنه ام...پس لطف ميكنمو بهت اين افتخارو ميدم كه باهات همراه بشم...

باحالت بانمكي نگام كردوحرف خودمو به خودم زد

نه بابا...يكم واسه خودت نوشابه باز كن رها خانم...

من دست به سينه و باحالت پرافاده اي وايستادمو گفتم..

-نيازي به نوشابه نيست ..حقيقتو ميگم

ادرين:رها ...

بدون اينكه بهسمتش برگردم هومي كردم و گفتم

بگو

كه ادرين با لحن مرموزي گفت:تاحالا كتك خوردي؟

با تعجب به سمتش برگشتم...اين حرف چه ربطي داشت؟

با تعجب گفتم منظورت چيه؟

ادرين:گفتم اگه نخوردي خودم زحمتشو بكشم..اخه خيلي رو داري

و بعد با خنده ازم دور شدو رفت تو اتاقش تا اماده شه...

خودمم خندم گرفت...اين به من ميگه پرو؟؟خودش كه از من پرو تره...پسره ي...استغفرلله

اين ميخواد منو بزنه؟چه غلطا...و نيشخندي زدم...يه دفعه يادسريع پيش كه باهم رفته بوديم

بيرون افتادم...با اون تيپ ضايع...اين سريع بايد تيپ ميزدم...سريع رفتم تو اتاقم..رفتم سمت كمد....لباسامو ريختم بيرون...چي بپوشم؟؟؟؟؟

اووووم...يه دفعهياد همون مانتو سفيد كه با شيرين موقع خريدنش كلي بحث كرده بوديم افتادم

اره اون عالــي بود...سريع شروع كردم به گشتن...بعد از چند دقيقه بلاخره از بين مانتو هاي ديگم پيداش كردم...

شلوار جين سفيد دمپامو پوشدم...مانتوم روهم پوشيدم...شال طلايي خوش رنگي كه

با حاشيه ي مانتوم ست بودو هم پوشيدم...به خودم تو ايننه نگاه كردم...خوب بودم فقط

ارايش نداشتم...شروع كردم ب ارايش...خط چشم ساده اي كشيدم....موژه هامم كه به انداازه ي كافي پرو بلند بود

پس ريمل نميخواست...رژ گونه ملايمي زدم...مونده بود رژلب...اول خواستم همون رژقرمزمو

بزنم...اما با ياد اوري اينكه اردين زياد از ارايش غليظ خوشش نمياد رژلب كالباسي رنگي زدمو

روش هم برق لب زدم...نگاهي به خودم انداختم...مممممم...خوشم اومد...خوب شده بودم

منم بد تيكه اي نبودما...لبخندي زدمو سريع كيفمو برداشتم و رفتم بيرون...

ادرين هم همون موقع از اتاق اومد بيرون...اووووف...بابا خوشتيپ...بابا خوشگل...باباجذبه

شلوار كتان قهوه اي پوشيده بود...با بليز چهارخونه كه چهارخونه هاي كرم قهوه اي داشت

سه تا دكمه ي اول لباسشم باز گذاشته بود ...و سينه هاي عضلانيش به خوبي معلوم بود

استيناي لباسشم تاروي ارنج بالا داده بود...بوي عطرشم كه مثل هميشه...اخ خدايا گفتم

عطر...من يادم نبود عطر بزنم...به سختي چشم ازش گرفتمو رفتم تو اتاقم...سريع يكي

از خوشبو ترين عطرامو ك هديه شيرين بودو برداشتم و روخودم خاليش كردم

اخي...حالا بهتر شد...وقتي كه كه مطمئن شدم تكميلم....با اعتماد به نفس رفتم بيرون

ادرين تامنو ديد لبخندي زدو گفت:اي تقليد كار

با تعجب پرسيدم چطور؟

ادرين:تا ديدي من ادكلن زدم تو هم دوييدي رفتي زدي

اي ناكس...اين از كجا فهمييده بود؟؟مگه منو ديده بود؟

سعي كردم قيافه ي حق به جانبي بگيرم و گفتم

-كي همچين حرفي زده؟؟اينام اثر همون خودشيفتگيته...توهم زدي

و بعد ب سمت در خونه راه افتادم

صداشو شنيدم كه گفت

-خوب بابا...خوشتيپ كرده حالا هي كلاس ميزاره

از اين كه ادرين بهم گفت خوشتيپ كرده دلم غنج رفتم...ولي سريع به خودم تشر زدم

خجالت بكش دختره ي بي جنبه...حالا انگار چي گفته بهت...

***

چي ميل دارين؟

با صداي گارسون از خير ديدن رستوران خوشگلي كه حسابي كفمو برونده بودو خدارو شكر ميكردم كه با سرو وضع درست و حسابي اومدم گذشتم و بعد از چندثانيه فكركردن اخر سر نتيجه گرفتم

كه همون جوجه كباب از هم چي بهتره...ادرين هم واسه خودش ميگو سفارش داد

وقتي گارسون رفت به سمت ادرين برگشتم و گفتم

-راستي يه سوال...

ادرين هم بهم نگاه كردو گفت

-چه سوالي؟

بعد از كمي مكث سوالي كه از اولم بخاطرش اومده بودم پيش ادرين و پرسيدم

-تو...گفتي كه مادرت اخر هفته مياد ديگه درسته؟؟؟خوب...چيزي تا اخر هفته نمونده...

نيمچه اخمي كردو بعد از مكث چندثانيه گفت

-اره قرار بود بياد...ولي انگار شانس ماست كه پروازش افتاد واسه همون يه ماه ديگه

با تعجب پرسيدم:يه ماه ديگه؟؟؟خوب چرا؟مگه نميگفتي ميخواد زودتر بياد؟

ادرين:چرا ولي انگار تايه ماه ديگه بليط گيرش نيومده...

اهاني گفتمو رفتم تو فكر...با اين حساب قرار بود تا يه ماه ديگه موندني باشم...هم خوشحال بودم هم ناراحت...

يه ماه ديگه كنار ادرين موندن حس هاي متفاوتي بهم ميداد...خودمم نميفهميدم چمه

دلم ميخواد پيشش بمونم يا نه؟اگه اره چرا؟اگه نه چرا؟

پوفي كشيدم و از فكر بيرون اومدم....مدت كوتاهي كه گذشت گارسون غذاهارو اورد...سعي كردك به چيزي فكرنكنمو مشغول بشم

خيلي اروم خواستم اولين قاشق از غذامو قورت بدم كه يه دفعه غذا پريد گلومو به سرفه افتادم

حالا سرفه نكن كي سرفه كن...دست بردم سمت نوشابه كه برش دارم  كه يه دفعه نفهميدم

چي شد دستم خورد ليوان نوشابه و نوشابه روي لباس ادرين چپه شد...خشكم زد...

چه گند كاري شد...واي چه ضايع بازي اي...

ادرين نگاهي به من كرد نگاهي به لباس تلف شدش سري تكون دادو بي حرفي ليوان خودشو داد به من...منم كه داشتم از سرفه خفه ميشدم سريع و بدون تعارف

كل ليوانو يه نفس سر كشيدم....اخييييش...داشتم خفه ميشدما...يه دفعه نگام

به لباس ادرين افتاد...خاك تو سر بي عرضم...بببن چي كار كردم...انگار كه تازه به خودم

اومده باشم...ناراحت سرمو انداختم پايين و گفتم:متاسفم

ادرين:اشكالي نداره...

بعد بلند شدو گفت:الان برميگردم

و بدون هچ حرف ديگه اي رفت...

هنوز چنددقيقه اي از رفتنش نگذشته و بودو منم داشتم از زور عصبانيت و ناراحتي هرچي

فحس بلد بودم به خودم ميدادم كه حس كردم دستي روي شونم قرار گرفت و صدايي

كنار گوشم گفت

-به به...خـــانم...پارسال دوست امسال اشنا...چه سعادتي كه ما شمارو ديديم

با وحشت به عقب برگشتم...اين ديگه كي بود؟