به سمت تلفن رفتم.
_بله!
_الو ..تیام مادر کجا رفتی یکباره حسابی ناراحتم کردی؟چرا اینقدر بی خبر؟از دست عزیز خسته شدی.
_الهی من فداتون بشم...
_خدا نکنه مادر.
_عزیز فردا درس دارم...نمیدونید تو این مدت که برای شما مهمون اومده من چه قدر از درسام عقب افتادم...
_عقب افتادی؟توکه هرروز میری مدرسه ..طفلک مروارید بعضی روزها به خاطر من نمیره.
_منظورم اینه نمره هام داره کم میشه..بعدشم مروارید دانشجو.
_اوا خاک به سرم برو پس درس بخون ..خانم مهندس شی .
_کاری ندارین؟
_نه دخترم خداحافظ.
_خداحافظ.
تلفونو گذاشتم لباسامو دراوردم و مشغول درس خوندن شدم....اونقدر از درسام عقب افتاده بودم که خودمم فکرشو نمیکردم...با صدای در به خودم اومدم یک نگاه به ساعت کردم 9 شب بود...بلند شدم کش و قوسی(غوسی) به بدنم دادم و رفتم سمت در..مامان اومد تو مثل همیشه سلام یادش رفت.
_چه پسرخوبی بود....با ادب...مهربون....یا دین.....خوشگل...خوش اندام..خوش تیپ...چه خونواده ای پولدار..اوه
_سلام.
بابا جواب داد:سلام تیام بابا نمیای کمک؟
بسته ای رو که دست بابا بود گرفتم و گذاشتم روی مبل.
مامان:دیدی میگه 4 تا خونه تو تهران دارن.
با فرهاد هم سلام کردم و اونم نشست روی مبل ولی بلافاصله بلند شد و رفت به اشپزخونه.پارچ رو سر کشید.
مامان ادامه داد:یکیش که ماله خودشونه.یکیش ماله پسر بزرگه یکیش ماله پسر کوچیکه..اون یکی هم که اجاره.
نشستم کنار مامان و گفتم:درباره ی چی حرف میزنید؟
_واه مادر؟تو تازه میگی لیلی زن بود یا مرد؟
لبخند زدم مامان انچنان با غیض میگفت که ادم خندش میگرفت.
_شایان اقا و همسرش هستی خانم و بچه هاشو میگم.پسرکوچیکش یک تیکه جواهر.میگن همین کوچیکه یک خونه تو بالا شهر تهرون با یک لامبورگینی..مینی نمیدونم از اونا داره.
فرهاد گفت:لامبورگینی مامان

مامان پشت چشم نازک کرد و گفت:همون...نمیدونی چه پسری بود تیام..اقا...یعنی خوشبخنی با اون 200 درصد تضمین شده است.به فرهاد نگاه کردم...توی نگاهش چیزه عجیبی بود

*********

قسمت13
بی توجه به حرفهای مامان به اتاق رفتم و خوابیدم.
صبح در مدرسه.باران غایب بود و من رفتم کنار شیدا نشستم.سوگل کیفشو بغل کرده بود و گفت:چرا بارانی نیومده؟
شیدا:زنگ تفریح اول بریم بهش زنگ بزنیم.ببینیم چرا نیومده.
صبا که سرشو باکتابش گرم
کرده بود ولی به حرفهای ماگوش میداد گفت:اینم سواله خب بدبخت شکست عشقی خورده.
صبا اینو گفت و زد زیر خنده.نگاهش کردم و خواستم چیزی بگم که سوگل گفت:صبا خانم هر وقت ازت نظر خواستن نظر بده.
صبا با تمسخر به سوگل نگاه کردو روشو کرد اونطرف.

زنگ که خورد شیدا کارت تلفونشو برداشت و به سمت تلفن عمومی داخل مدرسمون رفتیم.صبا وقتی داشت از کنارمون رد میشد گفت:اخی چه دوست های نگرانی...بهش بگین اشکال نداره ...همه شکست میخورن.برگشتم بد بهش نگاه کردم

گفت:ویـــــــــــــــــــ� �ـی ترسیدم ترسیدم دختر و دوباره خندید.به مویایلش تلفن خونه و هرجاکه زنگ زدیم جواب نداد ناامید برگشتیم به کلاس.سوگل گفت:نکنه حسام چیزیش شده بعد.شیدا:اره ممکنه.
_
بچه ها خدانکنه.شیدا سرماخوردگی شدید گرفته بود و مدام سرفه میکرد به خاطرهمین گفت من برم سرجام بشینم تا از اون بیماری نگیرم.اون زنگ فیزیک داشتیم.وارد شد کیفشو انداخت روی میز و با چشم های ابیش کلاس رو گذروند و سریع گفت:شکیبا.بلند شدم نگام کرد و گفت:خوبه بشین.بچه ها زدن زیر خنده دلیل کارشو نفهمیدم.صبا ازپشت به شونم زد و گفت:بدجور دیوونته.گفتم:توهم بدجور حسودیت میشه
.
_
کی من؟

جوابشو ندادم.درس داد و چندتا سوال حل کرد زنگ بعدم پرسش داشتیم.زنگ اخرم ادبیات داشتیم و بعدش من رفتم خونه.وقتی در خونه رو باز کردم دیدم زن عمو خونمونه.رفتم داخل.
_
سلام پری خانم
.
_
علیک سلام دخترم خوبی؟

_
مرسی
همدیگرو بغل کردیم و بوسیدیم.مامان که فهمید من تعجب کردم گفت:پری اومده بگه برای عزیز تولد بگیریم میخواد خودشیرینی کنه.زن عمو این حرف رو به شوخی گرفت و گفت:نه والا.میدونی که 2ابان تولد عزیزه خواستم حالا که همه مهموناش هم هستن مهمونی بگیریم.خوبه؟
_
به نظرمن که عالیه عزیز حتما خوشحال میشه.

پری خانم خنده بانمکی کرد و گفت:به نظرم همه پولامونو روی هم بزاریم یک چیزخوب بخریم.

ترسیدم دختر و دوباره خندید.به مویایلش تلفن خونه و هرجاکه زنگ زدیم جواب نداد ناامید برگشتیم به کلاس.سوگل گفت:نکنه حسام چیزیش شده بعد.شیدا:اره ممکنه .
_
بچه ها خدانکنه.شیدا سرماخوردگی شدید گرفته بود و مدام سرفه میکرد به خاطرهمین گفت من برم سرجام بشینم تا از اون بیماری نگیرم.اون زنگ فیزیک داشتیم.وارد شد کیفشو انداخت روی میز و با چشم های ابیش کلاس رو گذروند و سریع گفت:شکیبا.بلند شدم نگام کرد و گفت:خوبه بشین.بچه ها زدن زیر خنده دلیل کارشو نفهمیدم.صبا ازپشت به شونم زد و گفت:بدجور دیوونته.گفتم:توهم بدجور حسودیت میشه
.
_
کی من؟

جوابشو ندادم.درس داد و چندتا سوال حل کرد زنگ بعدم پرسش داشتیم.زنگ اخرم ادبیات داشتیم و بعدش من رفتم خونه.وقتی در خونه رو باز کردم دیدم زن عمو خونمونه.رفتم داخل.
_
سلام پری خانم
.
_
علیک سلام دخترم خوبی؟

_
مرسی
همدیگرو بغل کردیم و بوسیدیم.مامان که فهمید من تعجب کردم گفت:پری اومده بگه برای عزیز تولد بگیریم میخواد خودشیرینی کنه.زن عمو این حرف رو به شوخی گرفت و گفت:نه والا.میدونی که 2ابان تولد عزیزه خواستم حالا که همه مهموناش هم هستن مهمونی بگیریم.خوبه؟
_
به نظرمن که عالیه عزیز حتما خوشحال میشه.پری خانم خنده بانمکی کرد و گفت:به نظرم همه پولامونو روی هم بزاریم یک چیزخوب بخریم.
مامان گفت:نه هرکس یک چیز کوچیک بخره خوبه.
پری خانم حرفی نزد و رفت از خونه بیرون البته بعد از خداحافظی.
لباسامو عوض کردم که مامانم صدام کرد.فرهاد دانشگاه و باباهم سرکار بود.رفتم داخل اشپزخونه مامان روی زمین نشسته بود و داشت سالاد درست میکرد.
زمین اشپزخونمون موکت بود .منم نشستم.
مامان همونطور که خیار رو ریز میکرد گفت:«همین هستی خانم اینا...وای تیام نمیدونی چه قدر پولدارن...مهربون...وای یعنی یک بار اتفاقی چشمم خورد به کیفش ..پر طلا و تراول...خلاصه نمیدونی دختر...گفتم بهت چندتا خونه دارت تو تهران...وای ماشیناشون.»
طفلک مامان چون اولا مادیات رو میدید.دومافکر میکرد من نمیدونم اینا رو تعریف میکنه تا دل منو ببره ولی ای کاش مامان میفهمید که من مثل خودش ظاهر بین نیستم.کاش میفهمید که من غیر درس دوست ندارم به چیز دیگه ای فکر کنم.
مامان دستشو جلوی صورتم تکون داد و گفت:میشنوی چی میگم؟
_اره اره.
_الان چی گفتم؟
_این اخریه رو نفهمیدم.
_میگم عروس اولشون اینقدر خوشبخته یعنی یک خانم به تمام معنا..داره ریز خروار ها پول زندگی میکنه.
_خوشبحالش.
_راستی همین هستی خودش که خیلی جوون بوده ازدواج کرده...پس حتما عروس جوون میخواد.

یک حالتی شبیه بغض تو گلوم بود یعنی مامان اینقدر زود ازم خسته شده بود..حتی نتونستم حرفی بزنم سریع بلندشدم و رفتم به اتاقم.نشستم گوشه اتاق.من میخواستم تو یک دانشگاه خوب قبول شم

****

من برای خودم ارزوهایی داشتم نمیخواستم زود عروس بشم ولی مامان...
صدای زنگ اومد.چند دقیقه بعدشم صدای مامان.
_تیام...بارانه دوستت.
سریع بلند شدم و رفتم سمت حیاط.
باران به دیوار تکیه داد صورتش مثل گچ شده بود....مانتو سورمه ای به تن داشت که خاکی بود.
با خنده محزونی گفت:نمیای استقبال مهمونت؟
کفشامو که جلوی در بود پام کردم و رفتم طرفش.اولش تو چشام نگاه کرد و گفت:خوبی؟
انگار اونم توی گلوش بغض داشت چون اروم و با فاصله میگفت.
منم اروم گفت:باران!
توچشاش خیره شدم و تو یک حرکت کشیدمش تو بغلم.انگار نیاز داشت چون زد زیر گریه.
_تیام بمیره الهی چرا گریه میکنی؟
_خدا نکنه.
_چی شده؟
_حسام...حسام رفته تو کما.
_چی؟
باران محکم تر فشارم داد و گفت:احتما خوب شدنش 1 به 100.تیام حالا من چیکار کنم؟من بدون اون نمیتونم.
_چرا میتونی.تو باید عشقتو محکم نگهداری تا ..تا اونم زنده بمونه.پ
_تیام مامان باباش اخلاقشون با من بد شده.همش منو تقصیر کار میدونن مگه من چیکار کردمم.
_باران..عزیزم اوناهم حالشون الان مثل تو خرابه ..اعصابشون داغونه نمیدوونن چی میگن ولی وقتی حال حسام خوب بشه میبینی حال اوناهم خوب میشه.
باران ازم فاصله گرفت چشاش قرمز شده بود.
_بیا تو
_نه ببخشید بد موقع سر ظهرمزاحم شدم مامان اینا رفتن تهران منم بعد بیمارستان اومدم پیشت..سنگین شده بودم.
_الان لاغر شدی؟
_اره والا.
بوسم کرد و گفت:اوه اوه ساعت 3 من برم.
_واستا باهم تاهار بخوریم.
_ناهار تخوردین هنوز الهی بمیرم ببخشید .بای.
_خداحافظ.
باران رفت.ناهارمو که خوردم خوابیدم و با صدای فرهاد که مشغول خندیدن و دست زدن بود بلند شدم.
سریع از اتاق رفتم بیرون تا ببینم چی شده .
فرهاد جلوی تلویزیون لم داده بود و داشت فوتبال میدید.
_چه خبرته؟
_سلام خانوم کوچولو
_سلام.
_بیا بشین پبش برادر.
نشستم کنار فرهاد که منو کشید تو بغلش.
_حالت خوبه؟
_از همیشه خوب تر.
صاف نشستم سرجام و گفتم:مروارید رو دیدی؟
_از کجا فهمیدی؟
_ضایع است برادر من.
_مامان چیزی بهت گفته؟
_درباره چی؟
_ازدواج و پارسا و ..
_اره از پولداریشون گفت.
_تیام..میخوام یک چیزه جدی بهت بگم.
سرمو تکون دادم
_من همیشه پشتتم..حتی اگه این ازدواج زورکی صورت گرفت بدون من اینجام....تیام.نترس باشه.
_یعنی اینقدر جدیه؟
_از این جدی تر.
اب دهنمو قورت دادم باورم نمیشد.
_حالا برو درس بخون.
به اطاعت حرفش رفتم توی اتاق.با اینکه از روی کتاب میخوندم ولی هیچی حالیم نمیشد

......

2زنگ حسابان داشتیم که خدارو شکر .زنگ اول درس داد و زنگ دوم هم سوال حل کردیم .2 زنگ به خوبی گذشت ولی شیدا خیلی ناراحت بود نمیدونم داشت مسخره بازی درمیاورد یا نه.اخه 2 بار همسر اقای یوسفی زنگ زد.شیداهم که مثلا یک زمانی عاشق این معلم بوده حرص میخورد.
بعد از اینکه زنگ دوم خورد .شیدا کتابشو بست و نفسشو با صدا بیرون داد به طوری که اقای یوسفس شنید و گفت:«خانم نیک خواه به نظر خیلی خسته شدین»
شیدا با پررویی گفت:همیشه سر زنگهای شما خسته میشم.»
یوسفی وسایلشو توی کیفش جا داد و گفت:زورتون که نکردن میتونین کلاستون رو عوض کنید.
شیدا که حرصی شده بود گفت:الان هم فقط به خاطر دوستام تو این کلاسم.
یوسفی سرشو با خنده تکون داد و از کلاس رفت بیرون.شیدا که لجش دراومده بود گفت:مرتیکه بیشعور.
سوگل که از خنده لبشو گاز میگرفت گفت:شیدا خجالت بکش.
شیدا:مرتیکه یک پاش لب گوره اومده گرفته...هرو هر هم پای تلفن میخنده.
سوگل با شیطنت گفت:1 پاش لبه گوره شاید زنش با 1 پا هم بتونه کار کنه.
نگاهم به سمت باران کشیده شد به یک جا خیره بود و هرچند گاهی لبخند های تلخی میزد.سوگل و شیدا هم انگار متوجه او شدند.شیدا بر شانه اش زد و گفت:باران خوبی؟
باران سرش را به سمت شیدا چوخوند و گفت:اره.
سوگل:حال حسام چطوره؟
باران که به سختی حرف میزد و انگار سختش بود کلمه کلمه گفت:اون...اونم ....خوبه...مثل من...مثل الان من........حِ....حسام.
شیدا دست در کیفش کرد و یک شکلات به سمت باران گرفت و گفت:بیا بخور حالت خوب میشه.
باران با عصبانیت به سمت شیدا چرخید و گفت:میگم خوبم.انگار نمیفهمی.
زنگ تفریح خورد.خدارو شکر هر 3تامون حال باران رو میفهمیدیم و درک میکردیم.
زنگ بعد ادبیات داشتیم.معلم که وارد شد.سریع نشست پشت میز به قول شیدا انگار الان میز رو ازش میگیرن.
دبیر گفت:کسی شعری چیزی داره که بخونه.
باران دستشو بالا کرد.
دبیر که تعجب کرده بود گفت:خانم بهادری بفرمایید.
شیدا ایستاد ابتدا نفس عمیقی کشید کلاس رو نگاه گذرایی کرد و گفت:
بغض چه بی رحمانه گلویم را می فشارد
انگار هیچ احساسی درونش نیست
ولی این اشتباه است
قانون عاشقی ،اشک امیخته به بغض است نه بغض خشک
چند صباحی است که بغض های من خشک میشوند
اشکهایم نمیریزد
چه بی رحمانه عشقم را ربودند
اشک های خوش خیال
اشک هایم را بازگردانید به من.
قول میدهم ترکش نکنم
دستش را ول نکنم
نامش را حفظ کنم
رنگ چشمهایش را به خاطر بسپارم و
گرمی اغوشش را از یاد نبرم
خدابا میخواهمش
چیز زیادی از شعرش نفهیمدیم چون توی چشاش خیره بودم ..فقط فهمیدم که باران یک عاشق واقعی.تاحالا عشق رو درک نکرده بودم ولی الان...
دبیر با کنایه گفت:انگار عاشقی دختر.
هیچکس چیزی نگفت نگاه ها روی باران ثابت ماند.
باران از سکو پایین امد و بر جایش نشست سرش را روی میز گذاشت و با صدای بلند گریه میکرد و دستش را بر میز میکوبید.
قسمت 14
شیدا دست هاشو دور شونه های باران گره داد و زیر گوشش چیزی گفت
رفیعی دبیر ادبیات گقت:برید بیرون خانم بهادری.
شیدا اجازه گرفت و هردو از کلاس خارج شدند.
کلاس ساکت شد و رفیعی درس داد.
اونروز هم تموم شد و من پیاده رفتم خونه.امروزم دنبال یک اتفاق غیر منتظره بودم یک روز عمه خونمون بود یک روز پری خانم یک روز مهدی اومد دنبالم.راستی مهدی اون با من شوخی کرد یا راست گفت.
در خونه رو که بستم یک لحظه یاد باران افتادم طفلک کسی که خیلی دوست داری تا مرز از دست دادنش بری.

کفش های عزیز رو دیدم.تعجب کردم عزیز که مهمون داره چرا اومده اینجا

رفتم داخل.عزیز با دیدنم بلند شد و مثل همیشه بغلم کرد.
_سلام عزیزجون
_سلام دختر خوشگلم خوبی مادر؟
_ممنون شما خوبید؟
_ادم نوه ی گلشو ببینه و خوب نباشه.
مامان عزیز را دعوت به نشستن کرد عزیزنشست و من کنار پاش روی زمین نشستم .
عزیزلبخند بزرگی روی لباش بود
گفتم:مگه مهمون نداشتین .
_چرا مادر میخوام درباره ی یک مسئله مهم باهات صحبت کنم.
توی دلم صلوات میفرستادم که مسئله اردواج نباشه.اگه عزیز هم این رو بگه دیگه همه چی تمومه
عزیز یک نگاه به مامان کرد .
مامان جلو تر اومد انگار عزیز میخواست تنها نباشه.
عزیز گفت:تیام جان.هستی خانم و کوروش خان تورو برای پارسا خواستگاری کردن؟
احساس کردم قلبم افتاد نفسم بالا نمیومد.
عزیز ادامه داد:هستی خانم که پیش نهاد داد گفتم تیام میخواد درس بخونه و موفق شه و اینده بسازه.ولی وقتی کوروش خان گفت دیگه نتونستم بگم نه.
_یعنی ایندم تباه شد.
مامان گفت:اِ...پی میگی تیام..ایندت درست شد.به معنای واقعی خوشبخت میشی.
گفتم:چرا همه میخوان این پسررو به من قالب کنن مگه من چیکار کردم.
مامان:چون تو دختر خوبی هستی اخلاق داری..
_مگه فقط من خوبم.چرا اخه.
عزیز:چه دختر بهتر از تو توی فامیل هست.
بدون فکر گفتم:مرواید.
_پس برادرت چی...ها؟
بدو رفتم به سمت اتاقم.
مامان با صدای بلند گفت:امشب قرار گذاشتیم برین اونجا باهم حرف بزنید.

عزیز به اتاقم اومد نشست کنارم مقنعه امو دراورد و دست کرد لای موهای مشکی بلند و لختم و گفت:عزیز قربونت بره اگه این 1 درصد برای تو بد بود من اجازه نمیدادم.من میشناسمشون.پسره...خونوادش والا به خدا خوبن

گفتم:عزیز من که نمیگم بدن من میگم میخوام درس بخونم.
_خوده پسره تحصیل کرده است با هم دیگه اصلا درس بخونید مطمئن باش میزاره درس بخونی.
_عزیز مگه زوره من نمیخوام.
_حالا منم نمیگم بیاید عقد کنید یک مدت کوچیک نامزدیت اگه از هم خوشتون نیومد که هیچی اگه هم اومد که مبارک باشه.
_عزیز به درسام لطمه میخوره.
عزیز به شوخی دلمو بیشگون گرفت و گفت:نمیخوره ناز نکن تیامی که من ناز بلد نیستم بکشم حالا لباساتو عوض کن تا عزیز غذاتو بیاره.
عزیز رفت بیرون ایستادم جلوی اینه کوچیک و شکسته ام.رنگم سفید شده بود .اخه من اگه نخوام شوهر کنم باید کیو ببینم...خودمو دلداری دادم و گفتم:تیام نترس اولا که فرهاد همیشه پشتته دوما ازدواج یک راه بازگشتیم داره به نام طلاق اگه بابا اینجا بود میگفت:نگاه ادم های مطلقه چی یاد بچه ها میدن.
یک نفس عمیق کشیدم.تیام تو باید مقاوم باشی درسته این واقعیته یک فیلم نیست......در باز شد عزیز اومد تو مامانم پشت سرش اومد عزیز سینی رو روی زمین گذاشت و گفت:توکه لباساتو عوض نکردی دختر.
مانتومو از تنم دراوردم و نشستم کنار عزیز مامان رفت سراغ کمدم گفتم:مامان چیکار میکنید؟
_دارم لباسای امشبتو اماده میکنم.
_مامان!
_جانم؟؟
_من امشب اونجا نمیام.
عزیز اخمی بهم کرد و گفت:تیام عزیز رو ناراحت نکن.
غذامو خوردم و عزیز و مامان هم رفتن توی هال خوابیدن بابا هم اون چند روز اضافه کاری بود .فرهاد هم یا فوتبال بود یا دانشگاه.
کتابامو باز کردم ولی هیچی توی مغزم نمی رفت خوابمم نمیومد میخواستم سرمو بکوبونم به دیوار که اونم نمیشد.
ساعت 6 بعداز ظهر بود که حاضر شدیم.یک مانتو سرمه ای رنگ با شلوار لی و یک شال ابی نفتی تو اینه به خودم نگاه کردم صورتم مثل ماست شده بود حالم اصلا خوب نبود.
وقتی رسیدیم اولین نفری که به سمتم اومد هستی خانم بود منو در اغوش گرفت و گفت:چطوری دخترم؟
نمیتونستم جوابشو بدم حتی یک لبخند ساختگی نفر دوم هم کوروش خان بود ...هرچی سعی کردم نمیشد احساس کردم دارم بالا میارم.با همه سر سری سلام کردم وقتی به مروارید رسیدم خودمو توی بغلش انداختم تعادلمو از دست داده بودم.مروارید بردم به اشپزخونه مهدی اونحا بود برخلاف همیشه که بهم تیکه مینداخت گفت:چی شده تیام؟خوبی؟
سرمو با دستم گرفتم و گفتم:اره خوبم فقط یک لیوان اب میدی.

مهدی از جا پرید در یخچال رو باز کرد و اب ریخت برام و به دستم داد ..اب رو یکسره خوردم