تيز شدم و برگشتم طرفش..
جدي و اخمو فرمونو حركت مي داد
چيزي نگفتم و دوباره به حالت قبلم برگشتم ...دنده رو عوض كرد و گفت:
-مي دوني مشكلت چيه؟
از گوشه چشم نگاهش كردم ...عينك افتابي رو از روي داشبورد برداشت و با يه دست به چشماش زد و گفت:
- همش تو عالم هپروتي ...تا مياي به يه چيز فكر كني ...يه چيز ديگه مي پره وسط و تو به چيز تازه فكر مي كني ...البته فكر كنم تو اصلا فكر نداري
- زيادي داري توهين مي كنيا
- اينا توهين نيست ...خلقيات و رفتاراته كه دارم ياداور ميشم...بهتره از زبون من بشنوي تا يه اشنا..اينطوري كمتر ناراحت ميشي
- تو..تو
اصلا نذاشت حرفمو بزنم و گفت:
- اونجا ميشي دوست من و از كنارم جم نمي خوري ...زهرماري هم اگه تا حالا امتحان نكردي بهتره بهش لب نزني ..حوصله نعش كشي ندارم ...با كسيم زياد گرم نگير ...از اون دختر عموي مارمولكتم برحذر باش ..
اهان يه توصيه خواهرانه و خداپسندانه.. حدالمقدور لب به چيزي نزن ...از اين خاندانت هر چي بگي بر مياد ...
نمونه اشم كه ديدي چه بلايي سرت اوردن..البته بازم باهات خوب راه اومدن
- من از كي تحت نظرم....؟
با انگشت اشاره كمي پيشونيش خاروند و گفت:
- اوممم ..دقيقا از وقتي كه سرگرد اومد اموزشگاه
- پس هر جا و هركاري كه كردم خبر داريد؟
زبونشو تو دهنش چرخوند و با خنده اي كه سعي در مهارش داشت گفت:
- خيلي بي دقتي ...
- من؟
- بعد از سرگرد حدودا دو ماه بعدش منم تو اموزشگاه ثبت نام كردم..شاگرد خودت بودم
- نه امكان نداره
دنده رو عوض كرد و گفت:
- يه دختر چادري با دماغي كه يكم تو صورتش بزرگ بود...با چشماي خاكستري و ابرهاي كشيده ....البته حقم داري..انگار از دختر جماعت فراري بودي..نمي دونم چرا اصلا حوصله منم نداشتي ..و خدا خدا مي كردي زود كلاس تموم بشه
سريع به طرفش برگشتم و گفتم:
- نگو كه بيرقي هستي
- معلومه ازش بيزار بوديا....خودشم...سرگرد براي يه ماموريت ديگه بايد مي رفت ...سريع منو جايگزين كرد..حدود دوماهي كه من مي اومد سرگرد تو ماموريت بود
- ولي صدات اين نبود
- تقليد صدا كاري نداره ..مخصوصا هم كه قرار باشه زياد حرف نزني
با دلخوري دست به سينه شدم و گفتم:
- خيلي بي استعدادي
- مي دونم..علاقه اي به سنتور نداشتم ..به خاطر جنابعالي و درساي جلسه بعدي كه بهم مي دادي مجبور بودم اون كتاب پايور تا خود صبح تمرين كنم
-عوضش ياد گرفتي
- از چيزي كه خوشم نياد..هيچ وقت ياد نمي گيرم
- ولي حسام انصافا خوب راه افتاده بود
لابد علاقه داشته ...اين بغل مي زنم كنار...برو يه دسته گل درست و حسابي بگير فقط تاكيد كن 3 شاخه گل رز سفيدم توش باشه
تو جام راحت نشستم و گفتم:
- پول ندارم
كارتي رو به طرفم گرفت و گفت:
-برو
لبهامو بهم فشردم و گفتم:
- خودت برو
- اهان ببخشيد ..خوب زودتر مي گفتي سليقه خريد يه دسته گل درست و حسابي رو نداري ..
و خواست پياده بشه كه كارتو از دستش كشيدم بيرون و گفتم:
- حرفات ارزشي ندارن ..فقط مي رم كه هوايي به سرم بخوره
- هر هوايي به سرت مي خوره مواظب باش هواي فرار به اون كله بي مخت نخوره ..كه با من طرفي
لبمو كج كردم و گفتم:
- ترسيدم
- امتحانش ضرري نداره
از گوشه چشم نگاهي به چهره جدي و مصممش انداختم و گفتم:
- نه فرار نمي كنم..من كه اينجا جايي رو نمي شناسم
ابروهاشو بالا داد و گفت:
- هر وقت اينطوري حرف مي زني ..يه حسي بهم مي گه داره مخت از اكبندي در مياد


لبخندي زدم و پياده شدم و وارد گل فروشي شدم ..تو ماشين نشسته بود...نوك بينمو خاروندم كه صاحب مغازه كه يه پسر 25-24 ساله و كمي تپل بود اومد جلو و گفت:
- مي تونم كمكتون كنم؟
بهش نگاهي كردم و با خودم گفتم ...«عمرا زير بار اين ننگ برم كه از يه ضعيفه دستور بشنوم و ذليلش باشم ...حالا حسام بود يه چيزي ولي اين ..»
- آقا؟...مي تونم كمكتون كنم ؟
- اره قربونت...اون ماشينو مي بيني ؟
- كدوم؟
با دست به ماشين اشاره كردم كه گفت:
- خوب ؟
- دختر صاحب كارمه...بسوزه پدر پول كه زندگي ادما رو هم باهاش مي خرن
پسر كه هنوز گنگ بود و نمي فهميد چي مي گم..براش چهره امو غمناك كردم و گفتم:
- دختره عاشقمم...باباشم كه فهميده..چاقو گذاشته زير گلوم كه چي ؟؟؟؟...كه بيا اين ترشيده امو بگير ...منم كه بدبخت...دستم به جايي بند نيست ...الانم مثلا اومدم گل بگيرم باهم بريم محضر
- شوخي مي كني ؟
- شوخي ؟الان به من مياد شوخي كنم..نه به سر و وضعم نگاه كن..خدا وكيلي وقتي وارد شدم ..فكر نكردي دامادم؟
- اره والا ...ولي چون ماشينو گل نزده بودي شك كردم
- يه محضره ساده مي ريم و خلاص .... مراسمم نداريم ..بعدشم من ميشه غلام حلقه به گوش خانوم و باباش
- اگه پولدارن كه بد نيست
- اره جونم بد نيست..ولي بعدش اين دختره كچل و گنده دماغ اشو چيكار كنم...همه اينا فقط به خاطر يه بدهيه كه اگه پول داشتم پرت مي كردم تو صورتشون كه باهام اينكاراو نكنن
- عجب دنياي نامرديه
- اره داداش من
- حالا چيكاري از دست من بر مياد ؟
- خيلي كارا
- مثلا؟
- مثلا اينكه يه راه دَرو رو بهم نشون بدي
- مي خواي دَر بري؟
- حاضرم تا اخر عمر سختي بكشم ولي زير بار اين ننگ نرم
- ايول..خوشم اومد ازت ..ولي از اينجا كه من مي بينم دختره بد نيستا
كمي سرمو خم كردم و بهش كه با كلافگي تو ماشين منتظرم بود نگاهي كردم ..و بعدم به گل فرشو كه رفته بود تو نخش..كمي سرمو بالا اوردم و گفتم:
- ما ملت ...واقعا ملت بي جنبه اي هستيما
- با مني ؟
- نه در يمنم ..مگه خودت ناموس نداري كه اونطوري دختر مردمو ديد مي زني
- اي بابا خوبه كه مي خواي از دستش در بري
- اره ولي دليل نميشه كه بي غيرتم باشم ..چشماتو درويش كن
- چي ؟
«اوه خدا تا اين با من راه بياد ..اون اومده سراغم»
-هيچي ..از كدوم طرف دَر برم ؟
- اون پشت يه در هست ...
خواستم به طرف در برم كه دستمو گرفت و گفت:
- اين همه وقت منو گرفتي ...حداقل يه چيزي بده
- چشام چهارتا شد..و گفتم:
يه اختلاط كردن ساده..هزينه داشت؟
- باشه منم مي رم صداش مي كنم ...
پس كله امو سريع خاروندم و گفتم:
- باشه برو بهش بگو من گفتم كارت پول نداره ..اقاتون گفته بيام از شما پول بگيرم
- مي ده؟
- اره بابا برو ديگه
با شك بهم نگاهي كرد كه گفتم:
-تا تو بگردي من همينجام
خواست بيرون بره كه از پشت سر هلش دادم كه محكم خورد زمين و يه عالمه از گلايي كه تو گلدوناي اب گذاشته بود ريخت رو سرش ...
سرمو اوردم بالا كه ديدم داره با تعجب به داخل مغازه نگاه مي كنه ..تا چشم به چشم شديم...با سرعت به سمت مغازه دويد و من از درپشتي زدم بيرون و تا مي تونستم با سرعت از كوچه پشتي در اومدم و به طرف خيابون دويدم ...
از اين همه بازيچه شدن خسته شده بودم...ديگه نمي خواستم كسي ازم سوء استفاده كنه..مخصوصا كه مي دونستم خاندان با عظمتم به محض رويتم...جا در جا سر به نيستم مي كنن...


حسابي دويده بودم و دور شده بودم.. نگاهي به پشت سر كردم ..خبري ازش نبود
خيابونو رد كردم و با عجله وارد يه پاساژ بزرگ شدم ..قيافم يكم تابلو بود....همه يه جوري نگاهم مي كردن..مخصوصا با اون كروات و موهاي ژل زده شده دست كمي از يه داماد نداشتم...
هنوز دوتا مغازه رو رد نكرده بودم كه ديدمش داره با دو خودشو مي رسونه به پاساژ ...بايد كار ي مي كردم كه فكر كنه از اين پاساژ خارج شدم و زودي از اينجا بره
يه لحظه وايستادم و به اطرافم نگاهي انداختم كه يه دختر با عجله از مغازه لباس عروس خارج شد و گفت:
- كجا رفتيد اقا..؟...عروس خانوم لباس پوشيده و مي خواد شما هم يه نگاهي بندازيد
- بله؟
- اي بابا..خودشون گفتن بيام دنبالتون ...
- من؟
ديدمش كه از پله ها داره مياد بالا..با اون كفشا دويدن براش سخت بود
ديگه صبر نكردم و گفتم:
- اهان ..بله بله..بفرماييد من اومدم
و در يك چشم بهم زدن پشت سر دختر وارد داخل مغازه شدم ...معلوم بود كه فقط به دنبال دستور عروس خانوم اومده بيرون و فكر كرده من همون دامادم
هنوز به اتاق پرو نزديك نشده بوديم كه ..... بر گشتم و نگاهي به بيرونم انداختم ..نفسمو راحت دادم بيرون ...كه دختر ايستاد و منم ايستادم
- بفرماييد اينجاست ...
و با لبخندي رفت تا مثلا من راحت تر عروس خانومو ببينم
من كه اصلا تو اين وادي نبودم دوباره برگشتم و نگاهي كردم كه يه دفعه از جلوي مغازه رد شد ... سريع خودمو پشت يكي از مانكناي لباس عروس مخفي كردم ...عصبي و كلافه..نگاهي به اطرافش انداخت و لب پايينشو به شدت گاز گرفت
لبخندي زدم و گفتم:
- ديدي كه امتحانش ضرري نداشت...فكر كرده با بچه طرفه ..تا تو باشي كه ياد بگيري با يه مرد چطور برخورد كني
با رد شدنش از جلوي مغازه ...و ناپديد شدنش ..نفسي ازاد كردم و خواستم برم بيرون كه دوباره دختر اومد و گفت:
- ديديد؟پس عروس خانوم كو؟
تازه دوگولم كار افتاد و فهميدم براي چي اينجا وايستادم براي همين سريع گفتم:
- خيلي قشنگ بود..من ميرم بيرون ..خانومم كه اومد بهش بگيد من بيرون منتظرشم
-يعني پسند نكرديد ...؟
- چرا عالي بود
- پس چرا مي خوايد بريد بيرون؟ببينيد سر قيمتش مي تونيم كنار بيايم ...شما بگيد تا چه ميزان مي تونيد بپردازيد تا من
- من ...من...
- نه خانوم نپسنديديم
با چشما ي باز برگشتم ..در حال منظم كردن نفساش و سينه اي كه مرتب بالا و پايين مي رفت بهم خيره شده بود..كارد مي زدم خودنش در نمي اومد.. از تيز بودنش حرصم گرفت ....دختر كه دنبال بازار گرمي كار خودش بود گفت:
- حالا بيايد يكي ديگه رو امتحان كنيد
- نخير يه روز ديگه مزاحم ميشيم
دنبال وقت كشي بودم كه بتونم باز از دستش در برم ..و براي اينكه لجشو در بيارم گفتم:
- عزيزم ايرادي نداره ها ..يه امتحان كن شايد خوشت اومد....ماشالله توام كه باربي
با حرص لبهاشو بهم فشار داد و با لبخند مصنوعي گفت:
- عزيزم وقت نداريم..مادرت منتظرمونه
دختر فروشنده كه تازه انگار چيزي يادش اومده باشه گفت:
- شما الان تو اتاق پرو بوديد؟
- بله
- ولي عروس خانوم كمي چاقتر بودنا
سريع مچ دستمو گرفت و گفت:
- از دست اين اقامون نه اينكه همش حرص مي خوردم..اينكه يهو لاغر شدم..امري نيست ؟..اجازه مي فرماييد؟
و منو به دنبال خودش كشوند و به محض خارج شدن گفت:
-نيم ساعته بي خودي منو علاف خودت كردي
- دستمو ول كن
- كه باز دَر ري
- زشته همه دارن نگاه مي كنن
- راه بيا
- ول كن دارم ميام ...بخدا زشته ..مگه مجرم گرفتي؟
لحظه اي ايستاد و خيره به چشمام ... از جيبش دستبندي رو در اورد و تند زد به دستم و طرف ديگه رو هم به دست خودش زد كه با دلخوري گفتم:
- ديوانه ...بدترش كردي كه
- حقته
تمام راه براي اينكه تو ديد نباشيم و دستبند به چشم نياد هم قدم باهاش راه مي اومدم ...و هي حرص مي خوردم ...
وقتي به ماشين رسيديم...به گل فروشي نگاهي انداخت و بدون حرفي به طرفش رفت و گفت:
- راه بيفت
- كجا مي ري؟
در حالي كه خداروشكر مي كردم محله ي كم رفت و امديه.. و خيابونا خلوت ..وارد شديم ..پسر در حال جمع كردن گلا بود .. چشمش كه به من افتاد ... با عصبانيت خواست بياد طرفمون كه چشمش به دستبند افتاد و گفت:
- تو دزدي ؟
پوزخندي زدم و با اشاره به دستبند گفتم:
- براي تفاهم بيشتره
چشم غره اي به من رفت و به پسر گفت:
- يه دسته گل خوب مي خوام ..خسارتتونم پرداخت مي كنيم..لطفا توش سه شاخه گل رز سفيدم باشه
پسر كه كمي ترسيده بود قدمي به عقب رفت و گفت:
-خودتون انتخاب نمي كنيد؟
دختر كه سعي در اروم كردن خودش بود گفت:
- گفتم خوب و درست و حسابي ..
- بله بله الان
قدمي بهش نزديك شدم ....كاري كه از دستم بر نمي اومد جز حرص دادنش... برا ي همين بهش گفتم:
- خدايي خيلي جذبه داري
با نگاهي تهديد اميز سرش رو به طرفم برگردوند و گفت:
- حيف وقت ندارم وگرنه تلافي اين كارتو سرت در مي اوردم ..يعني در ميارم..فقط دعا كن ...اون روز ..همين نزديكيا نباشه
چيزي نگفتم و قدمي به عقب رفتم..بعد از پرداخت پول گل و خسارت از مغازه خارج شديم ...سوار ماشين كه شديم دستبندو باز كرد و قفل مركزي رو زد
و راه افتاد


به جلوي ساختمون شيكي رسيديم گفتم:
- اين كه اصلا شبيه خونه نيست
- مگه قرار بود بريم تو يه خونه؟
- اخه گفتي مهموني
- يه شركت ..در واقع از پوشش شركت دارن استفاده مي كنن......طرفي كه من از طرفشون اومدم ..تو دبي ..قرار من اينجا همه چي رو راست و ريس كنم بعد خودش بياد ..پس حواست باشه..جايي براي اشتباه نداريم....سنگين و متين مي ريم اون بالا ...نه بحثي نه حرفي ..مثلا منو تو دو تا دستيم ...اين جلسه هم براي اجناس عتيقه كه قراره بفرستن اونور و موادي كه مي خوان بگيرنه ......بايد زودتر از اينا وارد بازي مي شدي ..اما وارد شدن تو دارو دسته اونوريا و اعتمادشونو جلب كردن كلي زمانبر مي شد ..با وجود سر كرده اشونم كه شك دارم قبولت مي كردن...
-پس تو روچطور قبول كرد؟
- ايناش ديگه به تو مربوط نيست....پياده شو ...
-وقتي مهموني نيست اين دسته گل براي چيه ديگه؟
- مجوز عبورمونه ....پياده شو و انقدر سوال نكن ..بعدشم مهموني هست...ولي قبلاش بايد مي اومديم اينجا
وارد اسانسور شديم و دكمه طبقه مورد نظرو فشار داد و خودش مقابل اينه... مشغول درست كردن موهاي به ظاهر بلوندش شد...
نگران بودم ..دستم به طرف كرواتم رفت و سعي كردم كمي شلش كنم و گفتم:
- خيلي گرمه
برگشت و نگاهي بهم كرد ..سري تكوني داد و بهم نزديك شد و كروات شل كرده امو دوباره محكم كرد و گفت:
- بايد شيك پوش و بي نقص باشي ..علاوه بر خاندان عزيزتون با دو نفر ديگه هم طرفيم
-ولي من دارم خفه ميشم
- تحمل كن
- نمي تونم
و دوباره شلش كردم
عصبي يقمو چسبيد و اروم به ديواره اتاقك هلم داد .. لحظه اي فكر كردم الان گلوم فشار مي ده و خفم مي كنه ..اما در كمال تعجب لبهاشو به لبهام نزديك كرد و با نفرت گفت:
- يعني مي خوام بكشمت ...تو اين چند وقته ..خيلي از دستت عذاب كشيدم..انقدر كه دليل براي كشتنت دارم ...پس برام بز نرقصون ... توي ماشين كه ياسين نخوندم تو گوشت اقا خره ...اينجا هم دوربين داره هم ميكروفون ... وقت براي ناز كشيدنت ندارم ...عاقل باش و حرف گوش كن...اين لامصبو هم سفت كن ...تا خودم باهاش حلقه آويزت نكردم

وبه ظاهر خواست با عشوه محكمش كنه كه خودمو با انزجار از زير دستش كشيدم بيرون و در حالي كه باعصبانيت جلوي اينه سفتش مي كردم گفتم:
- بار ديگه اينطوري باهام رفتار كني ...مي بيني باهات چيكار مي كنم
- چرا عزيزم..يه لب كوچيك بود ...اخه ياد ديشب افتادم
برگشتم كه با دوتا فحش در خور وجودش... ادبش كنم كه در باز شد و من بالاجبار به موجود عجيب و غريبي كه سعي در عشوه گري داشت و دستشو به سمتم دراز كرده بوده خيره شدم.... كه با حركت چشماش مجددا حاليم كرد كه اينجا دوربين داره و با ناز گفت:
-نمياي عزيزم؟


دهنم كه باز مونده بودو.... اروم بستم وبهش نزديك شدم.. با وجود اون كفشاي پاشنه 10 سانتيش هم قد م شده بود ...سرم رو بهش نزديك كردم و گفتم:
- نمي دونم حسام بهت گفته يا نه...اما تا اونجايي كه مي توني كاري نكن كه رو اعصابم رژه بري...كه بد مي بيني ..خوش ندارم از يه ضعيفه دستور بشنوم
چشماشو حركتي داد و گفت:
- براي من از اين تريپا نيا ...به گُنده تر از توهاش باج ندادم چه برسه به تو ...پس تا اون روي سگمو بالا نيوردي راه بيفت و كمتر حرف بزن
و خودش زودتر از من خارج شد ...
بازي شروع شده بود ..و من به ناچار يكي از بازيگراش شده بودم ..پس بايد بازي مي كردم ..چون نه راه پس داشتم نه پيش ..دست راستمو تو جيب شلوارم كردم و بهش نزديك شدم و باهم راه افتاديم
اين بازي رو شايد با حرص دادنش مي تونستم كمي تحمل كنم..خصوصا كه داشت زياده روي مي كرد...
- مي دوني هميشه فكر مي كردم امثال شماها بايد خيلي خشك و زشت باشن
جوابي نداد..سرد و بي روح به مقابلش خيره شده بود و اروم قدم بر مي داشت
به تابلوهاي روي ديوار نگاهي انداختم و گفتم:
- تا جايي كه مي دونم خيلي از شما ها ازدواجم نكرديد..يعني اولين قانون براي وارد شدن به اين حرفه مجرد بودن خانوماست...اخه خانوم كوچولو دلت اومد اين همه قشنگي رو ببوسي و بذاري كنار و خودتو تو اين راه پير كني ؟
هر لحظه رنگش عوض مي شد ..اما اينو فقط مني كه در كنارش بودم مي ديدم چون تغييرش انقدر زياد نبود
- حالا اگه خواستي بگو شايد از بين دوستان ..كسي كه 50-40 رو داشته باشه رو بهت معرفي كنم ..به هر حال توام دل داري و ادمي ...نميشه كه
يه دفعه در باز شد و دونفر كت شلواري اومدن بيرون ..و من زبون به دهن گرفتم ...ازبينشون گذشتيم ...قبل از وارد شدن دسته گلو تحويل يكيشون داد ...با عبور از در ...وارد سالن بزرگي شديم داخلش يك ميز جلسه بزرگ بود و پايين ترش يه دست مبل چرمي به رنگ مشكي و قابهايي كه معلوم بود كلي قيمت دارن..فكر كردم شايد بايد اينجا بشينيم كه با تغيير جهت دادن و وارد شدن به اتاق ديگه... متوجه حضور كساني شدم كه از صبح منتظرشون بودم....
تا منو ديدن به يكباره رنگ صورتشون پريد و منم لبخندي زدم و بهشون نزديك شدم ...
عمو متحير از ديدنم نگاهي به من كرد و با لبخندي گفت:
- سلام به ارغوان عزيز..چه عجب مازيار خان دل از عشقشون كند
با اين حرف گوشه لبم به طور نامحسوسي رفت بالا و به ارغوان خيره شدم
ارغوان در حالي كه به عمو دست مي داد گفت:
- چه كنيم ..منم طاقت دوري رو نداشتم اما گاهي وقتا براي بيشتر عزيز شدن لازمه
و با حركت سر و در حالي كه دستش توي دست عمو بود گفت:
- معرفي مي كنم ..ايشون ..دوست و همكار من...فرهان جان
عمو با رنگ پريدگي دستشو به سمتم دراز كرد و گفت:
- خوشبختم
لبخندي زدم و دستشو فشردم و گفتم:
- ما بيشتر
بعد از نشستن به عمه، فرشته و عمو كه ساكت شده بودن نگاه كردم كه فرشته زودي گفت:
-اقا فرهان خيلي وقته كه با شما كار مي كنند؟
ارغوان نيم نگاهي به من انداخت و گفت:
- فكر كنم نزديك به يه سالي ميشه..اره فرهان؟
- اره عزيزم..يه سالي هست اين افتخار نصيبم شده
فرشته از رو نرفت و گفت:
-چطور اين همه مدت ايشونو زيارت نكرده بوديم ؟
ارغوان اخم ظريفي كرد و گفت:
- فكر كنم كاراي مهمتري داشته باشيم ..بهتر نيست به بحث اصل بپردازيم ؟
عمو نگاه نگرانشو از من گرفت و رو به ارغوان گفت:
- مازيار خان خودشون كي مي يان؟
- به محض جفت و جور شدن كاراها..وقتي مطمئن بشه كه عتيقه ها از مرز رد شدن
- چطوره كه قبل از هر كاري باهاش تماس بگيريم؟
ارغوان عصبي سرشو تكوني داد و پاشو روي پاي ديگه اش انداخت و گفت:
- بعد از اين همه همكاري ...حضور من اينجا يعني هيچ؟
- اوه البته كه نه..اما
- اما چي ؟مي دونيد اگه بفهمه به من اعتماد نداريد ..تمام معامله رو بهم مي زنه ؟
عمه عصباني از حرفهاي بيهوده عمو گفت:
- ارغوان جان ..سخت نگير ..به هر حال ما هم براي به دست اوردن اين عتيقها كلي سختي كشيديم ..به ما هم حق بده
ارغوان دست تو كيفش كرد و گوشيش رو در اورد و به طرف عمه گرفت و گفت:
- باشه تماس مي گيرم ..اما اگه همه چي بهم خورد ...اميدوارم از چشم من نديده باشيد...بلاخره صحبت كلي مواده...
هر سه با ترديد نگاهمون مي كردن
- وجود فرهان هم دليل بر اينكه مازيار منو تنها نفرستاده باشه
عمه به حساب بزرگي كرد و گفت:
- خيل خب ..همه چي حله فقط ميشه بدونيم در ازاي اون همه عتيقه قراره جنسو با چه كيفيتي بگيريم.؟..
ارغوان لبخندي زد و بسته اي رو از توكيفش در اورد و روي ميز... مقابلش گذاشت و گفت:
- فكر كنم تا حالا با اين كيفيت معامله نكرده باشيد ...حرف نداره
عمو بسته رو برداشت و با چاقوي ظريفي شكاف كوچيكي روش ايجاد كرد و نوك چاقو رو كمي مزه كرد و بعد ا ز تنگ كردن چشماش رو به عمه گفت:
- عاليه
ارغوان راحت به عقب تكيه داد و گفت:
- چقدر طول ميكشه ؟
عمو - يه هفته
ارغوان - زياده
عمه- زودتر از اين نميشه..تا اون موقع هم جايي براي موندن شما در نظر مي گيريم
ارغوان با پشت دست لبهاشو لمس كرد و با كمي تامل گفت:
- بايد با مازيار هماهنگ كنم
عمو - موردي نداره ...بعد از مهموني امشب.... بچه ها شما رو تا محل سكونتتون همراهي مي كنن
نگاهي به ارغوان انداختم...برخلاف چهره ارومش بشدت نگران شده بود..و اين منو كمي مي ترسوند.


بعد از ملاقات كوتاهي كه با عمو داشتيم ..خودشون ما رو تا مهموني همراهي كردن
مهموني كه بايد توش با دو نفر كله گنده ديگه ملاقات مي كرديم..و اين وسط بيشتر نقش مترسك سر جاليزو داشتم تا يه دوست صميمي براي ارغوان

در مدتي كه در حال برانداز كردن نماي داخلي و دكوراسيون بودم و به جمعيت شيك پوش و البته نچسب مجلس گاهي نگاهي مي نداختم ..ارغوان رفته بود لباساشو عوض كنه...و چقدر قبل از رفتنش دم گوشم روضه خوند كه جاي ديگه اي نرم ...منم كه حرف گوش كن..از ترس اينكه بي سر و صدا سرمو زير اب كنن... گفته بودم چشم و از سالن خارج نشده بودم...

همونطور كه مرتب نگامو تغيير جهت مي دادم ..جامي به طرفم گرفته شد و گفت:
- واقعا خودتي ؟
به سمت صدا برگشتم و نگاهي به دست دراز شده اش انداختم و در حالي كه جامو از دستش مي گرفتم گفتم:
- دوست داشتي كس ديگه اي باشم ؟
- خوب انتظارتو نداشتم
با پوزخند گفتم:
- اره خوب..بعد از اون بلا ها ..واقعا انتظار اينكه كنار ارغوان باشمو نداشتيد
-اره..نه تنها من..فكر كنم كس ديگه اي هم انتظار نداشته باشه
نيم نگاهي به لباس باز قرمز رنگش انداختم و گفتم:
- لابد بهم نمي ياد...
- مسئله اومدن نيست
- پس صورت مسئله چيه دختر عمو جون؟
- صورت مسئله مازياره ..كه نمي ذاره يه جنبنده مذكر از كنار عزيزش رد بشه..انوقت يهو تو كه معلوم نيست چطوري وارد اين تشكيلات شدي.. بياي و بگي كه با ارغوان دوستي

- فرشته ..برو سر اصل مطلب
- اصل مطلب اينه..با مايي يا مقابلمون؟
- حتما انتظار داريد با اون همه محبت در كنار شما ها باشم؟
- قرار نبود كه اينطوري بشه
جام را بدون اينكه بهش لب بزنم روي ميز كوچيك پايه بلندي كه در نزديكيم قرار داشت قرار دادم و گفتم:
- مي دوني وقتي فهميدم كجام..اولين چيزي كه به ذهنم خطور كرد چي بود؟
لبه جامش رو به لباش نزديك كرد و در حال مزه مزه كردن با لبخند بهم خيره شد كه ادامه دادم:
- اين بود كه چطور از تك تك ادماي اون اتاق انتقام بگيرم
پوزخندي زد و گفت:
- ادمش نيستي
- اره ولي شما ها كاري كرديد كه هموني بشم كه ميگي نيستم
- تو و ارغوان... چقدر با هم دوستيد؟
از حساسيت اين افراد بر روي ارغوان در تعجب بودم كه ارغوان با لباسي بلند و پوشيده اي از پشت سر فرشته ظاهر شد و گفت:
- باز تو يه پسر خوشتيپ گير اوردي ؟
فرشته با بدجنسي عقب گردي كرد و گفت:
- مازيار مي دونه؟
ارغوان لبخندي زد و گفت:
- چي رو ؟
- اينكه با ايني
- اين؟ ..منظورت فرهانه..خوب خودش فرهانه با من راهي كرده..مشكلش چيه؟
- فكر نمي كنم مازيار دوست داشته باشه دوست دخترش با كس ديگه اي باشه
- تو نگران مازياري يا خودت؟
فرشته اخمي كرد و با كينه گفت:
- نمي دوم اون بدبخت دلش به چه تو خوشه..تو رو خدا اين لباسه كه پوشيدي ؟..لباس باز تر از اين نبود؟
و با لبخند تمسخر اميزي سرتا پاي ارغوان را كه در لباس بلند سنگ دوزي شده پوشيده شده بود نگاهي انداخت...
ارغوان بر خلاف انتظار م جام منو از روي ميز برداشت و گفت:
- ترجيح مي دم يه شي دست نيافتني باشم تا يه پاستيل رنگ و وارنگ كه هركي هر وقت كه دلش خواست... يكيشو بر داره و فقط مزه مزه اش كنه