- باهش حرفم زدي ؟
- اره بابا...ادم بدي نيست اما...
- اما چي ؟
مكثي كرد و سرشو پايين انداخت و گفت:
- مجيد ...بعضي وقتا ممكنه ادمي بياد سراغت كه از هر نظر كامل باشه..اما تو نتوني قبولش كني ..نه اينكه نخوايش..احساس مي كني ..هيچ چيز مشتركي بين خودت و اون نيست
- چرا اين حرفا رو به داداشت نمي زني ؟
پوزخندي زد و گفت:
- زدم ...
- پس مشكل كجاست ؟
- نگاهي به اطراف انداخت و گفت:
- هر مشكلي كه قابل گفتن نيست ...شايد بعد از عيد بهش بله رو گفتم
- چي ؟
- بريم تو ..هوا يكم سرده
بلند شدم و هم گام باهش به طرف ساختمون راه افتادمو گفتم:
- بعد از طرحت...مي ري سركار ؟
- درس خوندم براي همين
- اون اقاهه چي ؟ دوست داره تو بري سر كار ؟
- مشكلي نداره
- اين كه خيلي خوبه
- اره عاليه
- شايدم بله رو گفتي و منو سركار گذاشتي ؟
يه لحظه وايستاد و بهم نگاه كرد و گفت:
- اصلا ...
- حالا چرا ناراحت مي شي ؟
- ناراحت نشدم فقط ياد چيزي افتادم ..چايي مي خوري ؟
- اره مي چسبه...ولي بهانه خوبي براي عوض كردن بحث نبود
- من خوشم نياد حرف بزنم رك و راست مي گم..دنبال بهانه هم نمي گردم...الانم زيادي حرف زدم ..بريم چايي بخوريم
و جلوتر از من وارد خونه شد
تا اغوان چايي رو اماده مي كرد با شماره خونه امون تماس گرفتم...اما كسي جواب نمي داد...ارغوان با سيني چاي اومد و ليواني رو روي ميز گذاشت و گفت:
- چي شد؟
- يه كاري برام مي كني ؟
-چي؟
-با خونه داييم تماس مي گيرم تو باهاشون حرف بزن
- چي بگم ؟
-بگو هنر جوي من بودي تو اموزشگاه موسيقي و با من كار داري ..بعد ته توي همه چي رو در بيار
- اي بابا نميگه چرا با اينجا تماس گرفتي ؟
- بزن... هنر جوهام زياد بهم زنگ مي زدن شماره خونه داييمو هم به اموزشگاه داده بودم
-همچين ميگه هنر جو انگار خودش يه پا هنره
-يا الان شماره رو مي گيرم..تو حرف بزن.
اومد و كنارم نشست و شماره رو گرفتم و گوشي رو به دستش دادم و زدم رو ايفون
بعد از چندتا بوق صداي زن داييمو شنيدم:
- بفرماييد
- سلام
- سلام بفرماييد ...
- ببخشيد اقاي نجم هستن
-نجم؟
-مجيد نجم
-شما؟
-من از هنر جويانشون تو اموزشگاه موسيقي هستم... مدتي نبودم ..الان برگشتم ..مي خواستم براي ادامه دوره اموزشي با ايشون صحبت كنم
- مگه خبر نداريد؟
- چي رو؟

- ايشون چند ماهي هست كه رفتن خارج
- خارج؟
- بله ..اتفاقا اموزشگاه هم در جريانه
- اوم خوب من به اموزشگاه نرفته بودم ...گفتم اول با خودشون تماس بگيرن
-امري نيست؟
-چرا چرا يه عرضي هست
- بفرماييد
- همون چند ماه پيش من براي ملاقات مادرشون اومدم بيمارستان ...اما به خاطر سفر كاريم ديگه نتونستم به ايشون سر بزنم ...حالشون بحمدالله بهتره ديگه؟
- گفتيد هنرجوشيد؟
- بله...خوب راستش مي دونيد مي دونم يكم براتون عجيبه ولي بنده به مادرشون ارادت خاصي داشتم..خودشون و مادرشون در جريانن ...حتي چند باري هم به منزلشون رفته بود
- اما مجيد در مورد شما تا به حال حرفي نزده بود
- خانوم محترم بنده فقط هنر جوشون بودم ..مادرشونم بر حسب تصادف يكباري ديدم و بعد از اون دو باري براي ديدنشون رفتم ..همين..ديگه فكر نمي كنم لازم بوده باشه كه ايشون تمام اهل محلو خبر دار كنن..و در ثاني هفته اينده مراسم عروسيمه... مي خواستم ازشون دعوت كنم به مراسم بيان
- ايشونو كه گفتم رفتن خارج..اما مادرشون همون شش ماه پيش فوت كردن
ارغوان سريع به من نگاه كرد و من با ناباوري دستمو روي دهنم گذاشتم
- اوه...خدا بيامرزتشون ..واقعا متاسفم ...در جريان نبودم
-ممنون..بلاخره مي خواستيد براي كلاسا با ايشون هماهنگ كنيد يا براي عروسي دعوتشون كنيد؟
ارغوان ضربه ارومي به پيشونيش زد و گفت:
- هر دو
- ميشه خودتونو معرفي كنيد
- من..من
به سرعت تلفنو قطع كردم و گفتم:
- تو روخدا ادرسم بده
- من كه هنوز حرفي نزده بودم
با ناراحتي از جام بلند شدم به سمت يكي از اتاقا رفتم
از پشت سر بلند شد و چند قدمي به طرفم اومد و گفت:
- غم اخرت باشه ..
وارد اتاق شدم و درو بستم و بهش تكيه دادم و زمزمه وار گفتم:
«شش ماهه»
بغض كردم..و سعي كردم با گاز گرفتن گوشه لبم نذارم اشكي ريخته بشه ....اما همين كه جهت نگهامو عوض كردم به راحتي اولين قطره از گوشه چشمم سرازير شد و راهو براي بقيه باز كرد
نمي خواستم صداي هق هق امو بشنوه ..خفه و دلمرده گوشه اي از اتاق در حالي كه تو خودم مچاله شده بودم بي صدا اشك مي ريختم..انگاري يه چيزي از وجودمو از دست داده بودم ..نمي دونم چرا با اينكه مادر واقعيم نبود ..اما داشتم از دوريش دق مي كردم و مدام چهره اش جلوي چشمم مي اوردم ..من با خودم و اون چيكار كرده بودم ...
ضربه اي به در اتاق خورد :
- مجيد
بينيمو بالا كشيدم و جوابي ندادم دوباره صدام كرد...بلند شدم و دستي به صورتم كشيدم و با چشمايي كه مي دونستم حسابي قرمز شدن درو باز كردم ...تا منو ديد قدمي به عقب رفت و با ناراحتي گفت:
- ببخش نمي خواستم مزاحمت شم اما ساناز زنگ زد و گفت مادرشو دارن ميارن ..انگار برنامه هاشونو كمي جلوتر انداختن
اب دهنمو قورت دادم و منتظر بقيه حرفاش شدم
- اگه ايرادي نداره بري حياط پشتي ...بخدا ..خوب من..مي دونم سخته ...اما الان از راه مي رسن ...
و سرشو پايين انداخت و گفت:
- بخدا شرمنده
با صداي گرفته اي گفتم:
- تو چرا شرمنده اي ؟
- نمي خواستم مزاحم خلوتت بشم..همش تقصير اين ساناز بي فكره
- باشه پس هر وقت رفتن بيا صدام كن
- باشه
****
يك ساعتي بود كه روي تكه سنگي نشسته بودم و به رو به روم خيره بودم ...انقدر منقلب و خراب بودم كه برام مهم نبود چرا هنوز اينجا نشستم
دستي تو موهام كشيدم و با تكه چوبي كه تو دستم بود خطوط نامفهومي رو رو زمين كشيدم كه سايه اي بالا سرم سنگيني كرد..متوجه حضورش شدم اما با اخم به كارام ادامه دادم ... اومد و كنارم نشست و گفت:
- خيلي دوستش داشتي؟
- كاش هيچ وقت فرشته به دفتر روزنامه نمي اومد
- جريان زندگي رو هيچ وقت نمي توني متوقف كني يا مسيرشو عوض كني
اهي كشيدم و سكوت كردم
- تا جا به جاش كنيم كمي طول كشيد..خسته كه نشدي ؟
- نه اصلا
- نمياي تو ؟
بلند شدم ....و گفتم:
- هنوز 6 ساعتم نشده چطور انقدر زود مادرشونو اوردن..؟
- چي بگم ....مي گفت فردا صبح زود راهين نمي خواستن وقتشونو به خاطر مادرشوهرش تلف كنن
وارد سالن شديم ..نگاهي به پله ها كردم و گفتم:
- بردنش بالا؟
- اره
- يكم سرم درد مي كنه مي رم بخوابم
سرشو تكوني داد و ازمن فاصله گرفت ...به طرف اتاق رفتم و دستگيره رو گرفتم كه صدايي از بالا اومد ..ايستادم و با حالت سوالي به ارغوان رنگ پريده نگاه كردم
سريع خودشو جمع و جور كرد و گفت:
- فكر كنم خواسته چيزي برداره...برم ببينم كار دست خودش نداده باشه ...
به سمت پله ها رفت كه گفتم:
- كمك نمي خواي ؟
- نه ..گفتم كه تو نيا بالا
- مگه نگفتي بايد تميز و استريل بري پيشش
- خوب؟
- همين طوري مي خواي بري بالا؟
چند ثانيه اي نگام كرد و گفت:
- همون بالا عوض مي كنم اين پايين كه نميشه
و بدو از پله ها بالا رفت ..نگاهي به سقف كردم كه صداي ديگه اي اومد... دستگيره رو رها كردم و با شك و ترديد به سمت پله ها رفتم


به سمت پله ها رفتم و دستمو روي نرده گذاشتم و به طبقه بالا نگاه كردم ...
باز صدا اومد..
- اغوان !!!
وقتي جوابي يا صدايي نشنيدم چند پله اي رو بالا رفتم كه ارغوان با عجله بالاي پله ها ظاهر شد و گفت:
- كاري داشتي ؟
نگاهي به دستكش هاي تو دستش و ماسكي كه روي دهنش گذاشته بود كردم و گفت:
- اتفاقي افتاده؟
با دو انگشتش كمي ماسك روي صورتشو پايين اورد و گفت:
- نه ..بنده خدا اب مي خواسته ..دست بلند كرده ليوان ابو برداره كه مي افته رو زمين ....تو براي چي مياي بالا؟مگه نگفتم اصلا بالا نيا
- نگران شدم
- نه نه مشكلي نيست...تو برو بخدا براي شام بيدارت مي كنم...من اين بالا يكم كار دارم
- مُردني نباشه بيفته رو دستمون
- نه اونقدرام كه ساناز مي گفت حالش بد نيست ...
و با خنده اي :
- نترس نمي كشمش ..كارم همينه
چيزي نگفتم و به طرف اتاقم رفتم ...يه لحظه ايستادم و با ترديد برگشتم و به بالاي پله ها خيره شدم ..ارغوان رفته بود
دستي به چونه ام كشيدم و ديگه ترديد نكردم و اروم از پله ها بالا رفتم
دو تا اتاق بود كه فقط در يكيشون نيمه باز بود...حسي نمي ذاشت به حرف ارغوان گوش كنم و نيام بالا..پاورچين پاورچين خودمو به در رسوندم و به ديوار تكيه دادم و سرمو كمي به سمت در بردم و گوشامو تيز كردم ...
- اگه مشكلي بود كافيه اين زنگو فشار بدي... ميام ..ديگه خودت تنهايي كاري نكن
گونه امو خاروندم و باز گوش كردم
- هوا كمي براي شما سرده..بذار اين پتو رو هم بندازم روت
چشمامو محكم بستم تا صداي نفسها و يا چيزي از طرف مقابل بشنوم كه با صداي پاي ارغوان با عجله به سمت پله ها دويدم

وقتي به اتاق رسيدم..با بستن در ...تكيه اي بهش دادم و خواستم نفسمو بدم بيرون كه ارغوان به در ضربه اي زد و گفت:
- يه لحظه مياي بيرون
دستي به موهام كشيدم و درو باز كردم و گفتم:
- چيزي شده؟
دست به سينه شد ونگاه خاصي به سرتا پام نگاه كرد و گفت:
- فكر كنم بيچاره بيماري پوستي داره و خيلي راحت به ادم سرايت مي كنه البته اگه مراقب نباشي...
- براي چي اينا رو به من مي گي ؟
- گفتم شايد دوست داشته باشي بدوني
- اره اره خوب شد كه گفتي
نگاهشو به پايين دوخت و در حالي كه خنده اش گرفته بود لپشو از داخل گاز گرفت و گفت:
- شام صدات كنم يا مي خواي بخوابي ؟
- نه سيرم ..مي رم بخوابم
- هر جور كه راحتي
درو بستم و نفسمو با خيال راحت دادم بيرون و گفتم:
«فكر كنم فهميد بالا بودم ...»
سر ي تكون دادم و گفتم:
-به جهنم
با بي اهميت دادن موضوع به طرف تختم رفتم و سعي كردم بخوابم
صبح با احساس كوفتگي از خواب بيدار شدم ...شب بدي رو گذرونده بودم ...تا دم دماي صبح مدام به مادرم فكر مي كردم و اينكه چطور بدون ديدنش از دستش داده بودم ...
دستي به صورتم كشيدم و نيم خيز شدم و با گفتن اينكه:
« بايد اول برم سراغ فرشته» از جام بلند شدم
از اتاق كه خارج شدم ارغوانو ديدم كه رو به روي تلويزيون نشسته و با كنترل... شبكه هاي تلويزيونو عوض مي كنه
به سمتش رفتم و روي مبل كنارش نشستم و گفتم:
- كي بيدار شدي ؟
با متلك و در حالي كه هنوز شبكه ها رو تغيير مي داد گفت:
- عليك سلام ..صبحت بخير
خنده اي كردم و گفتم:
- صبح بخير ..
پوزخندي زد و گفت:
- خيلي وقته ...
به سمت جلو خم شدم و به نيم رخش نگاهي كردم و گفتم:
- چرا زير چشات گود افتاده؟
- مُد روزه ....گفتم از دنيا عقب نمونده باشم...
- حتما با ذغال سياهشون كردي ؟
-پيرزنه ...تمام شبو درد كشيد... نخوابيد ..منم نذاشت كه بخوابم ..تازه يه ساعته كه اروم شده و گرفته و خوابيده
- پس چرا حالا كه خوابيده نمي ري بخوابي ؟
- خوابم نمياد
ابروهامو بالا انداختم و گفتم:
- امروز ماشينتو مي خواي ؟
- مي خواي بري جايي ؟
- اره
- منم باهات ميام
- تو كجا؟
- ماشينم برام عزيزه ...براي همينم دست هر كسي نمي دمش..يا خودم ميام ..نه نمي دمش
- خسيس ...صحيح و سالم برش ميگردونم
- همون كه شنيدي ..بايد خودمم بيام
- پس پيرزنه چي ميشه .؟....شايد بهت احتياج داشته باشه.. معلوم نميشه كه چقدر كارم طول بكشه
- ساناز مي گفت تمام روز مي خوابه... شبا هم ميشه جغد و بيداره
- حالا اگه بيدار شد و كارت داشت چي ؟
- داروهاش كه كنارشه ...دماي اتاقم تنظيم كردم كه نه سردش بشه نه گرمش ..تو فكر كن فعلا تو پر قوه ..ديگه؟
- ارغوان ماشينتو نمي خورم
- من احساس مي كنم كه مي خوري ..بايد باهات بيام
- باشه من بدون صبحونه مي رما..نيا بگي نذاشتي صبحونه بخورم
- يه نون پنير اماده كردن كه وقتي نمي گيره ..تو غصه اونو نخور
- بي خود نيست كه ني قليون موندي
- دلتم بخواد ....همه اينطوري دوست دارن
- پس باشو بريم ....
و بلند شد م
تازه بعد از اين همه حرف زدن برگشت و نگاهي بهم كرد و گفت:
- تازه تكرار اين فيلم تركيه است ..نگاش كنيم بعد بريم ؟
- چي ؟
- فقط مي خوام بدونم مرده مخ دخترو رو مي زنه يا نه
- ارغوان!
- خيل خب.... بگو اصلا اهل فيلم و هنر نيستي ..بي ذوق
و با دلخوري بلند شد و گفت:
- بريم...تا تو ماشينو رو شن كني ...منم اماده ميشم و ميام


- پيرزن رو تنها گذاشتيم براش خطرناك نباشه؟
- خوبه كه ننه تو نيست كه انقدر نگرانشي
- بلاخره به تو سپرده انش
- اگه به من سپرده انش ..ديگه تو رو سننه..به تو چه
و با خميازه اي فلاسكو از زير پاش در اورد و يه ليوان براي خودش چاي ريخت و در حال جستجوي قند از ته سبد كوچيك گفت:
- حالا كجا مي ري ؟
- نكنه چايم كه زحمت دمش با فلاسك بوده ..مال خودته كه يه تعارفم نمي زني
حركتي به گردنش داد و چند بار چشماشو باز و بسته كرد و ليوانو به طرفم گرفت.... ليوانو گرفتم .....يكي ديگه براي خودش ريخت
- مي رم سراغ فرشته
- بعدش ؟
- بعدشو فعلا نمي دونم
قلپي از چايش رو خورد و سرشو به سمت شيشه چرخوند و ساكت شد...و منم.. تا خونه عمو بدون حرف ديگه اي روندم
ساعتي بود كه ماشينو نزديك به خونه و زير سايه درختي پارك كرده بودم..ارغوان كمي صندلي رو خوابونده بود و ارنجشو رو چشماش گذاشته بود و منم به در خونه خيره بودم:
- تو كه فقط مي خواستي بياي ديد بزني.. چرا ديگه منو علاف خودت كردي ؟
- خودت خواستي بياي كه ماشينت تنها نباشه
هنوز ارنجش رو چشماش بود كه گفت:
- مجيد عقل نداري
-از كجا پي به اين موضوع بردي ؟
- فكر مي كنم ادماي مهمتري باشن كه وقتتو اگه براي اونا تلف كني بيشتر نتيجه بگيري
- چي مي خواي بگي ؟
ارنجشو برداشت و با دست چشماشو ماليد و صندلي رو به حالت اوليه برگردوند و گفت:
- اومديمو اين خانوم خانماي ناناز ....حالاحالاها قصد خروج نداشت ..
- مياد
- از كجا مي دوني؟ شايد رفته باشن مسافرت ..نگاه كن تو اين خيابون و كوچه هاي اطرافش پرنده هم پر نمي زنه
- اونه كه فقط مي تونه همه چي رو بگه
- با توصيفايي كه تو از اين حوري كردي ..چشمم اب نمي خوره كه به محض ديدنت ...حتي بهت بگه تو..اونوقت مي خواي بياد و برات تمام ماجرا رو بگه ؟ببين اقا پسر دارم ..بهت مي گم ... برو سمت خانواده قبليت
با نگاه مرموزي گفتم:
- خوب ؟
- اونطوري نگاه نكن...اينجا وايستادن وقت تلف كردنه
- تو چيزي مي دوني ؟
- نه فقط عقلمو كار مي ندازم..تكه هاي پازلو كنار هم مي چينم و سعي مي كنم نقش خودمو بين اين تكه ها روشن كنم ...اگر نظر منو مي خواي بايد بريم سمت داييت ..منتها با احتياط..بدون ايجاد تشويش ..مي فهمي چي ميگم كه..؟
- اون منو ببينه همه چي لو مي ره كه
- منظور منم از داييت... خودش نبود..دختر داييت كي بود؟ اهان نگار... از سمت اون برو و سعي كن بفهمي داره چه اتفاقاتي مي افته
- اما شايد اونم وسط اين ماجراها باشه
- هميشه تو داستانا ادم خوبم پيدا ميشه ..مگه اينكه مطمئن باشي اونم يكي از اون بداست..اينا همش ريسكه ...مجيد مشكل تو اينكه تكليفتم با خودت روشن نيست ..بخدا اگه بدوني كه مي خواي چيكار كني ....تو همش فرعو چسبيدي و به اصل كار... كاري نداري
با عصبانيت روي فرمون كوبيدم و با صداي بلندي گفتم:
- من لعنتي فقط مي خوام بفهم اگه قرار بود از اول باهام اينكارو كنن ...چرا اوردنم وسط ..چرا مي خوان نباشم ...همه سردرگميم همينه
ارغون شالشو رو سرش مرتب كرد و گفت:
- از راهش وارد شو ..نه تو عالم هپروت ..نه از بي فكري ...روز دوم عيدمونم به گند كشيدي
از ماشين پياده شدم و با خشم و عصبانيت به سمت ديگه خيابون رفتم ...تا شايد فكرم كمي باز بشه
ارغوان كه بهم خيره بود سري از تاسف تكون داد و از داخل ماشين .. پشت فرمون نشست و با يه دو فرمون تميز ماشينو جلو پاهام نگه داشت و گفت:
-زياد تو اين افتاب فكر نكن.. مي پوكي ..بپر بالا برگريدم ويلا.....
نگاهي به در كردم و دستي به موهام كشيدم و سوار شدم


امروز دومين روز بود... احساس بي مصرف بودن مي كردم و اينكه دو روز رو از دست داد بودم..ارغوان در حال تماشاي فيلم ..كاسه اي از چيپس جلوش گذاشته بود و مي خورد

با بي قراري روي همون مبل كنارش نشستم و به تلويزيون خيره شدم ..چشمم به صفحه اش بود ولي فكرم به هزار جا كه ارغوان به حرف اومد:
- تو رو خدا نگاه كن خير سرشون فيلم گذاشتن ...مردم بدبختم حق دارن به ماهواره پناه بيارن ..نگاه ...من اين فيلمو تو 20 سالگيم ديدم ..اونوقت با گذشت عمري از سنم باز م اونم تو دومين روز عيد گذاشتن
و با پوفي وارد ماهواره هاتبرد شد و گفت:
-يكم از اين قرطي مرتيا ببينيم دلمون وا شه... بلكه گلستون شه
و كاسه چيپسو به طرفم گرفت
- نمي خورم
شونه هاشو بالا انداخت و چندتايي رو تو دهنش گذاشت
-نمي دونم اينا در باره ما چي فكر مي كنن كه از اين فيلما به خوردمون مي دن ...جان من نگاه .من نمي دونم كجاي اين عشقه..زن سومشه لامذهب!
و در حالي كه مي خنديد..
- چرا ما زنا انقدر بدبختيم ...مرد اگه 10 تا زنم داشته باشه ..اگه خوشتيپ و پولدار باشه بازم كسايي هستن كه بخوان زن يازدهمش بشن ...حالا اگه ما زن جماعت.. عنگ مطلقه بودن بخوره تو پيشونيمون ...تنها اميدي كه داريم اينكه ...يا صيغه يه مفت خور شيم يا زن يه مردي كه 2-3 بچه داره يا كسي كه رو به موته ...بر و رو ...هم كه فقط برا يه چند ماهيه
- خيلي دلت پره
كاسه رو با حرص رو ميز كوبيد و گفت:
-من دلم پر نيست... از خاك بر سري زنايي ناراحتم كه شخصيت زنو ميارن پايين
-اما من ديدم زنايي رو كه مطلقه شدن ...ولي تو ازدواج دومشونم خوش شانس بودن
به طرفم برگشت و گفت:
-پس اون زن يا پولدار بوده يا خيلي تو دلبرو و يا اينكه شغل درست و حسابي داشته
-خوبه مطلقه يا بيوه نيستي
يه دفعه بلند شد و كوسني كه تو بغلش گرفته بودو محكم رو مبل كوبيد و بهم خيره شد
- چت شد يهو ؟
-مطئن باش اگرم بودم ..حاضرنبودم تا اخر عمرم به هيچ مرد ديگه اي فكر كنم ..اگه شما مردا همه به فكر تنوعيد.. قرار نيست كه همه زنا هم همينطوري باشن
با گيجي از رفتار ارغوان بلند شدم و گفتم:
-اروم باش
-من ارومم
و با قدمهاي محكم به طبقه بالا رفت
«اين دختر ديوانه است ..تو اين گير و بير همين يه قلمو كم داشتم »
****
تا شب پايين نيومد در تمام اين مدت چند باري صداش كردم جوابمو نداد
نگرانش شدم صبح كي و الان چه وقت... به ساعت نگاهي انداختم و گفتم:
-گور باباي سرايت و بيماري
و به طبقه بالا رفتم ...و اينبار صداش كردم:
- ارغوان فكر نمي كردم انقدر زود رنج باشي..تازه من كه چيزي بهت نگفتم
تو از گشنگي اين بالا نمردي ؟
به سمت اتاق رفتم و درو اروم باز كردم و نگاهي به داخل اتاق انداختم و در كمال تعجب با يه تخت خالي رو به رو شدم ..تختي كه ديشب ارغوان پيرزنو روش خوابونده بود وباهاش حرف مي زد ..قدمي به داخل اتاق گذاشتم
- ارغوان ...!
كسي داخل اتاق نبود ...عقب گرد كردم و از اتاق خارج شدم ...
«شايد اتاقو اشتباه گرفتم »
دستگيره در اتاق بعدي رو گرفتم و خواستم بازش كنم اما صداي بلندي كه از پايين اومد مانعم شد
با سرعت به سمت پايين سرازير شدم و وارد حياط شدم:
- ارغوان اينجايي؟
جوابي نشنيدم
صدا اينبار از انباري نزديك به در مي اومد...
- ارغوان اصلا شوخي خوبي نيست
ديگه صدايي نمي اومد
- اونجايي؟بيا بيرون
بازم سكوت
- ديگه داري شورشو در مياري..اين بازي مسخره رو تمومش كن
و در يك حركت درو باز كردم ...كه چشمام چهارتا شد ...بهت زده قدمي به عقب رفت كه گفتم:
- تو؟؟؟

ناگهان دوتامون با صدا ي شكستن چيزي از داخل خونه به ساختمون خيره شديم و با نگراني گفتم:
- ارغوان
و تا خواستم برگردم به داخل...بازومو كشيد و نگه ام داشت و گفت :
- صبر كن
با خشم برگشتم و گفتم:
-ولم كن
و هلش دادم و به سمت در رفتم
كه نا غافل دوباره بازومو كشيد و تا اومدم دوباره هلش بدم پام به چيزي گير كرد و تعادلمو از دست دادم و قبل از خوردن به زمين سرم به چهار چوب درِ كوچيك انباري ...برخورد كرد و در يه چشم بهم زدن از هوش رفتم

نگران و عصبي از وضعيت پيش اومده ..با سردردي كه از شدت ضربه داشتم ..دستامو مرتب توي هم گره مي كردم و سرم رو تكون مي دادم .....كه وارد اتاق شد..بيزار از ديدنش اخمي كردم و سرم رو به سمت راست چرخوندم
متوجه لبخند شيطنت بارش شدم ....صندلي رو بيرون كشيد و پرونده اي رو...روي ميز گذاشت و گفت:
- من مسئول پرونده نيستم ..اما تو اين پرونده بي سمتم نيستم ..فقط خواستم گفتگوي كوتاهي باهم داشته باشيم

سرم رو بالا اوردم و مستقيم به چشماش خيره شدم و گفتم :
- همش نقشه بود؟بابا ايول.. خيلي ارتيستي ...يكسال ...مدت كمي نيست
- گاهي وقتا بيشتر از اينم ميشه ..اين كه چيزي نيست
با حرص لب پايينمو گاز گرفتم و گفتم:
- حالا تموم شد يا هنوز ادامه داره؟
دستي به زير بينيش كشيد و گفت:
- تا اينجاي كار نبايد مي فهميدي ..كه فهميدي... پس مسير و رند كار تغيير مي كنه و تو بايد با ما همكاري كني
سرمو با پوزخند تكوني دادم و گفتم:
- لابد.... بايد منم بگم چشم؟
- مجبوري
- چرا ...چون منم يكي از اونام؟
پرونده رو باز كرد و نگاهي به عكسا و برگه ها ي داخلش انداخت و چيزي نگفت
- از كي تا حالا دندونپزشكا ..پليسم مي شن ؟
نفسشو داد بيرون و گفت:
- بايد تو مهموني كه تو شيراز برگزار ميشه ..حضور داشته باشي
- همينطوري؟ ..يهو؟...بنده خدا ها كه رم مي كنن
- ما هم همينو مي خوايم
- حالا اگه بگم نه چي ؟
- نمي توني ..بايد انجام بدي...
- اون دختر بدبخت سرش چي اومد...؟
- اون خوبه
- پس كجاست..جز من و اون يه پيرزن هم بود..سر اون چي اومد؟اصلا سر و كله توي نامرد از كجا پيدا شد؟
سرشرو بالا اورد و اينبار كاملا بي احساس خيره به من گفت:
- يادت نره كجايي ...در ثاني بهتره فراموشم كني مثلا دوست بوديم ...اينطوري فكر مي كنم موقع حرف زدن ..ادب و احترامو رعايت كني
پلكم زد بالا و با خنده عصبي گفتم:
- خيلي بهت برخورده كه خودموني باهات حرف مي زنم رفيق ...؟
- دقيقا
- جناب رفيق لطفا مقام و سمتتو بگو كه در حين اداي احترام ..بي احترامي بهت نكنم
-مجيد الان وقت متلك بار كردن نيست..اصلا وقت نداريم..يكسال وقت نذاشتيم كه تو بخواي با تلافي كردنات همه چي رو نابود كني
- من ديگه با اون خانواده كاري ندارم..نه دنبال ارث و ميراثم ..نه حق حقوق گمشده ام
- بايد كار داشته باشي... حضور ناگهاني ما باعث ميشه اوني كه دنبالشيم براي هميشه از دستمون در بره
- بره.... به من چه ..اين مشكل من نيست..مشكل شماهاست
به عقب تكيه داد و پوفي كرد و گفت:
- فردا مي ري شيراز ...يكي از بچه ها هم باهات مياد به عنوان يه همراه در واقع يه جور محافظتم هست
كمي خودمو به سمتش متمايل كردم و شمرده شمرده گفتم:
- اقا پليسه.. ميگم من كاري نمي كنم
- اقاي نجم فردا راس ساعت 9 پرواز داري... تا زودتر به بچه هاي ما كه اونجا مستقر هستن برسي ...
- من جايي نمي رم
- كاري نكن كه با دستبند بفرستمت
- نمي توني ..جراتشو نداري
- دارم
- نداري دكي پليسه
*****
با اعلام خلبان كه بايد كمربندارو مي بستيم دستامو كمي بالاتر اوردم تا مراقبي كه حسام برام فرستاده بود... بتونه كمربندمو ببنده ..بعد از بستن ..دستامو اوردم پايين و به دستبند خيره شدم و با نفسي كه بيرون دادم ازش پرسيدم :
- حالا من بايد چيكار كنم؟


- بريم ..اونجا خودشون بهتون ميگن
دستمو كمي بالاتر بردم و گفتم:
- حالا نميشه اينا رو باز كني ؟
- دستوره سرگرده .
- اوه يه سرگرد دوستم بوده ..چه افتخاري ...كمتر احمقي از اين افتخارت نصيبش ميشه
مامور كه خنده اش گرفته بود ...به رو به رو خيره شد و حرفي نزد بعضي از مسافرا هم كه فكر مي كردن من يه قاتل جاني هستم ... به طور وحشتناكي بهم خيره بودن
- بخدا دَر نمي رم
- ايشون گفتن تو دستشويي هم بازش نكنم
- لابد تو دستشويي ... تو مياي تمونم مي كشي پايين ؟
- اقاي محترم
- مي گم فرار نمي كنم
- منم ميگم نميشه ..از حالا هم حق نداري ديگه حرف بزني
به بينيم چيني انداختم و به دختر بچه اي بانمكي كه با لبخند دو صندلي اونطرف تر از ما نشسته بود و ازم چشم بر نمي داشت ...خيره شدم
- بيا... تا اخر عمر مگه قيافم از يادش مي ره
- كي رو مي گي؟
-- هيچي بابا
واينبار تا نشستن هواپيما روي باند فرود به بيرون خيره شدم
****
توي فرودگاه مامور ديگه اي به دنبالمون اومد تا مارو تا اداره همراهي كنه ....

اداره كه نبود بيشتر شبيه خونه چند طبقه بود ...بعد از كلي بالا و پايين رفتن بلاخره وارد اتاقي شديم كه درست مثل يه سوئيت بود ..مراقب كليد دستبند و در اورد و گفت:
- كمي اينجا استراحت كن ...
و با باز كردن دستبندم از اتاق بيرون رفت...
مچ دست راستمو توي دست چپ گرفتم و تا وسط اتاق رفتم و به اطرافم نگاهي انداختم
...«خدا به دادم برسه...»
بعد از اون اتفاق و بهوش اومدنم خودمو تو اداره پليس ديدم ..نه از ارغوان خبري بود نه پيرزن..نگرانش بودم ..حضور اونروز حسامم تو كلينك هم از سر اتفاق و تصادف نبوده...و از همون روزي كه منو برده بودن اونجا مراقب بودن تا به امروز ..و بعد حرفايي در مورد عمو و خانواده جديدم كه مو رو به تن ادم سيخ مي كرد ...
به سمت تخت رفتم و با يه حركت روش دراز كشيدم و به تابلوي رو به رو خيره شدم
ذهنم انقدر اشفته بود كه ترجيح دادم چشمامو روي هم بذارم و صبر كنم ببينم قراره چه اتفاقي مي افته
*******
با احساس تكون خوردن ..چشمامو باز كردم ..باز حسام بود...
با كلافگي نيم خيز شدم و گفتم:
- نگفته بودي توام برا.. ماه عسلِ كار... مياي
- من تازه رسيدم ..نمي تونستم صبح با تو بيام ..پاشو وقت نداريم ...
پاهامو از تخت اويزون كردم و با دست چشمامو ماليدم كه شخصي با يه كيف و كاور لباسي كه تو دست داشت وارد شد
حسام رو به مرد گفت:
- چقدر طول ميكشه؟
- تغيير زيادي كه نمي خواييد؟
- نه چون قرار نيست نشناسنش ..
-پس نيم ساعته تمومه
سرمو بالا كردم و به حسام گفتم:
- دو زاري منم يكم تكون بده ببينم اين وسط چيكارم
زير چونه اشو خاروند و گفت:
- با همكار ما.. بايد بري تو مهموني ..و طوري وانمود كني كه انگار اصلا تو اون كلينك بستري نبودي و تمام مدت جاي ديگه اي بودي ...
- اهان ..اينو كه بگم همون لحظه با يه خفه كن سر اسلحه اشون مي فرستنم اون دنيا
- نه...از عزرائيل اجازه اتو گرفتم هنوز اين دنيايي..كسي كه همراهت مياد ...اونا ميشناسنش
- اي جانم يه مامور مخفي ديگه ..عجب بيكارايي هستين شماها
-مجيد چاكتو مي بندي يا
با حركت دست گفتم:
-بستمش..شما نطق كن
- مامور ما مثلا يكي از ادماي طرف معامله اشونه و حضورش با تو بهشون مي فهمونه كه تو تمام مدت از همه چي خبر داشتي و با طرف قراردادشون همكاري مي كردي
كمي جدي شدم و گفتم:
- پس طرف حسابي نفوذ كرده بينشون
- اينش ديگه به تو ربطي نداره ...مواظب باش گيج بازي و خراب كاري نكني كه با يه اشتباهت هم خودتو از بين مي بري هم مامور ما...يعني زحمت سه ساله اشو به گند مي كشوني
-خيل خب بابا ديگه..حاليمه..بعدش چي ميشه ؟
- اينطوري طرف مورد نظري كه چند ساله دنبالشيم رو مي شه
- صبر كن صبركن ببينم ..چطوره كه اين مامورتون با وجودش نتونسته اين طرفو رو كنه با اومدن من همه چي رو ميشه
- اينو ديگه خودت مي فهمي ..البته اگه زرنگ باشي ..تا الانشم بايد فهميده باشي
ناگهان خنده و لودگيم از بين رفت و گفتم:
- تو كه نمي خواي بگي
- چرا درست همون چيزي رو مي خوام بگم كه داري بهش فكر مي كني ..حالا بشين اينجا..تا يكم به سر و وضعت برسه كه حسابي داغونه ..
-حسام؟
- الان وقتش نيست ...همه چي رو به وقتش بهت مي گم
- حتما يه بلوفه كه وادارم كني برم تو اون مهموني
- نه..من براي جون مردم ارزش قائلم و با يه بلوف نمي خوام نابودشون كنم
و به سرعت از اتاق خارج شد...
هنوز گنگ بود و باور نمي كردم كه اينا دنبال اون شخصي هستن كه من بهش فكر مي كردم
كار مرد كه تموم شد بلند شدم و كتو برداشتم و جلوي اينه قدي تنم كردم ...مشغول درست كردن يقه اش بودم كه حسام به همراه كسي وارد اتاق شد و پرسيد:
- تموم شد ؟
برگشتم كه جوابشو بدم اما حرف تو دهنم ماسيد و به اون كسي كه كنارش ايستاده بود با ناباوري خيره شدم
حسام قدمي برداشت و با اشاره به طرف.... بهم گفت:
- ماموري كه بايد همراهت باشه


يك لحظه هم نمي تونستم ازش چشم بردارم..
اروم نگاهمو از كفشهاي پاشه بلند 10 سانتي .و مانتوي خوش دوخت و قرمز رنگي كه بلنديش تا سر زانوهاش بود تا صورت ارايش كرده و موهايي كه من يكي مي دونستم مصنوعي هستن چرخوندم
كيفشو تو دست جا به جا كرد و به حسام گفت:
- كي بايد حركت كنيم ؟
- همين حالا
- فقط من...
- الان نميشه..بعد..خيلي دير شده بايد تا غروب خودتون اوجا برسونيد...
سرشرو تكوني داد و گوشه اي با ناراحتي ايستاد
حسام به طرفم اومد و گفت:
- نمي تونست بهت بگه كيه...
كلمه اي هم به زبونم نيومد كه بگم ..حسام دستشو رو شونه ام گذاشت و در حالي كه با كينه به دختر نگاه مي كردم بهم گفت:
- بريد..هر چي ام كه گفت گوش كن
با صداي ارومي در حالي كه هنوز بهش خيره بودم گفتم:
- حتما اگه جلوترم بريم ..شخصيتا ي ديگه اي اضافه مي شن
- مجيد همش به خاطر امنيت جونت بود
دختر كه اهميتي به ناراحتي و دلگيري من نمي داد قدمي به حسام نزديك شد و گفت:
- اگه ارتباطمون قطع شد ...چطوري
- مشكلي پيش اومده؟
- ديشب يه حرفايي بود..يكم بو دار بود... ممكنه اجناس قاچاق به همراه هروئينا فرستاده نشه..به نظر تو دو مرحله اينكارو كنن
- چرا زودتر نگفتي ؟
- منم تازه يه ساعته كه اومدم ...اونجا هم قبل از رفتن كلي مي گشن و وسايلو رديابي مي كردن نتونستم ريسك كنم ..بدون ميكروفون ودوربين رفتم ..تا به شما هم خبر بدم كمي طول كشيد
حسام دستي به پيشونيش كشيد و گفت:
- فعلا كه نميشه كاري كرد..مواظب اينم باش ..يه لحظه هم از كنارش جم نخور ..بچه ها هر جا كه بريد هستن ..نگران نباش
با ناراحتي و نگراني برگشت و گوشه لبشو بالا داد و گفت:
- اميدوارم
و از اتاق خارج شد..به همراه حسام به سمت مزداي نقره اي رنگي كه دختر پشت فرمونش نشسته بود رفتيم و درو برام باز كرد ...و گفت:
- خودسر كاري نكن....چيزيم به شوخي نگير ...تحت هيچ شرايطي هم ازش جدا نميشي
با حرص و تنفر رو به حسام كه دسشو روي سقف ماشين گذاشته بود گفتم:
- من با اين هيچ جا نمي رم
- تو كه مي دوني حرفت تاثيري نداره ..چرا انقدر خودتو اذيت مي كني ..يكي از بهترين ماموراي ماست ...هيچ مي دوني ..دوبار جونتو نجات داده و خودت خبر نداري
- لابد بايد به پاشم بيفتم و تشكر كنم؟
- نه لازم نكرده ..فقط اون فك بدمصبو كمتر تكون بدي ..بيشتر ممنونت ميشه
و با اشاره سر به دختر ي كه چشم ديدنشو نداشتم اجازه حركتو داد
با حركت ماشين ...با چهره اي تو هم... دست به سينه شدم و به بيرون نگاه كردمكه گفت:
- كمربندتو ببند
با حالت طلبكاراني گفتم:
- نبندم؟
انگار حوصله بحث با منو نداشت كه همونطور كه رانندگي مي كرد ..به سمتم خم شد و كمربند و كشيد تا ببيندش كه دستشو پس زدم و گفتم:
- خيل خب ..دست نزن ..خودم مي بندمش
و با حرص كمربندمو بستم و به رو به رو خيره شدم و گفتم:
- تو خر كردن واقعا استادي
- مي خواستي انقدر خر نباشي