سایه31
سایه
هر چی گوشیه سامو میگرفتم با یه جمله ی دیوانه کننده روبرو میشدم:دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد(the mobaile set is off)
تلفونو محکم پرت کردم رو تخت و داد زدم:اه اه
صدای در اتاق بلند شد و با صدای گرفته ای گفتم:بیا تو
در اتاق باز شد و احسان داخل شد ساعت از 12 شب گذشته بود اروم اومد کنارم نشست:هنوز نخوابیدی؟
_تو از کجا فهمیدی بیدارم؟
_نور اباژورت میزد بیرون
_با صدای بغض الودی گفتم:احسان سام گوشیشو خاموش کرده نمیدونم دارم دیوونه میشم دییوونه
_چیکار کردی سایه؟
.........
_تو تو باید بهش فرصت بدی میفهمی؟
_احسان من دوسش دارم من با خودم رو راست شدم
_میفهمم ابجی
.......
ادامه داد:را..راستش اومدم باهات حرف بزنم
سایه سرشو بلند کرد و زل زد توی چشمای احسان کم پیش میومد که احسان سر موضوع خاصی با سایه حرف بزنه منتظر نگاش میکرد تا در اخر احسان گفت:یادته چند وقت پیش قبل از مرگ سهیل ازت یه اجازه گرفتم؟
_سریع ذهنم فعال شد و رفت سمت ازدواج احسان با رویا
_بدون مکثی گفتم:برو داداش هر کاری دلت میگه انجام بده من مانع کسی نمیشم
_ولی من میخوام تو راضی باشی
_من راضیم داداش
_مطمئن ؟
_اره مطمءن تو که گناهی نکردی حالا هم برو بخواب دیر وقته
_باشه
از جا بلند شد و رفت سمت در صدای سایه بلند شد:احسان؟
احسان برگشت
_من چه جوری میتونم با سام...
_چنگو دندون میدونی چیه؟
......فقط نگاش کردم و اون ادامه داد
یعنی واسه داشتن چیزی که از دست دادی بجنگی تا بدستش بیاری شب بخیر
تا نزدیکای نماز به حرفای احسان فکر میکردم
با صدای اذان به خودم اومدم از جا بلند شدم و با دیدن مادر تو اشپزخونه که در حال گرفتن وضو بود لبخند زدم به سمت دستشویی رفتم توی اینه برای لحظه ای به خودم خیره شدم و بعد شیر ابو باز کردم تو دلم خدارو به یاد اوردم و شروع کردم به وضو گرفتم دستو صورتمو خشک کردم و به اتاقم رفتم جا نمازو پهن کردم و چادرمو سر کردم ارامشی که توی این 6 سال لعنتی نداشتمو حالا پیدا کردم با هر یه سوره که میخوندم چشمامو میبستم انگار خدا کنارم بود نزدیک نزدیک نزدیکم سلام نمازو که دادم همونجا روی سجاده گریه کردم اشک ریختم:خدایا چیو باور کنم مرگ سهیلو؟علاقه م به سامو؟یا یا زنده بودنم با مرگ یکی دیگه ؟اما تو خواستی نخواستی؟میدونم که هیچ کارت بی حکمت نیست اما کمکم کن کمکم کن بتونم دل سامو بدست بیارم
انقدر اشک ریخ تا به خواب رفت
مادر که از ناله های سایه پشت در تکیه داده بود چشاشو محکم روی هم میفشرد وقتی مطمئن شد که سایهئ خوابه داخل شد و پتویی رو روی سایه انداخت و از اتاق خارج شد
سام
با تکونای سودا از خواب بیدار شدم:اهه اه چته هی داداش داداش میکنی؟
کمی عقب رفتو گفت:اهه به من چه خوب دکتر رفیعی زنگ زد گفت بیای سر کارت
بعدم همونطور که به سمت پنجره های اتاق میرفت و پرده هاشو کنار زد گفت:در ضمن اون دستگاتونم روشن کنین چون گفته از ساعت 8 داره میگیرتت
سریع به خودم اومدم و زدم به پیشونیم:اوه اوه مگه ساعت چنده؟
_خدمتتون عرض کنم اوووم..
_اههه سودا بنال دیگه
_دستاشو اورد بالا و گفت:اواو خیلی خب بابا 12
بعد درحالی که از اتاق خارج میشد گفت زود باش تا یک وقت داری
سریع به حموم رفتم دوشی گرفتم و لباس ابی رنگی به تن کردم با شلوار جین ابی تیره کت مشکی رنگی به تن کردم و ادکلن مشکی رنگی به تن کردم و ادکلن every one
رو زدم همونی که سایه بوشو خیلی دوست داشت کیفمو برداشتم و با سرعت خارج شدم و رو به مامان اینا گفتم فعلا خداحافظ
صدای مادر اومد:به سلامت
ماشینو روشن کردم و به سمت بیمارستان حرکت کردم مدتی طول کشید تا رسیدم توی پارکینگ پارک کردم و داخل شدم تمام پرستارا با دیدنم یکی پس از دیگری سلام میدادن و من با خوش رویی جوابشونو میدادم داخل اتاقم شدم و کیفمو روی میز گذاشتم کتمو در اوردم و روپوشمو پوشیدمو پشت میزم نشستم کلی کار عقب افتاده داشتم
داشتم با پرونده هام ور میرفتم که صدای در اتاق بلند شد با دیدن دکتر رفیعی و مجد بلند شدم به سمتشون رفتم با هردو دست دادم و دکتر رفیعی گفت:به اقای دکتر راد چه عجب ما شمارو دیدم
خندیدمو گفتم:شرمنده م دکتر اگه بدونین تو این مدت چی بهم گذشته
_خیلی خب حالا تعریف کن ببینم زنت چه طوره؟
همه چیزو براشون تعریف کردم با تموم شدن حرفام دکتر مجدد گفت:نگران نباش حالا که بخیر گذشته من مطمئنم برمیگرده
چشامو بستمو گفتم:امیدوارم
با صدای بلند گو که دکترو صدا میزد هر دو بلند شدن و دکتر مجد گفت:خب دیگه ما بریم بهتره تو هم به کارات برسی
دستی دادمو گفتم ممنونم دکتر که اومدین
سایه
به سرعت لباسامو پوشیدم مانتوی مشکی رنگی با شلوار جین دمپای ابی تیره مقنعه مو سر کردم و چتریهامو کج ریختم توی صورتم کیفمو مدارکمو برداشتم و از اتاقم خارج شدم مادر مشغول صحبت با تلفن بود رو به احسان گفتم:داداش منومیبری ؟
_نگاهی بهم کردو گفت:کجا؟
_میخوام برم دانشگاه واسه ترم جدید بسه هرچی مرخصی گرفتم
_سری تکون دادو گفت:اره اره حتما
سوییچارو پرت کرد و من رو هوا قاپیدمشون رو بهم کردو گفت:تو برو تو ماشین منم دو سوته اومدم
کفشامو پوشیدم و به سمت ماشین رفتمو سوار شدم پدرو دیدم که نزدیک ماشین میشد با دیدنم اومد کنار ماشین و من شیشه رو پایین کشیدمو با لبخند گفتم:سلام بابایی
میخواستم دوباره همه رو شاد کنم همه چیزو از نو بسازم
با لبخند جوابمو داد:کجا بابا؟
_احسان اومد بیرون و قبل از اینکه من جواب بدم گفت:سایه جون میخوان ادامه تحصیل بدن
_برین خدا به همراهتون
درحالی که احسان سوار میشد برای بابا بوس فرستادمو گفتم:قربون بابام برم من
احسان استارت زدو گفت:بسه بابا حالمونو بهم زدی ببینم بلدی قربون صدقه راننده شخصیتم بری؟
_گم شووو وظیفته
_باشه باشه سایه خانوم نشونت میدم
دنده رو عوض کرد و پاشو گذاشت روی گاز با سرعت 120 میرفت جیغ زدم:وواااااااااااای احسااااان دیوونه اروم غلط کردم
از سرعتش کم کردو گفت:اهان حالا شد
سرمو چرخوندمو گفتم:ااا دانشگاهو رد کردی
_خبب چرا داد میزنی الان دور میزنم
دور برگردونو دور زد و منو جلوی در پیاده کرد پیاده شدمو گفتم:دستت درد نکنه برو خودم میام
_منتظر میمونم
_نه نه بروو من میام
_باشه پس فعلا
احسان دور شد و من داخل دانشگاه شدم کارهامو برای ثبت نام ترم جدید انجام دادم در حالی که از پله ها پایین میرفتم صدای ایدارو شنیدم:سایهه؟برگشتم سمتش با دو به سمتم دوید:سایه خودتی؟
خندیدمو گفتم:پ نه پ روحمه اومده دانشگاه
محکم بغلم کرد:واااای تو کجاااا بودی دیوونه میدونی چه قدر دلم براات تنگ شده بود
_اشک تو چشمام جمع شد راست میگفت خیلی وقت بود از هم بیخبر بودیم
بیا بریم بچه ها از دیدنت خوشحال میشن
مگه سر کلاس نبودین
_نه بابا همه بچه ها تو کلاس بیکارن بیا بیا
دستمو کشید و با هم داخل شدیم رو به فاطمه و ...داد زد:ببینین کی اوومده
همه دخترا به سمتم هجوم اوردن:واای سایه خودتی
یکی میگفت:کجاایی تو دختر
_وااا ی اره اگه بدونی چه قدر دلمون تنگ شده بو
_اره اره چه خبر
_صدای کیانی بلند شد:بابا بذارین نفس بکشه دختر مردم
همه کنار رفتن و اومد جلو:به خانوم اسدی چه عجب از هم دانشجوییا یادی کردین
صدای ایدا بلند شد:ااا فرشاد اذیتش نکن
با تعجب نگاش کردم که خودش فهمیدو گفت:خب نامزد کردیم یه هفته ای میشه
لبخندی زدمو گفتم مبارکه مبارکه بعد رو کردم به اقای کیانی و گفتم:به شما هم تبریک میگم بعد برگشتم سمت ایدا و گفتم یه خبرم من میدم
_چی شده:
قلبمو عمل کردم پیوند
_وااایی خدایا خیلی خوشحالم سایه خیلی و اشکاش سرازیر شد نمیدونم از خوشحالی بود یا دلسوزی
رو به همه گفتم:خب دیگه من باید برم این ترم جدید میام دانشگاه با اجازه همه بعد رو به فرشاد کردمو گفتم:اقا فرشاد اینجوری نشد هاا شیرینی ما محفوذه
_خندیدو گفت:چشم حتما
از بچه ها خداحافظی کردم و از دانشگاه بیرون اومدم حالا وقتش بود رفتم اون طرف خیابون و دربست گرفتم سوار تاکسی شدمو گفتم:بیمارستان امام خمینی