لپ های خیس و صورتی آخر
اتش سرشو انداخت پایین و گفت : متاسفم ...
نفس ارومی کشیدم و گفتم : اونی که باید متاسف باشه نیست !
صورت خیسمو با پشت دست پاک کردم و گفتم : حالا تاسفو فعلا بیخیال شو سرتو بیار بالا ....ببین یه وقت گند نزده باشم تو ارایشم ؟
اتش در حالی که سعی میکرد نخنده گفت : نه ..نه زیاد
چشمامو ریز کردم و گفتم : بالاخره اره یا نه ؟؟
اینه امو که پیشش بود از جیب شلوارش دراورد و گفت : خودت ببین
هی.......این دیگه چه ریختیه .....رژ که مفقود الاثر بود ......رژگونه رفته
بود رو چونه ام شده بود رژچونه ......کرم ماسیده بود به خاطر حرارتی که از
اشپزخونه میومد .....تنها چیزی که در کمال حیرت هیچ چیش نشده بود ریملم
بود ...
اخیش ...اخیش......حداقل مثل این قربتی ها ریملم نریخت رو صورتم.....
داشتم همون طور تو اینه خودمو نگاه میکردم که همه جا تاریک شد ....
پیراهن اتشو گرفتم و گفتم : چی شد ؟
اتش : احتمالا دارن نورو برا پیست بعدی تنظیم میکنن...
تو تاریکی مطلق ایستاده بودیم به امید اینکه الان برقا تنظیم میشه که دیگه سر و صدای مهمونا دراومد
- چرا تاریک شد ؟
- نکنه برقا رفته ؟
- این تالا با این همه دبدبه و کبکبه برق اضطراری نداره ؟
یکی از پیشخدمت ها ماهدختو صدا زد و گفت : خانم ...چند وقت پیش یو پ اس
(دستگاه برق اضطراری ) امون با رعد و برق سوخت ...فعلا نداریم
صدای داد و فریاد ماهدخت بلند شد ........
اتش اومد بره که من محکم تر گرفتمش و گفتم : نرو...
اتش : دیگه بچه نیستیم که تو تاریکی بترسی که ؟ نکنه......نکنه هنوزم تو تاریکی هیجانت میگیره ؟
تو همون تاریکی یه لبخند گشاد تحویلش داد و گفتم : زدی تو خال
صدای جیغ و غر غر مهمونا بلند شد .....تاریک تاریک بود و همه داشتن هجوم میبردن به سمت در خروجی
خدمتکارای اشپزخونه زده بودن بیرون .....ولی ما هنوز اونجا ایستاده بودیم ...
اتش : بیا بریم دیگه.....
من : اوم......من ........نمیام
اتش : بچه شدی کیشکا ؟.....پاشو بریم بیرون .....
من : من گرسنه امه .....
با صدای ناتوان و همدردی گفت : منم
من : کنارمون چیه؟
اتش : نگو که میخوای شبیخون بزنی به اشپزخونه ؟؟
من : دقیقا میخوام همینو بگم
اتش : خطرناکه ها .......برق نیست و اونجا گاز هست ......
پوفی کردم و پیراهنشو کشیدم که بریم تو اشپزخونه
یهو یکی دست ازادمو کشید
با ترس و تعجب برگشتم ولی خوب هیچی مشخص نبود
صدایی گفت : تک خور.......منم میخوام
خندیدم : توهم هیجانت زده بالا میخوای بیاریش پایین نه
ماهیارم خندید و باهم سه تایی رفتیم تو اشپزخونه
ماهیار چراغ قوه موبایلشو روشن کرد ...
ماهیار : ما که الان نمیتونیم راحت بخوریم ....
اتش : خوب میتوننیم تا برقا نیومده برداریم ببریم با خودمون
من : حالا خوبه داری از مهمونی خودت میدزدی...اینقدر حرص میزنی
اتش : من پول تالارو ندادم....ماهدخت داده
هی .....پسره ی (..)
ماهیار خندید و رفت ظرف یه بار مصرف پیدا کنه ....و دونه دونه پرت میکرد طرف ما ......
برنج هارو اتش پر میکرد و ماهیار زعفرانی و کره میذاشت و گوجه منم تو هرکدوم نامردی نمیکردم دوتا سیخ جوجه میذاشتم
فکر کنم یه سی تایی ظرف پرکردیم که یهو اتش گفت : حالا اینارو تو این اشفته بازار چه جوری برسونیم پایین ؟
رفتم سمت پنجره و گفتم :حالا چیکار کنیم ؟
ماهیار : گرمم شد پنجره رو باز کن .....
پنجره رو باز کردم که ...صدای ماکان اومد : از پنجره بدشون پایین دختر خاله
با ترس برگشتم سمت صدا .............
اتش اروم کنار گوشم گفت : احتمالا تمام مدت اینجا نشسته بوده .....
همه جا اروم بود و صدای کسی درنمیومد ......تا اینکه ماهیار سکوتو شکست : یالا دیگه......الان برقا میاد
جالب بود که درمورد لفظ"دختر خاله " کنجکاوی نکرد ...
خودمو نرمال نشون دادم و سعی کردم پلاستیکا رو اروم بذاریم رو سقف ماشینی
که پشت پنجره بود ...درهرکدوم از ظرفا از بس پر بودن رو با بدبختی بسته
بودیم و حالا به یه تکونی بسته بودن که بریزن
من : اتش .....ما اگه الان بریم و بعد برقا بیاد برات بد نمیشه ؟....حتما میفهمن کار ما بوده به غذا ها دست زدیم
ماهیار : نه بابا ...کی میخواد بفهمه از بین اینهمه غذا یه سی چهل تا ظرف بردیم دیگه
ماکان : تازه فکر نکنم برقا حالا حالا ها بیاد .....ماهدختم که از تاریکی میترسه
و پشت بندش زد زیر خنده ....
رفتم سمت صدا و گفتم : دختر دایی ات ترس از تاریکی داره و اونوقت تو تنهاش گذاشتی و نشستی اینجا بهش میخندی؟
ماکان اروم گفت :اخه یه دختر خاله هم دارم که اینجاست و از تاریکی میترسه
خوشبختانه اتش و ماهیار به خاطر خش خش پلاستیکا متوجه حرف های ما نبودن
حالا که ماکان فهمیده بود دیگه باهم رودربایسی که نداشتیم ....پس گفتم :این
دخر خاله ات 16 ساله از تاریکی میترسه و کسی پیشش نبوده ....پس حالا
میتونی بری
از اونجایی که فکر میکردم نشسته پاشد و گفت : میرم کیف هانا رو بیارم .....
خوب شد این یادش بود ...من که خودم دیگه کیف میف یادم رفته بود .....حالا
نمیدونم بهانه اش بود که به ماهدختو ببینه یا اینکه واقعا میخواست کیف منو
بیاره
برگشتم سمت پنجره و گفتم : تموم شد ؟
اتش : اره...حالا خودمون از در بریم ؟
من : تا الان فکر کنم خلوت شده باشه ......
ماهیار : ماکان چی؟
اخی ......بچه ام نگران داداششه
من : میاد اونم
دویدیم و رفتیم و درحالی که دست راستمو ماهیار و دست چپمو اتش گرفته بود از
دروردوی خارج شدیم ......خوب بود که مسطح بود و پله مله نداشت ......یه
سری از مهمونا هنوز نشسته بودن به امید باز گشت برق........و یه سری با غر
غر ماشیناشونو از پارکینگ در میاوردن و میرفتن ........ماهم رفتیم سمت پشت
ساختمون که .....
من با جیغ: ماشینه کو؟
ماهیار یه دونه زد رو پیشونیش: ماشین مال کی بود ؟ اصلا چی بود ؟
اتش : تاریک بود ندیدم چیه ...شاستی بلند بود ولی
با عجز نالیدم و رو ریگ های حیاط تالار نشستم : غذاهامون ........
همون موقع یهو دیدم که ماشینه داره میره ....
با چشمای گرد شده داد زدم : ماشینه .....
اتش و ماهیار دویدن سمت ماشین
اون یارو هم اصلا تو باغ نبود رو سقفش پره غذاش .....
میترسیدم غذا ها بریزه ......
رو ریگ ها نشسته بودم و دو اون دوتا رو نگاه میکردم که ماکان با ماهدخت و البته کیف من اومد بیرون
از جام پاشدم و رفتم ماهدختو بگیرم
اصلا تو حال خودش نبود ...
ماهیار انگار داشت با راننده خوش و بش میکرد و براش توضیح میداد .......
راننده بک گرفت و راهی رو که رفته بود برگشت همون طور که ماهدختو گرفته
بودم با خودم کشیدم تا ببینم راننده کیه که در سمت شاگرد باز شد ...نازی
بود.......اهان ماشین میرسامه ....مهرسامم از اون ور درو باز کرد .......
مهرسام : به جای ماهم دزدی کردین یا نه؟
اوف......چه قدر مفت خور هست تو دنیا
اتش خندید ودرحالی که از رو سقف ظرفا رو میداد به مهرسام تا بذاره تو صندق گفت :اره .....چیزی که زیاده غذا
ماهدخت : خوب شد اینارو برداشتین ......وگرنه واقعا تو دلم میموند که از این مهمونی هیچی بهم نرسیده
من : این که تازه پیش غذاس....بعدا بهشون زنگ میزنی میگی همه غذا هارو بفرستن ..اصلا خودتو ناراحت نکن !
میرسام بطری نوشیدنی رو که از مهمنی قاپیده بود تکون داد و گفت : والبته نوشیدنی هارو
پوفش کشیدم و گفتم : من فکر کردم فقط خودم فکر های شوم دارم ...شما که روی مارو سفید کردین
ماکان کیف و لباسامو پرت کرد تو بغلم و گفت : با ماهدخت بشینین تو ماشین میرسام ...ماهم با ماشین اتش میایم ...
من در حالی که مانتومو میپوشیدم و روسریمو سرم میکردم پرسیدم : کجا میاین ؟
ماهیار با ذوق گفت : بریم فضای سبزی جایی ...هم غذا هارو بخوریم هم جشن این دوتا رو بگیریم؟
همه موافقت کردیم و سوار شدیم.....
اتش: بچه ها اینا چیه؟ به درد میخوره ببریم
خندیدم و رفت سمت قوطی هایی که گوشه دیوار بود که ماکان زودتر برش داشت : انگلیسی روش نوشته
دستمو باز و تا میکردم که یعنی بده به من که خدای زبان های خارجه ام اما اون نداد
منم اومدم از دستش بکشم که درقوطی باز شد و .....
میرسام با غر غر گفت : چیکار کردین؟؟حالا من این ماشینو چیجوری بدم به بابام؟
شرمنده به رنگ هایی که رو ماشین ریخته شده بود نگاه کردم و گفتم : میبریش
کارواش....یا اگه درست نشد رنگکاری ..اونوقت عین دسته گل تحویلش میدی
مهرسام : بابامون میخواد امشب با ماشین بره یه مسافرت کاری
ماکان با داد گفت : ببین چیکار کردی؟
ماهیار : تقصیر هانا نبود که ......
اتش روی قوطی رو خوند و گفت : نوشته temporary colour
نیشم باز شد : پس حله
میرسام : چیه مگه؟
ابروهامو انداختم بالا و گفتم : رنگ موقت .....
نازی با قیافه درهمی اومد سمتمون و گفت : در هر حال ......ما که نمیتونیم از بینش ببریم
در تعجب بودم که کی ماهدخت و نازی و مهرسام وقت کردن لباساشونو عوض کنن
گرچه الان یه بیست دقیقه ای از رفتن برق میگذشت ولی بازم با عقل جور در نمی اومد....
ماهدخت : اگه یه جای بزرگ و یه شلنگ اب بود میشد
ماکان : خونه ما اون سر شهره وگرنه ردیف بود
ماهیارم تصدیق کرد
نازی: خونه مارو که اصلا روش حساب نکنید ..برم بگم بابا دوست پسرمو اوردم ماشینشو بشوریم شلوارتو بزن بالا بیا کمک
از حرفش خندیدیم
اتش : خونه ما هست ولی از سر شب اب قعطه تو اون منطقه
همه امون کلافه پف کردیم
مهرسام : غذا ها الان سرد میشه ها.......
اینو باش....فکر غذاس
نازی : تازه فردا هم امتحان داریم ما ......هانا خوندی؟
یهو جیغ زدم : چی گفتی نازی؟
با ترس گفت : هیچی ....هیچی بابا نترس.....خواستم باهات شوخی کنم
نفسمو با حرص دادم بیرون و گفتم : دیگه از این شوخی ها نکن
که هنوز جمله ام تموم نشده بود دوباره یه جیغ دیگه زدم
میرسام : دوباره چی شد ؟نکنه تا فردا صبح میخوای مثل اژیر امبولانس جیغ بکشی
با ابرو به نازی اشاره کردم که یعنی اینقدر بامن راحت نباش خیر سرمون ما همدیگرو نمیشناسیم
و بعد رفتم سمت ماکان : سینا کوش؟؟....شماره اونو بگیر ببین کجاس؟
ماکان لباشو داد جلو که یعنی با اینکه از کارت سر درنمیارم ولی باشه
مهرسام : سینا دیگه کیه ؟
اهسته گفتم : فعلا فرشته نجاته
صدای ماکان اومد : الو ....سینا ...کجایی؟
- مسخره بازی درنیار بگو کجایی؟
- ما پشت ساختمونیم ......بیا هانا کارت داره.....
و قطع کرد
یه ذره منتظر شدیم که سینا اومد
سینا : اینجا چه خبره ؟ همه جمعین ؟
با دیدن ماشین رنگی و افتضاح میرسام قیافه اشو جمع کرد و گفت : باز گند زدین یاد من افتادین
با صدای مظلومی گفتم : سینا ....!! کلید مدرسه مارو هنوز داری؟
سینا سرشو خاروند و گفت : اره خوب که چی؟؟
من : سوار شین ...حله
سینا : چی حله ؟ اینجا چه خبره؟
اتش کشیدش سمت ماشین خودشو گفت : بیا بریم داداش ....من فهمیدم
**********
با دهن پر گفتم : کاش از اون ماست موسیر هاهم می اوردیم
ماهیار : دست رو دلم نذار
ماهدخت درحالی که با ناراحتی با غذاش بازی میکرد گفت : از تالار رسیدیم به حیاط مدرسه ...
و زد زیر گریه : تولدم خراب شد
غذامو دادم پایین و اومدم چیزی بگم که اتش در گوش ماهدخت یه چیزی گفت که ماهدخت وسط گریه خندید
ماکان چپ چپ نگاهشون میکرد .......
بی توجه دستمو دراز کردم و یه پرس دیگه برداشتم ......اخ که چیز مفت میچسبید اونم در حجم زیاد
ماهیار یه سقلمه بهم زد و گفت : گفتیم بخور نگفتیم خودکشی کن که
من : اه ماهیار بی خیال شو .....الان باید عین خر کار کنم ماشین میری رو بشورم....بذار تقویت شم
همون موقع نازی به سرفه افتاد که میرسام با هول رفت از تو ماشینش براش اب اورد و هی میگفت : چی شد عزیزم ...بخور...بخور
ای چندش ها .......اشتهامو کور کردن
ولی واقعا دلم برا شبنم میسوزه که میرسامو از دست داد .....
هی ای کشیدم و دوباره افتادم رو غذا
مهرسام این طرفم نشسته بود و گفت : از امیر چه خبر ؟
ایندفعه غذا جست تو گلوی من
نازی درحالی که همون بطری دهنی خودشو بهم میداد گفت : مگه شما دوتا همو میشناسین ؟
در حالی که با غیظ از اون بطری که معلوم نبود چند نفر از اجداد میرسام دهنیش کردن اب میخوردم به مهرسام اشاره کردم : که جمعش کن حالا
مهرسام : یه اشنایی دور داریم باهم
نازی اهانی گفت و ایندفعه رو به من پرسید : این امیری که میگه همونه که همسایه اتونه؟
میرسام مثل غیرتی شد : امیر کیه دیگه؟
مهرسام : همونی که نیلیا میگفت بابا ؟
حالا نازی غیرتی شد : نیلیا کیه؟
من : اه..........غذاتونو بخورین ....
و پشت بندش ارم گفتم : چقدر زر میزنین؟
مهرسام یه چند لقمه نخورده بودم که گفت : شماره اشو بهم میدی؟
با تعجب نگاهش کردم : شماره کیو؟
ماهیار: شماره امیرو میخواد دیگه
به ماهیار بد نگاه کردم که یعنی : داری میتیخی یا به حرف های ما گوش میدی جاسوس؟
به مهرسام نگاه کردم و گفتم : یادم بیار بهت بدم......چیکارش داری؟
مهرسام با لبخند سرشو انداخت پایین که من با چشم های گرد شده نگاهش کردم
این از اون خوشش اومده ؟
یا خدا!
سینا : چی اونجا دارید پچ پچ میکنین ؟ خوب شد من کلید اینجا رو داشتم نه؟
و یه قاشق گذاشت تو دهانش
ماکان سکوتشو شکست : نه .....اصلا هم خوب نیست
سینا مثل دخترا ایشی گفت و روشو از ماکان گرفت و با غیض گفت : خورا ....
ماهدخت : حالا اینجا شلنگ داره؟
میرسام : میرم میخرم...اون موردی نیست ولی از کجا اب بیاریم
به پشت سرم که شیرای اب خوری بود اشاره کردم و گفتم : سر شلنگو میبندی اینجا
یهو یه صدای اومد ......
سینا : هیش....ساکت یه صدایی اومد
همه با نگرانی اطرافو میپاییدیم ........
من با لرز تاشی از هیجان پرسیدم : چی بود؟
ماهدخت در حالی که خودشو به اتش میچسبوند گفت : کس دیگه ای هم مگه اینجا هست ؟
و پشت بند این حرف ماهدخت یه سایه از تو تاریکی رد شد ....
جیغ زدیم و بلند شدیم ....و درحالی که همه تو هم چسبیده بودیم و هم دیگرو بغل کرده بودیم گفتیم : چی بود ؟
- میو....میو
ازشون فاصله گرفتم و لباسمو تکوندم و گفتم : از یه پیشی کوچولو میترسی؟
بعد برگشتم سمت صدا و گفتم : بیا پیشی.....پیش...پیش...پیش
یهو یه صدایی گفت : اومدم ....
هی بلندی کشیدم و برگشتم سمت جام : کی بود؟
ماکان ادامو دراورد : از یه پیشی کوچولو میترسی؟
یهو یه چیزی شبیه دم تکون خورد ...که همه جیغ زدیم ...
اتش که داشت از تو ماشینش در میومد گفت : نترسین بابا ...شیرانه ...گفتم برامون شلنگ بخره بیاره ...بعدم بیاد کمک کنه بشوریمش...
ترسمون که خوب فروکشید و اون بچه دلقک هم از تاریکی دراومد بیرون گفتم :
خوب میرسامو....سینا و اتش و برادرا و شیران هستن دیگه.....تریلی هیجده
چرخم میخواستی بشوری اینهمه ادم زیاده ...پس خانما ما مرخصیم بریم خاله زنک
بازی ..!!
سینا : اتفاقا من خیلی پام درد میکنه و توهم از ب کاری هستی میخوام با تو عوض کنم
انگشتمو به چپ و راست تکون دادم و گفتم : نچ....نچ...نچ...میتونی با ماهدخت عوض کنی!
ماهدخت که تو خیال خودش بود جیغ کوتاهی زد و گفت : من؟؟...چرا من؟؟...خود هانا میشوره
شیران : ناخن های هانا شل میشه اخه خواهر ...یو بیا !!
من : حالا من یه چیزی گفتم پرو نشید که ....هیچ کدوم از خانما کار نمیکنن
اتش شلنگ هایی رو که وصل کرده بود به طرف ماشین میرسام پرت کرد و گفت : اینقدر وقت تلف نکنین ...باباشون ماشینو میخواد ...
ماهیار در حالی که دمپاچه ها شو میزد بالا گفت : تاید اوردی شیران ؟
هر هر خندیدم و گفتم : میخوای گل لقد کنی یا ماشین بشوری؟...اون پاچه هاتو بزن پایین
ماکان نگاه بدی بهم انداخت که از همون جا اعلام کرد خفه میشی یا خفه ات کنم ....
براش یه لبخند گشاد اومدم که از دید ماهدخت دور نموند
مهرسام اروم زد تو پهلوم و مثلا بدین سان یاداوری کرد : شماره امیر ...
میرسام : بابا خودشو کشت ...شماره این پسررو بده بهش دیگه
فوت....
من از زیادی حجم غیرت میرسام به کف اومدم جون شما !
ماهیار در حالی که سعی میکرد با لنگ چرک و خیسی کنار بیاد گفت : خوب بعدا از نیلیا بگیر
ایندفعه نازی جواب داد : نمیخواد نیلی بدونه!!
یا خدا......این تا دو دقیقه پیش نمیدونست نیلیا کیه ؟؟ حالا شده نیلی؟؟
من امشب مشتری همیشگی تیمارستان نشم خوبه
بلند شدم برم یه پرس غذای دیگه هم غارت نم که دیدم ماکان دست به سینه
ایستاده داره به بچه ها نگاه میکنه که ماشین میشورن .....نگاش کن ...فکر
کرده شاهزاده رومیه !!
- هوی اقا پسر ....حساسیت داری به اب؟؟
بی تفاوت نگام کرد که فهمیدم حوصله امو نداره
در ظرفمو باز کردم که هنوز لقمه اولو نذاشته با دیدن شلنگ روی زمین فکر شیطانی زد به سرم
دویدم سمت اب خوری شیلنگو گذاشتم تو شیر اب و رفتم پشت ماکان ایستادم به نازی اشاره زدم ابو باز کن ...
وویی....چیشاشو بست و با دندون قروچه سعی کرد چهار تا فحش نثار من دختر خاله بکنه ......
فکمو چپ و راست کردم و رفت سمت غذام و گفتم : مواظب باش اب تو حلقت نره رقیب!!
چون زیاد سر و صدا نمیکردیم و بقیه هم مشغول بودن جز دخترا که بیکار بودن کس دیگه ای نفهمید...البته فهمیدن به رو خودشون نیاوردن
قاشق که نتونسته بودیم تو اون تاریکی بیاریم دستمو بردم تو ظرف که یهو........
جیغم رفت هوا
در حالی که سعی میکردم گریه نکنم گفتم : ببند ابو ماکان........توروخدا ........
ماکان همچنان شلنگو گرفته بود تو چشمام و ابو میپاچید و با لبخند و لذت نگام میکرد
حالا من هیچ.......غذا رو چرا اب میبندی توش
دخترا بقیه هم به ردیف ایستاده بودن نگام میکردن .....و نود و نه درصد لبخند داشتن جز اینه دق داستان " بانو ماهدخت "
اعصابم ریخته بود به هم و هنوز داشتم تو اب دست و پا میزدم که ماهیار اومد : چیکار میکنین شما ها؟
ماهیارو کشیدم جلو خودم و خودمو پشتش قایم کردم : برادر بیشعورت گند زد تو هیکل و لباسم
همون موقع سینا از پشت با اون یکی شیلنگ ماکانو خیس کرد که از همون جا جیغ و زدم و گفتم : دمت گرم سینا ....جایزه اش محفوظاه
ماکان ولی ول کن ما نبود که ......
دخترا و بقیه پسره هم کم کم مداخله کردن ....
ده نفر ادم با چهار تا شیلنگ و فشار اب قوی ......توی حیاط مدرسه تیزهوشان
....و بدون هیچ احساس شرمندگی عین بچه های دبستان که هیچ شیرخوارگاه هم هیچ
...عین نوزادای زایشگاه همدیگرو خیس میکردیم
اینقدر زیر اب بودیم و هوا هم سرد بود پوستمون چروک شده بود .....
ول نمیکردن که ......هدف اصلی هم من بودم ....و گاهی ماهدخت !
کم کم از اب بازی دل کندیم و در حالی که دخترا خودشونو بغل کرده بودن و
پسرا هم خودشونو تکون میدادن تا خشک شن صدای دزد گیر ماشین شیران بلند شد
...
شیران با اون هیکل اب کشیده نمیتونست تکون بخوره ...اتش رفت سمت دیوار و خودشو کشید بالا تا ببینه چه خبره ؟
با نگرانی نگاهش میکردیم
اگه کسی میفهمید ما امشب اینجاییم ...دخل خودمون و خانواده هامون می اومد ......
مخصوصا وقتی گل سر سبد مدرسه ها یعنی من و ماکانم تو این بساط باشیم
اتش : امن و امانه ....
من : حالا چیجوری خودمونو خشک کنیم اینجوری که نمیتونیم سوار ماشین بشیم ؟
نازی : اتیش روشن کنیم
ماهدخت زد تو ذوقش: اومدیم پیک نیک مگه ؟
شیران : تازه جای سوختگی هم کف مدرسه اتون میمونه و بقیه مشکوک میشن
سینا : بیخیال ...یه ذره میشینیم یه ذره که خشک شدیم میریم خونه هامون دوش میگیریم
ماکان : همه اش تقصیر این کیشکا خانم شماست ها
مثل همیشه که اتش ازم دفاع میکرد گفت : حالا شد کیشکا خانم ما تا چند دقیقه پیش که هانا خانم شما بود؟
ای خاک بر فرق سرت ....گفتم میخوای دفاع کنی ازم ....
دستامو زدم به کمرم و گفتم :اولا من مال هیچ کس نیستم ثانیا یه پرس جوجه کباب بهم بدهکار شدی رقیب !
ماکان چشم غره وحشتناکی بهم رفت و گفت : از وقتی اومدیم یه بند داری میخوری... همه اش یه دونه اشو نتونستی بخوری حالا !
من : همون یه دونه هم یه دونه بود ....از مال بابای تو نخوردم که مال ماهدخت جونم بود!!
خخخخخ
چه کیفی میده طرف به موقعش بشه جون !
شیران : بسه دیگه ....الان یکی جر و بحثتونو میشنوه لو میریم
اومدم برم کنار که دیدم دلم نمیاد برگشتم یه زبون براش دراودم و بعد با
لبخند رفتم سمت پشت ساختمون که نماز خونه بود تا اونجا بشینم یه خورده
........
ماهیارم راه افتاد دنبالم ....
گوشه نماز خونه نشستم و خودمو جمع کردم که سرما نخورم ماهیارم کنارم نشست
ماهیار : بخاری ندارین؟؟ مدرسه ما داره ...دلتون بسوزه
فوتی کردم و دستمو بردم بالا سرشواستین مانتومو چلوندم رو سرش که افتاد به جون موهام ....
- هوی چه مرگته ...نکش موهامو
- بیشعور خیسم کردی...میگی نکش موهامو
- تو که کل هیکلت غرق شده دیگه این چند قطره که....ای ای...ول کن ول کن
ماهیار موهامو ول کرد و گفت : ماکان بد گند زده تو تیپت ها
- داداش توهه دیگه بیشتر ازش توقع نمیره
بد جور احساس خواب الودگی میکردم......اب هم که بهم خورده بود کسل شده
بودم....تازه از بس خورده بودم سنگین شده بودم ....فقط یه جا میخواستم واسه
خوابیدن
ماهیار: قبلا که خونه ما نمیتونستی بیای میومدی اینجا نه؟
با یاداوری اون روزا لبخند زدم و گفتم : اره...سینا و ماکانو اینجا دیدم بار اول!
یه چند دقیقه ساکت بودیم که ماهیار گفت : خیلی خنگی هانا....
گیج و ناراحت نگاهش کردم
ماهیار : تو تغیری تو من نمیبینی؟
نگاهش کردم ......جز این که امشب فوق العاده خوشتیپ شده بود نه هیچ تغییری نمیدیدم
دقیق تر نگاه کردم و گفتم : نوچ....من که چیزی نمیبینم...
ماهیار مغموم گفت : یه بار دیگه درست نگاه کن
پاشد و جلو چشمم چرخی زد و منتظر شد من بگم .....
من : من امشب عینکمو با خودم نیاوردم...درست نمیبینم
ماهیار دلخور گفت : واقعا ؟؟
فکمو بردم سمت چپ و با چشمای ریزی نگاهش کردم ...یاد این خانمای توی فیلم
افتادم که از شوهراشون میپرسن من تغیر نکردم .........یهو گفتم :
عه...عه...عه
ماهیار ذوق زده گفت : فهمیدی؟
بشکن زدم و گفتم : ای ناقلا ....زیر ابرو برداشتی
ماهیار چشماش گرد و با لحن ناراحت و متعجبی گفت : کیشکا......!!
لبخندم گشاد تر شد ......بار اولی بود که ماهیار منو به اسم خودم صدا میزد
کتشو کشیدم که یعنی بشین بیشتر از این نماز خونه مارو ابیاری قطره ای نکن!
ماهیار: خیر سرم چند ماهه میرم باشگاه هیکل قناصمو بیارم رو فرم....نازی که منو چند دفعه بیشتر ندیده بود فهمیده اونوقت تو نهمیدی...
من : عه.....عه...اهان....عه اره راست میگی.........میگم چرا امشب اینقدر این کته خوشگل تو تنت ایستاده ها...اوا اره
ماهیار بد نگام کرد و گفت : من موندم تو چطور شاگرد اول مدرسه ای ....پوف
با دلخوری پاشدم برم که دستمو کشید و تالاپی افتادم رو زمین و چون خیس بودم شالاپی صدا دادم....
اخ.......نشیمنگاهم !
ماهیار دستپاچه گفت : چی شد ؟ خوبی؟
سرشو محکم هول دادم و گفتم : بیشعور .....دردم گرفت
ماهیار دستشو برد تو جیب کتش و گفت : تخمه خریده بودم گفتم بیام با هم بخوریم
حمله کردم بهش : بده ....بده
- تو جیبمه
دستمو کردم تو جیب کتش و یه مشت برداشتم
اولی رو یه ذره مک زدم و شوری روی تخمه رو لیسیدم و بعد شکوندمش
- اوم.......خوبه...ممنون
- میگم هانا...خیلی وقته باهم درد و دل نکردیم
جدی نگاهش کردم : چیزی شده؟
ماهیار سرشو انداخت پایین : دقت کردی ماهدخت و اتش با هم دیگه چه جوری برخورد میکنن
در حالی که با تخمه کلنجار میرفتم که باز بشه گفتم :چی جوری مثلا؟
- ماهدخت ...و....اتش....هم ...هم دیگرو ...دوست دارن ...نه؟
با قاطعیت گفتم : نه...غلط کردن...تازه فکر نکنم اتش دوستش داشته باشه
...چون اون فقط به خاطر این که من مثلا تو تولدش باشم این کارو کرد....
ماهیار جدی و اروم بهم نگاه کردد و گفت : ولی احساس ادما عوض میشه !
پاشدم که پرسید : کجا میری/؟
-میرم به اتش بگم حق نداره عشق کس دیگه ای رو بدزده
- اون عشق من نیست ...
سر جام خشکم زد
دوباره تکرار کرد : من ماهدختو ...نمیخوام...دوستش ندارم
برگشتم با کنجکاوی نگاهش کردم : اشتباه میکردم....همه اش به خاطر حسادت به
ماکان بود ....میخواستم اون نداشته باشدش....چون زیاد ازش تو فامیل تعریف
میشنیدم ...اما....اما خودم هم نمیخوام داشته باشمش...من اصلا به اون علاقه
ای ندارم
بی تفاوت رفتم نشستم سرجام و دوباره تخمه شکوندم : پ مریض بودی به من گفتی یه کاری کنم ماکانو ول کنه ؟
خندید : نه این که تو نکردی ....یا مثلا خیلی برات سخت بود ....به اتش گفتی اونم قاپشو دزدید دیگه
نگاهش کردم و گفتم : واقعا فکر میکنی اون دوتا همدیگرو دوست دارن؟اصلا به هم نمیان ....
ماهیار مسخره ابروهاشو داد بالا و گفت : نکنه تو هم شبیه اون موقع منی به
ماهدخت حسودیت میشه ؟ میخوای برم به دختر داییم بگم بکشه کنار
بی تفاوت یه ذره چشمامو خواب الود کردم و گفتم : ادای منو درمیاری دلقک ؟
ماهیار ادامسی رو انداخت تو دهانشو با مسخرگی و بی تفاوتی نسبت به سوالم مشغول جویدن شد
با حرص تخمه هارو میشکوندم که یهو یه تخمه قل خورد و رفت تو لباسم .....
-هی...
ماهیار : چته ؟
- تخمه ام افتاد ......
- حالا حتما باید اون تخمه رو بخوری.....افتاد که افتاد
- اخه جایی بدی افتاد
با تعجب نگام کرد که یعنی چی داری میگی؟
به سرعت پاشدم و بالا و پایین پریدم بلکه از تو لباسم در بیاد اما چون خیس بودم و لباس بهم چسبیده بود اون درنمیامد !
- چی کار داری میکنی هانا؟
- تخمه رفته تو لباسم ......یه دقیقه اونورو نگاه کن من درش بیارم
با خنده و با همون ادامس مسخره گفت: بیام کمک جیگر؟؟
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم : اهه مثل این پسرای چیز حرف نزن بدم یماد
با همون لحن ادامسی گفت : اگه اذیتت میکنم دیگه نمیگم عقشم !
دوباره بهش نگاه کردم که گفت : غلط کردم بابا ....الان میرم بیرون یو راحت باش
- پشت در کشیک بده کسی نیاد تو....
- باشه بابا ...حالا انگار ....
بقیه حرفشو خندید و نگفت ...اهمیت ندادم
بلا فاصله که اون رفت مانتو و شالمو دراوردم و به زحمت شروع به گشتن لباسم
کردم .... کاملا لباسم جابه جا شده بود و چسبیده بود به تنم و اوضاع ناجوری
درست شده بود ...
احساس قلقلک میکردم اما نمیدونستم تخمه کجاست ؟
قطره های اب رو بدنم لیز میخوردن و من بازم احساس قلقلک میکردم
داشتم دیوونه میشدم که یهو در باز شد .....
دستامو جلوی خودم گرفتم و خدا خدا میکردم که یکی از پسرا نباشه .....
قلبم تند تند میزد ...برگشتم پشت سرم که دیدم ماهدخت عین عجل معلق ایستاده بالا سرم .....
- تو اینجا داشتی با ماهیار چیکار میکردی؟
با ترس نگاهش کردم....خدایا غلط کردم....همون یکی از پسرا باشه بهتره
- هی....هیچی....هیچی به خدا
- چرا داشتی لباستو میپوشیدی؟؟حالا خوبه درحالت عادی هم چسبیده بود به تنت
دیوونه اس ها...من که داشتم لباسمو درمیاوردم ....مشنگ بانو !!
با ریلکسی تمام گفتم : به من شک داری یا به پسر عمه ات....؟ اون که بیرون بود ...
چند ا فحش نثار ارواح مشترکمون کردم و پیش خودم گفتم : حالا خوب شد گفتم جلوی در وایسا کسی نیاد تو
همون لحظه تخمه رو پیدا کردمو مانتو و شالمو پوشیدمو بدون توجه به ماهدخت
رفتم بیرون و پوست تخمه های تو دستمو تو سطل زباله خالی کردم و با حرص رفتم
سمت ماهیار که یه ذره اونور تر بود
- هوی...مگه من بهت نگفتم که.......
دیدم اصلا حواسش به من نیست و داره به بچه ها نگاه میکنه ....
تکونش دادم : مگه با تو نیستم باز هیجانی شدی؟
ماهیار : دارم به تو فکر میکنم
- یادم نمیاد بهت اجازه داده باشم بهم فکر کنی
خیلی جدی گفت : داشتم به بچه ها نگاه میکردم...شیران و اتش که از دوستای بچگیت بودن حتما خیلی دوستت دارن !
چی داره میگه این؟؟
- ماهی ...فکر نکن اون دختر دایتو انداختی به جونم اینجوری یادم میره ها!!
- به غیر از اتش و شیران......امیررایا هم که غایبه و الوند هم که نیست ... اونا هم دوستت دارن....
برگشت نگاهم کرد و گفت :خیلی خوش شانسی ها ...همه می افتن تو مثلث عشقی تو افتادی تو شش ضلعی عشقی...
و رفت سمت ماهدخت که داشت با غر غر می اومد طرفمون تا سو تفاهمو باش رفع کنه
و منم تو خماری به بچه ها نگاه میکردم ....
اتش
شیران
امیر رایا ( این رو تو ذهنم بهش نگاه میکردم...گرچه هروقت میخواستم بهش فکر
کنم نقش و نگار های دیوار مسجد به جای اون میاد جلو چشمم)
الوند
اه ...اه....اسمشم بهم حالت تهوع دست میده...
خوب اینجوری که با من میشه پنج ضلعی....ولی ماهیار گفت شش ضلعی.....
ای ای ای ...ریاضیاتشم مورد داره ....اونوقت به ماکان حسودیش میشه ....شایدم همینجوری یه چیزی پروند ...نه؟
یه هفته بعد
تق تق در می اومد
- چیه نیلی ؟؟بیا تو
در رو باز کرد و اومد تو ...
- چشمات درد میگیره دختر....چرا اینقدر تو کتابی ؟؟ اینقدر خودتو اذیت نکن
سرمو از کتاب بلند نکردم و همون طور که سعی داشتم اشتباه معادله امو پیدا کنم گفتم : اذیت نمیشم ...ممنون به فکری!
اگه خونه خودش نبود یه گمشو بیرونم اضافه میکردم ولی حیف
نیلیا اومد تو و گفت : هانا!!...چیزی شده؟یه هفته اس تو همی !
ایندفعه سرمو اوردم بالا و گفتم : نه هیچ چی نیست ...چطور مگه؟
نیلیا روم دقیق شد و در حالی که سعی میکردم با زل زدن تو چشمام از زیر زبونم حرف بکشه گفت : چیزی شده ؟ ماهیار چیزی گفته؟ کاری کرده؟
بدبخت ماهیار هرچی میشه میندازن تقصیر اون !
- نه بابا...فقط داریم نزدیک کنکور میشیم میخوام تست زدن هامو بیشتر کنم !
- فقط همینه دیگه؟؟
سرمو تکون دادم که یعنی اره خیالت تخت !
نیلیا که رفت بیرون دستمو کلافه رو گردنم کشیدم....معلوم نبود یه مدت چم شده ....اشفته بودم !
تمام روز درس میخوندم تمام شب بیدار میموندم ....تو این هفته به کل تاریخ
زندگیم نگاه کرده بودم ....جواب تلفن های هیچ کسی رو نمیدادم حتی اتش ...
صدای ایفون اومد ....
دوباره مشغول معادله شدم که نیلیا صدام کرد : برو دم در کارت دارن
- بگو نیست ...خوابه ...درس میخونم...چمیدونم یه چیزی بگو دیگه
دوباره داد زد : پاشو برو دم در زشته
- کیه؟
- امیره ......
- پوفی کشیدم و چادر گل گلی کنار در ورودی رو برداشتم و رفتم دم در
هوا با اینکه بهار بود ولی به نظرم خفه میومد ....انگار همه جا گرفته بود انگار هوا رو سینه ام سنگینی میکرد....
ابری بود معلوم بود میخواست بارون بیاد....
در رو باز کردم و اروم سلام کردم
با لبخند اومد سمتم و سلام کرد
منتظر بودم بگه برای نماز مغرب عشا میام دنبالتون که گفت : حالتون خوبه ؟
- ممنون ...شما خوبین ؟خانواده خوبن ؟
- وقتی شاگرد خوبی مثل شما داشته باشم چرا خوب نباشم ....حلوایی که دیروز پخته بودین عالی بود ...خدا پدرتون رو بیامرزه
و بعد بشقاب رو بهم داد
به کل فراموش کرده بودم که دیروز برا بابام و ویشکا حلوا پخته بودم ...اونم زا رو دستور العمل پسرحاجی !
ظرفو گرفتم و گفتم : همه اش به خاطر دستور پختی بود که شما داده بودین
....میدونیم تو محل به خاطر رفت و امد به خونه ما براتون حرف دراوردن
...واقعا معذرت میخوام ...خدا بخواد کم کم از این جا میرم
خیلی بیحال صحبت میکردم و خیلی لفظ قلم مثل وقتایی که با دبیرا یا یه ادم مهم صحبت میکنم ....میدونستم که متوجه شده
قیافه اش یه ذره در هم رفت : بهتون عادت کرده بودیم ....جاتون خالی میشه ...کجا میرین؟
- میرم خونه خودمون ...پیش مامانم ...
با پوزخند ادامه دادم : پیش خانواده ام
- بله....خوش باشین ...مزاهم نمیشم
خداحافظی کرد و رفت
مهرسام تهدیدم کرده بود بعد این حلوایی که پختم برم سراغ امیر یه کاری میکنه حلوای بعدی برا شادی روح من باشه !
منم نمیخواستم ناراحتش کنم ...دلم میخواست امیر یادش بره که یه هانایی یه روزی اینجا زندگی میکرد
دلم میخواست همه منو یادشون بره
ظرفو گرفتم تو دستم و برگشتم تو خونه ...چادرو رو چوب لباسی گذاشتم و ظرفو برگردوندم تو اشپزخونه
- نیلی جون....شرمنده ها تمام جهیزیه ات رو هفت تا خونه اینور و اونور نذری دادم
رفت سمت تلویزیون و کانال رو عوض کرد و گفت : برمیگرده اشکال نداره ...فعلا فکر این کنترل باید باشیم که خراب شده ..
- من که تلویزیون نمیبینم ...خودت برو
هواشناسی اعلام کرد که میخواد بارون بیاد ..همون طور که گوش میدادم رفتم سمت اتاق که تلفن خونه زنگ زد
نیلیا در جا برداشت و بعد از خوش و بش گفت : هانا باتوهه
خمیازه کشون رفتم سمت تلفن و با حرکت لب پرسیدم کیه که دستشو تو هوا تکون داد یعنی خودت ببین
-بله؟
- چطوری هانا؟ چه خبر؟
-اولا سلام سینا خان....دوما امرتون؟
- چرا میزنی حالا ...بابا منم خوبم ...همه سلام دارن ...خیلی ممنون که نگرانی !
- لفظ نیا برا من ...چیکار داری؟؟
نیلیا اشاره کرد که یعنی درست صحبت کن ...این دفعه من دستمو تو هوا براش تکون دادم
سینا : باشه بابا ...پاچه نگیر...میگم
- بفرمایین!
- اولا زنگ زدم اعلام کنم سرایدارتون برگشته منم کلیدو تحویل دادم ...دفعه
بعدی برای شست و شوی ماشین رفقاتون رو حیاط مدرسه حساب نکنین
- خوب؟
- دوم اینکه بچه ها گفتن زنگ بزنم اگه دلت میخواد بیای اینجا باهم درس بخونیم؟
با کنجکاوی پرسیدم : چه ها یعنی کیا؟
- ماکان گفت
صدای داد ماکان اومد : مگه نگفته نگو من گفتم
- بی توجه به پیشنهادش گفتم ماهیار چطوره ؟؟
- ما هم که چغندریم ...مهم نیست من و ماکان خوبیم ها ؟...فقط ماهیار
- خوبه یا نه؟
- اره بابا خوبه...هانا بیشوخی حالت خوب نیست ها ...هیجانی شدی باز؟
- تنها حسی که الان ندارم همون هیجانه
- خوب خدا رو شکر ...پاشو بیا دور هم درس بخونیم توهم حالت خوب شه
- نمیام حوصله ندارم
- بیا دیگه خوش میگذره ...
یه ذره عصبی گفتم : میگم حوصله ندارم ..نمیام
سینا متعجب از این که چرا من اینقدر اخلاقم سگ شده گفت : باشه خوب بابا
...تا پایان این مکالمه تلفنی فکر کنم یه چند تا سکته ناقصو رد کنم با این
تن صدات
بعد به طرف ماکان کرد و گفت : ماکان !! میگه حوصله نداره نمیاد
صدای داد ماکان اومد : به درک ...قطع کن
منم تا اینو شنیدم بی خداحافظی از سینا قطع کردم .....
و دوباره چپیدم تو اتاقم
به قرص گردولی توی دستم خیره شده بودم...
گوله گوله از پیشونیم عرق میریخت
ترسیده بودم...استرس داشتم
دوباره یه نگاه به در بزرگ قهوه ای شکلاتی نگاه کردم و دوباره به قرص توی دستم
اخریشو انداختم تو دهن خشک شده ام و دادمش پایین
بدون اب ...
نفس عمیقی کشیدم ...
فکر نکنم با وجود این قرص حالم بد بشه
فکر نکنم جلوشون کم بیارم
نه جلوی مامان نه اون شوهرش سیامک نه دایی ها نه زن دایی ها
دستمو بردم طرف زنگ
منصرف شدم....دستمو کشیدم
اه...بسه هانا
بسه کیشکا
بسه دختر هادی ...اینقدر لوس نباش
بعد تلنگری که به خودم زدم دستمو با قاطعیت رو زنگ نشوندم
به ثانیه نکشید که تیک در بلند شد و باز شد
بند کیفمو محکم رو شونه ام فشار دادم و رفتم تو
طول کشید ....هر قدم یه قرن طول کشید ......اره خیلی طولانی بود
خیره شده بودم به سنگ فرش ها که صداش اومد...صدای گریه اش ...کیشکا کیشکا گفتنش!!
ایستادم...
شوهرش پشت سرش بود ....خودش جلو تر از ورودی ایستاده بود و گریه میکرد .
خیره نگاهش کردم...چونه ام لرزید ....بغض وحشتناکی پشت لپ هام و توی گلوم بالا و پایین می پرید !
کم کم اشک تو چشمام جمع شد ...
چم شد پس؟
من که تمرین کرده بودم گریه نکنم
من که یه هفته تمام با خودم عزا گرفته بودم ...با خودم تصور کردهب ودم...بار ها و بار ها این صحنه رو تصور کرده بودم....
پس چرا؟؟...چرا با دیدن مادری که ولم کرده بود و تهدیدم کرده بود و
میدونستم الان فقط به خاطر چندر غازی که گیرم اومده هوامو داره ...بازم با
دیدن این موجودی که اتش اصرار داره بهش بگم مادر...بغضم میگیره ؟؟
دستمو بردم و گوشه چشممو که خیس شده بود پاک کردم
حرکت گلوم و منقبض شدن لپ هام رو وقتی که بغضمو میخوردم حس کردم
لپ هایی که به خاطر مادری که مادر نیست بارها خیس شده بود
بار ها به خاطر خجالت جلوی این و اون به خاطر مادری که مادر نبود صورتی شده بود
لپ هایی که بارها به خاطر مریضی و مادر یکه پرستارم نبود رنگ پریده شده بود ....کبود شده بود ....
اما چرا دروغ بگم ؟؟
من لپ هایی رو که با بوسیدن ماهیارگل مینداخت ....
لپ هایی که از عصبانیت وجود ماکان قرمز می شد ....
لپ هایی که زیر نور های ابی مسجدی که با امیر رایا میرفتم ابی می شد ...
از خوشحالی دور هم بودن با شیران و اتش و سینا صورتی می شد ....
من این لپ ها رو ....لپ های خیس و صورتی م رو به مادرم ترجیه میدادم......
پس گریه نمیکنم
چند قدم که جلو رفتم با تمام توانش بغلم کرد ....
میشه گفت پیر شده بود.....
اشکاش مانتوی نازک بهاره امو خیس میکرد ....محکم تر به خودش فشارم داد ...
عین یه مترسک یا یه عروسک بی حرکت ....عین یه چوب خشک ایستاده بودم تا بغل کردنش تموم بشه!
بی تفاوت همون طور که تو بغلش بودم به سیامک نگاه میکردم....به زور میخواست بهم لبخند بزنه
زل زده بود تو صورت استخونیش.....تو صورت استخونی نا پدریم .....
خبر داشتم که قبلا جدا شده بود .....اونم یه پسر از زن اولش داشت .....که با همون زن اول زندگی میکرد ...
بچه اش ول کرده بود به اضای این که مامانم هم منو ول کنه .....که ول بشم...که هرکسی جرات کنه درموردم حرف بزنه!
ولم که کرد با قربون صدقه های سوری اش راهنمایی ام کرد به داخل خونه
...مثلا قرار بود جشن بازگشتم به کانون گرم خانواده باشه...اما درواقع یه
تجدید اگاهی بود که اسم اعضای خونواده رو یادم بیاد ....
ایرج خان نشسته بود روی مبل که بالای سالن بود ......خیره و سرد نگاهش کردم .متقابلا جوابم داد !
اولین کلمه ام رو گفتم ...خیلی البته به خودم فشار اوردم " سلام
ماهیار که مشغول صحبت با مامانش بود سرشو برگردوند سمت ما..........
با دیدن من چشماش گرد شد .ولی چیزی نگفت...
ماکان با اون نگاه تیزش نگاهم میکرد ...
ماهدخت هم قبلا از جانب ماکان شیرفهم شده بود که چیزی از اشنایی قبلی مون نگه....اون دوتا خبر داشتن ولی ماهیار....
از این بابت ممنون همین صاحب نگاه تیز بودم ....
خاله نسترن با دیدنم با خوشرویی بلند شد و اومد سمتم ....شوهرش هم همین طور....شوهرخاله مهرگان !
البته اون موقع ها یادم نمیومد فامیلیش چه وگرنه می فهمیدم ماکان باهام نسبت داره !
خاله بغلم کرد و با صدای نازش گفت : خیلی بزرگ شدی کیشکا !...خانم شدی خاله !
لبخندی زدم: برعکس شما که تکون نخوردین ...
شوهر خاله هم با خوش رویی بهم خوش امد گفت ...
و پسراشو معرفی کرد : کیشکا جان...اینا پسرای ما...ماکان و ماهیارن....همونایی که تا گیرشون می اوردی سلاخیشون میکردی !
خندیدم...
پسرا عادی برام سر تکون دادن...ری اکشن منم جز این نبود ...
ماهیار سعی میکرد نگاهم نکنه....میدونم عصبی بود ....و من همه اش نگران بودم که قلبش هیجانی نشه !
زن دایی لادن هم که خانم اروم و خوش قیافه ای بود و معمولا تو چیزی دخالت
نمیکرد ..طبق اون چیزی که یادم میاد و مامان اون موقع ها تعریف
میکرد...اومد سمتم و رومو بوسید ...دایی جهان هم که شوهرش بود باهام دست
داد وبا لحن شوخ طبعی گفت : ماشالله روی مامانتو تو خوشگلی سفید کردی ها
دایی ...
سعی داشتن که یخمو اب کنن ...نمیدونستن اگه بهم رو بدن تا دو مین دیگه با هشت ریشتر کانون خانواده رو به لرزه در میارم !
در جوابش گفتم : لطف دارین دایی...به خوشگلی شهرزاد شما که نمیرسم ...نیستش؟
شهرزاد -دختر دایی که میدونستم از پرورشگاه اومده و هنوز که هنوزه به عنوان
عضو خانواده حسابش نمیکن -از تو اشپزخونه دوید و با خوش حالی بغلم کرد و
گفت : نمیدونی از دیدنت چقدر خوشحالم ...
اخی ....دلم سوخت حتما این ماکان و ماهدخت و ماهیار خیلی باهاش بد بودن
صمیمانه بغلش کردم و گفتم : منم از دیدنت خوشحالم عزیزدلم ....
لادن جون و دایی جهان نشستن سر جاشون و شهرزاد هم پیششون نشست ....
جهان و لادن ...دقیقا دو تا مارک روغن !!...
به فکر مزخرفم خندیدم و تصمیم گرفتم من کسی باشم که میرم سمت دایی نریمان و زنش....یعنی مامان و بابای ماهدخت
ماهدخت از اون بغل کردن های مسخره اش یه دونه پیشکشم کرد و مامانش هم
همینکارو کرد ....دایی هم که معلوم بود زیاد از اومدن من راضی نیست با ترش
رویی اخمی کرد و به یه خوش امد گویی بی روح بسنده کرد !
رفتم بشینم پیش ماهیار که بلکه از دلش در بیارم که مامان گفت بشینم پیشش....
نشستم پیشش ....
شهرزادم مبل تکی رو که کنارم بود اشغال کرد ...
مامان اصرار داشت که شالمو در بیارم و راحت باشم و من همچنان به نگه داشتن شالم پافشاری میکردم
تا این که ماهدخت از رو سرم کشیدش ......
موهای کوتاه شده ام با کشیده شدن شال اومد دور گردنم
دستی کشیدم و مرتب شون کردم ....
مامان نازم میکرد و همچنان قربون صدقه میرفت و به غیر از تعریف های اون حرف دیگه ای شنیده نمی شد ...
دایی جهان : سیامک خواهر زاده منو اینطوری نگاه نکنی ها ....بابا اینقدر حسود نباش...نازی اونم ناز کن بیچاره کمبود محبت نگیره
زن دایی لادن لبشو گاز گرفت و گفت : جهان...! زشته !
شهرزاد : کیشکا چرا اینقدر غریبگی میکنی؟
صدای ایرج خان بلند شد: ....طوبی ...طوبی....از مهمونمون پذیرایی نمیکنی چرا؟
طوبی که خدمتکار خونه بود الساعه با سینی شربت رسید....شربت رو برداشتم و تشکر کردم
یه ربع گذشت که دایی حهان گفت که پاشم با بچه ها باغو یه دوری بزنم تا حوصله ام سر نرفته ....
ماهدخت و ماکان و ماهیار و شهرزاد هر چهار تاییشون بلند شدن ....منم شالمو کش رفتم و بلند شدم
بعد از این که وارد حیاط شدیم سعی کردم با ماهیار هم قدم بشم و براش تو ضیح بدم اما شهرزاد نمیذاشت ..
اه اه دختره ی خوش برخورد ....چه میشد اینم مثل ماهدخت نچسب میبود من الان میرفتم پیش ماهیار ؟؟
ماهدخت با ماکان پچ پچ میکرد
رسیدیم به گلخونه ......
شهرزاد : بریم تو بچه ها ....؟
ماهدخت با ناز گفت : هواش گرفته اس من نفسم میگیره قربونت !
یه جوری نگاهش کردیم جمیعا که خودش متوجه ناز بیخودش شد !
اما خوب نرفتیم تو رو صندلی های کنار استخر نشستیم و مشغول گپ شدیم ....
تا اینکه شهرزاد رفت داخل تا شربت هامونو که نخورده بودیم بیاره
زمین به خاطر بارونی که دیروز باریده بود خیس بود و بوی خاک میومد !
بلافاصله که شهرزاد رفت از جام پاشدم و رفتم سمت ماهیار
-ماهیار...!!
نگام نکرد ....
با صدای بلند تری صداش زدم : ماهیار...!! به من نگاه کن !
پامو کوبیدم رو زمین : ماهیار...!!
ماکان ماهدختو بلند کرد که برن دور تر و ما تنها باشیم !
ماهیار : ها ؟؟ چته؟؟ چی میخوای؟؟ پس بگو چرا قبول کردی بیای خونه ما ...از
همون اول هم منو شناخته بودی نه؟؟..از ادم هایی که دروغ میگن حالم بهم
میخوره ....
نفسمو با حرص میدادم بیرون ...
من : یادته به من نگفته بودی که به خاطر بابات برا اصلانی کار میکنی ؟؟
یادته تمام مدت ازم کوچک ترین خبری نگرفتی...اون موقع پیش خودم فکر میکردم
یه چیزی هم باید دستی بهت تقدیم کنم ...انگار بدهکار شده بودم ....ولی
نبودی ببینی وقتی نیلیا زنگ زد و گفت حالت بد شده چه حالی شدم ....نبودی
ببینی به خاطر پسرخاله ای که نمیدونست دختر خاله اشم داشتم خورد میشد
......نفهمیدی چه جوری به اون الوند بی پدر مادر التماس میکردم کاری به
کارت نداشته باشه .......اصلا تا حالا پیش خودت گفتی من با چه رویی اتش رو
...همبازیم رو و دوستم رو .....برداشتم اوردم بالای سر تو ....نذر کردم اگه
حالت خوب شبود بیام اینجا ......این جهنم کذایی رو تحمل کنم .....فقط اگه
توخوب میبودی ...فقط همین .....حالا هم برام مهم نیست اگه ناراحت
بشی......من که میدونم چیزی رو دروغ نگفتم....فقط نگفتم بعضی چیزا
رو......توهم که تو این مدت منو دختر خاله صدا میزدی.....پس اینا برام مهم
نیست...مهم اینه که اون شب این بیماری مزخرف ارثی نابودت نکرد ....مهم اینه
که من هنوز پسرخاله ام رو دارم...
بلند شد و بغلم کرد
سعی میکردم بلند بلند گریه نکنم که کسی نفهمه .....ولی داشتم گریه میکردم
برای بار چندم بود که تو بغل ماهیار گریه میکنم نمیدونم؟؟اما داشتم گریه
میکردم که.......
شهرزاد صدامون کرد مثل اینکه باید میرفتیم تو .....
همون لحظه هیجانم گرفت
یعنی فکر کردم که تا کمتر از پنج دقیقه دیگه اوت میکنه
از بغل ماهیار دراومد و با عجله گفتم : قرصات باهاته؟
ماهیار: مگه خودت نداری؟
با ترس گفتم : تموم شده ...نکنه توهم نداری؟
ماهیار : چرا ..چرا من دارم ...اروم باش ...اروم بیا تو تا برات بیارم و
بعد ماکان رو صدا زد که حواسش به من باشه و خودش دوید سمت در ....اروم اروم
رفتیم داخل ....ماهیار داشت تو جیب کتش میگشت .....
سعی کردم مشخص نشه که حالم بده ...نشستم کنار مامان
خاله نسترن از ماهیار پرسید که دنبال چی میگرده که ماکان در گوشش چیزی گفت
خاله نسترن گفت : نگرد اونجا رو ...تو کیفه منه ...گذاشتم طبقه بالا
ماهیار دوید و از پله ها بالا رفت
ایرج خان به حرف اومد : از اتش شنیدم که کارم میکنی ....مثل بابات معلم زبان شدی ....
حالم بد تر شد ...اروم نگاهش کردم و مودبانه حرف اتش رو تصدیق کردم
پس اتش هنوزم باهاشون در ارتباط بودداشتم از حال میرفتم که طوبی خانم با یه لیوان اب اومد جلو ....
نمیتونستم بخورم ...تشکری کردم که صدای ماهیار اومد : بخورش هانا !
ابو برداشتم و خوردم ....توش قرص حل شده بود
سرمو اوردم بالا که تشکر کنم که دیدم همه ساکتن
به ماهیار نگاه کردم جلوی دهنشو گرفته بود .....
اخرین جمله اش تو سرم پیچید...یخورش هانا......هی.........هانا ؟؟
وای .....
مامان با تعجب پرسید : هانا ؟؟ماهیار تو از کجا میدونی خاله؟؟
حالم بهتر که نشد مزخرف تر شد ......باید صبر میکردم تا قرص اثر کنه در عین حال گفتم : من گفتم هانا صدام کنن !
ماهدخت : اره عمه....کیشکا گفت ....
شهرزاد : اره ؟؟...پس منم هانا صدات میکنم ...ولی کیشکا که قشنگه ....اصلا یعنی چی عمه؟
ماکان جواب داد : یعنی جوجه مرغ چند روزه
وای خدا......اینا چرا اینقدر سوتی میدن .......
همه متعجب به ماکان نگاه میکردن
ماهدخت مثلا خواست بحثو عوض کنه از من پرسید : موهاتو کوتاه کردی هانا ؟
وای.....اینا که هی دارن گند میزنن ؟
زن دایی لادن : مگه کیشکا رو قبلا دیده بودی ماهدخت ؟
ماهدخت : نه نه ....همین طوری پرسیدم
گرچه فیصله پیدا کرد اما تا اخر جمع همه ماها رو مشکوک نگاه میکردن منم با چشم خط و نشون میکشیدم که دارم براتون !
ر خونه رو بستم
نیلیا : اومدی؟...سلام
با خوشرویی سلام کردم و رفتم تو اشپزخونه
نیلیا : هوی کثیف...اونجوری با اون دستای چرکت غذا درست نکنی ها ......ایی چندش !
من : مگه تو غذا درست نکردی؟
نیلیا : وقتی شمای استاد هستی ما چی بگیم.....
پوفی کردم و رفتم تو اتاق لباسامو پرت کردم رو تخت و کتاب شیمی رو برداشتم و
بعد از این که زیر چشم های عقابی نیلیا دستامو شستم رفتم تو اشپزخونه
.....اول یه ذره از کتابو در حالی که سیب زمینی پوست میکندم خوندم و بعد
بستمشو با صدای بلند از خودم شروع کردم به پرسیدن و غذا پختن ......!
مرغ ها رو تو پودر سوخاری غلط دادم و بلند بلند گفتم : سلول های سوختی ...سلول های گالوانی نوع دم اند
زیر چشمی کتابو پاییدم
ودمو دعوا کردم : خاک تو سرت.....دختر مشنگ !....سلول های نوع اول اند اشکول !
دوباره تکرار کردم : باشه....باشه......نوع اول اند.....اول....اول..خوب یاد گرفتم سوال بعدی
کربوکسیلیک اسید هایی که زنجیره بلند دارند...اسید چرب نامیده میشوند .......اسید چرب....چرب
نیلیا عین جن کنارم ظاهر شد : چرا اینجوری درس میخونی ...؟
بی توجه ادامه دادم : پس اسید چرب کربوکسیلیک اسید هایی که زنجیره بلند دارند....
نیلیا : یه لیوان اب از شیر پر کرد و خورد و گفت : تاحالا ندیده بودم اینجوری درس بخونی ......همیشه اروم میخوندی.....چیزی شد هانا؟
جیلیز ویلیز روغن داغ بلند شد ....مرغ های داشتن سوخاری میشدن ...خوشحالم
که تو این مدتی که اینجا بودم یه کار مفیدی کردم .....حداقل بعد ها میتونم
بگم اشپزی هم یادگرفتم...البته اگه پرسیدن از کی اون ناحیه رو سانسور میکنم
من : نیلیا ...با مامان صحبت کردم....فردا.....دارم میرم
نیلیا : قرار نبود به این زودی ها بری که......اینجوری من خیلی تنها میشم ...
من : منم تنها میشم ....تو این مدت خیلی کمکم کردی ....شاید بشه گفت .....ویشکا نداشته ام بودی ....
نیلیا درحالی که بغض داشت و چشماش خیس شده بودگفت : لب و دهنتو گاز بگیر ...من هنوز ارزو دارم خدا نکنه مثل خواهر تو باشم
تو گریه ام تلخ خندیدم ....نیلیا رو خیلی دوست داشتم .....تو این مدت خیلی
کمکم کرده بود .....معلوم نبود اگه اون نبود من الان اواره کدوم جهنمی
بودم....معلوم نبود پول ام رو چجوری در میاوردم .....اخه تو این تهران خراب
شده کدوم ادمی حاضر میشه خونه اشو با یه دختر مجرد ناشناس نصف
کنه.....اونم همخونه بدی مثل من !
سرمو انداختم پایین و در حالی که اشک ها گونه امو قلقلک میدادن گفتم : دلم برات تنگ میشه ....
سرمو اوردم بالا و نگاهش کردم : دلم خیلی برات تنگ میشه.........خیلی
محکم بغلم کرد و گفت : منم برات دلم تنگ میشه خر خون
محکم تر گرفتمش تو بغلم .....چرا باید برم ؟؟؟چرا باید بازم زندگیمو خراب
کنن ...اخه مگه من چیکارشون کردم ......خدایا میفهمی خستگی یعنی چی؟؟ یعنی
الان من ........خسته شدم .....یه جفت پا دادی و انتظار دادی همه مسیرو
برات سگ دو بزنم ....منم کولی میخوام خدایا .... میخوام یکمی از مسیرو هم
به یکی دیگه متکی باشم ...فقط یه خورده ....
تلفن زنگ خورد ...نیلیا بین گریه هاش خندید : اگه گذاشتن دو دقیقه حس بگیریم!
پاشد و دو تا اهم کرد تا صداش صاف بشه و گوشی رو برداشت :
-الو
-سلام اقا امیر!
-هانا ؟؟ اره هستش ....گوشی خدمتتون
با غر غر بهش اشاره کردم که یعنی میگفتی نیستش .......حالا مهرسام سرمو میخوره
- الو
- سلام هانا خانم ....خوبین؟خانواده خوبن ؟
- ممنون ....خوبن سلام دارن (یعنی حالم از این صحبت کردن بهم میخوره )شما خوبین؟
- خوبم با احوال پرسی های شما
این مثلا دیگه اند تیکه پرونی های پسرحاجی بود !
چیزی نگفتم که خودش گفت : غرض از مزاهمت .....راستش امشب یه دو سعت دیگه یه
جشن کوچولو داریم به عنوان گود بای پارتی شما .....ببخشید دیر زنگ زدم
دعوتتون کنم !
نه بابا ! این گودبای پارتی هم میدونه چیه..........هی......استغفرالله
برادرم ....من را به مجالس لهب و لعب فرا میخوانی ؟؟؟....با سر خواهم امد !
- چرا زحمت کشیدین ......اصلا راضی به زحمتتون نبودم اقا امیر...
- پس امشب تشریف میارین ! هرکسی هم که میخواین دعوت کنید ....دیگه مزاحمتون نمیشم
- اختیار دارید ....بازم ممنون فقط ادرسو اگه لطف کنین ........
- براتون اس میکنم.....شبتون خوش
- خدافظ
اس میکنم؟؟؟....یا حضرت هابیل !!......
پارتی و اس بازی و ....نوچ نوچ نوچ ....جهنمی نباش برادرم بسیجی باش !....سنگر رو حفظ کن !
به محض اینکه گوششی رو گذاشتم جیغ بلندی کشیدم و گفتم : نیلی جون رخت و لباستو عوض کن که باید بریم پارتی
تا خود اتاق یکی درمیون قر میدادم و اهنگ میخوندم !
دست خودم نبود که خیلی خوشحال شده بودم ...........
- کدوم جهنم دره ای موندن ؟
- چون من بهشون گفته بودم حوصله ندارم نمیرم باهاشون درس بخونم واسه هموندارن لفتش میدن !واستا ....
لبخند بدجنسی روی لبم نشوندم و دستمو بردم تو کیفم تا گوشیمو پیدا کنم ....
دنبال شماره اش گشتم .....اهان پیدا شد !!
اخیش........حالا حالتونو میگیرم پسرخاله های عزیزم !
به اون مورد مورد نظرم که میدونستم هم ماکان ازش بدش میاد هم ماهیار هم سینا زنگ زدم و گفتم هرچه سریع تر بیاد دنبالم !
گرچه خودم هم راضی نبودم ولی برای چزوندن اون سه تا پشه لازم بود !
نیلیا : به کی زنگ زدی؟
ابروهامو انداختم بالا و گفتم : الان میاد .......شما فقط سوار شو ..
بعد هم اینه امو دراوردم و همون طور که جلو درحیاط مشغول مرتب کردن شالم بودم
صندل پاشنه پنج سانتی شکلاتی پام بود .....مانتو شیری لخت بلند که با یه
ساپورت پوشیده بودمش ....سراستیناش و کمربندش شکلاتی بود .....یه شال
نسکافه ای هم زده بودم که رگه های عسلی داشت ......
شکلاتی و شیری و عسلی و نسکافه ای و ......فقط مونده بود به خودم یه کارتون وصل کنم روش بنویسم صبحانه حاضر است !
سرم تو اینه بود که صدای بوق ماشین باعث شد سرمو بلند کنم
و بلافاصله ماشین ماکان اینا که پشت سرش ایستاد .
او لالا ....با لیموزین تشریف اوردن .....
بدون توجه به راننده اشون که درو برام باز کرد رفتم سمت ماشین الوند
و جلوی چشمای اونا باهاش خیلی گرم خوش و بش کردم و با خنده سوار شدم
......
اخیشش......اخیش.......دلم خنک که نه منجمد شد ......اخیش ...........تا اونا باشن دیر نکنن !
حالا چون راه رو بلد نبودن مجبور بودن دنبال مابیان ...یک ...هیچ پسرخاله ها !
با الوند و نیلیا ماشینو گذاشته بودیمرو سرمون و تا جا داشتیم خندیده بودیم ...
زیر چشمی و از توی اینه لیموزینو میپاییدم .....
شیشه هاش دودی بود ولی می شد حدس زد الان چقدر ماهیار هیجانی شده یا چقدر ماکان فحش های ابدار برای من تو دلش ردیف کرده ....
دهان سینا رو هم میتونستم تصور کنم که ده ها هزار متر باز مونده
عه .....پیام کوتاه برام رسید
اتش بود " کجایی ؟ دم در خونه نیلیام !"
فوت.....چی شده امشب همه میخوان منو ببینن
چه مهم شدن .....
ج دادم " با رفقا دارم میرم گودبای پارتی "
- " کجا ؟ با کدوم رفقا ؟"
بدجنسانه یه لبخند زدم و سریع نوشتم "none of your business sweety
(" بهت ربطی نداره خوشگلم ")
بلافاصله گوشی نیلیا زنگ خورد ......
قضمیت شماره همه رو از رو گوشیم برداشته بود سریع ادرس گرفت و نلیا هم بدون
توجه به اشکال موزونی که من در میاوردم تا بهش بفهمونم نگه ادرسو گفت !
پوفی کشیدم و برگشتم عقب که کیفمو بزنم تو سرش که سگگ کیفم خورد تو سر الوند ...
- خوبی؟ چی شدی نیکان؟
- اخ....حقت نیست حالا بزنم لهت کنم ؟
نیلیا : چرا حقشه ...حقشه اصلا بکشش
چشم غره ای برا نیلیا رفتم
همون موقع لیموزین با سرغت زیادی سبقت گرفت ....دهانم باز موند
نیلیا : مگه ادرسو دارن ؟
گلاب به روتون عین منگولا نگاهش کردم .....
: نمیدونم
نیکان هم سرعتشو زیاد کرد
اینقده از پلیسای پایه خوشم میاد ......اینقده خوشم میاد !
ماشینه لامصب راه نمیرفت که ......فکر کنم کم کم پیاده میشدیم هولش میدادیم
ای مورد شورتو ببرن ....البته ماشین که نمیمیره .....ای ایشالله کارواش پیش از اسقاطیتو ببرن !
اهان این خوب بود
یه نگاه به اسمون کردم ...یه شهاب سریع رد شد .....جون شما این ستاره ها هم داشتن ازهم سبقت میگرفتن
یهو ماشین اوج گرفت و دل من هری ریخت ....دستمو گرفتم به این دستگیره بالای در و سفت چسبیدم تو جام .....
و همزمان با جیغ پرسیدم : چی شد ؟
نیکان با عصبانیت ونگرانی بهم نگاه کرد و گفت : فکر کنم ترمزش بریده .....ای لعنت به این ماشینای اداره ما !
بیشول ماشین اداره اشونو دودر کرده حالا دو قرت و نیمه اشم باقیه ......
چه قدر از پلیسای بی عرضه بدم میاد .....اخه چقدر !
نیلیا با جیغ گفت : چیکار کنیم
چشمامو محکم رو هم فشار میدادم و خدا خدا میکردم فقط بالا نیارم تو اون موقعیت ....
صدای خواننده هم رو مخ بود
البته ماشین که اهنگ نداشت ....از تبلت نیلیا بود ........
مهم اینه تو کنارمی خیلی بیقرارمی
هر لحظه به یادمی این روزا
مهم اینه تو شدی گلم خیلی عاشقت شدم
حتی بیشتر از خودم این روزا
اتفاقا تنها چیزی که مهم نیست همینه جون تو
با استرس و صدایی لرزیده داد زدم: اونو خفه کن .......
نیلیا اومد خاموشش کنه که رفت زیر صندلی وخودش محکم خورد پشت صندلی من .......
اخ بلندی گفت منم در اثر برخوردش یهویی رفتم جلو و چون کمربند بسته بودم یهویی برگشتم عقب
ماشین افتاده بود تو سراشیبی میرفت....میگم میرفت یعنی میرفتا
ابروم از هیجان بالا پایین میپرید .......
ای بپوکی امیر با این اس دادنت .......اس ندادی ندادی...وقتی دادی فراخوان عزراییل دادی !
نیکان هرچی تلاش میکرد با کم کردن دنده ماشینو بایستونه به خاطر سراشیبی بی تاثیر بود ......
نیلیا فوق العاده بلند جیغ میکشید ........
و من ....از همه بدتر همه اش می لرزیدم
الوند متوصل شده بود به ائمه : یا حضرت عباس.....یا امام رضا ....
و من بدون توجه به اینکه کی اطرافم نشسته مدام صلیب میکشیدم و دستامو تو هم قفل میکردم ....: Jesses Christ….
(یا عیسی مسیح )
دو تا صلیب که کشیدم یهو چشمم افتاد به لیموزین ......
گوشیمو سریع در اوردم ....
د بردار لعنتی
ماشین روی سنگی رفت و سر من محکم خورد به سقف ....همزمان با اخ گفتن من ماهیار جواب داد
- چه خبرتونه اینقدر سریع میاین ؟؟
- ماهیار ترمز بریده ...توروخدا یه کاری کنین ......داریم میمیریم
ترسیده بودم در حد مرگ ..........گرچه اون سرعت سرسام اور واقعا به اندازه شب اول قبر ترسناک بود !
ماهیار : چی میگی؟؟ یعنی چی بریده ؟
صدای اهنگ و بوق ماشین که هی اعلام میکرد سرعت از 120 تا بیشتر شده باعث میشد همه چی رو باهم قاطی کنم
ماکان گوشی رو گرفت : الو هانا....چی شده ؟
با گریه و جیغ جیغ گفتم : ترمز بریده نمیدونیم چی کار کنیم !
اونم وقت گیراورده بود : چرا نیومدی با ما سوار بشی لجباز ؟؟حالا خودت تاوان بده
صدای داد سینا اومد چی داری بهش میگی ماکان
ماکان : دنده کم کرد ؟؟
من : اره جواب نداد ......توروخدا یه فکری کنین .....من نمیخوام بمیرم
ماکان : باشه باشه ...دو دقیقه صبر کن .....
دوباره سریع گفت : جیغ نزن بهت میگم .....بذار فکر کنم
من : بگو دیگه........
ماکان : ببین ....دیگه داریم سرپایینی رو تموم میکنیم ...پایین تر یه دیواره بزنید به اون ..... منتظرتون ایستادیم !
من: نیکان ...میگه بزن به دیوار ...
باشه
اومدم قطع کنم که ماکان داد زد : محکم بچسب به صندلیت ....مواظب باش یه وقت چیزیت نشه
از اینکه نگران بود تو اون موقعیت یه ذره خوشحال شدم که سریع زد تو ذوقم : چیزیت بشه نمیدونم به خاله باید چی بگم خوب؟
دوباره اومدم قطع کنم که ماهیار گوشی رو گرفت : به اون اشغال بگو اگه اتفاقی برات بیوفته استخون سالم تو بدنش نمیذارم !
اونقدر عصبی بود که به جای نیکان من گرخیدم ....بیچاره اقای پلیس ...اگه ماشینو داغون کنه حتما توبیخ میشه !
اوخی ........
رفتیم تو چاله که دوباره رفتم تو شیشه ....!
داشتیم به دیواره نزدیک میشدیم .......به همراه نیلیا جیغ بلندی کشیدیم و خودمونو چسبوندیم به صندلی هامون ......
الوند همچنان یا خدا گویان به سمت دیوار میروند ....یه ثانیه نکشید که محکم
خوردیم تو دیوار .....اما نه تنها واینایستادیم که چرخم زدیم و با لیموزین
اونا شاخ به شاخ شدم .......
تا اینکه بالاخره ماشین ایستادیم .......
تقریبا ........داغون شدیم !
سینا و ماهیار سریع من و نیلیا رو از ماشین دراوردن
ماهیار : خوبی؟
یه ذره زیر گردنم به خاطر جای کمربند میسوخت ....یه تیکه شیشه ناقابل رفته
بود تو کف دستم و میسوخت ....ته هلقم از بس جیغ زده بودم میسوخت ...به صورت
کلی داشتم میسوختم ........
تبلت نیلیا همچنان چه چه میزد
میسوزم آتیشم تا اینکه بیای پیشم
میسوزم خاموشم با گریه هم آغوشم
میسوزم آتیشم تا اینکه بیای پیشم
میسوزم خاموشم با گریه هم آغوشم
ماکان با خشونت نیکان مفلوک و بیچاره رو کشید و یقه اشو محکم گرفت : داشتی میکشتیشون عوضی !
نیکان سرفه کنان سعی میکرد توجیه کنه ...
یه چند دقیقه صبر کردم عقده های درونی ماکان فروکش کنه بعد جدا شون کردم ...
راننده ماهیار اینا ماشینا رو می برد مکانیکی ......خودمون هیچیمون نشده بود فقط یه ذره سر و وضعمون اشفته شده بود ...
ماهیار که موهاش عین جنگلی ها شده بود ...ماکان پدر سوخته معلوم نبود چیکار
کرد بود یه تار موشم تکون نخورده بود ..........الوند خیلی زود صورتش که
رفته بود تو فرمون کبود شده بود و سینا یه مقدار پاش درد گرفته بود و
نیلیا هم تقریبا بدون اسیب مونده بود ......
نیلیا : راه بیافتید الان امیر نگران میشه ؟
ماکان : با این حالتون هنوزم میخواین برین مهمونی ؟ شما دیگه کی هستید ؟
من : اخه قول دادیم بعد خیر سرمون گود بای پارتیه ....باید رفت باید با مشکلات جنگید
سینا خنده ای کرد که با یهو اخش در اومد ....
ماهیار : با چی بریم حالا ؟ ماشینا هیچکدوم راه نمیرن
ماکان : خدا رو شکر تاریکه هیچکی ندید ما اینجوری تصادف کردیم
پرید به الوند : اخه الاغ من گفتم بزن به دیوار نگفتم بزن به ما که .....
نیلیا پرید بهش : درست صحبت کن ماکان ...ازت بزرگتره ها
سینا در حالی که لنگ لنگون میرفت طرف جاده گفت : فعلا همین جناب بزرگ تر داشت بابک خانو به عذات میشوند
ماهیار : بی انصاف نباشیم دیگه ...تقصیر الوند که نبود
من : افرین به تو افرین ..سینا چیکار میکنی
میخوام ماشین بگیرم
ماکان : یه ایل ادمو میخوای با چی ببری؟
الوند غمبرک زده بود ......فوت...حالا کی میخواد اینو سر حال بیاره
رفتم پیشش : چته بابا ؟ فوقش یه درجه تنزل مقامه دیگه ...تا تو باشی دیگه ماشین اداره اتونو دو در نکنی
ماهیار هم اومد پیشش : نمیخاد نگران باشی یه مکانیکی امشب پیدا میکنیم تا
فردا میگیم حلش کنه ...بالاخره من باید یه جوری بازداشت نشدنم رو جبران کنم
دیگه
الوند با لبخند یه دونه زد رو شونه ماهیار که اخ ماهیار بلند شد
همه گی با خنده رفتیم سمت جاده.....خوشم میاد در بدترین شرایط ما همچنان میخندیم
یه ربع بعد
به شدت حس بازماندگان تایتانیک بهمون دست داده بود
- پس چرا هیچکی وای نمی ایسته ما سوار شویم
ماکان : دختر خاله تو خودتم بودی وای می ایستادی ساعت نزدیک یازده کسی رو سوار کنی
نیلیا : اه هانا بترکی....گفتم واستا بذار غذامونو بخوریم گفتی نه ...حالا که از تصادف جون سالم بدر بردیم حتما از گشنگی سقط میشیم!
الوند همچنان ساکت بود .....بدجور رفته بود رو مخ ها
- عرضه ندارید که .....دو دقیقه بایستید خودم براتون یه ماشین در بست میگیرم
- شالمو مرتب کردم و مانتوم هم همین طور و رفتم تقریبا وسط جاده
ماهیار داد زد : بیا اینور اینا کورن میزنن بهت ها .....
سینا : راست میگه بابا اینا ما یه ایلو ندیدن میخوای تو رو ببینن
دستمو تکون دادم که ماشینه وایسه .....اولی یه پژو بود که رفت.....دومی یه پراید بود که جا نداشت .....
اینم جاست ما دعوت شدیم برا گودبای پارتی ......میخوام صد سال امیر به مخش
فکر پارتی نخوره .....انگار اومدم گودبای پارتی با دنیا .......
سومین ماشین ایستاد .....با خوشحالی رفتیم طرفش.....
راننده سیبیلو : چی شده ؟ تصادف کردین ؟
الوند رفت جلو : بله جناب...مارو تا یه جا میرسونین
سینا : کرایه اتون محفوظه
رانده سیبیلو یه تابی داد به سیبیلش و همون طور که با لنگش عرق گردنشو خشک
میکرد یه نگاهی به همه مون انداخت و همون ور که رو من ثابت مونده بود گفت
: مهمونی می رفتین ؟
الوند شاکی شد : اقا شما چیکار به این کاراش داری میبری یانه ؟
ماکان منو کشید سمت خودش و همون طوری دستمو ول نکرد ....
سینا : میبری اقا یا نه ؟
راننده سیبیلو : منم میام مهمونی
جانم؟؟
ماکان کشیدمون کنار : چاره ی دیگه ای نداریم ....
من : اتش داشت میومد ها ...میخواید زنگ بزنم بگم بیاد دنبالمون
الوند با قاطعیت گفت :نه
سینا : اره بهتر مزاهم اون نشیم
من : مزاهمت چی کشک چی ؟ میگم داره میاد خودش
ماهیار : نمیخواد با اون بریم .....
من : یعنی شما حاضرید سوار وانت بشید یه عمو سیبیلو رو ببرید مهمونی ولی با اتش نیاید
همه : نه
من : خاک تو سر بی لیاقتتون
ماکان : اقا قبوله
از اونجایی که امکان شکست النگو های سینا خیلی زیاد بود رفت نشست جلو و ما رفتیم که از عقب سوار شیم ...
بوی پشگلی که زا ماشین میومد حالمو بهم میزد ......شالمو جلوی دماغم بستم ...اومدم سوار شم که .......وویی
با جیغ گفتم : این چیه؟
ماهیار : بع بعی....دو بخشه... چند بخشه؟
نیلیا : ما با گوسفند سوار شیم !
الوند : بیاین بالا اینقدر سوسول نباشین .....
خدایا ...خودمو سپردم دستت ...فقط این تن بمیره مارو خوراک گوسه فند نکن !
رفتیم بالا ......
راه افتاد
من و نیلیا یه ور نشسته بودیم و الوند و ماکان و ماهیار اونور ....
داشتیم از بوی گوسفنده خفه می شدیم
الوند زیر لب عمو سیبیلو رو به باد فحش گرفته بود
ماکان داشت گوسفند بدبختو تجزیه و تحلیل میکرد و ماهیارم بد جور تو فکر بود ......
موبابلم که تو جیبم مونده بود زنگ خورد
من : امیره !
نیلیا : خوب جواب بده ....بیچاره حتما نگران شده
رد تماس دادم و به قول خودش بهش اس دادم که " تو راهیم داریم میایم شرمنده ج ندادم "
اونم فقط گفت منتظرم ....
بعد امیر شروع کرده بودم به اس ام اس بازی با اتش و جریانو براش تعریف
میکردم که یهو عمو سیبیلو ترمز کرد و موبایل از دست من در رفت و از وانت
افتاد بیرون و خودم هم رفتم تو بغل گوسفنده
اخه خدایا من چقدر بدبختم ...من چقدر بیچاره ام ........
گریه ام گرفت .......
پسرا از خنده مرده بودن ....نیلیا بد تر از همه..
ماهیار اومد بلندم کرد : نوچ ....چه گندی زدی به قیافه ات دختر !
سعی میکردم گریه نکنم که اشکم با اون پشم های گوسفند روی صورتم به هم نچسبن ....
ماکان به ماهیار دستمال داد و زد به شیشه که یعنی بایستونه ...
پیاده شدیم و صورتمو با بطری اب عمو سیبیلو شستم یعنی ماهیار برام شست و
بعد با دستمالخشک کرد تو این مدت همه اش دهانمو بسته بودم که چیزی نره توش
......
نیلیا : چرا اینجوری ترمز کرد
سینا که پیاده شده بود گفت : یه خانمی یهویی با شوهرش قهر کرد و وسط خیابون پیاده شد ....خوب شد نزدیم بهش وگرنه ناقص میشد بدجور
الوند : اونی که من دیدم اگه بهش میزدین مشین خودتون ناقص میشد تا اون ....
خندیدم : مگه چش بود ؟
ماکان : چش نبود تماما گوشت بود
استغفرالله ...برادر ماکان از شما بعید بود
نمیدونستم عذای گوشی از دست رفته امو بگیرم ...عذای دیر رسیدن به گودبای پارتی رو ....تصادفو ....یا قیافه داغونم
یهویی زدم زیر گریه ........
ماهیار : اه ......بازم که با اشکات دوش گرفتی ؟ بسه
من : چقدر من بیچاره ام
والا خودم هم نمیدونستم باید به وضعمون بخندم یا گریه کنم
خلاصه دوباره راه افتادیم و این دفعه من پیش ماهیار نشستم که در صورت حرکات ناگهانی منو بگیره یه وقت دوباره نرم تو بغل گوسفند .....
گرچه چیزی که زیاد بود اونجا همون گوسفند بود .......ماکان و نیلیا و الوند
و سینا همگی یه گله گوسفند بودن ....فقط ماهیار جونم تو اون جمع ادم حساب
میشد و خودم ....که نقش چوپانو ایفا میکردم
بالاخره رسیدیم
نیلیا : چقدر قشنگه ......
من : تاحالا اومده بودی؟
نیلیا : نه بابا ...
ماکان : حالا چرا این رستوران ؟
یه شهرک خارج از شهر ساخته بودن و یه رستورن فوق العاده شیک
کنارش.......اینقدر دور و ورش رنگ رنگی بود که ادم فکر میکرد داره رو رنگین
کمون راه میره .......اسم رستورانو خوندم .....رستوران پسر حاجی
چی؟؟
رفتیم داخل رستوران کسی نبود .....البته به غیر از اتش و شیران .....
کی اینو گفت بیاد .......
اتش اینا تا سر وضعمونو دیدن اومدن طرفمون همه به الوند اشاره کردیم و تقصیر ها روانداختیم گردن اون بدبخت
چند دقیقه بعد امیر اومد ......حالا نوبت اون بود نگرانیشو ابراز کنه
یعنی من شیفته این دوست پسرام که همه اش نگرانمن!
خوب شد مهرسام خبر نداره وگرنه پدرمو در میاورد ........
رستوران ظاهرا مال امیر بود و تازه خریده بودش ....خودش هم سر اشپز بود .....پس این بود که اشپزیش اینقدر خوب بود ....
ولی عجیب بود که هم بوتیک داشت تو پاساژ هم رستوران داشت هم مسجد میرفت
چمیدونم شاید هم یه دیدگاه غلطه که من فکر میکنم همه ادمای مسجدی فقیرن !!
هی....یادم باشه سر فرصت زبونمو گاز بگیرم....خیر سرم مثلا من تحصیل کرده ام ...این فرهنگ های غلط چیه ؟ هی....!
فقط گفتیم و خندیدیم و نشستیم تا مسخره مون کنن ....والا انگار از امازون فرار کرده بودیم !
گود بای پارتیمونم عین ادم نیست....
سرشام بودیم که تلفن ماهیار زنگ زد
من خیره شده بودم به دهانش ....دلم شور میزد
: الو ....
: سلام اقای وکیلی (وکیل ایرج خان ) خوب هستین ؟ خانواده خوبن ؟ چی شد یادی از ما کردین قربان ؟
صندلیشو داد عقب و بلند شد .....انگار اشک تو چشماش جمع شده بود ...شایدم تصورات بعد تصادف من بود ....
- ماهدخت گفت ؟
به من نگاه کرد و مکثی کرد : بله ....حقیقت داره ...میشناختمش
یه چند دیقه دیگه خودم باهاتون تماس میگیرم
اومد سمت من و ماکان
با بغض مردونه ای گفت : ماهدخت ....از دهانش در رفته ....
جوجه امو به دندون کشیدم و با ملچ ملوچ گفتم : چی از دهانش در رفته ؟
ماکان دستمو کشید و بلندم کرد غذا تو گلوم پرید
امیر : چی کار میکنی اقا ماکان ؟
ماکان بی توجه منو میکشید ....با ماهیار رفتیم بیرون
من : چته ...؟؟ ولم کن
ماکان : میگه ماهدخت از دهانش در رفته ما تو رو میشناختیم ...میدونی یعنی چی؟
اروم گفتم : فاجعه
فهمیده بودم فقط خودمو میزدم به نفهمی ....
ادامه دادم : از دهانش نپریده.....بعد تموم شدن مهمونی از عمد گفته
ماهیار : میدونستی؟
بغضمو خوردم اما ....اشکام تو چشمام رو پر کرد ....: مامانم زنگ زد ....اوم
اول سر این حرف زد که سیامک یه مشکل مالی داره ....نیاز ....نیاز شدیدی به
پول داره ....قرار شد تموم چیزی که بهم ارث میرسه منتقل کنم به اون
....منم سریع با وکیل عموی بابام تماس گرفتم و گفتم از این به بعد به جای
من با اونا کارا رو درست کنن....بلافاصله بعدش دوباره مامان زنگ زد ....گفت
که ماهدخت همه چی رو گفته......گفت که یه دختر فراری که چند ماه یواشکی با
پسرخاله اش هم اتاقی بوده رو نمیخواد ....گفت تنها کاری که میتونه برام
بکنه اینه که تا موقع کنکور نگه ام داره و بعدش....من باید ....باید برم
ماکان : حالا چرا وکیلی زنگ زده بود
ماهیار : گیم نتو ازم گرفتن ......
اخی گفتم وبا پنجه هام سرمو فشار دادم ....
اشکام دیگه میریخت رو گونه هام : با ایرج خان حرف میزنم....میگم تو چیزی نمیدونستی .....میگم همه اش تقصیر منه .....ناراحت نباش
برگشتم که برم داخل که صدای ماکان باعث شد درجا خشکم بزنه : اون میدونست
برگشتم سمتشون : چی؟؟ شاید تو میدونستی ولی ماهیار نه ....وقتی فهمید خیلی از دستم عصبی شد که چرا بهش نگفتم
ماهیار : تو واقعا فکر میکنی من یه دختر غریبه رو میارم خونه امون ....
مبهوت نگاهش کردم
ادامه داد : اونطوری نگام نکن....نمیخواستم معذب باشی.....حتی بعد از علنی
شدن هم تظاهر کردیم که نمیدونیم که ناراحت نشی....وگرنه من بار اول با
دیدن قاب عکس خاله و بابات که تو کوله ات بود و بعد با دیدن کارنامه ات
مطمئن شدم ....گرچه ماکان نمیدونست تا همون وقتی که توی تولد اتش فهمید
چونه ام منقبض و منبسط میشد .....باورم نمیشد بازی خورده باشم .....
: پس واسه همین بود که وقتی ماکان گفت پسرخاله تعجب نکردی؟؟ پس واسه همین
بود بارها مجبورم میکردی برم با پدر بزرگم اشتی کنم ؟ واسه همین بود که
بهم میگفتی دختر خاله ؟....ماهیار تو ...تو ...
دویدم سمت رستوران
با بغض و گریه گفتم : امیر جون شب خیلی خوبی بود .....دستت درد نکنه ....یه تاکسی برا من میگیری؟
اتش بیچاره حیرون و سر درگم به من که عین مرغ پرکنده بال بال میزدم نگاه
میکرد و تصمیم گرفته بود ساکت باشه ....تحسینش میکردم که سوال پیچم نمیکنه
ماهیار دنبالم اومد تو : کدوم خراب شده ای میخوای بری این موقع شب؟
همه مبهوت به ما نگاه میکردن
همون طور که دندونامو می سابیدم به هم بهش نگاه کردم و با طعنه گفتم :
شاید میخوام برگردم به پیشنهاد ازدواج نادر (پسر صابخونه قبلیم ) جواب مثبت
بدم .....مطمئنم اون بهتر از بقیه اتون میتونه ازم مواظبت کنه ...
به ماهیار خیره شدم : نه فرشته نجات الکی میشه
برگشتم سمت ماکان : نه رقیب نارفیق
به الوند : نه پلیس بی معرفت
نیلیا بلند شد که ارومم کنه : چی شده عزیز دلم ؟ چرا اینجوری گریه میکنی؟
اومد سرمو بغل کنه که سریع کشیدمش....
شیران بانگرانی از ماهیار اینا پرسید : چیکارش کردین ؟
سینا : معلوم هست شما دو تا چه مرگتونه ....دختره داره عین ابر بهار گریه میکنه
ماکان که ماشالله قربون ادبش پشتشو کرده بود به ما
ماهیار سرش پایین بود
اتش فقط بلند شد و اروم دستمو فشرد که قدر همه نگرانی های بقیه برام با ارزش بود .....هیچی نمیگفت
امیر طفلکی که سنگکوب کرده بود
ماکان : من خودم میرسونمت...امیر جان میدی سویچتو
من : امیر نمیخواد بهش بدی....خودم میرم
امیر رمونده بود چیکار کنه ....
دویدم بیرون رفتم سر جاده ...دستمو جلو هر ماشینی که رد میشد دراز کردم
ماکان : دیوونه شدی مگه ؟؟
من: دارم میشم .....توی نفهم چی میفهمی وقتی مادرت دورت میزنه ؟ وقتی تمام
محبتاشو با پول طاق میزنه ؟وقتی دیگه هیچی برام نمیمونه که از دست بدم و
تو بدترین شرایط کسی که فکر میکردم همیشه دوستم داره و پیشم میمونه بهم
میگه همیشه داشته برام بازی میکرده ....وقتی دختر داییم (ماهدخت ) از عمد
رازمونو فاش میکنه که فقط من نباشم .....بابا من زیادی ام ....خدا میخواد
هی بهم بفهمونه.... من نمیفهمیدم .....اما حالا میرم خودمو گم و گور میکنم
....شما هم بر میگردی پیش ماهدخت جونت و زندگی همه خوب میشه ....
همون موقع پرشیا سفید رنگی جلو پام ایستاد .....ترسیدم
درست بود عصبانی بودم اما خر نه .....کشیدم عقب....
راننده که دید محل نمیدم رفت
ماکان : چرا با زندگیت بازی میکنی احمق؟ این ماشینو سوار نشدی ...فردا سوارت میکنن بیچاره
با داد برگشتم سمتش : مگه دیگه بدتر از اینم میشه ؟ دیگه چی میخواد بدتر
پیش بیاد.....ماکان جان ...پسرخاله عزیزم من یه اشغالم ....یه تیکه زباله
که افتاده وسط خیابونو هرکی رد میشه لهش میکنه میره ....بابا هیچ کی منو
نمیخواد ....من حتی جای خواب هم ندارم ....من هیچی ندارم ....میفهمی یا نه
ماکان : میدونم نمیتونی دوری ماهیارو تاب بیاری
من : من دوری مادرمو تاب اوردم ......خواهرمو.....پدرمو.........چها ر شال
دوری عزیز ترین دوستام ( اتش) رو تحمل کردم ...ماهیار که جای خود دارد
داشتم میرفتم که دوباره ماشین بگیرم که یهو برگشتم و گفتم : اما چرا دروغ
بگم ....دوری تو یکی رو نمیتونم تحمل کنم ....توی عوضی معلوم نیست چی هستی
که من تا وقتی رو تختت نباشم نمیتونم بخوابم ....من که دیگه چیزی ندارم از
دست بدم بذار اینم اعتراف کنم .....
باد خنکی می وزید ساعت فکر کنم نزدیک یک بود .....همه جا تاریک بود ولی اون جاده خیلی شلوغ بود ....میگم که نزدیک یه شهرک بود
امیر داد زد : سوییچو گذاشتم روماشین ....
ماکان دستمو کشید طرف ماشین ......
حالا که داشتم میرفتم جهنم فرقی نداشت عزرائیلم کی باشه ...باهاش رفتم تو
ماشین ....رو سربالایی بود ...خیلی اروم نشستم توش ....به قیافه ناراحت و
نگران بچه ها که از پشت شیشه بهم نگاه میکردن نگاه کردم .....تو دلم ازشون
معذرت خواهی کردم که شبشونو خراب کرده بودم .....
ماکان دستشو برد تو جیبش و یه بسته قرص دراورد : مال ماهیاره ....میدونم حالت بد شده ...
ماهیار که گفته بود کسی نمیدونه : تو از کجا میدونی
قرصو از جاش دراورد و گرفت طرفم : بخورش ...
دستمو دراز کردم که یعنی خودت بذار تو دستم وگرنه من ازت نمیگیرم
چند ثانیه گذشت ....نه من قرصو میگرفتم نه اون میدادش بهم ....تا اینکه تو
به حرکت فوق سرعتی قرصو گذاشت تو دهنم و بعدم با شصتش کشید رو لبم که یعنی
قورتش بدم
از هیجان اون صحنه ها و خصوصا صحنه اخر پیش اومده اب دهانمو قورت دادم که
قرصم باهاش رفت پایین .....چند لحظه مات بودیم که ماشین شروع کرد به
حرکت.....رفت عقب....عقب....عقب تر...
همین طور داشت از رو شیب سر میخورد
با جیغ گفتم : بایستونش
ماکان سرم داد زد : جیغ نزن
دست خودم نبود میخواستم هیجانمو تخلیه کنم
تو لحظه اخری که ماکان ماشینو اومد نگه داره صدای تالاپی اومد...ماشین به
یه چیزی خورده بود ........نمیدونم چرا با اینکه خبر بدو شنیده بودم و فکر
میکردم دیگه خبری بدتر از اون نیست اما بازم دلهره داشتم ....
با ترس از ماشین پیاده شدیم که ببینیم چیه .....
قدم هام میلرزید .......دلم گواه بد میداد........ابروم از هیجان میپرید
رسیدیم به پشت ماشین ....یکی به پشت دراز به دراز افتاده بود و چیز براق و میشه گقت قرمز رنگی از سرش رو زمین جاری می شد .....
میدونستم چشمام از اضطراب دارن دو دو میزنن و و اون تاریکی برق میزنن........خودمو انداختم رو زمین .....
برش گردوندم ......کپ کرده بودم ......ماکان سیخ شده بود ....نمیتونست تکون
بخوره ......مبهوت به اون جسد بی جونی که توی بغلم بود خیره شده بودم
.....داغ بود .....خیلی داغ بود .....درست مثل اسمش
بچه ها کم کم دورمون جمع شدن .......نمیشنیدم چی میگفتن ......
سینا اومد که بلندم کنه .....شیران میخواست نبض اتشو بگیره ......
گرفت .....با بغضی سرشو انداخت پایین و شروع کرد به گریه
داد زدم : چرا گریه میکنی؟؟مگه .....
یهو زدم زیر خنده .....همه با تاثر نگاهم میکردن
با قهقهه تن بیجون اتشو تکون دادم : اتشی......پاشو جیگرم.....پاشو عزیز
دلم ....شیران اومده ها........میخوایم بریم تو کوچه بازی کنیم ....پاشو
....توپتو کجا گذاشتی
پا نمیشد
نمی فهمیدم چرا
نیلیا : هانا بسه ...پاشو بریم بیمارستان
به همه شون نگاه کردم: بلند اما با صدایی لرزون داد زدم : چرا پا نمیشه ؟؟
بلند تر داد زدم : چرا نمیاد بریم بازی؟؟؟
به سر و صورتم چنگ زدم و با جیغ گفتم : چرا اخرین داراییم هم ازم گرفتی خداااااااا؟؟
ماکان هم همراهم داد زد : جیغ نزن هانا
رفتم سمت ماکان پایین پیراهنشو گرفتم : باشه....باشه....قول میدم جیغ
نزنم....قول میدم جایی نرم ....فقط توروخدا بگین بلند شه....توروخدا
.....به خدا دیگه اذیتتون نمکنم.....دیگه نمیگم که میخوام برم .....اصلا
ماکان قول میدم دیگه درس نخونم....دیکه باهات رقابت نمیکنم ....فقط....فقط
توروقران اتش رو بیدار کنین
ماکان با بغض ازم رو گرفت ....
ولش کردم برگشتم سمت شیران ...دستامو گذاشتم دو طرف صورت خیس از اشکش:
شیران...تو بگو....تو به اتش بگو پاشه....تو که همیشه میگفتی از من باهاش
بیشتر دوستی .....میگی نه؟؟ بگو دیگه....بگو چشماشو باز کنه ....بگو بدنش
سرد نشه ....بگو گرم بمونه ......بگو اتش بمونه
دوباره چنگ زدم به صورتم ...ایندفعه اسمونو نگاه کردم و با زانو خودمو
انداختم رو زمین : خدایا .....من اشتباه کردم گفتم بدترین ها رو باهام
کردی........این از همه بدتره.......غلط کردم خدایا .......اتشو بذار باشه
....منو ببر....بابام رفت...ویشکا رفت ....مامانم هم رفت .....ماهیاروهم
امشب باهام غریبه کردی ...فقط اتشو دیگه ازم نگیر......
داد خیلی بلندی زدم : اینو دیگه ازم نگیر...................
***********
یک ماه و اندی بعد
مامان : حالش چطوره اقای دکتر ؟؟
دکتر سری به نشانه تاسف به چپ و راست تکون داد
مامان با بغض گفت : دیگه هیچوق حالش خوب نمیشه؟
دکتر نگاهی به من که اصلا ازم صدایی در نمی اومد انداخت و همون طور که به
سمت میزنش میرفت گفت : تارهای صوتیش سالمه اما ...اون قسمت مغزش که مربوط
به صحبت کردنه در اثر شوک بدی که داشته ...متاسفانه به هیچ عنوان کار
نمیکنه
بی تفاوت و بی روح نگاهشون میکردم.....
مامان که یه ماهی بود حس مادریش شکوفا شده بود و خودشو مقصر لالی من میدونست اشکاش روون شد و اومد و بغلم کرد !
میگفت من که نتونستم کاری برا ویشکا کنم تورم که ول کردم حالا هم دارم ذره ذره اب شدنتو میبینم
این جمله رو تقریبا روزی ده بار می شنیدم.......
بلند شدم و با حرکت سر از دکتر تشکر ردم و اومدم بیرون ......چند دقیقه بعد
تو ماشین بودیم و مامان هم چنان سعی داشت بهم امیدواری بده : اشکالی نداره
مادر....مملکت که فقط همین یه دونه دکترو نداره ...اصلا میبرمت خارج
....دکتره هیچی حالیش نبود....
البته به جای دلداری دادن به من داشت خودشو دلداری میداد....اتفاقی از تو
اینه چشمم افتاد به خودم.....خیلی سفید شده بودم ....میت به تمام معنا
....درست بود که لال شده بودم اما هنوز میشد بخندم ....
پس یه لبخند تو اینه به خودم تحویل دادم و با مامان رفتیم خونه ........
سریع یه دوش گرفتم و یه ذره غذا خوردم که به قول مامان خون تو لپام جریان پیدا کنه و رنگ بگیرن !
و دوباره رفتم تو اتاقم که درس بخونم برای کنکور.......دو خط نخونده بودم که یکی درزد
با تعجب نگاه کردم به در ....ماهیار اومد تو دست گل خوشگلی تو دستش بود : اجازه خانم.....
سریع از جام بلند شدم و دویدم و بغلش کردم ......اونم محکم بغلم کرد و یه دور چرخوندم ....الان دیگه هرکولی شده بود برا خودش!
دلم براش یه ذره شده بود به قول ماکان نمیتونستم دوریشو تب بیارم .....یه ماه بود که ندیده بودمش
اومد تو و نشست رو تخت : چطوری خانم لال.......از این به بعد میخوام لاله صدات کنم ....لال بخاطر لال بودنت ه به خاطر مونث بودنت
بیشعور ...انگار داشت عربی درس میداد
دفترچه امو برداشتم و با ماژیک روش نوشتم : تو که سالهاست لالی ملخ !
خندید و با دست موهامو بهم ریخت ....
ماهیار : اتش صبح پرید .....
خودمو بی تفاوت نشون دادم......
ماهیار: نیومدی فرودگاه ......
مظلوم نگاهش کردم
حرفمو خوند....: میدونم نمیخواستی رفتنشو ببینی!...ببخشید اگه ناراحتت کردم
یاد اون شب مزخرف افتادم.....خدا صدامو شنید ....دوستم داشت ....اما بدجور تاوان ناشکری هامو پس دادم....
اتش فلج شد...از کمر به پایین ...پدرش هم برای همیشه بردش خارج از کشور...خیلی سخاوتمندانه راضی شدن ماکانو ببخشن !
منم به خاطر جیغ هایی که اون شب کشیده بودم و شوکی که بهم دست داده بود
قدرت تکلم و حرف زدنم رو از دست داده بودم ....تا وقتی که با یه شوک دیگه
به دستش بیارم.....
ایرج خان دلش به رحم اومده بود و وقتی دید من با این زبون بی زبونی دارم
جون میکنم بهش میگم که گیم نتو به ماهیار پس بده راضی شد و بهش پس داد !
ماهدخت تا الان گم و گور شده....ظاهرا از ما خجالت میکشه
با اینکه حالم خوب نبود اما کلاس های تدریسمو رفتم ....بچه ها همه قول دادن
تو کنکور قبل بشن ....و ماهم فعلا منتظر وعده دیداریم ببینیم چه میکنن این
دانش اموزای من !
البته الان دیگه کلاسا تموم شده بود ....و امتحان هامونم تموم شده بود
....دیگه داشتیم وارد تیر میشدیم ...و همگی خودمونو برای امتحان ها اماده
میکردیم
و درحال حاضر تنها کاری که میتونستیم بکنیم
دلم به شدت برای ماکان تنگ شده بود....خیلی وقت بود ازش خبری
نداشتم....خیلی وقت بود به عقده خوابیدن توی تخت خوابش غلبه کرده بودم ...
تو فکر بودم که دوباره در زدن ....
مامان سرشو از لای دراوردتو و گفت : مهمون دارین
ماهیار به من چشمکی زد و گفت : ظاهرا بعضی ها به بهونه مهمون نمیخوان بذارن ما خلوت کنیم
مامان به شوخی زد رو دستش و گفت : خاک تو سرم....چه بی حیا میخواستی با دختر من خلوت کنی
سایلنت به کاراشون خندیدم که یهو یه گله ریخت تو اتاق
ووهه.....اینهمه ادم فقط مهمونن !
نازی و قزی و سپیده و یغما و گلاره و الینا اول از همه پریدن تو بغلم و ماچم کردن و قربون صدقه ام رفتن .....
میرسام و مهرسام و امیر رایا و شیران و سینا هم دنبال اونا اومدن تو
این سینا و شیران بدجور باهم جیک تو جیک شدنا ....
اونا که خوشو بش کردن بقیه شاگردا از جمله نیما و سایان و علی هم خودشونو تو اتاق جا کردن
نیلیا و بابک هم یه چند من دیگه رسیدن و اخرین نفراتی که بمون ملحق شدن الوند و البرز یاهمون نیکان و میثم بودن !
یکی رو هم باخودشون اورده بودن مثل اینکه سهراب هم ازاد شده بود .......خیلی از دیدنش خوشحال شدم ....
دور هم که جمع شدیم ....نیلیا پیشنهاد داد یه دست بازی کنیم .....
و ما گرد نشستیم وچند تا پاسورا رو ریختیم وسط ....
درست بیست و یک نفر تو اتاق نشسته بودیم و داشتیم بیست و یک بازی میکردیم....
و تنها چیزی که رو مخم بود
غیرتی شدن الوند نبود
نبود ماکان نبود
نگران از هاجانی شدن ماهیار نبود
رسیدن وقت مسجد رفتن با امیر نبود
حتی تکه پرونی ها و شوخی های شیران اینا و گلاره اینا نبود
فقط این بود که نمی تونستم با اهنگی که تو فضا پخش میشد بخونم !
اره....من.... کیشکا......جوجه مرغ چند روزه ....هنوزم مقاومم.....هنوز با
اینکه صدایی ازم درنمیاد میخندم .....هنوزم بی تفاوتم ......هنوزم هانام !