-مطمئنی میخوای به بچه ها بگی؟
- خیلی خوشحال میشن اگه بفهمن تو همون کیشویی
- ولی ..
نگام کرد : ولی نداره...خانم معلم.....شما امروز ...16 فروردین ماه به صورت رسمی به کیشکای سابق برمیگردید!
سرمو کوتاه تکون دادم و گفتم : البته
اسانسور باز شد و م بدو بدو جلو تر از اتش رفتم تو اموزشگاه
بابک تا منو دید بهم لبخند زد
طهماسبی هم باهام دست داد
و من به هردوشون سلام کردم
اتش با یه چشمک خفیف رفت تو کلاس پیش بقیه
دروغ نگفتم اگه بگم از روز اول کار هم استرسم بیشتر بود
طهماسبی: شناسنامه اتو اوردی؟
صورتمو جمع کردم و گفتم : شرمنده...یادم نبود......و زودتر از جلو چشمش در رفتم و وارد کلاس شدم
همه تو سکوت فقط به من نگاه میکردن
با گفتن hello guys رفتم نشستم سر جام
شیران چشماشو بست و سرشو تکون داد : اتش...توروخدا بگو داری شوخی میکنی!
اتش سرشو تکون داد که یعنی نمیکنم
سایان : اخه...این نمیتونه کیشکا دوست داشتنی بچگی هامون باشه...میتونه؟
اخی یادش بخیر.....چقدر این سایانو اذیت میکردیم...پسره پرو رو مجبور میکردم به اتش تقلب برسونه...در عوض اتش وقتشو بذاره بیاد با من بازی کنه ....
- Hey…. First you have to speak English in class….second you sayan if you don’t believe atash I will make you to help him cheat in konkor !
( هی...اولا تو کلاس باید انگلیسی صحبت کنید ...ثانیا ...تو...سایان...اگه حرف های اتش رو باور نکنی مجبورتون میکنم کنکور بهش تقلب برسونی )
با شنیدن این حرف....سر و صداشون بلند شد و از جاشون پاشدن و اومدن طرف من
نیما : وای خدای من......باورم نمیشه این همون کیشو کوچولو باشه
لپمو کشید و گفت : چه بزرگ شدی دختر!
زدم رو دستشو گفتم : بتمرگین سرجاتون ببینم....چه زودم پسر خاله میشن...من هنوز شما رو نبخشیدم واسه سراغ نگرفتن از من...
همه اروم شدن
علی : گذشته ها گذشته کیشکا....ماهنوزمهمون بچه های شر مدرسه ایم...نه؟
شیران : you don’t know miss teacher….but im looking forward to seeing your beautyful friend nazi !
)خانم معلم نمیدونید چقدر دارم لحظه شماری می کنم دوست خوشگلت نازی رو ببینم )
همه : اوه....
علی : ما از دیدن کیشکا خوشحالیم....تو از رسیدن به عشق دوران نوجوانیت !
خندیدم: بشینید ...درسو شروع کنیم
نیما : فقط قبلش ....تولد اتش که میای؟
به اتش نگاه کردم
اتش: نگو که یادت رفته تولد من کیه
من : اوه ...نه....ولی.......آه
صورتمو جمع کردم
و وا رفتم رو صندلی
ده نفر هم نره خر های پشت کنکوری دورم جمع شده وبدن نفس نداشتم
من : برید اونور...بذارید باد بوزه
اتش : چی شد...نمیخوای بیای؟
من هی میگفتم 21 ام تولد یکی دیگه هم هستا ....
من : اخه.......اونم خیلی مهمه
اتش: کجا میخوای بری؟
بچه ها : او........و..........و
من : کوفتو او.........و.......و........ اخه تولد یکی دیگه هم هست...من قول دادم
به کی نمیدونم؟

نیما : تولد کی؟
به اتش نگاه کردم : ماهدخت......دختر دایی ماهیار و ماکان
سایان یه دونه زد تو پهلو علی : هوی پسر...میدونی کی رو میگه....همون دختر مو مشکیه که برامون عشوه میومد !
من : واستا ببینم برا شما عشوه میومد؟
اتش: تو واستا ببینم.......خیلی مهمه که نمیخوای تولد من بیای؟
شیران : اخ چی میشد دو تا تولد یکی میشد
علی : فکر کنم دوستایی که شبیه خودش باشن زیاد داره......it would be funny(باید خوش بگذره)
اتش : مسخره نشید بچه ها.....من چه سنمی با اون دختره دارم که تولدامونو یکی بگیریم
نیما شونه ای بالا انداخت و گفت : تا یه هفته دیگه میتونی سنمی پیدا کنی
سایان دستشو جلوم دراز کرد : فقط یه شماره میخوایم کیشو .......
تلفنمو از تو جیبم دراوردم
این تنها راهی بود که هردو مهمونی ها یکی میشد......دوستی اتش با ماهدخت
اتفاقا خوب میشه شرش برای همیشه از سر ماکان کنده میشه
فقط چند تا مشکل بود
من دوست نداشتم اتش با دختری بپره
کسی که سایان میگه خیلی هم عشوه میاد....
ممکنه ماهدخت قبول نکنه چون نخواد که ماکانو از دست بده
و از همه مهم تر .......نمیخوام با اینکارم ماهیارو ناراحت کنم
اما خوب.....خودم که میخوام یه ذره خوش بگذرونم
گوشی رو برداشتم و شماره رو دادم به سایان.......دیشب ماکان برام شماره اشو فرستاده بود......
اتش کلافه دستی تو موهاش کشید و رفت سمت صندلیش
کم کم بقیه هم نشستن و درس شروع شد
*********
سپیده : ماهم دعوتیم ؟
من : اوهوم.....
یغما : جشن خوبی میشه اگه دو تا جشن تولد باهم باشه....یه دختر......یه پسر
نازی: من که هستم
قزی: یعنی من میتونم نه بگم ؟
الینا : غلط میکنی نه بگی......میزنم تو سرت
من : فقط........
سی پی(سپیده ): فقط چی؟
من : لباس
نازی : خیالت تخت
با چشم غره بهش گفتم : نشه مثل اون دفعه رفتیم یه کت بخریم پدرمون دراومد ها
قزی خندید
یغوب ( یغما ): دلتم بخواد ما رفتیم دیدیمش پسرخوبی بود
گلاره که تازه به جمعمون اومده بود عوقی زد و گفت : کی بریم خرید دخترا؟
چه خودشم دعوت میکنه!
الینا :ساعت شش گیم نت ماهیار!
من : تو گیم نتو از کجا میشناسی
الینا خندید و اشاره کرد به نازی و قزی
اینا همه رو منحرف میکنن

من : پس شش...گیم نت


نیلیا: سرت خیلی شلوغ شده ها....اشپزی خونه و تدریس پیش نامزد منو تجدید خاطرات با همبازی بچگی و ...
یه نگاهی بهش کردم که داشت به قیمه ام ناخنک میزد و گفتم : کی به تو گفت ؟
نیلیا : میتونی بپرسی کی به من نگفت ..چون راستش من از بابک شنیدم از ماهیار و از الوند
من : بهتره بگیم نیکان
برنجو از رو شعله روشن برداشتم و گذاشتم رو خاموشه و ماهیتابه سیب زمینی هارو گذاشتم رو روشنه تا سرخ بشن
نیلیا : اشپزیتم که حرف نداره ...
با خنده یه دونه زد به کمرم و گفت : امیر خوب ازت یه کدبانوی ایده ال ساخته...
برگشتم و با اخم نگاهش کردم اینو کی بهش گفته بود .....حتما اون مهرسام دهن لق!
همون طور که باخنده در یخچال رو باز میکرد گفت : یا شایدم همسر ایده الشو ساخته
یه ذره از کفی که رو دستم بودو پرت کردم طرفش و گفتم : میشه بگم خفه شو !؟
نیلیا خندید و عقب عقب رفت و گفت : این فروردین واسه همه بخت گشاست ...
با شک بهش نگاه کردم : چطور؟
بساط سالادو گذاشت رو میز : میرسام یه رفیق جدید پیدا کرده ؟
با تعجب برگشتم طرفش : کی؟
نیلیا : اگه بگم نمیخندی؟....به روش نمیاری ها هانا....وگرنه پوست کله امونو میکنه
من : باشه بابا بگو ..........
همون موقع تلفنم زنگ زد
نیلیا : تلفونتو جواب بده میگم بعدش....
همون طور که میرفتم سمت اتاق که موبایلمو بردارم گفتم : مواظب باش سیب زمینی ها نسوزن
حالا خوبه دو نفر ادمیم ها اندازه یه گله خرس غذا درست میکنیم ....البته یه روز برای تمام هفته !
خنده ام گرفت و با همون خنده تلفونو جواب دادم
: الو......
- سلام
خنده ام محو شد ......جلل خالق....عجب حلال زاده اس
فهمیدم کیه ولی بازم پرسیدم : شما؟
- دیگه نمیشناسی...نبایدم بشناسی...الوندم
- نیکان الوندی...چطورین اقا پلیسه؟ بازم خطایی کردیم خودمون خبر نداریم ؟
- نه.....اتفاقا چون خبری ازتون نبود گفتم زنگ بزنم
نیلیا تو چهار چوب در ظاهر شد و درحالی که دستش سیب زمینی سرخ شده های نازم بود پرسید: کیه؟
بهش چشم غره رفتم و تو گوشی گفتم :و حالا زنگ زدین.....امرتون؟
- میخوام امروز ببینمت
- من چرا باید شمارو ببینم؟
- برای اینکه حرفام بشنوی تا دفعه بعدی که بهت زنگ زدم اینقدر با نیش و کنایه جوابمو ندی....
رو تخت دراز کشیدم و گفتم : شرمنده امروز قرار دارم.......و روز های دیگه هم وقت ندارم
- پس سرت خیلی شلوغه.....
چی شده امروز همه بحثشون سر سر منه ؟
ادامه داد : با اقای رستگار چه جوری میگذره؟
- شرط میبندم تا الان اسم مادربزرگشم دراوردی......
- خوبه که میدونی برام مهمه....این که امروز با کی قرار داری هم مهمه
بهش ربطی نداشتا اما به نظرمم اگه نمیگفتم لوس بازی بود !
- با همکلاسی هام.....خرید
چند دقیقه ساکت شد و بعد گفت : فردا که با همکلاسی هات نمیری خرید ؟
- فعلا که برنامه ای ندارم
- پس فردا ساعت شش جمشیدیه
- پارک؟ من اونجا نمیام
- خدافظ
- وا؟ واستا ببینم میگم من نمیام
- منم گفتم فردا ساعت شش میبینمت
نفسمو با حرص دادم بیرونو قطع کردم ویه نگاه به اتاق کردم ...نیلیا رفته بود ... از همونجا داد زدم : بکش اون غذا رو که دارم تلف میشم
نیلیا خندید و گفت : بابک با من اینطوری حرف نمیزنه که توی جبغیله حرف میزنی
اروم گفتم : اونم باهات اینجوری حرف میزنه......در اینده ای نه چندان دور
و پاشدم تا دستامو برای ناهار بشورم!
************
- این باید خیلی بهت بیاد سی پی!
- کدوم؟
- اون ...اون طلاییه
- اوه..اره....قیمتشم بد نیست....خیلی هم نازه
نازی درحالی که بینیشو چسبونده بود به شیشه مغازه گفت : فروشنده اش هم نازه
قزی: خجالت بکش نازی...تو دستش حلقه اس
نازی درحالی که سعی میکرد بین انگشتاش گاز بگیره گفت :خاک توسرم...خدایا من رو ببخش...غلط کردم
یغما در حالی که بلند بلند وسط پاساژ میخندید : اونارو ......
همگی برگشتیم سمتی که اشاره کرده بود ....دختره از طبقه بالا خم شده بود پایینو نگاه میکرد ...پسره هم که معلوم بود داره با مامانش راه میره به طرف بالا ...
دختره سعی میکرد لب خونی کنه و شماره پسره رو بگیره
پسره هم خودشو پایین داشت میکشت و هی رو دستش با انگشت عدد هارو مینوشت ...اما دختره خنگ تر از این حرف ها بود
یهو گلاره داد زد : منگول....داره بهت میگه پنجاه و دو
یغما بلند تر زد زیر خنده و کل پاساژ یه نگاه به ما کردن و یه نگاه به اونایی که گلاره داشت خطابشون میکرد
و ایندفعه مامان پسره صداش دراومد...گوشش پسره اشو گرفت و گفت : همه جا باید ابروی منو ببری...
و رفتن بیرون پاساژ
دختر عصبی به ما نگاهی کرد که ایندفعه الینا گفت : نترس بابا من شماره اشو برداشتم
دختره در کمال تعجب بدو بدو اومد پایین و با طرح هزاران لبخند از الینا تشکر کرد و شماره رو گرفت و رفت !
سی پی: خاک تو سر هولش کنن !
رفتیم داخل مغازه ....گرچه نازی نیومد معتق بود نمیتونه جلو خودشو بگیره
مرده بودیم از خنده ....
داخل مغازه بودم که یهو یکی صدام زد :....هانا خانم
برگشتم سمت صدا.....اوف خدای من مزاهم همیشگی
خوشبختانه الان وقت نماز نیست وگرنه تا منو نبره مسجد ولم نمیکنه که
شالمو کشیدم جلو و گفتم : شماین ؟ اینا چیکار میکنین
امیر: اینجا مغازه دارم.......اومده بودم سر بزنم
مغازه داره؟...افکار خبیپانه اومد جلو چشمم
لبخندی زدم و گفتم : کدوم مغازه؟
به اون طرف پاساژ و مغازه بزرگی اشاره کرد و گفت : اون
خدای من !! چقدر بزرگه....لباساش از دورم قشنگن چه برسه به نزدیک
امیر: میخواین ببینین
فروشنده مغازه : امیر خان....مشتری دزدی داشتیم
بچه ها خندیدن
الینا : بریم اونجا رم نگاه کنیم میایم دوباره
قزی: اره بریم هانا
گلاره اروم در گوشم گفت : این یارو خوشتیپه کیه؟
من : همسایه امون
گلاره یه اهانی گفت و رفت تا با امیر هم قدم بشه
منم با نازی که دم در ایستاده بود هم قدم شدم
داشت با تلفن حرف میزد
پس بگو قضیه فروشنده انحرافی بود .....
مشکوک نگاهش میکردم که گفت : عزیزم باید برم...بعدا باهات حرف میزنم
بچه ها : هانا بیا
من : چیه
یغما: بیا اینجا ببینم
رفتم پیششون
امیر رایا : دخترا معتقدن این لباس بهتون میاد
سیپی : سلیقه خودشون بوده پایه ما مینویسن
ماشالله ادبیات اینجا چه ور قلمبیده ....چه لفظ قلم میحرفن...بابا بیخیال این معلم اشپزی منه ها!
یه نگاه به لباس کردم و یه نگاه به امیر
که ببینم این واقعا پسر امام جمعه محله یانه؟


الینا : بابا همسایه اتون که رفت ...فروشنده هم که زنه هنوز خجالت میکشی بیای بیرون
یه ذره در اتاق پرو رو باز کردم و گفتم : لباسامو بده .....من اینو نمیپوشم.....اصلا قشنگ نیست
یغما : خوب بیا بیرون ببینیم
همون موقع گلاره درو کشید و بازش کرد و.......
جیغ بچه ها رفت بالا
سپیده : معرکه است......
نازی همون طور که سراپا مو نگاه میکرد گفت : وای..محشر شدی هانا
خودم یه نگاهی تو اینه کردم و گفتم : نه....این خیلی بده......من که میدونم شماها میخواین منو مسخره خاص و عام کنین
فروشنده: ولی عزیزم این بهترین گزینه برای توهه.....خیلی ناز شدی
تو دلم گفتم : واینم میدونم که تو میخوای جنستو قالب کنی
تف تو سلیقه ات امیر!!
دوباره یه نگاه از پایین به بالا به خودم تو اینه کردم.....
کفش های کرم که به نظرم به لباس میومد ..البته فکر کنم رو برج میلاد می ایستادم سنگین تر بودم از بس که اینا بلند ان ....ساق پاهام که همه اش مشخص بود ...تا بالاخره روی زانو یه اثراتی از لباس مشخص بود!
یه دامن با تور های چین چینی که ردیف به ردیف روی هم میومدن .....تا میرسید روی کمرم و یه کمربند باریک با یه پاپیون کوچولو که قشنگ دور کمرمو گرفته بود و بعد قسمت بالایی که نه استین داشت نه بند نه هیچی ....و بزرگترین مشکل همین جا بود که من با این یقه باز چه کنم.....گرچه اصلا یقه ای نبود .......با شال و این چیزا هم درست بشو نبود ...حوصله کت پوشیدنو هم نداشتم ......پس بیخیال لباس مگه قحطه!
تا اونا تو پرو بودن منم لباسو گذاشتم سر جاش
بقیه هم لباساشونو انتخاب کردن و میشه گفت لباس همه شون از مال من بدتر بود به غیر از یغما که تقریبا پوشیده بود !
و قزی که اونم پوشیده بود .....
گلاره که روی همه رو با اون لباس مشکی یه وجبیش سفید کرده بود
ولی الینا واقعا خواستنی شده بود ..........
به خودم یه بیخیالی گفتم و رفتم دوباره لباسو برداشتم و با بچه ها رفتیم برای حساب کدن که فروشنده لبخندی تحویلمون داد و گفت : سفارش کردن ازتون پول نگیرم
قزی: ولی اینا خیلی گرونن.....ما نمیتونیم قبول کنیم
نازی: حد اقل نصفشو بدیم
من : من که باید همه شو بدم... یعنی چی؟
سپیده دستشو کرد تو کیفشو گفت : ما که یکی دو تا نیستیم یه لشگرو که نمیشه صلواتی لباس داد!
یغما: والا.در دیگی بازه پس حیای پیشی های ملوس کجاس؟
خندیدیم و خودمون نشستیم به حساب کردن
گلاره: خوب مال الینا با مال من صد و هشتاد تومان
نازی نشست رو زمین : چی چی رو 180 تومان...داری اشتباه میکنی...بذار اتیکتشو ببینم
و حالا در به در داشتیم نوشته های محو شده روی اتیکت لباسا رو میخوندیم که ببینیم چقد باید پیاده شیم
که فروشنده به زور انداختمون بیرون و گفت : اقا امیر گفتن یه قرون بگیرم اخراجم!
و دیگه تو فروشگاه رامون نداد و حالا ما مونده بودیم و لباس های گرونی که تو دستامون بود
دیگه هوا داشت تاریک میشد و من باید میرفتم
: بچه ها 17 ام هم که گذشت فردا که پنج شنبه اس پس فردا جمعه پس تا شنبه .........دیگه باید برم
الینا چشمکی زد و گفت : شنبه هم که باید بریم همایش.....مثل این که بیستمه
من : همایش چی؟
نازی یه دونه زد پس کله ام و گفت : خوابی؟...نخبه ما این باشه اخر عاقبت ما چی میشه؟....همایش تجلیل از المپیادی های برتر!.........کیشکا احسانیا.......جناب مهرگان ......کیک و ساندیس
- اهان.......خوب پس تا شنبه..ممنون که یاداوری کردین
با همه شون دست دادم و اونا هم کلی سفارش کردن که از امیر تشکر کنم .....اوف! کی میره این همه راهو ؟
*************
رو تخت دراز کشیدم و درحالی که باموهام ور میرفتم پرسیدم: با ماهدخت چه جوری میگذره؟
- تو دیگه مسخره ام نکن.....دختره سیریش حالا اگه من بخوام دکش کنم اون نمیره
- چی؟
- هیچی کنه شده.....
- نه؟؟
- اره.......خوشت اومد نه
- اخه محاله......اون عاشق دو اتیشه ماکان برادر ماهیاره.....بعدشم غیر ممکنه اون از تو خوشش بیاد
- حالا که اومده...وقتی هم گفتم تولد هامون کیه....خودش پیشنهاد داد خانواده هامون اشنا بشن یکجا بگیریم
- نگو که بابات رو بهشون معرفی کردی
- دقیقا زنگ زدم همینو بگم
سرمو خاروندم: یکمی عجیبتر از عجیبه ..........
اتش پوفی اون طرف کرد و گفت : تازه درمورد تو هم بهم گفت!
- چی؟چیا گفت؟
- هیچی میگفت یکی خودش خودشو تو مهمونی من جا داده....اویزون پسر عمه هامه......دختره خیلی نچسب و فس و افاده داره
- اینا رو میگفت نزدی تو دهنش؟
- شرمنده ....وقت نکردم
- مسخره!! این اراجیف چیه میگفته......بذار ببینم.....عه...عه.........اهان.....ا حتمالا واسه این که منو بچزونه و حسادت ماکانو برانگیزه ...با تو جور شده
اهی کشید : بعید نیست.....تو به ماهیار اینا هنوز چیزی نگفتی ؟ناراخت نشن با دختر عمه اشون دو در کردیم !
- وقت نکردم حرف بزنم ......فردا هم که میریم سالن اموزش پرورش برای همایش برتران المپیاد .....بعدشم شاید زنگ بزنم !
- میخوای منم بیام باهات؟
- ممکنه ماهدختم باشه ...اونوقت سه میشه ها
-اولا اون کجا برترین های المپیاد کجا ...دوما بالاخره که میفهمه ما باهم رابطه داریم
همچین میگه رابطه به خودم شک میکنم
- We are just childhood players
)ما فقط همبازی های دوران بچگی هستیم )
- خوب شد انگلیسی گفتی یادم اومد .... کیشکا جونم جواب تست سوم چی میشه؟
- باز تو روت خندیدم پرو شدی......برو خودت پیداش کن
- سخته جون کیشکا........الفه؟ ب؟ پ؟.......ج؟کدومه
- دیگه زیادی داری صمیمی میشی....شب بخیر
- بی معرفت
- میگم دهخدا یه نسخه از لغت نامه اشو اس بده بهت معنی بی معرفتو بفهمی
- تیکه بود ؟
- نه عزیزم جوک قبل خواب بود ....شب بخیر
- شب بخیر عزیزم!


ردیف دومی از جلو روی صندلی های زرشکی سالن نشسته بودیم و پشه میپروندیم
به ما میگن ساعت 9 اینجا باشین خودشون یه قرن بعد میان....ولی یه چیزی تو دلم هی وول وول میکرد
یه حس باحالی داشتم....نه اینکه همایش ندیده باشما نه....ولی یه حس غروری یا شاید افتخار یا چمیدونم یه چیزی تو وجودم میلولید
خوشحال بودم که این مراسم فقط مال دانش اموزا و مسئولینه و خانواده ها دعوت نیستن
درسته قول داده بودم به خدا که بامامان اشتی کنم ولی اصلا امادگی نداشتم .....
الینا یه سقلمه جانانه رفت تو پهلوم و گفت : اون بالا رو نگاه کن ......خوش به حالت کاش من جای تو بودم
توی یه پلاکارت بزرگ اسم من و مهرگانو زده بود و مقدم مان رو گلبارون کرده بودن
من : این چیزا که اهمیت نداره....به این فکر کن که داریم میریم دانشگاه
نازی: همچین میگه دانشگاه اینگار همین فردا برامون دعوتنامه میاد از کانادا ......بابا یا مهندسی شپش درمیایم تو دوقوز اباد یا مدیریت سرویس بهداشتی تو اصغر اباد .........
من : اینقدرا مایوس نباشید........من خودم فکر نکنم چیزی دربیام
قزی یه صدای ناموزونی با لب هاش دراورد و گفت : تو که از ما نا امید تری......
من : گلاره کو؟؟نمیبینمش
سپیده: اه ولش کن دختره مزخرفو.......همون بهتر یکی از فامیلاشونو تو اقایون دید رفت طرف اونا
سرمو چرخوندم.
سمت راست خانم ها نشسته بودن ....سمت چپ اقایون ....گلاره چون یونیفرم ضایع مدرسه ما تنش بود در بین اقایون تیزهوش میدرخشید .....و قشنگ مشخص بود کدومه!
نگاه منو که رو خودش ثابت دید با لبخند اومد سمتم و گفت : بیا میخوام با یکی از فامیلامون اشنات کنم
حس بدی پیدا کردم
: گلاره الان مراسم شروع میشه باید برم بالا
گلاره دستمو کشید و گفت : بیا بریم حالا
و صندلی تخ برگشت سر جاش.....از این تاشو ها بود !
سرمو انداخته بودم پاین از خجالت از بین لشکر پسرهای تیز هوشی که بد بهم نگاه میکدن رد شدم
گلاره : ایشون یکی از دوستای خانوادگی ما هستن.......رقیب همیشگی شما .........ماکان مهرگان
سرمو اوردم بالا تا بالاخره چشمم به جمال این یارو روشن بشه که ..........
زیرپوستی میخندید
ماکان خودمون مهرگانه؟
من با این یه الف بچه قرتی چشم سبز رقابت میکردم این همه سال ؟
ای خاک تو سرمن که رقیبم این باشه
زیادی شوکه نشدم ..چون به سوپرایز های چند وقت اخیر عادت کرده بودم الان اگه ماهیار میگفت من مادرتم هم باورم میشد ......ولی خوب از این که این.......این جلف قرتی رقیبم بود یه ذره به عقل و شعور خودم و خودش شک کردم!
گلاره: اینم هانا...یا همون کیشکا احسانیا ...رقیب همیشگیت ماکان جان
ماکان جانت تو لوزوالمعده ام گلاره !
زیر لبی غریدم : خوشبختم
که یعنی بیاد دستش که ما هم دیگرو نمیشناسیم
این سمتش ماهیار نشسته بود و اون سمتش سینا
ماهیار با فرم مدرسه عارف و سینا و ماکان با فرم پسرونه تیزهوشان ما
ماکان هم یه خوشبختم گفت که نازی گلاره رو صدا کرد و اون رفت
سینا : من اصلا باورم نمیشه هانا همون کیشکای نابغه باشه
نامحسوس زدم تو سرش : مسلم اقاین تجربی کلا هیچی حالیشون نیس
خنده اشو خورد
ماکان : عینک چه بهت میاد
داشت مسخره میکرد؟
اره.........داشت مسخره میکرد
ماهیار پغی زد زیر خنده : اره نابغه تر به چشم میای!
- تو همه این مدت میدونستی نه؟ چرا به من نگفتی هان؟
ماهیار نیشش باز شد و گفت : اون شبی که کارنامه اتو دادی ببینم خانم نابغه......فهمیدم همون رقیبی هستی که پدر داداش منو در اورده
ماکان یه دونه زد تو پهلو ماهیار و گفت : اتفاقا برا من اصلا مهم نبود
این دفعه سینا خندید و گفت : اره یادمه چون برات مهم نبود تو همه دفتر های چک نویست صد تا کیشکا بود و صد تا ضربدر روش
ماهیار داشت از خنده میچسبید به کف اموزش پرورش : وای خدا یادته ......یه بار ماهدخت بهت شک کرده بود ...زن دایی یه کاری کرد به غلط کردن افتادی.......هی هی هی
خوب شد گفت ماهدخت یادم اومد: بچه ها .....یه چیزی بگم ناراحت نمیشین
ماکان : به کدوممون میخوای بگی؟
میخواستم با ماهیار صحبت کنم...........چون فکر میکردم از این که اتش و ماهدخت باهمن ناراحت میشه
اما ترجیه دادم با همه شون حرف بزنم
: همه تون
سینا : حالا تا شروع مراسم خیلی مونده بریم بیروناز اون ساندیس و کیک های پذیرایی بخوریم ...بعدم بریم اتاق مامان من اونجا حرف بزنیم
من : اتاق مامانت کجاس؟
ماهیار: مامان اقا کارمند اموزش پرورشن نمیدونستی؟
با دهن بازی گفتم :نه
سینا : به جون خودم مامانمه
اول من رفتم و یه ساندیس و کیک برداشتم و بعدم یه ذره بعد اونا اومدن و باهم رفتیم اتاق مامان سینا...خانم حق وردی!
لم داده بودم رو صندلی سفت به درد نخور اتاق و درحالی که داشتم کشتی میگرفتم تا نی ام رو ببرم تو ساندیس گفتم :تولد اتش هم 21 امه و درست توی یه ساعت با تولد ماهدخت
ماهیار: پس نمیای تولد ماهدخت؟
بد نگاش کردم و گفتم : دلت میخواد نیام؟
ماکان خندید : هوی خنده نداشت اقای رقیب!
ساندیسو لای پام نگه داشتم و کیکو باز کردم
سینا : الان مامانم میادا ...بگو
به اونم یه نگاه بدی کردم که لال شد
ماکان : بالاخره چیکار میکنی ؟ تولد کدومشون میای؟
میدونستم نگاه هام رو این یکی بی تاثیره به خاطر همین پوزخند حرص دراری براش زدم و گفتم : باید واستید کیک هضم شه میگم
سینا : لوس نشو هانا بگو
ساندیسو به طرفش گرفتم و یه ذره فشار دادم و گفتم : بیشتر حرف بزنی میریزمش روت ها !
من : خوب.......من تصمیم گرفم تولد هردوتاشون بیام
ماکان : نکنه از اونایی هستی که تو یه زمان تو دو جا هستن
با ولع ساندیسو دادم داخل و گفتم : میتونی این طوری فکر کنی
جدی نشستم سر جام و ادامه دادم : یه وقت ناراحت نشیدا.........از دستم هم شاکی نشید .....ولی من یه کاری کردم اتش و ماهدخت باهم توی یه جا تولد بگیرن که بتونم تو هردوتاش باشم........(رو به ماهیار گفتم) میدونم خودخواهیه.......ولی واقعا میخواستم تو هردوش باشم
ماکان با چشمای ریز شده گفت : ماهدخت قبول کرده ؟
جدی تو چشمای سبزش خیره شدم و گفتم : ظاهرا خودش پیشنهاد داده
همه رفتن تو فکر
زیر چشمی ماهیارو میپاییدم .....شاید این فقط ظاهر قضیه بود .......ولی اون اصلا ناراحت یا دمغ نبود
چه جلب !
سینا : پاشیم بریم دیگه .....الان ننه ام میاد
همون طور که از در داشتیم با احتیاط میرفتیم بیرون ماکان درگوشم گفت : میخواسته من و تورو بچزونه
لبامو دادم بیرون و یه چند لحظه میخش شدم که ببینم دقیقا چه حسی الان داره که دیدم صدای خیر مقدم گفتن مجری داره از سالن میاد و به خاطر همین بدو رفتم سمت سالن که سرجام بشینم و کسی متوجه غیبتم نشه.....خوشبختانه گاگول تر از این حرفا بودن که بفهمن من نبودم ....اما دوستام...... بد نگام میکردنا....بد
گرچه من پرو تر ازاین حرفا بودم ...ولی عجب بد نگاه میکردن
یغما: خوش گذشت؟ تو که ساندیس و کیک دوست نداشتی ......حداقل دهانتو پاک میکردی ما نفهمیم
پس بگو چرا منو بد نگاه میکنن.... واسه کیک و ساندیسه....اینا که از همه گاگول ترن بابا !
دهنمو با استین مانتوم پاک کردم و مقنعه امو تکوندم و گفتم : شرمنده اخه تک خوری خیلی چسبید ...
سپیده: حتما موقع تعارف بازم میخوای برداری ها.......اگه گذاشتم از گلوت پایین بره
قزی خیلی جدی گفت : بچه ها من یه ایده ای الان به ذهنم رسید!
نازی: چی؟
قزی: اگه مثل اون کنسرت کتی پری مهرگان و احسانیا رو با نخ نامرئی از بالا بندازن پایین چه خوشگل میشه نه؟
همه افتادن به جونش ولی دیگه ساکت نشستیم چون مدیرمون که ردیف جلویی نشسته بود کله اشو برگردوند یه نگاه نافذ تحویلمون داد که یعنی وحشی بازی و ابرو ریزی مساویست با پرونده ای زیر بغل
و همین ظرافت های اموزشیه که از ما لیدی های باوقاری میسازه !
دست به سینه و خمیازه کشون منتظر بودم بعد این سخنرانی های مسولان مارم بگن بریم بالا که اسم منو و ماکان رو صدا زدن
همه تشویق میکردن و منم ناخوداگاه یه لبخند توپ رو لبم بود
دیگه رسیده بودیم به پله ها که ماکان هم رسید و اروم گفت : این جا مگس زیاد داره ها ...بپا نره تو دهنت
با لبخند ریلکسی بهش نگاه کردم و گفتم : افتخار میدی بازوتو بگیرم وقتی میریم جایزه میگیریم ؟
وای خدا........قیافه اش دیدنی بود اون لحظه......یه ان باورش شد من میخوام بازوشو بگیرم جلوی اون همه ادم
ولی خوب من قصدم خیر بود .......فقط میخواستم عوض حرفش دربیاد
هر دو سرا مون بالا بود و رفته بودیم تو ژست درس و مرس و اینا
داشتیم میرفتیم سمت اونی که جایزه ها تو دستش چشمک میزد که یهو مجری بهمون گفت : نمیخواید حرفی بزنید
و من و ماکان هر دو همزمان یه نه قاطع گفتیم که صدامون تو میکروفون و بعد هم تو کل سالن پیچید و همه جا شد سکوت مطلق.......
اصلا نمیدونستم چرا اینقدر محکم گفته بودم
همیشه وقتی میرفتم بالا جایزه بگیرم خیلی خجالت میکشیدم.....یه حس بدی داشتم ..ولی حالا چون ماکان پیشم بود .....زبونتو گاز بگیر کیشکا .....به تختش معتاد شدی بس نیست حالا به خودشم معتاد میشی بدبخت عملی !
اخ اخ تو دلم یه وضعی بود
اصلا قابل توصیف نیست
سوتفاهم نشه....به خاطر جایزه ها تو دلم عروسی بود نه این رقیب قالتاقم !
رفتم جلو و از دست رئییس اموزش و پرورش هدیه امو گرفتم
با ماکان دست دادن ولی به من فقط هدیه دادن و ارزوی موفقیت کردن .....فکر کنم این خانمه که به من لوح تقدیر داد مامان سینا بود گرچه فقط نصف صورتش مشخص بود از بس خودشو پوشونده بود .....ولی به نظرم شبیه سینا بود
کودک درونم میگفت برو به اون مرده دست بده ....برو...برو دستتو بنداز دور گردنش
ولی من زدم تو دهنش........والا کودک درونم کودکان درون قدیم.........قبلا تو دل ادم رخت میشستن الان حتما اون تو دارن جی تی ای بازی میکنن که من اینقدر استرس دارم دیگه .....هی

قزی: نمیخوای بری تو؟
دستپاچه نگاهش کردم
گلاره زودتر از ما مانتو و شالش رو داد دست دربون و رفت تو و همزمان گفت : ماکان میگفت مامانش اینا نیستن........(ابرویی انداخت بالا و گفت ) چه شبی بشه امشب
نازی با زنگ خوردن تلفنش رفت پشت مشت حیاط تا راحت حرف بزنه
معلوم نبود این بی اف جدید کیه که نازی خیلی میخوادش
دو دل بودم با این لباس مزخرف برم تو یا نه که سینا از همون دور با حالت فیلم های هندی اومد و گفت : کجا بودی خواهر !
قزی: عه پس ایشون برادرت هستن که میگفتی میخوای براشون عیدی بخری؟
دیگه رفته بودیم تو
قزی بعد دستشو برد جلو و گفت : من هیدام ...هیدا قاضی مرادی....
یغما خندید و گفت : قزی خودمون دیگه؟...منم یغمام.....اقای...داداش هانا
من : سو تفاهم شده ....سینا داداش من نیست ....یه دوسته
و بعد کیفم یه دونه زدم تو پهلو سینا و با همون کیف کوچولو گل بهی زنجیر دار بهش اشاره کردم بره کنار میخوام برم تو اتاق که لباس بپوشم
اون رفت کنار ولی پشت سرش....
دندون های اسیامو محکم رو هم فشار دادم و بد بهش نگاه کردم
: نیومدی سر قرار؟
- کی دعوتت کرده اینجا؟ اهان....شاید به عنوان افسر نگهبان اینجا خدمت میکنی...یا شایدم بازم میخوای لومون بدی
ماهیار: اون گناهی نداره هانا
به قیافه دوست داشتنی ماهیار که تو کت و شلوار سفید چشمک میزد لبخندی زدم و از جلوشون رد شدم که برسم به اتاق تعویض لباس
لباسامو عوض کردم که سپیده اومد پیشمو گفت : ناراحتی هانا؟
- چیزی نیست
- اون همون سپهری نبود که رانده سرویست بود نمیدونستم دعوته !
پوزخندی زدم : منم نمیدونستم
و بعد رفتم بیرون
تا اتش رو دیدم انگار چند دقیقه پیش هیچکی رو ندیده بودم......همه چی یادم رفت و با جیغ دویدم سمتش و خودمو پرت کردم تو بغلش و تبریک گفتم
سایان و علی و نیما هم بودن
- اون جوجه عتیقه اتون کو؟ شیران؟
یکی از پشت چشمام رو گرفت و گفت : نبینم کیشو واسم دل تنگ باشه
رو دستشو با ناخن های بلندم پنجول کشیدم و گفتم : و نخواهی دید
داشتم میخندیدم و گپ میزدم که ماهدخت سر و کله اش پیدا شد
نود تر از گلاره یه تیکه اندازه زیر لیوانی لباس پوشیده بود به رنگ زیبای سفید
بد نبود ولی زیادی مناسب هم نبود
ولی نمیتونم انکار کنم که به خودم امیدوار شدم
تو هوا بوسیدمش و گفتم که تولدشو از صمیم قلب تبریک میگم
که همون موقع یکی دستشو گذاشت دور کمرم
بدون اینکه برگردم و بینم کیه غرق شدن زیر یه نگاه سبز رنگو تشخیص دادم
ماکان بود .......قطعا میخواست ماهدختو بچزونه
منم که وسطی ام و با افتخار اعلام میکنم نخودی هم هستم
به ماهدخت یه نگاه باحال انداختم و گفتم : من دیگه میرم عزیزم به مهمونات برس
ماهدخت یه نگاه بد به اتش انداخت که یعنی لیاقت نداری و به جای اینکه ما بریم اون رفت
ماکان سریع دستشو برداشت
نگاهش کردم اونم مثل ماهیار تیپ کفنی زده بود
فکمو دادم جلو و بعد چپ و راستش کردم و دستمو بردم و کرواتشو تا ته سفت کردم و گفتم : دیگه انجوری منو نمیگیری ها !
که همون موقع الوند اومد : عروسک جدیدته ؟
هیچوقت از لحن نش و کنایه دارش خوشم نمیومد
ماکان پیشدستی کرد : هانا جون خودش عروسکه ....ما فقط به سازش تو خیمه شب بازی می رقصیم
ابرومو برا الوند انداختم بالا که یعنی دلت بسوزه چقدر دوستم داره
که دستشو مشت کرد و در حالی که دندون هاشو روهم می سایید رفت
اخیش
از ماکان دور شدم و گفتم : خوب اومدی ....دمت گرم
ماکان: عوض بازی بود که جلو ماهدخت بازی کردی ......حالا باهم بی حسابیم منم مثل قبل میتونم ازت بدم بیاد!
خبیثانه لبخند زدم که گفت : واقعا عروسکی ها.....
زدم رو شونه اشو رفتم سمت دخترا


نازی از دور اشاه کرد برم پیشش
بقیه هم دورش بودن
وا؟ یعنی چیکار داشت که وسط جشن تولد گردهمایی گرفته بود!
اروم اروم رفتم سمتش و کنار الینا جا گرفتم
نازی: خوب شد اومدی هانا.......من میخوام.....میخوام درموردبی اف جدیدم بهتون بگم
بعد یه نگاه به قزی کرد و یه نگاه هم به من و گفت : البته قزی و هانا میشناسنش.....بگم بیاد؟
کیه که من و قزی میشناسیمش؟ نکنه این ماهیار دور از چشم من .....
هی
خدایا منو ببخش.....ماهیار بچه خوبیه!!
داشتم به خودم دل گرمی میدادم که ماهیار نیست که یهو..........
دهانم به وسعت مدیترانه باز موند........
با سقلمه الینا به خودم اومدم و سعی کردم به میرسام که دست تو دست نازی ایستاده بود نگاه نکنم
نازی 17 یا تقریبا18 سالش بود
ولی میرسام چی؟
خوب اختلاف سنیشون زیاد نبود .....درست اما یه چیزی تو رابطه اینا لنگ میزد
اخه میرسام و نازی
پس نازی همون دختری بود که نیلیا میگفت
گیج و منگ فقط چشمام رو تو جمع دخترا میچرخوندم و به لبخند های میرسام و دستای بچه ها که به نوبت جلو میرفت تا خودشونو معرفی کنن چشم میدوختم .......
تا اینکه میرسام دستشو جلو من دراز کرد ......اینجا هم من هیچکسو نمیشناسم...اره من نه از میرسام خبری دارم نه شبنم...نه حتی خواهرش مهرسام که پشتش بی حرکت ایستاده......از هیچکی....هیچی خبری ندارم.......ندارم؟.......اره دیگه خنگه نداری.....!
نفسمو نامشخص دادم بیرونو و دستمو بردم جلو و نرمال گفتم : منم چند بار تو گیم نت دیدین...کیشکام یاهمون هانا
میرسام لبخندی زد و به بازی کرن ادامه داد : بله قبلا هم یه بار بهم معرفی شده بودیم....
لبخندشو با لبخند عمیق تری جواب دادم که یعنی خیالت تخت من چیزی نشت نمیدم
همون موقع یکی شونه هامو گرفت و چرخوندم .....
این دیگه کیه؟
بارالها!.....جیغم رفت بالا...........وای خدایا این که بابکه.......مگه اونم دعوت بوده؟.... نیلیا هم که باهاشه
ماشالله همه گروه جمعن یهدست بیست و یک بیایم پایین دیگه........
دستای دوتا شونو گرفتم و با ذوق و شوق گفتم : یه وقت بروز ندید میخواین بیاین ها؟؟....
نیلیا: میخواستیم سورپریز شی ......
و یه چشمک زد
-امشب تولد من نیستا .........یکی دیگه رو باید سوپریز کنین ........
بابک : تو و اتش ندارین که
چه زودم پسرخاله میشه........بزنم تو فرق سرش؟
با غیض نگاش کردم که نیلیا با جیغ خفیفی گفت : اقامونو اینجوری نگاه کردی نکردی ها...چشماتو با همین ناخن های مانیکوریم از حدقه درمیارم ها.....
خندیدم و تا رسیدم به میزبان ها که اتش و ماهدخت بودن همراهشون کردم
دو تاشون سمت دیگه سالن ایستاده بودن و با کارکنای تالار بحث میکردن
خدایی هم تالار بزرگ و قشنگی بود هم سرویس دهیش بیست بود .....چرا دارن سرشون داد میزنن؟
خلاصه اون دو تا رفتن تبریک بگن
که دیدم نیما اینا دور هم جمع شدن.....
رفتم سمتشو
:چه خبره؟توطئه؟؟....شورش....دسیسه ؟؟اره ....بازم ازتون غفلت کردم خائن شدید؟
علی: برا شما بد اموزی داره جوجه چند روزه ....تشریف ببرید
با سر انگشتام سرشو از پشت هول دادم که عین این گلای افتابی هستن جلوی ماشین میذاری اینور اونور شد !
اه اه........ازشون دور شدم در حالی که از کنجکاوی داشتم سقط میشدم
بی شعورا بچه هم بودیم همینطوری بودن.......البته تا وقتی اتش اون حوالی نبود !
مگه جلوی اون جرات داشتن زر زر کنن ........
همون موقع صدای ماهدخت از پشت میکروفون اومد و همه مهمونا رو مجبور کرد به طرفش برگردین......منم برگشتم سمتش
اتش هم با ژست نازش بالا بود
براش چشمک زدم که دماغشو برام چین چینی کرد ...
امشب چه همه بی چشم و رو شدن !
واه واه
ماهدخت صداشو صاف کرد و با ناز گفت : مهمونای عزیزی که امشب این جا جمع شدن....ازشون میخوام خودشونو برا مراسم رقص هرساله من اماده کنن
صدای جیغ جمعیت رفت بالا؟
مراسم رقص هرساله دیگه چه صیغه ایه؟؟
ماکان سریع خودشو به من رسوند و کنارم ایستاد.......بدبخت چقدر میترسید از این ماهدخت !
جالب تر اینکه ماهیارم اومد اونورم ایستاد .......
زیر چشمی الوندو میپاییدم از دور با غضب نگام میکرد .....
جای پسر حاجی خالی که یه مشت خالی کنه تو فک خوش فرمش!
ماهدخت ادامه داد : اما این سال قبلش میخوایم بازی کنیم ....تا اقایون جفت خودشونو پیدا کنن
صدای مهمونا دراومد
دوباره ماهدخت ادامه داد : البته میدونید که رقص گردشیه اما خوب پای ثابت هرکسی باید مشخص بشه....پس لطفا دور تا دور روی صندلی هاتون بشینید
رفتم و دور تا دور نشستیم رو صندلی ها ماهیارو و ماکانو نا دیده گرفتم و یه راست رفتم پیش یغما و سپیده و بینشون خودمو جا کردم ...تا بالاخره برادرای مهرگان دست از سرم برداشتن
اتش ادامه اشو گرفت ...چه قدرم باهم مچ شدن : این بازی مخصوص جوونای مهمونیه و صرفا هیچ زوجی رو تهدید نمیکنه...
بهش خیره شده بودم ...من همبازی به این خوشتیپی داشتم نمیدونستم
ادامه داد : هرکدوم از اقا پسرا باید برامون یه تیکه از یه اهنگی رو بخونن و بازی بستگی به اخرین حرفی داره که اون اهنگ باهاش تموم میشه .....نزدیک ترین دختری که به اون پر نشسته و اسمش با اون حرف شروع میشه پایه رقص اون میشه...
مثلا اگه اهنگ من با الف تموم میشه و اقدس اونور ترم نشسته باید با من برقصه
همه به مثالش خندیدن .....
ماهدخت دنبالشو گرفت : ممنون از اتش عزیز......اما یه چیزی هم هست .......چون ممکنه کسی که اهنگو میخونه از رو قصد اونو با یه حرفی تموم کنه که دخترشو خودش انتخاب کنهما فقط تا سه میشمریم و اون باید سریع اهنگو بخونه ......شیران عزیز تا پایان بازی برامون گیتار میزنن.....و کسی که میخواد اهنگو بخونه باید اولشو با حرفی شروع کنه که شیران میگه .......
همه یه اهی کشیدن .......جز من ..........برا من که فرقی نداره باکی میخوام برقصم......
زوج ها خودشون جدا شدن و به عنوان تماشا چی نوشیدنی به دست به ما نگاه میکردن.....
شیران نشست و گتارشو گرفت دستش........نور سالن تنظیم شد و یه هاله ابی و بنفش و خیلی رمانتیک تو فضا پخش شد ......
یه شوق خاصی داشتم.......دوست داشتم ببینم بالاخره من با کی می رقصم
یه نگاه به جمع کردم..........خیلی ها مثل من بی تفاوت بودن و یه سری خیلی جدی گرفته بودن و معلوم بود تو دلشون دارن دعا میکنن و نذر و نیاز
تعداد بچه هایی که بازی میکردن بیشتر از سی چهل نفر بود و تقریبا همه هلال مانند جلوی شیران بودن ......
سایان اولین نفری بود که بازی رو شروع میکرد ....شیران : ب
همه باهم : 1........2..........3
سایان شروع کرد :
به حد مرگ میپرستم ولی برای عشق تو کمه
خودت به من بگو بهشت تو کجای این همه جهنمه
منو به حال من رها نکن
تو هم به مرز این جنون برس
اگه هنوزم عاشق منی
خودت به داد هر دومون برس

ظاهرا سپیده نزدیک ترین سین بود ......سایان با چرب زبونی اومد و دستشو گرفت و رفتن گوشه سالن
و ماهم بارشون کف زدیم
بعدی الوند بود ......
خدایا خدایا...من باهرکی میرقصم با این نرقصم......تورو خدا ....خداااا!
شیران همون طور که مینواخت گفت :بازم ب
بدون اینکه ما بشماریم خوند ......
بخوای نخوای عاشقتم بری نری عشق منی
برو بیات چه دیدنی بگو مگوت شنیدنی
از حرف آدما پری گفتی که از من دلخوری
بخوای نخوای مال منی نگو ازم دل می بری
خونه من تو قلبته کلیدشم تو دسته
قفلشو واکن نازنین گوشه نشینی بسته
عشق تو سرنوشتمه دیدن تو بهشتمه
ترانه هام برای تو حرفای دس نوشتمه

وای..........
شیران : هانا تویی..........
زدم زیرش با ابروهای که بالا مینداختم گفتم : من اسمم کیشکاس........ه ندارم....
الوند بد نگام کرد .......پوزخندی زدم و پستمو داد به هیدا یا همون قزی خومون ......
اونا هم رفتن و ما کف زدیم
گشت و گشت و گشت
هرکسی با یکی جور شد .......اما خوب مسلما اینا اهنگی پیدا نمیکردن اخرش ک باشه ....منم با خیال تخت نشسته بودم که
شیران گفت : شما دو تا هم باهمین
همه جیغ و سوت زدن که یعنی بازی تموم شد .......
اب دهنمو قورت دادم و به طرف رقصم نگاه کردم که ببینم کیه


اب دهنمو قورت دادم و به طرف رقصم نگاه کردم.......
وا ؟؟ اینجا که کسی نیست!!
سوالی به شیران نگاه کردم که گفت : با خودمی دیگه
پوفی کشیدم و بلند شدم
همون لحظه نور دوبار تنظیم شد .... و جفت ها باهم رفتن وسط البته فقط نصفشون.....منم یه گوشه ایستاده بودم تا یاد بگیرم .....زوج ها باریتم اهنگ لایتی هماهنگ میرقصیدن و به یه جایی که می رسید دخترا با یه ریتم ناز میرفتن سمت پسر بعدی...و دوباره تکرار......
یادمه یه بار قبلا که با مامان رفته بودم به یه جشن خیلی تشریفاتی اینجوری می رقصیدن
البته خیلی کوچیک بودم و هیچی نفهمیدم تازه از جشنم پرتم کردن بیرون و مجبور شدم با بابا برگردم خونه ....چون از قراره معلوم بچه ها رو اینجا راه نمیدن
شیطونه میگفت جیم شو ....تو که از این چیزا بلد نیستی.......ولی یه حسی میگفت نباید برم......
و منم به همون حسه گوش دادم و فعلا مشغول دیدن و یادگرفتن شدم
شیران بعد از اینکه گیتارشو گذاشت یه جای مطمئن اومد کنارم ایستاد : بلدی از این چیزا ؟
بدون اینکه چشم از پیست رقص بردارم گفتم : نه...
نمیدونم یهو چه مرگم شده بود که استرس گرفته بودم با حالتی که مشخص بود دارم بهونه میارم گفتم : من میرم اب بخورم...الان میام
و بدو بدو رفتم سمت میز اردو و قسمت نوشیدنی ها ....ولی همه چی بود جز اب ......
مجبور شدم برم سمت اشپزخونه ...چه بهتر ...هرچی از اینجا دور تر بهتر
در حالی که لباسمو با معذبیت میکشیدم بالا به خانم خدمتکاری گفتم : میشه لطفا برام یه لیوان اب بیارید
خدمتکار نگاه بدی بهم کرد و رفت داخل اشپزخونه و منم بیرون منتظر موندم
اشپزخونه تو قسمت کور سالن بود و زیاد مشخص نبود ...نه کسی اونجا رو میدید نه از اونجا چیزی رو میشد دید !
و از این بابت خدا رو شکر میکردم.......در هر حال فکر میکردم که داره هیجانم اوت میکنه و میخواستم هر طوری شده یا خودمو به ماهیار برسونم و قرصاشو بگیرم یا خودم برم تو اتاق تعویض لباسو قرصامو بردارم
چند بار نفس عمیق کشیدم ...سعی میکردم به خدمتکارایی که مدام به اشپزخونه میرن و میان و به من خیلی بد نگاه میکنن بی تفاوت باشم
یهو صدای یکی رو شنیدم که به نظرم اشنا میومد ...مثل اینکه صدای سپیده بود ...انگار صحبت در مورد من بود پشت ستون نزدیک اشپزخونه مخفی شدم تا ببینم چی میگن
نمیدونم چرا دلشوره گرفته بودم
سپیده و یغما و گلاره بودن که داشتن صحبت میکردن
دقیق گوش کردم
سپیده : واقعا فکرشم نمیکردم....احسانیا و این جشنا !
یغما : تو مدرسه اصلا صداشم درنمی اورد...منو باش که فکر میکردم چقدر این دختره مثبته
سپیده : فکر کن این دیگه چه کاره اس که حتی سایان چشم و گوش بسته هم میشناختش.....اینجاهم همه اسم واقعی شو میدونن اونوقت ما که میخوایم صداش کنیم میگه بگید هانا.......
گلاره : نه فقط سایان همه میشناسنش ....دیدین چه جوری به اتش تبریک میگفت ؟ بیچاره ماهدخت نمیدونست چی بگه....
یغما: ماهدخت خیلی خانمی به خرج داشت که نزد تو دهن هانا ...اگه من بودم کسی اونطوری با طرفم لاس میزد در جا قطع نخاش میکردم
سپیده : دم در گلاره نبودی که ...ما فکر کردیم سینا داداششه با کمال وقاحت میگه فقط یه دوسته
قلبم فشار دادم ........و اجازه دادم که بی صدا گریه کنم !
گلاره : این نازی دیگه شورشو دراورده رفته با یکی که سن باباشو داره دوست شده....
یغما : اونو ول کن .....من یه چیز دیگه هم از هانا شنیدم !
هردوشون با فوضولی پرسیدن چی؟
گوشام تیز شد ..سعی میکردم گریه امو خفه کنم....ولی نمیشد
یغما : یادته یه مدت نمیدونستیم را هانا ر دفعه از یه طرف میره خونه اشون ....یکی از بچه ها دیده بودش یه چند باری رفته بود خونه این گیم نتیه ماهیار
سپیده: نه؟؟
گلاره : تو مدرسه چه واسه معلم ها پاستوریزه بازی درمیاره اونوقت اینجا......ادما از قیافه اشون چه استفاده ها که نمیکنن ...خدا رو شکل ما زیاد از حد خوشگل نیستیم مثل این دختره
یغما : بچه ها دیگه بریم ....الان نوبت رقصمون میرسه
سپیده : اره بریم...سایان منتظره
دنیا دور سرم میچرخید چسبیده به ستون لیز خوردم و نشستم رو زمین .....
باورم نمیشد چیزایی رو که شنیده بودم......
درسته که این چند وقته یه سری ناپرهیزی کرده بودم گهگاهی از دهانم یه چیزایی می پرید ...اما من هیچ وقت سبک رفتار نمیکردم ...همیشه تا حد ممکن سنگین بودم ......تنها کسی هم که تو این جمع زیادی باهاش راحت بودم شاید اتش بود ....اونم چون از بچگی باهاش بزرگ شده بودم......اخه مگه من چیکاره کرده بودم که اینجوری باهام حرف میزدن ......
اره ...من اشتباه کرده بودم
همه اش راهو اشتباه رفته بودم......چرا حالا اعتراف نکنم
اعتراف میکنم
من غلط کرده بودم که به خاطر نادر و نا امنیتی ازخونه شمسی زدم بیرون و اواره شدم
اره...باید میموندم باید قبول میکردم که زن نادر بشم...حد اقل اون موقع دیگه این طوری درموردم قضاوت نمیشد
من غلط کرده بودم که حرف پسرخاله ای که فکر کنم خودشم نمیدونه واقعا پسر خاله امه رو گوش دادم و رفتم خونه خاله ای که خالی بود ........
من اشتباه کرده بودم که میخواستم ماهدخت دختر داییمو به پسرخاله ام برسونم ....
اشتباه کردم که .......اصلا من همه اش اشتباه کردم
حالا باید برم ........دیگه حالم داره از اینجا بهم میخوره
این خدمتکاره هم از عمد برام اب نیاورد ...الانم اشتباه کردم که بهش گفتم برام اب بیاره........
صدای گرفته ای گفت : خودتو اذیت نکن
نگاهش کردم .....نازی بود !
کنارم روی زمین نشست و گفت : شنیدم چی جیا میگفتن .....
دستشو گذاشت رو شونه امو ادامه داد : اونا به تو حسودیشون میشه که اینارو میگن ....مطمئن باش
نگاه اشکی بهش کردم و گفتم : خدمتکارای اینجا هم بهم حسودیشون میشه که بد بهم نگاه میکنن ....مردم خیابون چی ؟ اونا هم همه بهم حسودیشون میشه که وقتی تو مسیر مدرسه تا خونه میرم یه جوری نگاهم میکنن که خودم شک میکنم ؟
تو دلم گفتم : مامانم چی ؟ اونم حتما بهم حسودی میکنه که اصلا سراغمو نمیگیره
نازی سرشو انداخت پایین و گفت : میخوای پاشی بریم ؟ میرسام میرسونتت
بلند شدم و گفتم : نه ممنون .....ماشین میگیرم میرم ....
اتش از اون طرف تر گفت : کجا؟
شیران هم باهاش بود : میدونی چقدر دنبالت گشتم ؟؟...نوبت رقص ماست ها
اه......اینا از کجا فهمیدن من اینجام
بدون اینکه بهشون نگاه کنم گفتم : میرم سر قبر بابام ...خوبه؟؟
اتش : واقعا تو مرامت هست واسه چهار تا کلوم ناقابل تولد بهترین دوستتو ول کنی.....
نازی با یه ببخشید رفت و شیران هم خودش مناسب دید بره
سرمو انداخته بودم پایین ....اتش اومد و بازوهامو محکم گرفت : میدونی الان من چرا اینجام ؟ چرا با دوستای خودم و تو خونه خودمون جشن تولدم رو نگرفتم ؟....چرا حاضر شدم با یه دختره ی (..) رفاقت کنم تا جشنم رو با اون بگیرم؟
چونه امو با زور و محکم داد بالا که سرم هم اومد بالا و مجبور شدم تو چشماش نگاه کنم :هان ؟؟ چرا جواب نمیدی؟ نگو نمیدونی چرا که باور نمیکنم .......کیشو من این همه کار انجام دادم تا فقط امسال هم مثل چهار سال پیش تو پیشم باشی......تو باهام کیکو فوت کنی...برام دست بزنی....بهم بگی که تولدم مبارکه.....
انگار بغض کرده بود منم که فرت و فرت اشکام میومد
ادامه داد :شایدم همه این چیزای که میگن درسته ....
عصبی گفتم : خفه شو اتش...
ابروشو داد بالا و گفت : چی شد ؟ به تیریژت برخورد ؟ چرا دروغ بگیم به هم ....منم این چند وقته دیگه تورو نمیشناسم ....کسی که تمام دوران بچگی و نوجونیش فقط اسم یه پسرو تو حافظه اش داشت ....حالا هرکی از در میاد تورو میشناسه ...منم دیگه دارم بهت شک میکنم هانا......چرا برنمیگردی پیش مامانت ؟...چرا پدر بزرگت رو قبول نمیکنی ؟ ...اصلا چرا به ماکان و ماهیار نمیگی که پسرخاله های واقعی تن ؟؟پس بگو خودم دوست دارم پشت سرم حرف بزنن .........بگو خودم این شایعه هارو درست میکنم....نه این که بشینی اینجا گریه کنی
فکمو حرصی اینور و اونور میکردم و درهمون حین گفتم : تو چی میدونی اقای رستگار؟....یادته همون روزی که تو اسانسور دیدیم ازم اینه امو گرفتی؟ میخواستی مطمئن بشی همون اینه مامانمه که پیشم مونده نه؟؟....فهمیدم که فهمیدی من کی ام .....ولی اینه رو دیگه ازت نگرفتم..می خواستم بهت بگم دیگه بارم مهم نیست یادگاری مامانم تو کیفم باشه یا نه ....میدونی چرا؟
نمیدونم چرا همه تون فکر میکنید من اوارگی رو دوست دارم......هرشب اویزون این و اون بودن و پیدا کردن جای خوابو دوست دارم....یا درست کردن حرف پشت سرم رو دوست دارم ؟؟...نه اقا پسر....منم میخوام اروم زندگی کنم...میخوام خودم باشم...میخوام از امکانات بابا بزرگم بیشتر از هزینه مدرسه تیزهوشان استفاده کنم ....
با سوال نگاهم میکرد : چند بار پشت سر هم و عصبی پلک زدم و ادامه دادم : وقتی صاب خونه یه هفته بعد مرگ بابام جوابم کرد ..و پسر یه لا قباش وقیحانه بهم پیشنهاد ازدواج داد ....رفتم نازی رو دیدم ...یا شاید ترجیه بدی بگم مامان ....
اتش : خوب...
بغضم رو خفه کردم و گفتم : حتی ایفونو جواب نداد اتش.........وقتی منو تو دوربین ایفون دید حتی ایفونو برنداشت ...میفهمی وقتی مامانت نخوادت یعنی چی ؟...نمیفهمی ......کسی که مامانش یه فرشته مثل خاله حوری باشه این چیزا رو نمیفهمه ....
نمیفهمه که من به خاطر ترس از دست دادن یه سر پناه امن مثل خونه ماهیار اینا بهش نمیگم که اون پسرخاله امه ....وگرنه من به هیچ عنوان قبول نمیکردم برم خونه اش .....چون میدونم اگه بگم و به گوش ایرج خان-بابای مامانم – برسه ...همین جایی رو هم که الان دارم ازم میگیرن
اتش : داری اشتباه میکنی کیشکا ..مامانت خودش وقتی فهمید من تورو پیدا کردم گفت که میخواد ببینتت ...
اشکامو پاک کردم و گفتم : خیلی ساده ای رفیق....دیروز عصر میخواستم برم الوندو ببینم که یه اقایی زنگ زد و گفت از طرف خانواده ی پدری یه چیزایی بهم به ارث رسیده ...ظاهرا عموی بابام وارثی جز بابام نداشته که همین چند وت پیش مرده...اول هم زنگ میزنن به نازی خانم ...چون نمیدونستن که اونا جدا شدن ....بعد زنگ زدم به من دیروز بردنم که مدارکم رو کامل کنم ...
یه پوزخند ضمیمه حرفام کردم و گفتم : بیچاره الوند فکر کرد از رو دشمنی نرفتم ببینمش!