لپ های خیس و صورتی 9
گذشته هایی که انگار همین یه ثانیه پیش گذشته بودن....هنوزم داغ بودنشونو حس میکردم....درد شونو لمس میکردم.....من با اینکه دیگه کیشکا نبودم ولی هنوزم زجر میکشیدم
دهنمو باز کردم که حرف بزنم ...که همون موقع نیلیا زنگ زد
جلوی نگاه مشکوک اتش از توی جیبم موبایلمو دراوردم
- الو
صدای لرزون نیلیا از اون ور شنیده میشد : الو....هانا...کجایی؟...حال ماهیار بد شده...نمیدونم باید چیکار کنم
قلبم اومد تو دهنم .......وقتی اسم ماهیارو شنیدم همه چی یادم رفت..........حتی زخم های گذشته ای که حالم رو به اتش میکشید !
-داد زدم : چرا به من زنگ زدی؟ زنگ بزن به مامان باباش
اتش مدام میپرسید کیه ؟
نیلیا : گفته زنگ بزنم به تو
بی مقدمه گفتم : خودمو میرسونم ...کجا بیام ؟
نیلیا : ما تو مهمونی ایم ...اومده بودیم بازی اخرو انجام بدیم که ماهیار بعد بازی حالش بد شد .......سهراب رو که دیدی ازش بپرس میارتت پیش ما
داد زدم : باید ماهیار رو از اون خراب شده بیاری بیرون....براش خوب نیس...از مهمونی بیا بیرون نیلیا !
نیلیا : نمیتونم .....اگه همین اخر کاری همه بفهمن ما باهم هم دست بودیم مه چی خراب مبشه ...هیچ کدوم زنده بیرون نمیریم
سعی میکردم خون سرد باشم ....ولی نمیشد
من : باش...ولی کجا بیام ؟
نیلیا ادرسو داد و قطع کرد
به اتش نگاه ملتمسی کردم ......به اتشی که همبازی تمام دوران بچگیم بود !عشق دوران نوجونیم بود ....و حالا شاگردم !
- پاشو میرسونمت
رفتم و سریع سوار ماشین شدم و ادرسو گفتم
راه افتاد و در همون حین پرسید : کیه که به خاطرش داری اینجوری عجله میکنی ؟
نگاش کردم : کسی که تونست جای تو رو یه شبه بگیره
نیشخند زد : یه شبه؟
به برداشت بدش دقت نکردم.......تمام فکرم پیش ماهیاری بود که داشت تو بازی اخر همه چی رو میباخت !
به خودم لعنت فرستادم که چه جوری تونسته بودم از یه فرشته متنفر بشم
نصفه راهو تقریبا رفته بودیم که گوشیم زنگ خورد سریع جواب دادم
-الو هانا
تعجب کردم الوند بود :الو..سلام..چیزی شده؟
اتش نگام کرد
الوند : نه ...فقط نرو به اون مهمونی .....
اوج گرفتم : ترسیدم برای ماهیا اتفاقی افتاده باشه : چی شده الوند؟
مطمئنا اتش تعجب کرده بود که منی که با هیچ پسری جز خودش دم خور نمیشدم حالا چی شده زرت و زرت اسم پسر از دهنم میاد بیرون
الوند عصبی و کلافه و نگران گفت : میگم هیچی نشده ....فقط خواهش میکنم نرو ......خواهش کردم ازت
- نمیتونم ...ماهیار حالش بده ...بای....
حرفمو قطع کرد : یه بارم شده به حرف من گوش کن ....خودتو قاطی نکن هانا....به خاطر ماهیار !
و بعد صدای بوق های پشت سر هم
هجوم اتفاقات باعث شده بود ....قلبم تند تند بزنه....اتش بی توجه نگه داشت و از دکه ای که اون اطراف بود یه بطری اب معدنی گرفت
همه اشو سر کشیدم
و سرمو گرفتم بالا تا اروم شم ....
اتش : بهتری؟
مغموم نگاهش کردم : تو دیگه از کجا پیدات شد یهو ؟
ناراحت بود ولی خندید و پرسید : راه بیوفتم عزیزم ؟
هنوزم مثل گذشته ها میگفت عزیزم . عصبی شدم : اتش ! خواهش میکنم .....من دیگه کیشکا نیستم ...درک کن
دستشو مشت کرد و کوبید رو فرمون که صدای بوق بلند و تند ماشین بلند شد
بی حرف راه افتاد ...
کوچه تنگی بود که نمیشد ماشین داخلش بشه ...هنوز ماشین نایستاده بود که خودمو انداختم بیرونو پیاده شدم ...
دویدم سمت در که .......
باورم نمیشد ....از دور با دهن باز اون خونه کذایی رو نگاه میکردم ....پارتی تو خونه قبلی من گرفته شده بود ....چطور وقتی نیلیا ادرسو میداد حواسم نبود ؟
پس این ماشینا جلوی در چیکار میکردن.....یعنی واقعا ماهیار باخت ؟اونم اخرین بازیشو
بغضمو خوردم ....حالم هیچ خوب نبود .....با چونه ای لرزون از گریه و با چشمای اشکی به در خونه نگاه میکردم ....ادما سریع رفت و امد میکردن و آژیر بلند ماشین ها هم رو مخ من رفت و امد میکرد !
دویدم سمتشون که اتش دستمو گرفت : نباید بری
نگاهش کردم ....احساساتی شده بودم ولی خوب خر که نشده بودم...پس به حرفش گوش دادم و نرفتم جلو !
من که دنبال دردسر نمیگردم..تازه اگه بچه های محل هم منو ببینن حتما میگن همه این اتیشا از گور من پامیشه !
پس عقب گرد کردم و به اتش گفتم : برو دنبال ماشینا !
ماشین های پلیس یکی بعد از دیگری پر میشدن
پر از ادمایی که برام اشنا بودن ...همه رو قبلا توی پارتی های عصلانی دیده
بودم !..برای هیچ کدوم ناراحت نبودم...به نظرم حقشون بود ولی ماهیار ...
برای بقیه بچه های گروه هم ناراحت بودم
برای نیلیا ...الوند...البرز...
و حتی مهرسام و سهراب
شمسی خانم جلوی درخونه بود و پسر کوچکش ممدلی هم همین طور !داشت با یه افسر پلیس صحبت میکرد ...
اتش : نمیخوای بگی چه خبر شده ؟
یه نگاه سریع بهش انداختم و دوباره سرمو چرخوندم سمت شیشه ...شاید اگه
الوند زنگ نمیزد و من یه مقدار معطل نمیشدم حالا با اینا دستگیر شده بودم .
ولی ..الوند واقعا به خاطر پلیسا زنگ زده بود ؟ یعنی اون موقع هم پلیسا ریخته بودن اونجا ؟
بارون نم نم شروع کرده بود به باریدن و باعث میشد دل من بیشتر از قبل بگیره !
خیره شده بودم به در خونه قبلیم !
کاش هیچوقت توپ ممدلی نمی افتاد تو خونه که من عصبانی بشم و باهاش دعوا کنم
کاش هیچوقت ماهیار بعد فرار تو خونه من قایم نمیشد
کاش هیچوقت نازی و قزی منو نمیبردن تو اون گیم نت
ماشینای پلیس راه افتادن ...اتش هم دنبالشون راه افتاد
با بغض جلو رو نگاه میکردم ...برف پاکن ها قطره های بارونی رو که روی شیشه جلو ماشین جا خوش کرده بودن پاک میکردن
کی اشکای منو پاک میکرد ؟
کاش منم یه اشک پاکن داشتم !
اتش با لبخند خاصی گفت : معلومه خیلی دوستش داری که اینجوری براش اشک میریزی!
نگاش کردم و گفتم : حسودی نکن حسود !
اتش : هرکمکی از من ساخته بود حتما بگو ...تعارف نکنی ها !
تعارف؟ اونم من ؟بابا بیخیال !
رسیدیم به اداره ی...با تعجب به تابلو نگاه کردم ...مبارزه با مواد مخدر ؟
یه نگاه به خودم کردم . سر و وضعم خوب بود ...پس بدون وقفه با اتش رفتیم تو...از اضطراب رو پام بند نمیشدم
سربازی که جلوی در بود موبایلامونو گرفت
اتش : با افسری کار داشتیم که مسئول دستگیری پارتی خیابون (..) بود !
سرباز یه نگاهی به اتش و بعد یه نگاه به من کرد و گفت : انتهای سالن دست چپ . اما باید منتظر بمونید !
منتظر ادامه حرفش نشدیم و رفتیم به همون اتاقی که گفته بود
یه اتاق تقریبا بزرگ ...یه میز بزرگ ...یه نقشه بزرگ ...یه فایل بزرگ !
ولی کسی توش نبود !
کلافه رفتم و روی یکی از صندلی های کنار میز نشستم.
اتش هم نشست و مشغول بازی با سوییچش شد !
انگاشتامو گذاشته بودم تو دهنمو ناخونامو میجوییدم ...خدایا توروخدا ! واسه
ماهیار هیچ اتفاقی نیوفتاده باشه ...توروقران کمکش کن ....خدایا دیگه
دختر خوبی میشم
قول میدم برگردم خونه ..برگردم پیش بابابزرگ ...با مامان اشتی کنم
فقط خواهش میکنم ماهیار چیزیش نشده باشه ...
همون طور داشتم تو دلم دعا میکردم که اتش خیلی ملایم گفت : خودتو اذیت نکن
...من هرکاری بتونم میکنم که هیچ اتفاقی برای اونی که تو میخوای نیوفته !
عصبی خندیدم
: اره...(سرمو عصبی تکون میدادم و با پام رو زمین ضرب گرفته بودم )...میدونم چیکار میکنی ....چهار سال پیش یادم نرفته
میدونستم زود عصبانی میشه از جاش بلند شد با اوج صداش گفت : مگه من چیکار کردم ؟ مگه تو خودت چیکار کردی مثلا ؟
:چرا وقتی از اون خونه رفتیم ...نیومدی دنبالم ؟ نیومدی ببینی کیشکا زنده اس یا مرده ؟
: اومدم ...بابات نذاشت ببینمت
: به قول خودت پای بابای من نذار
: خودت چرا نیومدی از من سراغ بگیری..چرا بهم زنگ نزدی؟..
: نمیشد نفهم ....دیگه بعد اون غلطای زیادی که ما کردیم مگه میذاشتن که من ده فرسخی تو رد شم ؟
: پس حالا چرا اینجوری میکنی ؟ چرا همه تقصیرا رو میندازی گردن من ؟تو خودتم مقصری؟
با بغض گفتم : من مقصرم ؟ مگه من خواستم که بابابزرگم مامانمو طرد کنه ؟
مگه من خواستم که شرکت بابام ورشکست بشه ؟ مگه من به بابابزرگم گفتم وقتی
که ویشکا داشت میمرد برا کمک نه برای عیادت هم نیاد بیمارستان ؟
تو که میگی من مقصرم ...اقای اتش رستگار !...مگه من خواستم که مامانم ولم کنه و بره؟
اتش نزدیکم اومد و بغلم کرد و گفت : ببخشید خوشگلم....نمیخواستم ناراحتت کنم ...اصلا غلط کردم ...گریه نکن
به پیراهنش چنگ زدم و همون طور که تو دستم مچاله اش میکردم با هق هق گفتم : گریه نکنم چکار کنم ؟اتش خیلی تنهام....خیلی...
منو از بغلش دراورد و پایین صندلی که من نشسته بودم زانو زد و دستامو گرفت تو دستش
: نمیخوای بگی چرا اینجایی ؟ دنبال کی اومدی؟ چه اتفاقی تو این مدت برات افتاده...شاید تونستم کاری کنم !
نگاش کردم ...و شروع کردم به تعریف از همون وقتی که از بالا شهر یه وانت
گرفتیم و اسبابامونو بدیم به پایین شهر از همون موقعی که بابا شد دبیر
انگلیسی خصوصی و دبیر مدرسه ها... بابایی که شرکتشو دخترشو و زنشو از دست
داده بود از ماهیار گفتم از گروه از نماز خونه شبایی که اونجا بودم ...از
نیلیا و خونه اش گفتم ...و رسیدم به اموزشگاه و بابک و خودش !
خنده ای کرد و گفت : که اینطور ..
: بله ...که همین طور
یه نگاه به قیافه اش کردم ..بدجور رفته بود تو فکر
هنوزم همون پسر کوچولو بود ...همون اتیش اتیش پاره !
خیلی سال پیش وقتی بابای من هنوز ورشکست نشده بود سر یه معامله ای شرکت اون
و شرکت بابای مامان میشن دو سر یه معامله بزرگ ...دوسر یه دعوا
بابابزرگ میخواست که بابا باهاش همکاری کنه و شرکتاشون یکی بشه
بابا که قبول نمیکنه . بابابزرگ هم مامانو ترد میکنه و از ارث محروم ..مگر
این که بابا رو ول کنه ...اما خوب مامان بابا رو خیلی دوست داشت و حداق اون
موقع ها تنهاش نذاشت
تو اون موقع ها ما همسایه دیوار به دیوار اتش اینا بودیم ...یه خونه دراندشت که همه اش مال خونواده چهارنفره ما بود !
مامان میگه وقتی من و ویشکا به دنیا میایم ...اون قلی که من باشم مشکل خاصی
نداشتم اما ویشکا خواهر دوقولوم نارسایی قلبی داشته ....بیچاره هیچوقت
نتونستم ببینمش یا باهاش بازی کنم همه اش یا زیر دستگاه بود و تو
بیمارستان بستری و زیر دست جراحای مختلف دست به دست میشد ...
مامان هم اکثر اوقات پیشش میموند و بابا هم درگیر شرکت خودش بود من معمولا خونه خالا مهری میموندم
خاله مهری مامان اتش بود که عاشق دختر بود ...ولی دختر نداشت ..به جاش خیلی به من میرسید..مثل دختر خودش
خودش منو با اتش مهد کودک میبرد ...میاورد ..مدرسه میبرد ....میاورد
تمام طول روز من خونه اونا بودم و کنار اتش
پسر بچه ای که باهم اتیش میسوزوندیم ... باهم میخندیدیم بعد که دعوامون میکردن باهم گریه میکردیم ...
خلاصه حاضر بودم دنیا نباشه اما خاله مهری و اتش باشن !
وقتی شش سالم شد ویشکا مرد
گرچه من بیشتر از اینکه ناراحت باشم تو عالم بچگی خوشحال بودم ..چون میتونستم بیشتر پیش اتش بمونم...
همون موقع ها متوجه شدیم که منم نارسایی دارم ...اما نه به شدت ویشکا
بابابزرگ نه برای عیادت نه کمک نه حتی خاکسپاری نوه اش نیومد ...تنها کسی
که از خانواده مامان اومد خاله نسرین بود و پسراش که خیلی سر به سر منو و
اتش میذاشتن
اخر خاکسپاری هم بردیمشون پشت خونه اتش اینا تا میخوردن زدیمشون ...و عقده هامونو خالی کردیم
اونا هم دیگه از ترسشون هیچی نگفتن
خیلی قلدر بودم وقتی بچه بوم کافی بود تو مهد کودک یکی میگفت بالا چشم اتش
ابروهه میزدم کل قیافه اشو ناقص میکردم...اتش هم دقیقا همین طور بود اما
اون ول کن نبود دو روزه دیگه هم تو خیابون اگه اون بچه رو میدید ه جلو با
مامانش بود یا باباش اهمیت نمیداد میرفت میزدش
خلاصه شر بودیم
و این بساطا ادامه داشت تا سال اخر راهنمایی
گرچه مامان خیلی مخالف بود ..میگفت دیگه نباید با اتش رابطه داشته باشم ..میگفت دیگه بزرگ شدم
وقتی هم اینا رو میگفت من قهر میکردم میرفتم خونه خاله مهری اینا یه تخت برا من گذاشته بود تو اتاق اتش که میرفتم اونجا میخوابیدم
اتش سه سال از من بزرگ تر بود میشه گفت الان 19 سالشه
وقتی مدرسه میرفتیم خیلی ناراحت بودم که چرا اون از من بزرگته و خلاصه دو تا کلاس رو جهشی خوندم که زودتر بهش برسم..
رابطه مامان و بابا هر روز خراب تر میشد
که زد و شرکت ما ورشکست شد ......کار بابابزرگ بود
طوری که مجبور شدیم همه دار و ندارمونو بفروشیم و بریم پایین شهر زندگی کنیم
مامان منو ول کرد و رفت خونه باباش ...غیابی طلاق گرفت
بابا سرگرم اسباب کشی بود ولی میدیدم چه جوری شبا تو باغ میشینه و گریه میکنه !
میدونستم مامان از مرگ ویشکا خیل ناراحت بود از این که اجازه نداشت خاهرا و
برادراشو ببینه ...اما پس من چی؟ من ادم نبودم ؟ منم کیشکا بودم خواهر
همون ویشکا !
ولی اون این یکی دخترشم کشت ...خودش با دستای خودش
وقتی بابا گفت باید از این جا بریم .
از ناراحتی داشتم منفجر میشدم ....یه جورایی داشت بهم میگفت که دیگه اتش تمومه !
خاله مهری دیگه تمومه !
روز اخر بود و ما میخواستیم اسباب کشی کنیم که بابا سکته کرد
بابای اتش بردش بیمارستان ...
دکتر گفت یه بار دیگه سکته کنه کار تمومه !
وقتی به مامان زنگ زدم فقط حال خودم رو پرسید به اینکه من داشتم گریه میکردم و میگفتم بابا داره میمیره توجهی نداشت
بابا مرخص شد در حالی که اسباب اثاثیه ما رفته بودن خونه جدید
به خاطر از دست دادن اتش هر شب گریه میکردم ...بیچاره به خاطر من نمیتونست
درس بخونه ...اونقدر تو اتاقش میشستم وبا گریه نگاش میکردم که خودش هم گریه
اش میگرفت !
بابا که مرخص شد باهاش رفتم خونه جدید ....تحمل نگاهای ادمای اون محله و
فرهنگ نداشته اشون اعصابمو خورد میکرد ... خیلی کم میتونستم این همه راهو
برم و به اتش و خاله مهری سر بزنم !
خاله مهری هم حالش خوب نبود ...طفلکی خیلی ناراحت بود که من از اونجا رفتم !
هرچی نباشه منو بزرگ کرده بود ...همون روزا سرطان گرفت و مرد ...
و درست روزی که داشتیم میرفتیم برای ختم دایی جهان بهم زنگ زد و گفت مامانت داره عروسی میکنه اگه میخوای برای مراسمش بیا ....
همون روز بهخودم قول دادم که فکر کنم مامانم مرده ...فکر کن اونم مثل خاله مهری سرطان گرفته و مرده ...
اونقدری از اتفاقای پیش اومده ناراحت بودم که رفتم تو اتاق اتش و تا تونستم قرص خوردم به قصد خودکشی...
اما نمردم ...خدا میخواست بیشتر زجر بکشم
اتش نجاتم داده بود ولی به کسی در این باره چیزی نگفته بود اما کلی دعوام کرد و سرم غر زد ...
جالب بود که وقتی من داشتم برمیگشتم خونمون چون هم مامانش رفته بود و هم من
داشتم میرفتم اونم یه بار خودکشی کرد یه ذره شجاعانه تر از من و با چاقو
اینکارو کرد شاهرگشو میخواست بزنه !
ولی اونم نمرد !باباش فهمید و رسوندش بیمارستان و بعد از این ماجرا نه بابای من نه بابای اون نذاشتن که ماهمدیگرو ببینیم
دیوونه شده بودم ......وقتی نادر از بابام منو خواستگاری کرد به مرز جنون
رسیده بودم ...بابا خیلی اروم شده بود ...شده بود خانم خونه و از من فقط
انتظار درس خوندن داشت !
و اونم همین چند وقته پیش رفت و من موندم و زندگی پاره پاره ام و مغز خسته
ام که دیگه تحمل هیچ اتفاق تازه ای رو نداشت ..نمیتونستم برگردم پیش مامان
یا بابا بزرگ ...چون شوهر مامان منو نمیخواست و حتی بعد فوت بابا یه بار
تهدیدم کرد که طرف خونه اشون هم نرم ....بابابزرگ هم که به نظرم قاتل بابام
بود و به هیچ وجه تمیالی به دیدن و ازش کمک گرفتن نداشتم !
تا اینکه ماهیار پیدا شد و ....
اتش یه دونه با ارنجش زد تو بازومو گفت : یادته چقدر خونه ما تلب بودی؟
من از همون بچگی هم با پسرا همخونه بودم...خاک تو سرم!
- نه پس..فقط تو یادته ....از بس دست پخت مامان خدا بیامرزت خوش مزه بود
صداش بغش گرفت : هنوز مزه فسنجوناش زیر زبونمه
منم ناراحت نفس عمیق اما کوتاهی کشیدم و دستمو گذاشتم رو شونه اشو و اروم فشار دادم که مثلا ابراز وجود کنیم !
- اتشی ! خیلی شکسته شدی ...بیشتر از سنت نشون میدی!
- تو هم خیلی خوشگل شدی ناقلا.....جیگر تر از سنت نشون میدی!
- این که چیز تازه ای نیست من از همون بچگی ناز و تو دل برو بودم...برعکس تو
داشتم چرت میگفتم...اتش خیلی هم از من خوشگلتر بود ...عاشق چشمای شکلاتیش بودم....هنوزم مثل بچگی هاش شیرین بود حتی چشماش .
اتش : میگم اسم خودتو دوست داری یا هانا رو ؟
اینم سوال بود تو این موقعیت ؟
با تردید گفتم : خوب....راستش نمیدونم ....کیشکا اسم قشنگیه اما اگه به کسی
بگم اسمم کیشکاس حتما تعجب میکنه و میپرسه یعنی چی ؟ اونوقت منم باید بگم
یعنی جوجه مرغ چند روزه ....اونوقت اونا میخندن و میگن به چه زبونی ؟ بعد
من باید بگم اسم شمالیه ...اونوقت اونا هرهر بخندن و هر وقت منو میبینن
مسخره ام کنن ...ولی تو الت فعلی اگه یکی بپرسه اسمت چیه میگ هانا و خلاص !
خندید : دو تاشونم قشنگه ....ولی من همون کیشو صدات میکنم .
- باز شروع کردی ...باز من تو روت خندیدم اقای رستگار؟
- میگم معلمی خیلی بهت میادا
حالا میدونست از این شغل خیلی بدم میادا : ایی...به عمه ات میاد بیشعور...انگار فحشم دادی
- هوی دختره با ادب باش ...معلما هم ادمن
- اون که صد البته ...بابای خودم هم معلم بودا ولی من خوشم نمیاد
یهویی پرسید : نمیخوای بری مامانتو ببینی؟ بچه اشو
چشمامو بستم و قاطعانه گفتم : مامان من مرده اتش...خواهشا دیگه حرفشو نزن
و برای عوض شدن جو پرسیدم : از کجا فهمیدی من کی ام ؟ چه فامیل قبلی منم یادت بود ...من خودم یادم رفته بود
- دیگه من همبازی بچگی هامو نشناسم به درد لای جرز دیوارم نمیخورم بانو !
خندیدم و گفتم : قربون این همبازی بچگی که اینقدر ماهه و وفادار
خیلی جدید گفت :فردا یادم بیار بریم جی افمو نشونت بدم ببینی چه دختر ماهیه
نیشمو بستم و با تعجب پرسیدم : جی اف؟
انگشت اشاره اشو فرو کرد تو سرم و گفت : شوخی کردم بابا !
همون موقع در اتاق باز شد و یه سایه تو چارچوب در بی حرکت ایستاد !
هم خودم بلند شدم و هم سرمو بلند کردم که ببینم کیه که .....
چشمامو یه بار باز و بسته کردم و ...
خدای من ؟ چی دارم میبینم ؟
اتش خیلی جدی سلام کرد ولی من هنوز به الوند توی لباس فرم نظامی خیره مونده بودم ...
همون طور که به طرف میزش قدم بر میداشت . بلند گفت : خانم احسانیا .... امشب حالتون چطوره ؟
با لکنت گفتم : تو..تو اینجا چیکار میکنی؟
- اینجا محل کارمه هانا خانم...
حالا دیگه با غرور میتونستم اسم خودمو بگم : کیشکا !..نه هانا
- بعله درجریان هستم
اتش اروم پرسید : اینم میشناسی ؟
اروم تر گفتم : الونده ؟
متعجب پرسید : چی؟
الوند خندید و گفت : پچ پچ اتون تموم نشد ؟
- چرا اینکارو کردی؟
- انجام وظیفه بود خانم احسانیا ...انجام وظیفه؟
نگاهمو دور اتاق چرخوندم و گفتم :افسر مبارزه با مواد مخدر ؟ فکرشم نمیکردم !
- فکرشو نمیکردی که راننده سرویس مدرسه ات پلیس باشه نه ؟
چیزی نگفتم....به مخم خطور هم نمیکرد.
الوند : اسم واقعی من نیکانه...نیکان الوندی ....و برادرم میثم الوندی که
به اسم البرز میشناسیش...ما فقط میخواستیم اکیپ عصلانی رو که به اسم پارتی
مواد رد و بدل میکردن رو بگیریم ...
خیلی اروم ولی بانگاهی که توش نفرت برق مید بهش چشم دوختم و گفتم : برام مهم نیست....فقط میخوام بدونم ماهیار کجاست ؟
- بیمارستان نیروی انتظامی؟بهتر از من میدونید که نارسایی قلبی داره .....
- بعدش کجا میره؟
- احتمالا بازداشگاه...دادسرا..و بعدا کانون تربیت جوانان
- چجوری دلت میاد؟
- میدونم خیلی خاطرشو میخوای
بیتوجه به اینکه اونجا اداره اس و اینم ماموره گفتم : خفه شو ...تو چی از
ماهیار میدونی که به خودت اجازه اظهار نظر درمورد اونو میدی؟
- مطمئن باش بیشتر از تو میدونم
- یه کاری کن بره؟
- چرا؟
- چون من میخوام ...چون من میگم
با حالت استفمی پرسید : شما؟
- خودتم میدونی که اون بیگناهه
- کاری از دستم بر نمیاد
- نذار بره کانون تربیت...خواهش میکنم...نیکان ...خواهش میکنم
دستی به موهاش کشید و گفت : چرا اینقدر اذیتم میکنی؟
- این الان باید دیالوگ من باشه ...
- اتفاقا مال منه .....چرا اینقدر منو زجر میدی؟
- مگه من چیکار میکنم؟
چیزی نگفت
سعی میکردم اروم باشم حالا خیل بیشتر از گذشته ازش بدم میومد ولی میخواستم
فعلا به خواسته ام برسم .ملایم صداش کردم : اقای الوندی؟چیکار میکنین
براش؟
- لازم نیست خودتو خسته کنی ...همون موقع که ماهیارو گرفتن چون میدونستم از
این بابت ناراحت میشی گفتم که اون کاره ای نبوده...گرچه خودتم میدونی که
همه چی رو میدونسته ..بقیه بچه ها هم قبلش بهشون گفته بودم برن بیرون !
حالا دیگه خرم از پل گذشته بود ...پاشدم و رفتم سمت در ..اتش هم میومد دنبالم
زیر لب الوندو که به من بد نگاه میکرد بسته بود به فحش !یا بهتره بگم نیکانو
چه اسمی؟ کجای این نیکه ؟
از اتاق زدم بیرون که دم در البرزو دیدم
با کنایه گفتم : به به اقای میثم الوندی ؟ حال جناب؟
با دستپاچگی گفت : هانا چند لحظه !
ولی من با سرعت تمام به سمت خروجی رفتم و موبایلا رو تحویل گرفتم و تو یه چشم به هم زدن سوار ماشین اتش شدم
اتش هنوز سر صندلیش نشسته بود که شروع کرد : پسره (...)...تو تمام مدت با چ
اشغالایی کار میکردی و من خبر نداشتم..اگه دیگه بذارم با اینا همکلام
بشی...مرتیکه مامور پلیسه خودش داشت تو رو میخورد ....حقش بود فکشو خورد
میکردم که دیگه نتونه زر بزنه
ولی من تمام مدت داشتم فکر میکردم که چرا الوند درمورد اتش کنجکاو نشد !
جالب بود نه؟
بی اهمیت نفسی عمیق کشیدم و خدا رو شکر کردم از اینکه ماهیار سالمه و ازاد !
اتش : خیلی دوست دارم سریع تر ماهیارم ببینم
: بیمارستان نیروی انتظامی
: الان رامون نمیدن ها ....
-پس تو اینجا چه کاره ای ؟زنگ بزن به بابا با یکی از دوستاش تو اون اداره هماهنگ کنه بریم تو
- چه یادتم هست که بابای من اونجا دوست زیاد داره
- جناب... محض اطلاعتون من نخبه کشورم ها!
- بابا تیزهوش!
و گوشیش و دراورد و به باباش زنگ زد و بعد قطع تماس راه افتاد
همون موقع بود که گوشیم زنگ خورد
امروز هر وقت که این زنگ میخورد استرس تمام هیکلمو میلرزوند
این بار هم همین طور قلبم تند تند میزد وهیجانم زد بالا !
سریع جواب دادم ..شماره ناشناس بود
- الو
- سلام هانا ..کجایی؟
- سلام شما؟
- امیرم!
هی....پسرحاجی با من چیکار داره دیگه ؟
- چطورین ..امیر اقا خوبین؟
اتش با شنیدن یه اسم جدید دیگه زد زیر خنده
دهنه گوشی رو گرفتم و گفتم : خفه
خنده اشو خورد
- خوبم ...فقط نگرانم....امشب نه نیلیا خانم و نه شما برنگشتین خونه
این کشیک ایستاده دم خونه ما؟ مگه خودت خواهر مادر نداری مرتیکه شلیل؟
البته امیر بیشتر به هلو شبیه بود...از اونا که باید میرفتن تو گلو
او او ...کیشکا خانم حالا دیگه اتش خان کنارت نشسته از این حرفا نبایس بزنی !
تو دلم یه ایشی گفتم و جوابشو دادم
: راستش امشب مشکلی پیش اومده هیچ کدوم خونه نمیایم...چطور کاری داشتین؟
- دلم براتون تنگ شده بود ..همین
هان؟ این دیگه این وسط چی میخواد ؟
- فکر کنم وقت خوابتون گذشته اقا امیر ...شبتون بخیر
- مطمئن باشم براتون اتفاقی نیوفتاده ؟
- مطمئن باشید...ببخشید که نگرانتون کردم
یه ذره من و من کرد و گفت : مواظب خودتون باشید
- چشم ..با اجازه اتون
و قطع کردم
نوچ...امشب چی شده همه اتفاقا باهم میوفته ؟
اهنگ عبدالملکی دقیقا میخواست جواب منو به امیر رایا بده
میگی نیستم قلبت خورده ترک
خب به درک
میگی نیستم موندی تنها و تک
خب به درک
خب به درک
اینقد به عکسام خیره شو تا دق کنی
شبا تو بعد از این باید هق هق کنی
من که ازت گذشتمو رفتم رفیق
شاید بتونی عکسامو عاشق کنی
هی اشک تمساح میریزی که چی بشه
شب و روزات باید باهم یکی بشه
آلبوم عکسامونو قیچی میکنم
تموم عکسامون باید تکی بشه
…
میگی نیستم قلبت خورده ترک
خب به درک
میگی نیستم موندی تنها و تک
خب به درک
خب به درک
♫♫♫
رسیده بودیم جلو در بیمارستان
بارون دوباره شروع کرده بود به باریدن اما این بار دیگه خیالم راحت بود
مثل بچگی هام دست اتشو گرفته بود و بعد کلی سوال پیچ شدن رفتیم توی بیمارستان
با چشم دنبال اتاق میگشتم
59
59
59.......ایناهاش
در رو باز کردم و رفتم تو ......
چهار تا تخت تو اتاق بود
وقتی ماهیارو دیدم که بیجون افتاده روی تخت از خود بی خود شدم
چه جوری این همه مدت دوری این بپرو تحمل کرده بودم
دویدم سمتش و پریدم تو بغلش و های های گریه کردم !
ماهیار : چته دختر؟ نمردم که!
- اگه میفرستادنت کانون تربیت من چیکار میکردم ؟ اگه سابقه دار میشدی چی میشد ؟
- با هق هق گفتم : دلم واسه ات تنگ شده بود نفله هیجانی !
- دستشو کشید رو کمرم و اروم گفت : منم دلم برات تنگ شده بود جوجه نق نقو !
- با هق هق گفتم : دلم واسه ات تنگ شده بود نفله هیجانی !
- دستشو کشید رو کمرم و اروم گفت : منم دلم برات تنگ شده بود جوجه نق نقو !
نامحسوس پهلوشو نشگون گرفتن که هر هر زد زیر خنده و همون موقع پزشک اومد
داخل اتاق و پشت سرش هم یه خانم پرستار که اخماشو بد کرده بود تو هم !
خودم رو جمع جور کردم و اشکامو با پشت دست پاک کردم.
اتش از سر راهشون کنار رفت تا بیان و ماهیارو معاینه کنن.
دکتر : چطوری جوون ؟ هیجانت که دوباره بالا نزد ؟
و پشت بندش زد زیر خنده
نوچ نوج ...دکتر مملکتو به بدبختی ما میخنده ...
ماهیار به من اشاره کرد و گفت : دکتر من فعلا حالم خوش نیست چیزی نمیگم ولی این خانم هیجانیه بد پاچه مییره ها ..حواست باشه
اتش زد زیر خنده و به ماهیار گفت : پس تو هم تجربه کردی داداش؟
ماهیار : چه جورم
با بینیم دو بار با سر و صدا بو کردم و گفتم : بوی فتنه میاد .........شب که اومدم تو خوابتون بهتون نشون میدم خائن ها!
دکتر خندید و پرستار به لبخندی اکتفا کرد
دکتر : امشبو مهمون ماهستی ماهیار خان !...
به شوخی اضافه کرد : حواست باشه ها دست از پا خطا کنی میدم سربازا گوش تا
گوشتو ببرن اینجا بیمارستان نیروی انتظامیه ها شوخی نداریم ....اخ و اوخ هم
همین طور
من : دکتر مگه میخوای شکنجه اش بدی ؟ والا ما که تو مریضیمون اخ و اوخ نداریم
دستمو تو هوا تکون دادم و گفتم : مریضیمونم مثل خودمون با کلاسه ..مگه نه ماهیار
ماهیار :: مریضی خود شیفتگیمونو میگی دیگه؟
دستمو به نشونه زدن اوردم بالا و گفتم : بیماری خودتو به من نچسبون بیمار !
دلم واسه این سر به سر گذاشتن ها و خندیدن های دورهمی خیلی تنگ شده بود
...گرچه تو این مدت با امیر رایا هم زیاد خندیده بودم...ولی ماهیار یه چی
دیگه بود
یه ذره که گذشت دکتر و پرستاره رفتن و یکی از سربازا هم اومد و به ما گفت که باید کم کم بار و بندیلو بندیم
اتش تو این چند دقیقه کلی فرصت کرده بود و با ماهی گرم گرفته بود
خوشحال بودم که مثل گذشته ها نه حسودی تو کارشه نه کینه......هنوزم مثل اون موقع ها زود با بقیه صمیمی میشه
شیفته همین کاراشم دیگه !
من : اتش ؟؟
اتش : ها؟
من: ماهیار
ماهیار : چی میگی؟
تفاوت صحبتو رفتی !
ماشالله هر دو با ادبن..
من : چقدر زر میزنین ....من خوابم میاد دیگه ...اتش پاشو بریم
اتش: کجا ؟ فعلا با داش ماهیار نشستیم
من در حالی که موبایلمو از تو کیفم در می اوردم :عه نه بابا ؟ گفتم با داش ماهیار ایستادین !
و بلافاصله زنگ زدم به نیلیا
با صدای گرفته و ترسونی جواب داد : الو ..هانا کجایی؟
: بیمارستانم پیش ماهیار .....تو کجایی.......راستی سلام
نفس راحتی کشید و گفت : خیلی ترسیده بودم ...گفتم الان زنگ میزنم بهت میان
منم میگیرن........دیگه تموم شد.....خدایا شکرت ...بازی اخرم تموم شد
........یادم رفت سلام
خوشحال بودم که نگرانم بود : ولی بوشول پسرخاله منو تهنا ول کرده بودی به امان خداها
ماهیار اشاره زد که چیزی نگو
منم دستمو بردم سمت کشم که یعنی بیشتر زرت و پرت کنی میزنمش تو مخ هیجانیت !
نیلیا : الوند گفت
اه ..اسم نحسشم باعث میشه خارش بگیرم
من : کجایی امشبو ؟ امیر گفت نرفتی خونه؟
- اون عوضی نشسته کشیک خونه ما رو میکشه ؟ بذار به بابک بگم
- پیش بابکی؟
- اره
- اونجا میمونی
- اره
- خوب پس خیالم راحت شد
- میری خونه خودمون؟
- نه با یکی از دوستام میرم
- خوب ...بازم مواظب خودت باش ...باشه؟
- باش.........تو هم مواظب خودت باش...و مواظب بابک .....و داد زدم : هوی بابک دست از پا دراز تر کنی پدرتو درمیارم ها ....
بابک صدامو شنید و خندید
- خدافظ
- خدافظ و به بابکی هم سیلام برسون......به مسائل امروزم فکر نکن...بابای
و قطع کردم و گوشی رو انداختم تو جیبم
هر دوشون زل زده بودن تو قیافه ام
- چه مرگتونه اقایون؟
اتش : میرم ماشنو روشن کنم....بیا
و بعد برادرانه شونه ماهیارو فشار داد و باهاش دست داد و رفت
با لبخند نگاهش کردم
خوشحال بودم که درک میکرد باید یه ذره با رفیق بدحالم تنها باشم
رفتم سمت تخت ماهیارو دستشو تو دو تا دستام گرفتم و گفتم :فکر نکن ناراحت نیستم از دستت ها !
صورت گریونشو برد اون سمت که مثلا من گریه اشو نبینم
: دیگه ابغوره نگیر که ....بچه لوس
ماهیار دوباره صورتشو برگردوند سمتم : بازی اخرم تموم شد .....
: تبریک میگم
: ممنون.......اخرین چک
: راحت شدی؟
: چه جورم
: حالا دیگه راحت بخواب....فردا میام برای ترخیص
خندید و رو لپشو دست کشید
: که چی؟
ماهیار: ماچ قبل خواب مامانی
: مامانی و .....
نذاشت حرفم کامل بشه که خودش به گردنم اویزون شد و لپمو بوسید
این یکی لپم از خجالت صورتی بود و اون یکی لپم از اشک خیس !
اونم دقیقا همین طور بود
وقتی ماچش تموم شد دستمو تو موهاشو کشیدم و گفتم : بار اخرت باشه ها
خنده ی نازی تحویلم داد که این دفعه وسوسه شدم خودم ببوسمش
اما خوب هرچی باشه من کیشکا بودم...دختری که با همه احساساتش میجنگید ..حتی این حس بی نام !
ماهیار چون الان خیلی هیجانی شده بود به ثانیه نکشید پلکاش روی هم افتاد
....خنده ام گرفت و دویدم سمت در و با همون خنده رفتم سمت ماشین اتش
اتش : خونه ما؟
با حالت مسخره ای لب پایینمو گاز گرفتم و گفتم : هی ؟ منو میبری خونه خودتون ؟
نفهمید منظورمو و گفت : اره اتفاقا بابا رفته بندر جنس وارد کنه
من : هی....خونه خالی.....پسر خوشگل و دختر خوشگل و بابایی که از بندر جنس میاره و ......هی...زشته برادر بسیجی باش
خندید و گفت : جوجه هم جوجه های قدیم ...میخوردند و میاشامیدن ولی منحرف نبودن !
و به دنبال این حرف دستشو برد و پخشو روشن کرد
امشب چه شبی بود یا امروز چه روزی بود بهتره
اولش که مدرسه و مسخره بازی های بچه ها بعد تعطیلات
و بعدشم درس داده به غول تشن های پشت کنکوری
و بعدم اتش و خاطرات گذشته و دستگیری ماهیارو
و رفتن به پارتی توی همون خونه قدیمی و اقا پلیسه راننده مون ! و حالا هم بیمارستان و دیدن دوباره ماهیار و بیشتر دوستش داشتن !
تمام مدت چهره ی ناز و ضعیف ماهیار میومد جلو چشمم...و اون لبخند شیطون و
چشمای مهربونش و موهای قهوه ایش که همه دل و دین ادمو میبرد و لپ بوسیدنش!
حتی خوابیدنشم مامانی بود کصافطه دختر کش!
و ناخوداگاه با اهنگ همخونی میکردم :
خودت حتی نمیدونی منو وابسته تر کردی
چقدر زود منصرف میشم ازت میخوام که برگردی
بدون تو نمیتونم همه عشقم به تو راست بود
فقط اینو بدون این اشتباه از روی احساس بود
من این روزاتو دوس دارم
همین روزا که میخندی
نگاهت می کنم وقتی چشاتو ناز می بندی
تو آغوشه تو می خوابم
همه حسم شده عادت
یه دنیا هم نمی تونه بگم
برگرد از این حالت
♫♫♫
♫♫♫
آهسته پا به پای تو قدم میزنم
عطری که میمونه ازت به روی پیرهنم
موهاتو رو به آینه شونه که میکنی
وقتی منو با گریه هات بهونه می کنی
من این روزاتو دوس دارم
همین روزا که میخندی
نگاهت می کنم وقتی چشاتو ناز می بندی
تو آغوشه تو می خوابم
همه حسم شده عادت
یه دنیا هم نمی تونه بگم
برگرد از این حالت
ناخوداگاه با دیدن خونه اتش اینا برگشتم سمت اتش و بازوشو گرفتم.....
ناخوداگاه با دیدن خونه اتش اینا برگشتم سمت اتش و بازوشو گرفتم.....
اتش با لحنی که سعی میکرد به وسیله اون ارومم کنه گفت : چت شد کیشو ؟جون تو خونه امون لولو نداره که!
راست میگفت مثلا که چی با این هیکل با این ابهت بترسم؟
اصلا واسه چی بترسم؟
ولی خوب..........میرتسم
دستشو ول کردم و اروم از ماشین پیاده شدم ....حالا دیگه داخل حیاط خونه اشون بودیم
تو پارکینگ ماشینشو پارک کرد و اونم پیاده شد
خونه اشون هنوز همون شکلی بود
نفس عمیقی کشیدم ........هنوز همون بو رو میداد
بوی قایم باشک توی باغ بزرگ پشت خونه اشون ..........بوی غذای خوشمزه خاله
مهری......هنوزم صدای جیغ و داد و دعواهامون توی خونه بود ......صدای میو
میو گربه ای که بجای توپ فوتبال اینور و اونور شوتش میکردیم
خنده ام گرفت......بلند خندیدم
و کم کم صدام بلند تر شد اتش هم شروع کرد به خندیدن احتمالا اونم به خاطرات بچگیمون فکر میکرد
چقدر صدای خنده هاشو دوست داشتم
با خنده رفتیم داخل خونه...کفشامو تو جا کفشی گذاشتم . اتش دستشو رو دیوار
حرکت میداد تا کلید چراغو پیدا کنه .....پیداش کرد و روشنش کرد
وقتی چشمم به خونه افتاد ناخوداگاه گریه ام گرفت
انگار خاله حوری هنوزم تو اشپزخونه بود و غذا میپخت
انگار مامان خودم رو مبل کنار تلویزیون نشسته بود و از مریضی کیشکا مینالید
انگار هنوزم بابای من و اتش تو تراس خونه اشون نشسته بودن و باهم از کار صحبت میکردن
ولی همه اش انگار بود........نه واقعیت........همه اش خاطره هایی بود که جلو چشمم رژه میرفت
و حالا من با خودم عهد بسته بودم که برم با مامان اشتی کنم
حالا خدایا من جو گرفتم یه چی پروندم ....تو دیگه جدی نگیر !
اتش از پشت هولم داد : کجایی کیشو
- هوی...چرا هولم میدی ؟
- عشقم میکشه.....دلم میخواد
براش زبون دراوردم و رفتم تو اتاقش
یعنی جایی که قبلا اتاقش بود و حدس میزدم الانم باشه
بود.......تخت منم هنوز گوشه اتاقش بود
به چهارچوب در تکیه داده بودم و داشتم اتاقشو دید میزدم که خودش هم کنارم ایستاد
- بابا میخواست جمعش کنه......ولی من دلم نیومد
- کار خوبی کردی.....وگرنه امشب باید یکیمون رو زمین میخوابید
خندید و رفت تو ..منم رفتم دنبالش
هنوز غریبگی میکردم
دلم نمیخواست مقنعه دربیارم
همون طور که این همه مدت نه جلوی ماهیار نه امیر رایا نه ماکان و سینا درش نیورده بودم
اتش خودشو پرت کرد رو تخت ...تخت قیژ قیژی کرد
اتش: بدم میاد بهت بگم راحت باش .......چون فکر میکنم خودت راحت هستی غیر از اینه؟
نگامو دور اتاق گردوندم و گفتم : پ نه پ...منتظر بودم تو بگی...در ضمن
دوبار دیگه رو تختت اینطوری بپری از فرداشبش مجبوری رو زمین بخوابی
هنوز حرفمو تموم نکرده بودم که خودم وحشیانه تر خودمو انداختم رو تختم
قیژ قیژش به مراتب بلند تر صدای تخت اتش بود
خندید : دیگ به دیگ میگه روت مشکی پررنگ
- خاک توسرت با این ضرب المثلات
- تو سر خودت
- برم بیرون لباس عوض کنی؟
یادم اومد که از چهار سال پیش یه چند تا دست لباس تو کشوی همین تخت جا گذاشته بودم !
- چه عجب فهمیدی؟.....داشتم فکر میکردم چه جوری مقدمه چینی کنم .....
- و پشت بندش عروسک خرگوش ناز و صورتیمو که رو تخت بود پرت کردم رو صورتش و گفتم : یالا
پاشد رفت بیرون ومنم از کشوی پایین تخت لباس های چهار سال پیشو دراوردم و نگاهشون کردم
چقدر اونموقع تپل بودما........بازم خوبه که الان به دردم میخوره
لباسا رو پوشیدم
یه بولیز مشکلی استین سه ربع و یه ساق مشکی و یه دامن کوتاه سفید و تنگ روش
همه شون برام بزرگ بودن
چقدر تو این مدت لاغر شدبودم ..نمیدونستم
چه لباس های خوشگلی هم داشتم......
مقنعه امو با یه روسری کوچیک توپ توپی سفید و مشکی عوض کردم
از این روسری کوچولو ها که کلا از یه وجب کمترن و پشت گردن بسته میشن و
بیشتر شبیه اونه که دستمال کاغذی گذاشی رو سرت......ولی درهرحال قانعم
میکرد که یه چی رو سرمه
ولی عجیب به من میومد .....سلیقه مامان نازی بود .....یادمه اینو برا عروسی
دختر خاله بابا برام خریده بود که بزنم ولی بعد از اینکه زدم چون دیگه
استفاده نداشت انداختمش اینجا تا برا عروسکام ببندمش
یه نگاه تو اینه به خودم کردم...عین این تلویزیون های سیاه و سفید شده بودم
ولی بچه تر از سنم نشون میدادم
اتش در زد : بیام تو؟
دوباره وحشیانه خودمو انداختم رو تخت و پتو رو کشیدم رو سرم و گفتم : دلت میخواد میتونی بیرون بایستی!
درو باز کرد و اومد سمتم و موبایلمو از کنار سرم قاپید و پرید رو تختش
: به به ........اس ام اس شماره یک
و بعد تا کمر رفت تو گوشیم :نازی .... اسمشم نازه.....شماره اشو وردارم
جیغ بلندی کشیدم و افتادم به جونش
: بده به من اون گوشی رو
: ما که باهم از این چیزا نداشتیم داشتیم؟دوستامونم همیشه مشترک بوده مگه نه
دستم رو دراز کردم که گوشی رو بگیرم و همون طور قاطع گفتم : نه
که خندید و دستمو پیچوند و گوشی رو برد اون دور دورا که دستم بهش نرسه
خسته شدم از تقلا کردن و همون طور نشستم گوشه تختشو گفتم : من خسته ام اتیش.....بده بیاد
با شیطنت ابرو اداخت بالا و گفت : چهار تا دوست دختر خوشگل که از داخل اینا پیدا کردم بهت میدم
پتوشو وحشیانه کشیدم رو سرش و گفتم : باشه
موهامو از رو صورتم زدم کنار و دوباره خودمو پرت کردم رو تخت
من چی گفتم؟
موهام؟
هی
روسریه باز شده
: هوی......اتیش گور به گوری روسری منو بده؟ افتاده رو تخته
: این وقت شب چیه چادر چاقچول میکنی میخوای بری کجا؟
: جای نمیخوام برم که....میخوام بذارم سرم
: برا چی؟مثلا من تاحالا اون موهای عروسکیتو ندیدم
پتو رو بیشتر رو خودم کشیدم و به سقف خیره شدم : اینجوری راحت تر بودم
: واقعا که.....اصلا ازت انتظار نداشتم.....مگه منو همون اتش سابق نمیبینی ؟
:چرا.....ولی.......ولی خوب ما بزرگ شدیم
: جوابمو گرفتم........منو اتش سابق نمیبینی
: عه.......اتش........
: میرم بیرون میخوابم راحت باشی......مثل اینکه واقعا جامو به یکی دیگه دادم !
و به دنبال این حرفش بالشتشو برداشت و رفت بیرون
سریع از رو تخت پاشدم و رفتم سمتش
: یعنی چی اتش؟ بچه شدی؟ما بچه هم بودیم باهم قهر نمیکردیم که الان دار ی بام قهر میکنی!
بالشتشو گذاشت رو کاناپه و اینبار اروم روش خوابید
: من قهر نمیکنم.......تو خیلی وقته قهری
رفتم عین عجل معلق بالاسرش ایستادم : مسخره بازی درنیار ..پاشو برو تو اتاق
و سعی کردم بالشتو از زیر سرش بکشم
: نمیام....برو بخواب
بالشتشو ول کردم و با بغض نگاهش کردم : اذیت نکن اتش..........
انتهای یه دسته از موهامو گرفت و همونطور که نازش میکرد گفت : خودت گفتی میخوای راحت باشی
لبخندی زدم و دستمو بردم سمت یقه پیراهنش و مرتب کردم و گفتم : با تو باشم راحتم !
ساعت سه و نیم نیمه شب:
- اتش !
- ها؟
- بیداري؟
- اها
- صدات که خوابه
ساعت موبالشو نگاه کرد و گفت : ساعت سه و نیم میخوای بیدار باشه
- من الوچه سبز میخوام !
- الان از کجام الوچه سبز بردارم بیارم؟
- من الوچه سبز میخوام
پاشد و نشست رو تخت و با دستش موهاشو بهم ریخت و گفت : باز تو اومدی خونه ما سواستفاده گر
: خفه....بعد چهار سال افتخار دادم یه الوچه سبز هم بهمون نمیدی؟
: ساعت سه و نیم مغازه باز نیست
: داشتیم میومدیم دیدم این پیرزنه همسایه اتون که جای ما نشستن خریده بود
: که چی؟نکنه میخوای برم برات در بزنم گوجه سبز بگیرم
هدفم همین بود.......من الوچه سبز نمیخواستم .....خونه امونو میخواستم و بهونه ای بهتر به ذهن علیل و ذلیلم نرسیده بود !
هیچ کدوم تا الان نخوابیده بودیم .....مرض داشتیم کلا
: اتش........تورو ارواح خاک خاله مهری پاشو بریم برام الوچه بگیر
چشماشو مالید و گفت : بگم چی؟ همبازی بچگیم ساعت سه و نیم صبح ویار کرده؟
:ویار چیه؟
: ویار نمیدونی چیه؟خانمای بار دار وقتی یه چیزی میخوان میگن ویار کرده اگه بهش نرسه ممکنه اتفاق بدی بیوفته
جیغ فرا بنفش و مادون قرمزی کشیدم و گفتم : بیشعور.......ساعت سه و نیم صبح چی هزیون میگی؟تو این مدت مامایی میخوندی......
خندید و مانتومو پرت کرد تو بغلم و گفت : تا میرم دستشویی یه جوری اون شکمتو درست کن که به نظر چیز بیای!
: چی؟
خنده اشو همون طور که میخورد گفت : مگه گوجه سبز نمیخوای؟
: چرا
: خوب باید خودت شبیه اونایی کنی که ویار میکنن!
تا اومدم بفهمم چی میگه از اتاق رو به مقصد دستشویی ترک کرده بود
منم خجالت زده نمیدونستم چیکار کنم......باز من اومدم خونه این منحرف
- اهسته بخور عزیزم . واسه بچمون خوب نیست اینقدر سریع بخوری!مراقب خودت باش
با دهن پر نگاش کردم و گفتم : آ....خودتو نگران.....(ملچ ملوچ)......نگران نکن خودتو.......چیزیش نمیشه
و برا اتش یه چشمک نامحسوس زدم
پیرزن مستخدم :یقین دارم بچه اتون دختره ....خانمت خیلی خوش اشتهاست پسرم
من : پسر باشه بهتره ...نه اتش؟
اتش: هرچی شما امر کنین بانو..(اروم تر گفت )..فقط فعلا خودتو نکش...پسرت پیش کش!
اروم زیر گوشش گفتم : ممنون که نگرانمی عزیزم
و اروم تر گفتم : اخه ماهم دراین بانک سهمی داریم... باید بخوریم بعد بریم!
پیرزن: خیلی زود ازدواج کردین ....اما خوب به هم میاین...ایشالله پای هم پیر شین!
اتش با لحن خنده ای و زیر گوشم گفت : ما پای هم بالغ میشیم فعلا نه پیر!
نگاه اخرمو به خونه انداختم و گفتم : خوب بریم دیگه ...احتیاج دارم استراحت کنم اتش جان !
اتش مثلا کمکم کرد که بلند شم .......دستمو گذاشته بودم پشت کمرم و مثلا
عین پنگوئن ها راه میرفتم که خانمه فکر کنه واقعا به قول اتش چیزم !
مثل اینکه اقا و خانم صاب خونه از سفر عیدشون برنگشته بودن و این خانم مهربون که مستخدمشون بود تو خونه مونده بود.....
دکوراسیون داخلی خونه خیلی عوض شده بود ....اصلا اون خونه قبلی
نبود....باورم نمیشد اینجا یه روی خونه من بوده....حس غریبگی و معذب بودن
داشتم.......فکر میکردم واقعا از اشگول اباد پاشدم اومدم بالا شهر.....
دیگه یه حسی داشتم دیگه !
اتش درو برام باز کرد و دوباره پشت کمرمو گرفت و بازومو هم همین طور و بعد
از خداحافظی از پرزنه که با چادر نمازش دم در ایستاده بود . ما بیرون رفتیم
درحالی که اون خانمه همه گوجه سبزا رو بهمون داده بود .
گوجه سبزا رو بغل کردم و از زیر دس و بال اتش بیرون اومدم و جیغ زدم : اخر به شما رسیدم جون جونیای من !
اتش لبشو گاز گرفت و به رفتگری که چهار چشمی نگاهمون میکرد اشاره کرد و گفت
: ابرو نمیذاری برامون که !حالا میخواد یه روز کامل بیاد و جلو بابام منو
نصیحت کنه که چهارصبح با دختر مردم هرهر و کرکر راه انداختم
فکر نمیکردم این جور ادمی باشه ...لحن بچگی و تیکه کلاممو به کار بردم : اوا توروخدا راس میگی؟
اونم مثل همون موقع ها بغلم کرد وگفت :نه توروخدا دروغ میگم
با کف دست و محکم هولش دادم و با اشاره به رفتگره گفتم : تو که داری بدترش میکنی!
خندید و دستمو گرفت و گفت : نمیخوای بریم یه گشتی بزنی اول صبحی؟
پریدم بالا و با یه اخ جون بلند بالا همراهیش کردم اما چند قدم بیشتر نرفته بودیم که گفتم : اخ.....
اتش سراسیمه گفت : چی شد؟
- مدرسه دارم.....با تو بیام خیابون گردی؟
- لباس مدرسه اتو که باخودت نیاوردی؟اوردی؟
- نه.....کلیدم ندارم برم تو خونه نیلیا
- پس امروز مدرسه.....
کاملش کردم : بی مدرسه
دستمو گرفت و مثل اون موقع ها که راه میرفتیم دستامونو بالا و پایین میبردیم همون طوری راه رفتیم و صحبت کردیم و خندیدیم
و ساعت شش صبح اماده شدیم برای ترخیص ماهیار بریم بیمارستان........
دیشبم هیچ نخوابیدم ...همون بهتر نرم مدرسه.
واقعا مثل اینکه به یه چیزی عادت کردم که نمیتونم جای دیگه ای بجز خونه ماهیار اینا بخوابم
ولی جالبیش اینه که اون یه چیز ماهیار نیست.....چون اون شب هم که پیشش بودم اما پای مبل نتونستم بخوابم
اون چیزه ....چیز بود...
اخ.....واقعا سخته که به چیز احماقنه اعتراف کنم !
فوت
اون چیزه....تخت بود.....تخت دومی که بالای تخت ماهیار بود ......همونی که من همیشه روش میخوابیدم
من به اون تخته عادت کرده بودم
و به غیر از اونجا نمیتونستم جای دیگه ای راحت بخوابم
اخ خدای من !
******************
همون طور که با زنجیر مانتوم بازی میکردم کم کم اتش سر و کله اش پیدا شد : میگن پرداخت شده؟
از صندلی های به نظر کثیف و سبز رنگ بیمارستان بلند شدم و گفتم : پرداخت شده ؟کی میتونه پرداخت کرده باشه ....نیروی انتظامی؟
- نه...اگه اون بود که میگفت ..گفت خودشو از بستگان معرفی کرده
- اسمش؟
- بهم نگفتن اینو
فکر کردم : کسی نمیدونه که ماهیار اینجاست
هنوز خود ماهیارو ندیده بودم
فتم اول ترخیص انجام بدیم و با برگه بریم تو اتاقش که خوشحال بشه
اما مثل اینکه یکی قبل ما اینجا بوده
اتش: شاید الوند بوده
همون طور که قدم میزدم و چونمو میخاروندم گفتم : نه ...الوند نبوده
نمیخواستم برم تو اتاقش شاید یکی پیشش بود که نباید منو میدید!
اتش: اسم این یارو هم مثل خودشه...الوند چیه دیگه ؟
: اسم داداششم البرز بود مثلا.......خواهرشم مثل دنا بود
: باباش هم حتما هیمالیا بوده مامانشم زاگرس
: به احتمال.....ولی ...هنوز نفهمیدیم کی پولشو داده
یه صدای اشنایی گفت : من .........من دادم
برگشتم سمت صدای اشنا......این؟
اینجا چه غلطی میکنه؟ چرا باید هزینه ترخیص ماهیارو بده
-تو؟ برا چی؟
اتش پرید وسط : میشناسیش؟
دستشو اورد جلو تا با اتش دست بده : من ماکانم...برادر بزرگتر ماهیار
دستامو اوردم بالا : واستا واستا....تو الان چی گفتی؟برادر ماهیاری؟ولی من عکس برادر ماهیارو دیدم اون شبیه تو........
یک ان متوجه چشمای سبز و اون قیافه مغرورش که داشت از بینی عمل کرده فیلی
می افتاد و ته چهره ای که به ماهیار داشت شدم و حرفمو نیمه ول کردم
همون موقع ماهیارم اومد پیش ما ...
ماهیار: ماکانو دیدی؟ماکان ...این هاناس ...همون دختری که برات گفته بودم
سینا از پشت سر ماهیار پیدا شد : هانا.........تو اینجا چیکار میکنی؟
اتش : تهران چقدر کوچیکه که شما همه همه رو میشناسین
سردرگم چتری هامو چنگی زدم و سر خوردم رو صندلی سبز بیمارستان و گفتم : اینجا چه خبره؟
جدیدا همه دوست دارن منو هیجانی کنن ..ماکان که برادر ماهیاره...شاگرد من
اتش همبازی بچگی هامه ...الوند پلیسه....احتمالا حاج پسر هم فردا پیداش
میشه میگه من سوپر منم !
سینا تک خنده ای کرد و دستشو جلو برد تا با اتش دست بده و خودشو معرفی کنه
..اتش هم در کمال تعجب باهاش دست داد و خودشو معرفی کرد ...
کم کم از اون بیمارستان کریه و فضای خفقان اورش دل کندیم و سوار ماشین اتش رفتیم به سمت ناکجا اباد!
خوشبختانه یکی این وسط گواهینامه و ماشین داشت ...وگرنه الان باید با چهار تا پسر هم قدم میشدم
ماهیار سکوت ماشینو شکست : امروز خوب همه تون به بهونه من مدرسه رو دودر کردین ها !
من : بالاخره باید برا ما منفعت داشته باشی یانه !
و با خنده ادامه دادم : راستی جناب ماکان خان حالتون بهتر شد ؟
و تو اینه با سینا یه چشمکی زدم که خندید ...
ماهیار : مگه حالش بد بوده ؟ راستی هانا تو ماکانو از کجا میشناسی
من : آم .....خوب....
سینا : داستانش مفصله ماهیار ...بعدا میگیم برات
من : اره ...سینا راس میگه
گوشی اتش زنگ خورد
یه گوشه نگه داشت .....چقدر پاستوریزه شده بود این !
معذرت خواهی کرد و جواب گوشیشو داد : الو.....
یه نگاه نگران به من انداخت و گفت : سلام بابا
- اوم....نه خونه نیستم
- کی رسیدین؟
- لباس های کیشکا ؟
محکم زدم به پیشونیم ...لباسارو همون طوری رو تخت ول کرده بودم !
- میخواستم خونه رو مرتب کنم ...حالا چی شده اینقدر مضطربین؟
ماشین ساکت بود ...خیابونا هم ای ...میشه گفت خلوت بود
اتش : ساعت هفت خونه نیستم ؟....خوب چون یه مشکلی پیش اومده بود باید میومدم پیش یکی از دوستام
میخواین اصلا باهاش صحبت کنین ...
و برگشت به سمت عقب ماشین
صدای ماهیار که خیلی بچگونه بود ....سینا هم که خودشو زده بود که کوچه علی جان !میموند ماکان
اتش گوشی رو داد دستش
ماکان یه نگاه به گوشی و یه نگاه به اتش و بعد من انداخت
با خواهش نگاهش میکردیم که بالاخره گوشی رو گرفت و خلاصه سر و ته قضیه هم اومد
اخیش...بابای اتش هم پیله است ها...ولی کی فکرش رو میکرد یه روزی عمو (بابای اتش ) بخواد نگران نشونی از من باشه...
اتش دوباره راه افتاد و همون طور که میرفت گفت : من باید برم خونه و ...کیشو توکجا میری؟
ماهیار : خونه ما میاد اتش....نگران نباش
ماکان :اهان...خونه ما.... به مامان و بابا چی میگی اونوقت ؟
انگار ماکان اصلا دلش نمیخواست من برم خونه اشون
اما من دلم برا تختش تنگ شده بود
سینا : خونه ما هستا ......
من : مگه تو میری خونه اتون ؟
سینا : میشه گفت ...به اغوش خانواده برگشتم
خندیدم و درحالی که واقعا از برگشت سینا به خونه اشون خوشحال بودم گفتم : من میام خونه شما ماهیار !
ماکان : نمیشه
من : مامان بابای شما طبق برنامه امروز نباید خونه باشن تا ساعت 10 شب
...پس من تا اون موقع پیش شما میمونم ...بعدش از نیلیا کلید میگیرم میرم
خونه اون
لبخند فاتحی به ماکان زدم .
ماهیار : برنامه مامان بابای مارو از خودمون بهتر بلدی
اتش : خیالم راحت باشه ...
چشمکی زدم و گفتم : صد در صد !
و چند لحظه به نیم رخش که از نگرانی پر بود خیره شدم
خوبه که بالارخه یکی هست نکرانم بشه
خوب که نه عالیه ...
به شدت احساس کمبود خواب داشتم و فکر میکردم دارم میرم به بهشتی که میتونم راحت سرمو بذارم زمین
ولی اصلا نمیدونستم که قراره از شدت ناراحتی سرمو بکوبم به زمین
*******
سینا در حالی که شیشه ابو از یخچال در میاورد گفت : شما ها برا کنکور برنامه ریختین ؟
یه ذره بعد خودش ادامه داد : البته من که تجربی ام ...پزشکی رو شاخشه ...شما یه فکری به حال خودتون بکنین ریاضی ها !
من : حالا اقای دکتر خودتونو اذیت نکنین ....ما ریاضی ها هم یه مهندسی قبول میشیم دیگه
ماهیار : مثلا مهندسی اب و فاضلاب ؟
ماکان درحالی که شال لایت بهاره اشو از دور گردنش درمیاورد و رو مبل پرت
میکرد گفت : اتفاقا ما خیلی بهتر از تجربی ها قبول میشیم داداش !
روی اپن نشستم و ابروهامو انداختم بالا و گفتم : من نمیدونم شما دو تا که تو رشته هم سنخیت ندارید چطوری باهم رفیقید !
سینا اومد جلو روم ایستاد و درحالی که لیوان ابش رو به چپ و راست تکون میداد .گفت : خریته دیگه هانا جون ...خریت
لیوان ابشو از دستش گرفتم و ریختم رو صورتش و گفتم : اتفاقا لیاقته که با
ریاضی ها دوست شدین...خریت از ما ریاضی ها بوده که با شما دوست شدیم
ماکان و ماهیار خندیدن ...
سینا که چشماشو بسته بود که اب توشون نره سرشو به چپ و راست تکون داد که
مثلا خشک شه و بعد با دستش اب روی صورتشو گرفت و به سختی و اروم چشماشو باز
کرد و گفت : این چه کاری بود هانا ؟
از رو اپن اومدم پایین و گفتم : یه خریت دیگه از ریاضی ها
سینا خشمگین نگام کرد و گفت : زمین گرده هانا خانم میرسیم به هم ...
سرمو گرفتم بالا و شروع کردم به سوت زدن که یعنی بابا بیخیال به قیافه شما نمیاد این حرفا !
ماهیار : من میرم دوش بگیرم...فکر میکنم داره کثافت از سر و روم میباره
راس میگفت کلا ادم که از بیمارستان میاد فکر میکنه کل هیکلش کثیفه.... نمیدونم چرا !!
من : منم میرم بخوابم ...
و رفتم به سمت تخت خوشگل ماکان جونم که بگیرم تخت بخوابم .
تازه داشت چشام گرم میشد که ..
ماکان : اون بالا چیکار میکنی...بیا پایین میخوام برم بخوابم
خمیازه ای تحویلش دادم و سرمو بیشتر تو بالشتش فرو کردم
چون نمیتونستم رو خودم پتو بکشم احساس بدی داشتم...انگار معذب بودم...تازه
با این مانتوهه که هم باهاش کلاس رفتم هم دیروز رو چمن های ابخورده پارک
نشستم هم کلانتری رفتم هم بیمارستان ...واقعا داشت حالم بهم میخورد
...بعد خوابم حتما یه دوش بیگیرم
ماکان کلافه نمیدونست چیکارم کنه .......نه پتو داشتم که از سرم بکشه....نه میتونست حتی بهم دست بزنه
تو دلم خندیدم بهش و چشمامو بستم که
ای.......
بااحساس سوزش تو کف پام پامو تو شکمم جمع کردم و چشمامو باز کردم
- هوی کثافت...چه مرگته؟ بگیر پایین بتمرگ دیگه ....چرا سوزن منیزنی به من
- اخه میدونی اون پایین که میخوابم قاب عکس قشنگم زیاد تو دید نیست ...اون
بالا خودمو که میبینم بعدش میخوابم....نکنه توهم به همین حسن طبقه بالا پی
بردی که اونجا میخوای بخوابی
نفسمو حرصی دادم بیرون و بی اعتنا پشتمو بهش کردم که بگیرم بخوابم که ایندفعه صدای ضبطشو بلند کرد
نمیدونستم با خواننده همراهی کنم یا بگیرم بخوابم...
لامصب اهنگه هم از ده تا کلمه نه تاش خواب بود و شب و ستاره و خلاصه از ده تا قرص خوا اور بدتر بود
فقط........فقط صداش خیلی بلند بود
کنترل ضبطش همیشه کنار تخت بود برش داشتم از دور خاموشش کردم
اخیش.....اخیش.........
ضایع شد ...اخیش
حالا این ماکان ول کرد رفت بیرون ماهیار تو حموم شروع کرده چه چه مینزه
یاد اون شبی افتادم که انداخته بودمش تو دستشویی خونه امون اونم تا صبح واسه خودش میزد و میخوند
سینا هم صدای تلویزیونو بلند کرده بود
نور خورشیدم شدیدا میزد تو اتاق
و از همه بد تر صدای جیغ جیغ موبایلم که به خاطر اس ام اس های معذرت خواهی اتش بود !
بلند شدم و از تخت پریدم پایین و با بغش به تخت نگاه کردم و براش بای بای کردم
و رفتم تو حال
مثل اینکه قسمت نیست ما بخوابیم
ماکان : زیبای خفته هنوز نخفته ؟
اومدم یه فحش ابدار تو دلم بهش بدم که دیدم از بس خسته ام تو دلم هم خمیازه میکشم
خسته خودمو پرت ردم رو مبل های چرم و نرم اشون و همون طور نشسته و خیره به
تلویزیون داشت سعی داشتم خودمو سرگرم کنم تا ماهیار از حمام بیاد و من برم
که همین طور فرت و فرت پلکام می افتاد روهم ...
که یهو زنگ در به صدا دراومد
ای بر پدرت............
همون موقع ماهیار از حموم دراومد و در حالی که کمر بند ربدوشامبشو میبست رفت سمت ایفون و چند دقیقه بی حرف به ایفون نگاه کرد
و بعد برگشت سمت ما و بلند گفت : ماهدخته
ماکان محکم زد تو پیشونیش و رفت تو اتاق که به خودش برسه
سینا سعی کرد یه ذره خونه رو سر و سامون بده و ماهیارم رفت تا لباس بپوشه
ایفون داشت زنگ میزد و هیچ کدومشون به فکر باز کردن در نبودن
من : ماهیار....در رو باز نکردی
ماهیار : تو باز کن
اینقدر هیجانی شده بودم که قراره ماهدختو ببینم و اینقدر اینا هول بودن که نزدیک بود تشنج بگیرم !
من : من چیجوری باز کنم ماهی ؟ نمیگه این دختره کیه
ماکان : تو فقط دکمه رو بزن ...نمیخوادایفونو جواب بدی
با استرس دستمو به طرف ایفن دراز کردم که یه ان خودمو تو اینه دیدم
وای خدا ......این دیگه چه قیافه ایه اونم درست وقتی میخوام ماهدختو ببینم
صدای سینا دراومد : باز کن دیگه هانا
غر غر ماکان بلند شد : هنوز باز نکردی .....چیکار میکنی
ماهیار : هانا امیر رایا داره زنگ میزنه همین طور
وای دیگه قاطی میکردم . یه ذره سر و وضعمو مرتب کردمو و دستمو بردم سمت ایفون و دکمه اشو زدم
یه خمیازه کشیدم و داد زدم : ماهیار .....کی گفته تو گوشی من سرک بکشی
ماهیار : بیا خفه کرد خودشو
رفتم تو اتاق که دیدم ماکان تلفنم رو جواب داد و بی سلام و علیک و هیچی گفت
: چیه گوشی رو سوزوندی ؟تحفه اس اینقدر زنگ میزنی یه ساعت دیگه زنگ بزن
و قطع کرد
اقا یعنی چی؟....کی به این شالاتان گفت جواب گوشی منو بده
مستاصل و گیج خواب نگاشون کردم که از کنارم رد شدن و بعدم صدای ماهدخت که میگفت : پسر عمه ها ...مهمون نمیخواین
صداش چه نازه
خاک تو سرت ادم مگه از رقیبش تعریف میکنه
هرچی باشه تو باید ازش بد بگی
رقیب؟ رقیب چیه منه ؟ رقیب عخشی؟
دیگه از کمبود خواب دارم هزیون میگم
رفتم تو حال و با خوشرویی رفتم سمت ماهدختو سلام کردم
ماهدخت با تعجب نگام کرد و روبه ماکان گفت : معرفی نمیکنین
هی هی اینجا دیگه ماهیار دیگه نمیتونست بگه دخترخالمه
دستمو بردم جلو وگفتم : من خواهر سینام ....هانا
اسمامونم به هم میاد شک نمیکنه
ماهدخت که به نظر با سینا اشنا بود گفت : نگفته بودی خواهر داري؟
و بعد با لبخند به من نگاه کرد و گفت : کلاس چندمی عزیزم؟
از سوالش بدم اومد یعنی از لحن سوالش
درسته من قیافه ام عروسکی و بچگونه اس ولی این دیگه سوالشو یه جوری پرسید انگار من پیش دبستانی ام....
: من چهارم ریاضی ام ماهدخت جان
ماهدخت مشکوک نگاه کرد و گفت : یعنی با سینا دوقولو این؟اونم که چهارم تجربیه
من : اوم....من دوسال جهشی خوندم
ماهدخت قیافه اشو جمع کرد چون فکر نمیکرد ازش کوچکتر باشم و تو درس بزرگتر !
ماهیار : حالا چرا دم در دارید باهم اشنا میشین برید بشینین بعد باز جویی رو شرو ع کنید
سینا به من گفت : میری شربت بیاری هانا
خوشحال شدم که بهم گفت برم ...چون واقعا از جو بوجود اومده بدم میومد و هیجانم هم دیگه داشت میزد بالا !
داشتم میرفتم سمت اشپزخونه که ماهدخت گفت : من زیاد شیرین نمیخورم ...برام ضرر داره
از این حرف ناراحت شدم .....چون من کلفت نیستم
رفتم تو اشپزخونه و سه تا شربت ریختم و گذاشتم تو سینی ....نمیدونستم چه
کاره مهمیه که این دختره هشت صبح اومده اینجا .....اونم درست 15 فروردین و
روزی که اگه ماهیار حالش بد نمیشد قطعا کسی این موقع صبح خونه نبود.......و
همه سرکار و مدرسه بودن....اصلا چرا ماهدخت مدرسه نرفته ؟
سینی شربتارو بردم و با لبخند یکی برا سینا گذاشتم کنارش....یکی برای ماهیار روی عسلی و یکی هم برا ماکان روی میز وسط مبلا
ماهیار : دو تا کم ریختی ...
سینا اومد ماسمالی کنه : احتمالا لیوان نبوده ...نه هانا ؟
ماکان : نکنه زدین شکوندی لیوانارو !
ماهدخت زیر پوستی خندید و گفت : عمه بفهه جهزیه اشو ناقص کردی دیگه تو خونه اش رات نمیده !
از طعنه اش خوشم نیومد
پا رو پا انداختم و گفتم : اوم ...اتفاقا لیوان بود ...من خودم که شربت
نمیخورم ...ماهدخت جونم که خودش گفت زیاد شیرین دوست نداره ....منم گفتم چه
کاریه خودش هرجور دوست داره بره تو اشپزخونه درست کنه
ماهیار نامحسوس خندید
سینا هم
ماهدخت : اوهوم...کار خوبی کردی عزیزم...چون اگه زیادی شیرین بود باید دوباره برام میریختی
: حالا که همون بار اولشم نریختم
اروم نفسی کشید و رفت برا خودش شربت درست کنه
ماکان : نه...خوشم اومد....ببینم یه کاری میتونی بکنی دیگه این طرفا پیداش نشه
زیر چشمی ماهیارو نگاه کردم ببینم عکس العملش چیه که دیدم خیره شده به اشپزخونه و داره ماهدختو دید میزنه
اروم طوری که فقط ماکان که کنارم نشسته بود بشنوه گفتم : ولی انگار یعضی ها خیلی دوست دارن دختر داییشون اینورا پیداش بشه
و با چشم و ابرو به ماهیار اشاره کردم
ماکان رفت تو فکر و ماهدخت درحالی که بد به من نگاه میکرد که در گوش ماکان پچ پچ میکردم شربتشو گذاشت رو میز !
ماکان رفت تو فکر و ماهدخت درحالی که بد به من نگاه میکرد که در گوش ماکان پچ پچ میکردم شربتشو گذاشت رو میز !
روسریشو بی توجه به وجود سینا انداخت رو شونه اشو و همون طور که مانتوشو بالا و پایین میکرد گفت : امروز چقدر گرمه ...نه ماکان ؟
ماکان بیخیال دستاشو باز کرد که یعنی چی بگم خدارو خوش بیاد
من گفتم : اتفاقا خوبه که....فکر کنم مانتوی شما زیاد مناسب نیست براتون
...اخه عزیز دلم ادم تو بهار که مانتوشو اینقدر کلفت انتخاب نمیکنه
حالا مانتوش خیلی کلفت نبودا تو چشم من کلفت میومد
با عصبانیت یه نگاه به مانتوش کد و یه نگاه به من و گفت : پس بهتره مانتومو دربیارم
تعجب کردم....این خیلی راحته ها
مانتو و شالشو گذاشت رو پشتی مبل یه بولیز استین کوتاه سفی و بلند زیرش
پوشیده بود ...موهای لخت مشکی داشت و چشم و ابروشم مشکی بود ...ولی ته چهره
نازی داشت
بازم که تعریف کردم
دیدم سکوت کردن همه ... یه چیزي به ماهدخت پروندم: شربتتونو بخورین گرم نشه ...ممکنه با گرم شدنش اذیت بشین !
ماهدخت لبخندی زد و شربت اب البالوشو برداشت و درحالی که با انگشتش قاشقشو نگه داشته بود نره تو چشمش زیر چشمی به من نگاه میکرد
منم زیر چشمی به دو تا برادرا نگاه میکردم که ازم میخواستن یه کاری کنم
ماهیار میخواست یه کاری کنم ماهدخت نظرش به اون جلب بشه
و ماکان دقیقا برعکس اینو میخواست
سینا هم در کل نظری نداشت
یعنی غلط میکرد نظری داشته باشه ... وسط جمعی که چهار تا ریاضی نشسته تجربی چی میخواد بگه !والا
ماکان : چی شده صبح به این زودی اومدی اینجا ؟
ماهدخت : خوب شد پرسیدی ....(و شربتشو گذاشت رو میز)...اومدم برای تولدم دعوتتون کنم ...
ماهیار: ما که یادمون نمیرفت ....خودتم دعوت نمیکردی ماخودمون دعوت بودیم
ماهدخت خنده بانمکی تحویلش داد و گفت : البته پسرعمه ...
سینا : ماهم دعوتیم دیگه
ماهدخت به من نگاه حقیری انداخت و گفت : با خواهرتون؟
این بشر چقدر پروئه ؟
من : نه عزیزم....من برای چی ...من که با شما نسبتی ندارم
ماکان : هانا فقط اومده بود تا باهم برنامه هامونو مچ کنیم ...بشینیم باهم برای کنکور بخونیم !
چی؟
من و سینا و ماهیار با تعجب نگاهش کردیم....تو عمق اون چشای سبزش انگار
واقعا میخواست که ماباهم برای کنکور درس بخونیم ...اه خدای من !
ماهدخت : خوب......اگه باهم اشنایید ....پس تو هم دعوتی هانا ....21همین ماه
من :آم...21؟
ماهدخت : اره...مگه اشکالی هست .....؟؟
به غیر از چند تا چیز نه اشکالی نبود
یکی اینکه الان یه هفته تقریبا به 21 ام مونده ...و خیلی زوده که امروز برای دعوت اومده باشه !و غیر طبیعی
و دیگه اینکه
به ماهیار نگاهی انداختم و گفتم : نه عزیزم اشکالی نیست ...فقط 21 منو یاد چیزی میندازه !
ماهیار خندید
و بقیه گیج نگاهمون کردن
ماکان : امروز فقط برای همین مدرسه نرفتی و اومدی اینجا
ماهدخت دلخور نگاهش کرد و گفت : اخه تو دیروز اس دادی که فردا مدرسه نمیری ...منم دیگه حسشو نداشتم گفتم بیام پیش تو
بعد یه نگاهی به من و سینا کرد و گفت : البته...نمیدونستم مهمون داری
من : میشه شماره اتونو داشته باشم ماهدخت جون ؟
ماهدخت با تعجب گفت : شماره منو ؟
: اره...برای اینکه اگه دفعه بعدی خواستم بیام اینجا قبلش بهتون خبر بدم ...
ماهدخت عصبی.....دلخور.....و سراسیمه به ارامش ذاتی من خیره شده بود و پلک
زدن های ارومم رو تماشا میکرد..و اون لبخندم رو که مدونستم هر بینوایی رو
میچزونه
ماکان : من شماره اشو برات اس میکنم
مگه این شماره منو داره؟
ماهدخت : تو....تو شماره اینو داری؟
هوی خانم...این به نردبون میگم بنده انسانم ها !
ماکان : اره خوب.....ما همدیگه رو خیلی وقته میشناسیم
و نامحسوس به من چشمک زد
اهان...پس میخواد بازی کنه
منم به ماهیار چشمک زدم که اونم گرفت
ماهدخت پاشد که هرچه زود تر بره
مانتو و شالشو برداشت و رفت جلو اینه راهرو تا بپوشتشون ...ماهم معطل ایستاده بودیم تا تموم بشه کارای خانم ....
من : ماهدختی..برا اون قضیه مانتو هم....چند وقته پیش ماکان برام از یه
فروشگاه خیلی خوب یه مانتو بهاره خرید ...ادرسشو برات اس میکنم
ماهدخت با فک منقبض شده ای گفت : لطف میکنی...
داشت درو باز میکرد که گفتم : آم.....و یه چیز دیگه ...رژگونه سمت راستت
اصلا با سمت چپ قرینه نیست ...فکر کنم صبح هنوز خواب بودی و عجله داشتی
بیای اینجا حواست نبوده....یه دقیقه واستا برم رژگونه امو بیارم
و زیر زیری خندیدم و رفتم از تو اتاق رژ گونه امو بیارم که صداشو شنیدم : ماشالله همه تجهیزاتت باهاته
ماکان به جای من جواب داد : گفتم که خیلی به هم نزدیکیم ...یه سر از وسایلاش خونه ماست !
اخیش...اخیش.....وجودم خنک شد !
رژ گونه رو دادم به ماهیار و اشاره کردم کار خودشه
رفت جلو و با ملایمت چونه ماهدختو گرفت و رژگونه اشو درست کرد
ماهدخت با تعجب بهش خیره شده بود که اینکارو از کجا بلده.....سینا و ماکانم همین طور
اما برام جالب بود که چرا این کارو با ظرافتی که منو ارایش میکنه انجام
نمیده...چرا مثل وقتایی که برا من رژگونه میزنه تو چشماش خیره
نمیشه....لپشو ناز نمیکنه ....بهش لبخند نمیزنه
چرا کارایی که برا من میکنه برا اون که میگفت خیلی دوستش داره نمیکنه ؟
چرا واقعا ؟
شاید دستپاچه اس....شایدم.......!
بعد از اینکه ماهدخت کلی سفارش کرد که تولدش یادشون نره و به عمه و شوهر
عمه (بابا و مامان ماهیار اینا) سلام برسونن و ماهیارم خیلی سفارش کرد که
به دایی و زن دایی سلام برسونه بالاخره رفت
و ماهم وقتی رفت همگی باهم بلند زدیم زیر خنده
ماکان : بزن قدش.......گل کاشتی دختر
محکم زدم تو کف دستاشو گفتم: تو هم بد نبودی پسر
سینا ادای ماهدختو دراورد و گفت : اصلا به خود نگیری ها هانا جون که اینقدر
ماهدخت عصبی بود ...واسه تو نبود که........واسه شربتش بود که زیادی شیرین
بود
من : اون که بعله
ماهیار با کلافگی مارو ول کرد و رفت تو اتاقش
نگران به ماکان نگاه کردم که گفت : میرم باهاش حرف بزنم
چند قدمی نرفته بود که برگشت و گفت : بابت اون پسره پشت تلفن ...میخوای زنگ بزنم ماسمالی کنم
بیشعور نمیتونست بگه معذرت میخوام
از داخل دهنم لب پایینو گاز گرفتم و گفتم : نه...مهم نبود
چونشو داد بالا و رفت سمت اتاق که با ماهیار حرف بزنه
سینا: این دو تا برادر الکی خودشونو زدن به اون راه که ما ظرفا رو بشوریما ...متوجه شدی؟
من : په نه په...فقط تو متوجه شدی ....همچین میگی ظرف انگار چقدر ظرفه...چهارتا لیوانه دیگه
و رفتم و لیوانا رو برداشتم و گذاشتمشون رو اپن
و دستکش هارو پرت کردم تو بغل سینا و گفتم : بپا شوست دستات خراب نشه
سینا : شما یه وقت خسته نشی اینقدر کمک میکنی
- تا اپن برات اوردمشون دیگه......تازه خیلی بهت حال دادم...برو دعا به جون
ماهدخت بکن که سر صبحی بدجور حالمو ردیف کرد وگرنه همینم نمیاوردم
فوتی کرد و منم بدوت توجه به اون یا اینکه اون دو تا برادر تو اتاق نشستن
اختلات میکنم سرمو انداختم پایینو عین چی رفتم تو اتاق ماهیار و رفتم طبقه
بالا خوابید رو تخت ماکان و هنوز کاملا به تخت نرسیده تو راه خوابم برد !