لپ های خیس و صورتی 8
دیدی بعضی وقتا اینقدر خوشحالی دوست داری بپری وسط قر بدی؟؟
شده یا نه؟؟
شایدم این اتفاقا فقط واسه ما هیجانی ها ژیش میاد ؟؟
ولی وقتی بابک حاضر شد منو استخدام کنه واقعا دوست داشتم برم وسط برقصم !!
خیلی وقت بود که تو فکر مستقل شدن بودم...
اخه من که نمیتونستم زیر دین ماهیار باشم ....اصلا هم خوشم نمیاد که اون بهم پول بده مخصوصا الان که فهمیدم اونم یه پاش لب گوره !!
شاید اینجوری بتونم رو پای خودم بایستم ...اخه هرچه قدر هم که نیلیا با من خوب باشه ولی بالاخره باید از پیش نیلیا برم دیگه ...
البته اینم بگم که کار کردن با یه عده پشت کنکوری کار ساده ای نیست !!اونم
اگه پسر های حرف نشنویی باشن ...خدایا خاصیت سوسک کردن این پسر هارا به ما
عطا بفرما !
میگم نکنه ماهیار قبول نکنه......اصلا قبول نکنه...........بذار اینقدر هیجانی شه تا بمیره .......والا ...
تو همین فکرا بودم که بابک گفت : رسیدیم خانما
خداحافظی و تشکرو یکی کردیم و پیاده شدیم درو بستم و اومدم راه برم که دیدم دارم با ماشین بابک کشیدم میشم .
نگاه وحشتزده ای به ماشین که هر ثانیه سرعتش زیاد میشد انداختم .دنباله
مانتوی من لای در گیر کرده بود و بابک هم همینطور میروند ومنم چسبیده بودم
به ماشینش
وسط خیابون بلند بلند جیغ میزدم ...ملت هم که فکر میکردن اومدن شهر فرنگ
عین بز بهم نگام میکردن و یه عده هم زده بودن زیر خنده از جمله نیلیا
...هرچه قدر زدم رو ماشین و داد و قال کردم چون صدای موسیقیش بلند بود هیچی
نفهمید .
نزدیک بود پام گیر کنه توی چرخ که به سرعت برق و باد مانتومو دراوردم !
و بابک همون طور که مانتوی من به ماشینش اویزون بود دور شد ....
اما خوب با این کار یهو افتادم رو اسفالت و تمام صورت و ارنج و خصوصا ساق پام زخم و زیری شد.......ای خدا من باید چی کار کنم اخه !
خیلی کلافه شده بودم و بیشترش به خاطر بیخوابی بود ...ای ماهیار ذلیل مرده الهی سقط شی !
دلم میخواست همون وسط خیابون زار زار گریه کنم دیگه طاقت نداشتم
همونجوری وسط خیابون عین معلول ها نشسته بودم و ملت هم مثل اینکه داشتن تیتراژ پایانی فیلمو میدیدن جیگرشون حال میومد
نیلیا با خنده اومد طرفم و با همون خنده اعصاب خورد کن گفت : چی شد ؟؟مجروح شدی؟؟نترس مانتوتو برات میاره
- نه مفقود الاثر شدم.....تو هم شوهر نکردی نکردی وقتی هم کردی رفتی یکی رو گرفتی از خودت مشنگ تر !
- خانم محض اطلاعتون شما مشنگید که مانتوتونو موقع پیاده شدن جمع
نمیکنید...اه اه اینقده بدم میاد از این دخترای دست و پا چلفتی ..اه..حالا
هم پاشو بریم تو با این وضعت ابرومونو بردی...
کدوم وضع من که خیلی هم قشنگ لباس پوشیدم
یه تونیک پلیوری یقه اسکی بنفش که یه کمر و یه پاپیون بزرگ سفید داشت ....پاشدم و سریع رفتیم تو گیم نت
تا رفتیم تو همه بچه ها با دیدن من لبخندشونو قورت دادن و مدام میپرسیدن که چی شده؟؟
مهرسام شروع کرد به ضدعفونی کردن زخمام
میرسام هم عین ماست ایستاده بود و مارو نگاه میکرد !
البرز و سهراب رفتن شام بگیرن .
نیلیا هم باخنده برای الوند و ماهیار توضیح میداد که چی شده...
الوند باهر جمله نیلیا عصبی تر میشد و ماهیار با هرجمله نیشش گشاد تر...
جیغ بلندی کشیدم....که توجه همه بهم جلب شد .
مهرسام انگار حرصشو روی زخم های من خالی میکرد.
ماهیار : اخی جوجو کوچولو چه گندی زده به قیافه اش
الوند : تقصیر هانا نبوده که تقصیر نامزد بیخیال نیلیا
من اون وسط مثل ذرت بوداده جلز و ولز میکردم : هوی هوی شما دوتا !!میدونستید نیلیا ازدواج کرده بیشعورا؟؟چرا به من نگفتید
مهرسام روی زخم پیشونیمو بیشتر فشرد و گفت : اینقدر حرف نزن
میرسام دستشو کشید و گفت : چته تو ؟؟ چرا باهاش اینجوری میکنی ؟؟بده اصلا خودم زخماشو میبندم....
پاشدم و گفتم : ولم کنید ....همه تون دروغ گویید ...هیچکدوم به من حرفی نزدید
اصلا امشب اومدید اینجا چیکار؟؟
ماهیار که کتی رو که بهش داده بودم پوشیده بود...خیلی شیک و مهربون اومد
جلو و گفت اومدیم دور همی جشن بگیریم...و البته برا سهراب و البرز زن پیدا
کنیم!
- چیکار کنیم؟؟؟
- زن پیدا کنیم دیگه . بیچاره ها دیگه داره موهاشون سفید میشه ( و یه چشمک زد )
- از کجا حالا میخواید زن پیدا کنید؟؟
نیلیا یه چیزی از تو کیفش دراورد و گفت از تو این ...یه سی دی بود
- این چیه؟؟
- فیلم عقد منه ....
مهرسام دوید و رفت بیرون !!
اصلا معلوم هس اینجا چه خبره؟؟
رفتم تو دستشوییو دستامو که زخم و زیری و خاکی شده بود شستم ...و برگشتم تو
گیم نت ...دقیقا تو همون اتاقی که من بعضی وقتا میومدم بخوابم جمع شده
بودن...سهراب و البرزم بودن ...مهرسام و میرسام داشتن دم در جر و بحث
میکردن که با دیدن من اروم شدن و رفتن تو
واقعا داشتم دیوونه میشدم
راستی شبنم کجاس؟
سرمو خاروندم و رفتم تو...الوند و برادرش و سهراب بالا تخت بودن و میرسام و
مهرسام رو صندلی نشسته بودن و بقیه هم رو زمین .ال سی دی بزرگ هم روشن شده
بود و نیلیا داشت فیلمو میذاشت تو که منم رفتم و پیش که نه بغل ماهیار
نشستم یعنی خودش اشاره کرد !
واقعا سرم داره سوت میکشه !!
پوف ...........خدای من .........!
سهراب نفری بهمون یه ظرف غذا داد . و میرسام هم دونه دونه نوشابه های کوچولو رو بهمون پرت میکرد....که
اوخ .....یکیش خورد تو سرم
- هو........و.........و..........و!!
- ماهیار انگشتشو کشید رو پیشونیمو و گفت : چیشد؟؟
درست خورده بود رو زخمم
داشتم اخ و اوخ میکردم و بقیه هم به سر و کول میرسام می پریدن که مهرسام بلند گفت : خفه میخوام جشن عقدو ببینم
ماهم تابعا ساکت شدیم !
این چشه امشب؟؟ جنی شده؟؟
نیلیا : اهم..اهم..اقایون تن لش دقت کنن ...هر وقت که گفتن چشا بسته میبندینا
همه باهم گفتن : اقا یعنی چی؟؟ ما میخوایم زن پیدا کنیم با چشم بسته که نمیشه
نیلیا : همین که گفتم البته به غیر از ماهیار
ماهیار بشکن زد و گفت : ایول
من : بپا هیجانی نشی اقا (قیافه اشو جمع کرد)
عجب ضدحالی زدم ...جیگیرم رفت تو فریزر
دوباره اقایون گفتن : همه جا تبعیض هست...یعنی چی ماهم میخوایم ببینیم
نیلیا داد زد : ساکت ...شروع شد
فیلم بردار از ارایشگاه شروع کرده بود و یه قلوپ نوشابه خوردم که گازش دماغمو گرفت و هرچی خورده بودم پرید تو گلوم
ماهیار از پشت سر میزد تو کمرم و منم افتاده بودم به سرفه
ماهیار: عزیز دلم چه خبرته؟؟ امشب مثل اینکه میخوای خودکشی کنی ها
این چی گفت ؟؟عزیز دلم؟
یا ابومحمد مُصلِحالدین بن عَبدُالله سعدی شیرازی!!
میگم کل اتاقو دود گرفته نگو این مخ منه که داره دود میکنه
اینا امشب یه چیزیشون میشه ها....
همه زوم شده بودیم تو فیلم که یهو نیلیا گفت : این دختره رو ببینین همون کنار من نشسته .
همه : خوب!!
نیلی : برای سهراب خوبه دیگه ....ببینین چه نازه!
به گمونم نیلی اشتباه کرد فکر کنم میخواست بگه : ببیین چه غازه ! اشتباهی گفت ناز ........... والا این دختره شبیه هرچی هست جز ناز!
نیلیا رو کرد به من و گفت : هانی ..این دختره میشه خواهر امیر رایا که با ما فامیل اند؟
همه مشکوک به من و نیلیا نگاه میکردن خصوصا الوند ...والا من اصن نیدونستم امیررایا کدوم الاغ و چلاقیه که این خواهرشه!
من: امیر رایا کیه دیگه؟؟
نیلیا : دو روز از محله ما دور شدی ها ...بابا همون که تو بهش میگی....
یهو یادم اومد و پریدم وسط حرفش و گفتم : پسر حاجی........خوب از اول بگو
دوباره خیره شدم تو فیلم و گفتم : این دختره که اصلا شبیه امیر نی ! تازه
امیر با این که پسره ولی کلی از این خوشگل ترو به قول تو ناز تره...
کل جمعیت به جز نیلیا : هو.....
من : ها؟؟
الوند : که شما صداش میکنی پسر حاجی؟؟
میرسام : خیلی هم خوشگله...
سهراب : از عروس اینده ما هم نازتره؟؟
نیلیا : نه بچه ها اونجوری که فکر میکنین نیس........ما فقط هم محله ای ایم .
من : بله(یه بله ی دلخور و کش داری گفتم که نگو )
ماهیار : خوب پس عروس خانم هم که بله رو داد ....حالا حالا حالا همه دستا
به بالا به این عروس و دوماد بگین هزار ماشالله... داداش میرسام بپر وسط
قرش بده ...
میرسام هم پرید وسط و با اهنگی که از فیلم جشن نیلیا پخش میشد قر میداد ...وای خدا مرده بودم از خنده .
البرز: ما اومده بودیم واسه خودمون زن پیدا کنیم واسه اینا شوور پیدا شد .
مهرسام که امروز برای اولین بار خندیده بود گفت : اخه خانما همیشه مقدم ترند.
که یهو الوند بلند گفت : هیس........ساکت....ساکت
ماهیار: چی شد داداش ...داشتیم شوخی میکردیما جدی نگیری یه وقت ...بابا این
دخترخاله ما هنوز دهانش که هیچ کل صورتش هم امروز بوی شیر میدی
بعد یهو مثل اینکه یه چیزی یادش اومده باشه با صدای جیغی برگشت طرف من و
گفت : اوا خاک تو سرم..........نکنه امروز از کرم شیری من زدی ذلیل مرده ؟؟
ها؟؟ راستشو بگو ؟؟ بگو وگرنه به اقات میگم شب سیاه و کبودت کنه ها؟؟
منم که رفته بودم تو نقش: نه توروخدا ننه ! غلط کردم...چیز خوردم...بار
اخرمه ...کرمات ارزونی خودت ...دیگه از پن کیکت هم استفاده نمیکنم
........حتی از شامپوت و از اون یکی کرمت که تو طاقچه میذاری ...از هیچ
کدوم
ماهیار مثلا قش کرد و هی با کتش خودشو باد میزد : اوا ...کشت منو این گیس بریده....برام اب قند بیارین ...فشارم افتاد...وای...
بعد یهو جون گرفت و چادر فرضیشو زد تو کمرو با انگشت تهدید امیز اومد جلو گفت : تو دیگه دختر من نیستی ...دختره چشم سفید ....
من: چه بهتر .اصلا همین الان میرم ...
ماهیار شونه امو گرفت و باهمون صدا جیغ گفت: واستا ببینم ...زرنگی..اینجوری
که من عقده ای میشم ...واستا شب اقات بیاد سیاه و کبودت کنه من حالم جا
بیاد ...بعد هر جهنم دره ای خواستی برو
الوند که سعی داشت خنه اشو مخفی کنه گفت : نیم ساعت خودمودارم میکشم بهتون بگم دارن در میزنن عین خیالتون هم نیست
سهراب : در میزنن؟؟
مهرسام : خوب بزنن
بیا ...اینا که خودشونو راحت کردن
ماهیار خودشو پرت کرد رو تخت و درست همون جایی که الان میرسام نشسته بود و گفت : شوهر !! اخه این دختر برام هوش و حواس نذاشته ...
رفتم دستشو کشیدم و بلندش کردم و گفتم : خوب حالا ... الان کتت خراب میشه خدا تومن پولشو دادم ...
همه :هو...
من : چیه امروز همه اش هو هو میکنین اومدین استادیوم
البرز : بچه ها کسی نمیخواد بره درو باز کنه؟؟
همه : سهراب تو برو
یه نگاه به سهراب انداختم .بیچاره همه زورشون فقط به این فلک زده میرسید.
من : من میرم
ماهیار : بایدم بری
یه نگاه بد بهش انداختم و رفتم بیرون
با غرغر زیر لبی رفتم در رو با کردم .پیک موتوری بود...
: بله؟؟
: شبتون بخیر خانم ! این بسته برای شماست!
: برای من؟
: خانمی که اون بسته رو به ما دادن نام گیرنده ننوشتن و گفتن هرکسی که داخل گیم نت بود بهش بدین؟؟
: باشه ممنون
: فقط شما اینجارو امضا کنید
امضا کردم و بسته رو تحویل گرفتم ..رفتم داخل اشپز خونه و چراغو روشن کردم و
اروم بسته رو باز کردم...دلم شور میزد ...و همون دلم میخواست خودم بازش
کنم !
داخلش چند تا پاکت نامه بود ...پاکت نامه بالایی رو برداشتم و درشو باز کردم یه کارت بود.....کارت عروسی بود !
بازش کردم :
خوب است و قشنگ این که دلگیر شویم
در دام دل شکسته زنجیر شویم
ای عشق همیشه از خدا میخواهم
کنار من باشی و پا به پای هم پیرشویم
شتری است که در خانه همه میخوابد
در خانه ما هم خوابید خب
حالا مال ما یک کمی بد فرمتر بوده،
از نامزدی به ازدواج رسید
پیش میآید دیگر!
شما هم خبطی مرتکب شوید،
بیایید دور هم، همدیگر را میبینیم و شوخی میکنیم
میخندیم،
حال میدهد به جان شما
غذای خوب هم سفارش دادهایم، میوه درجه یک هم ایضاً،
فقط ما این همه خرج کردهایم، شما جوگیر نشوید کادوی گران بخرید
همان یک سکه کافیست، البته ما به نیمش هم راضی هستیم.
در ضمن، جمع بزرگونه است
دلبندانتان فعلاً در منزل بمانند تا وقتی دلبند ما به دنیا آمد برای تولدش دعوت کنیم
بیایید تا پیوند شاه داماد ماه داد : مهران عظیمی و عروس خانم : شبنم صفایی را با هم جشن بگیریم
چشمام چهار تا شد ؟
شبنم؟؟
میخ کارت شده بودم و اصلا حواسم نبود که بچه ها منتظرن
ولی مگه قرار نبود میرسام و شبنم باهم ازدواج کنن؟؟
شبنم؟؟؟؟؟
مهران. دیگه کیه
یهو یاد چند وقت پیش افتادم ........همون موقعی که با ماهیار برای اولین بار رفته بودیم خرید .....
مکالمه ها یادم میومد
ماهیار : مهران !! داداش .....هانا رو نباید با هیچ دختری مقایسه کرد .....هانای من گله ....نفسمه......میمیرم برای نگاهاش
مهران (همون پسره):واستا یه روز شبنمو میارم از هانا خانوم یاد بگیره چه جوری قربون صدقه من بره
پس چرا من اون موقع دقت نکردم؟؟
اگه مهران دوست ماهیار بوده ...پس یعنی.....یعنی اون کصافط از همه چی خبر داره.........اما بهتره فعلا به میرسام نگیم .......نه؟؟
بسته رو همون جا ول کردم و پاکت نامه ها رو برداشتم که بذارم تو کیفم .
هنوز شوکه بودم ....باید امشب حساب این ماهیارو میرسیدم .. یعنی که چی؟؟
من همه چی رو به این میگم اونوقت اون مهم ترین چیزها رو به من نمیگه!
به قران بعضی وقتا دوست دارم اونقدر بزنمش تا خون بالا بیاره ........مرتیکه هیجانی !
پس فردا هم که عیده ماهم که هیچ غلطی نکردیم ......اصلا معلوم نیست من تو این سیزده روز قراره کجا باشم ؟
قرصامم تمام شده از بخت بد ...نصفشم که این ماهیار خورد !
همون طوری تو اشپزخونه ایستاده بودم و اصلا حواسم نبود که الوند پشت سرم ایستاده
وقتی برگشتم که برم تو اتاق دیدمش
من با لحن طلبکارانه : چیه؟؟
الوند : والا منم نمیدونم چیه که تو رفتی الان یه ربعه برنگشتی
من : کار پیش اومد........بریم دیگه
داشتم میرفتم طرف اتاق که صدام کرد : هانا؟؟
: ها؟؟
برعکس همیشه اروم گفت : کارت دارم میشه یه چند لحظه بشینی ........
حوصله نداشتم......ولی برام جالب و بی سابقه بود که الوند ازم خواهش کنه باهاش حرف بزنم
: اوهوم ...
از اشپز خونه اومدم بیرونو و نشستم رو صندلی کنار در که همیشه میرسام اونجا مینشست و کامپیوترا رو کنترل میکرد
الوند هم نشست رو میز ...کوه بی فرهنگ!
ابروی هرچی کوهه برده !
: بفرمایین
- حالت خوبه؟؟
- والا مثل اینکه حال تو خوب نیست ...منو این همه کشوندی که باهام احوال پرسی کنی؟؟من خوبم تو خوبی؟؟؟
- منظورم اینه که چته؟؟چرا چند وقته اینجوری شدی؟؟
- چی جوری مثلا؟؟ دم دراوردم یا شاخ ؟؟
- عه؟؟ هانا؟؟ بابا منظورم اینه که چرا بی حوصله ای؟ قبلا خیلی میخندیدی؟؟
باما شوخی میکردی. منو حرص میدادی ... از دست حرف های مهرسام دلخور میشدی
باهاش دعوا میکردی...اصلا گروهو عوض کرده بودی...زنده کرده بودی...از وقتی
باهامون همکار شده بودی ماهیار کلی تغییر کرده بود..همه اش نیشش باز
بود...چند وقته تو خودتی... همش اخمات تو همه ...یادته روز اولی که اومده
بودی اینجا و ما تورو دیدیم......چیجوری باما گلاویز شدی ...اعتراف میکنم
من کم اورده بودم !...اما الان ی توجهی .....هیچی برات اهمیت
نداره.....شایدم ( کلافه دستشو از تو موهاش تا زیر چونه اش کشید و ادامه
داد) شایدم من اینطور فکر میکنم .
نگامو از تو نگاهش دزدیدم..........به قول خودش کم اوردم..که..چی جوابشو بدم؟؟
فکر نمیکردم این موجود اعصاب خورد کن قالتاق این قدر به من توجه کنه...
جواب سوالش یه چیزی بود : خسته شدم ......اره من ..خسته شدم
من جدیدا شده بودم یه عروسک خیمه شب بازی که به ساز هرکسی که از راه میرسید
می رقصیدم....هر طوری که هم خونه هام میخواستن رفتار میکردم ...هر طوری که
اونا دلشون میخواست صحبت میکردم ......چیزهایی که اونا دوست داشتن
میخوردم.........به خودم که نمیتونم دروغ بگم اما تو خونه ماهیاری که هفتاد
پشت غریبه بود و از همه مهم تر پسر بود راحت تر از خونه نیلیا بودم
......اره من شب ها خوابم نمی برد چون ماهیاری نبود که دستشو به طرف تخت
بالایی بیاره و من دستشو بگیرم ......چون سه هفته تمام کسی نبود که باهام
شوخی کنه ...کل بندازه...بغلم کنه و باهام درد و دل کنه.........باید به
الوند چی جواب بدم ؟؟بگم خسته شدم از این که حتی نمیتونم اسم واقعیمو به
کسی بگم؟یا بگم که میترسم برم پیش پدربزرگم؟اخ خدا..........هرچند وقت یه
بار یه کارد خوشگل میکنی تو زخمام و تازه اشون میکنی.......کفر نمیگم ها
ولی با تقدیری که برام نوشتی خستم کردی ...خسته شدم!
صورت اشکیمو بلند کردم که به الوند همه چیزو بگم اما.........نبود.......این جناب کوه استوار هم که به ما رسید ذوب شد .
اهنگ گوشیم بلند شد ...این وقته شب کیه دیگه؟؟...برداشتم گوشی رو
- الو؟؟
صدای دخترونه ای گفت :به سلام هانا خانم
اشنا بود ولی نشناختم : شما؟؟
- ای خاک بر سر رفاقتمون ...دو روز از مدرسه دور شدی ها...اگه ازت بپرست تو
صفحه 24 شیمی چی نوشته میدونی اونوقت منو ؟؟ نازی رو ؟ رفیق شفیقتو یادت
نمیاد؟؟
- عه؟ نازی تویی؟ شرمنده نشناختم ......چه خبرا؟ چی شده یادی از ما کردی؟
- من باید بپرسم چه خبرا هانی جون ...تصمیمت چیه؟
- تصمیم من؟؟در مورد چی؟
صداشو شیطون کرد: وا؟خودتو نزن تو کوچه علی چپ که ما خودمون تو اداره کوچه سازی فعالیت داریم جیگر!
کاملا حیرت زده وبا خنده گفتم : دیونه شدی نازی.......کدوم کوچه؟
- یعنی تو نامه اشو نخوندی؟
- کدوم نامه؟
- وای دختر تو چقدر شوتی؟مگه ما چند روز پیش نرفتیم بازار خرید ؟
- چرا
- خوب ...مگه یه کت نخریدیم برای داداشت؟
- چرا
- مگه پسره که فروشنده بود پشت فاکتور برات نامه ننوشت ....گذاشت تو جیب کته!
- چی؟نه........مگه این کارو کرد ؟
- اره دیگه.......من گفتم حتما تا الان شماره اشو برداشتی
- وای نه.........
- چی شد؟
با ناله گفتم : نازی ؟ چی میشد زودتر میگفتی؟ من کتو همون طوری دادم به داداشم
اون از اون ور جیغ کشید
نازي: پس من خدافظی یکنم برو ببین شاید هنوزندیده باشدش !
- باشه باشه...فعلا
- بای
وای وای وای........
قلبم تند تند میزد ...اگه ماهیاردیده بودش چی؟
ای وای خاک تو سرم مثلا امشب من میخواستم با ماهیار دعوا کنم حالا اون یه
برگ برنده داره که اگه من زودتر پیداش نکنم میخواد تااخر عمرم برام دست
بگیره
دویدم رفتم تو اتاق ......ولی
صدای خنده هاشون بلند شد
البرز: جون داداش ! توش چی نوشته ؟
ماهیار درحالی که داشت میخندید منو دیدو و گفت : عه ! خود عروس خانم اومدن
از خودشون بپرسین.....(صداشو نازک کرد و گفت ) اوا ننه همین دیروز بودا به
دنیات اوردم .....
من : کوفت ......چه تونه شماها؟
ماهیار : اوهوم اوهوم .........هیس........همگی ساکت.......میخوام اخبار
شبانگاهی رو به اطلاع برسونم ............یک فقره نامه عشقولانه در جیب کت
هدیه پسرخاله پیدا شده ....توجه فرمایید ......علامتی که هم کنون مشاهده
میفرمایید اعلام وضعیت مشکیه که..........همه باهم ........مشکی رنگ
عشقه....مثل رنگ چشای مهربونت ........البته چشای تو قهوه ای ......خوب
تغییر میدیم .......قهوه ای رنگ عشقه.....
همه هم همراهی میکردن و دست میزدن .....ماشالله روحیه !
من که پیشاپیش تو کوچه علی چپ ملک خریده بودم رفتم همون جا : چه مرگته پسر خاله امشب!کدوم نامه ؟
ماهیار: کلاه قرمزی جون ! همون نامه که بهیار نوشته برات؟
- اه نپیچون منو ..........چی شده بچه ها ؟
ماهیار کاغذو برداشت و شروع کرد به خوندن : سلام هانا خانم.......من واقعا
نمیدونم که چی باید بنویسم که درخور خانم با شخصیت و زیبایی مثل شما باشه
میرسام برگه رو کشید : ولی فقط میتونم اینو بهتون بگم که از وقتی پاتونو
توی مغازه من گذاشتید دیگه زمان و مکانو از یاد بردم .....فقط چشمای شما
بود و چشمای شما بود و چشمای شما
البرز نامه رو گرفت و با لودگی گفت : سینه بزن
و بالحن مرثیه سرایی ادامه داد : های امان امان امان ......نمیدونم شاید
وقتی این نامه رو میخونید تکه های شکسته احساسم رو توی چشماتون پیدا کنید
....
و شروع کرد به گریه
سهراب برگه رو قاپید : هر لحظه به یادتون هستم و قول میدم که اگه قبول کنید
و بامن همراه بشید هیچی براتون کم نذارم و همیشه شادتون کنم........
مهرسام گرفت : عاشق دل شکسته اتون که هیچ امیدی به زنگ زدن شما نداره ! بهیار
و پشت بندش گفت : اخی......چه احساسی بود
نامه که تموم شد من پخی زدم زیر خنده ....بقیه هم همین طور
الوند : میخوای چه کار کنی ؟
- با منی؟ خوب چیکار کنم .؟....خرجش یه تک پا رفتن تادم اشغالی و پاره کردن و انداختنش تو سطل زباله اس!
ماهیار : ولی کلاه قرمزی به نظر من موردی نداره اگه بخوای باهاش رفیق شی!
نیلیا : به نظر منم برات خوبه ! اینجوری تعطیلات عیدت هم تنها نمیمونی
مهرسام : کمکی هم خواستی بیا من درخدمتم
سهراب : ابجی ! دست از پا خطا کرد یه تک بزن جنازشم پیدا نمیشه
البرز: اوپسه ...جنایی شد که سهراب !
من : واستید ببینم ! چه تخته گازم دارن میرن ...کی گفته قراره من با کسی رفیق شم ......بشم هم این بهیاره ادمش نیس
نیلیا : هر طور که میلته .....
خوب خدا رو شکر به خیر گذشت ولی اینا خیلی بد به من نگا میکنن
- ها؟؟؟
-ما واسه سال تحویل داریم میریم شمال
طلبکارانه نگاش میکردم
- تا بعد سیزده هم برنمیگردیم
دست به سینه ایستادم
- اونجا هم زیاد نمیتونم بهت زنگ بزنم
نگاه بدی بهش کردم
- چرا بر و بر منو نگا میکنی ؟
سیگارشو روشن کرد
داد زدم : خاموشش کن !
- چته تو؟
- از شبنم و مهران خبر داشتی نه؟
چیزی نگفت
- ماجرای امیر رایا رو هم میدونستی ! چون تعجب نکردی
بازم ساکت موند
- ماجرای نیلیا و بابک هم که ....
مثل اینکه چیزی تو دهنش باشه زبونشو تو دهنش با حرص تکون میداد
- احتمالا دلیل دلخوری های مهرسامم میدونی؟
نشست رو مبل و لیوان ابی رو که کنار جا سیگاریش بود سر کشید
- از بیماری منم خبر داشتی؟؟ نگو نه که باورم نمیشه!
ریلکس گفت : خوب؟
- خوب که خوب ....گفتم سر خط خبرهارو به حضورتون اعلام کنم
امشب ماکلا زده بودیم کانال خبر
- دیگه چی باید بگم ......خودت که همه چی رو میدونی!
- من هیچی نمیدونم .......اما اینو میدونم که خیلی ....خیلی ......بی معرفتی
- اونی که تو دلت بود رو میگفتی هم ناراحت نمیشد
- تو دلم همین بود
- کم دروغ بگو هانی جون !
داد زدم : هانا! نه هانی !
- دلت نمیخواد جوجه کوچولو صدات کنن نه؟
کنترلم رو از دست داده بودم فریاد میزدم :نه
نفسشو اروم داد بیرون
دوتا سیگارخوشگل روشن کرد و یکی شو به طرف من گرفت
نگام لرزید ....... اما قاطعانه گفتم : نمیخوام
ماهیار : میدونم که اینکاره ای ....بردار !
ترسون نگاهش کردم......از کجا میدونست
- من دیگه همه چی رو فراموش کردم .....نمیخوام
- چرا میخوای !
دوباره داد زدم : میگم نمیخوام !
خودش گذاشتش بین دوتا لبام.
وسوسه ام میکرد
بیشتر از اینکه دلم بخواد بکشم دوست داشتم یاد خاطره هام بیوفتم !
همون خاطره هایی که خیلی وقت بود از مموری مغزم دیلیت شده بودن !اما انگار اون ته ته مها هنوزم بودن...وجود داشتن
زنده بودن
: دوسال پیش برام گیم نتو خریدن !
بابام یه دوستی داشت به اسم اصلانی .....پسرشو خیلی خوب میشناسی.....دانیال اصلانی....
پس اون دانیال کثافت پسر اصلانیه؟
ادامه داد : اصلانی از بابا دو تا چک خیلی گنده داشت
پوک جانانه ای زد
منم دلم میخواست اما ......
- بابا میتونست چکو پرداخت کنه اما نه به موقع ...برای گرفتن مهلت اصلانی
یه شرط داشت ....میخواست من بدون اینکه کسی بدونه براش کری انجام بدم
خودمو زیاد درگیر کارای بابا نمیکردم ....بیشتر سرم تو کتاب بود ..اما چون خیلی دوستشون داشتم نشد ...که رد کنم
اصلانی ازم خواست ادم هایی رو که میفرستم پیشم توی یه گروه کنارهم جمع کنم و .......خودت که بهتر کار مارو میدونی
اولین نفری که اومد پیشم میرسام بود ! وقتی دیدمش خیلی تعجب کردم باورم نمیشد دوست و همبازی بچگیم هم تو اینکارا باشه......
نفر بعدی مهرسام بود ...فهمیدم چون پدرشون مریضه به این پول احتیاج دارن
شبنم هم توی بازی بود و نفر سومی که اومد توی گروه .
دختر بغی بود . باکسی گرم نمیگرفت...اما با میرسام یخش باز شد ....
( اره ! اونوقت اینقدر راحت گذاشتشو رفت )
نیلیا هم نفر چهارمی بود که ......
یه دختر فراری بود
با تعجب نگاهش کردم ....دختر فراری بود ؟....پوک محکمی زد
و ادامه داد : نفر بعدی سهراب بود که خودت هم میشناسیش به نظر ادم متین و
سر به زیری میاد و خودت هم میدونی که بازی نمیکنه ! اما جاسوسی میکنه
سرم داشت سوت میکشید
چشمامو ارم بستم و باز کردم بازم ادامه داد : البته نباید سرزنشش کرد خواهرش معتاده ! نیاز اساسی به پول داره
الوند و البرز هم که اصلانی سفارششون رو کرده بود ! میگفت قهارن تو این کار و کار درستن ....راست میگفت ....
و نفر بعدی که تو تازگیا باهاش اشنا شدی ...بابک
(بابکم تو گروه بوده؟)
بابک بچه خیلی خوبی بود ...کارشم الحق مثل خودت عالی بود !خیلی هم بامزه بود !
چشم نیلیا رو گرفته بود اونم از نیلیا خوشش اومده بود و گویا از جای دیگه ای هم اشنا دراومده بودن !
اما قسمت بد ماجرا این بود که مهرسام هم بابکو میخواست !
تو همین لاو ترکونی ها بود که فهمیدم اصلانی کارای دیگه هم میکنه ...یعنی در واقع ما رد گمکنی هستیم
بابک که فهمید کشید کنار...اما ما پامون گیر بود خصوصا نیلیا ...اون نتونست
بیرون بره اما همون موقع به خاطر تهدید های دانیال با بابک عقد کردن
البته قبلش نیلی با مامان و باباش اشتی کرد !
من همه شونو مثل خواهر و برادرای خودم دوستشون داشتم ولی کاری نمیشد کرد
نمیدونی چقدر سخت بود هانا .......تموم اون شب هایی که با لرز میخوابیدم که
یه وقت کسی از تقلبامون بویی نبره ...تو پارتی دستگیر نشم .....بابا که یه
بوهایی برده بود ولی مامان نباید میدونست اگه میدونست دق میکرد !داداشم
ولی کاملا تو جریان بود
دلم واسه خودم میسوخت ......
بابک که رفت ما دنبال عضو جدید بودیم ...یکی کم بود و کارمون لنگ !
چک اول بابام وصول شده بود و چک دوم مونده بود
پسر اول اصلانی ...مهران اصلانی از شبنم خواستگاری کرده بود با بهتره بگم
اونو مجبور به ازدواج به خودش کرده بود و من میدونستم وهر دفعه میدیدم که
شبنم میاد پیشم و گریه میکنه اما نمیتونستم کاری کنم
تو همون اوضاع خراب بود که یه شب مامورا ریختن تو یکی از پارتی ها ...جالب
بود که ما هممون دررفتیم اما....من نمیدونستم باید کجا برم .....پارتی
حوالی خونه تو بود .....در رفتم و اومدم تو خونه تو !واقعا اون شب چه شبی
بود ....تا عمر دارم حبس تو دستشویی رو یادم نمیره
خندیدم ......سیگارم همه اش خاموش شده بود بدون اینکه بهش پوک بزنم .....
من : پس یعنی من یه وسیله ام برای وصول چک پدر جنابعالی ؟
ماهیار سرشو انداخت پایین و گفت : تو خیلی چیزای دیگه هم هستی !
معنی حرفشو نفهمیدم
سرشو اورد بالا و گفت : هانایی این چک هم تا اخر این فروردین وصول میشه ......اون موقع دیگه من راحت میشم
تو خودم بودم ...هیچ فکر نمیکردم اطرافم پر از ادمهای این طوری باشه .....یعنی همه مشکل دارن ؟ حتی میشه گفت مشکل های بزرگتر از من !
هانا: ولی تو نباید با من اینطوری میکردی؟
گریه ام گرفت ...اولین قطره اشکم با این جمله همراه شد : تو منو مسخره خودت کردی ! کصافط !
نوبت اون بود داد زد : خفه شو هانا !
- میدونم که چیزای دیگه هم میدونی .....میدونم ته و توی منو و ایل و تبارمو
دراوردی !میدونم که منو فرستادی پیش نیلیا که یه جورایی بپای منم باشه !
اون یکی اشکی رو که از چشمم چکید با پشت دست خیلی سریع پاکش کردم : میدونی
چقدر عصبانیم به قدری که الان دوست دارم تک تک سلول هات رو زیر مشت و لگد
تجزیه کنم ! اخ..........اخ .......اصلا فکرشم نمیکردم ماهیار مهربونی که
من میشناختم ......بهترین دوستم بخواد اینطوری باشه .....
چشمای اونم اشکی شده بود
با پرویی گفت : مگه چطوری شدم ؟ من و تو هنوزم مثل قدیمیم
عصبی خندیدم : خیلی رو داری ماهیار ! خیلی !
- تو چطور ؟
- توی عوضی اصلا تو این یه ماه به من زنگ زدی؟ از من سراغ گرفتی؟ میدونم که
نیلی بهت ثانیه به ثانیه خبر میداد اما تو خودت چی .....رودر رو اومدی منو
ببینی.......د نیومدی دیگه نیومدی!
- من شرمندتم ...ولی نمیشد هانایی ...به قران نمیشد ....من خودمم وقتی تو
رفتی تنها شده بودم خیلی تنها ......وقتی هم که اومدی من حالم اصلا خوب
نبود و بیشتر تو تو زحمت افتادی .......
همون طور که نشسته بودم پریدم توبغلش و گفتم : خیلی دلم برات تنگ شده بود !
اونم بغلم کرد و موهامو چنگ زد و گفت : منم همین طور هانی جون !
تا تونستم زار زدم عوض همه این مدتو دراوردم ......خلاصه روی هرچی هندی و
فیلم هندی بود رو سفید کردم ........حالا تا حدودی از اتفاقای اطراف سر در
میوردم .........حالا که فهیده بودم ماهیار چقدر بهم لطف کرده و توی این
اوضاع خرابش حتی نذاشته من ذره ای بو ببرم بیشتر از پیش دوستش داشتم
.....ماهیار عجیب منو یاد یکی مینداخت !
دوباره برام سیگار روشن کرد و گفت بکشم ....این لوله سفید کاغذی شاید تنها چیزی بود که هیجان ما ها رو میخوابوند !
رفتیم تو تراس و ماهیار اهنگی رو از تو گوشیش پلی کرد
اون روزهای آخری گفتی که میترسم بری
ببین که من هستم هنوز اگر چه تو مسافری
به فکر سوختنم نباش من از تبار سوختنم
تو هم نباشی آخرش خودم خودم رو میزنم
سیگارتو بکش رفیق به دروری عادت میکنیم
ما هم یه روز مثل همه به هم خیانت می کنیم
با خاطرهات چه میکنی با قصه هام حیف دریغ
با خاطره هاتت بگذریم سیگار تو بکش رفیق
این گریه ها مال تو نیست من پای تو نمیشکنم
این شعر رو هم نشنو برو من با خودم حرف میزنم
از بس نبودی پیش من نبودنت یه عادته
ببخش که تو دنیای ما اسمش فقط خیانته
سیگارتو بکش رفیق به دروری عادت میکنیم
ما هم یه روز مثل همه به هم خیانت می کنیم
با خاطرهات چه میکنی با قصه هام حیف دریغ
با خاطره هاتت بگذریم سیگار تو بکش رفیق
سیگارتو بکش رفیق به دروری عادت میکنیم
ما هم یه روز مثل همه به هم خیانت می کنیم
با خاطرهات چه میکنی با قصه هام حیف دریغ
با خاطره هات بگذریم سیگار تو بکش رفیق
- جانم نیلی جان !
- اب جوش اومد خوابی؟؟
سرمو تکون دادم و رفتم ماکارانی ها رو ریختم توش که نیلیا جیغ زد
- گوشت چرخ کرده رو مگه از تو فریز درنیوردی اب شه
لپمو کشیدم و گفتم : وای .....
نیلیا هولم داد اونور و گفت : اصلا معلوم نیست حواست کجاس ...برو بکپ یه
ذره مخت بیاد سرجاش منم دیگه دارم میرم .....البته بعد از درست کردن ناهار
جنابعالی
ازش تشکر کردم و خدافظی
بدون احساس خاصی بغلش کردم اما خوب شاید دلم براش تنگ بشه
نیلی داشت میرفت تا بعد سیزده به در برگرده ........و منم اینجا تنها میموندم
اونشب بدون خدافظی وقتی ماهیار خواب بود از خونشون جیم شدم !
دیگه حتی اگه سرم هم بره پامو توی اون خونه کذایی نمیذارم
دیگه دلم نمیخواد اون ریخت نحسشو ببینم
پسره ی قدوخه اشک .........معلوم نیست دیگه چه دروغایی به من نگفته !
اشکم چکید .............نیلیا که رفت دویدم انگار راحت شدم ..........اونقدر تو خونه داد زدم تا عقده هام خالی شد
بعدم رفتم حمام و کلی شیک و پیک کردم و رفتم بیرون مثلا خرید !
میخواستم یه مانتو و شلوار ساده و مقنعه بخرم که وقتی میرم اموزشگاه خوش تیپ باشم !
با اتوبوس رسیدم به پاساژ .....لامصب چقدر شلوخ بود !
اره دیگه دم عید بود و بنداز بنداز !
تو دلم به تمام اون دفعه هایی که باماهیار اومدم خرید فکر کردم
..........اصلا دلم نمیخواد دیگه ببینمش .......با اینکه دلم تنگ میشه
........با اینکه از هرکی برام عزیزتره......با اینکه میدونم اونم دوستم
داره.....اونم من براش عزیزم ........و با این که اون دلش برام تنگ
میشه........اما دلم نمیخواد حتی برای یه بار دیگه
ببینمش..............میدونید وقتی تصویر ذهنیت از یه ادم خراب بشه ...کل
دنیا هم جمع بشن و شهادت بدن که بابا به ولله قسم این فرشته اس تو باور
نمیکنی ........منم باور نمیکنم!
از همون شب که جیم زدم کلی براش دلم تنگ شده .....
جلوی یه مغازه ایستادم !مانتوهای شیکی داشت.......رفتم تو .....فروشنده اش
یه اقا مسن بود که شباهت عجیبی به بابام داشت ...........اتفاقا امروز
اخرین پنج شنبه ساله یادم باشه برم بهشون سر بزنم !
یه مانتوی سرمه ای بلند و لخت برداشتم که یه کمر بند نازک چرم داشت و یه
زنجیر طلایی و دکمه اش هم معمولی و ساده بود ! و رفتم تو اتاق پرو
مانتو رو پوشیدم ......خیلی قشنگ بود خصوصا تو تنم !
ناخدا اگاه یاد ماهیار افتادم .....اگه الان اینو میدید تو تنم میگفت :
یادم باشه فردا باهم بریم کلانتری خودمونو معرفی کنیم !خانم پسر کش!
اونوقت من میپرسیدم : چرا باهم
و اون میگفت : منم به جرم دختر کشی دیگه !
یادش بخیر ....بچه بدی نبود ....شاید اون دروغ گفته باشه ...خنده ای کردم و گفتم .....اما نه به اندازه من !
از اتاق پرو اومدم بیرون و پول مانتو رو دادم و رفتم سراغ مقنعه !
اما از هیچ کدوم خوشم نیومد ....چی میشد یه بارم معلما مقنعه نمیپوشیدن ؟
خوب منم مقنعه نمی پوشم !
اه عمیقی کشیدم و از پاساژ اومدم بیرون و تا یه جایی پیاده رفتم و بقیه اش رو هم سوار اتوبوس شدم
تو اتوبوس به همه اون ادم های بیرون نگاه میکردم.......
دختر هایی که باوجود نبودن برف چکمه های بلندی پوشیده بودن و کلی سانتی
مانتالی راه میرفتم و باهم اومده بودن خرید و با گوشی های میلیونی معلوم
نبود با کدوم عوضی تر از خودشون حرف میزدن ...دختر های ولی که اگه همه شونو
جمع کنی بذاری رو هم به اندازه من سواد ندارن .....یا پسرای ول تر از اونا
که تو خیابونا اومده بودن دور دور و وقتی کنار اتوبوس پشت چراغ قرمز
میایستادن هم دست بردار نبودن !
رومو کردم اون طرف و به کل توی فکر فرو رفتم !
میگم واقعا من بزرگ شم کی میاد منو بگیره؟
ننه بابا که ندارم........دین درس حسابی که ندارم .......پول که ندارم
......با هر نوع پسری هم تو بگی هم خونه بودم ...گذشته ام هم که ماش الله
درخشانه درخشانه ..اشپزی هم که بلد نیستم ....واقعا که !
خاک تو سرم
حواسم نبود با صدای یه اشنا به خودم اومد : تو فکرین ؟
سرمو اوردم بالا . پو....هی خدا !
- سلام پسر حاجی ......خوبین ؟
- منو امیر صدا کنین هانا خانم
خاک به سر غیر مومنت برادر ! ج سلام واجب بید گارداش !
- چشم ....از اول میگیریم ! سه دو یک حرکت ! سلام امیر خان !..خوبین
- خوبم ...شما خوبین ؟
دوست نداشتم کسی بفهمه ناراحتم : بعله ...ممنون
تعجب که نکردید اخه جا تو اتوبوس نبود رفته بودم ایستاده بودم تو قسمت مردونه ! هی !
- نماز که تشریف میارید ؟
وای ...سر جدت منو ول کن امشب......من چه خبطی کردم با تو هم کلام شدم !
با خنده با حالی گفتم : البته که میام !
اه .امروزم که نشد برم سر قبر بابا اینا !
خوب اشکالی نداره موقع سال تحویل میرم همون جا میمونم
میگن شگون نداره ولی ...خوب من کس دیگه ای رو ندارم که برم عید دیدنی!
بعد نماز از مسجد جیم شده بودم که چشمم تو چشم این یارو پسرحاجیه نیوفته !
والا ! حالا شاید ما مشکل داشتیم نشد بریم مسجد . این به زور ادمو میبره !
خودمونیم تو اون پیراهن عسلیه چه ناز شده بود بی شعور!
هی ....بمونه تو حلق همسر اینده اش ! به من چه ؟
صدای اهنگو زیاد کردم ! اخی انگار داشت حال و روز من رو میخوند !
" رفتی و نوشـتی که از دوری من ملالی نیست
رفتی با یکی دیگه دوست شـدی هیچ خیـالی نیـست
یه روزم نوبـت من میـشه واست نـامه بدم ، ببینی با یکی دیگم
جاتم اصلا خالی نیـست
عروسکی بودم بـرات
که تو بـهم نفـس دادی
دلم رو یه روز خریـدی
فرداش آوردی پس دادی
بگو برات من چی بـودم
عروسک مغـازه ای
کهنه شدم رفتی حـالا
دنبال عشق تازه ای
رفتی ونوشتی که از دوری من ملالی نیست
رفتی با یکی دیگه دوست شدی هیچ خیالی نیست
یه روزم نوبت من میشه واست نامه بدم ، ببینی با یکی دیگم
جاتم اصلا خالی نیست.....جاتم اصلا خالی نیست
دیگه پشت دستمو داغ میکنم
که تا زندم عاشق هیشکی نشم
عاشق هرکی بشم خیالی نیست
لااقل اسیر تو یکی نشم
عروسکی بودم برات
که تو بهم نفس دادی
دلم رو یه روز خریدی
فرداش آوردی پس دادی
بگو برات من چی بودم
عروسک مغازه ای
کهنه شدم رفتی حالا دنبال عشق تازه ای
رفتی و نوشتی که از دوری من ملالی نیست
رفتی با یکی دیگه دوست شدی هیچ خیالی نیست
یه روزم نوبت من میشه واست نامه بدم ، ببینی با یکی دیگم
جاتم اصلا خالی نیست.....جاتم اصلا خالی نیست
اشکامو پاک کردم که یهو
- اوا !! غذام که سوخت !
دویدم سمت اشپزخونه . به دلم صابون زده بودم امشب یه کتلت مشت بخورم که ارزوهام از وسط پاشید !
هی ..ماهیتابه رو که حسابی سوخته بود با دستگیره گرفتم و یه روسری انداختم
سرمو رفتم بیرون از خونه که باهمون ماهیتابه پرتش کنم تو اشغالی بزرگ جلوی
در !
حتی حوصله کندن کتلتا رو از ته ماهیتابه نداشتم ...بعدا برا نیلیا میخرم جاش
البته اگه پولدار بشم یه روزی !
اخی جهیزیه اش ناقص شد .
کنار اشغالی ایستاده بودم و عذا گرفته بودم که شب چی بخورم که....
- اتفاقی افتاده هانا خانم ؟
برگشتم سمتش و زیر لب غریدم : اتفاقی مهم تر از اینکه من امروز دو بار قیافه منحوس تو رو دیدم !
- چیزی گفتین ؟
لبخندی زدم : نه نه گفتم چه سعادتی که دوبار شمارو امشب ملاقات کردم !
خندید : بوی سوختگی از خونه شماس !
پ نه پ از دماغ شماست !
- بعله متاسفانه ...(محزون گفتم ) غذام سوخت !
یه ذره بو کرد و گفت : کتلت درست میکردین !
ماشالله قدرت بویایی ! ده برابر قوی تر از سگ !
- درست کردم سوخید . الان دیگه چیزی ندارم
- میخواین .......
داشتم فکر میکردم میخواد چی بگه ؟
پیش خودم گفتم الان میخواد به اخه شما که بلد نیستین چرا دست به کار میشین
که دراون حالت با درو دیوار یکیش میکردم یا اینکه میخواد پیشنهاد بده بریم
رستوران که درهر حال فرقی نداشت بازم با در و دیوار یکیش میکردم !
اما گفت : میخواین امشب من شامتونو درست کنم
این داره چی میگه واسه خودش؟؟؟
یهو یه باد سردی خورد تو صورتم که خودمو جمع کردم
امیر رایا : برید تو. سرده!
خوب که چی؟مثلا نگرانمی؟
- اشپزی بلدین
- بعد از چند سال تنها زندگی کردن .باید بلد باشم
چشمام برق زد
و همزمان تو دلم گفتم خاک تو سرت هانا نصف توئه !
- چه جوری به من یاد میدین
چشمای اون برق خوشگلی زد ...
-یه بار بهتون خورده کاری ها رو یاد میدم بعد هر روز یه دستور پخت براتون
مینویسم فردا ظهرش شما اونو درست میکنید و من اشکالاشو میگم...خوبه؟
بازم یه برق خاصی تو نگاهش بود !انگار تو چشاش اکلیل داشت ...خلاصه اونقدر
برق زد که برقش منو گرفت و جو گیر شدم و ازش خواستم که بهم یاد بده !
دودل بودم ..اما حواسم نبود ! مثل این بود که میخواستم جای خالی ماهیارو با این دیوونه پر کنم !
البته من یه شرط داشتم که
- یه شرط دارم
متعجب گفت : شرط؟
- باید یکی پیشم باشه !بعد شما بیاین !
- اهان متوجه هستم ! پس واسه امشب چی میخورین ؟
- الان زنگ میزنم بیاد ....
رفتم بالا ........نمیدونستم به کی باید زنگ بزنم !اهان
برخلاف میلم زنگ زدم به مهرسام که اونم گفت اتفاقا میخواسته بیاد و کارت عروسی شبنم رو به من و نیلیا بده !
گرچه من نمیرفتم ولی از اینکه مهرسام مشکلی نداره . خوشحال شدم و منتظر موندم.
تا ده مین دیگه اونجا بود !
*********
مهرسام : هانا ! ماهواره نداره این نیلی ؟
- نه ؟
- چیش ! حوصله ام سر رفت
امیررایا که داشت از تو فریزر گوشت چرخ کرده در میاورد گفت : دوستتون چه بی حوصله اس !
مهرسام شنید : بی حوصله عمه اته
من اروم گفتم : به دل نگیرید اعصاب معصاب یخده (نیست )
خندید و ارم اروم شروع کرد پیاز رنده کردم
و ریخت توی گوشتا !و بعد سیب زمینی و بعد ادویه و خلاصه ...
و بعد یه مشت گذاشت کف دستشو و بهم یاد داد که چه جوری درستشون کنم !
روغن داغ بود و هر کتلتی که میذاشت میگفت که برم کنار روغن روم نپاشه ! حالا نوبت من بود
یه مشت گوشت برداشتم ...هلک و هلک و ترسون و ترسون رفتم سمت ماهیتابه !
جیز !
دستم سوخت و اون کتلت هم که روحش شاد !
امیر خندید : یه بار دیگه !
دوباره برداشتم
مهرسام : میری عروسی شبنم ؟
من : تو میری؟
مهرسام : سوال منو با سوال جواب نده هانا !
کتلتو این بار با موفقیت گذاشتم تو ماهیتابه ولی از بس این مهرسام زر زد کلش وا رفت .
قیافه امو در هم کردم و بی توجه به حضور امیر داد زدم : مهرسام اون فک زیبات رو برا دقایقی شات دون کن ! میخوام غذا درست کنم
بعد با حرص گفتم : من نمیتونم !من اصلا اشپز نمیشم
رفتم تلفنو بردارم زنگ بزنن یه چیزی برامون بیارن که پسرحاجی گفت : کجا؟
- همین بغل ! یه تک پا منزل جناب شجاع
- خودت باید امشب غذا درست کنی !
با پرویی گفتم : این گفته اتون نیاز به ویرایش داشت باید میگفتین ! خودتون لطف میکنید و غذا درست میکنید !
- دستتو بیار جلو
اوردم جلو
- مشتتو باز کن
باز کردم...درست مثل این گدا ها که دستشونو دراز میکنن
دستکش پوشید و از زیر دستمو گرفت !
برد تو ظرف مایع کتلت . یه مشت برداشت یا بهتره بگم برداشتیم و دستمو اروم
حرکت میداد که مثلا من یاد بگیرم چه جوری کتلتو حاضر کنم که همون موقع
مهرسام اومد تو
: اوم ! چه بویی راه انداختین اقایه.......؟
امیر: فرهمند !
: بله همون ...امیر
دسشو برد تو ماهیتابه که گفتم : دست زدی نزدی ها !
اون بی توجه اومد برداره که روغن پرید رو دستشو ادب شد !
اوخیش !
اون شب قرار شد مهرسام پیشم بمونه .....امیر هم یه نوشته برام گذاشت و بدون اینکه از کتلت ها بخوره رفت تا فردا !
متوجه شدم مهرسام قهر کرده و ز خونه زده بیرون ...پس بگو واسه این حاضر شده
پیش من بمونه ...شایدم بپای جدید ماهیاره !........صورتمو با نفرت جمع
کردم و رفتم که بگیرم بکپم !
امروز چهارده فروردینه !
و من دارم پیاده میرم مدرسه !!
مثلا ماهیار میخواد منو ادب کنه ...به الوند گفته نیاد دنبالم !
چه بهتر ! پسره ی قد حتی یه اس هم نداده تو این مدت ....نیلیا هم دیروز
برگشت خونه ! دلم براش تنگ شده بود ...مهرسام هم بود اتفاقا برا هردوشون یه
ناهار دبش درست کردم که دستاشونو تا بازو داشتن میخوردن !
نیلیا که تعجب کرده بود هی میپرسید : کتاب اشپزیتو بده منم بخونم
منم میگفت : اگه بابک اجازه داد باشه
و بعد با مهرسام میخندیدیم
اونم عین خنگا نگامون میکرد ! مهرسام از اون شب قبل عید که پیش من موند خیلی بهتر شده ....روحیه اشو پیدا کرده دوباره !
میرسام یه مدتی بود که زیاد افتابی نمیشد ...مهرسام میگفت بابت شبنم افسرده شده ...بیچاره شبنم ! هیچکدوم واسه عروسیش نرفتیم !
پامو گذاشتم تو مدرسه که همهمه بچه ها شروع شد !
الینا تند دوید طرفم : وای ....سلام هانایی ....کوجا بودی نخبه ؟ دلمون برات تگ شده بود !
نازی : حالا خوبه تو فقط دلت تنگ شده این قزی از بس از دوری هانا لمبونده تنبونشم تنگ شده !
قزی که تپل تر و صد البته خوشگل تر از همیشه شده بود اومد طرفمونو یه دونه
ضد تو سر نازی و گفت : نه که تو از دوری هانایی معدت تنگ شده غذا نخوردی !
رفتیم رو جدولا نشستیم گلاره هم اومد: بسه دیگه تنگ و گشاد ماجرا رو ول کنید بذارید هانا بگه چرا رارنده اشون تشریف نیوردن؟
یغما : هی ! زشته دختر حیا کن ! اقا سپهریو رها کن
من : دیوونه ها ! به همه چی هم دقت داریدا .....اونو که بابام چون خیلی ازش خوش نمیومد فرستاد پی نخود مشکی !
سپیده خندید و گفت : همون سیاه دیگه ؟
نازی با شیطنت ابرو انداخت بالا و گفت : اتفاقا مشکی ؟؟ اخه مشکی رنگ عخشه ! ای ناقلا پس بگو هانایی هم ......
پریدم تو حرفش
: اره .....مخصوصا با اون یاروهه که اونروز منو برده بودین پیشش !
قزی : ماهیارو میگی ؟
یهو شوکه شدم ....من منظورم اون پسر فروشندهه بود اینا فکرشون پیش گیم نتشون بود !
در هر حال سنگرو حفظ کردم : نه باو ....اون بوتیکیه رو میگم !
سپیده با جیغ و ویغ پرسید : کدوم بوتیکیه کدوم ؟
همون موقع زنگ خورد و ما با لیغ های درازمون (لنگ های درازمون )مثل پیش دبستانی ها ایستادیم سر صف !
خانم ناظم اومد روی سنو و میکروفونو گرفت جلو دهنش طوری که پیش خودمون گفتیم الان میخواد یه دهن بخونه !
بعد تبریک عیدو و این که بچه ها برا کنکور بخونید و تو نیم سال دوم باید بیشتر تلاش کرد و اینا !
همه رو دعوت کرد که بیستم این ماه بریم سالن اموزش و پرورش که از بچه های برگزیده المپیاد تقدیر بشه .....
یعنی من ؟ ای ! اون مهرگان هم حتما میخواد بیاد دیگه !
گرچه تاحالا ندیده بودمش اما از اسمشم بدم میومد ...یه سایه بود که من از سال اخر راهنمایی تا الان باهاش رقابت داشتم !
همون سایه اش رو هم با تیر میزدم البته !
یغما در گوشم گفت : اخ جون یه کیک و ساندیس افتادیم
اه ...یاد کیک و ساندیس های بی مزه این جور مجلس ها که میوفتم میخوام بالا بیارم . واقعا اگه ندن سنگین ترن !
امروز نمیدونم چی شده بود که هر کدوم از معلما اصرار داشتن ما توی این چند ماه باقی مونده بریم کلاس فوق العاده کنکور برای تست !
من که نه پولشو دارم نه وقتشو !
نه حتی حوصله اشو .......
تازه امروز بعد از ظهرم باید برم اموزشگاه بابک واسه اولین کلاسم !
اینم چه خودشیفته اس اسم خودشو گذاشته رو اموزشگاه زبانش
اون ماهیارم اسم خودشو گذاشته روی گیم نتش
والا منم باید یه کتاب از بدبختی هام بنویسم اسممو بزنم روش ! تا دلم خنک شه
این عقده هام هم بپره
نه اینکه بدبختی تنها چیزیه که دارم........واسه همونه
هی
**************
اروم قدم میزدم وبی خیال دنیا زیر لب با خودم حرف میزدم
- خاک تو سرت نکن !حالا میخوای چه جوری به یه مشت خنگ عقب افتاده تدریس کنی؟
نوچی کردم و گفتم : راس میگی ! نباید قبول میکردم منو چه به چهار تا نره خر پشت کنکوری ؟
همون مانتو بلند سرمه ایه رو که اونروز خریده بودم تنم کرده بودم و به
ناچار یکی از مقنعه های نیلیا رو سرم کرده بودم که به گفته خودش خیلی بهم
میومد !
نفسمو با حسرت دادم بیرون و جلوی در ساختمون یه توقفی کردم و خودمو اماده کردم !
یه نفس عمیق ...شونه هامو صاف کردم تا قوز نداشته باشم...شکممو دادم تو ! سرمو صاف بالا نگه داشتم و مغرور تر از همیشه....رفتم تو !
گور پدر پول ! اگه دیدم خیلی یابو ان ول میکنم میام بیرون ...والا .
یه عده جوون دور و بر اسانسور میپلکیدن
یکی از پسرا که تو اسانسور بود داد زد : طبقه سوم یه نفر . یه نفر طبقه سوم !
خنده امو قورت دادم و کیفمو محکم گرفتم و رفتم سمت اسانسور
دوس همون پسره : چیکار میکنی اتش؟
- دارم مسافر سوار میکنم داش....اقا بدو طبقه سوم
جدی نگاهشون کردم یه پنج نفری بودن ! اسانسور شش نفره بود پس یعنی منم جا داشتم ولی با اینا ؟
- میشه برین کنار لطفا
با لبخند شیطونی نگام کرد و رفت کنار و گفت : خوب مسافرین محترم تموم شد ....جمعش کن بساطو که مسافر اخرمونم اومد !
رفتم تو و چسبیدم به اینه پشت اسانسور ...
و بازم رفتم تو فکر که همون پسره پرسید : طبقه سوم ؟
بدون توجه یا جواب دستمو بردم و دکمه طبقه سومو زدم ...پسرا خنده دسته جمعی کردن !
یکی دیگه اشون پرسید : هنر جوئه اموزشگاهید ؟ تاحالا ندیده بودیمتون
بی توجه و بی حوصله مستقیمو نگاه میکردم !
همون پسره که اسمش اتش بود گفت : شایدم مال مطب جراحی پلاستیکن ...مثلا برا زیبایی بینی !
از تیکه اش خوشم نیومد ...بینیم هیچ اشکالی هم نداشت خیلی هم ناز بود .
اتش روم دقیق شده بود و منم زیر چشمی یه نگاهی بهش انداختم ...
کاش امروز نمیومدم ......... کاش همه چیز کاملا فراموشم می شد !
پسر خوشگلی بود ....صورت کشیده و چشمای درشت شکلاتی ...لب و بینی ناز و ته چهره بچگونه اما فوق العاده جیگر !
بالاخره رسیدیم ...زودتر از بقیه اشو رفتم سمت اموزشگاه که اتش گفت : خانم یه لحظه !
ایستادم ...ترسیده بودم !ولی خودمو نباختم
به رنگ شکلاتی چشماش نگاه نکردم : بله ؟
خنده یبا نمکی کرد و گفت : اینه دارید ؟
منو باش که فکر میکردم فقط دخترا اینه میذارن کیفشون
دستمو بردم تو کیفم و درحالی که درمیوردم اینه امو گفتم تو اسانسور که اینه بود
اینه رو از دستم کشید و گفت : تو دستم بگیرم کیفش بیشتره
اگه میخواستم بیشتر اونجا وایسم تا این به قر و فرش ومدل موهاش برسه که به
گودبای گفتن اخر کلاسم نمیرسیدم پس بدون گرفتن اینه رفتم تو و درمورد کلاس
با بابک مشغول گپ شدم !
اب دهانمو قورت دادم و سعی کردم ریلکس وارد کلاس بشم
ولی مگه میشد ؟ قلبم اینقده از هیجان و ترس و استرس پر شده بود که خودشم هنگ کرده بود ارور میداد ...
میترسم یهو وسط کلاس از هیجان ایست قلبی کنم ....اخ خدای من ...به دنیا بگویید بایستد
زیر لب به خودم پریدم : خوب دیگه بسه جو نده !
و قدم گذاشتم تو کلاس
اخه منه بچه دبیرستانی رو چه به کلاس زبان ...؟
انتظار نداشتم برام بلند شن ...بلند هم نشدن
پچ پچ اشون بلند شد
- فکر نمیکردم دخترا رو بذارن تو کلاس ما؟
- این که به سنش نمیاد پشت کنکوری باشه؟
- عه عه ...این همون خشکه نیست تو اسانسور
- - چرا چرا خودشه
کیفمو گذاشتم رو میز کنار کلاس که یکی از پسرا گفت : اونجا که جای شما نیست ...شما بفرمایین اینجا
و به صندلی خالی کنار خودش اشاره کرد
دوست نداشتم مثل این معلم های عقده ای باشم ...نمیخواستم از همون اول اخم کنم
ولی خدایا خودت شاهد باش اینا اون کودک درون مرا کشته و سگ درونم را برافروختند
همون موقع بابک اومد تو : خوب بچه ها ...معلم جدید ...معلم جدید بچه ها
این که خودش دلقک تر از همه اس
همین دیگه....عرض اندام کرد و رفت بیرون
نمیدونستم بخندم یا گریه کنم
پسرا که فعلا تو بهت بودن...لبخند محوی زدم و گفتم : سلام
همون طور که انتظار داشتم یکی از پسرا که روی یه صندلی ته کلاس نشسته بود
گفت : فکر نمیکردم هر کی دوران دبستانشو تموم کرده میتونه بیاد اینجا
تدریس کنه...من که رفتم
و پاشد از کلاس بره بیرون که همهمه بقیه هم بلند شد
: منم همین طور
: دیگه شورشو دراوردن
......من دختر هادی حسان نیستم اگه جلو این خنگ های پشت کنکوری درنیام
رفتم جلو در ایستادم که راه رفتنشونو ببندم
- بشین
- برو کنار
داد زدم : گفتم بشین
اونقدری بد نگاهش کردم که رفت نشست
- حرفامو میزنم .....حرفاتونو میزنید بعد هر غلطی که خواستید میکنید
- ما با شما حرفی نداریم خانم !
نشستم رو صندلی و خیلی ریلکس درحالی که مانتومو مرتب میکردم گفتم : خوب که چی؟
تعجب کردن .
انگشت شصتمو کشیدم رو لبام و تک تکشونو برانداز کردم .....تو دلم خندیدم"بیچاره ها "
یکیشون برگشت گفت : فکر نمیکردم بعضی از پدرا و برادرا اینقدر بی غیرت باشن که ناموسشون ین یه لشکر پسر تدریس کنه
- منم فکر نمیکردم یه مشت لشکر بی غیرت منگولیسم تو این دنیا وجود داشته
باشه که از هیکل های نره خرشون مشخصه یه چند سالی پشت کنکور موندن
اتش خندید : ایول ...
یکی دیگه اشون : تو چیجوری به خودت این اجازه رو دادی بیای به ما تدریس کنی جوجه
جوجه رو که شنیدم امپرم زد بالا
- بار اخرت باشه به من میگی جوجه ....(ولومو دادم بالا ) فهمیدی یا نه
پاشدم تا مصلت تر حرف بزنم
- ببینین ....من اعصاب ندارم با یه عده زبون نفهمسر و کله بزنم....یعنی در شان من نیست که این کارو بکنم ...
سعی میکردم غیرتیشون کنم...
- بی پرده بگم ...وقتی شنیدم و به چشم خودم دیدم که باباهاتون میان اینجا
دعوا که بچه های ما کنکور ازمایشی هم نمیتونن یه تست بزنن ...پیش خودم گفتم
من واقعا فرشته ام در مقابل اینا .......یه مشت پولدار بی درد که عرضه زدن
تست های اسون زبانو ندارن ....
- عرضه اشو داریم
- پس غیرتشو ندارین .......وجودشو ندارین که باباهاتون اینطوری میان شکایت میکنن
- سنتون که کمه هیچ ...زبونتونم پر از کنایه اس
- پ نه پ ...میخوای بیای نازت کنم بگم افرین که پشت کنکور میمونی ....اصلا
باید مجسمه همتونو با طلا بسازن بذارن وسط میدون ازادی !هان؟
از عصبانیت خارج شدم
یکی دیگه اشون گفت : هرچی باشه ...هرچی هم تو بگی ...از ما نخوا که قبول کنیم زیر دست یه کوچکتر تعلیم ببینیم
- پس تا اخر عمرتون پشت کنکور بمونین
و کیفمو برداشتم که از کلاس برم بیرون که اتش گفت : معامله میکنیم
برگشتم سمتششون
معلوم بود همه دست به یکی کردن یه ده نفری بودن شایدم دوازده نفر !
- مثلا چه معامله ای؟
شیران دوست اتش گفت : امروز سر کلاست میمونیم ....
اتش: و مثل بقیه معلما کلاستو تحمل میکنیم
- اگه اخر کلاس خوشمون اومد ......تا کنکور امسال هستیم
- اگه خوشمون نیومد ......تو باید مارو تحمل کنی
من : منظور؟
اتش : منظور کاملا روشنه ...خانمه...؟
من : احسانیا .....
اتش : اسم کوچیک ؟
خندیدم تو دلم و بلند گفتم : همون احسانیا
شیران: هستی؟
- به یه شرط....مردونه قول بدید که اگه تدریسم خوب بود نزنید زیرش
همه : باشه.....مرده و قولش
دوباره برگشتم سمت میزو کیفو گذاشتم روشو و ما ژیکو برداشتم :
We will see !(خواهیم دید )
و شورع کردم به انگلیسی حرف زدن .......وسطش تست میگفتم که بنویسن و بزنن !
اول پنج تا سوال توی پنج دقیقه بود.
بعد شد توی دو و نیم دقیقه
کم کم دیگه فقط نگاه میکردن و میزدن ..........
به یه تستی رسیده بودیم که یه نکته خیلی جالبی توش داشت
بچه ها بعد پایان وقت : دو
سرمو تکون دادم به چپ و راست که یعنی اشتباست !
صداشون بلند شد : چرا؟
براشون دلیل اوردم که به این دلیل به این دلیل به این دلیل این یکی درسته
شیران : but Mr. kazemi our previous teacher told us that 2 is true
)ولی اقای کاظمی معلم قبلیمون گفته بود دو درسته )
از دهنم پرید : he was all talk ( زر زده )
بعد از گفتنش ماژیک تو دستم خشک شد و برگشتم که دیدم همه دارن میخندن
خنده امو خوردم
ده تا تست دیگه هم کار کردیم که دیدم قیافه هاشون داره ورز میاد !
دیگه گفتم : enough is enough
)بسه دیگه ..کافیه !)
همه باهم : اخیش......
منتظر و مظلوم نگاهشون کردم که ببینم چی میشه ..خوششون اومده یانه
- خیلی ازمون کار کشیدی!
- پ نه میذاشتم تن لش بمونید
- همه اش هم انگلیسی حرف زدیم
- مثلا میخواید کنکور زبان بدیدا !
- خوشمون نیومد
ناراحت و عصبی گفتم : پس به مزاج بی غیرتت خوش نیومدوگرنه من عالی بودم!
- شوخی کردیم ...خوشمون اومد
بدون تشکر و چیزی گفتم : پس واسه جلسه بعدی همه هستین این تستا رم کار میکنید ...میبینموتون !
و زدم بیرون ....تودلم عروسی بود !
داشتم میرفتم که بابک صدام کرد : بیا فرمتو پرکن خانم معلم !
-فرممو؟
- استخدام مگه نمیخوای بشی...برو خانم طهماسبی(منشی) برات پر کنه
دهنم کف کرده بود پس رفتم اول تو اشپزخونه اب خوردم بعد برگشتم تو سالن ...بچه ها رفته بودن ........رفتم پیش طهماسبی
برام بلند شد ...وقتی اومده بودم نبودش
- چاکریم ...بشین بابا ...
خندید : بالاخره قبولت کردن!
- والا من این جلسه رو امتحانی رفته بودم ببینم خوشم میاد یانه ...اونا که مهم نیستن
واستا اینجا فرمو پرکنم برات
یه برگه دراورد و گفت :کپی شناسنامه باهاته ...اگه داری بده برو خودم برات پر میکنم
: نه بام نیست
: پس بایست ازت میپرسم پرمیکنم
: خو بده خودم پرکنم ...مگه چلاقم
: نه ولی این برگه ها پانچ شده تو پوشه معلما ..حال ندارم جداش کنم
: خوب بابا...بپرس
: اسم ؟هانا دیگه؟
نیشمو بستم و اخمامو تو هم کردم .....نمیدونستم چی باید بگم ؟هانا ...این که اسم شناسنامه ام نیست؟
دوباره پرسید : وکیلم عروس خانم ؟ چیه اسمت ؟
یهو یکی از پشت سرم جواب داد : اسمش کیشکاست ....کیشکا حسان ....با تغیر
فامیلی احسانیا ......ملقب به هانا ...نام پدر هادی ...مادر نازی ...به
خاطر اول اسم پدر و مادرش هانا صداش میکنن ....درست گفتم خانم بی معرفت ؟
با تعجب از اطلاعات کاملش برگشتم سمتش ....خودش بود ....فکر نمیکردم دوباره پیداش بشه ......
با تعجب از اطلاعات کاملش برگشتم سمتش ....خودش بود ....فکر نمیکردم دوباره پیداش بشه .....
ریلکس برگشتم سمت طهماسبی
این صحنه رو پیشبینی میکردم گفتم : بعدا برات کپیش ناسنامه رو میارم پرش کن!
و با گفتن فعلا در مقابل چشمای متعجب حاضرین اروم رفتم بیرون.....دنبالم میومد !
رسیده بودم سر کوچه میخواستم دستمو دراز کنم و تاکسی بگیرم که دستمو کشید
با نفرت دستمو اوردم بیرون !
ولی چیزی نگفتم
- میخوام باهات حرف بزنم
بی اعتنا راه افتادم
داد زد : کیشکا ........واستا
انگار زمان داشت برمیگشت .......به چهار سال پیش
ولی من نمیخوام برگرده
اروم و با یه لبخند تصنعی برگشتم سمتش و به چشمای شکلاتیش زل زدم : فکر کنم اشتباه گرفتی ...من اسمم هاناس!
اروم تر گفت : چرا فرار میکنی ؟
یه ذره دیگه زر میزد میزدم سرش به قران...
همون طور که نگاش میکردم چند قدم عقب گرد کردم و بعد برگشتم که دوباره داد زد : مادرت میخواد ببینتت کیشکا !
داد زدم : خفه شو.........من کیشکایی نمیشناسم .......اون هم خودش مرده هم مادرش
در این که داشتم گه خوری مکیردم شکی نبود چون اگه نمیشناختم پس از کجا گفتم مردن ...در هرحال اون موقع حواسم به چرندیاتم نبود
بقیه داشتن نگامون میکردن....دم غروب بود ....باید زودتر برمیگشتم خونه
....دستام میلرزید و قرصام همراهم نبود ! نیلیا هم اگر دیر میکردم کلی سوال پیچم میکرد
دستمو گرفت و کشید ........
داد زدم : ولم کن عوضی.......میخوام برم خونه؟
بلند تر داد زد : کدوم خونه ؟
دورمون جمع شدن
یکی: مگه خودت خواهر مادر نداری مزاهم ناموس مردم میشی....
خندید : خود این یه زمانی ناموس من بود
در ماشینشو باز کرد و پرتم کرد توش ...اومدم برم بیرون که قفل مرکزی رو زد
سعی کردم اروم باشم ...با تن ارومی گفتم : باز کن میخوام برم
چشمای اشکیشو بهم دوخت : هیش.....ساکت !مگه نمیخواستی تاکسی بگیری ...من میرسونمت ..میخوام ببینم کجا زندگی میکنی ؟
هیچی نگفتم ...راه افتاد
: نمیدونی این مدت چی کشیدم.....
نمیخواستم ادامه بده ..ولی منم نمیخواستم باهاش همکلام شم
: نمیخوای حرف بزنی ...کیشکا!
از این اسم نفرت داشتم ....دستای لرزونم گذاشتم رو گوشم : من کیشکا نیستم
.... همون موقع که بابام مرد ....ویشکا مرد .....منم مردم .....میفهمی ؟
: هنوزم دستات میلرزه .....اما شدید تر
گریه ام گرفته بود ......دنیا چقدر کوچیکه
ببین کی اینجا نشسته خدا!کسی که اگه میخواست میتونست من هانا نشم ! اروم اشک ریختم
جلو رو نگاه میکرد : هنوزم همون جوجه کوچولوی نازک نارنجی .......
خندید و زد رو نوک دماغم : بچه نشو
یه گوشه نگه داشت......نگام رفت به بیرون ماشین .... دم پارک نگه داشته بود
: پیاده شو
کیفو گذاشتم تو ماشینشو و رفتم بیرون
نشست رو چمن ها
: بشین
نشستم روبروش
من : اونجوری نگام نکن ......مطمئن باش من دیگه اون احمق چهارسال پیش نیستم
اتش: ولی من همون احمق چهار سال پیشم ....هنوزم دیوونه اتم
ادامه داد : چرا رفتی؟
: بابا خواست !
اوج گرفت :ول بودن خودتو پای بابات نذار
اوج گرفتم: درست حرف بزن .......
اروم شد : معذرت میخوام
: باید برم ...نگرانم میشن
: کیا؟
پاشدم : خوشحال شدم امروز دیدمت ...خدافظ
کشیدم تو بغلش !
تعجب کردم ....
گفت : میخوام دوباره مرور کنیم
: برا من دردناکه
: برا منم...ولی میخوام ببینم چی شد
از بغلش اومدم بیرون ...و نشستم کنارش
سعی میکردم زیاد چیزی نگم ولی ناخوداگاه تو گذشته ها حل شدم : پس بذار از اولش بگم ....
نفسمو با حرص دادم بیرون
دستام میلرزید ...دستامو گرفت .....دوستش داشتم ولی نمیخواستم داشته باشم
دستامو محکم کشیدم بیرون از دستاش
پوزخند زد