لپ های خیس و صورتی 7
• واقعا لطف کردید اقای سلیمی ...نمیدونم چه جوری جبران کنم!!
خیلی اروم خندید...گوشه ی لپش چال افتاد ..اوخی ...بپرم ماچت کنم عجیجم؟؟
خجالت بکش هانا با این همه دبدبه و کبکبه میخوای پاشی این مثبتو ماچ کنی
- چیزی شده؟؟
ای وای !! چقدر امشب من جلوی این یارو سوتی میدم (چیز تازه ای هم نیستا من
همیشه سوتی میدم جلوی همه )ولی خیلی ببهش خیره نگاه کردما..
دوباره خندید و رو به راننده اخمو کرد و گفت : لطفا حرکت کنید
و پولش رو داد
قربون دستت.....چهار تا تعارف نکردیم ولی خوب تعار اومد نیاومد داره یهو دیدی گفت باشه تو حساب کن اونوقت من چی بدم به این رانندهه
جای الوند خالی !! از این راننده ها که خوش اخلاق تر بود
البه اونم تحفه ای نبودا !! فقط بلد بود گیر بده
ماشین حرکت کرد و من دستم رو برای رایا بالا بردم تکون دادم و اونم به تکون دادن سر اکتفا کرد ...
یه نفس راحت کشیدم گرچه واقعا نمیدونستم امشب چه جوری صبح میشه و تازه اصلا فردا صبح چی میشه؟؟
همون مسیری رو که اومده بودم دوباره برگشتم،اسمون صاف نبود ابری بود و گاه
گاه رعد و برق میزد، آخرای اسفند بود دیگه! ...پیشونیم رو چسبوندم به شیشه
سرد پنجره ماشین.مور مورم شد ولی خوب بود .
چقدر بد ، دلم واسه خودم میسوخت .ناخودآگاه یاد بابام افتادم تا وقتی بود
اصلا بدبختی و حس نمیکردم ...دلم نمیخواست جلو این رانندهه گریه کنم ولی کم
کم داشت اشکم درمیاومد
اروم اروم قل خورد روی گونم یه قطره برای تموم ساعت هایی که بیخانمان بودم
یه قطره ی دیگه روی اون یکی گونم روونه شد به خاطر تموم خودداری هایی که کردم
بازم یه قطره ی دیگه به خاطر تمام لحظه هایی که سردرگم تو خیابونا پرسه میزدم
و قطره بعدی به خاطر مامان و بابام که دیگه نبودن و ماهیاری که دلم براش یه ذره شده بود ...
خدا کنه بهش خوش بگذره
صورت خیسمو با پشت دست پاک کردم و بینیمو نا محسوس کشیدم بالا از تو اینه یه نگاه بهم انداخت ...
کم کم دیگه داشتیم میرسیدیم ..اخ که چقدر گرسنمه
این پسر حاجی که پول اژانسو داد یه پولی هم میداد من یه کوفتی بریزم تو این شیکم بی صاحابم
درک نداره دیگه اگه درک داشت باباش ادم حسابش میکرد
نه؟؟
تشکر زیر لبی گفتم و پیاده شدم
خدا کنه امشب کسی نبینتم
سرانجام بگیرم بکپم دیگه
کوچه مدرسه که کاملا خالی و تاریک بود چراغا هم که یکی درمیون سوخته بودن..پس بابِ خوابه!!
اومدم از دیوار بپرم بالا که یه صدایی اومد
-خانم ...خانم ...یه لحظه بیاین کمک.......
وا مگه کوچه خالی نبود؟؟
قلبم شروع کرد به تند تپیدن
اخه تنها چیزی که اون لحظه به ذهنم رسید این بود که روحی موحی چیزی باشه
پامو از رو دیوار اوردم پایین و با نگاه لرزونی تموم کوچه رو نگاه کردم
نبود...هیچ کی نبود .....ترسم بیشتر شد ...ضربان قلبم هم
دوباره تکرار شد
- خانم ...(بلند تر شد ) خانم با شمام ...بیاین کمک لطفا!!
- تو...(ای وای نکنه روحه از این که بهش گفتم تو ناراحت بشه بلا ملایی
بیاره سرم البته من که از همه خوردم اینم روش)...ببخشید شما کجایین؟؟
قصدم این نبود برم کمکش فقط میخواستم ببینم واقعا روحه یا ادم
اصلا اگه روحه واسه چی کمک میخواد؟
(روح کجا بود دختره خل)تو دلم به خودم گفتم و با اعتماد بنفس منتظر جواب شدم
- کنار این تیره برق...این که سوخته ...یه لحظه واستا (نور موبایلشو انداخت رو زمین)
دیدمش ...ترسم بیشتر شد ...یه پسر جوون بود ......کوچه هنوزم خلوت بود و ساکت
تک و توک صدای جیر جیرکی شنیده میشد که ضد حال میزد به سکوت شبانه
ترسیدم برم جلو ولی ناخوداگاه رفتم ....کارم اشتباه بود ...خیلی هم اشتباه
بود اما بنظرم ترسیدن و فرار کردن علاوه بر این که اشتباه بود احمقانه بود
پس همون بهتر که رفتم
حالا اون سکوتو صدای قدم های منم میشکست .زیاد باهام فاصله نداشت...نزدیک تر که شدم صدای ناله ای هم شنیده میشد
بازم همون صدا : اه ...خیلی ممنون خانم ...کمک کنید ببریمش تو !!
کدوم تو؟؟
وقتی نگام به صورت خونی و درب و داغون پسری که تو بغلش بود افتاد با انزجار صورتمو کشیدم کنار!!
اومدم بگم باید چیکار کنم که با دیدن اون پسره کاملا دهنم باز موند و نشد ادامه بدم بجاش گفتم
: تویی؟؟
بدبخت یه ذره نگام کرد و بعد گفت : تو اینجا چیکار میکنی فراری؟؟
یاد اون شب افتادم ..خنده ام گرفت !همون پسره بود که اون شب تو مدرسه مون دیده بودمش...همون شب که مامان بابای ماهیار برگشته بودن!
-خوبه میگی فراری
ناله ای که اون پسر کشید نذاشت ادامه بدید...البته بیشتر شبیه جنازه ای بود که ناله میکرد
پسره گفت : کمک میکنی ببریمش تو مدرسه؟؟
- کمک که میکنم اما میخوای چه جوری ببریش تو ؟؟نکنه میخوای از بالای دیوار پرتش کنی
و پشت بندش ریز خندیدم که اون یارو جنازهه گفت : کوفت
منم بی هوا گفتم : تو خفه قراضه !!
اون یارو سالمه ازم خواست که پاهاشو بلند کنم و به این کارا کاری نداشته باشم
منم که میخواستم کمک کنم آستینامو زدم بالا و کیف کادوی ماهیارو کنار کیف
مدرسه ام گذاشتم و اومدم طرف جنازه که یهو ایشم شد پاهاشو بگیرم
-چی شد؟؟ بلندش کن دیگه
- اخه پاهاش ........
- خوب بیا سرشو بگیر
یه نگاه به صورتش کردم و با یه صورت مچاله ای گفتم : نه...نه ..همون پاهاش بهتره
صدای جنازه دراومد : دختره ی پررو
پاهاشو گرفتم و گفتم : مگه بهت نگفته بودم خفه قراضه!!شاید کرم هستی
وقتی عصبی میشدم دیگه نیفهمیدم چی دارم میگم
اخه عوضی به جای تشکر تیکه میپرونه
حرفمو که گفتم بی مهابا با پای راستش خیلی اروم ولی محسوس به دستم لگد زد
لگدم که میپرونه
واقعا یه خر به تمام عیاره
- هوی ...(و پشت بندش از درد پاهاشو ول کردم که تالاپی افتاد زمین فقط سرش که تو دست دوستش بود رو هوا موند )
دوستش : ماکان ؟؟ داره کمکمون میکنه .مواظب رفتارت باش
آخ قربون ادبت داش!!
دوباره پاهاشو گرفتم
برام مهم نبود چی میگه
دلم میگفت باید کمکشون کنم...این یارو جنازهه که دیوونه است بذار هرچی دلش میخواد بگه
اگه دیوونه نبود که این جوری نمی رفت قاطی ضایعات؟؟
این دفعه دستم همون دست راستم رفت زیر شلوارش و مچ پاشو گرفتم نگام به کتونی هاش بود ...عوضی از اون جنازه خرپولا بود
صداش بلند شد : قلقلک نده
- قلقلک نمیدم که
لرزون خندید : قلقلک نده میگم
- منم میگم قلقلک نمیدم
این جنازهه چه قلقلکیه!!
دوستش بهش گفت ماکان چه اسمی هم داره!!عوق..به قول شادمهر حالم عوض میشه !!اسم تو که باشه !!
هی خدا
دوستش با یه دست یقه اونو گرفت و با یه دست با کلید درو باز کرد !!
کلید داشت؟؟
از کی گرفته بود؟؟
اینا به چه جراتی کلید مدرسه دخترانه رو میدن به یه پسر بچه ؟؟ اونم از نوع تیزهوش!!
رفتیم تو صدای من بلند : تو از کجا کلید داشتی ؟؟
- از سرایدارتون گرفتم
ماکان : منو ببرید تو بعد اختلات کنید
- باز این قراضه حرف زد ....حرف نزن .قلقلکت میدما؟؟
و انگشتم اروم کشیدم روپاش
البته فقط از سر شیطنت ..اما متوجه شدم که چقدر یخه
کرکرش بلند شد : تورو قران ...باشه ...باشه حرف نمیزنم
بردیمش نمازخونه
گذاشتیمش زمین !!با کوفتگی کمرمو راست کردم و قولنج اشو شیکوندم
اه که چقدر سنگین بود !
- ممنون
دوستش بود خودش که ادب نداره
خواهش میکنمی گفتم و افتادم رو زمین
ماکان اروم به دوستش با ناله گفت : سینا !چرا نمیره؟؟
سینا بلند گفت : مگه قراره بره؟؟
ماکان با ناله گفت : یعنی چی ؟؟
که سینا روی زخمشو فشرد که خفه خون گرفت
سینا : امشبم هستین دیگه
: با اجازه اتون
اومدم موبایلمو از تو کیفم در بیارم که ای دیدم ای وای کیفم نیست
یه ذره فکر کردم یادم اومد تو کوچه کنار تیر برقه
یهویی پاشدم دویدم به سمت بیرون که صدای ماکانو شنیدم که از سینا میپرسید: خله؟؟ نه؟؟
حیف که کیفم و از همه مهم تر کادوی ماهیار بیرون بود
دویدم تو کوچه کیفو برداشتم و برگشتم تو
نفس نفس میزدم
اخه کوچه خیلی وحشتناک بود سریع رفتم اومدم
داشت زخماشو دوستش میشست
کفشامو کندم و رفتم تو و کیفمو گذاشتم گوشه نمازخونه و نشستم
سینا یه نیمنگاهی بهم انداخت و به کارش ادامه داد !
باید خیلی چیزا ازش میپرسیدم ؛ حالا اسمشونو یادگرفته بودم!
- اقا سینا!!
تعجب کرد ولی با بله ای جوابمو داد
با زانو رفتم طرقش که عقب کشید از این کارش خنده ام گرفت !
با زانو رفتم طرقش که عقب کشید از این کارش خنده ام گرفت !
- میشه یه سوال بپرسم
نگام کرد و با طعنه گفت : بهت نمیاد اهل اجازه مجازه باشی
- اخه وقتی طرفم شعورش نمیکشه لازم نمیبینم
- خوب حالا
- کلید اینجا رو از کجا اوردی؟؟
- مفتشی؟؟
- دختر عموشم
با تعجب نگام کرد و گفت :چی؟؟
خندیدم
- از سرایدارتون گرفتم ...مگه نمیدونی چند وقته مریضه
- اره ، ولی فکر نمیکردم اجازه بدن که شبا یه جغله بیاد اینجا بخوابه
یه تای ابروش رو داد بالا و گفت : منظور؟
قولنج گردنمو شیکوندم و رو یکی از دستام تکیه دادم و گفتم : واضح بود که !!
منظورم اینه که سرایدار یعنی محافظ ساختمون شما محافظ خودتم نیستی جیغیل!!
ماکان خندید
- ببند نیشتو جنازه !!یه سوالم درمورد تو دارم !!
از سوزش زخمش داد خفیفی کشید
سینا داشت با بتادین و پنبه ضدعفونیشون میکرد
ادامه دادم : چی شده این؟؟
سینا اخماشو درهم کشید و گفت : خر شده ...جن زده شده ...یهو دیوانه شده
دستمو گذاشتم زیر چونمو متفکر پرسیدم : مگه قبلش نبوده؟؟
ماکان : این ...دختره.... عوضی ....رو ....بنداز.... بیرون
- تو هر وقت تونستی درست حرف بزنی دخالت میکنی ...فعلا ببند فکو
سینا گفت : چون کمکمون کردی بهت میگم
پوه چه منتم میذاره رو سرم
سینا زخمای اونو ول کرد وبلند شد ، رفت طرف درو گفت : میخوام برم شام بگیرم ...بعدش بهت میگم !!
اصلا خوشم نمیومد با این قراضه اینجا بمونم
ازش بدم میومد ...با اون ریختش!!
از طرفی اگه میرفتم باهاش اون تو رو دربایسی قرار میگرفت برامنم میخرید
اما از اینکه با اونم برم تو خیابون این وقته شب خوشم نمیومد
اما ...خب ...من کی کاری رو انجام دادم که باب میلم باشه؟؟
اه کشیدم و گفتم : میشه منم بیام
قاطع گفت : نه
از جام بلند شدم ، رفتم نزدیکش و اروم گفتم : توروخدا !! از این دوستتون خوشم نمیاد
ماکان : شنیدم چی گفتی ها
سینا زیرپوستی خندید
و این از نظر من یعنی اوکی بیا !!
عینهو خر سرشو انداخت پایین و رفت
کیفمو برداشتم اما کادوی ماهیارو گذاشتم باشه
تند تند کفشامو پوشیدم و رفتم دنبالش
- خوب حالا بگو چی شده؟؟
- چی چی شده؟
- این یارو رفیقت چرا درب و داغونه؟/
- کتک خورده!
- پوه...اونو که میدونم..چراش برام سواله!!
- و سوالیه که جوابش به شما ربطی نداره
- امشب تو نماز خونه میمونم
- خوب؟؟
- پس اوضاع هم اتاقی هام بهم مربوطه
رفت داخل ساندویچی
رفتم تو
- به سلام اقا سینا(فروشنده بود )
- سلام داوود ساندویجی!! چطوری رییس؟؟
فروشنده یه نگاهی به من انداخت و گفت : اشناته داداش؟؟
سینا بدون نگاه به من گفت : اره!!حالا به جای فضولی دو تا ساندویج ژامبون بده ببرم...
این چرا میگفت ساندویج مگه ساندویچ نیست؟؟
چی گفت ، گفت دو تا؟؟
پس من چی؟؟
بیشعور ! کصافظ ! بی فرهنگ
حتی تعارفم نکرد
ایش...تازه ژامبونم هست ...من میخوام !!
اینهمه اومدیم این فاصله رو بیخود بود ؟؟
کوفتتون بشه...گیر کن میان حلقتون ...بپره تو گلوتون...راه تنفستون بسته بشه..بمیرید الهی!!
بوی غذا که به مشامم میخورد و هوای گرم مغازه ساندویچی و این پوستر های فست فوتی که جلو چشمم بودهمه منو بیشتر گرسنه میکرد
چشمتون روزه بد نبینه کم کم همه چی به چشمم خوراکی میومد
حتی ادم ها!!
یه یه ربع بعد ساندویچا رو گرفت و راه افتادیم
یه چند بار به فکر ترور این سینا افتادم که وقتی هیکل غول تشنشو دیدم از ذهنم به کل پرید!!
عصبی گفت : پسره نمیدونه چی میخواد اصلا !!
- چی ؟
- با تو نبودم
- اون که میدونم منظورت کی بود؟؟
کلافه گفت : ماکانو میگم ....پسره ی خل ...بیخودی دهن به دهن مردم میذاره
گوشام تیز شد
ادامه داد : برگشته به چهار تا یابو میگه چرا دختر مردمو اذیت میکنین..اخه
به تو چه...مغز خر خوردی پسر؟...حالا دختره خودش کرم میریخت این انگار کور
بود پسره مشنگ !!!
اه؟؟ پس از این قراره قضیه؟؟
هاها
از این پهلو به اون پهلو شدم
هنوز مزه ساندویچه زیر زبونمه ! خیلی خوشمزه بود
از مغازه که اومدیم تو سینا یکی از ساندویچارو داد ماکان یکی رو داد من و گفت که خودش خورده قبلا !
منم بی تعارف ریختمش تو حلقم
هوا یکمی سرد بود بنابر این خودمو مچاله کردم ؛ تا میومدم چشمامو ببندم یکی از صحنه های امروز میومد جلو چشمم
ازهمون صبح که نیلیا اون حرفارو راجع به من و ماهیار زد
بعد هم خرید رفتن با نازی و قزی
دیدن پسرحاجی و مسجد رفتن
و اخرشم اینجا اومدن و دیدن دوباره سینا و کل کل با ماکان !!
و البته ساندویچ مفتی... آژانس مفتی...جای خواب مفتی
دوباره از این پهلو به اون پهلو شدم و سعی کردم به هیچ چی فکر نکنم و بالاخره خوابیدم
************
دستمو جلوی ماشین دراز کردم و درحالی که با گوشیم شماره میگرفتم گفتم : دربست
و وقتی گفت سوار شو ....سوار شدم
صبح از عابر بانک پول گرفته بودم و حالا دیگه پول داشتم !!
از همون حسابی که پول بازیا رو ماهیار میرخت توش
البته خیلی بیشتر از سهمم از پول بازیا بود !!(دندون اسب پیشکشی رو که نمیشمرن)
بالاخره برداشت : الو نیلی خونه ای؟؟
- صدات خوب نمیاد ؛ سلامتو نشنیدم
کنایه میزد بی نزاکت
- سلام خونه ای؟؟
- اره خونه ام تازه رسیدم
- خوب پس منم دارم میام دیگه نری بیرون ها
- باشه
- فعلا
و قطع کردم
راننده : بپیچم خانم؟
- بله
بالاخره رسیدیم
پول راننده رو دادم و مرخصش کردم
خمیازه کشون رفتم سمت در و ایفونو زدم
بدون اینکه بپرسه کیه درو باز کرد !
رفتم تو حیاط...چه عجب ...بالاخره ماپامون به این خونه رسید
نیلیا از تو بالکون داد زد :اومدی؟؟ بیا بالا سریع کارت دارم
مثل خودش کنایه زدم : صدات خوب نمیرسه ، سلامتو نشنیدم
خندید و رفت تو، منم رفتم بالا
خونه دو طبقه بود که طبقه پایینش خالی بود و ما طبقه بالا بودیم نقلی و کوچیک بود اما دلباز و راحت هم بود
دررو باز کرد برام ، با لبخند وارد شدم ...یه بولیز استین کوتاه و دامن
کوتاه تنش بود .همیشه همین تیپش بود البته در اندازه ها و رنگ های متنوع.
از در که وارد میشدی یه راهرو کوچولو بود که جاکفشی و اینا اونجا بود و دست چپت دستشویی بود و روبروت اشپز خونه !
از راهرو که رد میشدی فضای کوچیک حال رو میدیدی که با یه دست مبل جمع و جور
و یه میز تلفن پرشده و دست راستت هم یه اتاقه که تخت نیلیا توشه و کمدش و
میز کامپیوترش
کلا همین !
یه چیزی یادم اومد .نشستم رومبل و کیفمو گذاشتم کنارم ،کادوی ماهیارم همین طور!
- میگم نیل این خونه رو چیجوی به توی مجرد دادن؟؟
نیلی : کی گفته من مجردم؟؟
از حال خواب الودگی دراومدم ...مجرد نیست؟؟
- مگه نیستی؟؟
نیلی: نه...(و پشت بندش لبخند معنی داری زد )
گفتم حتما داره مسخره ام میکنه : برو خودتو مسخره کن نیلیا خانوم .
نیلیا لبخندشو جمع کرد و بساط صبحونه رو گذاشت رو میز اشپزخونه ، میتونستم از توی حال هم ببینمش اونم نگام کرد و گفت : مسخره نمیکنم
بیشتر تو مبل فرو رفتم و لم دادم و گفتم : جون من مارو گرفتی نیلی؟؟
نیلی: نه بابا ...پارسال یه پسره بود نزدیکهای دانشکده ما اموزشگاه زبان
داشت ، یه چند بار برای ترجمه متن های دانشگاه با بچه ها رفتیم موسسه اشون
که کم کم راه افتاد دنبال من و پاپیچم شد و خلاصه ادرس گرفت و رفت شهرستان
پیش مامان و بابام و نامزدی و عقد و فعلا هم درخدمت شما...
دهنم به اندازه بزرگتریت دهانه غار دنیا باز مونده بود ، چشمام هم همین طور
خشکم زده بود ، باورم نمیشد نیلیا شوهر داشته باشه ، پس چرا ماهیار بهم چیزی نگفته بود ؟؟
- خیلی ناقلایی
نییا خندید : چرا؟؟
- زکی !! خانم تازه میگه چرا ...چرا بهم نگفته بودی تاحالا
- لازم نمیدیدم
- حالا اسم این ادم خوشبخت چیه؟؟
- بابک ...خیلی نازه هانا یه روز میبرمت موسسه اشون ببینیش
- نه توروخدا ..میخوای نبر ...
خندید و گفت : پاشو برو لباساتو عوض کن و بعد بیا صبحونه اتو بخور اینقدرهم ور نزن
خندیدم و گفتم : نکنه منو به فرزند خوندگی گرفتین شما ...اره دیگه حتما همین طوره
قاشق مرباخوریشو اروم زد تو سرم و گفت : من اگه بخوام بچه بگیرم یه نوزاد
نازنازی رو بچه خودم میکنم نه تو که خودت سن مامان بزرگمو داری
خنده امو جمع کردم و رفتم تو اتاق لباسامو عوض کردم و بعد صبحونه هم تا خود شب گرفتم تخت خوابیدم و تلافی دیشبو دراوردم
جلوی در خونه اشون ایستاده بودم
هیچ تعغییری نکرده بود ...اون باغه هم سر جاش بود ...نفس عمیقی کشیدم، از
این خونه خیلی خوشم میومد ، مگه میشه جایی که فرشته نجاتت توش زندگی میکنه
رو دوست نداشته باشی!
دلم واسه ماهیار خیلی تنگ شده بود و امروز نیلیا بهم گفته بود که ماهیار
برگشته خونه و منم بدون توجه به اینکه نیلیا چی فکر میکنه بهش گفتم که میرم
خونه خاله ام اینا (یعنی همون خونه ماهیار اینا – چون گفته بودیم دختر
خاله پسر خاله ایم )
نمیدونم از هیجان بود یا یه چیز دیگه ولی ابروی سمت راستم میپرید !
کادوشم با خودم اورده بودم که بهش بدم
اما نمیدونستم تنهاست یا کسی پیششه
ساعتمو نگاه کردم ،4 بعد از ظهر بود ،در هر حال ایفونو زدم
دین دین
یکی با صدای گرفته ای جواب داد : کیه؟؟
نمیتونستم تشخیص بدم خود ماهیار یا نه؟؟
میخواستم بپرسم منزل فلانی که یادم اومد اصلا فامیلیشونو بلد نیستم
واسه همین رفتم جلوی چشمی ایفون که اگه خود ماهیار بود میبینتم و میشناسه اگه نه که یعنی کس دیگه ایه
پس رفتم جلو چشمی ایفون
- هانا تویی؟؟
پس خودشه !چرا صداش گرفته؟؟
- اره منم
- بیا تو
و بعد در رو باز کرد !
رفتم داخل .اخی حیاط که همون حیاط بود .
کفشامو نکندم !
نمیخواستم برم تو و دوباره نمک گیر بشم ، فقط اومده بودم کادوشو بدم و ببینمش
در ورودی رو باز کردم و داد زدم : ما........هیا.....ر......ر!
صدایی نیومد !
دوباره داد زدم : ماهیار ؟؟ کوشی پس؟؟
جواب نداد ، عصبی شدم !
دوباره داد زدم : هوی ماهیار ! (مخفف کردم )ماهی .... شاه ماهی ...کوسه ماهی...غول دریایی...سلطان هفت دریا ....پاشو بیا بیرون دیگه
کفشامو کندم و رفتم تو
که درهمون لحظه اونم با یه صورت رنگ پریده از دستشویی اومد بیرون و زرتی افتاد زمین ...دویدم سمتش ، دلم هری ریخت
نه به این که یه ماه ندیدمش نه به اینکه حالا
صدای گرفتش بلند شد : خوبم خوبم ...چیزیم نیست!
نصف صورتش که کبود بود نصفه دیگه هم اش و لاش
- چیکار کردی تو باخودت؟؟
- هیچی بابا هیچی . تو خوبی؟
- من خوبم بیا بشین رو مبل ببینمت
اروم اومد نشست رو مبل . از وقتی با این حال و وضع دیده بودمش حال خودم هم بد شده بود !
دستمو گذاشتم رو پیشونیش ، داغ داغ بود
- چرا مامانت اینا نبردنت دکتر؟؟
- اولا اینکه اونا شمالن هنوز ثانیا نباید کسی از این موضوع چیزی بفهمه
- چرا مثلا؟؟
نتونست جوابمو بده حالش بد شد و رفت سمت دستشویی
اه...دیشب که اونجا یه جنازه داشتیم ...امروزم اینجا!!معلوم نیست دنیا چه خبره؟
اومد بیرون و دوباره نشست جلوم
من : خوب تعریف کن شازده ؟؟ چه دست گلی به اب دادی؟
- اول تو بگو پیش نیلیا خوش میگذره ؟؟ الوند خوب کارشو انجام میده یا نه؟؟ بعد منم میگم
- من اول پرسیدم پس تو اول میگی !
بی جون خندید و تهدید امیز گفت : بالاخره که حالم خوب میشه ؛ اونموقع من میدونم و تو
یه نفس خس داری کشید و گفت : من و مامان و بابا و دایی اینا رفتیم شمال یه
خانواده ای هم باهامون اومد که از دوستای بابا بود ، اتفاقا پسرش دو – سه
سالی از من بزرگتر بود و اونورا یه ویلا مجردی هم داشت ، دیروز که داشتیم
باهم حرف میزدیم و من از عشقم به موتور سواری گفتم تعارف کرد و گفت بیا
سوار شو و منم..........
- خیله خوب بسه دیگه !حتما بعدشم تصادف و پنهون کاری و .......
- هانا به غیر از تو کسی نمیدونه ها به هیچکی نگو خوب؟؟
- حالت خوش نیستا من کی رو میبینم که بهش بخوام بگم اخه
- ای نمیدونمی چقدر بدنم درد میکنه ، مخصوصا صورتم
- دکتر خانوادگی ندارین من زنگ بزنم بگم بیاد اینجا؟؟
- چرا اتفاقا ! اما خوب بعدش میره به مامانم اینا میگه ها
لبخند مرموزی زدم و گفتم :اونش با من !! تو فقط شماره رو بده
*********************
- ماهیار جان ! یه نفس عمیق دیگه بکش!!...........عمیق تر !!...اهان
گوشیشو گذاشت رو میز و گفت : چه به روز خودت اوردی اقا ماهیار؟؟
با نگرانی رفتم جلو و به دکتر گفتم : حال اقا خوبه؟؟
دکتر : مستخدم جدیده؟؟
ماهیار : نه خواهر زاده ملوک خانمه (خدمتکار خونه ) امروز به جاش اومده
رفتم جلو : اقای دکتر حالا حال اقا خوب میشه؟؟
دکتر با تعجب به نگرانی من نگاه میکرد و نزدیک بود که بزنه زیر خنده!
دکتر : از نظر ظاهری که فقط یه ذره سرو صورتشون اسیب دیده و پای سمت
راستشون که زیر چرخای موتور گیر کرده بوده ، اینا جزئیه و زود خوب میشه ،
به شرطی که پمادهاشو هر روز بماله و اگه مشکلی و دردی احساس کرد خصوصا برای
پاش سریعا بره به بیمارستان.اما حالت های تهوع و رنگ پریده و صدای گرفته و
.......
ماهیار پرید وسطش : چیزی نیست اقای دکتر باید مسمومیت باشه !
دکتر و من مشکوک نگاهش کردیم در هر حال دکتر سفارش کرد که ممکنه اختلال
داخلی داشته باشه و سریعا واسه عکس برداری بره ولی خودش قبول نکرد و
بالاخره دکتر رضایت داد که بره
که صداش کردم : اقای دکتر دستم به دامنتون ، امروز خاله ملوکم مریض بود
نتونست برا نظافت بیاد تورو خدا به خانوم جان چیزی نگیدا !! اصلا میشه نگید
که امروز اومده بودید اینجا اخه اگه بگید اونوقت خانوم جان میگه چرا به
من خبر ندادی و میخواد هزار تا ایراد از من و خاله ملوک بگیره...شما که
اصلا چیزی درمورد حادثه امروز چیزی بهش نمیگید حتی از مریضی اقا؟؟
دکتر بهم مشکوک نگاه میکرد ، بالاخره خر که نبود دکتر بود میفهمید یه کاسه
ای زیر نیم کاسه است اما اینقدر التماس کردم که قبول کرد نگه
بعد از این که رفت من سریع برگشتم تو خونه و لباس های خدمتکاری و چکمه و
دستکش های پلاستیکی رو گذاشتم سر جاشو و به ماهیار گفتم که میرم دارو خونه
تا داروهاشو بخرم.
تا دارو خانه یه چهار راه بیشتر راه نبود اما باید قبل تاریکی هوا برمیگشتم!
در حین رفتن به نیلیا زنگ زدم و خبر دادم که شب خونه ماهیار اینا میمونم
گرچه خیلی اصرار داشت که اینکارو نکنم اما من گوشم هیچی نمیشنید ، فعلا از
هرچی مهم تر سلامتی ماهیار بود و بس !
درضمن نیلیا گفت که فردا بعد از ظهر با نامزدش یه قراری دارن توی اموزشگاهش
و ازم دعوت کرد که باهاش برم منم قبول کردم خیلی دوست داشتم این اقا بابکو
از نزدیک ببینم!
زانوهامو بغل کردم و به مبل تکیه دادم ماهیار روی مبل خوابیده بود و چون مدام تب داشت و تشنج بالاسرش بیدار مونده بودم
ساعت حدود دو نیمه شب بود و چشمای من از بیخوابی میسوخت!
دماغمو کشیدم بالا و رفتم از تو اتاق ملحفه اورد و دور خوردم پیچیدم
چون خودش سرد بود اول لرزیدم و بعد کم کم گرم شدم . نمیدونم چمه ولی نسبت
ماهیار حس بدی دارم یه دلشوره خاص ، یه نگرانی شاید هم دلسوزی
بیچاره هیچکی نیست بهش برسه
نمیدونم چرا به مادر و پدرش نمیگه که حالش بده؟؟
نمیدونم که چرا تشنج داره ؟؟ چرا حاضر نیس پاشیم بریم بیمارستان؟؟ اخه تصادف چه ربطی به تهوع داره؟؟
چرا صداش گرفته؟؟
وای خدا!! سرم پوکید ازبس فکر کردم
موهای سرمو چنگ زدم و سرمو به پای ماهیار که پشت سرم بود تکیه دادم !
یهو بیدار شد !
نگاش کردم چشماش کاملا باز بود ؛ حتی از حد معمول بیشتر باز بود !
مویرگ های چشمش قرمز بود و کاملا مشخص بود
ترسناک شده بود !
با لحن نگرانی پرسیدم : حالت خوبه ماهیار؟؟ چیزی نمیخوای.......
یهو بلند شد ، من هم سریع بلند شدم و برگشتم به سمت مبل .
زل زده بود بهم!
پلک نمیزد فقط هی لبخندش گشاد تر میشد!
تند تند نفس نفس میزدم
جو بدی بود ، هوا تاریک بود من خواب الود بودم و روی احساسم کنترل نداشتم و نمیتونستم منطقی تصمیم بگیرم
اون هم حال خوبی نداشت و هیچ چیزی نمیفهمید
یعنی حداقل من این طور فکر میکردم
پتوی نازک مسافرتی رو که روش انداخته بودم زد کنار . مشخص بود که گرم خوابه ...چون مدام پلکاش میوفتاد ولی اون سریع بازشون میکرد
با صدای بی حال و کشیده ای گفت : حا...........حال......لم .......خوب نیست
مثل اینکه سرش هم سنگین بود چون مدام میرفت عقب
نمیدونم میدونید که چه حسی داره یا نه
ولی دیدن یکی که از ته دل دوستش داری توی اون وضعیت ...ادمو داغون میکنه
گریه ام گرفته بود !! حالا میدونستم اون چشه؟؟میدونستم چرا درست توی جاهای
هیجانی خوابش میگیره؟؟ چرا حالت تهوع داره ؟؟ چرا سرش سنگینه؟؟حالا همه چی
رو میفهمیدم
همه چی رو ................
با صدای بی حال و کشیده ای گفت : حا...........حال......لم .......خوب نیست
مثل اینکه سرش هم سنگین بود چون مدام میرفت عقب
نمیدونم میدونید که چه حسی داره یا نه
ولی دیدن یکی که از ته دل دوستش داری توی اون وضعیت ...ادمو داغون میکنه
گریه ام گرفته بود !! حالا میدونستم اون چشه؟؟میدونستم چرا درست توی جاهای
هیجانی خوابش میگیره؟؟ چرا حالت تهوع داره ؟؟ چرا سرش سنگینه؟؟حالا همه چی
رو میفهمیدم
همه چی رو ................
سر خوردم روی زمین!
مارو باش عمری روی کی حساب باز میکردیم؟؟
گرچه فکر نمیکنم ماهیار اونقدرا هم خر باشه که این قضیه رو با من درمیون نذاره !
قطره قطره های عرق از سر و روش می بارید موهاش به سر و صورتش چسبیده بود و قیافه اش بچگونه شده بود
یاد هفت سالگی خودم افتادم ! یاد وقتی که مامان بود ...باباهم بود
.....یاد وقتی که نمیدونستم قراره کجا بریم و اخر سر از مطب دکتر سر دراوردم !
سوار ماشین شدم ...مامان جلو بود ...بابا هم رانندگی میکرد
بابا : کمربندا بسته
مامان : باشه اقا ...حالا که راه نیوفتادی هادی؟؟
من : مامانی ! احتیاط شرط علقه!!
بابا استارت زد و گفت : شرط چیه؟؟
من : مگه شرط علق نیست؟؟
هر دو زدن زیر خنده و مامان نازی گفت که نه شرط عقله!
منم تیکه کلام همیشگیم رو پروندم : اوا ....(لپمو چنگ زدم ) تورو خدا راست میگین ؟؟
دوباره خندیدن ...
این تیکه کلاممو اون موقع همه دوست داشتن مخصوصا چون با لحن بچگونه میگفتم
حتی پسر همسایه مون که همبازی بچگی هام بود وقتی من اینو میگفتم میپرید
بغلم میکرد...
اخی دلم برا همه شون تنگ شده...
خلاصه رسیدیم به مطب دکتر سوار اسانسور شدیم .البته بابا نیومد ترجیه داد تو ماشین مدل بالاش بشینه ...با مامان نازی رفتیم تو
دکتر وقتی بهش گفتم من مدام سرم سنگین میشه ..شبا نمیتونم بخوابم و حالت تهوع دارم
خندید ...
باورتون میشه دکترم تو کار من مونده بود !
گفت این مشکل شما فوق کمیابه ! و شروع کرد به توضیح اسون میگفت که منم بگیرم چی میگه !
دکی: نگاه کنید(به چی نمیدونم).....یه بیماری خاصی تو دنیا وجود داره که از
هر شش میلیون ادم شاید شاید یه نفر دچارش بشه...شنیدید میگن یه کسی
نارسایی داره ...مثلا قلبش یا ریه اش ...که بعد تولد مراقبت ویژه ازشون
میشه ؟؟
مامان با سر تایید کرد من هم که مرخص بودم کلا
ادامه داد : اما دختر شما (یه نگاه به من کرد ) و گفت یه چیزی زیادی داره
مامان با جیغ گفت : یعنی زایعه ؟؟
دکی گفت : نه نه...یه حسی رو زیاد داره ....ببینین ...یه سری از ادمها ترسو
اند . یه سری زیاد نگران اند ...یه سری هم زیاد خوشحال و هیجانی....دختر
شما از این دسته اخره ...و این ...چیز خوبی نیست ...هیجان باعث میشه
اختلالات روانی برای دختر شما پیش بیاد ...مثل اینکه به تیک ابرو. چشم
.دهان یا سنگینی سر دچار بشه.دختر شما وقتی هیجانی میشه مثل سایر ادم ها
توی بدنش سمپاتیک تولید میشه که ضربان قلبشو میبره بالا ...تولید سمپاتیک
چون خیلی زیاده دخترتون یه مقداری از اونو جذب بدنش میکنه و میخوره و این
باعث حالت تهوعش میشه ...در مقابل این پاراسمپاتیک تولید میشه که شدت
ضربانو بیاره پایین اما مشکل دوم اینجاست که دختر شما این ماده رو هم به
مقدار زیادی تولید میکنه دختر کوچولوتون بیخواب میشه و اگر بخوابه در این
حالت قلبش برای چند لحظه متوقف میشه و اگه چیزی روی بینیش باشه ..مثلا شبا
با پتو بخوابه ...احتمال خفگی میره بالا و ...
و من از اون شب به بعد دیگه با پتو نخوابیدم .
یه قلوب اب از لیوانش خورد و ادامه داد : البته برعکس این حالتم وجود داره
یعنی به جای اینکه ادم بی خواب بشه درست توی حالت هیجانی میخوابه و یا به
عبارتی قش میکنه که ممکنه بازم فوت کنه...
مامان: دارو چی ؟؟دارو نداره؟؟
دکی سرشو تکون داد و گفت : نه ...اما اگه پیش یه روانپزشک برید ممکنه بیشتر کمکتون کنه
نمیدونم چرا یادم نمیاد این دکی زن بود یا مرد؟
با صدای ماهیار برگشتم به حال : حالم خوب نیست .......دارم میمیرم ....
بلند زدم زیر گریه ....از این که اونم هر لحظه مثل من احتمال مرگش بود دلم میسوخت ...جزغاله میشد ...
رفتم تو اتاق و قرص خودم رو اوردم و اروم نشوندمش رو مبل و بهش دادم تا با اب بخوره ....
با وضع اشفته و قیافه درهمی وارد ساختمون شدم باید میرفتم طبقه سوم ...رفتم تو اسانسور و فیشت...طبقه سوم !
اهی کشیدم و مقنعه امو توی اینه اسانسور درست کردم و از اسانسور خارج شدم
..تیپ ساده ای زده بودم ...و همه اش استرس داشتم که بابک (نامزد نیلیا) ازم
خوشش میاد یانه .
بالاخره من همخونه خانمش بودم دیگه !
در اموزشگاه زبانش باز بود رفتم تو !
و تمام این مدتی که ازخونه اومده بودم نگران ماهیار بودم .گرچه وقتی من
اومدم بیرون خواب بود !اما قبلش که حالش کاملا توپ بود مخصوصا وقتی عیدیشو
بهش دادم!
میترسم هیجانی بشه یهو!!
نفس عمیقی کشیدم سعی کردم جلوی ابرومو بگیرم که بالا نپره ولی خوب نمیشد !من خودم بیشتر هیجان دارم..
خدایا تورو قران ببین !! همه نگران چی ان؟؟ ما باید نگران باشیم یه وقت تقی
به توقی نخوره هیجانی بشیم ...یعنی من موندم تو کار خلقت خودم !
صدای سر و صدا از داخل اموزشگاه میومد و وقتی کاملا داخل سالن شدم ایستادم و دعوا رو تماشا میکردم :
- یعنی چی اقا حیدری؟ این کارا چیه؟؟
- من نمیدونم جناب ولی من اموزشگاه شما رو رو سرتون... خراب ...میکنم ...
- حالا شما اروم باشید ...چیشده مگه؟
- چی شده ؟؟پسر من دوماهه تو اموزشگاه شماس...شما تضمینی گفتید تو کنکور
قبول میشه امسال ...ولی کنکور ازمایشی هاشو حتی یه سوال هم نمیتونه بزنه
- اقا حیدری! شما دارید زور میگید .معلمای من هرکاری میکنن ..پسر شما درس نمیخونه ...خودش نمیخواد
- یعنی چی اقا ؟؟ بگو نمیتونم تدریس کنم دیگه....اگه تا فردا یه معلم درست و
حسابی گیر نیارید من میدونم و شما و این اموزشگاهتون ...ما تعریف
اموزشگاهتونو خیلی شنیدیم و این نزدیک ترین اموزشگاه به خونه ماس ...به
خاطر همین تا فردا بهتون وقت میدم
- تا فردا؟؟ ولی...
- اقا همون طور که میرفت گفت : تا فردا..همین که گفتم
و رفت
نیلیا تازه متوجه من شده بود و از جاش بلند شد و اومد طرفم
- سلام...بالاخره اومدی...من دیگه ناامید شده بودم
- اره اومدم ..ولی مثل اینکه بیموقع اومدم
- نه...(چشماشو باریک کرد و گفت ) ...حالت خوبه هانا ؟؟
- اره...اره ...چرا نباید خوب باشم؟؟
- هیچی همین طوری پرسیدم .ماهیار چطور بود ؟؟
- حالش چندان تعریفی نداره...(و یه اه جان سوز کشیدم )
اون اقاهه که داشت دعوا میکرد : میگم خانما ! به نظرتون من بیشتر شبیه قاقم یا برگ چغندر؟؟
خندیدم و برگشتم سمت صدا میشه گفت یه جوون 28 ساله بود با ته چهره معمولی و تیپ معمولی ...اما تو دل مینشست!
نیلیا : ایشون اقا بابک ...نامزد بنده ....و(رو کرد به من ) ایشون هم هانا خانم ...همکار و هم اتاقی من !
من و بابک هر دو باهم گفتیم : خوشبختم !
بابک به نظر کلافه میومد ولی با خوشرویی منو دعوت کرد که بشینم و به ابدارچی گفت که برام چایی بیاره که الحق تو اون هوا میچسبید
نیلیا : هانا خبر امشبو که داری؟؟
: خبرامشب؟؟
نیلیا :اره دیگه ...جشن داریم تو گیم نت...مگه نمیای
- امشب جشن داریم ؟؟
- خوب اره...ماهیار گفت با من بیای بریم ...مگه به تو نگفته؟؟
الکی گفتم : چرا چرا؟؟(بحثو عوض کردم ) اقا بابک هم میان
نیلیا : فکر نکنم . دعوا رو که خودت دیدی. این معلماش حسابی دستشو گذاشتن تو پوست گردو .
یه نگاه به اون سمت سالن انداختم بابک داشت با تلفنش صحبت میکرد حتما دنبال معلم بود !
هی هی!
یهو یه عده شاگرد با معلمشون از کلاس سمت راست من اومدن بیرون و یه عده
شاگرد دیگه که اون سمت سالن انتظار نشسته بودن رفتن تو و باز همون معلم رفت
داخل و در کلاس رو باز گذاشت که هوا تهویه بشه من و نیلیا اروم چای
میخوردی و من مشغول شنیدن حرف های اون خانم معلم بودم که داشت گرامر درس
میداد ویهو ی چیزی رو اشتباه گفت و هیچ کی هم حرفی نزد ...تعجب کردم ..اخه
اشتباهش خیلی فاحش بود !
همه توی کلاس انگلیسی صحبت میکردن درست مثل کلاس های بابای من !
(خدا رفتگان شمارم بیامرزه)
دوباره اشتباهشو تکرار کرد
طاقت نیوردم و رفتم تو درگاه ایستادم و با صدای رسایی گفتم :
Excuse-me mam ! but I think you made a mistake as I know ……
)ببخشید خانم ! فکر میکنم اشتباهی کردید تا اونجای که من میدونم ....)
و شروع کردم به توضیح ...
همه کلاس ساکت بود و به من نگاه میکرد...وقتی تموم شد ماژیک رو به معلم
دادم و از کلاس اومدم بیرون که یهو صدای دست زدن بلند شد اول بابک و بعد
نیلیا و بعد همه بچه ها + معلمشون !
بابک : کارتون عالی بود هانا خانم!
- من که کاری نکردم ........
نیلیا خندید و گفت : بابک فکر کنم معلم جدیدتو پیدا کردی !
و بابک خوشحال خندید و من مات مونده بودم .