با یاد اوری چند ساعت پیش اهی کشیدم و به چند ساعت پیش فکر کردم.
"الیکا:جواب مثبت من دلیل بر دوست داشتن یا عاشق بودن شما نیست.
-پس چرا جواب مثبت دادین؟
الیکا:همه چی رو نمیشه گفت"
رو به مامان گفتم:سر فرصت واستون همه چی رو براتون میگم.ولی الان می خوام برم استراحت کنم
مامان لبخندی زد و گفت:برو عزیزم.ولی شیرینی رو یادت نره.
لبخندی زدم و از اتاق اومدم بیرون و به سمت اتاقم رفتم.
"-حتی به من؟
الیکا:شما کسی نیستین که نیاز باشه شما اینا رو بدونین.
-ولی فکر کنم قرار باشه به زودی من با شما ازدواج کنم.
الیکا پوزخندی زد و درحالی که به صندلیش تکیه میداد گفت:دلیل قانع کننده ای نیست.
-منظور؟
الیکا:یعنی اگه من با شماهم ازدواج کنم بازم دلیل بردونستن کل اسرار من نمیشه."
اهی کشیدم و در اتاقم رو باز کردم و خودم رو روی تخت انداختم و دستام رو از هم باز کردم و نگاه سقف کردم.
****
الیکا
کلید رو انداختم تو در و در خونه رو باز کردم و وارد شدم.در خونه رو بستم و اروم به سمت اتاقم رفتم که جازمین از پشت سرم گفت:در نرو زود بگو چی شد؟
با ترس برگشتم سمتش و گفتم:مگه شما نرفته بودین خونه ی پدر.
جازمین لبخندی زد و گفت:اونا رفته بودن.من موندم تا از شما امار بگیرم و بعدشم شما رو به زور ببرم خونه ی پدرتون.
در حالی که می رفتم به سمت اتاقم گفتم:من که گفتم نمیام.
جازمین همین طور که دنبالم میومد گفت:در هرحال به من چه.من فقط به دستورات برادرتون گوش میدم.
کیفم رو پرت کردم سمت دیوار و گفتم:ایلیا؟
جازمین:مگه تو بردار دیگه ایم داری؟
-نه.ولی این عجیبه.
جازمین:کجاش عجیبه؟اون بعد از تولدت خیلی باهات خوب شده که.
-حالا هرچی.
و در همون حال دکمه های مانتوم رو باز می کردم.
جازمین نشست روی تختم و گفت:خب می گفتی
مانتوم رو در اوردم و گفتم:چی رو؟
جازمین:خودت رو نزن به اون راه.درباره ی قرارت به سامیار بگو
-من که قراری یادم نمی یاد داشته باشم.
به سمت کمدم رفتم و مانتوم رو توی کمدم گذاشتم.جازمین بابی حوصلگی گفت:الیکا درست صحبت کن دیگه.
در کمدم رو بستم و در حالی که کشموم رو از توی موهام در می اوردم گفتم:می خواستی چی بشه.خب جواب مثبت رو دادم.
جازمین:خب اون چی گفت؟
-دیگه.دیگه.بالای هجده ساله بقیش.
جازمین:الیکا شوخی نکن.
-خب چی میخواستی بشه دیگه.بچه کلی ذوق کرد و رفت.
جازمین:خاک تو سرش یعنی تو رو نرسوند.
-نه خودم گفتم.اخه خیلی ذوق کرده بود.
جازمین درحالی که از روی تخت بلند میشد گفت:زود اماده شو بریم.
و بعد به سمت در اتاق رفت و از اتاق رفت بیرون.


دوباره به سمت کمدم رفتم و در کمدم رو باز کردم و مشغول گشتن شدم.
اخر سر یه بلوز استین سه ربع لیمویی با یه شلوار سفید برداشتم با این که خیلی سفیدم می کرد ولی دوستشون داشتم.
لباسا رو پوشیدم و پالتوی مشکیم رو هم روش.موهام رو گیس کردم و با پاپیون اخرش رو بستم و شالمم پوشیدم و کیف سفیدم رو از کنار دیوار برداشتم و از اتاق اومدم بیرون.
نشستم روی یکی از مبل ها و منتظر جازمین شدم.ساعتم رو توی دستم تکون دادم و نگاه ساعت کردم.
اصلا به ساعت نگاه نمی کردم داشتم به یکی از قلب های قرمزی نگاه می کردم که به ساعت اویزون بود.
"سامیار:الیکا....
-الیکا خانوم.
سامیار کلافه گفت:حالا هرچی.الیکا خانوم.میایید؟
-گفتم بهتون که.
سامیار:تا جایی که من یادم میاد شما فردا دانشگاه ندارید.
-ولی الان تو امتحاناست.شما نمی خوایید درس بخونید به من ربطی نداره.
سامیار:الیکا خانوم بیاین بریم دیگه؟من کلی گشتم تا تونستم بلیط این کنسرت رو گروه رو گیر بیارم.
-جواب من یکیه
سامیار:همیشه اینقدر لجبازی؟
-میگن مثل پدرمم."
جازمین:میگم الیکا نظرت چیه شما ماه اینده ازدواج کنید؟
از جام بلند شدم و در حالی که به سمت در ورودی می رفتم گفتم:تو فکر اضافی نکن.به مغزت فشار میاد.
جازمین در حالی که کفشش رو می پوشید گفت:الیکا جدی بودم.
کفشم رو پام کردم و در خونه رو باز کردم و اومدم بیرون و در همون حال گفتم:اینا به من ربط داره.
جازمین اضافه کرد:و سامیار
پوفی کردم و موهام رو دادم تو شالم و گفتم:حالا هرچی.
جازمین:بداخلاق.
و پشت سرم به سمت ماشین راه افتاد.سوار ماشین شدم و به سمت خونه پدر روندم.
جازمین در حالی که کمربندش رو می بست گفت:میگم الیکا....
پریدم وسط حرفش و گفتم:تو چیزی نگی بهتره.
و دنده رو عوض کردم.جازمین صاف سرجاش نشست و گفت:ولی بگم بهترها.
-نه نمی خواد. بگی.
جازمین:ولی اخه خیلی مهمه.
-هرچی باشه.
جازمین:الیکا رفتیم اونجا شما سوپرایز شدین به من ربطی نداره.
-منظور؟
جازمین:خب من سه ساعت همین رو بگم.
-هنوز سه دقیقه نشده.
جازمین:چرا دیگه سه دقیقه رو شده.
-حالا هرچی.چی میخواستی بگی؟
جازمین:اصلا بهت نمیگم.قیافت اون موقع دیدن داره.
کلافه گفتم:جازمین بگو دیگه.
جازمین:خب میدونی.....
-خب بگو دیگه.
جازمین:رویا و حمید دوباره می خوان ازدواج کنن.
-خب مبارک باشه.
جازمین با تعجب نگام کرد و گفت:الان تو تعجب نکردی که مامان و بابات دوباره می خوان ازدواج کنن؟
-نه واسه ی چی.
جازمین:بابا تو نرمال نیستی.
-تازه فهمیدی.
جازمین:جک و ساناز و ایسا و راویس و پدرام چند بار گفتن ولی من باور نکردم.
-این همه ادم گفتن و تو بازم باور نکردی
جازمین لبخندی زد و گفت:من تا به چشم نبینم چیزی رو باور نمی کنم.
-اون که بله.


جلوی در خونه پارک کردم و از ماشین پیاده شدم.جازمین هم از ماشین پیاده شد.دزدگیر ماشین رو زدم و به سمت ایفون رفتم.
زنگ در رو زدم و بعد از چند لحظه در خونه باز شد.با جازمین به سمت در ورودی رفتم.در ورودی رو باز کردم و وارد شدم و کفشام رو در اوردم و به سمت هال رفتم.پالتوم رو در اوردم و گذاشتم یه کنار.
همه توی هال نشسته بودن و داشتن باهم حرف میزدن.رویا هم کنار پدر نشسته بود.واقعا احمقانه بود که دارن برای بار دوم باهم ازدواج می کنن.
با صدای جازمین همه به سمتمون چرخیدن.
جازمین:سلام بر همگی.
مامان جون لبخندی زد و گفت:سلام
جک:تو که بازم اومدی.
جازمین شکلکی براش در اورد و به سمت پدر و رویا و رفت و باهاشون سلام و احول پرسی کرد.
منم سرم رو انداختم پایین و رفتم کنار جک نشستم.و مشغول بازی کردن با انگشتام شدم.
جک کنار گوشم گفت:به شاهزاده سوار بر لیموزین جواب چی دادین؟
توی این مدت زبان جازمین و جک خیلی بهتر شده بود و بعضی از اصطلاحات ایرانی رو هم می دونستن.
با خوردن نفساش به گوشش مورمورم شد و خودم رو یکم کشیدم عقب که جک گفت:هنوز رو گوشت حساسی
و بعد با شیطنت گفت:و پهلوم.
اومد دستش رو ببره سمت پهلوم که دستش رو گرفتم و پرت کردم روی پاش و گفتم:کرم نریز
جک:حالا نگفتی
-من موندم چرا امروز هرکی منو می بینه یادش به این شاهزاده میفته.
جک:خب اخه شما حدود 2 ماه ناز کردین تا جواب مثبت رو بدین
-خوب که خودتم میدونی جواب رو بهش دادم.
جک:خب می خواستم بگی دقیقا چیکار کرد.
-باشه واست روی کاغذ می نویسم و بهت میدم تا همیشه داشته باشیش
جک:مسخره
-میدونم.
ساناز اومد کنار من و جک خودش رو به زور نشوند و گفت:خب از عقشت چه خبر؟
یکم خودم رو جمع و جور کردم تا ساناز بشینه و یکی زدم تو پهلوش و گفتم:دوباره من تو روت خندیدم و تو پرو شدی؟
ساناز:خب مگه دروغ میگم
-اره.دروغ محضه.
ساناز:تو گفتی و من باور کردم.
-ساناز.
ساناز:خب چیه.ولی بین خودمون بمونه تو این دوماه خیلی تغییر کردی
اخم کردم و گفتم:منظور؟
ساناز:خب میدونی....اخلافت بهتر شده.دیگه همش این اخمات تو هم نیست.تازه یکمم شوخی می کنی.
جک:عاقبت گشتن با سامیاره دیگه.
با حرص گفتن:جک.ساناز
هردوتاشون خنیدیدن.
النا اومد روی مبل تک نفره ی کنارم نشست و گفت:چرا اسچتزی رو نیاوردی؟
-النا تو هم هروقت منو می بینی یادت به اسچتزی میفته نه؟
النا:اره.خب حالا چرا نیاوردیش؟
-خواب بود.دیگه نیاوردمش.بعدشم رویا خیلی از اسچتزی خوشش نمیاد.
النا سرش رو تکون داد و مشغول صحبت با ساناز شد.
عجب،النا درباره ی سامیار ازم نپرسید.نفس عمیقی کشیدم و به صحبت های النا و ساناز گوش دادم که داشتن درباره ی دانشگاه صحبت می کردن.